|
با خرد دوش در سخن بودم | |
كشف شد بر دلم مثالى چند |
|
گفتم اى مايه همه دانش | |
دارم از خدمتت سوالى چند |
|
چيست اين زندگانى دنيا | |
گفت خوابيست يا خياى چند |
|
گفتم اين ملك و مال دنيا چيست | |
گفت دردسر و وبالى چند |
|
گفتم او را چه حاصل است بگو | |
گفتم غم خوردن و مالى چند |
|
گفتم اين بحث اهل دنيا چيست | |
گفت بيهوده قيل و قالى چند |
|
گفتم اهل زمانه در چه دمند | |
گفت در بند جمع مالى چند |
|
گفتم اهل ستم چه طايفه اند | |
گفت گرگ و سگ و شغلى چند |
|
گفتم اين نفس رام كى گردد | |
گفت چون ديد گوشمالى چند |
|
گفتمش چيست كدخدائى گفت | |
هفته اى عيش و غصه سالى چند |
|
گفتمش چيست گفته سعدى | |
گفت پندى است حسب و حالى چند |