next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (13)
رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

با چنين وضعى ائمه (عليهم السلام ) كمك مى كنند
در كتاب كلمه طيبه از كشف الغمه نقل مى كند كه روزى حضرت امام على النقى (عليه السلام ) براى انجام كارى از سامرا بيرون رفته بودند، عربى از ايشان جستجو مى كرد او را به مكان حضرت در خارج از شهر راهنمائى كردند، پس از آنكه شرفياب شد عرض كرد من از اعراب كوفه و از ارادتمندان به شما خانواده هستم . قرضى سنگين دارم كه كسى جز شما سراغ ندارم بدهى مرا ادا نمايد. حضرت فرمودند ناراحت نباش و دستور دادند بنشيند، آنگاه فرمودند من به تو يك راهنمائى مى كنم مبادا مخالفت با گفته من كنى . به خط خودم اقرار مى كنم كه تو مبلغى از من طلبكارى وقتى كه به شهر آمديم به منزل من بيا و تقاضاى كارسازى آن مبلغ را بنما. هر چه مهلت خواستم تو درشتى كن و پول خود را بخواه كوتاهى در آنچه گفتم نكنى .
چون حضرت به شهر تشريف بردند مرد عرب وارد مجلس ايشان شد در موقعى كه عده اى حضور داشتند در ميان آنها بعضى از اطرافيان خليفه نيز بودند. مرد طلب خود را خواست هر چه حضرت از او تقاضاى صبر و تمديد مدت كردند راضى نشد و با درشتى درخواست وجه را مى كرد. عاقبت ايشان از پرداخت فورى پوزش خواستند ولى او نپذيرفت . اطرافيان خليفه جريان را به عرض او رسانيدند. اين مضيقه مالى و تنگدستى حضرت كمى خليفه را به فكر انداخت و مبلغ سى هزار درهم براى حضرت فرستاد.
ايشان هم عرب را خواستند و تمام پول را در اختيار او گذاشتند فرمودند قرض خود را بده و بقيه را صرف خانواده خويش كن . گفت يابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) به يك سوم از اين مبلغ كار من درست مى شد. راستى چنين است . الله اعلم حيث يجعل رسالته .
سيد جواد عاملى و همسايه فقير
دانشمند و فقيه كامل جناب آقاى سيد جواد عاملى نجفى نويسنده كتاب مفتاح الكرامه مى گويد: شبى مشغول شام خوردن بودم كه صداى كوبه در بلند شد، فهميدم كوبنده در خادم جناب سيد بحرالعلوم است ، با شتاب در را باز كردم . خادم سيد گفت شام آقا را آماده در مقابلش گذاشته ايم و ايشان انتظار شما را دارند، زود حركت كنيد. گفت همراه خادم به منزل بحرالعلوم رفتم ، همين كه خدمت سيد رسيدم و چشم ايشان به من افتاد گفت از خداوند نمى ترسى كه مراقب او نيستى حيا ندارى ؟
پرسيدم مگر چه شده ؟ گفت مردى از برادران هم مذهب تو براى خانواده خود هر شب خرماى زاهدى نسيه مى گرفت و وضع مالى او اجازه نمى داد چيز ديگر تهيه كند. اينك هفت روز بر آنها گذشته كه گندم و برنج نچشيده اند و جز خرماى زاهدى چيزى نيافته اند. امروز رفت از بقال باز همان خرما را بخرد، بقال گفت بدهى شما متجاوز از فلان مبلغ شده . آن مرد خجالت كشيد و چيزى نخريده و برگشت خود و خانواده اش بدون شام و غذا شب را به روز مى آوردند ولى تو خوب مى خوردى با اينكه او را مى شناسى فلان شخص كه همسايه تو است و نامش را گفت .
عرض كردم هيچ اطلاعى از وضع او نداشتم . فرمود اگر آگاهى داشتى و كمك نمى كردى يهودى بلكه كافر بودى و اين عصبانيت و درشتى من براى آن است كه چرا تجسس از حال برادرانت نمى كنى و جستجو از همسايه نمى نمائى ؟ اكنون اين ظرفهاى غذا را خادم برمى دارم با او برو در خانه آن مرد و بگو ميل داشتم امشب با هم غذا بخوريم و اين كيسه را مقدارى پول است در زير حصير او بگذار ولى ظرفها را برمگردان .
ظرفها را كه داخل سينى بزرگى بود خادم برداشت و تا درب منزل آن مرد برد، آنجا از او گرفتم و در را كوبيدم . آن مرد باز كرد من داخل شده گفتم ميل داشتم امشب با هم غذا بخوريم . قبول كرد وقتى كه سينى را جلو كشيد ديد بوى خوشى مى دهد و غذاى ثروتمندان و ارباب نعمت است .
به من گفت اين غذا را اعراب نمى توانند تهيه كنند و متعلق به شخصى متمكن است قصه اش را بگو تا بخورم . آنقدر اصرار ورزيد تا حكايت را شرح دادم . سوگند ياد كرد و گفت جز خدا تا كنون كسى از حال من آگاهى نداشت حتى همسايگان نزديك چه رسد به كسانى كه دورند و اين پيش ‍ آمد را از سيد بسيار عجيب شمرد.
آنمرد؛ شيخ محمد نجم عاملى نام داشت پولى كه در كيسه بود شصت عدد شوش بود كه نام يكى از پولهاى آنزمان است و هر شوشى دو ريال و خورده اى مى شود.(1)
زندگى فقير در اسلام
ابو بصير گفت به حضرت صادق (عليه السلام ) عرض كردم يكى از شيعيان شما كه مردى پرهيزگار است بنام عمر پيش عيسى بن اعين آمد و تقاضاى كمك كرد با اينكه دست تنگ بود. عيسى گفت نزد من زكات هست ولى به تو نمى دهم زيرا ديدم گوشت و خرما خريدى و اين مقدار خرج اسراف است . آن مرد گفت در معامله اى يك درهم بهره من گرديد يك سوم آن را گوشت و قسمت ديگر را خرم و بقيه اش را به مصرف ساير احتياجات منزل رساندم .
حضرت صادق (عليه السلام ) افسرده شد و مدتى از شنيدن اين جريان دست خود را بر پيشانى گذاشت پس از آن فرمود: خداوند براى تنگدستان سهميه اى در مال ثروتمندان قرار داده به مقدارى كه بتوانند با آن به خوبى زندگى كنند و اگر آن سهميه كفايت نمى كرد بيشتر قرار مى داد. از اينرو بايد به آنها بدهند به مقدارى كه تاءمين خوراك و پوشاك و ازدواج و تصدق و حج ايشان را بنمايد و نبايد سخت گيرى كنند مخصوصا به مثل عمر كه از نيكوكارانست .(2)
ترحم به سگى گرسنه
در سالى قحط كه مردم سخت در فشار و مضيقه بودند يكى از دانشجويان دينى (طلبه ) ماده سگى را ديد افتاده و بچه هايش به پستان او آويخته اند. هر قدر ماده سگ مى خواست برخيزد از ضعف نمى توانست ، نيرو و حركت خود را از دست داده بود. دانشجو دلش بر وضع آن حيوان بسيار سوخت و غريزه ترحم و حس معاونت در او تحريك شد، چون چيزى نداشت كه به او بدهد ناچار كتاب خود را فروخت و نان تهيه كرده پيش او انداخت .
سگ رو به طرف آسمان نموده و دو قطره اشك تشكر از ديده فرو ريخت . گويا دعا كرد براى او. شب در خواب به او گفتند ديگر زحمت تحصيل و رنج مطالعه را به خود راه مده (انا اعطيناك من لدنا علما) ما به تو از جانب خود دانش افاضه كرديم .(3)
مولى مقدس اردبيلى و سال قحط
سيد نعمت الله جزائرى دانشمند جليل شاگرد مولى مقدس اردبيلى مى گويد در سال قحط مولى آنچه خوراكى از گندم و غيره داشت با فقرا تقسيم مى كرد و از براى خانواده خود نيز يك سهم مانند هر يك از فقرا باقى مى گذاشت ، تا اينكه در يكى از روزها زوجه اش آشفته شد و بر اينكار مولى اعتراض نمود كه شما رعايت بچه هاى خود را نمى كنيد تا به مردم محتاج نشوند و هر چه داريد با فقرا تقسيم مى نمائيد.
مولى براى اين اعتراض از منزل كناره گرفت و در مسجد كوفه اعتكاف (سه شبانه روز در مسجد جامع به عبادت گذران ) كرد. روز دوم اعتكاف مردى درب منزل مولى آمد و چند بار گندم و آرد خيلى خوب بر ايشان آورد و گفت مولى فرستاده . پس از بازگشت مولى زوجه اش گفت اين گندمى كه فرستاده بوديد بسيار خوب بود. مولى از اين پيش آمد سپاسگزارى و شكر كرد، گفت چنين مرد عربى را هيچ نديده ام و اطلاعى از او ندارم و نه من گندم فرستاده ام .(4)
نيست همدردى كه بردارد ز دل بار كسى در جهان هرگز نيفتد با كسى كار كسى
هيچكس هرگز نمى سوزد چراغش تا به صبح خوش مخند اى صبح صادق بر شب تار كسى
با توكل هر چه مى خواهى ز حق بنما طلب گردن خود كج مكن اى گل مشو خار كسى
از براى حق هر آنكارى كه كردى بى ريا هست مقبول خدا و نيست لازم به گفتار كسى
مكه رفتن دل به دست آوردن خلقست و بس سودمند آنكس كه مى گردد خريدار كسى
عملى كه از علامه مجلسى خداوند پذيرفت
دانشمند محترم مولى سيد نعمت الله جزائرى مى گويد بعد از فرا گرفتن پاره اى از علوم و گردش در شهرستانها چون ميل وافرى به شاگردى و آموزش نزد استادى بزرگ داشته از اينرو جستجوى زياد مى كردم تا شايد خواسته خود را پيدا كنم . مدتى در تكاپو بودم تا اينكه از ظهور و طلوع خورشيد درخشان دانش استاد جليل و عظيم القدر ملا محمد باقر مجلسى در اصفهان اطلاع يافتم . به آنجا رفتم و شاگردى ايشان را پذيرفتم . مدت مديدى از پرتو انوار دانش او استفاده كردم و به اندازه اى مورد لطف ايشان واقع شدم كه مرا چون يكى از افراد خانواده خود محسوب مى آورد.
علامه بزرگ هميشه بهترين لباس و عالى ترين وضع را از لحاظ پوشاك داشت و در مدت شاگردى عظمت و جلال زيادى از ايشان مشاهده كردم و بر اسرار داخلى ايشان نيز آگاهى يافتم . يك وقت مطلع شدم كه حتى كنيزان و خدمتكاران آشپزخانه مولى شلوارهاى كرك كشمير گرانبها مى پوشند.
از اين جريان افسرده شدم كه چرا بايد در دنيا مثل ايشان زهد نورزد و به آرايش ظاهر زندگى اينقدر اهميت بدهند با اينكه ائمه طاهرين (عليهم السلام ) علاقه به دنيا نداشتند! از اينرو انتظار فرصتى را مى كشيدم تا در جاى خلوتى اين جهت را بر ايشان اعتراض نمايم ، تا يك روز اين موقعيت پيدا شد و خدمتشان عرض كردم .
صحبت ما به طول انجاميد ولى متوجه شدم من كوچكتر از آنم كه با مثل علامه مجلسى بحث نمايم و مولى از هر طريق راه مرا با دليل مسدود مى كرد، عرض كردم مرا ياراى مناظره با شما كه شناور در درياهاى انوار خانواده عصمت (عليهم السلام ) هستيد نيست از اين جهت اگر حاضر باشيد باهم پيمان مى بنديم هر كدام زودتر مرديم و كشف حقايق بر او شد و اجازه افشاء سخن به او دادند پرده از اين راز بردارد و به ديگرى در خواب خبر دهد كه حق با كه بوده .
استاد قبول فرمودند و از هم جدا شديم . اتفاقا بعد از چند روز ايشان مريض شد و به همان بيمارى از دنيا رفت ؛ تمام مردم از اين مصيبت افسرده گشتند مخصوصا اهالى اصفهان و يك هفته تمام بازارها و مساجد بسته شد. مردم مشغول مراسم سوگوارى بودند و من خود نيز از اين پيش ‍ آمد خيلى اندوهگين شدم به طورى كه از آن پيمان به كلى فراموش كردم ، تا هفت روز از وفات آن مرحوم گذشت ، يك روز به عنوان زيارت بر سر مزارش مشرف شدم .
پس از آنكه گريه بسيار نمودم و مقدارى دعا و قرآن خواندم خوابم برد. در عالم خواب ديدم مثل اينكه مولى علامه خارج قبر ايستاده با بهترين لباس ناگاه متوجه شدم كه ايشان مرده اند جلو رفتم و سلام كرده دستشان را گرفتم . عرض كردم بفرمائيد به شما تاكنون چه گذشت ؟ و هم راجع به پيمانى كه داشتيم چه كشف كرديد. گفت آرى فرزندم همين كه مرض من شدت يافت و انقلاب بيمارى و ناراحتى درد به جائى رسيد كه مرا توانائى تحمل نبود، شكايت به خدا كردم و گفتم پروردگارا تو خودت در قرآن گفته اى (لا يكلف الله نفسا الا وسعها) و خود مى دانى چنان فشار درد مرا بى توان كرده كه تاب ندارم ففرج عنى برحمتك فرجا عاجلا قريبا و من على بالنجاة من هذه العلة و الخلاص من هذه الشدة .
خدايا به زودى فرجى برسان و از اين درد و محنت خلاصم كن و از رنج بيمارى مرا رهائى بخش . در همين هنگام ديدم مرد جليل القدرى آمد و در پائين پايم نشست ، از حالم پرسيد. همين طور كه به خدا شكايت كرده بودم به او هم از شدت درد چيزهائى گفتم .
دستش را بر پنجه پايم گذارد پرسيد بهتر شد؟ گفتم بلى آن محلى كه دست شما است راحت شد ولى بالايش شديدتر گرديد. همين طور او دست خود را بالا مى آورد و درد هم بالا مى آمد و از من مى پرسيد من هم همانطور جواب مى دادم تا اينكه دستش را بر روى قلبم گذارد يك مرتبه ديدم درد برطرف شد و من در يك طرف اطاق ايستاده ام و جسدم بر روى زمين افتاده است . مانند اشخاص حيران به آن جسد نگاه مى كنم .
دوستان و همسايگان و بستگانم كه اطراف جسد بودند شروع به گريه كردند و با ناله و شيون خود را بر روى جسد مى انداختند. هر چه من به آنها مى گفتم گريه نكنيد من از درد راحت شدم و از گرفتارى نجات يافتم كسى توجه به حرف من نمى كرد تا اينكه جنازه را جمع كردند و در عمارى گذاشته به محل غسل بردند. در اين موقع وحشت و ترسى بيش از حد مرا فرا گرفت .
جنازه را در اين محل گذاشتند تا قبر را آماده نمايند با خود گفتم اگر بدن را در اين قبر بگذارند من داخل نمى شوم ولى همين كه آن را داخل قبر كردند از فرط علاقه اى كه داشتم نفهميدم چگونه داخل قبر شدم ! يكبار ديدم در ميان آن گودى و حفره هستم . ناگاه شنيدم صدائى بلند شد: اى بنده من محمد باقر چه مهيا كرده اى براى چنين روزى ؟ من شروع كردم به گفتن آن اعمال نيكوئى كه انجام داده بودم و او نمى پذيرفت و همان سخن قبل را تكرار مى كرد وحشت زيادى مرا فرا گرفته بود و هيچ راه فرارى نداشتم .
هنگامى كه به اين حالت افتادم يك مرتبه يادم آمد آن روزى كه با اسب از بازار بزرگ اصفهان رد مى شدم ، مشاهده كردم مردم گرد مردى كه متهم بود از نظر عقيده جمع شده اند با اينكه اتهام او وجهى نداشت و من اطلاع به حسن اعتقاد او داشتم و مى دانستم مرد پاك و با ايمانى است ولى از ترس ريا اين سخن را فاش نمى كردم . همين كه ديدم مردم او را مى زنند و به او فحش مى دهند و مطالبه طلب خود را مى نمايند او هم نمى تواند بپردازد و مهلت مى خواهد حتى يك نفر جلو او ايستاده بود و با ته كفش بر سرش مى زد و مى گفت مى دانم نمى توانى قرضت را ادا كنى ولى مى زنم تا دلم تسلى يابد. از مشاهده اين وضع ديگر صبر نكردم و با خود گفتم تا كى از اين مردم نادان بترسم و از خدا نترسم .
جلو رفته گفتم هر كس از اين مرد طلب دارد به منزل من بيايد و طلب خود را بگيرد و او را با خود به منزل بردم ، نوازش و دلجوئى زيادى از او كردم و تمام بدهى اش را پرداختم و رنجش او را از اين پيش آمد برطرف نموده اميدوارش ساختم .
همين تفصيل را در آن هنگامه قبر شرح دادم . خداوند آن عمل را پذيرفت و مرا آمرزيد و آن صدا نيز خاموش گرديد. درى از درهاى بهشت پيش ‍ رويم باز شد از آنجا نسيم بهشت بسويم مى وزد و قبرم بسيار وسيع گشت و از انواع نعمتها بهره مندم . هر كس به زيارتم مى آيد به او انس مى گيرم و نتيجه دعا و قرآنى كه مى خواند به من مى رسد. اى سيد اگر من آن عظمت و قدرت مالى را در دنيا نداشتم چطور مى توانستم تنگ دست و بيچاره اى را نجات دهم و بدهى او را بپردازم ؟
سيد نعمت الله گفت در آن حال از خواب بيدار شدم و فهميدم آنچه استاد مى كرد در حال حياتش عين مصلحت بوده و به منفعت اسلام و مسلمين عمل مى كرده .(5)
تيره روزان جهان را به چراغى درياب كه پس از مرگ ترا شمع مزارى باشد
به مستمند قبل از درخواست كمك كنيد
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود براى مردى امير المؤ منين (عليه السلام ) پنج بار شتر خرما از ديگرى درخواست و سوالى نمى كرد. يك نفر خدمت حضرت بود گفت يا على آنمرد از شما تقاضائى نكرد و هم از پنج بار شتر يكى او را كفايت مى نمود. ايشان فرمودند (لاكثر الله فى المومنين مثلك ) مانند تو در ميان مومنين هرگز زياد نشود، من مى بخشم و تو بخل مى كنى ، اگر به كسى كمك كنم بعد از آنكه سوال نمايد در اين صورت آنچه به او داده ام قيمت همان آبرويى است كه ريخته و سبب آبروريزى او من شده ام ، در صورتى كه رويش را فقط در موقع عبادت و پرستش به پيشگاه خداوند بر زمين مى گذارد.
هر كس چنين كارى با برادر مسلمان خود بنمايد با توجه به احتياج و موقعيت داشتن از براى دستگيرى به خداى خويش دروغ گفته زيرا براى همان برادر دينى خود درخواست بهشت مى كند ولى از كمك مختصرى به مال بى ارزش دنيا مضايقه مى نمايد. چنانچه بسيار اتفاق مى افتد بنده مومن در دعاى خود مى گويد (اللهم اغفر للمومنين و المومنات ) وقتى طلب مغفرت براى برادر خويش نمايد يعنى براى او بهشت را درخواست مى كند چنين شخصى دروغ مى گويد كه در زبان بهشت را مى خواهد ولى در عمل از مال بى ارزش مضايقه دارد و كردار او مطابقت با گفتارش ندارد.(6)
چه اشخاصى را بايد ترحم كرد؟
هنگامى كه اسيران بنى طى (قبيله حاتم طائى ) را به مدينه آوردند و آنها را وارد خدمت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كردند از جمله آنها سفانه دختر حاتم بود. مردم از زيبائى او در شگفت شدند؛ وقتى كه شروع به سخن گفتن كرد در ملاحت گفتار و شيرينى بيانش حيران گشتند به طورى كه زيبائى او را فراموش كردند. گفت اى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) پدرم از دنيا رفت و برادرم پنهان شد اگر مرا آزاد كنى تا دشمنان سرزنش نكرده و قبائل عرب طعنه نزنند بسيار بجا و به مورد است زيرا پدرم مردى طرفدار اخلاق پسنديده بود. گرسنگان را سير مى كرد و برهنگان را پوشاك مى داد. هيچ آرزومندى پيش او نيامد مگر اينكه به آرزوى خود رسيد.
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود دخترك اين صفات كه شمردى از اخلاق مومن است اگر پدرت زنده مى بود ما از خداوند برايش ‍ طلب بخشايش و رحمت مى كرديم .
پس از آن فرمود او را آزاد كنيد به واسطه شرافت پدرش . عرض كرد تقاضا دارم اينهائى كه با منند نيز دستور دهيد آزاد كنند. حضرت فرمود همراهان او را به واسطه شرافت خودش آزاد كنند. آنگاه فرمود سه دسته را ترحم و رسيدگى نمائيد: 1. عزيزى كه بعد از عزت خوار شود. 2. ثروتمندى كه بينوا گردد. 3. دانشمندى كه در ميان نادانان ضايع شده باشد.
سفانه عرض كرد اجازه مى دهيد براى شما دعا كنم ؟ فرمود بكن . گفت خداوند كمكها و نيكوكاريهاى شما را شامل مستمندان و بيچارگان نمايد و هيچ نعمتى را از قوم و دسته اى نگيرد مگر آنكه شما را وسيله بازگشت آن نعمت قرار دهد. حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود آمين . بعد دستور داد مقدارى شتر و گوسفند به او دادند كه ميان دره را فرا گرفت . دختر حاتم از اين بخشش در شگفت شد، عرض كرد اين نوع جود و سخاوت مخصوص كسانى است كه از فقر و پريشانى نترسند. پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود مرا پروردگارم اينطور تربيت كرده . عرض كرد اجازه مى فرمائيد بسوى خانه خود برگردم ؟
فرمود تو مهمان ما هستى تا از خويشاوندانت شخص مورد اعتمادى بيايد و به همراهى او بروى . بعد از چند روز كه در ضيافت آن حضرت بود از بستگانش آمدند خدمت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد و اجازه رفتن خواست . پيغمبر دستور داد محلى براى او تهيه كردند كه روپوش آن از خز بود و با پسر عموهايش او را بازگرداند. در تمام راه هرگاه سفانه سر از محمل بيرون مى كرد مى ديد عده اى با شمشيرهاى برهنه به حفظ و حراست او ماءمورند.
وقتى به وطن رسيد به برادر خود عدى بن حاتم گفت برو ملحق به اين مرد شو اگر او را ببينى خواهى دانست به راستى پيغمبرى بزرگوار و با عظمت است . عدى آماده رفتن گرديد و به مدينه آمد. هنگامى كه حضرت در مسجد بود وارد خدمت ايشان گرديد. همين كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) او را ديد فرمود تو كيستى ؟ عرض كرد من عدى بن حاتمم . حضرت از جاى بلند شد و عباى خود را زير او پهن كرد و او را بر روى او نشانيد، (و جلس بين يديه ) و خود آنجناب به جهت احترام او روبروى او نشست از مشاهده اين اخلاق پسنديده عدى اسلام آورد.(7)
از على (عليه السلام ) بياموزيد
صاحب دررالمطالب مى نويسد كه على (عليه السلام ) در بين راه متوجه زن فقيرى شد كه بچه هاى او از گرسنگى گريه مى كردند و او آنها را به وسائلى مشغول مى كرد و از گريه بازمى داشت . براى آسوده كردن آنها ديگى كه جز آب چيز ديگرى نداشت بر پايه گذاشته بود و در زير آن آتش ‍ مى افروخت تا آنها خيال كنند برايشان غذا تهيه مى كند. به اين وسيله آنها را خوابانيد. على (عليه السلام ) پس از مشاهده اين جريان با شتاب به همراهى قنبر به منزل رفت . ظرف خرمائى با انبانى آرد و مقدارى روغن و برنج بر شانه خويش گرفت و بازگشت . قنبر تقاضا كرد اجازه دهند او بردارد ولى حضرت راضى نشدند. وقتى كه به خانه آن زن رسيد اجازه ورود خواست و داخل شد. مقدارى از برنجها را با روغن در ديگ ريخت و غذاى مطبوعى تهيه كرد آنگاه بچه ها را بيدار نمود و با دست خود از آن غذا به آنها داد تا سير شدند.
على (عليه السلام ) براى سرگرمى آنها مانند گوسفند دو دست و زانوان خود را بر زمين گذاشت و صداى مخصوص گوسفندان را تقليد نمود (بع بع !). بچه ها نيز ياد گرفتند و از پى آنجناب همين كار را كرده و مى خنديدند. مدتى آنها را سرگرم داشت تا ناراحتى قبلى را فراموش ‍ كردند و بعد خارج شد.
قنبر گفت اى مولاى من امروز دو چيز مشاهده كردم كه علت يكى را مى دانم سبب دومى بر من آشكار نيست . اينكه توشه بچه هاى يتيم را خودتان حمل كرديد و اجازه نداديد من شركت كنم از جهت نيل به ثواب و پاداش بود و اما تقليد از گوسفندان را ندانستم براى چه كرديد؟
فرمود وقتى كه وارد بر اين بچه هاى يتيم شدم از گرسنگى گريه مى كردند خواستم وقتى خارج مى شوم هم سير شده باشند و هم بخندند.(8)
شنيده ايد كه آسايش بزرگان چيست ؟ براى خاطر بيچارگان نياسودن
بكاخ دهر كه آلايش است بنيادش مقيم گشتن و دامان خود نيالودن
همى ز عادت و كردار زشت كم كردن هماره بر صفت و خوى نيك افزودن
ز بهر بيهده از راستى برى نشدن براى خدمت تن روح را نفرسودن (9)
نوازش ايتام و آمرزش خدا
شيخ بهاء در كشكول مى نويسد: در اطراف بصره مردى فوت شد و چون بسيار آلوده به معصيت بود كسى براى حمل و تشييع جنازه او حاضر نگشت . زنش چند نفر را به عنوان مزدور گرفت و جنازه او را تا محل نماز بردند ولى كسى بر او نماز نخواند. بدن او را براى دفن به خارج از شهر بردند.
در آن نواحى زاهدى بود بسيار مشهور كه همه به صدق و صفا و پاكدلى او اعتقاد داشتند. زاهد را ديدند كه منتظر جنازه است .
همين كه بر زمين گذاشتند زاهد پيش آمد و گفت آماده نماز شويد و خودش نماز خواند. طولى نكشيد كه اين خبر به شهر رسيد و مردم دسته دسته براى اطلاع از جريان و اعتقادى كه به آن زاهد داشتند از جهت نيل به ثواب مى آمدند و نماز بر جنازه مى خواندند و همه از اين پيش آمد در شگفت بودند.

next page

fehrest page