next page

fehrest page

نام كتاب : آگاه شويم (10)
صدقه و انفاق چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟

حسن اميدوار
فروردين ماه 1383

آيا به غير از مومنين مى توان صدقه داد؟
معلى بن خنيس گفت . شبى بارانى حضرت صادق (عليه السلام ) از منزل به طرف ظله (1) بنى ساعده خارج شد. من آهسته از پى ايشان روان شدم . در ميان راه چيزى از آنجناب بر زمين افتاد فرمود (بسم الله اللهم رد علينا) خداوند گمشده را به ما برگردان . آنگاه پيش رفته سلام كردم . فرمود معلى تو هستى ؟ عرض كردم آرى فدايت شوم . فرمود جستجو كن هر چه پيدا كردى به من بده . روى زمين دست كشيدم ، متوجه شدم نان زيادى پراكنده شده . هر چه پيدا كردم به آنجناب تقديم نمودم . ديدم انبان بزرگى پر از نان است . آنقدر سنگين بود كه برداشتنش مرا دشوار مى نمود.
عرض كردم اجازه فرمائيد من برادرم . فرمود من سزاوارترم به برداشتن آن ولى بيا با هم تا ظله بنى ساعده رويم . وقتى به آنجا رسيديم عده اى را ديديم خوابيده اند. حضرت صادق (عليه السلام ) كنار هر يك از خفتگان يك يا دو گرده نان مى گذاشت و مى گذشت ، به همين ترتيب همه را نان داده از ظله خارج شديم . عرض كردم اينها حق را مى شناسند (و شيعه هستند.) فرمود اگر عارف به حق بودند در نمك نيز آنها را كمك مى كرديم (شايد منظور اين باشد كه سر سفره خودمان ايشان را نشانده باهم غذا مى خورديم ). بدان خداوند هيچ چيز را خلق نفرموده مگر اينكه خزينه دارى جهت آن آفريده است . غير از صدقه كه خود حافظ و نگهبان آن است . پدرم (حضرت باقر (عليه السلام ))هرگاه صدقه مى داد و چيزى را در كف سائل مى نهاد باز از او مى گرفت مى بوسيد و مى بوئيد. دو مرتبه بر دست او مى گذاشت . شبانگاه صدقه دادن خشم خدا را فرو مى نشاند و گناهان را محو نموده حساب روز قيامت را آسان مى كند. صدقه روز مال و عمر را زياد مى گرداند.
عيسى بن مريم (عليه السلام ) از كنار دريا مى گذشت . گرده نانى از خوراك خود را در دريا انداخت . يكى از حواريين عرض كرد اينكار را براى چه كرديد با اينكه گرده نان غذاى شما بود؟ فرمود انداختم تا نصيب يكى از حيوانات دريا شود. در پيش خداوند اين عمل پاداشى بزرگ دارد.(2)
مادر مسلمان اين چنين تربيت مى كنند
صاحب بن عباد در سنه 326 متولد شد. ابتداى وزارت اين مرد دانشمند از مويدالدوله ديلمى آغاز گرفت ، تا زمان فخرالدوله منصب وزارت را داشت .
صاحب مردى بسيار دانشمند و دانش دوست ، نيكو رفتار و با كمال بود. كمتر وزيرى مانند او ديده شده . او را از نظر بزرگوارى و عظمت كافى الكفاة لقب دادند. شيخ صدوق (رضوان الله عليه ) عيون الاخبار الرضا را براى او تاءليف كرد. حسين بن محمد قمى نيز كتاب تاريخ قم را براى صاحب نوشت . در عصرهاى ماه رمضان هر كس وارد بر او مى شد ممكن نبود قبل از افطار خارج شود. گاهى هزار نفر هنگام افطار بر سر سفره اش ‍ بودند. صدقه و انفاقهايش را در اين ماه برابرى با يازده ماه ديگر مى كرد. از كودكى او را مادرش چنين تربيت كرده بود.
در همان اوان طفوليت كه براى درس خواندن به مسجد مى رفت هر روز صبح مادرش يك دينار و يك درهم به او مى داد سفارش مى كرد به اول فقيرى كه رسيدى صدقه بده . اين عمل براى صاحب عادتى شده بود از همان سنين تا جوانى و هم هنگامى كه به مقام وزارت هيچگاه ترك سفارش و تربيت مادر را نمى كرد. از ترس اينكه مبادا يك روز صدقه را فراموش كند به خادمى كه متصدى اطاق خوابش بود دستور مى داد هر شب يك دينار و يك درهم در زير تشك بگذارد. صبحگاه كه برمى خواست پول را برداشته به اولين فقير مى داد.
اتفاقا شبى خادم فراموش كرد اين كار را بكند. فردا كه صاحب سر از خواب برداشت بعد از اداى فريضه دست در زير تشك برد تا پول را بردارد ولى متاءسفانه متوجه شد كه خادم فراموش كرده . اين فراموشى را به فال بد گرفت با خود گفت لابد اجلم فرا رسيده كه خادم از گذاشتن دينار و درهم غفلت نموده . امر كرد آنچه در اطاق خوابش از لحاف و تشك و بالش بود به كفاره فراموش كردن صدقه آنروز همان خادم به اولين فقيرى كه ملاقات كرد بدهد. وسائل خواب و آسايش صاحب تمام از ديبا بود.
فراش آنها را جمع كرده از منزل خارج شده مصادف گرديد با مردى از سادات كه به واسطه نابينائى زنش دست او را گرفته بود. سيد مستمند گريه مى كرد. خادم پيش رفته گفت اينها را قبول مى كنى ؟ پرسيد چيست . جواب داد لحاف و تشك و چند بالش ديبا است . مرد فقير از شنيدن تفصيل اشياء بيهوش شد. صاحب را از جريان اطلاع دادند. وقتى آمد دستور داد آب بر سر و صورتش بپاشند تا به هوش آيد. صاحب پرسيد تو را چه شد كه اينطور از حال رفتى . گفت مردى آبرومندم ولى چندى است تهى دست شده ام . از اين زن دخترى دارم كه به حد رشد رسيده مردى او را خواستگارى كرد. ازدواج آندو صورت گرفت ، اينك دو سال است كه از خوراك و لباس خودمان ذخيره مى كنيم و براى او اسباب و جهيزيه تهيه مى نمائيم . ديشب زنم گفت بايد براى دخترم لحافى با بالش ديبا تهيه كنى .
هر چه خواستم او را منصرف كنم نپذيرفت . بالاخره بر سر همين خواسته بين ما اختلافى پيدا شد. عاقبت گفتم فردا صبح دست مرا بگير از خانه بيرون ببر تا من از ميان شما بروم ، اكنون كه خادم شما اين سخن را گفت جا داشت من بيهوش شوم .
صاحب بن عباد چنان تحت تاءثير اين پيشامد غيره منتظره واقع گرديد كه اشك مژگانش را فرا گرفت . گفت لحاف و تشك ديبا بايد با ساير وسائل مناسب خودش آراسته شود به من اجازه دهيد تمام وسائل زندگى دختر را مطابق اين لحاف و تشك فراهم كنم . شوهر دخترك را خاست به او سرمايه اى كافى داد كه به شغلى آبرومند مشغول شود و تمام جهيزيه دختر را به طورى كه مناسب با دختر وزير بود تهيه نمود.(3)
ايستادن نفسى نزد مسيحا نفسى به ز صد سال نماز است به پايان بردن
يك طواف سر كوى ولى حق كردن به ز صد حج قبولست به ديوان بردن
تا توانى ز كسى بار گرانى برهان به ز صد ناقه حمرا است به فرمان بردن
يك گرسنه به طعامى بنوازى روزى به ز صوم رمضان است به شعبان بردن
يك جو از دوش مدين دين اگر بردارى به ز صد خرمن طاعات بديان بردن
به ز آزادى صد بنده فرمانبردار حاجت مومن محتاج به احسان بردن
دست افتاده بگيرى ز زمين برخيزد به ز شب خيزى و شابان ز ياران بردن (4)
صدقه و انفال بايد از مالحلال باشد
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود شنيدم مردى را اهل سنت و جماعت بسيار مى ستايند و احترامش مى كنند. ميل داشتم به طور ناشناس او را ببينم ، اتفاقا روزى در محلى ملاقاتش كردم . مردم اطرافش ‍ را گرفته بودند ولى او از آنها كناره مى گرفت . با پارچه اى (نموده ) صورت خود را تا بينى پوشانده بود. پيوسته در صدد بود از مردم جدا شود بالاخره راهى را انتخاب نموده و اطرافيان او را واگذاشتند. من از پيش ‍ رفتم و كارهايش را زير نظر داشتم . به دكان نانوائى رسيد در يك موقع مناسب كه صاحب دكان غافل بود دو گرده نان برداشته از آنجا گذشت . به انار فروشى برخورد از او نيز دو انار سرقت كرد.
در شگفت شدم كه چرا اين مرد دزدى مى كند. بالاخره در بين راه به مريضى رسيد همان دو نان و دو انار را به او داد. من او را تعقيب كردم تا از شهر خارج شد. خواست در آنجا وارد خانه اى شود گفتم بنده خدا آوازه تو را شنيده بودم مايل بودم از نزديك ببينمت ولى از تو چيزى ديدم كه بى ميل شدم .
پرسيد چه ديدى . گفتم از نانوا دو گرده نان و از انار فروش دو انار دزديدى . مجال ادامه سخن نداده پرسيد تو كيستى . پاسخ دادم مردى از اهل بيت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ). از وطنم سؤ ال كرد گفتم مدينه است . گفت شايد تو جعفر بن محمد بن على بن حسينى (عليه السلام ). جواب دادم آرى . گفت اين نسبت چه سود تو را كه جاهلى و علم جدت را واگذاشته اى . پرسيدم از چه رو؟ گفت زيرا به قرآن اطلاع ندارى كه در اين آيه خداوند مى فرمايد من جاء بالحسنة فله عشر امثالها و من جاء بالسيئة فلا يجزى الا مثلها ((هر كه كار نيكى كند ده برابر پاداش ‍ مى گيرد و كسى كه كار زشتى انجام دهد مطابق همان كيفر مى بيند؟.))
من دو نان با دو انار دزديدم در اين صورت چهار گناه كرده ام ولى چون آنها را انفاق كردم و به آن مريض دادم به دليل آيه چهل حسنه دارم . وقتى چهار از چهل كسر شود، سى و شش حسنه ديگر طلبكار مى شوم . گفتم (ثكلتك امك ) مادرت به سوگواريت بنشيند. تو جاهل به كتاب خدائى . نشنيده اى خداوند مى فرمايد ى (انما يتقبل الله من المتقين ) همانا خداوند از پرهيزگاران قبول مى كند. گفتم دو نان و دو انار دزدى چهار گناه كردى چون بدون اجازه صاحبش به ديگرى دادى چهار گناه ديگر نيز اضافه شد. نگاهى دقيق به من كرد او را واگذاشتم و رد شدم .(5)
از اينها پول مى گرفتند و صدقه مى دادند
عامر شعبى گفت شبى حجاج بن يوسف از پى من فرستاد ترسيدم . وضو گرفته وصيتهاى خود را كردم وقتى وارد مجلس حجاج شدم وسائل كشتار از شمشير و پوست آماده ديدم . سلام كردم . جواب داده گفت نترس ‍ تا فردا ظهر در امانى . مرا نزد خود نشاند آنگاه اشاره اى كرد. مردى را آوردند كه در غل و زنجير بسته شده بود. او را در مقابل حجاج به زمين گذاشتند.
حجاج گفت اين مرد عقيده دارد كه حسن و حسين (عليهما السلام ) فرزندان پيغمبرند بايد براى اثبات گفتار خود دليلى از قرآن بياورد والا گردنش را مى زنم . گفتم خوب است غل و زنجيرش را باز كنيد، اگر جواب داد آزاد مى شود چنانچه نتوانست جواب بدهد، شمشير به اين آهنها كارگر نيست بايد در نتيجه برداشته شود تا به قتل برسد. امر كرد غل را برداشتند. درست در چهره او دقيق شدم ديدم سعيد بن جبير است . اندوهگين شدم با خود گفتم از كجا براى اثبات اين مطلب مى تواند دليلى از قرآن بياورد؟! حجاج گفت دليل خود را بياور وگرنه كشته خواهى شد. سعيد گفت صبر كن مدتى سر به زير انداخته فكر مى كرد براى مرتبه دوم حجاج سخن خود را تكرار كرد. باز سعيد گفت صبر كن . مرتبه سوم حجاج گفت دليل بياور اين بار نيز تقاضاى مهلت كرد. در مرتبه چهارم كه دليل خواست سعيد گفت اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : بسم الله الرحمن الرحيم و وهبنا له اسحق و يعقوب كلاهدينا و نوحا هدينا من قبل و من ذريته داود و سليمان و ايوب و يوسف و هرون و كذلك نجزى المحسنين .(6)
آنگاه به حجاج گفت بعد از آيه را بخوان . حجاج خواند و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين . سعيد گفت چگونه ممكن است عيسى و زكريا و يحيى و موسى و هارون (عليهم السلام ) را نسبت به حضرت ابراهيم داد. حجاج گفت عيسى از فرزندان ابراهيم است . سعيد منتظر همين پاسخ بود. فاتحانه گفت در صورتى كه عيسى پدر نداشت و از طرف مادر انتساب به ابراهيم دارد از فرزندان او محسوب شود با اين همه فاصله كه بين او و ابراهيم است پس امام حسن و امام حسين سزاوارترند كه اين نسبت را داشته باشند با اينكه فاصله اى با پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) ندارند. حجاج امر كرد هزار دينار به او بدهند و پولها را تا منزلش ببرند، اجازه مرخصى به سعيد داد.
شعبى گفت با خود فكر كردم فردا بايد پيش اين مرد بروم و معانى قرآن را از او بياموزيم . من خيال مى كردم به معانى قرآن واردم اكنون دانستم كه نمى دانم . صبح از او مقدارى جستجو كردم بالاخره در مسجدى او را يافتم كه پولهاى شب گذشته را جلو گذاشته ده دينار ده دينار از هم جدا كرده بود و به مستمندان صدقه مى داد. مى گفت همه اين پولها به بركت حسن و حسين (عليهما السلام ) است . لئن كنا اغممنا واحدا لقد فرحنا الفا و ارضينا الله و رسوله اگر يك نفر را اندوهگين كرديم هزار نفر را نيز شادمان نموديم .(7)
صدقه بلاى آسمانى را دفع مى كند
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: مردى يهودى از محلى كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) با اصحاب تشريف داشتند گذشت گفت (السام عليك ) آنجناب پاسخ داد (عليك ) بر تو باد. اصحاب عرض ‍ كردند اين مرد گفت مرگ بر شما باد. فرمود من هم گفتم بر تو باد. سپس ‍ فرمود پشت اين شخص را مارى سياه خواهد گزيد و مى ميرد.
يهودى به راه خود رفت ، پشته بزرگى هيزم جمع آورى نموده طولى نكشيد كه بازگشت . وقتى خواست از محل پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بگذرد به او فرمود پشته ات را زمين بگذار. هيزم را بر زمين نهاد. ديدند مار سياهى چوبى را به دندان گرفته . از او سؤ ال فرمود امروز چه كردى ؟ عرض كرد كارى نكردم . هيزم را كه جمع نمودم دو گرده نان داشتم يكى را خوردم و ديگرى را به مستمندى صدقه دادم . فرمود با همان صدقه جلوگيرى از مرگش شد الصدقة تدفع ميتة السوء عن الانسان صدقه مرگ ناگهان و ناروا را از انسان برمى گرداند.(8)
اموال خود را از هر گزند با صدقه حفظ كنيد
حضرت صادق (عليه السلام ) با عده اى كه كالاى زيادى براى فروش با خود مى بردند در سفرى همراه بود. بين راه اطلاع دادند كه يك دسته دزد در فلان محل براى غارت كردن كاروان اجتماع كرده اند. از شنيدن اين خبر همراهان آن جناب به طورى متوحش شدند كه آثار ترس در صورتشان آشكارا ديده مى شد. امام (عليه السلام ) فرمود: ناراحتى شما از چيست چرا اينقدر متوحش شديد؟ عرض كردند سرمايه و كالاى تجارتى داريم . مى ترسيم از دست بدهيم ممكن است در اختيار شما بگذاريم راهزنان اگر بدانند متعلق به شما است شايد چشم طمع نداشته باشند.
فرمود از كجا مى دانيد شايد آنها براى سرقت اموال من آمده باشند. در اين صورت بى جهت سرمايه خود را از دست داده ايد. عرض كردند چه كنيم ؟ صلاح مى دانيد كالاى خود را در زمين پنهان كنيم . فرمود اين كار بيشتر باعث تلف شدن آن است زيرا ممكن است كسى مطلع شود و آنها را بردارد يا در بازگشت جايش را پيدا نكنيد. گفتند پس چه بايد كرد. پاسخ داد بسپاريد به كسى كه آن را از هر گزند و آسيب نگه مى دارد افزايش ‍ سرشارى نيز به هر قسمت از آن كالا مى دهد به طورى كه هر قسمت آن بيشتر از دنيا و آنچه در اوست ارزش پيدا كند هنگامى به شما باز دهد كه نهايت احتياج را به آن داشته باشيد سؤ ال كردند. آن شخص كيست . فرمود پروردگار جهان .
پرسيدند چگونه به خدا بسپاريم . توضيح داد كه بر فقرا و مستمندان صدقه دهيد. گفتند اينجا بيچاره و مستمندى نيست كه به آنها بدهيم . فرمود تصميم بگيريد يك سوم از اموال خود را صدقه بدهيد تا خداوند بقيه را از پيشامدى كه مى ترسيد نگه دارد تصميم گرفتند. فرمود اينك در پناه خداوند اموالتان را نگه داشته مى شود به راه خود ادامه دهيد.
مقدارى آمدند، دزدها پيدا شدند همراهان حضرت را ترس فرا گرفت . فرمود ديگر از چه مى ترسيد با اينكه در پناه خداوند هستيد؟! همين كه چشم راهزنان به حضرت صادق (عليه السلام ) افتاده پياده شد. دست آنجناب را بوسيدند. عرض كردند ديشب پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) را در خواب ديديم ما را امر كرد كه امروز خود را به شما معرفى كنيم . اينك در خدمتتان هستيم تا از گزند دشمنان و راهزنان ايمن باشيد فرمود به شما نيازى نداريم كسى كه ما را از شما نگهدارى كرد از گزند آنها نيز حفظ خواهد كرد.
مسافرين به سلامت راه را طى كردند يك سوم از كالاى خود را صدقه دادند. سرمايه تجارتى آنها با سود فراوانى فروخته شد. هر درهم ده برابر فايده نمود. به يكديگر گفتند بركت حضرت صادق (عليه السلام ) چقدر زياد بود. امام فرمود اكنون سود و بركت سودا كردن با خدا را فهميديد پس از اين به همين روش ادامه دهيد.(9)
هفتاد سال ، هفت روز يك نان
گويند عابدى هفتاد سال خدا را عبادت كرد. شبى در عبادتگاه خود مشغول راز و نياز بود. زنى آمده درخواست كرد او را اجازه دهد شب را در آنجا بسر برد تا از سرما محفوظ بماند. عابد امتناع ورزيد. زن اصرار نمود باز نپذيرفت ، ماءيوس شده برگشت . در اين هنگام چشم عابد به اندام موزون و جمال دلفريب او افتاد هر چه خواست خود را نگه دارد ممكن نشد از معبد بيرون آمده او را برگردانيد داستان گرفتار شدن خود را شرح داد. هفت شبانه روز با او بسر برد.
شبى به ياد عبادتها و مناجاتهاى چندين ساله افتاد بسيار افسرده گرديد به اندازه اى اشك ريخت كه از حال رفته بيهوش شد. زن وقتى ناراحتى عابد را مشاهده كرد همين كه به هوش آمد گفت تو خداى را با غير من معصيت نكرده اى اگر با او از در توبه درآئى شايد قبول كند. مرا نيز يادآورى كن .
عابد از عبادتگاه بيرون شد سر به بيابان گذاشت . شب فرا رسيد پناه به خرابه اى برد، در آن خرابه دو نفر كور زندگى مى كردند كه هر شب راهبى براى آنها دو گرده نان به وسيله غلامش مى فرستاد. غلام راهب آمد، به هر كدام يك گرده نان داد. يكى از نانها را عابد معصيت كار گرفت . كورى كه به او نان نرسيده بود در گريه شد. گفت امشب بايد گرسنه به سر برم . غلام گفت دو گرده نان را بين شما تقسيم كردم .
عابد با خود انديشيد كه من سزاوارترم با گرسنگى بسر برم اين مرد مطيع و فرمانبردار است ولى من معصيت كار و نافرمانم . سزايم اين است كه گرسنه باشم ، نان را به صاحبش رد كرد.
آنشب را بدون غذا بسر برده ، رنج و ناراحتى فراوانى و شدت گرسنگى توان را از او ربود، به اندازه اى ضعف پيدا كرد كه مشرف به مرگ گرديد. خداوند به عزرائيل امر كرد روح او را قبض نمايد وقتى از دنيا رفت فرشته هاى عذاب و ملائكه رحمت درباره اش اختلاف كردند.
فرشتگان رحمت مدعى بودند كه مردى عاصى بوده ولى توبه كرده است . ملائكه عذاب مى گفتند معصيت نموده با مامور او هستيم . خداوند خطاب كرد عبادت هفتاد ساله او را با معصيت هفت روزه اش بسنجيد. وقتى سنجيدند معصيت افزون شد. آنگاه امر كرد معصيت هفت روزه را با گرده نانى كه ديگرى را بر خود مقدم داشت مقابله كنيد سنجيدند به واسطه ايثار و انفاق گرده نان زيادتر گرديد و ثواب آن افزون گشت . ملائكه رحمت امور او را عهده دار شدند.(10)
براى رفع هر نحوست صدقه بدهيد
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود زمينى بين من و مردى قرار بود تقسيم شود. آن مرد از علم نجوم اطلاعى داشت . كار را به تاءخير مى انداخت تا ساعتى را انتخاب كند كه به اعتقاد خودش آن ساعت براى او خوب است و براى من بد، در نتيجه او سود كند و من زيان . بالاخره روز و ساعتى كه در نظر داشت رسيد، زمين تقسيم شد ولى به نفع من تمام گرديد. منجم از روى ناراحتى دست خود بر يكديگر زده گفت (ما راءيت كاليوم قط) مانند امروز هرگز نديده بودم .
پرسيدم مگر چه شده ؟ جواب داد من مردى منجم هستم در ساعت خوبى بيرون آمدم و ساعت بد را براى شما اختيار كردم . اينك مى بينم كار برعكس شد قسمت بهتر نصيب شما گرديد گفتم مى خواهى تو را حديثى بياموزم كه پدرم به من فرمود؟
تقاضا كرد بگو. گفتم پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود هر كه مايل است خداوند نحوست روزش را جلوگيرى كند صبحگاه آن روز صدقه بدهد. اگر مى خواهد نحوست شبش از بين برون سر شب صدقه دهد من ابتداى حركت و خارج شدن خود را با صدقه شروع كردم . اين صدقه دادن برايت بهتر از علم نجوم است .(11)
تا توانى به جهان خدمت محتاجان كن بدمى يا درمى يا قلمى يا قدمى
بى منت بايد صدقه و انفاق كرد
مردى خدمت امام محمد تقى (عليه السلام ) رسيد با حالى كه شادى و خرسندى از ظاهرش آشكارا بود. آنجناب فرمود تو را شادمان مى بينم سبب چيست . عرض كرد يابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) شنيدم از پدرت كه مى فرمود: شايسته ترين روزى كه انسان بايد شادمان باشد روزى است كه او را صدقات و نيكى و نفع به برادران دينى از طرف خداوند نصيب شده باشد. امروز ده نفر از برادران دينيم بر من وارد شدند. همه بى بضاعت و عيالمند. آنها را پذيرائى كردم و به هر يك مقدارى كمك نمودم از اينرو خرسندم .
فرمود به جان خودم سوگند تو را شايسته است اين شادمانى به شرط اينكه آن عمل را نابود نكرده باشى ، يا بعد از اين نابود نكنى .
عرض كرد چگونه ممكن است از بين ببرم با اينكه من از شيعيان خالص ‍ شمايم ؟
فرمود هم اكنون نابود كردى آن نيكى و كمك به برادران را پرسيد با چه چيز از بين بردم . امام (عليه السلام ) فرمود اين آيه را بخوان (و لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى ) ((صدقه هاى خود را با منت نهادن و آزار كردن باطل نكنيد)) عرض كرد به اشخاصى كه آنها را صدقه و كمك نمودم نه منت كردم و نه آنها را آزردم . آنجناب تفصيل داد كه در آيه و لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذى خداوند نفرموده باطل نكنيد به منت گذاردن و آزردن كسانى كه به آنها صدقه داده ايد، منظور هر نوع اذيتى است .
در نظر تو آزردن آنهائى كه صدقه داده اى بزرگتر است يا فرشتگانى كه مامور تو هستند و يا آزردن ما؟ جواب داد آزردن شما و ملائكه حضرت جواد (عليه السلام ) فرمود به راستى مرا آزردى و صدقه خود را باطل كردى ! پرسيد با چه كارم شما را آزردم يابن رسول الله ؟ آنجناب شرح داد با همين سخنت كه گفتى چگونه باطل كنم آن را با اينكه از شيعيان خالص ‍ شمايم !؟ مى دانى شيعه خالص ما كيست ؟ با تعجب عرض كرد نه ، فرمود خربيل مومن آل فرعون و صاحب يس كه خداوند مى فرمايد و جاء رجل من اقصى المدينة يسعى سلمان و ابوذر، مقداد و عمار خود را با چنين اشخاصى برابر دانستى آيا با اين سخن ملائكه و ما را نيازردى ؟
عرض كرد استغفرالله و اتوب اليه يابن رسول الله پس چه بگويم ؟
فرمود بگو من از دوستان شمايم و دشمن دشمنانتان و دوست دوستانتان هستم . عرض كرد همين را مى گويم و همين طور نيز هستم و از آنچه گفتم كه به واسطه نپسنديدن خدا مورد پسند شما و فرشتگان نيز نبود توبه كردم . امام (عليه السلام ) فرمود اكنون ثوابهاى از بين رفته صدقه ات بازگشت نمود.(12)
ره نيكمردان آزاده گير چو استاده اى دست افتاده گير
ببخشاى كانان كه مرد حقند خريدار بازار بى رونقند
جوانمرد اگر راست خواهى و ليست كرم ، پيشه شاه مردان عليست (13)

next page

fehrest page