next page

fehrest page

back page

قبولى اعمال بستگى به ولايت دارد
ابى شبل گفت حضرت صادق (عليه السلام ) قبل از آنكه من چيزى بگويم ابتداءا فرمود: شما ما را دوست داريد و مردم دشمن مى دارند. شما ما را تصديق كرديد مردم تكذيب . شما مراعات حق ما را نموديد سايرين جفا كردند. خداوند زندگى شما را از نظر توفيق و هدايت و رحمت مانند زندگى ما قرار داده و مردن شما را از لحاظ رسيدن به سعادت ابدى مانند مردن ما.
توجه داشته باش به خدا سوگند فاصله بين يكى از شماها و روشن شدن چشمش به ديدن بهشت و مشاهده حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) و ائمه (عليهم السلام ) و شنيدن بشارت از آنها فقط به همين است كه جانش به اينجا برسد ((با دست به طرف گلوى خود اشاره نموده پوست گلو را كشيد)) اين سخن را تكرار فرمود باز تكرار فرمود قانع نشد تا به دين طريق قسم ياد كرد و الله الذى لا اله الا هو لحدثنى ابى محمد بن على (عليه السلام ) بذلك .
سوگند به پروردگارى كه جز او خدائى نيست اين سخنان كه به تو گفتم پدرم محمد بن على امام باقر (عليه السلام ) برايم حديث كرده .
فرمود ابا شبل راضى نيستيد كه شما نماز بخوانيد آنها هم بخوانند خداوند از شما قبول كند ولى از آنها نكند، شما زكات بدهيد آنها هم بدهند از شما قبول شود، از آنها نشود راضى نيستيد شما حج آوريد، آنها هم بجا آورند از شما بپذيرند ولى از آنها پذيرفته نشود. نماز و زكات و حج قبول نمى شود مگر از شما. از خداى بپرهيزيد، اكنون در زمانى هستيد كه حكومت در دست مخالفين ما است ، اداى امانت كنيد آنگاه كه مردم از هم تميز داده شوند هر كسى در پى هواى خويش مى رود ولى شما بحق مى پيونديد اگر از ما فرمانبردارى كنيد.
اكنون مگر قضاوت و فرمانداران و صاحبان مسائل از آنها نيست ؟ عرض ‍ كردم چرا! فرمود از خداى بپرهيزيد شما را قدرت مقابله با تمام مردم نيست هر دست از مردم به طرفى رفتند ولى شما راهى را رفتيد كه خدا مى خواهد.
خداوند از بين بندگانش حضرت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را اختيار كرد شما نيز برگزيده خدا را اختيار نموديد. از خداى بپرهيزيد، امانات را به صاحبانش برسانيد چه سياه باشند و چه سفيد. از خوارج و نهروان باشند يا از ناصبيهاى شام .(12)
راه واقعى براى نجات كدامست ؟
محمد بن مسلم از حضرت باقر يا صادق (عليه السلام ) نقل مى كند كه به آنجناب عرض كردم بعضى از مردم را مشاهده مى كنيم جديت در عبادت دارند و با خشوع بندگى مى كنند ولى اقرار به ولاى ائمه (عليهم السلام ) ندارند و حق را نمى شناسند آيا اين عبادت و خشوع آنها را نفعى مى بخشد؟!
فرمود محمد! مَثَل اهل بيت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) مثل همان خانواده اى است كه در بنى اسرائيل بودند. هر يك از آن خانواده كه چهل شب عبادت و كوشش مى كرد پس از آن دعائى كه مى نمود مستجاب مى شد.
يك نفر از همان خانواده چهل شب را به عبادت گذرانيد، بعد از آن دعا كرد ولى مستجاب نشد. خدمت حضرت عيسى (عليه السلام ) آمد از وضع خود شكايت كرد. عيسى (عليه السلام ) تطهير نموده و نماز خواند آنگاه از خداوند راجع به آن مرد درخواست كرد. خطاب رسيد عيسى ! اين بنده من از راه و درى كه نبايد وارد شود وارد شده او مرا مى خواند با اينكه در قلبش نسبت به نبوت تو شك وجود دارد، اگر آنقدر دعا كند كه گردنش قطع شود و انگشتانش از هم بپاشد دعايش را مستجاب نخواهم كرد.
عيسى (عليه السلام ) رو به او كرده فرمود خدا را مى خوانى با اينكه درباره نبوت پيغمبرش مشكوكى ؟! عرض كرد آنچه فرمودى واقعيت دارد، از خدا بخواه اين شك را از دل من بزدايد. عيسى (عليه السلام ) دعا كرد خداوند او را بخشيد و به مقام ساير آن خانواده نائل شد (كه پس از چهل شب عبادت دعاشان مستجاب شد.)(13)
ز پير عقل ، جوانى سوال كرد و چه گفت كه اى ز نور تو روشن چراغ انسانى
بغير حب على طاعتى تواند بود كه خلق را برهاند ز قيد نيرانى
جواب داد كه لا والله اين سخن غلط است دو بيت بشنو از من اگر سخندانى
به حق قادر بيچون خداى سبحان بحق جمله كر و بيان روحانى
كه دشمنان على را نماز نيست درست اگر چه سينه اشتر كنند پيشانى
معنى حديث لاتعادو الايام
صقر بن ابى دلف گفت هنگامى كه متوكل عباسى آقا امام على النقى (عليه السلام ) را زندانى كرد من نگران شدم ، رفتم تا خبرى از حال آنجناب بگيرم . رزاقى كه زندانبان متوكل بود همين كه چشمش به من افتاد اشاره كرد پيش او بروم . رفتم ، گفت حالت چطور است . جواب دادم خوب . گفت بنشين . از اين پيش آمد متوحش شدم با خود گفتم اگر اين مرد بفهمد منظورم از آمدن به اينجا چيست چه خواهد لذا به او گفتم راه را اشتباه نموده ام .
وقتى مردم از گردش پراكنده شدند، پرسيد براى چه آمده اى ؟ گفتم مايل بودم خبرى بگيرم . گفت شايد آمده اى از آقايت خبرى گيرى كنى ؟
يا تعجب سوال كردم آقايم كيست ؟! آقاى من امير المؤ منين است ((اشاره به متوكل )). گفت ساكت باش آقاى حقيقى تو همان آقاى تو است از من مترس با تو هم مذهب هستم . گفتم الحمد لله پرسيد ميل دارى آقايت را ملاقات كنى ؟ جواب دادم آرى . گفت بنشين تا متصدى اخبار و نامه ها از خدمتش خارج شود.
همين كه آن مرد بيرون شد. به غلامى گفت دست صقر را بگير ببر در همان اطاقى كه آن مرد علوى زندانى است آندو را با يكديگر تنها بگذار. مرا نزديك اطاقى برد، اشاره كرد همين جا است داخل شو. وارد شدم . ديدم امام (عليه السلام ) بر روى حصيرى نشسته در جلوش قبرى كنده اند، سلام كردم . دستور داد بنشينم . آنگاه پرسيد براى چه آمدى ؟! عرض كردم آمدم از شما خبر بگيرم . در اين خلال باز چشمم به قبر افتاد، گريه ام گرفت . آنجناب متوجه شده فرمود صقر ناراحت نباش اينها نمى توانند مرا آزارى برسانند: خدايا سپاسگزارى كردم .
عرض كردم آقاى من ، حديثى از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) نقل شده معنى آنرا نمى فهمم . پرسيد كدام حديث گفتم اين فرمايش ‍ پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ((لاتعادو الايام فتعاديكم )) روزها را دشمن نداريد كه با شما دشمنى مى ورزند.
فرمود: ايام ، ما خانواده هستيم تا آسمانها و زمين پايدار باشد شنبه اسم پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) است يكشنبه امير المؤ منين (عليه السلام ) دوشنبه امام حسن و امام حسين (عليهم السلام ) سه شنبه على بن الحسين و محمد بن على و جعفر بن محمد (عليهم السلام ) است چهارشنبه موسى بن جعفر و محمد بن على و من هستم پنج شنبه امام حسن عسكرى و جمعه پسر پسرم (حضرت صاحب الزمان عجل الله فرجه ) بسوى او اجتماع مى كنند. جمعيت حق اوست كه زمين را پر از عدل و داد مى كند همانطور كه از ظلم و جور پر شده . اين است معنى ايام ، مبادا با آنها در دنيا دشمنى كنيد كه آنها نيز در آخرت با شما دشمنى خواهند كرد. آنگاه فرمود وداع كن و خارج شو كه بر تو اطمينانى ندارم .(14)
اى خوشا بحال شيعيان على (عليه السلام )
عماد الدين طبرى در كتاب بشارة المصطفى نقل مى كند كه روزى پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) بسيار شاد و خرم وارد بر امير المؤ منين (عليه السلام ) شد بر او سلام كرد. جواب داد. على (عليه السلام ) عرض ‍ كرد يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) هيچگاه نديده بودم مانند امروز شاد و خرم باشيد. فرمود آمده ام تو را بشارت دهم . يا على در اين ساعت جبرئيل بر من نازل شد، گفت خداى سلامت مى رساند و مى گويد على را بشارت ده شيعيان مطيع و عاصيش اهل بهشتند.
همين كه على (عليه السلام ) اين سخن را شنيد به سجده افتاد آنگاه دست بسوى آسمان دراز نموده عرض كرد پروردگارا! گواه باش بر من كه نيمى از حسنات خود را به شيعيانم بخشيدم . امام حسن (عليه السلام ) نيز همين كار را كرد. امام حسين (عليه السلام ) هم گفت خدايا گواه باش من هم نصف حسنات خود را به شيعيان پدرم بخشيدم .
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود شما از من سخاوتمندتر نيستيد من نيز نيمى از حسنات خود را به شيعيان على بخشيدم . خداوند خطاب كرد: كرم شما از من بيشتر نيست من تمام گناهان شيعيان على را بخشيدم و آمرزيدم .(15)
من مير فلك فقرم و عشق است عسكرم ارض است سيرگاه و سماوات لشكرم
آلوده ام اگر بكثافات معصيت آسوده ام چو من ز محبان حيدرم
با دوستى حيدر و اولاد او مرا كى خوف باشد ز مجازات محشرم
زاهد تو با ولاى على زر چه مى كنى تخويفم از جهنم و احراق آذرم
وز رستخيز خوف نباشد مرا بدل شافع على بود چو به درگاه داورم
امروز در دلم چو بود مهر مرتضى در روز حشر عرش شود سايه سرم
فردا چو سر ز خاك بر آرم من اى ودود دستم رسان بدامن آل پيمبرم
يا رب گواه باش كه از نسل فاطمه (عليها السلام ) هفت است و چهار سرور و هادى و رهبرم
جز بر امام غائب وحى ، پور عسكرى پيرى و مرشدى نبود هيچ در برم
يا رب ز جرم و معصيتم درگذر كه نيست غير از اميد عفو تو اميد ديگرم
با دشمنان اينطور مى كنند با دوستان چه خواهند كرد؟
جلودى يكى از فرماندهان و امرائى بود كه در دربار هارون الرشيد مقامى ارجمند داشت و نسبت به او خدمات زيادى كرده بود عاقبت بدست ماءمون به اين طريق كشته شد. ياسر خادم گفت على بن موسى الرضا (عليه السلام ) به ماءمون گوشزد كرد كه تو نبايد در خراسان بسر برى و مركز مسلمين محلى كه آباء و اجدادت در آنجا زندگى مى كردند خالى بگذارى ، صلاح اين است كه از بلاد خراسان به آن نواحى كوچ كنى و از نزديك رسيدگى به امور مسلمين بنمائى .
اين خبر به گوش ذوالرياستين رسيد. در آن وقت ذوالرياستين به طورى قدرت و نفوذ داشت كه ماءمون در قبال او از خود اظهار راءيى نمى توانست بكند. به ماءمون گفت صلاح اين است كه در خراسان باشى تا مردم كدورتى كه به واسطه ولايت عهدى على بن موسى الرضا (عليه السلام ) و كشتن برادرت محمد امين دارند فراموش كنند. چنانچه سخن مرا باور ندارى در اينجا مردان آزموده اى هستند كه سالها در دربار پدرت هارون الرشيد خدمت كرده اند با آنها مشورت كن ببين چه صلاح مى دانند. ماءمون پرسيد آنها كيانند؟ گفت مانند على بن ابى عمران و ابن يونس و جلودى .
اين چند نفر همانهايى بودند كه نسبت به ولايت عهدى على بن موسى الرضا (عليه السلام ) مخالفت كردند. ماءمون به همين جهت آنها را زندانى كرده بود. گفت اشكالى ندارد مشورت خواهم كرد.
فردا صبح كه حضرت رضا (عليه السلام ) تشريف آورد، سوال كرد راجع به موضوعى كه گفته بودم چه كردى ؟ گفتار ذوالرياستين را براى حضرت نقل كرد و آن چند نفر را دستور داد بياورند، اولين كسى كه از آنها وارد كردند على بن ابى عمران بود. همين كه چشمش به حضرت رضا (عليه السلام ) افتاد كه در پهلوى ماءمون نشسته ، گفت يا امير المؤ منين به خدا پناه مى برم از اينكه خلافت را از ميان بنى عباس خارج كنى و در ميان دشمنان خود قرار دهى ، همان كسانى كه آباء و اجدادت آنها را مى كشتند و متوارى مى نمودند.
ماءمون گفت زنازاده بعد از اين همه گرفتارى و رنج و زندانى كشيدن هنوز دست از ياوه سرائى خود برنداشته اى . دژخيم را دستور داد سر از پيكر او بردارد او را كشتند.
پس از على بن ابى عمران ، ابن يونس را وارد كردند. او هم وقتى حضرت رضا را پهلوى ماءمون مشاهده كرد گفت : اين كسى كه پهلويت نشسته (العياذ بالله ) بتى است كه به جاى خدا پرستيده مى شود. ماءمون گفت زنازاده تو هم بعد از اين همه دست از گفتار ناشايست خود برنداشته اى ، دژخيم ! گردن اين را هم بزن . دژخيم پيش آمده او را نيز كشت . پس از اين دو نفر جلودى را وارد كردند.
آن زمان كه محمد بن جعفر بن محمد در مدينه قيام كرده بود هارون الرشيد همين جلودى را با سپاهى به سركوبى او فرستاده دستور داده بود كه اگر بر محمد غلبه كردى سرش را از بدن جدا نما. و خانه هاى آل ابيطالب را ويران كن ، زنان ايشان را غارت نما، به طورى كه بر هيچ زنى بيش از پيراهنى باقى نماند. جلودى دستورات هارون را انجام داد با لشكريان خود به خانه على بن موسى الرضا (عليه السلام ) حمله كرد. در اين هنگام حضرت رضا (عليه السلام ) متوجه حمله او شد. تمام زنان را داخل خانه اى جاى داد و خودش بر در خانه ايستاد. جلودى گفت همانطور كه هارون الرشيد ماءمورم كرده ناچارم از اينكه داخل خانه شوم و تمام اشياء زنان را غارت كنم . على بن موسى الرضا (عليه السلام ) فرمود من آنچه دارند از آنها مى گيرم و براى تو مى آورم سوگند ياد مى كنم كه هر چه دارند از آنها بگيرم . پيوسته حضرت از او درخواست مى كرد و سوگند مى خورد تا بالاخره راضى شد. آنجناب داخل اطاق گرديد آنچه داشتند از آنها گرفت حتى گوشواره ها و پابندهائى كه زنان عرب مانند دست بند به پا مى بندند و چادرهايشان را و هر چه در خانه از او كم و زياد وجود داشت براى جلودى آورد.
امروز كه جلودى را پيش ماءمون آوردند همين كه چشم على بن موسى الرضا (عليه السلام ) به او افتاد به ماءمون فرمود: اين پيرمرد را به من ببخش . ماءمون گفت آقاى من اين همان كسى است كه نسبت به دختران پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) آن جنايات را انجام داده و آنها را غارت نموده . جلودى متوجه شد كه حضرت رضا با ماءمون صحبت مى كند سوال از عفو و بخشش مى نمايد خيال كرد آن آقا بر ضرر او سخن مى گويد و منظورش كشته شدن اوست به واسطه اعمالى كه قبلا از او نسبت به اين خانواده سر زده بود. رو به ماءمون كرده گفت يا امير المؤ منين تو را به خدا و به خدماتى كه نسبت به پدرت هارون الرشيد كرده ام سخنان اين مرد را درباره من قبول مكن .
ماءمون به حضرت رضا (عليه السلام ) عرض كرد آقا! خودش راضى نيست ما هم به سوگند او احترام مى گذاريم و گفته اش را مى پذيريم . به جلودى گفت به خدا قسم سخن حضرت رضا (عليه السلام ) را درباره ات نمى پذيرم . دژخيم را دستور داد كه او را هم به دو رفيقش ملحق كند. جلودى نيز كشته شد.(16)
تقليد از على (عليه السلام ) كرد
يكى از پادشاهان مسخره اى داشت كه با تقليد از اشخاصى باعث انبساط شاه مى گرديد. شاه خود مذهب سنت را داشت ولى وزيرش مردى ناصبى و دشمن خاندان نبوت بود. زمانى پادشاه را مسافرتى پيش آمد وزير را به جاى خود نشاند. وزير مى دانست مقلد از دوستان على (عليه السلام ) و شيعه مذهب است . روزى او را خواسته گفت بايد براى من تقليد على ابن ابيطالب (عليه السلام ) را در بياورى . مقلد هر چه پوزش خواست و طلب عفو نمود پذيرفته نشد عاقبت از روى ناچارى يك روز مهلت خواست .
روز بعد با لباس اعراب در حالى كه شمشيرى بران در كمر داشت وارد شد جلو وزير آمد با لحنى جدى و آمرانه گفت ايمان به خدا و پيغمبر و خلافت بلافصل من بياور والا گردنت را مى زنم . وزير به خيال اينكه شوخى و مسخرگى مى كند سخت در خنده شد.
مقلد جلوتر آمد با لحنى جدى تر سخنان خود را تكرار كرد و مقدارى شمشير را از نيام خارج نمود. خنده وزير شديدتر شد. بالاخره در مرتبه سوم با كمال نيرو پيش آمد و تمام شمشير را از نيام كشيد سخنان خود را براى آخرين بار گفت . وزير در حالى كه غرق در خنده بود ناگاه متوجه شد شمشيرى بران بر فرقش فرود آمد. با همان ضربت به زندگيش خاتمه داد.
جريان به پادشاه رسيد. مقلد فرارى شد دستور داد او را پيدا كنند وقتى حاضر شد واقع جريان را مشروحا نقل كرد. پادشاه از عمل بجايش ‍ خنديد و او را بخشيد.(17)
بايد خدمتكارى چنين خانواده اى را كرد
صاحب خزائن مرحوم نراقى مى گويد: شيخ محمد كليددار روضه مقدسه كاظمين كه خود، او را ملاقات كردم و مرد متدينى بود گفت هنگامى كه حسن پاشا بعد از سلطنت نادرشاه افشار در ايران ؛ پادشاه عراق بود و در بغداد تمكن داشت روزى در ايام جمادى الثانى كه بعضى از امراء و افنديان و اعيان آل عثمان در مجمع او حضور داشتند پرسيد چيست كه اول ماه رجب را نورباران مى گويند؟!
يكى از ايشان جواب داد چون در آن شب بر قبور ائمه دين نور مى بارد. گفت در اين مملكت قبور ائمه بسيار است البته مجاورين اين قبور آن نور را مشاهده خواهند نمود خوب است كليددار ابو حنيفه كه امام اعظم ايشان است و كليددار شيخ عبدالقادر را طلب نمائيم و از آنها استفسار كنيم . وقتى آنها را احضار كرد گفتند ما چنين چيزى مشاهده نكرده ايم .
حسن پاشا گفت حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام ) و حضرت جواد (عليه السلام ) نيز از اكابر دينند بلكه جماعت رافض آنها را واجب الاطاعه مى دانند شايسته است كه از كليددار روضه ايشان نيز بپرسيم . همان ساعت ملازمى كه به عرف اهل عرف بغداد چوخار گويند در پى كليددار فرستاد. شيخ محمد مى گويد كليددار آنوقت پدرم بود من تقريبا در سن بيست سالگى بودم ؛ با پدرم در كاظمين بوديم كه چوخاردار به احضار پدرم آمد. خود چوخاردار هم نمى دانست با پدرم چه كار دارند. پدرم به بغداد رفت من نيز با او رفتم . بر در خانه پاشا ايستادم پدرم را به حضور بردند.
پاشا از پدرم سوال كرده بود كه مى گويند شب اول رجب شب نورباران است و اين رسم به واسطه باريدن نور بر قبور ائمه دين است تو آن را در كاظمين مشاهده كرده اى ؟ پدرم بدون تاءمل گفت بلى همين طور است من مكرر ديده ام . پاشا گفت امر غريبى است اول ماه رجب نزديك است آماده باش من شب اول رجب را در روضه مقدسه كاظمين (عليه السلام ) بسر خواهم برد. پدرم از شنيدن اين سخن در فكر شد كه اين چه جراءتى بود من كردم و چه سخنى بود از من صادر شد با خود گفت احتمال دارد مراد نور ظاهرى نباشد من نور محسوسى نديده ام متحير و غمناك بيرون آمد.
من همين كه او را ديدم آثار تغيير و ملال در صورتش آشكارا مشاهده كردم سبب گرفتگى را پرسيدم . گفت فرزند! خود را به كشتن دادم و با حال تباه روانه كاظمين شديم .
در بقيه آن ماه پدرم به وصيت و وداع مشغول بود و امور خود را انجام مى داد، خورد و خواب او تمام شد، روز و شب را به گريه و زارى مى گذرانيد، شبها در روضه مقدسه تضرع مى كرد و به ارواح مقدسه ايشان توسل مى جست ، خدمتكارى خود را شفيع قرار داد، بالاخره روز آخر ماه جمادى آلاخر رسيد. نزديك غروب كوكبه پاشا ظاهر شد چيزى نگذشت كه وارد گرديد، پدر مرا طلبيده گفت بعد از غروب روضه را خلوت كن و زوار را بيرون نما.
حسب الامر چنان كرد كه دستور داده بود، هنگام نماز شام پاشا داخل روضه شد امر كرد شمعها را خاموش كنند، روضه مقدسه تاريك شد. پاشا چنانچه رسم سنّيان است فاتحه اى خواند و در طرف عقب ضريح مقدس مشغول ادعيه و نماز شد، پدرم در سمت پيش روى مبارك ، ضريح را گرفته بود و محاسن خود را بر زمين مى ماليد و صورت را بر زمين مى سائيد، تضرع و زارى مى كرد مانند ابر بهار اشك مى ريخت من نيز از سوز و گداز او به گريه افتادم . بر اين حال تقريبا دو ساعت گذشت ، نزديك بود پدرم قالب تهى كند، ناگاه سقف مجازى بالاى ضريح مقدس شق شد چنان نور درخشيد كه گويا صدهزار خورشيد و ماه مشعل بر ضريح مقدس و روضه منوره مى تابد، هزار مرتبه از روز روشن تر در اين هنگام صداى حسن پاشا بلند گرديد كه به آواز بلند مكرر مى گفت صلى الله على النبى محمد و آله . آنگاه پاشا برخواست ضريح مقدس را بوسيد و پدرم را طلبيد. محاسن او را گرفت به طرف خود كشيد، ميان دو چشمش را بوسيد گفت (بزرگ مخدومى دارى ) خادم چنين مولائى بايد بود؛ بر پدرم و ساير خدام انعام بسيار نمود و در همان شب به بغداد مراجعت كرد.(18)
ارادت دوستان و توجه ائمه (عليه السلام ) به آنها
محمد بن مسلم گفت از كوفه به طرف مدينه خارج شدم مريض و سنگين بودم . به حضرت باقر (عليه السلام ) عرض شد كه محمد بن مسلم (19) مريض است . آنجناب بوسيله غلامى شربتى كه سرپوش پارچه اى بر روى آن بود فرستاد. غلام شربت را آورده گفت به من دستور داده اند تا نخورى از اينجا نروم . همين كه شربت را به دهان نزديك كردم بوى مشك از آن ساطع بود. ديدم شربتى خوش طعم و سرد است وقتى آشاميدم غلام گفت حضرت باقر (عليه السلام ) فرموده بعد از آنكه خوردى حركت كن بيا.
از فرمايش آنجناب در انديشه شدم با اينكه قبل از آشاميدن قدرت بر روى پا ايستادن را نداشتم شربت كه در شكمم داخل شد مثل اينكه در بندهاى آهنين بسته بودم همه باز شد . به در خانه آن سرور آمده اجازه ورود خواستم فصوت لى صح الجسم ادخل ادخل با صداى بلند فرمود خوب شدى داخل شو، داخل شو.
وارد شدم ، گريه ام گرفت ، اشك مى ريختم سلام كرده دست آنجناب را بوسيدم . فرمود براى چه گريه مى كنى ؟ عرض كردم فدايت شوم گريه ام براى اين است كه از خدمت شما دورم و در فاصله بسيار زيادى واقع شده ام اينك كه خدمتتان رسيده ام نمى توانم زياد بمانم و شما را ببينم . فرمود اما اينكه نمى توانى زياد بمانى خداوند دوستان ما را چنين قرار داده بلا را نسبت به ايشان سريع كرده و اما دورى و غربت كه گفتى ، بايد راجع به اين موضوع به ابى عبدالله (عليه السلام ) تاءسى بجوئى ، دور از ما در فرات و عراق دفن شده صلى الله عليه . اينكه گفتى فاصله بين تو و ما زياد است همانا مومن در دنيا و ميان اين مردم كج رفتار، غريب است تا زمانى كه بسوى رحمت خدا برود. اينكه مى گوئى ما را دوست دارى و مى خواهى پيوسته ما را ببينى خداوند از قلبت آگاه است و بر اين ولا و محبت تو را پاداش خواهد داد.(20)
براى مرگ دوستان چه مى كنند؟
هنگامى كه يونس بن يعقوب از دنيا رفت . حضرت رضا (عليه السلام ) براى او حنوط و كفن و آنچه احتياج داشت فرستاد. غلامان خود و پدرش ‍ را دستور داد كه بر جنازه او حاضر شوند. فرمود اين مرد مولى و دوست حضرت صادق (عليه السلام ) است كه در عراق ساكن بوده . فرمود جنازه را به بقيع ببريد اگر اهل مدينه از دفن در آنجا جلوگيرى كردند و گفتند اين مرد عراقى است بگوئيد دوست حضرت صادق (عليه السلام ) است كه در عراق زندگى مى كرده . اگر نگذارند ما هم نمى گذاريم مواليان خود را بعد از اين در بقيع دفن كنند. يونس بن يعقوب را در آنجا دفن كردند. حضرت رضا (عليه السلام ) به محمد بن حباب كه رفيق و همسفر يونس ‍ بود پيغام داد كه بر جنازه او نماز بگذارد.
محمد بن وليد گفت روزى من بر سر قبر يونس بن يعقوب بودم متصدى و متولى قبرستان بقيع جلو آمده گفت صاحب اين قبر كيست ؟ كه على بن موسى الرضا (عليه السلام ) به من دستور داده چهل روز يا چهل ماه (راوى مى گويد ترديد از من است ) بر روى قبرش آب بپاشم .
متولى گفت سرير پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيش من است هرگاه يكى از بنى هاشم مى ميرد آن تابوت تكان مى خورد و صدا مى دهد من متوجه مى شوم كه يكى از آنها مرده است فرداى آن شب معلوم مى شود چه شخصى مرده است . در شبى كه صاحب اين قبر مرده بود سرير تكان خورده صدا داد. با خود گفتم از بنى هاشم كسى كه مريض نيست ، پس كه مرده فردا آمدند و از من سرير را خواستند گفتند مولى حضرت صادق (عليه السلام ) كه در عراق بوده از دنيا رفته است .(21)
فرزندان خود را اين چنين تربيت كنيد
معاويه روزى براى ابوالاسود دئلى هديه اى فرستاد كه مقدارى از آن ، حلوا بود. منظورش از فرستادن هديه اين بود كه دل آنها را بدست آورد و قلبشان را از محبت على (عليه السلام ) خالى كند. ابوالاسود دختركى پنج ساله يا شش ساله داشت پيش پدر آمد همين كه چشمش به حلوا افتاد لقمه اى از آن برداشت در دهان گذاشت .
ابوالاسود گفت دختركم ! بينداز، اين غذا زهرى است ، معاويه مى خواهد بوسيله حلوا ما را فريب دهد و از امير المؤ منين (عليه السلام ) دور كند، محبت ائمه (عليهم السلام ) را از قلب ما خارج نمايد. دخترك گفت قبحه الله يخدعنا عن السيد المطهر بالشهداء المزعفر تبا لمرسله و آكله خدا صورتش را زشت كند. مى خواهد ما را از سيد پاك و بزرگوار به وسيله حلوائى شيرين و زعفران دار بفريبد. مرگ بر فرستنده و خورنده اين حلوا باد. آنقدر دست به گلو برد و خود را رنج داد تا آنچه خورده بود قى كرد آنگاه كه خود را پاك از آلودگى حلوا يافت اين شعر را سرود.
ابا لشهد المزعفر يابن هند نبيع عليك احسابا و دينا
معاذ الله كيف يكون هذا و مولانا اميرالمومنينا(22)

next page

fehrest page

back page