next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (2)
خدمت به پدر و مادر چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

خدمتكار پدر و مادر همنشين انبيا است
روزى حضرت موسى (عليه السلام ) در ضمن مناجات به پروردگار خود عرض كرد خدايا مى خواهم همنشينى كه در بهشت دارم ببينم چگونه شخصى است . جبرئيل بر او نازل شد و عرض كرد يا موسى فلان قصاب در محله فلانى همنشين تو خواهد بود. حضرت موسى به درب دكان قصاب آمده ، ديد جوانى شبيه شبگردان مشغول فروختن گوشت است .
شامگاه كه شد جوان مقدارى گوشت برداشت و بسوى منزل روان گرديد. موسى از پى او تا درب منزلش آمد و به او گفت مهمان نمى خواهى ؟ جوان گفت خوش آمديد. او را به درون برد. حضرت موسى ديد جوان غذائى تهيه نمود، آنگاه زنبيلى از سقف به زير آورد و پيرزنى فرتوت و كهنسال را از درون زنبيل خارج كرد. او را شستشو داده غذايش را با دست خويش ‍ به او خورانيد. موقعى كه خواست زنبيل را به جاى اول بياويزد زبان پيرزن به كلماتى كه مفهوم نمى شد حركت نمود. بعد از آن جوان براى حضرت موسى غذا آورد و خوردند. حضرت پرسيد حكايت تو با اين پيرزن چگونه است ؟ عرض كرد اين پيرزن مادر من است چون مرا بضاعتى نيست كه جهت او كنيزى بخرم ناچار خودم كمر به خدمت او بسته ام .
حضرت موسى پرسيد آن كلماتى كه به زبان جارى كرد چه بود؟(1)
جوان گفت هر وقت او را شستشو مى دهم و غذا به او مى خورانم مى گويد: غفر الله لك و جعلك جليس موسى يوم القيمة فى قبته و درجته خداوند ترا ببخشد و همنشين حضرت موسى در بهشت باشى به همان درجه جايگاه .
موسى (عليه السلام ) فرمود اى جوان بشارت مى دهم به تو كه خداوند دعاى او را درباره ات مستجاب گردانيده ، جبرئيل به من خبر داد كه در بهشت تو همنشين من هستى .(2)
بيمارى فضل بن يحيى و نارضايتى پدر
بر سينه فضل بن يحيى برمكى برصى پديد آمد بسيار رنجيده خاطر گشت و گرمابه رفتن را به شب انداخت تا كسى مطلع نشود، پس نديمان را جمع كرد و گفت امروز در عراق و خراسان و شام و پارس كدام طبيب را حاذق تر مى دانند و بدين معنى كه مشهورتر است ؟ گفتند جاثليق پارس ‍ كه در شيراز است . كس فرستاد و حكيم جاثليق را از پارس به بغداد آورد و با او در تنهائى و سربنشت و بر سبيل امتحان گفت مرا در پاى فتورى مى باشد تدبير معالجت چه بايد كرد؟ جاثليق گفت از كل لبنيات و ترشيها پرهيز بايد كرد و غذا نخود آب بايد خورد و از گوشت مرغ يكساله و حلوا و زرده تخم مرغ را به انگبين بايد تهيه كرد و خورد چون ترتيب اين غذاها نظام پذيرد دويه بكنم فضل گفت چنين كنم .
پس فضل بر عادت هميشه از تمام آن چيزها خورد و هيچ پرهيز نكرد، شورباى غليظ ساخته بودند و از كوامخ (3) و رواصير(4) احتراز نكرد. روز ديگر كه جاثليق آمد قاروره خواست و آزمايش نموده رويش ‍ برافروخت و گفت من اين معالجه نتوانم كرد، تو را از تمام ترشيها و لبنيات نهى كرده ام و تو شوربا خوردى و از كامه و انبجات (5) پرهيز نكنى معالجت موافق نيفتد.
پس فضل بن يحيى بر حدس و حذاقت آن بزرگ آفرين گفت علت خويش ‍ را با او در ميان نهاد و گفت تو را بدين مهم خواندم و اين امتحانى بود كه كردم . جاثليق دست به معالجت برد و آنچه در اين باب بود كرد چندى گذشت هيچ فايده نداشت و حكيم جاثليق بر خويش همى پيچيد كه اين چنان كار نبود كه اينقدر كشيد تا روزى با فضل بن يحيى نشسته بود گفت اى خداوند بزرگوار آنچه معالجت بود كردم هيچ اثر نكرد، مگر پدر از تو ناخشنود پدر را خشنود كن تا من علت را از تو ببرم . فضل آن شب برخاست و نزديك يحيى رفت و در پاى او افتاد و رضاى او بطلبيد و آن پدر پير از او خشنود گشت .
جاثليق او را به همان انواع معالجت كرد روى به بهبودى گذاشت چندى برنيامد كه شفاى كامل يافت . پس فضل از جاثليق پرسيد كه تو چه دانستى سبب علت ناخشنودى پدر است ؟ جاثليق گفت من هر معالجتى كه بود كردم و سود نداشت گفتم مرد بزرگ لگد از جايى خورده است ، بنگريستم هيچ كس نيافتم كه شب از تو ناخشنود بوده و به رنج بخوابد بلكه از صدقات وصلات و تشريفات تو بسيار كس آسوده است تا خبر يافتم كه پدر از تو بيازرده و ميان تو او نقارى هست . من دانستم كه از آن سبب است و انديشه من خطا نبود و بعد از آن فضل بن يحيى را توانگر كرد و به پارس فرستاد.(6)
((اين حكايت را براى حفظ آثار ادبى بين سنه پنجم و ششم هجرى بدون تصرف در جملات نقل كرديم .))
قاتل پدر جوانمرگ مى شود
متوكل عباسى دشمنى شديدى با فرزندان على (عليه السلام ) داشت و هم او هفده مرتبه مرقد مطهر حضرت ابا عبدالله الحسين (عليه السلام ) را خراب كرد. در زمان او سادات و علويين مخصوصا آنهائى كه در مدينه بودند بسيار سخت مى گذرانيدند، به حدى كه در بين جماعتى از زنان سادات مدينه بيش از يك پيراهن نبود و براى نماز خواندن آن پيراهن را هر يك مى گرفتند و پس از نماز به ديگرى مى دادند و برهنه مشغول نخ ‌ريسى مى شدند. پيوسته به اين عسرت و سختى روز مى گذراندند تا موقعى كه متوكل هلاك شد و منتصر بجاى او نشست بر آل ابوطالب راه عطوفت و نوازش را پيمود، براى آنها مالى فرستاد تا ميانشان تقسيم كنند.
متوكل اگر مى شنيد كسى على را دوست دارد دستور مى داد اموال او را بگيرند و خانه اش را ويران كنند از جمله نديمان او عبادة المخنث بود و او تقليد على (عليه السلام ) را مى كرد به اين طور كه بالشى در زير پيراهنش پنهان مى نمود و سر خود را برهنه مى كرد سر او اصلع (7) بود آنگاه مى رقصيد و نوازندگان مى زدند و مى خواندند قد اقبل اصلع البطين خليفة المسليمن و متوكل پليد شراب مى خورد و مى خنديد. روزى در حال اشتغال به همين كار فرزند متوكل حضور داشت پس از مشاهده با تهديد اشاره كرد كه خوددارى كند او هم از ترس ايستاد، متوكل پرسيد چرا ايستادى ؟ جريان را به او گفت .
منتصر گفت امير المؤ منين آن كسى كه اين سگ تقليد او را مى كند و مردم مى خندند پسر عموى توست و بزرگ خانواده ما است و به او فخر مى كنيم . گوشت او را بخور ولى به چنين سگ صفتى مده . متوكل به نوازندگان گفت بنوازيد و اين شعر را بخوانيد:
غضب الفتى لابن عمه راءس الفتى فى حرامه (8)
از اينجا منتصر كينه پدر را در دل گرفت و حتى در باب كشتن پدر خود با ابو عبيده احمد بن عصيد كه استادش بود مشورت كرد. استاد گفت كشتن چنين شخصى واجب است ولى كسى كه پدر را بكشد جوانمرگ مى شود.(9)
منتصر متوكل را براى جسارتهائى كه به على (عليه السلام ) مى كرد كشت . بنا به نقل دميرى براى اين كار چند نفر از غلامان خاص خود او را معين كرد. شبى متوكل در قصر با نديمان خود به شرب خمر اشتغال داشت و او را حالت سكر و مستى وافرى پيدا شده بود. در آنحال بغاء صغير داخل قصر شد و نديمان را مرخص كرد. همگى بيرون شدند. فتح بن خاقان در نزد متوكل ماند. آنگاه غلامانى كه مهياى كشتن متوكل بودند با شمشيرهاى برهنه داخل شدند و بر متوكل هجوم آوردند. فتح بن خاقان كه اين جريان را ديد فرياد كشيد واى بر شما، امير المؤ منين را مى خواهيد بكشيد و خود را بر روى متوكل انداخت . غلامان شمشيرهاى خود را كشيدند و بر فتح بن خاقان و متوكل فرود آوردند خون هر دو را ريختند و از قصر بيرون شده به نزد منتصر بالله رفتند و بر او به خلافت سلام كردند.
از محمد بن سهل نقل شده كه در ايام خلافت منتصر روزى نگاهم افتاد بر آن فرشى كه در زير او پهن بود. ديدم اطراف آن عكس پادشاهان تصوير شده و با خط فارسى در زير هر عكس نام صاحب آن را نوشته اند. در طرف راست آن فرش صورت پادشاهى را ديدم كه بر سر تاجى دارد و گويا سخن مى گويد و خطى را كه پهلوى آن نوشته بودند خواندم . نوشته بود اين صورت شيرويه قاتل پدر خويش خسرو پرويز است كه شش ماه بيش سلطنت نكرد و از آن پس صورت هاى سلاطين ديگر را مشاهده كردم تا منتهى شد نظرم به طرف چپ آن فرش كه صورت پادشاهى بود و خط مخصوص آن را اينطور خواندم . اين صورت يزيد بن وليد بن عبدالملك قاتل پسر عم خود وليدبن يزيد بن عبدالملك است كه مدت سلطنتش شش ماه بوده از اتفاق اين دو صورت در طرف راست و چپ بساط منتصر كه او نيز قاتل پدر خود بود بسيار تعجب كردم و در ذهن من گذشت كه مبادا مدت سلطنت منتصر نيز شش ماه شود و همين طور شد.(10)
با توجه به زشتى و پليدى متوكل و ظلمى كه بر سادات و مخصوصا جسارتى كه به على (عليه السلام ) روا مى داشت ؛ و حفظ اين خصوصيت باز چون منتصر پدر خويش را كشت اگر چه شخصى به اين كثيفى بود نتيجه همان گرديد كه او نيز جوانمرگ شود.
اين موضوع از آثار وضعى قتل والدين است چنانكه بى احترامى به آنها و عدم رعايت حقوق آنان باعث سختى و تنگدستى و گرفتاريهاى گوناگون زندگى مى شود.
عدم رضايت والدين مرگ را دشوار مى كند
حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به بالين جوانى رفتند كه در حال احتضار و مشرف به مرگ بود ولى جان دادن بسيار بر او سخت و دشوار مى نمود. حضرت او را صدا زدند. جواب داد. فرمودند چه مى بينى ؟ عرض كرد دو نفر سياه را مى بينم كه روبروى من ايستاده اند و از آنها مى ترسم . آنجناب پرسيدند آيا اين جوان مادر دارد؟ مادرش آمد و عرض كرد بلى يا رسول الله من مادر او هستم . حضرت پرسيدند آيا از او راضى هستى ؟ عرض كرد راضى نبودم ولى اكنون به واسطه شما راضى شدم . آنگاه جوان بيهوش شد، وقتى به هوش آمد باز او را صدا زدند. جواب داد. فرمودند چه مى بينى ؟ عرض كرد آن دو سياه رفتند و اكنون دو سفيدرو و نورانى آمدند كه از ديدن آنها من خشنود مى شوم و در آن هنگام از دنيا رفت .(11)
اين هم ... حكايتى است
صاحب الكلام يجرالكلام در كتاب خود ص 79 مى نويسد. مردى در حضور يكى از علماى زنجان از برادرش شكايت كرد كه او با من در مخارج مادرمان شركت نمى كند. ايشان شخصى را كه گوينده همين حكايت است ماءمور اصلاح بين آنها كردند. آن شخص گفت من برادرش ‍ را ديدم و با او مذاكره كردم كه چرا در نفقه مادر مساعدت به برادرت نمى كنى ؟ گفت به من مربوط نيست قسمت كرده ايم . چطور قسمت كرده ايد؟ گفت يكسال گرانى شد پدر و مادرمان را با هم تقسيم كرديم بنا شد خرج پدر با من باشد و خرج مادر با او. منتهى اين است كه اقبال من يارى كرد پدرم زود مرد. حالا خرج مادر به من مربوط نيست من همين كه گفته او را شنيدم (بختم يارى كرد پدرم زود مرد!) يك مرتبه خنده ام گرفت . گفتم مرا مال قسمت كرده ايد كه عقد لازم و خيار ساقط گردد در حال زنده بودن پدر چون خرج او معادل مادر مى شد حساب پاك بود اما حالا كه پدرتان مرده بايد درباره مادر حساب را از سر بگيريد.
پدر و مادر كافر نيز... بايد احترام و خدمت شوند
در كافى از زكريا بن ابراهيم نقل شده كه گفت من نصرانى بودم و مسلمان شدم پس از آن به عنوان حج از محل خود به جانب مكه رفتم در آنجا خدمت حضرت صادق (عليه السلام ) رسيدم . عرض كردم من نصرانى بودم و اسلام آورده ام . فرمود چه چيز در اسلام ديدى ؟ گفتم اين آيه موجب هدايت من شد:
ما كنت تدرى ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشاء.(12)
حضرت فرمود به راستى خدا هدايتت كرده . بعد سه مرتبه گفت (اللهم اهده ) خدايا او را به راههاى ايمان هدايت فرما و فرمود پسرك من هر چه مى خواهى سوال كن . گفتم پدر و مادر و خانواده ام نصرانى هستند و مادرم كور است آيا من با آنها زندگى كنم در ظرف آنها مى توانم غذا بخورم . پرسيد آنها گوشت خوك مى خورند؟ گفتم نه حتى دست به آن نمى زنند. فرمود با آنها باش مانعى ندارد. آنگاه دستور داد نسبت به مادرت خيلى مهربانى كن و هر گاه بميرد او را به ديگرى واگذار منما و به هيچ كس مگو كه پيش من آمده اى تا در منى مرا ببينى . انشاء الله گفت . در منى خدمتش ‍ رسيدم و مردم مانند بچه هاى مكتب دور او را گرفته بودند و سوال مى كردند.
وقتى به كوفه آمدم با مادرم مهربانى فراوان كردم و به او غذا مى دادم ، لباس ‍ و سرش را از جانور مى جستم . مادرم گفت فرزند من تو در موقعى كه به دين ما بودى اينطور با من مهربانى نمى كردى ، اكنون چه انگيزه اى تو را وادار به اين خدمت نموده ؟ گفتم مردى از اهل بيت پيغمبرمان مرا به اين روش امر كرده است . گفت آن شخص پيغمبر است ؟ گفتم نه او پسر پيغمبر است . گفت نه مادر او پيغمبر است زيرا چنين گفتارى از سفارشات انبياء است . گفتم مادر بعد از پيغمبر ما پيغمبرى نخواهد آمد و او پسر پيغمبر است . گفت دين تو بهترين اديان است آن را بر من عرضه بدار. من دو شهادت را به او آموختم . داخل اسلام شد و نماز خواندن را نيز فرا گرفت ، نماز عصر و مغرب و عشاء را خواند در همان شب ناگهان حالش تغيير كرد، مرا پيش خواند گفت نور ديده آنچه به من گفتى اعاده كن .
من شهادت را برايش گفتم ، اقرار كرد و در دم از دنيا رفت . صبحگاه مسلمانان او را غسل دادند و من بر او نماز خواندم و در قبرش ‍ گذاشتم .(13)
جبهه جنگ يا... خدمت پدر و مادر؟
در امالى صدوق از جابر نقل مى كند كه حضرت صادق فرمود مردى خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمد و عرض كرد يا رسول الله من خيلى مايل به جهاد هستم . فرمود جهاد كن در راه خدا اگر كشته شوى زنده و جاويد خواهى بود در نزد خدا و توشه و بهره مردان زنده را مى گيرى و اگر بميرى پاداش تو بر خداوند است و هرگاه زنده بازگردى به وطنت ، گناهانت آمرزيده شده و پاك هستى همانند روزى كه از مادر متولد شده اى . عرض كرد يا رسول الله پدر و مادرم پير شده اند و آنها مى گويند ما به تو انس داريم و رفتن مرا به جهاد دوست ندارند و فرمود با پدر و مادرت باش ؛ فو الذى نفسى بيده لانسهما بك يوما و ليلة خبر من جهاد سنة سوگند به كسى كه جانم به دست اوست يك شبانه روز انس آنها به تو بهتر از يك سال گذراندن در جبهه جنگ است .(14)
وسعت رزق در اطاعت پدر و مادر
در عيون اخبارالرضا از بزنطى نقل مى كند كه گفت از حضرت رضا (عليه السلام ) شنيدم فرمود مردى از بنى اسرائيل يكى از بستگان خود را كشت و كشته او را بر سر راه مردى از بهترين بازماندگان يعقوب (اسباط بنى اسرائيل ) گذاشت ، بعد مطالبه خون او را كرد. حضرت موسى (عليه السلام ) گفت گاوى بياوريد تا كشف حقيقت كنم . حضرت موسى (عليه السلام ) هر نوع گاوى مى آوردند كافى در اطاعت و پيروى امر بود ولى سخت گرفتند چون توضيح خواستند خداوند هم بر آنها سخت گرفت . پرسيدند چگونه گاوى باشد؟ گفت : بقرة لافارض و لابكر عوان بين ذلك نه كوچك و نه بزرگ بلكه مابين اين دو باشد. باز پرسيدند چه رنگ داشته باشد؟
حضرت موسى گفت : صفراء فاقع لونها تسر الناظرين زرد رنگ نه مايل به سفيدى و نه پررنگ مايل به سياهى . باز بر خود دشوار گرفتند خداوند هم بر آنها سخت گرفت . گفتند اى موسى گاو بر ما مشتبه شده واضح تر از اى توصيف كن . موسى گفت لا ذلول تثير الارض و لا تسقى الحرث مسلمة لاشبة فيها گاوى كه به شخم زدن آرام و نرم نشده و براى زراعت آبكشى نكرده باشد بدون عيب و غير از رنگ اصليش رنگ ديگرى در آن وجود نداشته باشد. بالاخره آن گاو منحصر شد به يكى و آن هم در نزد جوانى از بنى اسرائيل بود. وقتى كه براى خريد به او مراجعه كردند گفت نمى فروشم مگر اينكه پوست اين گاو را پر از طلا نمائيد!
به حضرت موسى اطلاع دادند گفت چاره اى نيست بايد بخريد. به همان قيمت خريدند و آن را كشتند.
دم گاو را بر مرد مقتول زدند زنده شد و گفت يا رسول الله پسر عمويم مرا كشته نه آن كسى كه بر او دعا مى كنند؛ بدين وسيله بنى اسرائيل قاتل را شناختند.
يكى از پيروان و اصحاب موسى گفت يا نبى الله اين گاو را قصه شيرينى است . حضرت موسى فرمود آن قصه چيست ؟
مرد گفت جوانى كه صاحب اين گاو بود خيلى نسبت به پدر خويش ‍ مهربانى مى كرد. روزى آن جوان جنسى خريد و براى پرداختن پول پيش ‍ پدر آمد، او را در خواب يافت و كليدها را در زير سرش ديد چون نخواست پدر را از خواب شيرين بيدار كند لذا از معامله صرف نظر كرد. هنگامى كه پدرش بيدار شد جريان را به او عرض كرد. پدر گفت نيكو كارى كردى اين گاو را به جاى سود آن معامله به تو بخشيدم . حضرت موسى گفت نگاه كنيد نيكى به پدر و مادر چه فوائدى دارد.(15)
امام (عليه السلام ) چه كسى را دوست دارد؟
عماربن حيان گفت به حضرت صادق (عليه السلام ) گفتم كه اسماعيل پسرم به من نيكى مى كند. حضرت فرمود من او را دوست مى داشتم اكنون محبتم زيادتر شد. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) خواهرى رضاعى داشت روزى همان خواهر بر ايشان وارد شد. همين كه نظر پيغمبر بر او افتاد مسرور گرديد و روانداز خود را براى او پهن كرد و او را بر روى آن نشانيد با گشاده روئى و احترام بسويش توجه كرد و در صورت او مى خنديد تا از خدمت حضرت مرخص شد و رفت . اتفاقا همان روز برادرش نيز آمد ولى حضرت (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن نحو رفتارى كه با خواهرش نمودند با او انجام ندادند.
بعضى از صحابه عرض كردند يا رسول الله با خواهرش سلوكى كرديد كه با برادر آن را بجا نياورديد با آنكه او مرد بود؟ (يعنى سزاوارتر به آن محبت بود.) فرمود علت زيادى احترام من اين بود كه آن دختر به پدر و مادر خويش بيشتر نيكى مى كند.(16)
سفارش ولى عصر (عليه السلام ) نسبت به پدر
آقا سيد محمد موسوى نجفى معروف به هندى كه از اتقياء علماء و ائمه جماعت حرم امير المؤ منين (عليه السلام ) است نقل كرد از جناب شيخ باقر فرزند شيخ هادى كاظمينى مجاور نجف اشرف و ايشان از شخص ‍ مورد اعتمادى كه به دلاكى اشتغال داشت آن شخص را پدر پيرى بود كه هيچگونه كوتاهى نسبت به خدمتگزارى او نمى كرد حتى خودش براى او آب در مستراح مى برد و منتظر مى شد تا خارج شود و به مكانش برساند. پيوسته ملازم خدمت او بود مگر در شب چهارشنبه كه به مسجد سهله مى رفت و در آن شب به واسطه اعمال مسجد سهله و شب زنده دارى در آنجا از خدمت معذور بود ولى پس از مدتى ترك كرد و ديگر به آنجا نرفت .
از او پرسيدم چرا رفتن به مسجد سهله را ترك كردى ؟ گفت چهل شب چهارشنبه به آنجا رفتم . شب چهارشنبه چهلم رفتنم به تاءخير افتاد تا نزديك غروب . در آن وقت تك و تنها بيرون رفتم و با همان وضع به سير خود ادامه دادم تا يك سوم راه باقى ماند كم كم ماهتاب مقدارى از تاريكى شب را به روشنائى تبديل كرد. در اين هنگام شخص عربى را ديدم بر اسبى سوار است به طرف من مى آيد. در دل خود گفتم الان اين مرد راهزن مرا برهنه مى كند.
همين كه به من رسيد با زبان عرب بدوى شروع به صحبت كرد. پرسيد كجا مى روى ؟ گفتم مسجد سهله . گفت با تو چيز خوردنى هست ؟ جواب دادم نه . فرمود دست خود را در جيب كن . گفتم در آن چيزى نيست . باز آن سخن را با تندى تكرار كرد. من دست در جيب كردم مقدارى كشمش ‍ يافتم كه براى كودك خود خريده بودم و از خاطرم رفته بود به او بدهم .
آنگاه به من فرمود (اوصيك بالعود) سه مرتبه وعود به زبان عرب بدوى پدر پير را مى گويند، يعنى سفارش مى كنم تو را به پدر پيرت . بعد از اين سخن ناگهان از نظرم ناپديد شد. فهميدم كه او حضرت مهدى (عليه السلام ) بود و دانستم آنجناب راضى نيست ترك خدمت پدرم را، حتى در شب چهارشنبه . از اين رو ديگر به مسجد سهله نرفتم و اين كار را ترك نمودم .(17)
همه هست آرزويم كه ببينم از تو روئى چه زيان ترا كه من هم برسم به آرزوئى
به كسى جمال خود را ننموده اى و ببينم همه جا به هر زبانى ز تو هست گفتگوئى
همه موسم تفرج بچمن روند و صحرا تو قدم بچشم من نه بنشين كنار جوئى
چه شود كه از ترحم دمى اى سحاب رحمت من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلوئى
بره تو بس كه نالم ز غم تو بس كه مويم شده ام ز ناله نائى شده ام ز مويه موئى (18)
اويس قرنى و اطاعت مادر
گويند اويس شتربانى مى كرد و از اجرت آن مخارج مادر خود را مى داد. يك روز از مادر اجازه خواست كه براى زيارت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه رود. مادرش گفت اجازه مى دهم به شرط آنكه بيش از نصف روز در مدينه توقف نكنى . اويس حركت كرد وقتى به خانه پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد اتفاقا ايشان هم تشريف نداشتند. ناچار اويس بعد از يكى دو ساعت توقف پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را نديده به يمن مراجعت كرد. چون حضرت به خانه برگشت پرسيد اين نور كيست كه در اين خانه تابيده ؟ گفت شتربانى كه اويس نام داشت به اينجا رسيد و بازگشت . فرمود آرى اويس در خانه ما اين نور را به هديه گذاشت و رفت .
درباره چنين شخصى پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد يفوح روائح الجنة من قبل القرن و اشوقاه اليك يا اويس القرن ، نسيم بهشت از جانب يمن و قرن مى وزد چه بسيار مشتاقم به ديدارت اى اويس قرنى .(19)
تكيه بر خوابگاه نقش بس است بر تنم نقش بوريا هوس ‍ است
دلم از قيل و قال گشته ملول از خوشا خرقه و خوشا كشكول
گر نباشد اطاق و فرش حرير كنج مسجد خوشست و كهنه حصير
ور مزعفر مرا رود از ياد سر نان جوين سلامت باد
لوحش الله ز سينه جوشى ها باد ايام خرقه پوشى ها
كى بود كى بود كه گردم فرد با دل ريش و سينه پر درد
نخوت جاء را ز سر فكنم كنده حرص را ز پا شكنم
باز گيرم شهنشى از سر و ز كلاه نمد كنم افسر
خاك بر فرق اعتبار كنم خنده بر وضع روزگار كنم
(اصطلاحات اين شعر اشاره به ترك علائق زندگى است نه منظور خرقه و كشكول صوفى مسلكان باشد، شيخ بهاء مقامش بس ارجمندتر از آن است كه چنين فكرى درباره اش بشود.)
اثر نفرين پدر

next page

fehrest page