يوسف بسوى من توجه نموده گفت برادرم چرا گريه مى كنى ، پدر و مادرم فدايت باد. گفتم بياد آوردم جريان تو را با زن عزيز مصر كه چه رنج
و مشقتى كشيدى ، به زندان افتادى ، پير كهنسال يعقوب در فراق تو چه ديد؟ (با تمام اين گرفتاريها تحت تاءثير هواى نفس واقع نشدى ) براى
آن گريه مى كنم و در شگفتم از نيروى تو كه چه اندازه خوددارى كردى . يوسف گفت چرا تعجب نمى كنى از خودت راجع به آن زن باديه نشين كه
او در ابواء با تو مصادف شد چه حالى پيدا كردى ديدى چگونه اشك مى ريختى !.(14)
|