fehrest page

back page

بالاخره از زاهد پرسيدند كه : چگونه شما اطلاع از آمدن اين جنازه پيدا كرديد؟ گفت در خواب ديدم به من گفتند برو در فلان محل بايست جنازه اى مى آورند كه فقط يك زن همراه اوست بر او نماز بخوان كه آمرزيده شده .
زاهد از زن پرسيد شوهر تو چه عملى مى كرد كه سبب آمرزش او شد؟ زن گفت شبانه روز او به آلودگى و شرب خمر مى گذشت . پرسيد آيا عمل خوبى هم داشت ؟ زن جواب داد آرى سه كار خوب نيز انجام مى داد: 1. هر وقت شب كه از مستى به خود مى آمد گريه مى كرد و مى گفت خدايا كدام گوشه جهنم مرا جاى خواهى داد؟ 2. صبح كه مى شد لباس خود را تجديد مى نمود و غسل مى كرد و وضو مى گرفت نماز مى خواند. 3. هيچگاه خانه او خالى از دو يا سه يتيم نبود آنقدر كه به يتيمان مهربانى و شفقت مى كرد به اطفال خود نمى كرد.(10) ((آرى توجه به زيردستان آثار بخصوصى دارد. يكى از آنها فريادرسى خداوند و آمرزش اوست در هنگام بيچارگى ما)).
حسين بن على (عليه السلام ) و يتيمان مسلم
هنگامى كه خبر شهادت مسلم بن عقيل به حضرت ابا عبدالله (عليه السلام ) رسيد به خيمه مخصوص خود وارد شد و دختر مسلم را پيش ‍ خواند. او دخترى سيزده ساله بود كه هميشه با دختران سيدالشهداء (عليه السلام ) مصاحبت مى كرد و با آنها مى زيست .
وقتى آن دختر خدمت حضرت رسيد او را نوازش فرمود و نسبت به او مهربانى اضافه بر آنچه معمولا مى كرد نمود. دختر مسلم به فراست دريافت كه ممكن است پيش آمدى شده باشد. از اينرو گفت يابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) با من ملاطفت يتيمان و كسانى كه پدر ندارند مى كنى مگر پدرم را شهيد كرده اند؟ ابا عبدالله (عليه السلام ) نيروى مقاومت از دست داد و شروع به گريه كرد. فرمود اى دخترك من اندوهگين مباش اگر مسلم نباشد من پدروار از تو پذيرائى مى كنم . خواهرم مادر تو است و دختران و پسرانم برادر و خواهر تواند.
دختر مسلم از ته دل شروع به گريه كرد وهاى هاى گريست . پسران مسلم سر را برهنه كردند و به زارى پرداختند. اهل بيت (عليهم السلام ) در اين مصيبت با آنها موافقت نموده و به سوگوارى مشغول شدند. سيدالشهداء (عليه السلام ) از شهادت مسلم بسيار اندوهگين شد.(11)
اين را هم بخوانيد
مى گويند مردى مقدارى نان در دست داشت و از كوچه اى مى گذشت . فقيرى را ديد سر به زانو گذارده و گريه مى كند. پيش رفت تا از او دلجوئى كند. سبب گريه اش را پرسيد فقير گفت چند شبانه روز است غذائى بدست نياورده ام و اكنون از گرسنگى بى تاب شده گريه مى كنم .
مرد رهگذر كنار او نشست و شروع به گريه كرد. فقير پرسيد برادر تو چرا گريه مى كنى ؟ گفت براى گرفتارى و بدبختى تو! فقير گفت مقدارى از همان نانهاى دست تو بدبختى مرا برطرف مى كند و درد مرا دوا مى نمايد دانه اى نان بده و گريه نكن . رهگذر گفت هر چه بخواهى گريه مى كنم اما نان خبرى نيست !
راستى مردم از يكديگر فراموش كرده و به ياد گرفتاريهاى ديگران نيستند و كاملا عده اى در اين زمان مصداق عكس شعر سعدى شده اند:
بنى آدم اعضاى يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوى بدرد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بى غمى نشايد كه نامت نهند آدمى
اينك عكس شعر سعدى :
بنى آدم اعداء يكديگرند كه در آفرينش بد از بدترند
چو عضوى بدرد آورد روزگار جهنم ، دگر عضوها را چكار؟
تو كز محنت ديگران بى غمى حقيقت كه تو نطفه آدمى
از جد خويش به ارث برده اند
در كلمه طيبه مى نويسد سيد حيدر از اعيان علماء شيعه است زوجه ايشان زنى پرهيزكار و سيده اى نيك سرشت بود. هميشه ماه رجب و شعبان را روزه مى گرفت . در يكى از شبهاى ماه رجب يا شعبان عده زيادى مهمان غيره منتظره بر آنها وارد شدند. آن بانوى محترمه به واسطه اشتغال زياد براى پذيرائى آنها از افطار كردن بازمانده روزه اش را با آب باز كرد و مقدارى غذا براى سحر خود نگاه داشت . يكى از همسايگان مستمند ايشان كه به غير خانه اين سادات از كس ديگرى درخواست نمى كرد همان شب به در خانه آمد و تقاضاى خوراكى نمود.
سيده از تنگدستى او اطلاع داشت ، همان غذاى سحر را به او داد چون چيزى براى سحر در خانه سراغ نداشت از اينرو نماز شب خود را خواند؛ مقدارى آب خورد و درب اطاق را بسته چراغ را روشن گذارد و به خواب رفت .
چشمانش گرم شد ولى هنوز به خواب نرفته بود كه دو زن را مشاهده كرد وارد شدند يكى كوچكتر از ديگرى است و اما در مقام ارجمندتر است بالاى سر او نشستند.
آن زن كوچكتر گفت دخترك من چگونه روزه مى گيرى با پيرى و نخوردن افطار و سحر؟
گفت فقيرى آمد نان و خوراك خود را به او دادم . پرسيد: اينك چه ميل دارى ؟ گفت اگر ممكن باشد مقدارى آلو و نبات و قدرى شيرينى . دو كيسه سبز رنگ يكى آلو و ديگرى نبات به او دادند. هر كدام قريب پانصد گرم سنگينى داشت كيسه ها را گرفت ، در اين موقع آن دو بانو خارج شدند.
او هم از حالت بين خواب و بيدارى چشم باز كرد، از جابر خاست از پى آنها دويد ولى اثرى نيافت و در را بسته ديد با عجله آن را باز كرد. سيد حيدر كه در اطاق ديگر نشسته بود پرسيد كيست ؟ سيده پيش او رفت ، جريان را شرح داد و دو كيسه را از سر جانماز خود برداشته پيش او برد.
كيسه آلو را بين خويشان و همسايگان و دوستان قسمت كردند ولى نبات را نگه داشتند و نيز متوجه شدند كه آن بى بى جده شان فاطمه زهرا (عليها السلام ) بوده .
در همان زمان دانشمند عاليقدر جناب آخوند ملازين العابدين سلماسى سخت مريض بود. صبح همان شب سيد حيدر مقدارى نبات خدمت ايشان برد و قصه را شرح داد. آخوند گفت اين هديه از بهشت است و داروى هر دردى است مقدارى ميل كرد و فورا شفا يافت اندكى هم براى يكى از نوابها بنام غلام محمد خان هندى كه مردى ممتاز و بى نظير بود برد ايشان هم مريض بودند و پس از خوردن نبات شفا يافت . كم كم خبر اين نبات به اطراف منتشر شد و حتى از ايران و ساير جاها از سيد درخواست مى كردند و مى داد يك وقت متوجه شدند بيش يك من مصرف كرده اند و نبات تمام نشده بعد از توجه به اين موضوع طولى نكشيد كه تمام شد. يكى از كيسه ها را سيد در كفن خود و كيسه ديگرى را در ميان كفن زوجه خويش قرار داد و كفنهاى خود را در صندوقى قفل شده گذارده بودند. پس از چندى سيد خواست كفنش را به يكى از اشراف بدهد و در نظر گرفت كيسه را بردارد ولى هر چه جستجو كرد از آن اثرى نيافت از سيده پرسيد او هم كفن خود را تفحص نمود آن كيسه هم نبود.
از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بياموزيد
پيراهن پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كهنه شده بود شخصى دوازده درهم به ايشان هديه كرد، آنجناب پول را به على (عليه السلام ) دادند تا از بازار پيراهنى بخرد. امير المؤ منين (عليه السلام ) جامه اى به همان مبلغ خريد. وقتى ؟ خدمت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد، فرمودند اين جامه پربها است پيراهنى پست تر از اين مرا بهتر است ، آيا گمان دارى كه صاحب جامه پس بگيرد؟ عرض كرد نمى دانم فرمود به او رجوع كن شايد راضى شود.
على (عليه السلام ) پيش آن مرد رفت و گفت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمايد اين پيراهن براى من پربها است و جامه اى ارزان تر از اين مى خواهم ، صاحب جامه راضى شد و دوازده درهم را رد كرد. فرمود وقتى پول را آوردم . حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بگيرد. در بين راه به كنيزى برخورد كه در گوشه اى نشسته بود و گريه مى كرد، جلو رفته و سبب گريه اش را پرسيد. گفت يا رسول الله مرا براى خريدارى به بازار فرستادند و چهار درهم همراه داشتم ، آن پول را گم كرده ام . پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چهار درهم از پول جامه را به او داد نيز چهار درهم خريدارى كرد. در بازگشت مرد مستمندى از ايشان تقاضاى لباس كرد همان پيراهن را به او دادند، باز به بازار برگشته و با چهار درهم باقيمانده پيراهن ديگرى خريدند وقتى كه به محل كنيز رسيد او را هنوز گريان مشاهده كرد، پيش رفته فرمود ديگر براى چه گريه مى كنى ؟ گفت دير شده مى ترسم مرا بيازارند. فرمود تو جلو برو ما را به خانه راهنمائى كن . همين كه به در خانه رسيدند، به صاحب خانه سلام كردند، ولى آنها تا مرتبه سوم جواب ندادند. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) از جواب ندادن سوال نمود صاحب خانه عرض كرد خواستم سلام شما بر ما زياد شود تا باعث زيادى نعمت و سلامتى ما گردد. حضرت داستان كنيز را شرح داده و تقاضاى بخشش او را كردند. صاحب كنيز گفت چون شما تشريف آورديد او را آزاد كردم . آنگاه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود دوازده درهمى نديدم كه اين قدر خير و بركت داشته باشد دو نفر برهنه را پوشانيد و كنيزى را آزاد كرد.(12)
سند كتبى شفاعت در محشر
هنگام درگذشت فاطمه زهرا (عليها السلام ) امير المؤ منين (عليه السلام ) در كنار بستر ايشان جعبه اى را مشاهده كرد، پرسيد اين چيست ؟ فاطمه (عليها السلام ) عرض كرد در ميان اين جعبه حرير سبزى است كه داخل آن صفحه اى سفيد وجود دارد كه در آن صفحه چند سطر نوشته شده ، فرمود مضمون آن كتابت چيست ؟ دختر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) پاسخ داد، كه در شب عروسى و زفاف ، من در جايگاه عبادت خود نشسته بودم ، مستمندى آمد و تقاضاى جامه اى كهنه كرد. من دو پيراهن داشتم يكى نو كه در آن شب پوشيده بودم و ديگرى كهنه ، همان پيراهن نو را به او دادم ، صبحگاه پدرم براى ديدن ما آمد. فرمود تو كه جامه نو داشتى چرا نپوشيدى ؟ گفتم مگر شما نفرموديد هر چه انسان صدقه و كمك به مستمندان كند برايش باقى مى ماند، من هم آن جامه نو را به بينوائى دادم . فرمود اگر جامه نو را مى پوشيدى و كهنه را به فقير مى دادى براى شوهرت بهتر بود و آن بينوا هم به پوشاك مى رسيد.
عرض كردم اين كار را از شما پيروى كردم زيرا مادرم خديجه وقتى كه افتخار شرفيابى خدمت شما را پيدا كرد و تمام اموال خود را در اختيار شما گذاشت همه آنها را در راه خدا بخشيديد تا به جائى رسيد كه سائلى از شما پيراهنى خواست ، جامه خود را به او داديد و خويشتن را در حصيرى پيچيده به منزل آمديد و در اين امور مانند شما كسى نيست . پدرم گريه كرد و مرا به سينه چسبانيد. در اين موقع فرمود جبرئيل نازل شده و از جانب خداوند به تو سلام مى رساند و مى گويد به فاطمه بگو هر چه از ما مى خواهد درخواست كند كه من او را دوست دارم .
گفتم يا ابتاه شغلتنى عن المسئلة لذة خدمة لاحاجة لى غير لقاء ربى الكريم فى دارالسلام پدرجان مرا شيرينى فيض حضورش چنان به خود مشغول كرده كه به ياد درخواست چيزى نيستم و جز لقاء پروردگار آرزوئى ندارم . پدرم دستهاى خود را بلند كرد و به من نيز دستور داد دستم را بلند كنم و فرمود (اللهم اغفر لامتى ) خدايا امت مرا ببخش و بيامرز. جبرئيل فرود آمد و عرض كرد خداوند مى فرمايد كسانى كه از امت تو محبت فاطمه و شوهر او و فرزندانش را داشته باشند آمرزيدم . من تقاضاى سند راجع به اين موضوع كردم . جبرئيل اين حرير سبز را آورد كه در آن نوشته است (كتب ربكم على نفس الرحمة ) و جبرئيل و ميكائيل نيز گواهى دادند. پدرم فرمود آن را حفظ نما و در موقع وفات سفارش كن كه با تو در قبر گذارند. مى خواهم در روز قيامت كه زبانه هاى آتش شعله كشيد به پدرم بدهم و ايشان آنچه را خداوند وعده داده درخواست كند.(13)
دخت پيمبر خديو كشور لولاك زوجه حيدر على عالى اعلا
ميوه قلب نبى بتول مطهر مام شبير و شبر حبيبه و حورا
هر كه بدل كشت بذر مهر تو امروز حاصلش او بدرود به نشاه فردا
هر كه ندارد درون ز مهر مزين روز جزا سرشكسته گردد و رسوا
فكرت دانا كجا رسد به مديحت ذره نه بتوان به وصف مهر توانا
نيست عجب گر بحشر فخر نمايد جاريه كاخ تو به مريم كبرى
قدر تو مجهول بود و قبر تو مخفى حق تو مغضوب گشت و چشم تو حمرا
روز قيامت بس است بهر شفاعت محسن تنها بنزد خالق يكتا(14)
گردن بند پربركت
عماد الدين طبرى در بشارة المصطفى مى نويسد كه جابر بن عبدالله انصارى گفت يك روز پس از نماز عصر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با صحابه نشسته بودند. در اين موقع پير مردى با لباسهاى كهنه در كمال ضعف و سستى كه معلوم مى شد راه دورى را با گرسنگى پيموده وارد شد. عرض كرد من مردى پريشان حالم مرا از گرسنگى و برهنگى و گرفتارى نجات ده . رسول اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود اكنون چيزى ندارم ولى تو را به كسى راهنمائى مى كنم كه اين حوائج را برآورد، و راهنماى بر نيكى همانند كسى است كه آنرا انجام داده برو به در خانه كسى كه محبوب خدا و رسول است و او نيز دوستدار آنها است . به بلال دستور داد پيرمرد را به در خانه فاطمه راهنمائى كند. وقتى آن مرد به در خانه على (عليه السلام ) رسيد گفت السلام عليكم يا اهل بيت النبوة سلام بر شما اى خاندان نبوت . او را جواب داده و پرسيدند تو كيستى ؟ گفت مرد عربى هستم كه به خدمت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمدم و تقاضاى كمك نمودم ايشان مرا به در خانه شما راهنمائى كردند. آن روز سومين روزى بود كه خانواده على (عليه السلام ) به گرسنگى گذرانده بودند(15) و پيغمبر از اين جريان اطلاع داشت .
دختر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) چون چيزى نمى يافت همان پوست گوسفندى كه فرزندانش حسن و حسين (عليهما السلام ) را بر روى آن مى خوابانيد به مرد عرب داد و فرمود اميد است خداوند تو را گشايشى عنايت نمايد. پيرمرد گفت دختر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) من از گرسنگى بى تابم شما پوست گوسفند به من مى دهى ؟ اين سخن را كه فاطمه (عليها السلام ) شنيد گردن بندى كه دختر عبدالمطلب به او هديه داده بود همان را به مرد عرب داد، پيرمرد گردن بند را گرفت و به مسجد آورد.
پيغمبر در ميان اصحاب نشسته ديد عرض كرد يا رسول الله اين گردن بند را دخترت به من داده و فرموده است آن را بفروشم شايد خداوند گشايشى دهد. حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) گريان شد و فرمود چگونه گشايش نمى دهد با اينكه بهترين زنان پيشينيان و آيندگان گلوبند خود را به تو داده است ؟
عمار ياسر عرض كرد اجازه مى فرمائى اين گردن بند را بخرم . فرمود خريدار اين گردن بند را خداوند عذاب نمى كند. عمار به عرب گفت به چند مى فروشى ؟ پيرمرد گفت به سير شدن از غذائى و يك برد يمانى جهت پوشاك و دينارى كه صرف مخارج بازگشت خود نمايم . عمار گفت من به بهاى اين گردن بند دويست درهم مى دهم و تو را از نان و گوشت سير كرده و بردى هم براى پوشاكت مى دهم و با شتر خود تو را به خانواده ات مى رسانم . عمار از غنائم خيبر هنوز مقدارى داشت پيرمرد را به خانه برد و به وعده خويش وفا كرد.
عرب دو مرتبه خدمت حضرت بازگشت آنجناب فرمود لباس گرفتى و سير شدى ؟ عرض كرد بلى بى نياز هم شدم . آنگاه حضرت مقدارى از فضائل زهرا را بيان كردند كه به جهت اختصار از ذكر آنها خوددارى شد، تا به جائى كه فرمودند دخترم فاطمه را كه ميان قبر مى گذراند از او مى پرسند خدايت كيست مى گويد (الله ربى ) سوال مى كنند پيغمبرت كيست جواب مى دهد: پدرم ؛ مى پرسند امام و ولى تو كيست ؟ مى گويد (هذا القائم على شفير قبرى ) همين كسى كه كنار قبرم ايستاده (يعنى على (عليه السلام ).) عمار گردن بند را خوشبو كرد و با يك برد يمانى به غلامى كه سهم نام داشت داد و گفت خدمت پيغمبر ببر تو را هم به ايشان بخشيدم . حضرت او را پيش فاطمه فرستادند. دختر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) گردن بند را گرفت و غلام را آزاد كرد. غلام خنديد. فاطمه (عليها السلام ) از سبب خنده اش سوال كرد. گفت از بركت اين گردن بند مى خندم (16) كه گرسنه اى را سير و مستمندى را بى نياز و برهنه اى را با لباس و بنده اى را آزاد كرد و به دست خود بازگشت .
چند روايت درباره زيردستان و يتيمان
1. قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) مر عيسى بن مريم به قبر يعذب صاحبه ثم مر به من قابل فاذا هو ليس يعذب فقال يا رب مررت بهذا القبر العام الاول و هو يعذب و مررت به العام و هو ليس يعذب فاوحى الله جل جلاله يا روح الله قد ادرك له ولد صالح فاصلح طريقا و آوى يتيما فغفرت له بما عمل ابنه .(17)
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود عيسى بن مريم از قبرى گذشت مشاهده كرد صاحب قبر در عذاب است . اتفاقا سال بعد نيز از همانجا گذشت ديد عذاب نمى شود. گفت خدايا سال قبل از اينجا گذشتم و صاحب قبر را در عذاب ديدم . اكنون مى بينم او را عذاب نمى كنند سبب آن چيست ؟ خطاب شد اى عيسى او را فرزندى بود كه بزرگ شده و راه و معبرى را تعمير كرد و اصلاح نمود و نيز يتيمى را پناه داد و به واسطه كار او گناه پدرش را بخشيديم .
2. قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) من اطعم مومنا اطعمه الله من ثمار الجنة و من سقاه من ظلما سقاه الله من الرحيق المختوم و من كساه ثوبا لم يرل فى ضمان الله عزوجل مادام على ذلك المومن من ذلك الثوب سلك و الله لقضاء حاجة المومن خير من صيام شهر و اعتكافه .(18)
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود هر كس مومنى را غذا بدهد خداوند به پاداش آن طعام از ميوه هاى بهشت به او مى خوراند و اگر او را سيراب كند از آبها و شراب گواراى بهشت كه بوى مشك مى دهد نصيبش مى كند و هر كه مومنى را پوشاك دهد در پناه خداوند محفوظ است تا هر وقت كه رشته اى از آن جامه بر بدن مومن هست . به خدا سوگند برآوردن حاجت مومن بهتر از يك ماه روزه داشتن و يك ماه شب زنده دارى و عبادت در مسجد است .
3. عن مفضل بن عمر عن ابى عبدالله قال ان الله عزوجل خلق خلقا انتجبهم لقضاء حوائج فقراء شيعتنا ليبيحهم على ذلك الجنة فان استطعت ان تكون منهم فكن .(19)
مفضل ابن عمر گفت حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود خداوند دسته اى از مردم را برگزيده براى برآوردن احتياجات شيعيان فقير و تنگدست ما تا به پاداش اين عمل آنها را داخل بهشت نمايد. تو نيز اگر قدرت دارى كه از آن دسته باشى سعى كن تا از آنها قرار بگيرى .
4. فى وصية النبى (صلى الله عليه و آله و سلم ) لعلى (عليه السلام ) قال يا على اربع من كن فيه بنى الله له بيتا فى الجنة من آوى اليتيم و رحم الضعيف و اشفق على والديه و رفق مملوكه ثم قال يا على من كفى يتيما فى نفقته بماله حتى يستغنى و جبت له الجنة البتة يا على من مسح يده على راءس يتيم ترحماله اعطاء الله بكل شعرة نورا يوم القيمة .(20)
در سفارشى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) به على (عليه السلام ) كرد فرمود يا على هر كس اين چهار كار در او جمع شود، خداوند خانه اى در بهشت براى او آماده مى كند. كسى كه يتيمى را پناه دهد و بر بيچاره و ضعيف رحم نمايد و با پدر و مادر خويش مهربان باشد و با بنده و زير دست به رفق و مدارا رفتار كند.
يا على هر كس يتيمى را از نظر مالى كمك كند به مقدارى كه بى نياز شود بهشت بر او لازم مى شود و هر كه دست ترحم بر سر يتيمى گذارد به پاداش اين كار در مقابل هر دانه موى يتيم نورى درخشان در قيامت به او عطا مى كند.
5. عن ابى عبدالله (عليه السلام ) ان النبى قال من اصبح و لا يهتم بامور المسلمين فليس منهم و من سمع رجلا ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم .(21)
از جعفر بن محمد (عليه السلام ) نقل شده كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود هر آن كس اهتمام و جديت درباره كارهاى مسلمانان نداشته باشد از آنها محسوب نمى شود و هر كسى بشنود مسلمانى فريادرس مى طلبد و او را كمك نكند از مسلمانان نخواهد بود.

fehrest page

back page