next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (12)
احترام و نيكى با سادات چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

تاجر ورشكسته و حساب سادات
صاحب كتاب شرايع كه از فقهاء و دانشمندان بزرگ شيعه است در كتاب فضائل على بن ابيطالب (عليه السلام ) مى نويسد كه ابراهيم بن مهران گفت در شهر كوفه تاجرى بود ابوجعفر نام و در كسب روش بسيار پسنديده اى داشت . سوداى او آميخته به اغراض مادى و ازدياد ثروت نبود بلكه بيشتر توجه به خشنودى و رضايت خدا داشت .
هرگاه يكى از سادات چيزى از او به قرض مى خواست هيچگونه عذر و بهانه اى نمى آورد و به او مى داد. به غلامش مى گفت بنويس على بن ابيطالب (عليه السلام ) فلان مبلغ قرض كرده و آن نوشته را به همان حال مى گذاشت . مدت زيادى بر اين روش گذرانيد تا ورشكسته شد و سرمايه خود را از دست داد. روزى غلام خود را گفت دفتر حساب را بياوريد و هر يك از مديونين كه فوت شده اند نام آنها را از دفتر محو كند و از كسانى كه زنده بودند دستور داد مطالبه نمايد. اينكار هم جبران ورشكستگى او را نكرد. يك روز بر در منزل نشسته بود مردى رد شد و از روى تمسخر گفت چه كردى با كسى كه هميشه او قرض مى دادى و دل خوش كرده بودى كه نامش را در دفتر مى نويسى (منظورش على بن ابيطالب (عليه السلام ) بود.)
تاجر از اين سرزنش اندوهگين شد و با همان اندوه روز را شب كرد. شب در خواب حضرت رسول و امام حسن و امام حسين (عليهم السلام ) را ديد. حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به امام حسين فرمود پدرت كجاست ؟ على (عليه السلام ) عرض كرد من در خدمت شمايم . فرمود چرا طلب اين مرد را نمى دهى ؟ گفت اكنون آمده ام در خدمت شما بپردازم و كيسه سفيدى محتوى هزار اشرفى به او داد. فرمود بگير اين حق توست و از گرفتن خوددارى مكن . بعد از اين هر يك از فرزندان من قرض ‍ خواست به او بده ديگر مستمند و فقير نخواهى شد.
ابو جعفر از خواب بيدار شد. ديد كيسه اى كه در دست دارد آن را برداشت و به زوجه خود نشان داد. زنش ابتدا باور نكرد گفت اگر حيله اى به كار برده اى و با اين وسيله مى خواهى مسامحه در حقوق مردم كنى از خدا بترس و نيرنگ و تزوير را ترك كن . تاجر جريان خواب خود را شرح داد. زن گفت اگر به راستى خواب ديده اى و حقيقت دارد آن دفتر را نشان بده . چون دفتر را بررسى كردند، معلوم گرديد هر جا قرض بنام حضرت على بن ابيطالب (عليه السلام ) بوده مبلغ آن محو و ناپديد شده .(1)
دوستى و كمك كافر به خاندان نبوت پذيرفته مى شود
نويسنده اى ثروتمند در بلاد ربيعه بنام يوسف بن يعقوب بود. شخصى از او پيش متوكل سخن چينى كرد. متوكل او را طلبيد تا جريمه و سياست كند. يوسف در بين راه كه به طرف سامرا مى آمد خيلى آشفته خاطر بود نزديك (بسر من رآى ) كه رسيد گفت خود را از خداوند مى خرم به صد اشرفى هرگاه از متوكل به من آسيبى نرسيد آن صد اشرفى را مى دهم به ابن الرضا كه از اولاد على بن ابيطالب است و خليفه او را از حجاز به سامرا آورده و خانه نشين كرده و شنيده ام از جهت معيشت به ايشان خيلى سخت مى گذرد.
همين كه به دروازه سامرا رسيد با خود گفت خوب است قبل از آنكه پيش ‍ متوكل بروم صد دينار را خدمت آن آقا ببرم ؛ ولى متوجه شد كه منزل آنجناب را بلد نيست ، فكر كرد اگر از كسى بپرسد مبادا به متوكل خبر دهند كه او از منزل ابن الرضا سراغ مى گرفته و خشمش بيشتر شود.
در اين موقع گفت بر خاطرم گذشت كه الاغ را آزاد بگذارم شايد به لطف خداوند بدون پرسش به منزل ايشان برسم . گفت الاغ را آزاد گذاشتم از كوچه و بازارهاى زياد عبور كرد تا اينكه بر در منزلى ايستاد هر چه سعى كردم از آنجا رد نشد. پرسيدم از شخصى اينجا منزل كيست ؟ گفت منزل ابن الرضا امام رافض است . گفتم همين قدر در عظمت و شرافت اين آقا بس كه بدون پرسش مركب سوارى من بر در خانه او ايستاد.
در اين انديشه بودم كه غلام سياه پوستى بيرون آمد و گفت يوسف بن يعقوب تو هستى ؟ گفتم آرى . گفت پياده شو و مرا به داخل منزل برد و خودش وارد اطاق شد. با خود گفتم اين دليل دوم ، غلامى كه مرا نديده چگونه از نامم اطلاع داشت . من كه تاكنون به اين شهر نيامده ام ؟ براى مرتبه دوم غلام آمد و گفت آن صد اشرفى كه در آستينت پنهان كرده اى بده . با خود گفتم اين هم دليل سوم . غلام رفت و فورا برگشت . مرا به قسمت داخلى منزل راهنمائى كرد. الاغ را بستم و داخل شدم .
ديدم مرد شريفى نشسته فرمود اى يوسف آيا آنقدر دليل نديدى كه اسلام اختيار كنى ؟ گفتم به اندازه كفايت مشاهده كردم . فرمود هيهات تو مسلمان نمى شوى ولى فرزندت اسحق مسلمان خواهد شد و او از شيعيان و دوستان ما است ، يوسف ! بعضى از مردم خيال مى كنند محبت و دوستى شما با ما فايده اى ندارد به خدا چنين نيست هر كه با ما محبتى كند بهره اش را مى بيند چه از اهل اسلام و چه غير مسلمان اينك با خاطرى آسوده پيش متوكل برو و هيچ تشويش و نگرانى نداشته باش از او بتو آسيبى نمى رسد، وقتى وارد شهر شدى خداوند ملكى را مقرر ساخت راهنماى مال سوارى تو شد و او را آورد تا در خانه و اين حيوان نيز در روز رستاخيز داخل بستانهاى پشت خواهد شد. اسحق پسر يعقوب پس ‍ از بازگشت پدرش و شنيدن جريان مسلمان شد. حال پدرش را از حضرت پرسيدند فرمود چون بر دين نصارى مرد ناچار وارد جهنم مى شود ولى به واسطه دوستى كه با ما داشت و مرا كمك كرد آتش او را نمى سوزاند.(2)
گواه خواستن شيخ براى سيادت يك زن با دخترانش
سبط ابن جوزى كه از مورخى مشهور است در تذكرة الخواص مى نويسد مردى از علويين در بلخ ساكن بود و يك زن و چند دختر داشت . پس از مدتى آن مرد فوت شد. وضع زندگى زن او (از نظر پيدا كردن مخارج معاش ) بسيار سخت گرديد و چون آبرومند بود به واسطه سرزنش ‍ دشمنان نمى توانست در بلخ زندگى كند، از اينرو به سمرقند رفت . گفت در موقع بسيار سردى با بچه هايم وارد سمرقند شديم . دختران خود را داخل مسجدى جاى دادم و در شهر به جستجو شدم تا شايد براى آنها چيزى تهيه كنيم .
چشمم به محلى افتاد كه مردم اطراف مردى را گرفته اند. پرسيدم اين شخص كيست ؟ گفتند شيخ شهر و بزرگ اين ناحيه است . نزد او رفتم و جريان را شرح دادم . گفت اگر اينطور است شاهدى بياور كه تو سيدى و بچه هايت از ساداتند و ديگر توجهى به من نكرد. از آن شيخ ماءيوس شدم و به طرف مسجد بازگشتم در راه ديدم مردى روى سكوئى نشسته و اطرافش عده اى ايستاده اند پرسيدم اين شخص كيست ؟ گفتند داروغه شهر و مردى مجوسى مذهب است .
گفتم پيش اين مرد مى روم شايد خداوند فرجى در كار ما بدست او بدهد. نزديك شدم و حال خود را برايش شرح دادم . خادمى را صدا زد، خادم پيش آمد. گفت برو به خانم و زوجه من بگو لباس بپوشد و اينجا بيايد.
خادم رفت و چيزى نگذشت كه زن مجوسى در نهايت جلالت با وضعى آراسته و عده اى كنيز آمد. مجوسى گفت با اين زن علويه برو در مسجد فلان محله و بچه هاى او را به خانه بياور. آن زن به مسجد آمد و دخترها را برداشته با هم به خانه آمديم ، براى ما اطاقى جداگانه قرار داد و ما را به حمام فرستاد. لباسهاى فاخر و گرانبها براى همه ما آماده كرد. بعد از حمام انواع غذاها آورد. آن شب با بهترين وضعى خوابيديم .
نيمه شب همان شيخ شهر كه مسلمان بود در خواب ديد قيامت برپا شده و پرچمى در بالاى سر حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) در اهتزار است قصر زيبائى از زمرد سبز به چشم او خورد پرسيد اين قصر كيست ؟ به او گفتند متعلق به مردى است كه مسلمان و خداپرست باشد. خدمت حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت تا شايد اجازه ورود به آن قصر را بگيرد ولى آنجناب صورت را از او برگردانيد.
عرض كرد روى از من برمى گردانيد با اينكه مردى مسلمانم ! حضرت فرمود گواه بياور كه تو مسلمانى . شيخ متحير شد. فرمود فراموش كردى چه گفتى به آن زن علويه ؟ اين قصر متعلق به كسى است كه آن زن را ديشب پناه داده .
از خواب بيدار شد و از آشفتگى بر سر مى زد و مى گريست غلامان خود را در شهر فرستاد تا محل آن زن را پيدا كنند و خودش در ميان شهر نيز جستجو مى كرد تا اطلاع يافت در خانه آن مجوسى بسر مى برند.
پيش داروغه رفت و پرسيد آيا از زن علويه خبرى دارى . گفت آرى آنها در خانه ما هستند. گفت ايشان را با من بفرست كه كارى دارم . مجوسى گفت چنين عملى ممكن نيست و تو را نمى رسد كه اين طور دستور بدهى . شيخ هزار دينار پيش او گذاشت و درخواست كرد پول را بردارد و آن زن را در اختيار او بگذارد. داروغه گفت اگر صد هزار دينار بدهى به تو نمى دهم . شيخ چون اصرار زياد كرد مجوسى گفت خوابى كه تو ديشب ديده اى من هم آن را ديده ام و قصرى كه مشاهده كردى خداوند به من داده تو افتخار به اسلامت بر من مى كنى به خدا قسم هيچكدام از خانواده ما نخوابيده اند مگر اينكه به دست آن علويه مسلمان شديم و در خواب پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديدم كه فرمود آن قصر از تو و خانواده ات مى باشد براى اينكه آن زن علويه را پناه دادى و تو از اهل بهشتى .(3)
عبدالله بن مبارك و زن سيده
ابن جوزى در تذكرة الخواص نيز نقل مى كند كه عبدالله بن مبارك مدت پنجاه سال مرتب هر دو سال يك بار براى زيارت به مكه مى رفت . سالى مهياى رفتن به حج گرديد و از خانه خارج شد. در يكى از منازل بين راه به زنى سيده برخورد كه مشغول پاك كردن يك مرغابى مرده است .
پيش او رفت و گفت اى زن چرا اين مرغابى مرده را پاك مى كنى ؟ گفت كارى كه براى تو فايده ندارد از چه رو مى پرسى ؟ عبدالله اصرار زياد كرد. زن گفت حالا كه اينقدر اصرار مى ورزى من زنى علويه هستم و چهار دختر دارم كه پدر آنها چندى پيش از دنيا رفت . امروز روز چهارم است كه ما چيزى نخورده و به حال اضطرار افتاده ايم و مرده بر ما حلال است اين مرغابى را پيدا كرده ام و مى خواهم براى بچه هايم غذا تهيه كنم .
عبدالله مى گويد در دل گفتم واى بر تو چگونه اين فرصت را از دست مى دهى ؟ به زن اشاره كردم دامنت را باز كن چون باز كرد دينارها را در دامن او ريختم . زن با قيافه اى كه شرمندگى را حكايت مى كرد سر به زير انداخته بود. او رفت و من از همانجا به منزل خود برگشتم و خداوند ميل رفتن مكه را در آن سال از قلبم برداشت . به شهر خود بازگشتم مدتى گذشت تا مردم از مكه برگشتند. براى ديدار همسايگان سفر رفته به خانه آنها رفتم . هر كدام مرا مى ديدند مى گفتند ما با هم در فلانجا بوديم و شما را در فلان محل ديديم . من به آنها تهنيت براى قبولى حج مى گفتم ، آنها نيز مرا تهنيت مى گفتند كه حج تو هم قبول باشد.
آن شب را در انديشه اى عجيب به خواب رفتم در خواب حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديدم كه فرمود عبدالله ! رسيدگى و كمك به يك نفر از بچه هاى من كردى از خداوند خواستم ملكى را به صورت تو خلق كند تا برايت هر سال تا روز قيامت حج بگذارد اينك مى خواهى پس ‍ از اين به حج برو و مى خواهى ترك كن .(4)
مادر متوكل عباسى با سادات چه كرد؟
در كتاب فضائل السادات از ابن جوزى و او از جد خويش ابوالفرج نقل مى كند كه ابن الخضيب گفت من نويسنده مادر متوكل بودم . روزى در دفتر كار او نشسته بودم خادم كوچكى آمد و كيسه اى محتوى هزار اشرفى به من داد گفت خانم مادر متوكل مى گويد اين پول از حلال ترين اموال من است بين مستمندان و بينوايان تقسيم كن . از دوستان خود درخواست كردم كه بينوايان را معرفى كنند آنها عده اى را نشان دادند و سيصد اشرفى را بين آنها تقسيم كردم . بقيه پيش من ماند. پاسى از شب گذشت كسى در خانه را زد؛ درب را باز كردم و از كارش پرسيدم .
گفت مردى از ساداتم و احتياج دارم . يك دانه از همان اشرفى را به او دادم چون وارد خانه شدم . زنم پرسيد زننده در كه بود؟ گفتم مردى سيد بود مقدارى خوراكى مى خواست من به او يك دانه اشرفى دادم . زنم همين كه اين حرف را شنيد شروع به گريه كرد و گفت خجالت نكشيدى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) كه از فرزندان او به در خانه تو بيايند و يك اشرفى به او بدهى با اينكه مى دانى پريشان حال است اينك با عجله خود را به او برسان و باقيمانده آن پول را به او بده .
من از گفته او حركت كردم و خود را به او رسانده هر چه اشرفى بود با كيسه به او دادم ولى بعد از برگشتن پشيمان شدم كه اگر متوكل بفهمد مرا خواهد كشت و از ترس خواب از چشمم رفت . زنم گفت به خدا توكل كن جده آن سيد حافظ تو است .
در اين موقع در را زندند وحشتم افزون شد. وقتى در را باز كردم عده اى غلامان را ديديم كه با مشعلهاى افروخته مى گويند بانو مادر متوكل شما را خواسته . با هزاران بيمه از منزل به همراه آنها خارج شدم و همى پيك پشت سر هم مى رسيد و مى گفتند عجله كنيد مادر متوكل منتظر است .
پشت پرده كه رسيدم صداى مادر متوكل بلند شد كه اى احمد بن خضيب خداوند تو و زنت را پاداش نيكو عنايت كند. پرسيدم مگر از ما چه خدمتى سر زده است ؟ گفت نمى دانم همين كه به خواب رفتم پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در خواب ديدم كه گفت خداوند تو و زن احمد بن خضيب را پاداش نيكو لطف كند اينك بگو چه كرده اى ؟
من داستان مرد علوى را به او گفتم . مادر متوكل شاد شد دستور داد همان ساعت معادل صد هزار درهم پول و جامه به من دادند و گفت اين مقدار از زوجه ات و مقدارى را هم به من تخصيص داد.
آنها را گرفتم و به در خانه مرد علوى آمدم همين كه در را زدم صداى سيد از درون خانه بلند شد كه : آنچه همراه دارى بياور اى احمد بن خضيب و با حال گريه بيرون آمد. سوال كردم از كجا دانستى كه پشت در منم و چرا گريه مى كنى ؟ گفت وقتى اشرفيها را از تو گرفتم ، وارد خانه كه شدم زوجه ام پرسيد اينها چيست ؟ من جريان را شرح دادم . گفت سزاوار است حركت كنيم و نماز بخوانيم و بعد براى زن احمد بن خضيب دعا كنيم . نماز خوانده و دعا كرديم همين كه به خواب رفتم در عالم خواب جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را ديدم فرمود شما شكر اين نعمت را كرديد اكنون برايتان عطاى ديگرى همان شخص اول مى آورد از او بپذيريد از اينرو من منتظر شما بودم .(5)
مراعات همسايه بودن با سادات را بكنيد
در تذكرة الخواص از ابن ابى الدنيا نقل شده كه مردى حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در خواب ديد و ايشان به او فرمودند برو به فلان مجوسى بگو آن دعا مستجاب شد. از خواب بيدار گرديد ولى از رفتن خوددارى كرد. مجوسى مردى ثروتمند بود.
مرتبه دوم باز خواب ديد كه همان سخن را به او فرمودند باز هم نرفت . مرتبه سوم در خواب به او فرمودند برو به آن مرد مجوسى بگو خداوند آن دعا را مستجاب كرد. فرداى آن شب پيش او رفت و گفت من فرستاده رسول خدا و پيك او هستم به من فرمود به تو بگويم آن دعا مستجاب شده .
مجوسى گفت مرا مى شناسى و دين و مسلكى كه دارم مى دانى ؟ جواب داد بلى . گفت من منكر دين اسلام و پيغمبرى حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) بوده ام تا همين ساعت ولى الان مى گويم اشهد ان لا اله الا الله لاشريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله .
پس از آن تمام خانواده خود را خواست و گفت تاكنون همراه بودم ولى اينك هدايت شده و نجات يافته ام هر كس از بستگان من مسلمان شود آنچه از اموالم در دست اوست همانطور در اختيارش باشد و هر كه امتناع ورزد دست از اموال من بشويد. تمام بستگان او اسلام آوردند، دخترى داشت كه او را به پسر خود تزويج كرده بود بين آنها جدائى انداخت .
به من گفت مى دانى آن دعا چه بود؟ گفتم به خدا سوگند هنگامى كه دخترم را به پسرم تزويج كردم وليمه مفصلى تهيه نمودم و تمام دوستان را به آن دعوت كردم . در همسايگى ما خانواده شريفى از سادات بودند كه بضاعتى نداشتند.
به غلامانم دستور دادم حصيرى در وسط خانه پهن كنند و من بر روى آن نشستم در آن ميان شنيدم صداى يكى از دختران علويه اى كه همسايه ما بود بلند شد و اينطور به مادرش مى گفت : ((مادرجان بوى خوش غذاى اين مجوسى ها ما را ناراحت كرده )) همين كه اين سخن را شنيدم بدون درنگ حركت كرده و مقدار زيادى غذا و لباس و پول براى همه آنها فرستادم . چشم فرزندان علوى كه به آن غذا و لباسها افتاد بسيار مسرور و شادمان گرديدند. همان دخترك به ديگران گفت قسم به خدا به اين غذا دست دراز نمى كنيم مگر اينكه اول صاحبش را دعا نمائيم .
آنگاه دستهاى خود را بلند نمود و گفت خداوندا اين مرد را با جدمان پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) محشور گردان و بقيه آمين گفتند آن دعائى كه حضرت به تو فرمود به من اطلاع دهى از مستجاب شدنش ‍ همين دعاى كودكان سادات بود.(6) من و شما بايد توجه مخصوصى داشته باشيم كه وسيله بزرگى براى شفاعت در روز قيامت داريم به شرط حفظ آداب و مراسم ولايت اين خاندان . (عليهم السلام ).
نصرالله ابن عنين و سادات بنى داود
صاحب عمدة الطالب در احوال بنى داود بن موسى حسنى مى نويسد: بنى داود حكايت با ارزش و شيرينى دارند كه بين دانشمندان علم رجال مشهور و در ديوان ابن عنين نيز ذكر شده .
ابو المحاسن نصرالله بن عنين براى زيارت به جانب مكه معظمه متوجه شد و مقدارى كالا و پارچه با خود همراه داشت . بعضى از سادات بنى داود بر او راه را گرفته و تمام اموال و پارچه هاى او را بردند و خودش را نيز مجروح كردند. در آن زمان ملك عزيز بن ايوب پادشاه يمن را ترك گويد و در ساحل مسكن نمايد زيرا ساحل چندى پيش فتح شده بود و احتياج به سرپرستى دقيق ترى دشت . ابن عنين نامه اى به ملك عزيز بن ايوب نوشت و او را ترغيب و تحريص كرد كه در خود يمن بماند و سادات بنى داود كه اموال او را برده بودند كيفر و پاداش دهد و او را از رفتن به ساحل در آن نامه باز مى داشت و در اين باره اشعارى گفت كه اول آنها اين چند بيت است :
اعيت صفات نداك المصقع اللنسا و جزت فى الجود حدالحسن و الحسنا
و لا تقل ساحل الافرنج افتحه فما تساوى ادا قايسته عدنا
و ان اردت جهادا فارق سيفك من قوم اضاعوا فروض الله و السننا
و لا تقل انهم اولاد فاطمة لوادركوا آل حرب حاربوا الحسنا
هنگامى كه اين قصيده را گفت همان شب حضرت فاطمه (عليها السلام ) را در خواب ديد كه مشغول طواف خانه خدا است . سلام عرض كرد حضرت جواب ندادند. شروع به گريه و زارى كرد و از گناه خويشتن كه موجب اين بى اعتنائى شده بود سوال نمود. در آن حال حضرت زهرا (عليها السلام ) اين اشعار را در جواب او گفتند.
حاشا بنى فاطمة كلهم من خسة تعرض او من خنا
و انما الايام فى غدرها و فعلها السوء اسائت بنا
لئن اسا من ولدى واحد جعلت كل السب عمدا لنا
فتب الى الله فمن يقترف ذنبا بنا يغفر له ما جنى
اكرم لعين المصطفى جدهم و لاتهن من آله اعينا
فكلما نالك منهم عنا تلقى به فى الحشر مناهنا
منزه و دورند فاطمه (عليها السلام ) از پستى و بدزبانى . روزگار با حيله ورزيش ما را به اين حال در آورده و فرزندان مرا دست تنگ نموده اگر يكى از فرزندان من گناهى بكند اين زشتى را عمدا بما نسبت مى دهى . توبه كن از كرده خود زيرا هر كس گناهى كند خداوند به واسطه ما او را مى بخشد. براى خاطر جدشان محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم ) گرامى دار آنها را و مبادا يك نفرشان را اهانت كنى . هر ناراحتى كه به تو از فرزندان فاطمه (عليها السلام ) برسد جزاى آن را در قيامت از ما مى گيرى .
نصرالله بن عنين گفت از خواب بيدار شدم بسيار آشفته و پريشان جراحتهائى كه از سادات بنى داود به من رسيده بود مشاهده كردم شفا يافته است . اشعار زير را در آن حال گفت و قصيده قبل را پاره كرد:
عذرا الى بنت نبى الهدى تصفح عن ذنب مسيى ء جنا
و الله لو قطعنى واحد منهم بسيف البغى اوبالقنا
لم ارما يفعله سيئا بل اره فى الفعل قداحسنا
عذر مى خواهم از دختر پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )، چشم پوشى كنند از گنه كارى كه جنايت كرده ، به خدا سوگند اگر بعد از اين مرا يك نفر از فرزندان شما پاره پاره كند با شمشير يا نيزه اى از روى ستم اين كار را براى او گناه نخواهم دانست بلكه مى گويم كار نيكوئى كرده .(7)
ما را كجا بكوى تو ممكن شود وصول كانجا خيال را نبود قدرت نزول
طول زمان هوى تو از سر بدر نبرد كاصلى بود محبت والاصل لايزول
چشم اميد نيست به هيچ آستان مرا الا به آستانه فرخنده بتول
ام الائمة النقبا بانوى جزا نور الهدى حبيبه حق بضعة الرسول
زهرا كه ز امر حق پى تعظيم شاءن او در شب نموده زهره به كاخ على نزول
صديقه آنكه كرد پى كسب عز و جاه روح الامين ز روز ازل خدمتش قبول
با سادات چگونه رفتار كنيم
حسين بن حسن فرزند جعفر بن محمد بن اسماعيل (پسر حضرت صادق (عليه السلام )) در قم زندگى مى كرد و آشكارا شرب خمر مى نمود. روزى به واسطه احتياجى پيش احمد بن اسحق كه وكيل اوقاف بود رفت و اجازه ورود خواست . احمد او را اجازه نداد. حسين با اندوه و گرفتگى زياد به منزل خود برگشت . پس از اين جريان احمد بن اسحق براى انجام دادن مراسم حج به طرف مكه رهسپار شد. همى كه بسر من راءى (سامرا) رسيد اجازه ورود به خانه حضرت امام حسن عسكرى (عليه السلام ) را خواست تا خدمت آنجناب مشرف شود. حضرت به او اجازه ندادند. احمد از بى اعتنائى ايشان گريه زيادى نمود و بالاخره از كثرت زارى و تضرعى كه كرد اجازه گرفت .

next page

fehrest page