fehrest page

back page

از حساب انگشترى ترسيد
هارون الرشيد را چندين پسر بود. از ميان آنها يكى بنام قاسم موتمن دست از دنيا و رياست و جاه و جلال پدر شسته و دل به آخرت و پرستش ‍ خدا نهاده بود، به طورى كه شباهتى از لحاظ پوشاك و وضع ظاهرى با پسر سلاطين نداشت . روزى از جلو هارون رد شد. يكى از خواص او، قاسم را كه به آن هيئت ديد خنده اش گرفت . هارون از سبب خنده پرسيد. گفت اين پسر شما را مفتضح و رسوا كرده با اين لباسهاى ژنده و كهنه كه در ميان مردم رفت و آمد مى كند.
هارون در جواب گفت علت اين است كه تا كنون ما براى او منصبى معين نكرده ايم . آنگاه او را خواست و شروع به نصيحت و راهنمائى كرد. كه با اين ظاهر خود مرا شرمنده مى كنى ، حكومت يكى از ولايات را براى تو مى نويسم در آنجا با مقام و درجه حكومت پرستش و عبادت كن . قاسم گفت پدرجان تو را چندين پسر است دست از من بردار و مرا پيش ‍ دوستان خدا شرمنده مكن . آنقدر هارون اصرار ورزيد تا قاسم سكوت نمود. اشاره كرد حكومت مصر را بنام او بنويسد و فردا صبح بطرف مصر حركت كند، ولى قاسم شبانه از بغداد به طرف بصره فرار نمود. صبحگاه هر چه از پى او گشتند او را نيافتند، تا اينكه بر اثر پا (سابقا به اين فن و شناسائى رد پا اهميت زيادى مى دادند) فهميدند قاسم تا كنار دجله آمده است .
قاسم همان شب فرار كرد و خود را به بصره رسانيد. عبدالله بصرى مى گويد ديوار خانه ما خراب شده بود و احتياج به يك كارگر داشتم . ميان بازار آمدم تا كارگرى پيدا كنم . جوانى را مشاهده كردم كنار مسجدى نشسته و قرآن مى خواند. بيل و زنبيلى هم در جلو خود گذاشته ، پرسيدم آيا كار مى كنى ؟ گفت چرا نكنم ؟! خداوند ما را براى همين خلق كرده كه زحمت بكشيم و نان تهيه كنيم .
گفتم پس برخيز و با من بيا. گفت اول اجرت مرا تعيين كن من يك درهم اجرت برايش تعيين كردم و به خانه رفتيم . تا شامگاه به اندازه دو نفر كار كرد، شب به او خواستم دو درهم بدهم راضى نشد گفت همان مقدار كه قرار گذاشتيم بيشتر نمى گيرم ، اجرت خود را گرفت و رفت .
فردا صبح به محل روز گذشته رفتم تا او را بياورم ولى در آنجا نبود. از كسى پرسيدم . گفت او روزهاى شنبه فقط كار مى كند و بقيه هفته را به عبادت و پرستش مى گذراند. پس صبر كردم تا روز شنبه ديگر او را در همان مكان يافتم و براى انجام كار به خانه بردم . مشغول كار شد و مقدار زيادى كار كرد. هنگام نماز ظهر دست و پاى خود را شست و وضو گرفته به نماز مشغول شد. بعد از نماز بر سر كار خود رفت و تا غروب كار كرد. شامگاه اجرت خود را گرفت و بيرون شد.
شنبه ديگر چون كار ديوار تمام نشده بود از پيش رفتم اين مرتبه او را نيافتم . پس از جستجو گفتند دو سه روز است كه مريض شده از محل او سؤ ال كردم مرا به خرابه اى راهنمائى كردند. بر سر بالين او رفتم و سرش ‍ را بر دامن گرفتم . همين كه چشم باز كرد. پرسيد تو كيستى ؟ گفتم همان كسى كه دو روز برايش كار كردى من عبدالله بصريم . گفت شناختم تو را آيا تو ميل دارى مرا بشناسى ؟ گفت آرى (فقال انا قاسم بن هارون الرشيد) گفت من قاسم پسر هارون الرشيدم . تا اين حرف را از او شنيدم بدنم به لرزه افتاد از تصور اينكه اگر هارون بفهمد من پسر او را به عنوان عملگى بكار واداشته ام با من چه خواهد كرد.
قاسم فهميد من ترسيدم . گفت هراس نداشته باش . تاكنون كسى در اين شهر مرا نشناخته ، اكنون هم اگر آثار مرگ را در خود نمى ديدم ، نامم را نمى گفتم . اما از تو خواهشى دارم وقتى كه از دنيا رفتم اين بيل و زنبيل را به كسى بده كه برايم قبر مى كند و اين قرآن را كه مونس من بود به شخصى بسپار كه بخواند و به او انس گيرد. انگشترى از انگشت خود بيرون كرد و گفت به بغداد مى روى ، پدرم هارون روزهاى دوشنبه بار عام دارد و هر كس بخواهد مى تواند با او ملاقات كند. آنروز داخل مى شوى و انگشتر را در مقابلش مى گذارى . او انگشتر را مى شناسد چون خودش به من داده . مى گوئى پسرت قاسم در بصره از دنيا رفت و اين انگشتر را وصيت كرد براى شما بياورم و گفت به شما بگويم كه پدر تو جراءتت در جمع آورى مال مردم زياد است اين انگشتر را هم بر آن اموال سرشار اضافه كن مرا طاقت حساب روز قيامت نيست .
در اين هنگام ناگاه خواست حركت كند ولى نتوانست از جاى برخيزد. براى مرتبه دوم خود را حركت داد باز نتوانست به من گفت بازويم را بگير و مرا حركت ده كه مولايم على بن ابيطالب (عليه السلام ) آمده تا او را حركت دادم در همين موقع روحش از آشيانه بدن پرواز كرد (كانما سراج طفئت ) گويا چراغى بود كه خاموش شد.(15)
مثالى از براى قيامت
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) روزى به سلمان و اباذر هر كدام درهمى داد. سلمان درهم خود را انفاق كرد و به بينوائى بخشيد ولى اباذر صرف در مخارج خانواده خود كرد. روز بعد حضرت دستور داد آتشى افروختند و سنگى را بر روى آن گذاردند. همين كه سنگ گرم شد و حرارت شعله هاى آتش در دل آن اثر كرد سلمان و اباذر را پيش خواند و فرمود هر كدام بايد بالاى اين سنگ برويد و حساب درهم ديروز را بدهيد. سلمان بدون درنگ و ترس پاى بر سنگ گذاشت و گفت (انفقت فى سبيل الله ) در راه خدا دادم .
وقتى كه نوبت اباذر رسيد ترس او را فرا گرفت . از اينكه پاى برهنه روى سنگ بگذارد و تفصيل مصرف يك درهم را بدهد از اين رو در تحير بود. پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود از تو گذشتم زيرا تاب گرماى اين سنگ را ندارى و حسابت به طول مى انجامد ولى بدان صحراى محشر از اين سنگ گرمتر است و تابش آفتاب قيامت شعله هاى فروزان آتش سوزان تر سعى كن با حساب پاك و دامنى نيالوده به معصيت وارد محشر شوى .(16)
اى كه ترا گشته جهل مشت و گريبان چشم بپوشيده اى ز دين و ز ايمان
هيچ نيانديشى از عذاب قيامت هيچ نپرهيزى از شراره نيران
رفته بگوشت كه كردگار كريمست صاحب عفو است و لطف و رحمت و احسان
ليك ندانى كه مى كشد سوى دوزخ معصيت خالق و اطاعت شيطان
گرچه كند روز رستخيز شفاعت آنكه رسول است و برگزيده يزدان
راه چنان رو كه روز حشر ندارد خجلت اگر خواست از براى تو غفران
راه ابوجهل كى ترا برساند سوى مقامى كه رفت بوذر و سلمان
رفتار پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم )
هنگامى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بستر بيمارى بسر مى برد. روزى به بلال دستور داد كه مردم را در ميان مسجد جمع كند. بلال به آنها اطلاع داد و مردم اجتماع كردند. حضرت به مسجد تشريف آورد و بر فراز منبر رفت . روى به آنها كرده فرمود آيا به نفس خويش با شما جهاد كردم ؟ دندان پيشين مرا نشكستيد؟ پيشانى و جبين مرا خاك آلود نكرديد؟ آيا بر اثر ضربه خون بر صورتم جارى نگشت تا اينكه محاسنم را رنگين نمود؟ تحمل شدائد و سختى ها را از مردم نكردم ؟ سنگ بر شكم نبستم تا نان خود را به ديگران بدهم ؟
اصحاب و پيروان عرض كردند راستى چنين بودى و چه سختى ها كه بر شما وارد شد و صبر كردى و در راه نشر حقايق از هيچگونه جديت فروگذارى نكردى ، خداوند خود بهترين پاداش را به شما عنايت كند. فرمود خدا نيز به شما پاداش نيكو دهد.
پس از آن فرمود خداوند تبارك و تعالى بر خود لازم كرده و سوگند ياد نموده از كسى كه ستمى بر شخصى روا دارد نگذرد. اينك من شما را قسم مى دهم اگر كسى را از شما در نزد من حقى است و يا به كسى ستم روا داشته ام حركت كند و قصاص نمايد زيرا قصاص در دنيا پيش من بسى بهتر از كيفر آخرت است در مقابل انبياء و ملائكه . در اين هنگام مردى از آخر جمعيت بنام سوادة بن قيس حركت كرد و گفت يا رسول الله پدر و مادرم فدايت باد. روزى كه از طائف مى آمدى به استقبال شما آمدم و شما بر شتر عضبانى خود سوار بودى ، عصاى ممشوق نام در دستت بود. همين كه عصا را بلند كردى بر شتر بزنى به شكم من خورد. نمى دانم از روى عمد بود يا خطا. حضرت فرمود به خدا پناه مى برم هرگز عمدا نزده ام . دستور داد به بلال كه به خانه فاطمه (عليها السلام ) برود و عصا را بياورد. بلال در بين راه مى گفت كيست كه قبل از روز قيامت خود را قصاص كند اكنون پيغمبر اسلام خويش را در معرض قصاص قرار داده .
بلال به در خانه فاطمه (عليها السلام ) آمد و تقاضاى عصا كرد. دختر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرسيد پدرم عصا را براى چه مى خواهد؛ با اينكه هنگام به كار بردن آن نيست ؟ بلال داستان سواده و فرمايش پيغمبر را عرض كرد. زهرا (عليها السلام ) سيلاب اشك از ديده فرو ريخت و عصا را به او داد. بلال خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد. حضرت آن مرد را صدا زد و فرمود پيش بيا اين همان عصا است و مرا قصاص كن تا از من خشنود شوى . سواده جلو آمد و عرض ‍ كرد شكم خود را بگشا تا قصاص كنم . همين كه آن جناب شكم خود را گشود عرض كرد اجازه مى فرمائى محل قصاص را ببوسم . حضرت او را اجازه داد. آن مرد پيش آمد و بدن پيغمبر را بوسيد. گفت به تماس لبهاى خود بر شكم شما پناه مى برم به خداوند از آتش جهنم . حضرت فرمود اينك قصاص مى كنى يا عفو مى نمائى ؟ گفت مى بخشم يا رسول الله .
آنگاه پيغمبر دست خويش را بلند كرد و گفت خدايا از سوادة ابن قيس ‍ درگذر همچنانكه او پيغمبر تو را بخشيد و عفو كرد. از منبر به زير آمد و به خانه ام سلمه رفت . در بين راه مى گفت خدايا امت مرا شراره هاى آتش ‍ جهنم تو خود نگهدار، حساب روز قيامت را بر آنها آسان بگردان .(17)
واى اگر پرده بيفتد كه ز بس خجلت و شرم همه بر جاى عرق خون دل آيد ز مسام
با دوستان على (عليه السلام ) آشنا شويد
علامه خبير و دانشمند شهير جناب آقاى امينى صاحب الغدير در جزء دهم كتاب خود ص 166 از عقدالفريد نقل مى كند كه ابو سهل تميمى گفت معاويه در يكى از سفرها به عنوان حج آمده بود از زنى بنام دارميه حجونيه كه در حجون مسكن داشت سؤ ال كرد و او زنى بسيار سياه چهره و فربه بود. به معاويه گفتند آن زن زنده است . از پى او فرستاد. وقتى كه آمد پرسيد چه چيز تو را آورد اى دختر پرگوشت . دارميه جواب داد من پرگوشت نيستم اگر مرا به آن سرزنش مى كنى ، زنى از قبيله بنى كنانه هستم . معاويه گفت مى دانى چرا از پى تو فرستادم ؟ پاسخ داد راز غيب را خدا مى داند. معاويه گفت مى خواستم از تو بپرسم به چه علت على را دوست دارى و با من دشمنى .
دارميه تقاضا كرد از جواب اين سؤ ال او را معاف دارد ولى او قبول نكرد. گفت اكنون كه مايلى مى گويم . على را دوست دارم به واسطه دادگرى و عدل و تسويه و مساوات او بين مردم و تو را دشمن دارم چونكه جنگ كردى با كسى كه به خلافت سزاوارتر از تو بود و پافشارى كردى درباره چيزى كه سزاوار آن نبودى . على را دوست دارم زيرا پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پرچم خلافت را براى او بست و هم براى آنكه مستمندان را دوست داشت و پرهيزكاران و دينداران را احترام مى كرد و با تو دشمنم چونكه خونهاى ناحق ريختى و در حكومت و قضاوت ستم روا مى دارى و با هواى نفس و ميل دل خود حكم مى كنى .
معاويه گفت براى همين شكمت باد كرده و بالا آمده و پستانهايت بزرگ شده و كپل و پشت برآمدگى پيدا كرده . دارميه گفت اى معاويه چيزهائى كه به من نسبت دادى به خدا قسم مادرت هند به اين خصوصيات ضرب المثل بوده نه من . معاويه از در عذرخواهى و آشتى وارد شد. گفت چيز بدى نگفتم منظورم اين بود كه زن وقتى شكمش وسيع باشد بچه اى كامل مى آورد و اگر پستانهايش بزرگ بود بچه اش سير خواهد شد و زن هرگاه بزرگ پيكر باشد وقور و سنگين مى شود. دارميه ديگر چيزى نگفت و خشم خويش فرو برد.
معاويه پرسيد آيا على را ديده اى ؟ گفت آرى به خدا قسم . سؤ ال كرد او را چگونه يافتى ؟ گفت در حالى ديدم كه فريب نخورده بود به اين سلطنتى كه تو به آن فريب خورده اى و نه از خود بى خبر و مشغول به آن ثروت بود چنانچه تو مشغول هستى و از همه چيز فراموش كرده اى پرسيد. آيا سخن او را شنيده اى ؟ گفت به خدا سوگند شنيده ام سخنش چنان صفائى داشت و بر دل مى نشست و تيره گيها را مى زدود همانطور كه با وسائل زنگار فلزى را بزدايند و آن را جلا دهند. معاويه گفت راست مى گوئى . آيا حاجت و خواسته اى دارى ؟ دارميه پرسيد اگر بگويم خواسته مرا انجام مى دهى ؟ جواب داد آرى .
گفت صد شتر سرخ رنگ ماده با شتربان و مقدار شتر نرى كه لازم است مى خواهم . پرسيد اين همه را براى چه مى خواهى ؟ گفت با شير آنها بچه هاى كوچك را تغذيه مى كنم و مستمندان را زنده مى نمايم و بدين وسيله نائل به ثواب بزرگ مى شوم و نيز با آنها بين عشاير و دسته هاى عرب اصلاح مى كنم . معاويه گفت اگر آنچه مى خواهى بدهم آيا محلى را كه على (عليه السلام ) در دل تو دارد من هم خواهم داشت ؟ دارميه با كمال تعجب گفت سبحان الله ! هرگز نمى شود. حتى مقام پست ترى از على هم در دل من براى تو جا نخواهد بود. در اين موقع معاويه دو شعر خواند پس از آن گفت اگر على زنده مى بود از آن شترها يكى هم به تو نمى داد. دارميه گفت به خدا قسم همين طور است قالت و لا والله و لاوبرة واحدة من مال المسلمين ؛ حتى يك دانه موى شتر هم از مال مسلمين و مردم نمى داد.
چند روايت در احترام به مال مردم
1. عن ابى جعفر (عليه السلام ) قال ما من احد يظلم مظلمة الا اخذه الله بها فى نفسه و ماله فاما الظلم الذى بينه و بين الله فاذا تاب غفرله .(18)
حضرت باقر (عليه السلام ) فرمود هر شخصى حقى را پايمال و يا ستم به كسى روا دارد غير ممكن است خداوند او را واگذارد. هم كيفر در مالش ‍ مى كند و هم در جانش . ولى گناهى كه بين خود و خدا انجام داده (پاى كسى در ميان نيست ) اگر توبه كند خداوند از او مى گذرد.
2. عن جعفر بن محمد (عليه السلام ) من ارتكب احدا بظلم بعث الله من ظلمه مثله او على ولده او على عقبه من بعده .(19)
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود هر كس به شخصى ستم روا دارد خداوند يك نفر را برمى انگيزد كه با او همانطور ستم كند و يا بر فرزندش ‍ و يا بر بازماندگانش از نسلش .
3. عن شيخ من النخع قال قلت لابى جعفر (عليه السلام ) انى لم ازل واليا منذ ز من الحجاج الى بومى هذا فهل لى من توبة قال فكت ثم اعدت عليه فقال لا حتى تودى الى كل ذى حق حقه .(20)
مردى از قبيله نخع گفت به حضرت باقر (عليه السلام ) عرض كردم من از زمان حجاج تا هم اكنون همواره فرماندار و والى بوده ام آيا توبه ام پذيرفته مى شود؟ حضرت جواب نفرمود. مرتبه دوم تكرار كردم . فرمود نه ، پذيرفته نمى شود مگر هر كسى بر تو حقى دارد حق او را به خودش ‍ برگردانى .
4. فى تفسير الامام (عليه السلام ) قال على بن ابيطالب (عليه السلام ) فى قوله تعالى اتقوا النار التى و قودها الناس و الحجارة يا معاشر شيعتنا اتقوا الله و احذروا ان تكونوا لتلك النار حطبا و ان لم تكونوا بالله كافرين فتوقوها بتوفى ظلم اخوانكم و انه ليس من اخوانكم من ظلم اخاه المومن المشارك له فى موالاتنا الاثقل الله فى تلك النار سلاسله و اغلاله و لا يقاله منها الا شفاعتنا و لن نشفع له الى الله الا بعد ان نشفع فى اءخيه المومن فان عفى عنه شفعنا و الاطال فى النار مكثه .(21)
در تفسير امام حسن عسكرى از على بن ابيطالب (عليه السلام ) نقل مى كند كه در خصوص آيه اتقوا النار التى وقودها الناس و الحجارة بپرهيزيد از آتشى كه آتش گيره آن انسان و سنگ است . فرمود اى شيعيان و پيروان ما بپرهيزيد و بترسيد از اينكه شما براى چنين آتشى هيمه باشيد اگرچه كافر به خدا نيستيد. خود را از اين آتش به ستم نكردن به برادران دينى نگه داريد. هر يك از شما به برادر خود كه با او در دوستى ما شركت دارد ستمى روا دارد خداوند در ميان همين آتش زنجير و غل او را سنگين مى نمايد و هيچ چيز او را نجات نخواهد داد مگر شفاعت ما و ما هرگز شفاعت نمى كنيم پيش خدا مگر بعد از اينكه واسطه شويم پيش آن برادرش اگر او گذشت و بخشيد شفاعت مى كنيم و الا درنگ و مكث او در آتش زياد خواهد شد.
5. عن ابى عبدالله (عليه السلام ) فى حديث فمن نال من رجل رشيئا من عرض او مال وجب عليه الاستحلال من ذلك و الانفصال من كل ما كان منه اليه و ان كان قدمات فليتنصل من المال الى ورثته و ليتب الى الله مما اتى اليه حتى يطلع عليه عزوجل بالندم و التوبة و الانفصال .(22)
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود هر كس ستم به شخصى از نظر مال يا عرض و يا آبروى او روا دارد واجب و لازم است طلب گذشت و حليت نمايد و ذمه خود را برى كند از آنچه نسبت به او كرده . هرگاه صاحب حق مرده باشد برائت و آزادى ذمه اى به اين است كه مال را به ورثه او بدهد و نيز توبه كند از آنچه كرده و واقعا پشيمان شود از اين كار.

fehrest page

back page