next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (14)
دعا و توسل چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

اثر اين دعا شگفت انگيز بود
يونس پيغمبر (عليه السلام ) پس از آنكه سى سال قوم خود را به ايمان دعوت نمود هيچكدام ايمان نياوردند مگر دو نفر يكى عابدى بود بنام مليخا (يا تنوخا) ديگرى عالمى روبيل نام . حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود خداوند عذاب وعده داده شده را از هيچ امتى برطرف نكرده مگر قوم يونس ، هر چه آنها را به ايمان خواند نپذيرفتند، با خود انديشيد كه نفرين شان كند. عابد نيز او را بر اينكار ترغيب مى نمود ولى روبيل مى گفت نفرين مكن زيرا خداوند دعاى تو را مستجاب مى كند از طرفى دوست ندارد بندگانش را هلاك نمايد.
بالاخره يونس (عليه السلام ) گفتار عابد را پذيرفت و آنها را نفرين كرد. به او وحى شد در فلان روز و ساعت عذاب نازل مى شود. نزديك تاريخ عذاب ، يونس به همراهى عابد از شهر خارج شد ولى روبيل در همانجا توقف كرد. ساعت نزول بلا فرا رسيد، آثار كيفر ظاهر شد قوم يونس ‍ آشفته شدند (چون هر چه گشتند يونس را نيافتند) روبيل به آنان گفت اينك كه يونس نيست به خدا پناه ببريد زارى و تضرع كنيد شايد بر شما ترحمى فرمايد.
پرسيدند چگونه پناه ببريم ؟ روبيل فكرى كرده گفت فرزندان شيرخواره را از مادرانشان جدا كنيد حتى بين شتران و بچه هاشان و گوسفندان و بره ها و گوساله ها و ماده گاوها تفرقه بياندازيد و در ميان بيابان جمع شويد آنگاه اشك ريزان از خداى يونس خداى آسمانها و زمينها و درياهاى پهناور طلب عفو و بخشش كنيد.
به دستور روبيل عمل كردند منظره اى بس تاءثرانگيز ايجاد شد. اطفال شيرخوار گريه آغاز نمودند، پيران كهنسال صورت بر خاك گذاشته اشك مى ريختند. آواى حيوانات و اشك و آه قوم يونس به هم آميخته شايد خاشاك بيابان را نيز با خود هم آهنگ كردند، رحمت بى انتهاى پروردگار جهان بر سر آنها سايه افكند، عذاب نازل شده ، برطرف گرديد و به جانب كوهها روانه شد.
پس از گذشتن تاريخ عذاب ، يونس به طرف قوم خود بازگشت تا ببيند آنها چگونه هلاك شده اند با كمال تعجب مشاهده كرد مردم به طريق عادى زندگى مى كنند عده اى مشغول زراعتند. از يك نفر پرسيد قوم يونس چه شدند. آن مرد يونس را نمى شناخت پاسخ داد او بر قوم خود نفرين كرد خداوند نيز تقاضايش را پذيرفت عذاب نازل شد ولى آنها گرد يكديگر جمع شدند گريه و زارى نموده از خدا خواستند او هم بر آنها رحم كرده عذاب را برطرف نمود اينك در جستجوى يونسند تا ايمان آورند.
يونس خشمگين شد باز از آن محيط دور شده به نزديك دريا رفت چنانچه خداوند نيز داستان خشم يونس را در اين آيه بيان مى كند و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه كنار دريا رسيد در آنجا يك كشتى را در حال حركت مشاهده كرد تقاضا نمود او را نيز سوار كنند. مسافرين موافقت كرده يونس سوار شد. كشتى حركت كرد ميان دريا كه رسيد خداوند يك ماهى بزرگ را ماءمور نمود به طرف كشتى رود يونس ‍ ابتدا جلو نشسته بود حمله ماهى و هيكل درشت او را مشاهده كرد از ترس به آخر كشتى رفت . ماهى باز به طرف يونس آمد. مسافرين گفتند در ميان ما نافرمانى است بايد قرعه اندازيم به نام هر كس كه در آمد او را طعمه همين ماهى قرار دهيم . قرعه كشيدند بنام يونس خارج شد او را در ميان دريا انداختند (فالتقمه الحوت و هو مليم ) ماهى يونس را فرو برد و او خويشتن را سرزنش مى كرد.
در روايت ابى الجارود حضرت باقر (عليه السلام ) مى فرمايد سه شبانه روز در شكم ماهى بود در دل درياهاى تاريك ، خدا را خواند دعا كرد مستجاب نمود فنادى فى الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبناه له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المومنين
فرياد برداشت در تاريكيها (تاريكى شكم ماهى و تاريكى شب و تاريكى دريا) پروردگارا به جز تو خدائى نيست منزهى تو، من از ستمكارانم ، دعايش را مستجاب كرديم و او را از اندوه نجات داديم اين چنين نيز مومنين را نجات مى دهيم . ماهى يونس را به كنار دريا ميان ساحل انداخت چون مويهاى بدن او ريخته و پوستش نازك شده بود خداوند درخت كدوئى برايش در همانجا رويانيد تا در سايه آن از حرارت آفتاب محفوظ بماند. يونس در آن هنگام پيوسته به تسبيح و ذكر خدا مشغول بود تا آن ناراحتى و نازكى پوست برطرف شد. خداوند كرمى را ماءمور كرد ريشه كدو را خورد، كدو خشك شد يونس از اين پيش آمد اندوهگين گرديد. خطاب رسيد براى چه محزونى چه شده ؟ عرض كرد در سايه اين درخت آسوده بودم كرمى را ماءمور كردى تا او را خشك كرد! فرمود يونس ‍ اندوهگين مى شوى براى خشك شدن يك درخت كه آنرا خود نكاشته اى و نه آبش داده و به آن اهميت نمى دادى هنگامى كه از سايه اش بى نياز مى شدى اما تو را اندوه فرا نمى گيرد براى صدهزار مردم بينوا كه مى خواستى عذاب بر آنها نازل شود اكنون آنها توبه كردند به جانب ايشان برگرد. يونس به سوى قوم خود بازگشت همه گردش را گرفته ايمان آوردند.(1)
دعا صفاى دل مى خواهد نه صورت زيبا
سعيد بن مسيب گفت سالى قحطى روى داد مردم براى درخواست باران از خداوند، اجتماع كرده عرض نياز مى نمودند. در ميان آنها چشم به غلامى افتاد كه بالاى تلى رفت ، از مردم جدا شد. نيروى مرموزى مرا به طرف او كشانيد خواستم از كيفيت راز و نياز غلام باخبر شوم . جلو رفته ديدم لبهاى خود را حركت مى دهد ولى چيزى نشنيدم .
هنوز دعايش تمام نشده بود ابرى فضاى آسمان را پوشانيد. غلام سياه همين كه ابر را مشاهده كرد سپاس خداى را بجاى آورده راه خود را گرفت و از آنجا دور شد. باران شديدى باريد به اندازه اى كه ترسيدم سيل جارى شود. من از غلام تعقيب كردم پنهانى از پى او رفتم وارد خانه على بن الحسين زين العابدين (عليه السلام ) شد. خدمت آنجناب رسيدم عرض كردم در خانه شما غلام سياهى است اگر ممكن است بر من منت گذاريد، او را خريدارى كنم .
فرمود سعيد چرا نبخشم كه بفروشم ؟! امر كرده متصدى غلامان هر چه غلام در خانه هست از نظر من بگذارند. همه غلامها را جمع كرد ولى آنكس را كه جستجو مى كردم در ميان آنها نبود. عرض كرد آرى فقط يك نفر هست كه نگهبان اسب و شترها است (ميرآخور) دستور داد او را نيز حاضر كردند تا وارد شد ديدم همان كسى است كه بر فراز تل آهى جگرسوز داشت . گفتم غلامى را كه خريدارم همين است . زين العابدين (عليه السلام ) فرمود غلام سعيد مالك تو است با او برو.
غلام سياه رو به من نموده گفت ما حملك على ان فرقت بينى و بين مولاى تو را چه واداشت كه بين من و آقايم جدائى انداختى . در جوابش گفتم آنچه در بالاى تل از تو مشاهده كردم . اين سخن را كه شنيد دست به درگاه خدا دراز كرد با نوائى جانسوز صورت به طرف آسمان بلند كرده گفت خدايا بين تو و من بود اكنون كه پرده از روى آن برداشتى مرا نيز ببر و سوى خود برگردان . حضرت زين العابدين (عليه السلام ) و كسانى كه حضور داشتند از نيايش با صفاى او شروع به گريه نمودند من هم با اشك جارى بيرون آمدم . همين كه به منزل رسيدم يك نفر از طرف زين العابدين (عليه السلام ) پيغام آورد كه آنجناب فرموده بود اگر مايلى تشييع جنازه رفيقت را بكنى بيا. با آن مرد به طرف منزل حضرت رفتم ديدم غلام در همان مجلس از دنيا رفته .(2)
حجاب چهره جان مى شود غبار تنم خوش دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوش الحانست روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجا بودم دريغ و درد كه غافل ز خواب خويشتنم
چگونه طوف نمايم فضاى عالم قدس كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
مرا كه منظر حور است مسكن و ماءوا چرا به كوى خراباتيان بود وطنم
طراز پيراهن زر كشم مبين چون شمع كه رازها است نهانى درون پيرهنم
اگر ز خون دلم بوى مشك مى آيد عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
غبار هستى حافظ ز پيش او بردار كه با وجود تو كس نشنود ز من كه منم
مركبى راهوار برايش رسيد
مالك دينار گفت هنگامى كه مردم آماده حركت براى زيارت خانه كعبه بودند، در ميان مسافرين زنى ضعيف و ناتوان را مشاهده كردم بر شترى لاغر سوار شده مردم او را از مسافرت با چنين مركبى منع مى كردند. مى گفتند اين شتر تو را به مقصد نمى رساند از اراده خود صرف نظر كن . زن به گفته آنها توجه نمى كرد، در بين راه شترش خوابيد و از كاروان بازماند.
من به او رسيدم شروع به سرزنش نمودم كه به تو گفتند ولى نپذيرفتى اكنون چه مى كنى . جوابم را نداد. سر به سوى آسمان بلند كرده عرض كرد خدايا نه در خانه خودم گذاشتى و نه مرا به خانه ات رساندى لو فعل بى غيرك لما شكوته الا اليك اگر چنين كارى ديگرى جز تو نسبت به من مى كرد شكايتش را به تو مى كردم ولى اينك كجا و پيش چه كس ‍ شكايت برم . مالك گفت ديدم از ميان بيابان شخصى آشكار شد مهار شترى را به دست گرفته به اين طرف مى آمد نزديك شده و به آن زن گفت سوار شو، شترى به خوبى آن در ميان كاروانيان نبود، همانند برق به راه افتاده از نظرم ناپديد گرديد او را ديگر نديدم تا در مكه هنگام طواف پيدايش نمودم . سوگند دادمش كه خود را معرفى كن . گفت نامم شهره مادرم مسكه دختر فضه كنيز حضرت زهرا (عليها السلام ) است . آن شتر كه ديدى از ناقه هاى بهشت بود خداوند را قسم دادم به حرمت فاطمه (عليها السلام ) او هم به وسيله ملكى ناقه را فرستاد، تا پياده نمانم .(3)
دعا و نيايش فرعون هم مستجاب مى شود
در زمان فرعون رود نيل فرو نشست ، مردم مصر پيش او آمده تقاضا نمودند كه آب رود را به جريان اندازد. فرعون گفت من از شما راضى نيستم . رفتند مرتبه دوم آمده درخواست كردند باز همان جواب را داد. در مرتبه سوم نيز به همان جواب آنها را برگردانيد. چهارمين بار گفتند. فرعون ! حيوانات ما مى ميرد و زراعتهايمان خشك مى شود اگر رود را به جريان نيندازى خداى ديگرى انتخاب مى كنيم .
فرعون گفت همه در بيابان جمع شويد، خودش نيز با آنها بيرون شد ولى در محلى كه نه آنها او را مى ديدند و نه صدايش را مى شنيدند صورت بر روى خاك گذارده با انگشت شهادت اشاره نمود شروع به درخواست و دعا مى كرد. مى گفت پروردگارا مانند بنده اى خوار و ذليل كه بسوى آقاى خود بيايد در پيشگاه تو آمده ام . مى دانم كسى جز تو قدرت ندارد رود نيل را به جريان آورد به لطف و كرم خويش آن را به جريان انداز.
رود نيل به طورى جارى شد كه پيش از آن سابقه نداشت . فرعون به مصريان گفت من رود را جارى كردم و به اين وضع در آوردم . همه به سجده افتاده مراسم پرستش را تجديد نمودند. جبرئيل به صورت مردى پيش فرعون آمد، گفت پادشاها بنده اى دارم كه او را بر ساير بندگان خود امتياز داده ام اختيار آنها را به او سپرده كليد خزائن و اموالم در دست اوست ولى آن بنده با من دشمنى مى كند. كسى را كه من دوست دارم با او دشمن است . هر كه را من نمى خواهم با او دوستى مى نمايد. كيفر چنين بنده اى چيست ؟ فرعون گفت بسيار بنده ناپسند و بدى است اگر در اختيار من باشد او را در دريا غرق مى كنم . گفت اگر بايد چنين شود تقاضا دارم قضاوت خود را برايم بنويسد. فرعون نوشت سزاى بنده اى كه با آقاى خود مخالفت كند، دوستانش را دشمن بدارد و با دشمنانش دوست باشد فقط غرق نمودن در دريا است ، به دست او داد. جبرئيل گفت خوب است اين نامه را با مهر خود امضاء كنيد. فرعون نوشته را گرفت و امضاء كرد. آنروز كه خداوند اراده كرد فرعون و فرعونيان را غرق نمايد، جبرئيل همان نامه را به دستش داده گفت اينك قضاوتى كه درباره خود كردى انجام مى شود بايد غرق شوى .(4)
يكى از علتهاى تاءخير اجابت دعا
امام ششم حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: روزى ابراهيم خليل اطراف كوه بيت المقدس براى يافتن چراگاهى گردش مى كرد تا گوسفندان خود را به آن ناحيه برد. در اين هنگام صدائى به گوشش رسيد نگاه كرد مرد بلند قامتى را مشاهده كرد كه مشغول نماز است . سوال نمود بنده خدا نماز براى كه مى خوانى ؟ جواب داد براى پروردگار آسمان . پرسيد از بستگان و خويشاوندان تو كسى باقيمانده ؟ پاسخ داد نه . ابراهيم (عليه السلام ) گفت از چه محل غذا تهيه مى كنى . اشاره به درختى نموده گفت ميوه اين درخت را مى چينم و براى زمستانم ذخيره مى نمايم . از منزلش سوال كرد كوهى را نشان داده گفت در آنجا است . پرسيد ممكن است مرا به منزل خود برى و يك شب مهمان تو باشم . پيرمرد گفت در جلوه راه منزلم آبى است كه عبور از آن مشكل است .
سوال كرد خودت چگونه مى گذرى پاسخ داد من از روى آب مى گذرم . گفت دست مرا هم بگير شايد خداوند به من نيز قدرت دهد تا از آب بگذرم . پيرمرد دست ابراهيم خليل (عليه السلام ) را گرفته هر دو از آب گذشتند وقتى به منزل رسيدند. حضرت ابراهيم پرسيد كدام روز بزرگترين روزها است . گفت روز قيامت كه خداوند پاداش اعمال مردم را در آنروز مى دهد.
گفت خوب است با هم دعا كنيم كه از شر آن روز خداوند ما را ايمن دارد.(5) پير گفت دعا را چه مى خواهى به خدا قسم سه سال است دعائى كرده ام و حاجتى خواسته ام هنوز مستجاب نشده . ابراهيم فرمود مى خواهى بگويم چرا اجابت دعايت به تاءخير افتاده . زيرا خداوند وقتى بنده اى را دوست داشته باشد اجابت دعايش را به تاءخير مى اندازد تا مناجات كند و طلب نمايد چون راز و نيايش او را دوست دارد، اما بنده اى كه خدا بر او خشمگين است اگر چيزى درخواست كند، در برآوردن حاجت او تعجيل مى كند يا قلبش را از آن خواسته منصرف نموده ماءيوسش مى كند تا ديگر درخواست ننمايد آنگاه پرسيد حاجت تو چه بوده ؟
پيرمرد گفت سه سال پيش گله گوسفندى از اينجا گذشت جوانى زيبا صورت كه دو رشته موى بر دو طرف سر داشت گوسفندان را سرپرستى مى كرد. از او پرسيدم اين گوسفندها متعلق به كيست ؟ گفت از ابراهيم خليل الرحمن . آنروز درخواست كردم خدايا اگر در روى زمين خليل و دوستى دارى به من نشان بده .!
ابراهيم گفت خدا دعايت را مستجاب نموده من ابراهيم خليلم . پير حركت كرده او را در آغوش گرفت . حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود چون پيغمبر اكرم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) مبعوث شد، دستور داد مومنين مصافحه نمايند.(6)
دعاى ما چرا مستجاب نمى شود
روزى ابراهيم ادهم در بازارهاى بصره عبور مى كرد. مردم اطرافش را گرفته گفتند ابراهيم ! خداوند در قرآن مجيد فرموده (ادعونى استجب لكم ) مرا بخوانيد جواب مى دهم شما را، ما او را مى خوانيم ولى دعاى ما مستجاب نمى شود. ابراهيم گفت علتش آن است كه دلهاى شما به واسطه ده چيز مرده است (دعايتان صفائى ندارد و دلها پاك و بى آلايش نيست ) پرسيدند آن ده امر چيست ؟
1. گفت اول آنكه خدا را شناختيد ولى حقش را ادا ننموديد.
2. قرآن را تلاوت كرديد ولى عمل به آن تكرار نكرديد.
3. ادعاى محبت با پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نموديد ولى با اولادش دشمنى كرديد.
4. ادعا كرديد با شيطان عداوت داريم ولى در عمل با او موافقت نموديد.
5. مى گوئيد به بهشت علاقمنديم اما براى وارد شدن در بهشت كارى انجام نمى دهيد.
6. گفتيد از آتش جهنم مى ترسم ولى بدنهاى خود را در آن افكنديد.
7. به عيب گوئى مردم مشغول شديد و از عيوب خود غافل مانديد.
8. گفتيد دنيا را دوست نداريم و ادعاى بغض آن را نموديد ولى با حرص ‍ جمعش مى كنيد.
9. اقرار به مرگ داريد ولى خويشتن را مهيا براى آن نمى كنيد.
10. مرده گان را دفن نموديد اما از آنها عبرت و پند نگرفتيد.
اين علل ده گانه است كه باعث مستجاب نشدن دعاى شما مى شود.(7)
محدث قمى ((رحمة الله عليه )) در تتمة المنتهى ص 155 مى نويسد مضمون اين كلام از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده شايد ابراهيم از آنجناب اخذ نموده .
اى يك دله صددله ، دل يكدله كن صراف وجود باش و خود را چله كن
يك صبح به اخلاص بيا بر در ما گر كام تو نيايد آنگه گله كن (8)
در هر پيش آمد بايد متوسل شد
مرحوم آيت الله آقاى حاج شيخ عبدالكريم حائرى نقل كرد كه من با آقاى ميرزا على آقا (آقا زاده ميرزاى شيرازى ) و آقا سيد محمد سنگلجى در سامرا شب بالاى پشت بام خدمت مرحوم آقا ميرزا محمد تقى شيرازى درس مى خوانديم . در بين درس استاد بزرگ ما مرحوم سيد آقا محمد فشاركى تشريف آورد. آثار گرفتگى و ناراحتى از چهره اش كاملا هويدا بود.
معلوم شد اين انقلاب و گرفتگى به واسطه بروز و با در عراق است كه در همان روزها خبرش منتشر شده بود. فرمود شما مرا مجتهد مى دانيد. همه عرض كرديم بلى . سوال كرد عادل مى دانيد؟ جواب داديم آرى . فرمود پس من به تمامى شيعيان سامرا زن و مرد حكم مى كنم كه هر يك از آنها يك فقره زيارت عاشورا را به نيابت بى بى نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجة بن الحسن (عليه السلام ) بخوانند آن بانوى بزرگ را پيش ‍ فرزندش شفيع قرار دهند تا آن حضرت نزد خداوند عالم شفاعت كند و خدا شيعيان سامرا را از اين بلا نجات دهد.
اين حكم كه صادر شد چون مقام بيم و ترس نيز بود همه شيعيان اطاعت كرده زيارت عاشورا را به همان قرار خواندند. به واسطه اين ترس يك نفر شيعه در سامرا تلف نشد با اينكه هر روز ده تا پانزده نفر از غير شيعه مى مردند.(9)
الهى توئى آگه از حال من عيانست پيش تو احوال من
توئى از كرم دلنواز همه به بيچارگى چاره ساز همه
بود هر كسى را اميدى بكس اميد من از رحمت توست و بس
الهى به عزت كه خوارم مكن بجرم و گنه شرمسارم مكن
اگر دعوتم رد كنى ور قبول من و دست و دامان آل رسول
با يك توسل چگونه نجات يافت ؟
محمد بن هارون از ابوالحسين بن ابى البغل كاتب نقل كرد كه او گفت از طرف منصور بن صالحان كارى به عده گرفته بودم ، بين من و او به واسطه آن كار تيره شد، به طورى كه مجبور شدم خود را پنهان كنم . ابو منصور پيوسته مرا جستجو مى كرد مدتى هراسان و سرگردان در حال اختفا گذراندم .
در يك شب جمعه تصميم گرفتم به مقابر قريش حرم مطهر حضرت موسى بن جعفر و امام محمد تقى (عليهما السلام ) بروم . آن شب را در آنجا بسر بردم تا خداوند گشايشى عنايت كند. باران مى آمد، باد هم مى وزيد، شب تاريكى بود. وارد حرم شدم . از ابو جعفر متصدى حرم خواهش كردم درها را ببندد و كوشش كند كسى وارد نشود تا با خاطرى آسوده و حضورى قلب عرض نياز و دعا كنم ، در ضمن از گرفتار شدن به دست اشخاصى كه در جستجويم بودند ايمن باشم ، پذيرفت و درها را بست .
شب به نيمه رسيد باد و باران آنقدر زياد بود كه رفت و آمد مردم را قطع نمود. من با دلى آكنده از اندوه و اشك جارى دعا مى كردم و زيارت مى نمودم . در اين بين يك مرتبه متوجه صداى پائى از طرف مضجع مولى موسى بن جعفر (عليه السلام ) شدم . نگاه كرده مردى را ديدم مشغول زيارت است بر آدم و انبياء اولوالعزم سلام داد. ائمة طاهرين (عليهم السلام ) زيارت نمود ولى نامى از حجة بن الحسن ((روحى فداه )) نبرد. بسيار در شگفت شدم با خود گفتم ممكن است فراموش كرده باشد يا آن جناب را نمى شناسد احتمال نيز دارد كه مذهبش همين باشد.
زيارتش تمام شد دو ركعت نماز خوانده به طرف مدفن حضرت جواد (عليه السلام ) آمد همانند سلام و زيارت اول باز تكرار كرد دو ركعت نماز خواند چون او را نمى شناختم ترس مرا فرا گرفت . ديدم جوانى است كامل لباس سفيدى پوشيده و عمامه اى با حنك (10) بر سر بسته است . ردائى نيز بر شانه انداخته . اين بار كه زيارتش تمام شد به طرف من توجه كرد فرمود ابوالحسين بن ابى البغل (اين انت من دعاء الفرج ) اگر گرفتارى چرا دعاى فرج را نمى خوانى ؟ پرسيدم آن دعا چگونه است ؟
فرمود دو ركعت نماز مى خوانى آنگاه اين دعا را تلاوت مى كنى
يا من اظهر الجميل و ستر القبيح يا من لم يواخذ بالجريرة و لم يهتك الستر يا عظيم المن يا كريم الصفح يا حسن التجاوز و يا واسع المغفرة يا باسط اليدين بالعطية يا منتهى كل نجوى و غاية كل شكوى يا عون كل مستعين و يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها با رباه ((ده مرتبه )) يا غاية رغبتاه ((ده مرتبه )) اسئلك بحق هذه الاسماء و بحق محمد و آله الطاهرين (عليهم السلام ) الا ما كشفت كربى و نفسى همى و فرجت غمى و اصلحت حالى .
پس از اين عمل هر چه خواستى دعا كن و حاجت خود را بخواه آنگاه طرف راست صورت را بر زمين مى گذارى و در آنحال صد مرتبه مى گوئى .
يا محمد يا على يا على يا محمد اكفيانى فانكما كافياى انصرانى فانكما ناصراى .
پس از آن ، طرف چپ صورت را بر زمين مى گذارى صد مرتبه مى گوئى : (ادركنى ) آنگاه مى گوئى : (الغوث الغوث الغوث ) اين لفظ را زياد تكرار مى كنى تا اينكه نفست تمام شود در اين موقع سر از زمين برمى دارى خداوند به كرمش حاجتت را برمى آورد انشاء الله تعالى .
همين كه من مشغول آن دعا و نماز شدم از حرم بيرون شد. پس از آنكه پايان رفت پيش ابو جعفر رفتم تا سوال كنم اين مرد چگونه وارد شد، درها را مانند اول بسته ديدم در شگفت شدم با خود گفتم شايد در ديگرى هست كه من از آن اطلاعى ندارم . ابو جعفر را ديدم از اطاق روغن چراغ بيرون آمد، نزد او رفته جريان را به صورت گله گفتم پاسخ داد درها همانطور بسته است و من باز نكردم ولى به اين وضع كه مى گوئى آن آقا مولاى ما صاحب الزمان (عليه السلام ) است مكرر در مثل چنين شبى هنگام خلوت بودم حرم آن آقا را ديده ام .
بسيار اندوهگين شدم كه چرا من آنجناب را نشناختم و اين سعادت پر ارج را از دست دادم . از حرم بيرون آمدم نزديك سپيد شدن افق بود. به طرف كرخ رفتم همان محلى كه مدتها مخفيانه آنجا زندگى مى كردم هنوز چاشتگاه نشده بود چند نفر از كارداران ابن ابى صالحان در پى من آمدند با خود امانى از وزير آورده بودند از دوستانم محل مرا مى پرسيدند. نامه را كه خط خود وزير ديدم با يكى از دوستان مورد اعتمادم پيش او رفتم . همين كه چشمش به من افتاد از جاى حركت كرده مرا به طورى در آغوش ‍ گرفت كه تاكنون هيچ سابقه نداشت .

next page

fehrest page