next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (7)
مهمان نوازى چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

عرب باديه نشين
بقيس ابن سعد ابن عباده كه از سخاوتمندان عرب است گفتند آيا از خود سخى تر ديده اى ؟ گفت آرى روزى در بيابان مهمان مردى باديه نشين شديم . صاحب خانه حاضر نبود. زن از ما پذيرائى كرد و اجازه ورود داد. شوهرش كه آمد خبر داد، دو نفر مهمان وارد شده . مرد عرب شترى را كشت و غذا تهيه كرد، روز دوم باز شتر ديگرى كشت و غذا آماده نمود. به او گفتيم ما هنوز شتر ديروز را كه كشتى نخورده ايم . در جواب گفت ما غذاى شب مانده به مهمان نمى دهيم . به واسطه بارندگى چند روز در آنجا مانديم .
هر روز او همين كار را مى كرد تا اينكه موقع حركت رسيد. به زوجه اش ‍ صد دينار داده گفتيم از شوهرت عذرخواهى كن و به راه افتاديم . هنوز كاملا شعاع آفتاب به زمين پهن نشده بود مردى را پشت سر خود مشاهده كرديم . از دور به عجله مى آيد و نيزه اى در دست دارد. پس از دقت متوجه شديم ما را صدا مى زند. ايستاديم . نزديك كه رسيد ديديم همان ميزبان چند روزه ما است با وضعى كه حكايت از تصميم قطعى مى كرد گفت پولهايتان را بگيريد ما براى پذيرائى مهمان پول نمى گيريم . اگر نگيريد با همين نيزه شما را مى زنم .(1)
لباس مهمان را ملاك پذيرائى قرار ندهيد
كمال الدين ، ميثم بحرانى كه درباره شخصيت او خواجه نصيرالدين طوسى اين جملات را گفته (استادبشر، عقل حادى عشر، سيدالمحققين ) داراى صفات زيادى است از آن جمله شرح نهج البلاغه . در احوال او صاحب مجالس المومنين مى نويسد كه در اوائل امر گوشه نشينى را اختيار كرده بود. عده اى از فضلاى عراق و حله برايش نامه نوشتند كه شما با اين مقام علمى نبايد گوشه نشينى كنيد. در آن نامه درخواست كردند به عراق تشريف بياوريد. در جواب اين چند شعر را نوشت .
طلبت فنون العلم ابغى بها العلا فقصر بى عما سموت به القل
تبين لى ان المحاسن كلها فروع و ان المال فيها هو الاصل
معناى اشعار اين است كه جستجو كردم علومى را تا شريف و صاحب مقام باشم ولى از آن مرتبه بلند مرا تنگدستى و بينوائى پائين آورد. آنگاه فهميدم تمام محاسن فرع است . اصل همان ثروت و مكنت داشتن است . در جوابش نوشتند اين حكومت كه شما كرديد اشتباه است زيرا اصل در تمام شئونات مال را قرار داده ايد. جواب نامه دوم را هم به چند شعر كه متعلق به يكى از شعراى گذشته بود داد.
قد قال قوم بغير علم ماالمرء الا باكبريه
فقلت قال امرء حكيم ماالمرء الا بدر هميه
من لم يكن درهم لديه لم يلتفت عرسه اليه
خلاصه معناى اشعار اين است كه عده اى گفته اند ارزش مرد به حسب و نسب اوست ولى من مى گويم مرد فقط به واسطه پول اهميت پيدا مى كند اگر كسى پول نداشته باشد زنش هم به او توجه نخواهد كرد.
ابن ميثم چون ديد اين مراسلات فايده اى ندارد به عنوان زيارت به عراق مشرف شد. وقتى كه به مقصد رسيد لباسهاى كهنه و پاره اى به تن كرد. داخل يكى از مدارس عراق كه فضلا و دانشمندان در آنجا بودند گرديد. به هر كس سلام مى كرد از روى سنگينى جوابش را مى دادند به واسطه آراسته نبودن ظاهرش . تا اينكه وارد مجلس بحثى شد و در آخر شاگردان نشست . هيچ كس به او توجه نكرده ، به مسئله مشكلى برخوردند هيچكدام درست نتوانستند از عهده حل آن مشكل برآيند.
ابن ميثم (نه ) جواب در نهايت صحت و دقت راجع به آن مسئله شرح داد. كسى توجه به جوابهاى صحيح او نكرد. هنگام غذا كه شد. سفره انداختند ولى براى ايشان در گوشه اى ظرف جداگانه آوردند. خودشان بر سر سفره نشسته مشغول غذا خوردن شدند. آن روز گذشت فردا لباسهاى فاخرى پوشيد. عمامه بزرگى بر سر پيچيد. با يك قيافه آراسته و هيئت محترمى وارد مدرسه شد. همه به او سلام مى كردند و تعظيم مى نمودند. او را در بالاى مجلس نشاندند. همين كه شروع به بحث شد استاد هم وارد صحبت و اظهار نظر گرديد عمدا كلماتى كه مربوط به بحث نبود مى گفت با اين وصف از او مى پذيرفتند و تصديق گفته اش را مى كردند. وقتى كه غذا آوردند، استاد را بسيار احترام كرده از ظرفهاى ممتاز به ايشان تخصيص دادند. در نهايت ادب از او پذيرائى نمودند. در اين موقع كماالدين ميثم به طورى كه سرش از عملش آشكار بود آستين خود را داخل در غذا نموده مى گفت بخور اى آستين تو بايد بخورى نه من . همه از ديدن اين كار تعجب كرده پرسيدند منظور شما از اين عمل چيست ؟ گفت اين همه احترام و غذاهاى گوارائى كه امروز آورديد همه براى همين لباسهاى فاخر بود نه براى من . زيرا من همان مرد ديروز هستم كه در اين محل به آن خوارى غذا خوردم و ميهمانتان را حتى با خود مساوى هم نكرديد.
ديروز با لباس فقراء و هيئت علماء واقعى اينجا آمدم ، امروز با لباس اهل ستم . شما اين لباس را بر علم و فقر مقدم داشتيد. من همان شخصى هستم كه درخواست مى كرديد به اينجا بيايم و در جواب شما آن اشعار را نوشتم كه اصل ، در اهميت و ارزش امروز مال است نه علم . شما نپذيرفتيد و مرا نسبت به اشتباه داديد اينك مشاهده كرديد چگونه ثابت شد آنچه من گفتم همه عذر خواسته و احترامات لازم بجا آوردند.(2)
بلند همتى درباره مهمان
حجاج ابن يوسف ثقفى ، يزيد ابن مهلب را زندانى كرد. از او مال زيادى خواست . يزيد زندانبان را فريفته ، با هم به طرف شام فرار كردند. پيش ‍ سليمان ابن عبدالملك رفتند. سليمان مقدم يزيد را گرامى داشت و احترامات شايانى نسبت به او به عمل آورد.
حجاج به وليد ابن عبدالملك كه در آن وقت عهده دار خلافت بود خبر فرستاد يزيد بن مهلب از زندان فرار كرده و پيش برادر شما سليمان ابن عبدالملك وليعهد مسلمين رفته است . وليد نامه اى به برادر خود نوشت . از چه رو دشمن ما را پناه داده اى . سليمان پاسخ داد كه اين شخص و خانواده اش از پدر و جد پيوسته طرفدار و پشتيبان ما بوده اند از اينرو او را پناه داده ام .
حجاج از او چهارصد هزار ميليون درهم خواسته ، چون پرداخت اين مبلغ دشوار و سنگين بود به سه ميليون راضى شده اگر امير المؤ منين اجازه بدهد اين مقدار را من مى دهم مرا درباره ميهمانم شرمنده نكنيد. وليد نوشت چاره اى نيست بايد يزيد را با غل و زنجير پيش من بفرستى . سليمان يزيد ابن مهلب را به يك طرف غل بست و پسر خود را به طرف ديگر، به يك زنجير هر دو را مقيد ساخت .
براى وليد نوشت يزيد را با ايوب پسر برادرت فرستادم خيال داشتم خودم سومى آنها شوم ولى خليفه را به خدا سوگند مى دهم چنانچه اراده كشتن يزيد را داشتيد من هم سومى آنها مى شوم . همين كه وليد به اين وضع يزيد ابن مهلب و پسر برادر خود ايوب را ديد از شرمندگى سر به زير افكند پس از چند دقيقه سربرداشت . يزيد خواست خود را تبرئه كند. وليد گفت دانستم حجاج به تو ستم كرده . آهنگرى را طلب كرد و زنجير از گردن آنها برداشت . به ايوب پسر برادر خود سى هزار درهم و به يزيد بيست هزار درهم بخشيد. براى حجاج نوشت بعد از اين مبادا متعرض ‍ يزيد ابن مهلب شوى .(3)
مهمان چقدر حساس است
مردى بر سر سفره معاويه نشسته مشغول غذا خوردن بود. در بين غذا، معاويه گفت در لقمه تو موئى است آن را بگير. مرد عرب از جاى حركت كرد و دست از غذا خوردن كشيد گفت هرگز غذاى كسى را نمى خورم كه در لقمه ميهمانش اينقدر نگاه كند تا موئى را ببيند.(4)
مهمان نوازى حسن بن على (عليه السلام )
عربى بدشكل و بسيار زشت رو، ميهمان حضرت مجتبى (عليه السلام ) گرديد و بر سر سفره نشست . از روى حرص و اشتهاى فراوان مشغول غذا خوردن شد. از آنجا كه خوى امام و اين خانواده كريم است آنجناب از غذا خوردن او خرسند گشت و تبسم فرمود. در بين صرف غذا پرسيد اى عرب زن گرفته اى يا مجردى ؟ عرض كرد زن دارم . فرمود چند فرزند دارى ؟ گفت هشت دختر دارم كه من به شكل از همه بهترم اما آنها از من پرخورترند. حضرت تبسم نموده او را ده هزار درهم بخشيد گفت اين سهم تو و زوجه و هشت دخترت .(5)
مهمان بودن چند روز است
از كسانى كه در زمان حكومت هارون الرشيد فرارى شد و خون را پنهان نمود. قاسم ابن موسى ابن جعفر (عليه السلام ) است كه از ترس جان خويش به طرف شرق متوارى گشت . روزى در كنار فرات راه مى رفت چشمش به دو دختر كوچك افتاد كه با يكديگر بازى مى كردند. يكى از آنها براى اثبات ادعاى خود مى گفت نه اينطور نيست (به حق امير صاحب بيعت در روز غدير.) قاسم جلو رفت ، پرسيد از اين امير كه گفتى منظورت كيست ؟ دختر گفت مرادم ابوالحسن پدر امام حسن و امام حسين (عليهم السلام ) است . خشنود شد كه به محل دوستان اجداد خود رسيده . گفت آيا مرا بسوى رئيس اين قبيله راهنمائى مى كنى . دختر جواب داد آرى پدرم رئيس اين قبيله است او جلو رفت و قاسم هم از عقبش ‍ حركت نمود. پدر خود را به قاسم معرفى كرد. سه روز با كمال احترام و پذيرائى شايسته در آنجا ماند.
روز چهارم پيش شيخ و رئيس قبيله رفت . گفت من شنيده ام از كسى كه او از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل مى كرد. آنجناب فرمود مهمان بودن سه روز است . بعد از آن هر چه بخورد از باب صدقه و انفاق خواهد بود. به اين جهت دوست ندارم از صدقه استفاده كرده باشم . تقاضا دارم مرا به كارى وادارى ، مشغول آن شوم تا آنچه مى خورم صدقه نباشد. شيخ گفت كارى برايت تهيه مى كنم ، ولى قاسم درخواست كرد آب دادن مجلس خود را به او واگذار كند. شيخ پذيرفت . مدتى قاسم در آنجا به همين كار اشتغال داشت . تا اينكه نيمه شبى پيرمرد از اطاق بيرون شد. قاسم را ديد در دل شب به پيشگاه پروردگار دست نياز دراز كرده و با يك توجه مخصوصى چنان غرق درياى مناجات است كه هيچ چيز او را به خود مشغول نمى كند. از ديدن حال قاسم محبتى از او در دلش جاى گرفت . صبحگاه كه شد بستگان خود را جمع نمود.
گفت مى خواهم دخترم را به اين مرد صالح و پرهيزگار تزويج نمايم همه قبول كردند. دختر خود را به ازدواج او در آورد. خداوند از آن زن به قاسم دخترى لطف كرد. آن بچه دوران كودكى را تا سه سالگى گذراند در اين موقع قاسم مريض شد و بيماريش شديد گرديد.
روزى شيخ بالاى سر قاسم نشسته بود از خانواده و فاميل او سوال مى كرد. جوابهائى داد كه شيخ را وادار به جستجوى بيشترى كرد و توجه به يك قسمت از جوابهاى قاسم نمود، ناگاه گفت فرزندم شايد تو هاشمى هستى . گفت بلى من قاسم ابن موسى ابن جعفر (عليه السلام ) بدون واسطه فرزند امام هفتم مى باشم . پيرمرد بر سر و صورت زد. گفت چه شرمنده گشتم پيش پدرت موسى ابن جعفر (عليه السلام ). قاسم پوزش ‍ خواست و گفت تو مرا گرامى داشتى و پذيرائى كردى با ما در بهشت خواهى بود ولى من به شما سفارشى دارم . بعد از آنكه از دنيا رفتم و مرا غسل و كفن نموده دفن كرديد موسم حج كه رسيد شما و زوجه ام با همين دخترك كوچك كه يادگار من است براى زيارت خانه خدا حركت كنيد. پس از انجام مراسم حج در مراجعت راه مدينه را پيش مى گيريد. وقتى كه به مدينه رسيديد دخترم را از اول شهر پياده نمائيد او خودش به هر طرف خواست برود مانع نشويد. شما هم از پشت سر او برويد تا اينكه بر در منزل بزرگى مى رسد. همانجا خانه ما است داخل مى شويد در آن خانه فقط زنهائى بى سرپرست كه در ميان آنها مادر من نيز هست بسر مى برند.
قاسم از دنيا رفت تمام سفارش و وصيتهاى او را انجام دادند. اين خانواده با اندوه به جانب مكه حركت كردند. مراسم حج را بجاى آورده به مدينه بازگشتند. پيرمرد دختر را بر زمين گذاشت ، او هم شرع به راه رفتن كرد تا رسيد به در خانه بزرگى . داخل شد. شيخ با دخترش بر در منزل ايستاد. همين كه زنان چشمشان به اين دختر كوچك افتاد هر يك از اين گل نوشكفته سوالى مى كردند. ولى آن يتيم اشك مى ريخت و به صورت آنها با دقت نگاه مى كرد. مادر قاسم آمد، چشمش به اين دختر افتاد شروع به گريه كرد، او را در آغوش گرفت و همى بوسه داد. گفت به خدا قسم اين فرزند زاده من ، بازمانده پسرم قاسم است . زنها در شگفت شده پرسيدند از كجا مى دانى . گفت زيرا شباهت زيادى به پسرم دارد. آنگاه دخترك گفت مادر و پدربزرگم بر در منزلند.
مى گويند بعد از خبر يافتن مادر قاسم از حال فرزندش بيمار شد و سه روز بيشتر زندگانى نكرد.(6) مدفن قاسم ابن الكاظم (عليه السلام ) در شش فرسخى حله معروف است .
احترام مهمان بر هر شخصى لازم است
حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام ) فرمود دو نفر كه يكى پدر و ديگرى پسر او بود به عنوان مهمانى به خانه على (عليه السلام ) آمدند. حضرت از جاى خويش براى آنها حركت كرد. ايشان را در بالاى مجلس ‍ نشانيد و خود در مقابل آنها نشست . آنگاه دستور داد غذا بياورند. پس از صرف خوراك قنبر طشت و آفتابه و حوله آورد خواست دست بشويد. على (عليه السلام ) از جا بلند شد و آفتابه را از دست قنبر گرفت تا دست پدر را بشويد ولى آن مرد خويش را به خاك افكنده عرض كرد يا على تو مى خواهى آب بر دست من بريزى خداوند مرا بدان حال ببيند؟ فرمود بنشين خدا مى بيند تو را در حالى كه يكى از برادرانت كه با تو فرقى ندارد مشغول خدمت تو است نشست . على (عليه السلام ) فرمود قسم مى دهم به حق بزرگى كه بر گردنت دارم طورى آرام و آسوده بنشين چنانكه اگر قنبر بر دستت آب مى ريخت آسوده بودى .
هنگامى كه دست او را شست آفتابه را به محمد ابن حنفيه داد فرمود اگر اين پسر تنها آمده بود دست او را مى شستم ولكن خداوند دوست ندارد بين پدر و پسرى كه در يك محل و مجلس هستند در احترام تسويه باشد. اكنون پدر دست پدر را شست تو هم پسرجان پسر را بشوى . محمد بن حنفيه دست او را شستشو داد. امام حسن عسكرى (عليه السلام ) فرمود هر كسى از على (عليه السلام ) پيروى كند در اين كار شيعه حقيقى خواهد بود.(7)
در چنين موقعيتى مهمان را پذيرائى مى كنند
در نهم بحارالانوار ص 514 از تفاسير عامه نقل مى كند كه مردى پيش ‍ رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد از گرسنگى شكايت كرد. آن جناب فرستاد به نزد زنهاى خود كه اگر خوراكى پيش شما يافت مى شود براى اين مرد بدهيد. گفتند غير آب چيزى اينجا پيدا نمى شود. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود من لهذا الرجل الليلة ؛ كيست امشب اين مرد را خوراك دهد. على (عليه السلام ) عرض كرد من امشب او را مهمان مى كنم .
آنگاه امير المؤ منين (عليه السلام ) به خانه پيش فاطمه زهرا (عليها السلام ) آمد. پرسيد خوراكى يافت مى شود كه اين مرد را پذيرائى كنيم ؟ فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد مختصرى كه بچه ها را كفايت كند هست ولى مهمان را بر فرزندان خود مقدم مى دارم .
حضرت فرمود نومى الصبية و اطفى ء السراج ؛ بچه ها را بخوابان و چراغ را خاموش كن . چراغ را خاموش كرد، ظرف غذا را كه بر زمين گذاشت على (عليه السلام ) دهان خود را حركت مى داد و چنان مى نمود كه مشغول خوردن است تا ميهمان با خاطرى آسوده غذا بخورد. همين كه آن مرد به اندازه كافى غذا خورد دست كشيد. كاسه را به فضل خداوند پر از غذا يافتند. صبحگاه امير المؤ منين (عليه السلام ) براى نماز به مسجد رفته بود بعد از انجام فريضه ، پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام ) نگاهى كرد و قطرات اشك از ديده فرو ريخت . فرمود يا ابالحسن ديشب خداوند از عمل شما در شگفت شد و اين آيه را فرستاد و يؤ ثرون على انفسهم و لوكان بهم خصاصة ديگران را بر خويش مقدم مى دارند اگر چه خود تنگدست و گرسنه باشد. منظور على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) مى باشند.(8)
مهمان را چگونه پذيرائى كنيم
حكم سعدالدين نزارى معاصر با شيخ مصلح الدين ، سعدى شيرازى بوده . اين دو بزرگ با يكديگر رفت و آمد و آميزش مخصوصى داشتند به طورى كه شيخ سعدى دوبار براى ديدن شيخ به شيراز رفت . سعدى در مقام تجليل و پذيرائى او بر آمد به اندازه اى در تشريفات مهماندارى تكلف ورزيد و خود را به مشقت انداخت كه حكيم چندانى در شيراز توقف نكرد. در موقع حركت به شيخ گفت ما كه رفتيم اما شرط مهمان نوازى اين نبود كه معمول داشتيد. شيخ از اين سخن در شگفت شد و پوزش خواست .
هنگامى كه سعدى براى ديدار حكيم به قهستان سفر كرد و به شهر بيرجند وارد شد، حكيم را در مزرعه فوادج يافت كه مشغول زراعت بود. حكيم سعدى را به خانه فرستاد و خود همچنان مشغول انجام كار كشاورزى بود تا فراغت حاصل كرد. در پذيرائى شيخ هيچگونه تكليفى به خود راه نداد و به طور معمول پذيرائى نمود. تهيه خوراك و لوازم مهمانى را آنقدر ساده و بى پيرايه گرفت كه شيخ سه ماه در بيرجند ماند. در آن هنگام خيال حركت كرد. حكيم به دوستان خود گفت اينك شيخ به فكر مراجعت است آنچه شرط پذيرائى است بجا آوريد. يك ماه بزرگان بيرجند به پذيرائى شيخ پرداختند و دعوت ها كردند و در مراسم تشريفات مقدم او كوشيدند. در موقع حركت حكيم ، شيخ گفت شرط مهمان نوازى اين است كه خالى از تكلف باشد تا مهمان را توقف ميسر گردد.(9)
مخارج مهمانى را ولى عصر (عليه السلام ) داد
چند نفر از شيعيان بحرين با هم قرار گذاشتند هر يك به نوبت ديگران را مهمانى كنند. بر اين قرار عمل كردند تا نوبت به مردى تنگدست رسيد. چون براى مهمانى دوستان خود وسيله اى در اختيار نداشت بسيار اندوهگين شد و از افسردگى از شهر خارج شده روى به صحرا آورد تا شايد كمى اندوهش برطرف شود در اين بين شخصى پيش او آمد، گفت در شهر به فلان تاجر بگو محمدبن الحسن مى گويد آن دوازده اشرفى را كه براى ما نذر كرده بودى بده . پول را از او مى گيرى و صرف مهمانى خود مى كنى . آن مرد پيش تاجر رفت و پيغام را رساند. تاجر گفت اين حرف را به تو محمد ابن الحسن (عليهما السلام ) شخصا گفت . جواب داد آرى . پرسيد او را شناختى . پاسخ داد نه . گفت او صاحب الزمان (عليه السلام ) بود. من اين مبلغ را براى آن جناب نذر كرده بودم . مرد بحرينى را بسيار احترام كرد و وجه را پرداخت . خواهش كرد كه چون آن بزرگوار نذر مرا پذيرفته نصف از اين اشرفيها را به من بده معادل آن از پولهاى ديگر مى دهم تا به عنوان تبرك داشته باشم . بحرينى بدين وسيله از عهده مهمانى دوستان خود برآمد.(10)
مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد كه ز انفاس خوشش ‍ بوى كسى مى آيد
از غم درد من ناله و فرياد كه دوش زده ام فالى و فريادرسى مى آيد
ز آتش وادى ايمن نه منم خرم و بس موسى اينجا به اميد قبسى مى آيد
هيچكس نيست كه در كوى تواش كارى نيست هر كس ‍ اينجا به اميد هوسى مى آيد
كسى ندانست كه منزلگه مقصود كجاست اينقدر هست كه بانگ جرسى مى آيد
خبر بلبل اين باغ مى پرسيد كه من ناله اى مى شنوم كز قفسى مى آيد
دوست را اگر سرپرسيدن بيمار غم است گو بيا خوش كه هنوزش نفسى مى آيد
يار دارد سر صيد دل حافظ ياران شاهبازى به شكار مگسى مى آيد
باديه نشينان چه مى كنند
در جلد دوم دارالسلام نورى ، ص 144 مى نويسد كه تاجرى نصرانى در بصره بود و سرمايه زيادى داشت . از نظر معاملات تجارتى ، بصره گنجايش سرمايه او را نداشت . شريكهايش از بغداد نوشتند سزاوار نيست با اين سرمايه شما در بصره بمانيد، خوب است وسيله حركت خود را به بغداد فراهم كنيد زيرا اينجا توسعه معاملاتش خيلى بيشتر از بصره است . مرد نصرانى مطالبات خود را نقد كرد و با كليه سرمايه اش به طرف بغداد حركت نمود. در بين راه دزدان به او برخورده و تمام موجوديش را گرفتند. چون خجالت مى كشد با آن وضع وارد بغداد شود ناچاره پناه به اعراب باديه نشين برد به عنوان مهمانى در مهمان سراهاى اعراب كه در هر قبيله يك خيمه مخصوص مهمانان بود بسر برد. بالاخره به يك دسته از اعراب رسيد كه در ميان آنها جوانانى بودند. بر اثر تناسب اخلاقى ، كم كم با آنها انس گرفت چندى هم در مهمانسراى آن دسته ماند.
يك روز جوانان قبيله او را افسرده ديده علت افسردگيش را سوال نمودند. گفت مدتى است كه من در خوراك تحميل بر شما هستم از اين جهت غمگينم . باديه نشينان گفتند اين ميهمان سرا مخارج معينى دارد كه با بودن و نبودن تو نه اضافه و نه كم مى گردد، و بر فرض رفتنت اين مقدار جزء مصرف هميشگى ميهمان خانه ما است . تاجر وقتى فهميد توقف او در آنجا موجب مخارج زيادتر و تشريفات فوق العاده اى نيست شادمان گشت و بر اقامت خود در آنجا افزود.
روزى عده اى از قبائل اطراف به عنوان زيارت كربلا با پاى برهنه وارد بر اين قبيله شدند. جوانهاى آنها نيز با شوق تمام به ايشان پيوسته مرد نصرانى هم به همراهى آنها حركت كرد. در بين راه تاجر نگهبانى اسباب آنها را مى كرد و از خوراكشان مى خورد. ايشان ابتدا به نجف آمدند پس از انجام مراسم زيارت مولى على (عليه السلام )، در عاشورا وارد كربلا شدند. اسبهاى خود را داخل صحن گذاشتند به نصرانى گفتند تو روى همين اسبابها بنشين ، ما تا فردا بعد از ظهر نمى آئيم . براى زيارت به طرف حرم رفتند. تاجر وضعى عجيب مشاهده كرد. ديد همراهانش با اشكهاى جارى چنان ناله مى زنند كه در و ديوار گوئى با آنها هم آهنگ است .
نصرانى به واسطه خستگى بر روى اسبابها به خواب رفت . پاسى كه از شب گذشت در خواب ديد شخص بسيار جليل و بزرگوار از حرم خارج شد در دو طرف او دو نفر ايستاده اند. به هر يك از آن دو دفترى داد يكى را ماءمور كرد اطراف خارجى صحن را بررسى كند و هر چه زائر و مهمان امشب وارد شده يادداشت نمايد ديگرى را براى داخل صحن ماءموريت داد.

next page

fehrest page