next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (11)
پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

هواپرستى به شرمسارى مبدل شد
محمدبن عبدالعزيز گفت من و رشيد شاعر (ابن الزبير) در يك منزل مى نشستيم . هيچگاه اتفاق نيفتاد كه رشيد از من جدا شود، مگر يك روز موقعى به خانه آمد كه بيشتر از روز گذشته بود. پرسيدم چه شد اينقدر تاءخير كردى . تبسمى كرد و گفت مپرس چه اتفاق افتاده . من اصرار كردم بايد بگويى .
گفت امروز از فلان محل مى گذشتم ناگاه زنى ديدم جوان و زيبا كه به من نگاه مى كرد به طورى كه گوئى عاشق و دلباخته من است . با خود خيال كردم مورد علاقه اين زن واقع شده ام . از خلقت خود و ظاهر زشتم فراموش كرده بودم (ابن الزبير پيرمردى بدقيافه و زشت صورت بود كه از دينش انسان تنفر داشت .) با گوشه چشم به من اشاره كرد من هم او را تعقيب نمودم تا اينكه از چند كوچه و بازار گذشت داخل خانه اش شد. مرا امر به دخول نمود وارد شدم . ناگاه نقاب از صورت برداشت رخسارش مانند آفتاب درخشيد دو دست بر هم كوبيد و بانگ زد دختر بيا.
دخترى آمد كوچك ولى بسيار زيبا، رو به او كرده گفت اگر دو مرتبه در رختخوابت ادرار كنى اين آقاى قاضى تو را مى خورد. سپس رو به من نموده گفت از شما متشكرم باعث زحمت شدم . از خانه بيرون آمده اندوهناك و شرمنده .(1)
خواسته هاى دل چه شكلى دارند؟
خواجه نظام الملك گفت شبى در خواب ديدم شخصى زشت رو و بدهيكل پيدا شد. نزديك من نشست به همين طريق عده اى با هيولائى زشت چنان كريه و بدمنظر بودند كه از بوى بد آنها نزديك بود روح از بدنم خارج شود، هر كدام از ديگرى زشت تر و بدبوتر. با اضطراب و وحشت زياد از خواب بيدار شدم . خوابم را به كسى ابراز نكردم . شب دوم همان اشخاص ظاهر شدند از ديدار آنها نزديك بود قالب تهى كنم .
شب سوم از ترس به خواب نرفتم ، بيدارى به نهايت رسيده خواب بر من غلبه نمود. باز همان اشخاص شبهاى گذشته را ديدم ولى در آخر كار، مشاهده نمودم عده اى آمدند زيبا صورت و سيرت ، خوش سخن هر يك از آنها كه وارد مى شد يكى از زشت رويان بيرون مى رفت تا تمام آنها رفتند. اشخاص زيبا جايشان را گرفتند. من از مجالست و همنشينى آنها بسيار خرسند شدم . از يك نفر پرسيدم شما كيستيد. گفت ما صفات نيك توايم آنها كه رفتند صفات زشت تو بودند اگر تو را تاب همنشينى با آنها هست مجالستشان را اختيار كن والا اگر آنها را دوست ندارى ما را به دوستى بگزين هر يك از ما و آنها مدت همنشينى مان با تو تا ابد خواهد بود.(2)
نيك معلوم شود در محشر نشود هيچ حال خلق دگر
پيش آيد هر آنچه بگزيند آنچه زينجا برد همان بيند
هر چه آن كدخداى دكاندار سوى خانه فرستد از بازار
آنچه باشد بخانه خويشش در شبانگاه آورد پيشش ‍
هر چه زينجا برى نگه دارند در قيامت همانت پيش آرند
حكيم سنائى
پيروى هواى نفس با زليخا چه كرد؟
هنگامى كه حضرت يوسف (عليه السلام ) به مقام سلطنت مصر رسيد. چون در سالهاى قحط عزيز مصر فوت شده بود زليخا كم كم فقير گرديد، چشمهايش كور شد. به واسطه فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود سوال مى كرد. به او پيشنهاد كردند خوب است از ملك بخواهى به تو عنايتى كند سالها خدمت او را مى كردى شايد به سپاس ‍ خدمات و محبتهاى گذشته به تو رحم نمايد ولى باز او را از اينكار منع مى نمودند كه ممكن است به واسطه عشق ورزى و هوى پرستى اى كه نسبت به او داشتى تا به زندان افتاد و آن همه رنج كشيد خاطرات گذشته برايش تجديد شود و تو را كيفر نمايد.
زليخا گفت : يوسفى را كه من مى شناسم اينقدر كريم و بردبار است كه هرگز با من آن معامله را نخواهد كرد. روزى بر سر راه او روى يك بلندى نشست . هر وقت حضرت يوسف خارج مى شد جمعيت كثيرى را رجال و بزرگان مصر با او همراه بودند. زليخا هنگامى كه احساس كرد موكب يوسف نزديك او رسيد گفت سبحان من جعل الملوك عبيدا بمعصيتهم و العبيد ملوكا بطاعتهم منزه است خدائى كه پادشاهان را به واسطه نافرمانى بنده مى كند و بندگان را بر اثر اطاعت و فرمانبردارى پادشاه مى نمايد. يوسف پرسيد تو كيستى . جواب داد من همان كسى هستم كه از جان ، تو را خدمت مى كردم و آنى از يادت غافل نمى شدم اكنون كيفر عمل خود را چشيدم و نتيجه هوى پرستى را ديدم . از مردم براى گذران روزانه خود سوال مى كنم بعضى به من ترحم مى كنند و برخى نمى كنند. اولين فرد مصر بودم بعد از عزيز اينك ذليل ترين افرادم اين است جزاى گنه كاران .
يوسف گريه زيادى كرد پرسيد آيا هنوز از عشق و علاقه ات نسبت به من چيزى در قلبت باقيمانده . گفت آرى به خداى ابراهيم قسم يك مرتبه نگاه كردن به صورتت براى من بيش از تمام دنيا ارزش دارد كه سطح آن را طلا و نقره گرفته باشند. يوسف از او رد شد. به وسيله شخصى پيغام داد اگر شوهر دارى از مال دنيا ترا بى نياز مى كنم و اگر ندارى به ازدواج خود مى آورم .
زليخا گفت مى دانم ملك مرا مسخره مى نمايد آن وقت كه جوان و زيبا بودم مرا از خود دور كرد اكنون كه پير و بينوا و كور شده ام مرا مى گيرد. حضرت يوسف (عليه السلام ) دستور داد آماده ازدواج شود و به گفته خود وفا كرد. شبى كه خواست عروسى كند به نماز ايستاد دو ركعت نماز خواند خداى را به اسم اعظمش قسم داد. خداوند جوانى و شادابى زليخا را به او باز گرداند چشمهايش شفا يافت مانند همان زمانى كه با او عشق مى ورزيد در آن شب .(3)
نائره شهوت چقدر قوى است !
يكى از سلاطين علاقه زيادى از خود نسبت به زنان نشان مى داد. بيشتر از وقت شبانه روزى را در حرمسرا مى گذرانيد. وزير او را پيوسته از همنشينى زياد با بانوان برحذر مى داشت ، بالاخره سلطان سخن او را پذيرفته از زنان كناره گرفت . يكى از كنيزان كه مورد توجه سلطان بود سبب كناره گيرى را جويا شد. سلطان گفت فلان وزير مرا از اين عمل منصرف كرده و از شهوت رانى زياد باز داشته . كنيز گفت ممكن است مرا به او ببخشى تا مشاهده كنى با او چه مى كنم .
سلطان كنيز را به وزير بخشيد پس از آنكه به خانه او رفت بسيار مورد توجهش واقع شد. زيرا زيبا و دلفريب بود ولى هر چه مى خواست نزديك او شود كنيز امتناع ورزيده مى گفت به خدا سوگند ممكن نيست مگر اينكه يك مرتبه سوارت شوم . شراره هاى سوزان غريزه جنسى اختيار را از دست وزير گرفته راضى گرديد. كنيز زين با لجام و آنچه براى يك اسب لازم است قبلا تهيه كرده بود بر روى او گذاشت و در ميان اطاق سوارش ‍ شد. اين عمل موقعى انجام گرفت كه سلطان در محل مخصوصى بنا به قرار داد قبلى آنها را مشاهده مى كرد. در اين هنگام ناگاه سلطان خارج شده به وزير گفت اين چه گرفتارى است كه مبتلا شده اى مرا از مجالست زنان باز مى داشتى ؟!.
گفت من شما را مى ترساندم تا به چنين بليه اى گرفتار نشوى و شما را سوار نشوند. اينك با چشم ديديد چيره دستى اينها به اندازه اى است كه مى توانند بر تمام شئون زندگى مردان حكومت كنند.(4)
خواسته دل قوى تر است يا تربيت نفس
يكى از پادشاهان هند وزيرى داشت بسيار فهميده و تجربه كار كه پادشاه بدون صلاح ديد او كارى انجام نمى داد. پادشاه چندى بعد از دنيا رفت . پسرش جايگزين او گرديد. او در كارهاى خود با وزير مشورت نمى كرد و به گفته اش اهميتى نمى داد.
روزى وزير او را گوشزد كرد كه پدرت بدون تصويب و صلاح ديد من كارى نمى كرد ممكن است انجام امور به فكر تنهاى خود شما ايجاد پيشآمدهاى ناگوار و غير قابل جبران بنمايد. شاه براى امتحان سوالى از او كرد تا مقدارى دانش و تجربه اش را بيازمايد. پرسيد خواسته هاى دل و هواهاى نفسانى قوى تر است يا تربيت نفس . وزير در پاسخ گفت خواهش ‍ نفس چيره تر است .
پس از چندى پادشاه مجلسى تهيه نمود كه عده اى از رجال حضور داشتند. سفره اى ترتيب داد كه انواع خوراكيها در آن وجود داشت . چند گربه را به طورى تربيت كرده بود كه شمعها را در ميان دستها گرفته بدينوسيله مجلس را روشن نگاه مى داشتند. در اين هنگام سلطان به وزير گفت اينك مشاهده كن تربيت مقدم است يا طبيعت (يعنى طبيعت گربه ها ميل به غذا و رها كردن شمعها است با اينكه در اثر تربيت وظيفه دشوار خود را انجام مى دهند.) وزير كمى شرمنده شد ولى گفت اگر اجازه دهيد جواب اين سوال را فردا شب مى دهم ، شاه راضى گرديد.
شب بعد به غلامش دستور داد چند موش تهيه نمايد. موشها را به نخهاى محكمى بست همين كه مجلس مانند شب قبل آراسته شد و همه نشسته مشغول غذا خوردن شدند، وزير موشها را از آستين خارج نموده در ميان سفره و اطاق رها كرد. گربه ها به محض اينكه چشمش به موشها افتاد، شمعهاى خود را به زمين انداخته در پى موشها دويدند. نزديك بود اطاق آتش بگيرد. در اين هنگام وزير عرض كرد اينك آشكار گرديد كه طبيعت بر تربيت غلبه پيدا مى كند. پادشاه اقرار كرد، پس از آن واقعه در كارها با او مشورت مى نمود.(5)
اين هم عاقبت شهوترانى
دميرى نقل كرده كه واثق بالله عباسى به جماع رغبت زيادى داشت . از طبيب مخصوص خود داروئى براى ازدياد قوه باه خواست . طبيب گفت جماع زياد بدن را نابود مى كند من ميل ندارم كه شما فرسوده شويد. واثق گفت چاره اى نيست بايد تقويت شوم . طبيب دستور داد كه گوشت سبع (6) را هفت مرتبه با سركه اى كه از شراب به عمل آمده بجوشانند، بعد از شراب خود به مقدار سه درهم (54 نخود) ميل كند. واثق مطابق دستور او عمل نكرد و از آن مقدار تجاوز نموده زياده روى شديدى كرد به اندازه اى كه بزودى به مرض استسقا مبتلا گشت .
اطبا اتفاق كردند بر اينكه بايد شكم او شكافته شود بعد او را در تنورى كه به آتش زيتون تافته شده بنشانند. تنور از التهاب سرخ باشد. اين كارها را كردند سه ساعت از آب خوردن جلوگيرى نمودند. واثق همى فرياد مى كرد و آب مى خواست تا اينكه در بدنش آبله هائى پيدا شد هر دانه به اندازه يك خربزه او را از تنور بيرون كردند. پيوسته مى گفت مرا به تنور برگردانيد اگر نه ، خواهم مرد. باز او را داخل در تنور كردند از داد و فرياد خاموش شد.
آن ورمها منفجر گشت . آبى از آنها بيرون آمد واثق را از تنور خارج كردند در حاليكه بدنش سياه شده بود. پس از ساعتى هلاك شد. همين كه وفات يافت پارچه اى بر روى او كشيدند. مردم مشغول به بيعت كردن با متوكل شدند. جنازه واثق را فراموش كردند از داخل باغ چند موش خارج شده چشمهايش را بيرون آوردند كسى متوجه اين پيشآمد نشد تا او را غسل دادند.(7)
نمونه زيان بنى اميه براى اسلام
منصور دوانيقى از ربيع حال عبدالله بن مروان (8) را پرسيد. ربيع گفت در زندان امير المؤ منين بسر مى برد. منصور گفت شنيده ام پادشاه نوبه در موقعى كه عبدالله به ديار او رفته بود حرفهائى به او گفته بود مى خواهم آنها را از خودش بشنوم . امر كرد حاضرش كنند وقتى وارد شد اجازه نشستن داد. نشست در حالى كه صداى حلقه هاى زنجير شنيده مى شد منصور گفت سخنى كه بين تو و پادشاه نوبه گذشته مى خواهم آن را از خودت بشنوم .
گفت آرى ما به خاك توبه كه وارد شديم چند روز در آنجا بوديم تا اينكه خبر ما به پادشاه رسيد. فرش و لوازم و آذوقه فراوانى برايمان فرستاد منزلهاى وسيع و زيبائى به ما اختصاص داد. خودش با پنجاه نفر از همراهان و درباريان به منزل ما آمد. من از او استقبال كرده صدر مجلس را برايش خالى كردم ولى ننشست . در محلى كه فرش نداشت روى زمين نشست . پرسيدم از چه سبب روى فرش نمى نشيند، گفت من پادشاهم حق پادشاه آنست ، هنگامى كه نعمت تازه اى براى خود ديد نسبت به خدا و عظمت او تواضع كند. اينك من هم نعمت تازه خدا را كه شما به مملكت من آمده و پناه آورده ايد شكرگزارى مى كنم و تواضع مى نمايم . بعد ساكت شد من حرفى نزدم مدتى به حال سكوت ماند. چوب كوچكى در دست داشت به زمين مى زد اصحابش بالاى سر او با سلاح ايستاده بودند.
آنگاه رو به من كرده گفت چرا خمر خورديد با اينكه خوردن آن در كتاب شما ممنوع است . گفتم اطرافيان ما از روى نادانى مرتكب اين كار مى شدند. گفت چرا زراعتهاى مردم را در زير پاى چهارپايان خود نابود كرديد مگر فساد در كتاب و دين شما حرام نبود. گفتم عمال ما از روى جهالت اقدام به آن مى نمودند. گفت چرا حرير و ديبا و طلا پوشيدند با اينكه در دين شما جايز نبود. جواب دادم طايفه اى از عجم نويسنده ما بودند آنها كه اسلام اختيار كردند بنا به عادت سابق خود از پوشيدن اين قبيل جامه ها خوددارى نمى كردند در صورتى كه ما اين عمل را ناپسند و مكروه داشتيم .
چندى خاموش شد بعد گفت كسان ما، عمال ما، اتباع ما، نويسندگان ما، واقع مطلب اين نيست كه تو اظهار مى دارى بلكه شما قومى بوديد كه محرمات خدا را حلال دانستيد و از منهيات او خوددارى نكرديد. به زيردستان ستم روا داشتيد از اينرو خداوند لباس عزت را از تن شما جدا كند و جامه ذلت و خوارى را بر شما پوشاند. خدا را درباره شما غضب و انتقامى است كه هنوز به آخر نرسيده مى ترسم در خاك من عذاب الهى متوجه گردد آنگاه بليه شما دامن مرا نيز بگيرد. صلاح اين است كه به هر چيز احتياج داريد بگيريد و از خاك من بيرون شويد مهمانى سه روز بيشتر نمى شود.
زاد و برگى از او گرفته از مملكتش خارج شديم . منصور تعجب نموده امر كرد دوباره او را به زندان برگردانند.(9)
چقدر بيچاره شد؟
مردى از فساق را در حال احتضار هر چه تلقين به گفتن شهادت لا اله الا الله مى كردند او در عوض اين شعر را مى خواند.
يا رب قائلة يوما و قد تعبت اين الطريق الى حمام منجاب (10)
علت اينكه موفق به گفتن كلمه شهادت نمى شد اين بود كه روزى زنى زيبا و عفيف براى رفتن به حمام از خانه خارج شد ولى راه را گم كرد. مقدار زيادى راه پيمود كه خسته گرديد تا اينكه رسيد بر در خانه همين مرد. پرسيد حمام منجاب كجا است . آن مرد گفت همين جا حمام منجاب است .
همين كه زن داخل شد درب را بر روى او بست زن فهميد كه مرد حيله به كار برده و او را گول زده است . از خود اظهار اشتياق و ميل فراوانى به عمل جنسى نشان داد و چنان وانمود كه خودش مايل به اين كار است . گفت خوب است مقدارى غذا و عطر براى من تهيه كنى چون گرسنه و كثيفم ، فورى هم برگردى . همين كه مرد براى خريد به بازار رفت . به واسطه اطمينانى كه از گفتار زن پيدا كرد و ميل و علاقه اى كه از خود ابراز مى نمود، توجهى نداشت كه ممكن است در غيبت او اين زن خارج شود. به محض رفتن او زن از در بيرون شد و خود را نجات داد. شيخ بهاء مى گويد توجه كن اين گناه چگونه بازداشت او را از اقرار به شهادت هنگام مرگ با اينكه جز وارد كردن زن به خانه و خيال زنا، كار ديگرى نكرد و به مقصود هم نائل شد.(11)
سالها بايد كه تا يك سنگ اصلى ز آفتاب لعل گردد در بدخشان يا عقيق اندر يمن
ماه ها بايد كه تا يك پنبه دانه ز آب و خاك شاهدى راحله گردد تا شهيدى را كفن
عمرها بايد كه تا يك كودكى از روى طبع عالمى گردد نكو يا شاعرى شيرين سخن
نفس تو جوياى كفر است و خرد جوياى دين گر بقا خواهى بدين آى ار فنا خواهى بتن
هر چه بينى جز هوى آن دين بود بر جان نشان هر چه يابى جز خدا آن بت بود در هم شكن
چون برون رفت از تو حرص آنگه در آيد در تو دين چون در آيد در تو دين آنگه برون شد اهرمن
با دو قبله در ره توحيد نتوان رفت راست يا رضاى دوست بايد يا هواى خويشتن (12)
پيشواى هوى پرستان
روزى معاوية بن ابى سفيان در اطاقى كه از چند طرف پنجره داشت با عده اى نشسته بود. هوا بسيار گرم و سوزان بود درهاى چهار طرف اطاق را باز كردند، تا شايد نسيمى از يك جهت هوا را تغيير دهد. معاويه خارج را مشاهده مى كرد ناگاه چشمش به عربى افتاد كه پابرهنه با شلوارى كهنه و پاره به آن طرف مى آيد. شلوار خود را در آب انداخته و بپا كرده بود تا شايد مقدارى از حرارت هوا را بدين وسيله بكاهد.
معاويه به اطرافيان خود گفت ببينيد اين عرب چقدر رنج و ناراحتى از گرما ديده . گفتند شايد خيال دارد خدمت شما را برسد. گفت به خدا قسم اگر چنين باشد هرگاه به او ستمى كرده باشند و دادخواهى كند به دادش ‍ مى رسم اگر احتياجى داشت . رفع نگرانى و فقر از او مى كنم به غلامى دستور داد جلو درب بايستد اگر اين عرب اراده وارد شدن كرد او را داخل نمايد.
اعرابى وارد مجلس شد. سلام كرد. معاويه گفت در اين هواى گرم از كجا مى آئى و چه كار دارى . جواب داد از محل بنى تميم آمده ام درخواستى از شما دارم . پرسيد كارت چيست ؟ گفت دختر عموئى داشتم كه به ازدواج با او شادمان بودم از نظر ماى در وضع بسيار خوشى مى گذرانديم . اتفاقا روزگار برگشت ، تمام ثورت خود را از دست دادم تا به جائى رسيد كه براى گذران روزانه خود احتياج داشتم با اينكه به عزت زندگى كرده بودم خوار و بى مقدار شدم . پدر زنم تنگدستى مرا كه مشاهده كرد دختر خود را از پيشم برد و بر من بسيار سخت گرفت مرا از خود دور كرد.
پيش مروان حكم نماينده و فرماندار شما رفم داستان خود را به تفصيل شرح دادم . دستور داد عمويم را با زنم آوردند. همين كه چشم مروان به زن من افتاد دل از دست داد و شيفته جمال او شد. به عمويم گفت اگر دخترت را به ازدواج من دربياورى هزار دينار زر سرخ به تو خواهم داد او هم راضى شد. مروان مرا اجبار به طلاق دادن كرد اما من امتناع ورزيدم امر كرد تازيانه ام بزنند. هر چه زد طلاق ندادم . خودش بدون رضايت من زنم را طلاق داد و تا تمام شدن مدت عده طلاق ، مرا به زندان انداخت پس از آن با او ازدواج كرد آنگاه مرا آزاد نمود.
اينك براى دادخواهى خدمت شما آمده و پناهنده به شما گرديده ام . معاويه گفت به خدا سوگند داستان عجيبى نقل كردى كه تاكنون كسى نظيرش را نشنيده . دستور داد نامه اى به مروان حكم نوشتند و به عراق فرستاد در آن نامه گوشزد كرد كسى كه فرماندار مسلمين است بايد چشم خود را از ناموس ايشان بپوشد لجام نفس را در اختيار بگيرد. امر كرد به رسيدن نامه بايد زنى كه به ازدواج در آورده اى رها كنى و او را به شام فرستى .
نامه را به اعرابى داد تا با غلامى به طرف عراق برود. وقتى كه اينها وارد شدند مروان خيال كرد دستور بركنارى و عزلش را آورده اند بسيار انديشناك شد. نامه را كه خواند، سعاد را طلاق داده به دمشق فرستاد همين كه به مجلس معاويه وارد شدند تا چشم معاويه به آن زن افتاد در جمال و زيبائى او خيره شد با همين نگاه ، دل از دست داد. رو به اعرابى كرده گفت دختر عمويت همين است ؟ جواب داد آرى . گفت ممكن نيست به جاى او سه دختر زيبا از بهترين دختران به تو بدهم و زندگيت را تاءمين كنم از او دست بكشى ؟
اعرابى با حالتى تضرع آميز گفت از ستم مروان حكم به شما پناهنده شدم . اينك از ستم شما به كه پناه برم . معاويه گفت آيا تو خودت اقرار نكردى . مروان او را طلاق داده ما اكنون اختيار به دست خودش مى دهيم تا يكى از سه امر را انتخاب كند. رو به زن نموده گفت سعاد از اين سه نفر كدام را امتياز مى دهى . امير المؤ منين معاويه را با اين قدرت و سلطنت يا مروان حكم را و يا پسر عمويت را با اين فقر و تنگدستى . زن وفادار و با اراده ، كمى سر به زير انداخت شايد نخواست فورى جواب معاويه را بدهد. اطرافيان در انتظار بودند. حالا كداميك را قبول خواهد كرد. اين انتظار به طول نيانجاميد سر بلند كرده گفت به خدا قسم من با خواسته خود پسر عمويم را نيازردم روزگار با مكر و حيله او را به اين پيشآمد مبتلا كرد والا بين من و او يك رشته عشق و محبت است كه هرگز گسستنى نيست و از بين نخواهد رفت . همانطور كه در وسعت زندگى اش بهترين دوران خوشى را در كنارش گذرانده ام . اينك نيز هنگام تنگدستى به مقاومت و شكيبائى و هم آهنگى با او مايل ترم تا ثروت ديگران ، معاويه ديگر چيزى نتوانست بگويد ناچار دست از او كشيد.(13)
پيشواى پرهيزكاران حسن مجتبى (عليه السلام )
ابن شهر آشوب در مناقب مى نويسد كه در ابواء زنى باديه نشين خدمت حضرت مجتبى (عليه السلام ) رسيد. در آن حال امام حسن (عليه السلام ) مشغول نماز بود، نماز را كوتاه نمود فرمود كارى داشتى ؟ جواب داد آرى . پرسيد حاجت تو چيست ؟ گفت من زنى بى شوهرم به اين مكان وارد شده ام مايلم از شما كام بگيرم . فرمود دور شود از من ، مى خواهى مرا با خودت در آتش جهنم بسوزانى . آن زن پيوسته در صدد دل بردن از آنجناب بود. حضرت شروع به گريه كرد و در بين مى فرمود دور شو واى بر تو. كم كم گريه آنجناب شديد شد زن حال امام مجتبى را كه مشاهده كرد او هم شروع به گريه نمود.
حسين بن على (عليه السلام ) وارد شد ديد برادرش با اين زن هر دو گريه مى كنند سيلاب اشك امام حسن چنان برادر را تحت تاءثير قرار داد كه او هم شروع به گريه كرد. عده اى از اصحاب حضرت آمدند، هر كدام آن حال را مشاهده مى كردند گريه آنها را مى گرفت تا اينكه صدائى از گريه هاى ايشان بلند شد. زن باديه نشين خارج گرديد اصحاب نيز متفرق شدند. مدتى از آن پيشآمد گذشت . حسين بن على (عليه السلام ) از نظر عظمت و جلالت برادر خويش سبب گريه را نپرسيد. نيمه شبى امام حسن (عليه السلام ) خوابيده بود ناگاه بيدار شد و گريه آغاز نمود. حسين بن على (عليه السلام ) پرسيد چه شده برادرجان . فرمود خوابى ديدم از آن جهت گريه مى كنم . تفصيل خواب را جويا شد. فرمود تا زنده ام به كسى مگو. يوسف صديق را در خواب ديدم ، مردم براى تماشاى او جمع شده بودند. من هم جلو رفته او را تماشا مى كردم همين كه حس و زيبائى اش را ديدم گريه ام گرفت .

next page

fehrest page