next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (4)
خوردن مال مردم چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

احتراز از مال مردم (و اهميت حقوق آنان ) امام زين العابدين (عليه السلام ) چه كرد؟
يكى از غلامان على بن الحسين (عليه السلام ) باغستانى را براى ايشان ساختمان مى كرد. روزى حضرت براى خبرگيرى تشريف آورد. مشاهده كرد. آن طورى كه به غلام دستور داده بود انجام نداده و وضع ساختمان را خراب كرده و از پيش خود كارهاى بيهوده اى نموده است . از ديدن آن كار افسرده و عصبانى شدند با تازيانه اى كه در دست ايشان بود يكى به او زدند. بعد از اين پيش آمد آنجناب پشيمان شد. هنگامى كه به منزل مراجعت كرد يك نفر از پى غلام فرستاد. غلام كه وارد شد، ديد حضرت همان تازيانه را پيش روى خود گذارده ترسيد از اينكه خيال كيفر و را داشته باشند.
امام على بن الحسين (عليه السلام ) او را پيش خواند و فرمود اين تازيانه را بگير و همانطور كه من به تو زدم بر من بزن . غلام گفت مولاى من به خدا سوگند خيال كردم شما اراده تنبيه و كيفر مرا داريد به كار ناپسندى كه كرده ام و سزاوار كيفر هم هستم . چگونه شما را مى توانم قصاص كنم ؟ حضرت فرمود بايد تلافى آن تازيانه را بكنى ! غلام عرض كرد از من چنين عملى سر نخواهد زد و مرا جراءت اين كار نيست و هم بر شما چيزى نيست زيرا ستمى روا نداشتيد تا قصاص كنم .
امام زين العابدين (عليه السلام ) اصرار ورزيد و چندين مرتبه تكرار فرمود غلام مرتب پوزش مى طلبيد و از بزرگى چنين كارى خود را برحذر مى داشت . آنجناب همين كه امتناع غلام را مشاهده كرد فرمود اكنون كه ابادارى آن باغ را بتو بخشيدم ، و باغستان را در اختيار او گذاشتند.(1)
على بن ابى رافع و گردن بند
سرپرست و نگهبان بيت المال على (عليه السلام ) على بن ابى رافع گفت در ميان اموال موجود در بيت المال گردن بند مرواريدى وجود داشت كه از بصره بدست آورده بودند. دختر امير المؤ منين (عليه السلام ) يك نفر پيش من فرستاده و پيغام داد كه شنيده ام در بيت المال گردنبند مرواريدى هست . مى خواهم آن را به رسم عاريه چند روزى به من دهى تا روز عيد قربان به آن خود را زيور نمايم . من خبر فرستادم به رسم عاريه مضمونه (در صورت تلف شدن به عهده گيرنده باشد) به ايشان مى دهم . آن بانوى محترمه با اين شرط به مدت سه روز گردن بند را از من گرفت .
اتفاقا على (عليه السلام ) آن را در گردن دختر خود مشاهده كرده بود پرسيد اين گردنبند را از كجا بدست آورده اى ؟ عرض كرد از على بن ابى رافع تا سه روز به عنوان عاريه ضمانت شده گرفته ام تا در عيد به آن زينت كنم و بعد از سه روز به او رد نمايم .
على بن ابى رافع گفت امير المؤ منين (عليه السلام ) مرا خواست . فرمود آيا در بيت المال مسلمانان بدون اجازه آنها خيانت مى كنى ؟ گفتم به خدا پناه مى برم از خيانت كردن . فرمود پس چگونه گردنبند را به دختر من دادى ؟ عرض كردم دختر شما آن را به رسم عاريه از من درخواست كرد تا در عيد با آن آراسته شود من گردنبند را به اين شرط تا سه روز به او دادم و بر خود نيز ضمان آن را گرفته ام ، بر من لازم است كه بجاى خود برگردانم .
على (عليه السلام ) فرمود امروز بايد آن را پس بگيرى و بجاى خود بگذارى ، و اگر بعد از اين چنين كارى از تو ديده شود كيفر سختى خواهى شد و چنانچه دختر من آن گردنبند را به رسم عاريه ضمانت شده نگرفته بود البته نخست زنى از بنى هاشم بود كه دست او را به عنوان دزدى مى بريدم . اين سرزنش و تهديد به گوش دختر امير المؤ منين (عليه السلام ) رسيد به پدر خويش عرض كرد مگر من دختر تو نبودم و يا به من نمى رسيد كه چند روز به خاطر زينت از آن گردنبند استفاده كنم ؟ امير المؤ منين (عليه السلام ) فرمود دخترم انسان نبايد به واسطه اشتهاى نفسانى و خواهش دل خود پاى از مرحله حق بيرون نهد. مگر زنان مهاجرين كه با تو يكسانند به مثل چنين گردنبندى خود را آراسته اند تا تو هم خواسته باشى در رديف آنها قرار گرفته از ايشان كمتر نباشى ؟(2)
اثر شير در بچه شيرخوار
ابو المعالى همان كسى است كه پس از اقامت مدت مديدى در مكه و مدينه به نيشابور بازگشت . در آن زمان آلب ارسلان سلجوقى سلطنت داشت و خواجه نظام الملك دانشمند مشهور نيز به مقام وزارت منصوب بود. نظام الملك براى امام الحرمين (ابوالمعالى ) مدرسه نظاميه را ساخت و خطابه و تدريس را به ايشان واگذار كرد.
پدر ابو المعالى شيخ ابو محمد عبدالله از فضلا و پرهيزگاران زمان خود بود و از راه نويسندگى و نسخه بردارى كتب تاءمين زندگى مى كرد و از دسترنج خود كه مالى حلال بود پولى جمع نموده و كنيزى خريدارى كرد. اين كنيز پرهيزگار و خوش رفتار بود و اتصاف به صفات پسنديده داشت ، و پس از مدتى حامله شد. شيخ بعد از اطلاع ، بيشتر در قسمت حلال بودن خوردنى و خوراك خانواده خود مراقبت مى كرد.
هنگامى كه كنيزش وضع حمل نمود سفارش اكيدى كرد كه مبادا به اين بچه از شير زنهاى ديگر بدهند و در نتيجه زحمات و كوشش هاى او بيهوده شود.
اين پسر همان امام الحرمين ابو المعالى است كه چون اين اندازه در تربيت و پرورش او مواظبت نمود. در آينده يك شخصيت برجسته و بافضيلت و از دانشمندان ارجمند گرديد.
شيخ يك روز داخل اطاق شد، كنيز (مادر بچه ) كسالت داشت از اين رو بچه كه شير كافى نخورده بود گريه مى كرد. زنى از همسايگان در آنجا حاضر بود براى ساكت كردن و آرام نمودن او پستان را در دهانش ‍ گذاشت . بچه مقدارى از شير آن زن را خورد و آرام گرفت . شيخ چون از اين پيش آمد باخبر شد بسيار متاءثر گرديد و بچه را گرفته سر او را پائين نگه داشت و با دست خود شكمش را مى ماليد و با انگشت دهانش را باز مى كرد تا هر چه شير خورده بود از دهانش بيرون ريخت . شيخ در آن موقع مى گفت مرگ بچه ام براى من آسان تر است از اينكه زنده بماند در صورتى كه طبيعت او آلوده به فساد و سرشته با شير مجهولى باشد.
ابو المعالى مى گفت در هنگام بحث و مناظره گاهى يك نوع سستى و فتور در من ايجاد مى شود و اين اثر همان بقيه شيرى است كه در بدنم مانده .(3)
در تاءثير شير نسبت به كمال و ترقى و تربيت طفل همين بس كه امام الحرمين از نظر پدر و مادر ارزش اين مقدار پيشرفت را نداشت كه مثل خواجه نظام الملكى براى او مدرسه نظاميه را بسازد و مورد توجه يكى از دانشمندان بزرگ شيعه واقع شود، زيرا خانواده آنها از اهل سنت و جماعت بودند باز تاءثير همان شير آنقدر شد كه ايشان را از لحاظ علمى جزء برجسته ترين علماء آنها قرار داد.
همين دقتها در تغذيه و پرورش كودك با حفظ خصوصيات ديگرى كه از اول انعقاد نطفه و جنين در شرع مقدس اسلام شرط شده و داشتن طهارت مولد (پدر و مادر با ايمان و معتقد به ائمه طاهرين (عليهم السلام ) باعث مى شود كه مانند شيخ مرتضى انصارى تحويل به جامعه داده شود و براى يك عمر مكتب جعفر بن محمد (عليه السلام ) را زنده كند. از لحاظ تقوى و زهد مورد توجه شيعه و سنى قرار گيرد از اين رو است كه صدها دايه براى حضرت موسى (عليه السلام ) مى آورند ولى پستان هيچ كدام را قبول نمى كند و همين طور داستان پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه چهارصد زن شيرده او را در آغوش گرفتند ولى آن بزرگ شخص ‍ عالم وجود آغوش هيچ يك را نپذيرفت تا دايه اى نيك سرشت و پاك طينت بنام حليمه سعديه اين افتخار و شرافت را يافت لذا پيغمبر اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: (الرضاع يغير الطباع ) شير سرشت بچه را تغيير مى دهد و با سرنوشت او از لحاظ اخلاق رابطه مستقيم دارد.
جاى بسى تاءسف و تاءثر است كه پيروان مكتب امير المؤ منين (عليه السلام ) و شيعيان در اين زمان دست از آداب و دستورات دينى خود كشيده و به واسطه جهاتى كه خود آنها بهتر مى دانند (حفظ زيبائى اندام و لاغر نشدن ) نوباوه خود را در چنگال اهريمن بدسرشت سپرده و آينده او را در نظر نمى گيرند و با شيرهاى آلوده از قبيل شيرخشك كه بر فرض ‍ درستى و صحت آنچه مى گويند، طبيعت گاو و حيوان را به بچه مى دهد و اگر تهيه آنها از غير شير گاو، از حيوان ديگر يا تركيبات شيميائى مخصوص باشد در اين صورت خداوند اين مشت مردم مسلمان را از شر چنين موجودات انسان نما نگه دارد كه با صورت انسان ، سيرتى بدتر از هر حيوان دارند و هيچگونه علاقه به حفظ امور دين و مليت و مملكت نخواهند داشت با اينكه در خصوص انتخاب دايه در اسلام چقدر سفارش شده :
از خانواده نجيب و با عفت و پاكدامن باشد داراى اخلاق مورد پسند دين بوده و نقص عقلى نداشته باشد حتى از نظر ظاهر زيبا هم باشد. اميد است دوستداران و پيروان ائمه (عليهم السلام ) توجه بيشترى به تربيت و پرورش فرزندان خود نموده و مردان آينده اين ملك و ملت را در آغوش ‍ هر اهريمن ديو سيرتى قرار ندهند و نيز در مورد تهيه خوراك و ايجاد نطفه ، و كيفيت انعقاد آن و تغذيه مادر حامله و شيرده دقت زياد داشته باشند تا فرزندى صالح و درستكار به جامعه تحويل دهند باعث سربلندى خود و خانواده شان شود.
هارون الرشيد و بهلول
روزى هارون بهلول را ملاقات كرد و گفت مدتى است آرزوى ديدارت را داشتم . بهلول پاسخ داد كه من به ملاقات شما به هيچ وجه علاقه ندارم . هارون از او تقاضاى پند و موعظه اى كرد. بهلول گفت چه موعظه اى تو را بكنم ؟ آنگاه اشاره بسوى عمارتهاى بلند و قبرستان كرد و گفت اين قصرهاى بلند از كسانى است كه فعلا در زير خاك تيره در اين قبرستان خوابيده اند. چه حالى خواهى داشت اى هارون ، روزى كه براى بازخواست در پيشگاه حقيقت و عدل الهى بايستى و خداوند به اعمال و كردار تو رسيدگى كند. با نهايت دقت از تو حساب بگيرد و چه خواهى كرد در آن روزى كه خداوند جهان به اندازه اى دقت و عدالت در حساب بنمايد كه حتى از هسته خرما و پرده نازكى كه آن هسته را فرا گرفته و از آن نخ باريكى كه در شكم هسته است و از آن خط سياهى كه در كمر آن هسته مى باشد بازخواست كند. و در تمام اين مدت تو گرسنه و تشنه و برهنه باشى در ميان جمعيت محشر، روسياه و دست خالى . در چنين روزى خواهى شد و همه به تو مى خندند، هارون از سخنان بهلول بى اندازه متاءثر شد و اشك از چشمانش فرو ريخت .(4)
اينهم از بهلول است
هنگامى كه هارون از سفر حج مراجعت مى نمود بهلول در سر راه او ايستاده بود و به آواز بلند سه مرتبه صدا زد: هارون . هارون پرسيد كه اين صدا از كيست ؟ گفتند بهلول مجنون است . رو به بهلول كرد و گفت مى دانى من كيستم ؟ بهلول گفت تو آن كسى هستى كه اگر در مشرق ظلم كنند و تو در مغرب باشى مسئوليت آن ظلم با تو بوده و در روز قيامت بازخواست خواهى شد.
هارون گريه كرد و گفت از من حاجتى بخواه . بهلول گفت جاجت من اين است كه گناهان مرا دستور دهى ببخشند و مرا داخل بهشت كنند. هارون گفت اين كار از من ساخته نمى شود ولى قرضهاى تو را مى پردازم . بهلول پاسخ داد كه به اموال مردم قرض پرداخت نمى شود شما اموال مردم را به خودشان برگردانيد. هارون گفت دستور مى دهم براى تاءمين معاش تو حقوقى دائم (مادام العمر) بپردازند. بهلول گفت : ما همه بندگان خدا هستيم آيا ممكن است خداوند تو را در نظر گرفته باشد و مرا فراموش ‍ كند؟!(5)
غذاى خليفه
روزى هارون الرشيد از خوان طعام خود جهت بهلول غذائى فرستاد. خادم غذا را برداشت و پيش بهلول آورد. بهلول گفت من نمى خورم ببر پيش سگهاى پشت حمام بيانداز. غلام عصبانى شد و گفت اى احمق اين طعام ، مخصوص خليفه است اگر براى هر يك از امنا و وزراى دولت مى بردم به من جايزه هم مى دادند، تو اين حرف مى زنى و گستاخى به غذاى خليفه مى كنى ! بهلول گفت آهسته سخن بگو كه اگر سگها هم بفهمند از خليفه است نخواهند خورد.(6)
يك نمونه از حقوق مردم
حضرت عيسى (عليه السلام ) را گذر بر سر قبرى افتاد، از خداوند درخواست كرد كه صاحب قبر را زنده فرمايد. همين كه زنده شد از او سؤ ال كرد حال و وضع تو چگونه است ؟ عرض كرد من حمال و باربر بودم . روزى هيمه اى براى كسى مى بردم ؛ خلالى از آن جدا كردم تا دندان خود را با آن خلال كنم از آن زمان كه مرده ام عذاب همان خلال را مى كشم .(7)
احتياط مولى مقدس اردبيلى
دانشمند معظم جناب مقدس اردبيلى بسيار اتفاق مى افتاد كه از نجف اشرف به كاظمين مشرف مى شد و اين مسافت را هميشه با الاغ يا مركوب ديگرى مى پيمود. در يكى از اوقات مردى خدمت ايشان رسيد و درخواست كرد اين نامه را در كاظمين به شخصى برسانند. مولى ما سوارى كرايه كرده بود و صاحب آن مال در آنجا نبود تا اجازه بگيرد بدين جهت در اين سفر پياده راه را پيمود و الاغ را در جلو داشت و مى فرمود از صاحب الاغ اجازه نگرفته ام براى حمل اين كاغذ.(8) خداوند به همه دوستان امير المؤ منين (عليه السلام ) توفيق چنين زندگى شرافتمندانه عنايت كند.
اى دل عبث مخور غم دنيا را فكرت مكن نيامده فردا را
پيوند او مجوى كه گم كرده است او نوشيروان و هرمز و دارا را
دور است كاروان سحر زينجا شمعى بيايدت شب يلدا را
اى باغبان سپاه خزان آمد بس دير كشتى اين گل رعنا را
بيمار مرد بسكه طبيب او بى گاه بست مداوا را
نيكى چه كرده ايم كه تا روزى نيكو دهند مزد عمل ما را
خون يتيم در كشى و خواهى باغ بهشت و سايه طوبى را
برداشتيم مهره رنگين را بگذاشتيم لؤ لؤ لالا را
آموزگار خلق شديم اما نشناختيم خود الف و با را(9)
عقيل چه درخواست كرد؟
در صواعق محرقه مى نويسد: روزى عقيل از على (عليه السلام ) درخواست كمك مالى كرد و گفت من تنگدستم مرا چيزى بده . حضرت فرمود صبر داشته باش تا ميان مسلمين تقسيم كنم سهميه تو را خواهم داد. عقيل اصرار ورزيد. على (عليه السلام ) به مردى گفت دست عقيل را بگير و بر در ميان بازار، بگو قفل دكانى را بشكند و آنچه در ميان دكانست بردارد. عقيل در جواب گفت مى خواهى مرا به عنوان دزدى بگيرند. على (عليه السلام ) فرمود پس تو مى خواهى مرا سارق قرار دهى كه از بيت المال مسلمين بردارم و به تو بدهم ؟! عقيل گفت پيش معاويه مى روم . فرمود تو دانى و معاويه . پيش معاويه رفت و از او تقاضاى كمك كرد. معاويه او را صدهزار درهم داد و گفت بالاى منبر برو و بگو على با تو چگونه رفتار كرد و من چه كردم . عقيل بر سر منبر رفت پس از سپاس و حمد خدا گفت مردم من از على دينش را طلب كردم على مرا كه برادرش ‍ بودم رها كرد و دينش را گرفت ولى از معاويه درخواست نمودم مرا بر دينش مقدم داشت . صاحب روضات الجنات مى گويد در روايت ديگرى است كه معاويه گفت بر منبر رو و على را لعن كن . عقيل بالا رفت و گفت مردم معاويه مرا گفته كه على را لعنت كنم پس شما معاويه را لعنت كنيد.(10)
آيا بهلول ديوانه بود؟
در كتاب غرائب الاخبار سيد نعمت الله شوشترى مى نويسد كه : هارون خواست كسى را براى قضاوت به بغداد نمايد، با اطرافيان خود مشورت كرد، همگى گفتند براى اين كار جز بهلول كسى صلاحيت ندارد. بهلول را خواست . به او پيشنهاد قضاوت نمود و گفت ما را در اين كار كمك كن . بهلول در جواب گفت من صلاحيت و شايستگى براى اين كار ندارم . هارون گفت تمام اهل بغداد مى گويند جز تو كسى سزاوار نيست تو چنين مى گوئى . پاسخ داد كه من به وضع و شخصيت خود از شما بيشتر اطلاع دارم و اين سخن از دو حال خارج نيست ، يا راست است يا دروغ . اگر راست باشد كه سزاوار نيست شخص ناشايسته اى متصدى منصب قضاوت شود و اگر دروغ است شخص دروغگو نيز صلاحيت اين مقام را ندارد. هارون گفت تو را رها نمى كنم و بايد قبول كنى . آنقدر اصرار ورزيد تا بهلول يك شب مهلت گرفت كه در اين باره فكر كند. فردا صبح خود را به ديوانگى زد و سوار بر چوبى شده در ميان بازارهاى بغداد مى دويد و صدا مى زد؛ دور شويد راه بدهيد اسبم شما را لگد نزند. مردم گفتند بهلول ديوانه شده است ، خبر به هارون دادند. گفت ديوانه نشده ولكن دينش را بدين وسيله حفظ كرد و از دست ما فرار نمود تا دخالت در حقوق مردم ننمايد.(11)
قضاوت و حقوق مردم
ابو حمزه ثمالى از حضرت باقر (عليه السلام ) نقل مى كند كه ايشان فرمودند در بنى اسرائيل عالمى بود ميان مردم قضاوت مى كرد. همين كه هنگام مرگش رسيد به زن خود گفت وقتى كه من مردم مرا غسل ده و كفن كن و در سرير بگذار، رويم را بپوشان . بعد از فوت او زنش همان كار را كرد و رويش را پوشانيد؛ پس از مختصر زمانى روى او را باز كرد تا يك بار ديگر او را ببيند. چشمش به كرمى افتاد كه بينى شوهرش را مى خورد و قطع مى كند. خيلى ترسيد شبانگاه او را در خواب ديد. گفت از ديدن كرم ترسيدى ؟ زن جواب داد بسيار ترسيدم . قاضى گفت اگر ترسيدى بدان آنچه از گرفتارى به من رسيد فقط به واسطه ميل و علاقه ام بود نسبت به برادرت . روزى با طرف مورد نزاع خود براى قضاوت پيش من آمد و من در دل ميل داشتم حق با او باشد و گفتم خدايا حق را با او قرار بده . اتفاقا پس از محاكمه حق هم با او بود و آشكارا مشاهده كردم كه حق با برادر توست . ولى آنچه تو ديدى از رنج و عذاب آن كرم به واسطه همان ميل بود كه داشتم به حقانيت برادرت در منازعه اگرچه واقع هم همانطور بود.(12)
اينطور مراعات كنيد
عالم جليل آقاى حاج ملا محمد كزازى در قم قضاوت مى كرد. حاج ميرزا ابوالفضل زاهدى گفت كه برادر ايشان يك نفر را كشته بود. اولياء مقتول پيش ملا شكايت برده و تقاضاى قضاوت كردند، ولى شهودى كه براى اثبات ادعاى خويش آوردند كافى نبود از اين رو ادعاى آنها به درجه اثبات شرعى نرسيد و در حال ركود ماند. اولياء مقتول از مرافعه دست برداشتند، شش ماه از اين جريان گذشت . برادر ملا محمد به گمان اين كه خويشاوندان مقتول دست برداشته اند و ديگر از اقرار و اعتراف او زيانى وارد نمى شود خصوصا در نظر گرفت كه قاضى برادر من است و قطعا پرده از روى كار برنمى دارد.
روزى بر سبيل اتفاق داستان قتل را پيش برادر خود اقرار كرد. ملا محمد همان ساعت به ورثه مقتول اطلاع داد و حكم قصاص درباره برادر خويش صادر نمود. اولياء مقتول حكم آن مرحوم را پيش حاكم و والى برده و درخواست اجرا نمودند. والى گفته بود از انصاف دور است كه خاطر چنين شخصى بى آلايشى را به اندوه قتل برادر مبتلا نمائيد. چنانكه او ديانتش اقتضا كرده و اين حكم را داده ، شما هم جوانمردى كنيد و گذشت نمائيد. آنها نيز فتوت كرده هم از قصاص و هم از خونبها گذشتند.(13)
دقت در تصفيه حساب مردم
سيد نعمت الله جزائرى در انوار نعمانيه باب احوال بعد از مرگ مى نويسد: كه در اخبار است مرد مستمندى از دنيا رفت و از صبح كه جنازه او را بلند كردند تا بشام از دفنش فارغ نشدند به واسطه كثرت ازدحام و انبوه جمعيت بعدها او را در خواب ديدند. پرسيدند خداوند با تو چه كرد؟ خداوند مرا آمرزيد و نيكى و لطف زيادى درباره من فرمود، ولى حساب دقيقى كرد. حتى روزى بر در دكان رفيقم كه گندم فروشى داشت نشسته بودم با حال روزه ، هنگام اذان كه شد يكدانه از گندمهاى او را برداشته و با دندان خود دو نيمه كردم ، در اين موقع به خاطرم آمد كه گندم از من نيست آن دانه شكسته را بر روى گندمهاى او افكندم خداوند چنان حسابى كرد كه از حسنات من به اندازه نقص قيمت گندمى كه شكسته بودم گرفت .
و نيز آن دانشمند جليل مى نويسد: كه روايت شده روز قيامت بنده را بر محلى كه مشرف بر مردم است مى آورند و ندا مى كنند هر كس حقى به گردن اين شخص دارد اكنون موقع تصفيه حساب اوست پيش آيد و حق خود را بستاند. سخت ترين پيشامد براى آن بنده اين است كه شخصى را مشاهده كند كه او را مى شناخته ، زيرا در آنحال مى ترسد آن شخص ‍ ادعائى بر او بنمايد، روايت شده در مقابل هر يك ششم از درهم نقره (درهم 18 نخود است ) هفتصد نماز قبول شده مى گيرند و به صاحب حق مى دهند.
با خرد دوش در سخن بودم كشف شد بر دلم مثالى چند
گفتم اى مايه همه دانش دارم از خدمتت سوالى چند
چيست اين زندگانى دنيا گفت خوابيست يا خياى چند
گفتم اين ملك و مال دنيا چيست گفت دردسر و وبالى چند
گفتم او را چه حاصل است بگو گفتم غم خوردن و مالى چند
گفتم اين بحث اهل دنيا چيست گفت بيهوده قيل و قالى چند
گفتم اهل زمانه در چه دمند گفت در بند جمع مالى چند
گفتم اهل ستم چه طايفه اند گفت گرگ و سگ و شغلى چند
گفتم اين نفس رام كى گردد گفت چون ديد گوشمالى چند
گفتمش چيست كدخدائى گفت هفته اى عيش و غصه سالى چند
گفتمش چيست گفته سعدى گفت پندى است حسب و حالى چند
مستمند و بينوا كيست ؟
روزى رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به اصحاب خود فرمودند فقير و بينوا كيست ؟ اصحاب جواب دادند كسى كه درهم و دينارى نداشته و دستش از مال دنيا تهى باشد. فرمود آنكه شما مى گوئيد فقير نيست بينوا كسى است كه در عرصات قيامت بيايد و حق اشخاصى به گردن او باشد. به اين طريق كه يك نفر را زده و ديگرى را ناسزا گفته حق شخص ثانى را ضايع نموده و يا غصب كرده ، اگر حسنات و كار خوبى داشته باشد در قبال حقوق مردم از او مى گيرند و مى دهند به صاحبان حقوق و چنانچه حسناتى نداشته باشد از گناهان كسانى كه بر اين شخص حقى دارند برداشته مى شود و آن گناهان را بر او بار مى كنند و بينوا چنين كس است . همين موضوع منظور خداوند تبارك و تعالى در اين آيه شريفه است و ليحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم بارهاى سنگين خود را برمى دارند و بارهاى سنگين ديگرى را بر دوش آنها مى گذارند.(14)

next page

fehrest page