next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (5)
حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

رفتار سمرة ابن جندب با همسايه اش
زراره از حضرت باقر (عليه السلام ) نقل مى كند كه ايشان فرمودند سمرة ابن جندب درخت خرمائى در باغستان مردى از انصار داشت . خانه انصارى در ابتداى باغ بود و سمرة هرگاه مى خواست وارد باغ شود، بدون اجازه مى رفت كنار درخت خرمايش . انصارى تقاضا كرد هر وقت ميل دارى داخل شوى اجازه بگير. سمره به حرف او ترتيب اثرى نداد و بدون اجازه وارد مى گرديد.
انصارى شكايت به حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) برد و جريان را عرض كرد. ايشان از پى سمرة فرستادند. او را از شكايت انصارى آگاه و دستور دادند هر وقت مى خواهى داخل شوى اذن بگير. سمره امتناع ورزيد. آنجناب فرمود در اين صورت پس بفروش . با قيمت زيادى تقاضاى فروش كردند او راضى نمى شد، همين طور مرتب قيمت را بالا مى بردند و نمى پذيرفت تا اينكه فرمودند در مقابل اين درخت درختى در بهشت برايت ضامن مى شوم . ابا كرد از واگذار كردن درخت . فقال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) للانصارى اذهب فاقلعها و ارم بها اليه فانه لاضرر و لاضرار فى الاسلام پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود برو درخت را بكن و بينداز پيشش در اسلام زيان نيست و زيان رساندن هم وجود ندارد.(1)
سمرة ابن جندب را بشناسيد
ابن ابى الحديد مى گويد معاويه براى سمرة بن جندب صد هزار درهم جايزه تعيين كرد در صورتى كه نقل كند اين آيه درباره على ابن ابيطالب (عليه السلام ) نازل شده است و من الناس من يعجبك قوله فى الحيود الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هوالد الخصام و اذا تولى سعى فى الارض ليفسد فيها و يهلك الحرث و النسل و الله لا يحب الفساد دسته اى از مردم گفتارشان تو را به شگفت مى آورد در دنيا و خداوند بر ضمير خود گواه مى گيرد با اينكه سخت ترين دشمنان است هرگاه پشت مى كند جديت دارد فتنه و فساد در زمين فراهم نمايد و كشت و نسل را از بين ببرد. خداى فساد را دوست ندارد.
آيه دوم هم درباره ابن ملجم نازل گرديده و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضات الله و الله رؤ ف بالعباد مفاد آيه ، بعضى از مردم جان خود را در راه رضاى خدا مى فروشند خداوند به مردم مهربان است . سمره با صدهزار درهم راضى نشد معاويه دويست هزار درهم داد باز قبول نكرد. سيصدهزار درهم نپذيرفت . وقتى به چهارصد هزار رسانيد قبول كرد.(2) چنين كسى بايد تا فرمايش پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را درباره حفظ حقوق همسايگى قبول نكند.
حق همسايگى چيست ؟
سعيد بن جبير نقل كرد كه عبدالله بن عباس وارد بر ابن زبير شد. ابن زبير به او گفت تو مرا به پستى و بخل نسبت مى دهى . گفت آرى ، همانا شنيدم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه مى فرمود از دايره اسلام بيرون است كسى كه شكم خود را سير كند و همسايه اش گرسنه باشد. ابن زبير گفت ابن عباس من چهل سال است كه بغض شما اهل بيت را در دل گرفته ام . سخنانى بين آنها گذشت . ابن عباس از ترس جان خويش به طائف رفت در همانجا وفات يافت .(3)
تا چند خانه همسايه هستند
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود مردى از انصار خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده عرض كرد. من خانه اى در فلان محله خريده ام ، نزديكترين همسايگانم كسى است كه نه از شر او ايمنم و نه به نيكى او اميدوارم . پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام ) و سلمان و اباذر (راوى مى گويد چهارمى را فراموش كردم گمان مى كنم مقداد باشد) دستور داد در ميان مسجد با صداى بلند بگويند لا ايمان لمن لم ياءمن جاره بوائقه ايمان ندارد كسى كه همسايه خويش را ايمن نگرداند از آزار و شرور خود.
پس از آن فرمود اعلام كنيد تا چهل خانه از چهار طرف : چپ و راست ، جلو و عقب همسايه محسوب مى شوند.(4)
از اين داستان پند بگيريد
در كتاب اعلام الناس مى نويسد كه يكى از وزراء معتصم براى خود قصر بلندى ساخته بود مشرف به خانه هاى اطراف ، پيوسته در آن قصر مى نشست از در و پنجره به زنان و دختران همسايه تماشا مى كرد. اتفاقا يك روز چشمش به دختر يكى از همسايگان افتاد كه بسيار زيبا و خوش ‍ اندام و قامتى فريبنده داشت ، اسير عشق و پابند محبت او شد بقول خواجه حافظ:
نخست روز كه ديدم رخ تو دل مى گفت اگر رسد ضررى خون به گردن چشم
از آن روز در جستجوى نام و نشان دخترك افتاد. پدرش را كه مرد تاجرى بود شناخت و به عنوان خواستگارى پيش او فرستاد. تاجر قبول نكرده پوزش خواست كه ما را شايستگى نيست با مثل وزير وصلت كنيم بايد با هم شاءن و كفو خود كه تاجرى باشد وصلت نمائيم . وزير چنان در آتش ‍ عشق مى سوخت كه براى رسيدن به وصال دختر از هيچ پيش آمدى هراس نداشت اين راز را به يكى از نزديكان خود گفت ، از او چاره اى خواست . آن مرد پاسخ داد اگر هزار دينار خرج كنى من تو را كامياب مى كنم . وزير گفت اى كاش با اين مقدار به مقصود برسم . من اگر با دويست هزار دينار ممكن شود؛ از صرف كردن آن باك ندارم . زر را تسليم كرد. آن مرد هزار دينار را پيش ده نفر از كسانى كه شهادت آنها در نزد قاضى پذيرفته بود (عدول ) آورد.
جريان عشق سوزان وزير را بر ايشان تشريح نمود. داستان را چنان جلوه داد كه اگر اين كار انجام نشود جان وزير در خطر است . به هر يك از ده نفر صد دينار پرداخت و تقاضا كرد پيش قاضى گواهى دهند به اجراء عقد دختر براى وزير.
پذيرفتند پيش قاضى شهادت دهند به ازدواج وزير با دختر تاجر به او گفتند علت شهادت ما اين است كه با اين كار جان او را از مرگ حتمى نجات داده و باعث سربلندى دختر و رسيدن پدر او به مقام شامخ مى شويم . قطعا بعد از اطلاع ، تاجر به اين مهريه زياد راضى خواهد شد. پس از انجام مراسم لازم وزير شخصى را پيش پدر دختر فرستاد گفت زنم را از چه رو در خانه نگه داشته ايد او را به خانه خودم بفرستيد. تاجر وقتى كه از جريان خبر يافت با وزير پيش قاضى رفتند. قاضى حكم كرد مهر دختر را به پدرش بپردازد و زن خود را ببرد.
تاجر چنان سرگردان و حيران شد كه شبيه به ديوانگان گرديد. هر چه خواست خود را به معتصم برساند وسيله فراهم نگشت . با يكى از دوستان خود مشورت نمود. او گفت فقط مى توانى لباس مخصوص ‍ كاركنان داخل قصر معتصم را بپوشى و بدينوسيله داخل شوى . همين كار را كرد و خود را به حضور معتصم رسانيد. داستان را پنهانى به او گفت . معتصم دستور داد وزير را با شهود حاضر كنند. وزير خيال كرد با گفتن اصل قضيه مورد بخشش واقع مى شود چون مهر زيادى براى دختر تعيين كرده بود.
شهود نيز همين فكر را كردند بعد از كشف نيرنگ آنها و اقرارشان دستور داد هر يك از گواهان را كنار دارالاماره به دار آويختند. وزير را در ميان پوست گاوى كه تازه كشته شده بگذارند و با عمودهاى آهنين آنقدر به او بزنند تا گوشت و پوستش به هم مخلوط شود. به تاجر دستور داد دختر خود را به خانه برد و تمام مهرى كه وزير براى او تعيين كرده متصرف شود كسى حق اعتراض به او ندارد.(5)
دستور چنگيزخان مغول
چنگيز كه از سلاطين مغول بود. در زمان دستورهاى مخصوصى براى مردم تعيين كرده بود. از آن جمله اين كه هيچ كس نبايد گوسفند و يا ساير حيوانات را به وسيله كارد سر ببرد بايستى گلوى او را بفشار تا خفه شود. اگر كسى خلاف اين دستور انجام دهد سر او را ببرند. در همسايگى مرد مسلمانى يكى از مغولان ساكن بود و با اين مسلمان دشمنى داشت . چون مى دانست مسلمين گوسفند را ذبح مى كنند و هيچگاه گوشت حيوانى كه خفه شده نمى خورند در جستجو بود كه روزى مسلمان را در حال كشتن گوسفند ببيند تا شايد از اين راه او را به هلاكت دهد. اتفاقا يك روز مسلمان گوسفندى را در ميان خانه مى كشت . مغول از بالاى پشت بام مشاهده كرده فورا چند نفر از رفقاى خود را اطلاع داد. آنها نيز او را در آنحال ديدند. از بام به زير آمده مسلمان را به كارد خون آلود و گوسفند كشته شده پيش چنگيز بردند. گفتند اين مرد مخالف با فرمان شما كرده . چنگيز پرسيد در كجا ديديد مى كشد. جواب دادند در ميان خانه اش . پرسيد شما مگر در خانه او بوديد. مغول گفت ما از پشت بام ، خانه او را تماشا مى كرديم . چنگيز گفت دو مرتبه جريان را شرح دهيد.
تفصيل مشاهدات خود را شرح دادند. منظورش اين بود كه در حضور اهل مجلس كاملا اقرار نمايد. آنگاه گفت اين مرد فرمان مرا اجرا كرده زيرا دستور داده بودم كسى در معبر و كوچه يا خيابان اين كار را نكند او هم آنجا نكرده . نفوذ حكم من از خدا كه بيشتر نيست چه بسيار اشخاصى هستند كه در پنهانى مرتكب معاصى مى شوند و بر آنها حدى نيست چون آشكار نبوده و كسى مطلع نشده ولى تو خلاف نموده اى كه به خانه مردم و همسايه خويش نگاه كردى . دستور داد دژخيم سر او را از بدن جدا كند تا بعد از اين كسى سر به خانه همسايه خويش نبرد.(6)
آرى چه بى باك مردمند مسلمين امروز كه هيچيك از حقوق اجتماعى را ملاحظه نكرده و نسبت به يكديگر پيوسته در حال خيانتند. به خانه رفيق خود كه مى روند چشم به ناموس او دارند و يا ملاحظه آداب و سنن دينى را ننموده به فكر هر گونه استفاده هاى نامشروعند. سر به كاشانه يكديگر مى برند تا اسرار همسايه خود را فاش كنند مثل معروف است (خدا مى بيند و مى پوشد همسايه نديده مى خروشد.) از اينرو در اسلام كسى كه بدون اجازه چشم به خانه همسايه بيندازد اگر چشم يا سر او را با سنگ يا تير بزنند ديه اى بر زننده نيست زيرا حق نداشته به آنجا نگاه كند.
در همسايگى حقوق مالى را هم رعايت كنيد
موسى ابن عيسى انصارى گفت بعد از نماز عصر با امير المؤ منين (عليه السلام ) نشسته بودم . مردى خدمت ايشان رسيد. عرض كرد يا على تقاضائى دارم . مايلم حركت كنيد، پيش كسى كه مورد نظر من است با هم برويم و خواسته مرا برآوريد، فرمود كار تو چيست ؟ گفت من در خانه شخصى همسايه هستم . در آن خانه درخت خرمائى هست كه در موقع وزش باد از خرماى رسيده و نارس مى ريزد و يا پرنده اى از بالاى درخت مى اندازد. من و بچه هايم از آنها مى خوريم بدون اينكه به وسيله چوب يا سنگ آنها را بريزيم . اكنون مى خواهم شما واسطه شويد كه از من بگذرد. موسى بن عيسى مى گويد حضرت به من فرمود حركت كن با هم برويم .
در خدمت ايشان رفتيم ، پيش صاحب درخت كه رسيديم على (عليه السلام ) سلام نمود. او جواب داد، احترام كرد و شادمان شد. عرض كرد يا على به چه منظور تشريف آورده ايد. فرمود اين مرد در خانه تو مى نشيند از درخت خرمائى كه دارى با يا پرنده مى ريزد بدون اينكه باد سنگ يا چوب بزنند آمدم درخواست كنم او را حلال كنى .
صاحب باغ امتناع ورزيد. مرتبه دوم حضرت درخواست كرد. باز قبول نكرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ضامن مى شوم در قبال اين كار خداوند بستانى تو را در بهشت عنايت كند. اين بار هم نپذيرفت . كم كم نزديك شامگاه شد على (عليه السلام ) فرمود آن خانه را به فلان باغستان مى فروشى ؟ پاسخ داد آرى حضرت گفت خداوند و موسى بن عيسى انصارى را به شهادت مى گيرم خرمايش در مقابل آن منزل به تو فروختم آيا راضى هستى ؟ صاحب منزل باور نمى كرد على (عليه السلام ) اين معامله را بكند. گفت من هم خدا و موسى بن عيسى را گواه مى گيرم كه فروختم خانه را در مقابل آن باغ .
على (عليه السلام ) رو كرد به مردى كه در خانه به عنوان همسايگى مى نشست فرمود منزل را به رسم مالكيت تصرف كن خداوند به تو بركت دهد حلال باد بر تو. در اين هنگام صداى اذان بلند شد. همه حركت كردند براى انجام فريضه نماز مغرب و عشاء را با پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) خوانديم . هر كسى به منزل خود رفت . فردا پس از نماز صبح پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مشغول تعقيب بود حالت وحى بر آنجناب عارض گشت . جبرئيل نازل شد. پس از پايان وحى روى به اصحاب كرده فرمود كداميك از شما ديشب عمل نيكى انجام داده ايد خودتان مى گوئيد يا من بگويم . على (عليه السلام ) عرض كرد شما بفرمائيد. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود اينك جبرئيل بر من نازل شد، گفت شب گذشته على بن ابيطالب (عليه السلام ) كار پسنديده اى انجام داد. پرسيدم چه كار. گفت اين سوره را بخوان بسم الله الرحمن الرحيم و الليل اذا يغشى و النهار اذا تجلى تا به اين آيه فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى فسنيره لليسرى الى آخر سوره .
رو به على كرد فرمود تو تصديق به بهشت كردى و خانه را به آن مرد بخشيدى و بستان خود را دادى ؟ عرض كرد بلى . فرمود اين سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حركت كرد پيشانى او را بوسيد و گفت من برادر تو هستم و تو برادر من .(7)
يا واصف المرتضى قد صرت فى التيه هيهات هيهات مما لاتمنيه
واجب اگر خوانمش العقل ينهانى ممكن اگر دانمش فالعشق يابيه
واجب ممكن نما ممكن واجب خصال هندسة الممكنات مظهر باريه
هو الذى كان بيت الله مولده و صاحب البيت ادرى بما فيه
مهلا الى الحشر يوما اذ اقول لكم يا لائمى فى على لاتعاديه
فانه منشاء الاشياء و منشيه و ذلكن الذى لمتننى فيه
چگونه از آزار همسايه راحت شد
حضرت باقر (عليه السلام ) فرمود مردى خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و از آزار همسايه خويش شكايت كرد. حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) او را امر به شكيبائى كردند. پس از چندى براى مرتبه دوم شرفياب شد و جريان گذشته را تكرار كرد. باز هم او را امر به صبر كردند.
در مرتبه سوم كه اظهار دلتنگى از آزار همسايه خويش نمود، پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به او فرمود صبحگاه جمعه كه مردم براى گذراندن نماز جمعه مى روند تو اسباب و لوازم زندگى را از خانه خارج كن ، در ميان راه و كوچه بگذار تا هر كس براى نماز از آنجا مى گذرد ببيند. اگر كسى از تو پرسيد براى چه اينطور كرده اى . بگو از آزار فلانى .
به دستور آنجناب عمل كرد لوازم زندگى را در ميان كوچه گذاشت . هنوز چيزى نگذشته بود كه همسايه اش پيش او آمد، التماس كرد كه اسباب و اثاث خود را به خانه برگرداند. گفت من با خدا پيمان مى بندم كه ديگر تو را نيازارم .(8)
تفصيلى از حقوق برادران دينى
در كافى ذكر شده كه معلى بن خنيس گفت به حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم مسلمان چه حقى بر برادر مسلمان خود دارد. فرمود براى هر مسلمانى بر برادر خود هفت حق واجب و لازم است كه اگر يكى را ضايع نمايد از ولايت خدا و طاعت او خارج مى شود. عرض كردم تفصيل آنها چيست ؟ فرمود اى معلى تو مورد علاقه منى مى ترسم بگويم بعد از دانستن انجام ندهى . گفتم (لا قوة الا بالله ) از خداوند نيرو مى خواهم در انجام وظايف فرمود:
1. كوچك ترين آن حقوق اين است كه هر چه براى خود مى خواهى براى او نيز همان را بخواهى و آنچه براى خود دوست نمى دارى براى او هم دوست نداشته باشى .
2. اينكه باعث خشم و ناراحتى او نشوى و در پى جلب رضايت برادر ايمانى خود باشى و فرمانش را پيروى كنى .
3. به جان و زبان و دست و پاى خود، او را كمك نمائى .
4. راهنماى او باشى و چون آينه باعث برطرف كردن عيوب او گردى .
5. مبادا او به گرسنگى يا تشنگى و بى پوشاكى بگذراند در صورتى كه شكم تو آكنده از غذا و بدنت پوشيده از لباس باشد.
6. اگر تو خدمتگذار و نوكر دارى و او كسى را ندارد براى شستن لباس و درست نمودن غذا و ساير كارهاى خانه ، خدمتگذار خود را بفرستى تا كارهاى او را انجام دهد.
7. سوگند او را بپذيرى و تصديق كنى ، در هنگام مريضى به عيادتش ‍ بروى . بر جنازه اش نماز بگذارى . اگر فهميدى احتياجى دارد قبل از آنكه درخواست كند خواسته اش را برآورى . چنانچه به اين دستورات عمل كنى دوستى و رابطه اى كه لازم است بين دو مسلمان وجود داشته باشد برقرار كرده اى و پيوند ايمانى را رعايت نموده اى .(9)
هزاران افسوس كه مردم اين زمان و دسته اى از مسلمين امروز دلخوش ‍ نموده اند كه عصر تمدن موشكى است . اصول اخلاق را زير پا گذارده همانطورى كه در هر چيز پيرو دنياى غربند، اين حقايق زندگى جاويد را هم با اغراض مادى خود آلوده كرده اند. از اينرو حساب همه چيز را وابسته به شئونات مادى مى دانند، فقط آنچه مى تواند در آميزش و حفظ مراسم دوستى يا خويشاوندى بر آنها حكومت كند پول است پول . آرى ثروت بى ارزش دنيا.
آه بر اين مردم پست ، چه بزرگ جنايتى مى كنند كه چون پرگار بر محور تعينات و تشخصات مادى مى گردند و اين دستورات كه جهانى آراسته و دلهائى پيوسته به يكديگر بوجود مى آورند نابود كرده زحمات قرنها مربيان بزرگ را به بيهودگى ضايع نموده اند.
بخون ديده نوشتيم بر در و ديوار كه چشم لطف ز ابناى روزگار مدار
مگير انس به كس در جهان به غير خدا بكن اگر بتوانى ز خويش نيز كنار
فريب نرمى ابناى روزگار مخور كه هست نرمى ايشان به رنگ نرمى مار
هميشه در پى خواب و خورند و منصب و جاه كنند مثل عروسان حجله نقش و نگار
چو روز، ظاهرشان پر صفا و نورانى درونشان چو شب تيره رنگ تيره و تار
هميشه در پى آزار يكديگر باشند حسد نموده شعار و نفاق كرده دثار
جميع خسته و بيمار بهر سيم و زرند دواى علتشان هست شربت دينار
ارزش شادمان كردن مومن
در كافى است كه حضرت باقر (عليه السلام ) فرمود از جمله سخنانى كه خداوند در مناجاتهاى موسى (عليه السلام ) به او گفت اين بود كه بر بعضى از بندگان خود بهشت را روا كردم و بدون حساب آنها را داخل بهشت مى نمايم . در آنجا به ايشان حكومت مى دهم . موسى (عليه السلام ) عرض كرد پروردگارا آنها چگونه مردمى هستند. ندا رسيد كسانى كه باعث شادمانى مومنى گردند. پس از آن فرمود مرد مومنى از ظلم و ستم پادشاه شهر خود هراسان شد و فرار كرد. پناه به كافرى برد. كافر او را پناه داد و به ميهمانى پذيرفت . هنگام مرگش كه رسيد به او خطاب شد به عزت و جلالم اگر در بهشت جائى براى مثل تو بود تو را داخل بهشت مى كردم ولكن آنجا حرام است بر كسى كه با كفر از دنيا رود اكنون اى آتش او را بترسان ولى نيازار. فرمود خوراكش را در شبانه روز مى آورند.
راوى پرسيد آيا از بهشت آورده مى شود. فرمود از جائى كه خدا مى خواهد.(10)
اينطور دل بدست آوريد
مردى از اهل رى گفت يكى از نويسندگان يحيى بن خالد فرماندار شد. مقدارى ماليات بر من بود كه اگر مى گرفتند فقير و بينوا مى شدم . هنگامى كه او والى شد ترسيدم مرا بخواهد و الزام به پرداخت وجه كند. بعضى از دوستان گفتند فرماندار، شيعه است باز هم هراس داشتم كه ممكن است شيعه نباشد. اگر پيش او بروم مرا زندانى كند، بالاخره گفتم به خدا پناه مى برم و خدمت امام زمانم مى رسم تا او چاره كار مرا بكند.
به قصد انجام دادن حج خارج شدم ، خدمت مولاى خود حضرت صابر موسى بن جعفر (عليه السلام ) رسيدم . از حال خويش شكايت نمودم و درخواست چاره كردم . آن حضرت نامه اى نوشت ؛ فرمود به والى برسان در نامه همين چند جمله نوشته بود.
بسم الله الرحمن الرحيم اعلم ان الله تحت عرشه ظلا، لا يسكنه الا من اسدى الى اخيه معروفا او نفس عنه كربة او ادخل على قلبه سرورا و هذا اخوك و السلام . بدان كه خداوند را در زير عرش سايه رحمتى است كه جا نمى گيرد در آن سايه مگر كسى كه نيكى و احسان به برادر خويش ‍ كند و او را برهاند از اندوه يا وسائل شادمانيش را فراهم كند. اينك آورنده نامه از برادران تو است والسلام .
چون از مسافرت حج بازگشتم شبى به منزل او رفتم اجازه ورود خواسته گفتم به فرماندار شخصى از جانب حضرت صابر (عليه السلام ) پيامى براى شما آورده . همين كه به او خبر دادند با پاى برهنه از خوشحالى تا در خانه آمد. در را باز كرد. مرا در آغوش گرفته شروع به بوسيدن نمود. مكرر پيشانيم را مى بوسيد و از حال امام (عليه السلام ) مى پرسيد.
هر چه من خبر سلامتى آن حضرت را مى دارم خوشحال تر مى شد و شكر مى كرد. مرا وارد منزل نمود، در بالاى مجلس نشانيد. خودش روبروى من نشست . آنگاه نامه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به او دادم . وقتى نامه را گرفت پيوسته مى بوسيد و مى خواند از مضمون آن كه اطلاع يافت ، اموال و لباسهاى خود را طلبيد هر چه درهم و دينار و پوشاك داشت با من بالسويه تقسيم كرد. هر مالى كه قسمت پذير نبود معادل نصف آن پول مى داد. بعد از هر تقسيم مى گفت يا مسروت كردم . گفتم به خدا سوگند زياد مسرور شدم . در اين هنگام دفتر مطالبات را طلبيد. آنچه به نام من بود محو كرد. نوشته اى داد كه در آن گواهى كرده بود بر ماليات نداشتن من . با او توديع كردم و از خدمتش مرخص شدم . با خود گفتم اين مرد بسيار به من نيكى كرد هرگز قدرت جبران آن را ندارم بهتر است كه حجى بگزارم و در موسم برايش دعا كنم و به مولاى خود موسى بن جعفر (عليه السلام ) نيكى او را عرض كنم .
به جانب مكه رهسپار شدم . خدمت موسى بن جعفر (عليه السلام ) رسيده جريان را به عرض ايشان رساندم . در آن بين كه شرح داستان را مى دادم ، پيوسته صورت مبارك آن جناب از شادمانى برافروخته مى شد. عرض كردم مگر كارهاى شما او را مسرور كرد.
فرمود آرى به خدا قسم كارهايش مرا شاد نمود. جدم امير المؤ منين (عليه السلام ) را خوشحال كرد. سوگند به پروردگار كه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را خورسند نمود همانا خداوند را نيز مسرور كرد.(11)

next page

fehrest page