مدتى گذشت تا اينكه عمر حضرت آدم تمام شد. ملك الموت براى قبض روحش ماءموريت يافت . پيش آدم آمد گفت هنوز از عمرم سى
سال باقيمانده ، عزرائيل گفت مگر آن سى سال را به فرزند خود داود نبخشيدى ؟ هنگامى كه نامها و عمرهاى انبياء را به تو نشان دادند، آن زمان در
وادى دخنا زندگى مى كردى . آدم گفت به خاطر نمى رسد. ملك الموت گفت انكار مكن . نگفتى آن مدت را درباره داود تثبت كنند و از تو محو نمايند.
خداوند هم براى داود در زبور نوشت و از تو در ذكر محو كرد. آدم پاسخ داد، فراموش كرده ام . حضرت باقر عليه السلام فرمود آدم راست مى گفت
فراموش كرده بود از آن روز خداوند دستور داد بندگان هر معامله و معاهده اى ميان خود داشتند بنويسند زيرا آدم فراموش كرد لذا نپذيرفت .(7)
پيمان اسماء بنت عميس با خديجه كبرى
موقعى كه خديجه مريض شد و مرضش شدت يافت . حضرت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به بالين او آمد. خديجه عرض كرد يا
رسول الله وصاياى مرا گوش كن . اول اينكه كوتاهى در حق تو كرده ام مرا ببخش . حضرت فرمود هرگز از تو كوتاهى نديدم ، نهايت جديت را
نمودى و اموالت را در راه خدا صرف كردى ، در خانه من به رنج و مشقت افتادى . گفت دومين سفارشم نسبت به دخترم مى باشد. اشاره به فاطمه زهرا
(عليها السلام ) كرد. اين دخترم كوچك است بعد از من يتيم مى شود. كسى او را نيازارد. گفت وصيت سوم را خجالت مى كشم به شما بگويم آن را به
دخترم فاطمه مى گويم تا به عرض شما برساند. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) از جا حركت كرد و از خانه خارج شد. خديجه به فاطمه
(عليها السلام ) گفت دخترم ! به پدرت بگو مادرم مى گويد من از قبر مى ترسم همان جامه اى كه هنگام وحى مى پوشيدى خواهش مى كنم كفن من قرار
دهى . حضرت فاطمه به پدر بزرگوار خويش عرض كرد. پيغمبر حركت نمود و ردا را به فاطمه داد تا پيش خديجه آورد. خديجه از ديدن ردا
بسيار شادمان گرديد. همين كه از دنيا رفت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) او را
غسل داد. خواست كفن كند. جبرئيل نازل شد. گفت خداوند سلام مى رساند و مى فرمايد كفن خديجه از جانب ما است . مالش را در راه ما صرف كرده كفنى
بهشتى تقديم كرد. حضرت خديجه را ابتدا با رداى خويش كفن نمود و بعد با پارچه بهشتى .
در همان ايام مرض خديجه ، اسماء بنت عميس براى عيادتش آمد. خديجه را گريان ديد. پرسيد چرا گريه مى كنى با اينكه تو بهترين زنان محسوب
مى شوى و تمام اموالت را در راه خدا بخشيدى ، تو زوجه پيغمبرى او به زبان خويش تو را بشارت به بهشت داده . گفت براى اين گريه نمى كنم
ولى هر زنى در شب زفاف احتياج به مادر دارد تا اسرار خود را به او بگويد و توسط او حوائج خويش را برآورد. فاطمه من كوچك است مى ترسم
كسى نباشد كه متكفل كارها و احتياجات او شود. اسماء گفت من عهد مى كنم از براى شما با خدا كه اگر تا آن وقت زنده ماندم به جاى تو عهده دار
كارهاى او شوم . اسماء مى گويد شب زفاف فاطمه (عليها السلام ) پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود همه زنها خارج شوند و
كسى اينجا نباشد همه بيرون رفتند.
من باقى ماندم همين كه آن حضرت مرا مشاهده كرد گفت تو كيستى ؟ گفتم اسماء. فرمود مگر نگفتم خارج شويد؟ عرض كردم من با خديجه پيمان بسته
ام كه مثل چنين شبى به جاى او براى فاطمه مادرى كنم . حضرت گريه كرد، فرمود تو را به خدا براى اين كار ايستاده اى ؟ عرض كردم آرى . آن
جناب دست خويش را بلند نمود و برايم دعا كرد.(8)
پيمانى كه بسته شد بايد وفا كرد
در ايران زمان ساسانيان هفت پادشاه صاحب تاج بود كه كسرى بزرگترين آنها محسوب مى شد و او را ملك الملوك مى گفتند. از آن هفت پادشاه يكى
هرمزان بود كه در اهواز حكومت مى كرد. وقتى كه مسلمين اهواز را فتح كردند هرمزان را گرفته پيش عمر فرستادند.
چون به خدمت خليفه رسيد، گفت اگر به جان امان خواهى ايمان بياور وگرنه تو را خواهم كشت ... هرمزان گفت حالا كه مرا خواهى كشت دستور ده
قدرى آب برايم بياورند كه سخت تشنه ام . عمر امر كرد به او آب دهند. مقدارى آب در كاسه اى چوبين آوردند. گفت من از اين ظرف آب نمى خورم ،
زيرا هميشه در قدحهاى جواهر آگين آب خورده ام . حضرت على (عليه السلام ) فرمود اين زياد نيست برايش قدحى از آبگينه بياوريد.
جامى از آبگينه پر آب كرده پيش او آوردند هرمزان آن را گرفت و همچنان در دست خود نگه داشت و لب به آن نمى گذاشت . عمر گفت با خدا پيمان
بستم كه تا اين آب را نخورى تو را نكشم . در اين هنگام هرمزان جام را به زمين زد و شكست ، آبها از ميان رفت . عمر از حيله او تعجب نمود. رو به على
(عليه السلام ) كرد و گفت اكنون چه بايد انجام داد. على (عليه السلام ) فرمود چون
قتل او را مشروط به نوشيدن آب كرده اى و پيمان بستى ديگر او را نمى توانى بكشى اما بر او جزيه (ماليات كفار) مقرر دار. هرمزان گفت جزيه
قبول نمى كنم اينك با خاطرى آسوده بى خوف از هلاك شدن مسلمان مى شوم . شهادت گفت و مسلمان شد. عمر شادمان گرديد، او را در پهلوى خود
نشاند، برايش خانه اى در مدينه تعيين نمود و در هر سال ده هزار درهم در وجه او معين كرد.(9)
زمامداران كشور بياموزند
يعقوب ليث وقتى كه به نيشابور رسيد محمد طاهر حاكم آنجا بود. با يعقوب از در مخالفت وارد شد او هم شهر را محاصره كرد. زمامداران و اركان
دولت محمد طاهر پنهانى نامه ها نوشتند و آمادگى خويشتن را براى فرمانبردارى از يعقوب و مخالفت با طاهر اعلام كردند مگر ابراهيم حاجب (وزير
دربار) كه بر وفادارى و پيمان ارادت محكم بود. همين كه يعقوب شهر را فتح كرد ابراهيم را خواست . به او گفت از چه رو همه بزرگان و
سرداران نامه براى من نوشتند ولى تو با آنها موافقت نكردى . ابراهيم گفت مرا با شما سابقه دوستى و محبتى نبود تا به وسيله نامه تجديد عهد
گذشته را بكنم و نه از محمد طاهر شكايت داشتم تا با او مخالفت نمايم . جوانمردى نيز به من اجازه نداد كه ناسپاسى كرده و با شكستن پيمان و
عهد، حق لطفها و پرورش او را ضايع كنم .
يعقوب گفت تو شايسته اى كه مورد توجه و ترسبيت واقع شوى و به مقام ارجمندى برسى . او را به درجه اى بزرگ مفتخر گردانيد. كسانى كه
نسبت به ولى نعمت خويش ناسپاسى كرده بودند به انواع شكنجه ها كيفر داد.(10)
به پيمانى كه با خدا بستيد وفا كنيد
مولى حسين واعظ كاشفى در اخلاق محسنى مى نويسد: يكى از پادشاهان را پيش آمد دشوارى روى داد و با خدا عهد كرد كه اگر كار من به نيكى پايان
پذيرد هر چه پول موجودى در خزينه داشتم به مستمندان و بينوايان مى دهم . خداوند بزودى خواسته او را برآورد. پادشاه تصميم گرفت به
پيمان خود وفا كند. خزينه دار را خواست . دستور داد موجودى را حساب كند. بعد از بررسى معلوم شد مقدار زيادى
پول موجود است . امراء دولت گفتند اين همه مال را به مستمندان نمى توان پرداخت زيرا مملكت از نظر مالى آشفته خواهد شد و اداره لشگر احتياج به
اين پول دارد. شاه گفت من عهد كرده ام و خلاف آن نمى كنم .
گفتند علماء استدلال به ظاهر آيه ((والعاملين عليها)) مى كنند و مى گويند لشگريان خود كسانى هستند كه خراج جمع مى كنند و خود ايشان
بنابر اين آيه يك دسته از مستحقين مى باشند.
پادشاه از اين سخن در انديشه شد، پيوسته براى آشكار شدن تكليف خود فكر مى كرد. روزى كنار غرفه اى نشسته بود، ژوليده اى شبيه
ديوانگان از راه مى گذشت . پادشاه او را خواست و جريان پيمان را با او صحبت كرد كه علما لشگريان را جزء مستمندان مى دانند نظر تو چيست . گفت
اگر شهريار در موقع انعقاد پيمان سپاهيان را از خاطر گذرانده باشند صحيح است و الا به آنها نمى توان داد. شاه گفت در موقع عهد فقط به ياد
مستمندان و بيچارگان بودم . يكى از امراء گفت اى ديوانه مال بسيار است و سپاهيان هم بى برگ و نوايند. ژوليده روى از او برگردانيد به شاه
گفت با آن كسى كه پيمان بسته اى اگر ديگر كارى ندارى وفا نكن ولى چنانچه به او احتياج دارى به عهد خويش وفا كن . پادشاه از اين جمله چنان
تحت تاءثير واقع شد كه اشك از ديدگان فرو ريخت و همان دم دستور داد اموال را بين فقرا تقسيم كنند.
|
وعده ها بايد وفا كردن تمام | |
ور نخواهى كرد، باشى سرد و خام | |
وعده اهل كرم گنج روان | |
وعده نااهل شد رنج روان | |
در كلام خود خداوند ودود | |
امر فرموده است اوفوا بالعهود | |
گر ندارى خوى ابليسى بيا | |
باش محكم بر سر عهد وفا(11) |
وفاء به عهد بقاء نعمت است
شخصى غلام پرهيزگار و پارسائى داشت . زمانى سخت بيمار شد و از بهبود يافتن خود ماءيوس گرديد. با خداوند عهد بست اگر خوب شدم به
شكرانه سلامتى خويش همين غلام را آزاد مى كنم . خداوند هم او را شفا داد و از بستر حركت كرد ولى
دل از غلام نمى كند، بالاخره آزادش نكرد. پس از مدتى باز بيمار شد و مانند مرتبه پيش در بستر افتاد. به غلام گفت برو طبيب را بياور تا معالجه
كند. غلام خارج شد پس از درنگ مختصرى بازگشت و گفت طبيب مى گويد من او را مداوا نمى كنم زيرا آنچه مى گويد وفا نمى كند و بر سر پيمان
خود نيست . از شنيدن اين سخن خواجه متنبه شد. گفت به طبيب بگو من از عهدشكنى توبه كردم ، ديگر خلاف عهد نمى كنم . غلام گفت طبيب هم مى گويد
تو اگر بر سر وفا باشى ماهم شربت شفا به تو ارزانى خواهم داشت .(12)
چه بسيار اتفاق مى افتد كه انسان در شدت گرفتارى با خداى پيمانها مى بندد ولى همين كه نجات يافت و ابتلايش برطرف گرديد از آنچه
گفته بود فراموش مى كند، حتى توجهى هم به پيمان خود نمى نمايد. لذا خداوند مى فرمايد و اذا ركبوا فى الفلك دعو الله مخلصين له الدين
فلما نجاهم الى البر اذا هم يشركون ظاهر آيه : هر وقت سوار كشتى مى شوند خداى را از سر اخلاص و با دلى آكنده از
اقبال و توجه مى خوانند همين كه از دريا بيرون شدند و به خشكى رسيدند فراموش مى كنند آن حالتى را كه داشتند و آنچه مى گفتند.
اسماعيل صادق الوعد
اسماعيل يكى از پيغمبران بود. در قرآن مجيد به اين كيفيت از او ياد شده و اذكر فى الكتاب
اسمعيل انه كان صادق الوعد بياد آور در كتاب اسماعيل را كه او پيغمبرى باوفا نسبت به قرار و پيمان خود بود. حضرت صادق (عليه السلام )
فرمود اسماعيل مردى را وعده داد در محل معينى بيايد. آن مرد فراموش كرد. مدت
يكسال آن پيغمبر شريف در قرارگاه منتظر شده بود. بالاخره مردم پس از جستجو به مكان او پى برده عرض كردند يا نبى الله مدتى است ما بى
رهبر و رهنما، ناتوان شديم و از بين رفتيم . فرمود فلان مردى كه اهل طائف است مرا وعده داد كه در اينجا بمانم تا برگردد از اين
محل نخواهم رفت تا باز آيد. مردم پيش او رفتند و بر پيمان شكنى و خلف وعده سرزنش نمودند. خدمت
اسماعيل رسيد از اينكه قرار داد را فراموش كرده بسيار پوزش خواست . اسماعيل گفت به خدا سوگند اگر نيامده بودى همينجا مى ماندم تا در قيامت
يكديگر را ملاقات كنيم . به همين جهت خداوند او را بنام اسماعيل صادق الوعد ياد كرده .(13)
|