نام كتاب : آگاه شويم (1)
دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
نام نويسنده : حسن اميدوار
مقدمه
بسم الله الرحمن الرحيم
با عنايت حضرت حق تعداد چهارده جلد كتاب در موضوعات مختلف اجتماعى و اخلاقى در سطح همگان كه كم و بيش نياز به
عمل يا رعايت يا دانستن آن داريم با نام ((آگاه شويم )) همراه با سند از منابع معتبر كه داراى شهرت هستند ترتيب يافته است كه انشاء الله
اميدوارم مورد قبول حضرت امام زمان عجل الله تعالى الشريف و شما خوانندگان آگاه قرار بگيرد كه بتوانيد با اين مجموعه بهره اى ببريد و
دعاگوى ما باشيد. براى اطلاع عزيزان نام موضوعات به شرح زير است :
1. دوستى و دشمنى با آل پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) چرا؟
2. خدمت به پدر و مادر چرا؟
3. عزت نفس ، بلند همتى ، شرافت چرا؟
4. خوردن مال مردم چرا؟
5. حقوق همسايه و برادر دينى يا معاشرت خوب چرا؟
6. وفاى به عهد و پيمان چرا؟
7. مهمان نوازى چرا؟
8. حرص و قناعت چرا؟
9. اسراف و سخت گذرانى چرا؟
10. صدقه و انفاق چرا؟
11. پيروى يا مخالفت با نفس چرا؟
12. احترام و نيكى به سادات چرا؟
13. رعايت زيردستان و يتيمان چرا؟
14. دعا و توسل چرا؟
حسن اميدوار
فروردين ماه 1383
نمونه اى از دوستان واقعى ائمه (عليهم السلام )
حكيم بن عتيبه گفت : خدمت حضرت باقر (عليه السلام ) بودم ، خانه پر از جمعيت بود در اين هنگام پيرمردى كه تكيه بر عصاى آهنين خود داشت وارد
شد بر در خانه ايستاده ، گفت : السلام عليك يابن رسول الله و رحمة الله و بركاته و سكوت كرد. حضرت باقر (عليه السلام ) فرمود: عليك
السلام و رحمة الله و بركاته .
پيرمرد رو به طرف حضار مجلس نموده بر همه سلام كرد و آنها جواب سلامش را دادند آنگاه متوجه حضرت شده و عرض كرد يابن
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) مرا به نزديك خود جاى ده .
فوالله انى لاحبكم و احب من يحبكم و والله ما احبكم و لا احب من يحبكم لطمع فى دنيا والله انى لا بغض عدوكم و ابرء منه والله ما ابغضه و ابرء
منه لوتر، كان بينى و بينه والله انى لاحل حلالكم و احرم حرامكم و انتظر امركم
فهل تر جولى جعلنى الله فداك به خدا سوگند شما را دوست دارم و دوستان شما را نيز دوست دارم ، اين علاقه و محبت من نسبت به شما و
دوستانتان نه براى طمع در دنيا است . به خدا قسم دشمنان شما را دشمن دارم و از آنها بيزارم . اين دشمنى و بيزارى كه نسبت به آنها ابراز مى كنم
خداى را شاهد مى گيريم كه نه به واسطه كينه و خصومتى است كه بين من و آنها باشد. آنچه شما
حلال بدانيد حلال مى دانم و آنچه حرام بدانيد حرام مى دانم و انتظار فرج شما خانواده را مى كشم يابن
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) فدايت شوم با اين خصوصيت آيا اميد نجاتى برايم هست ؟!
حضرت باقر (عليه السلام ) فرمود: جلو بيا؛ او را پيش خواند تا در پهلوى خود نشانيد. آنگاه فرمود: پيرمرد.
شخصى خدمت پدرم على بن الحسين (عليه السلام ) رسيد همين سوالى كه تو كردى از ايشان نمود. پدرم در جوابش فرمود: اگر از دنيا بروى وارد
بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) و على و امام حسن و امام حسين و على بن الحسين (عليهم السلام ) مى شوى ، قلبت خنك خواهد شد و دلت از
التهاب مى افتد شاد خواهى شد و چشمهايت روشن مى گردد، با كرام الكاتبين به خوبى و خوشى روبرو خواهى شد آنگاه كه جانت به اينجا
برسد (در اين هنگام با دست اشاره به گلوى خود نمود) در زندگى نيز چيزهائى خواهى ديد كه باعث روشنى چشمت هست و با ما در مقامى بلند و
ارجمند خواهى بود.
پيرمرد از شنيدن اين مقامات چنان غرق در شادى شد كه خواست براى مرتبه دوم عين جملات را از زبان امام (عليه السلام ) شنيده باشد، از اين رو
عرض كرد يابن رسول الله چه فرموديد؟!
حضرت باقر (عليه السلام ) سخنان خود را تكرار كرد. پيرمرد عرض كرد اگر من بميرم بر پيغمبر و على و حسن و حسين و على بن الحسين (عليهم
السلام ) وارد مى شوم . چشمم روشن و دلم شاد و قلبم خنك مى شود و كرام الكاتبين را با شادى و خوشى ملاقات مى كنم وقتى جانم به گلويم
برسد.
اگر زنده بمانم خدا چشمم را روشن مى نمايد و با شما در درجه اى بلند خواهم بود؟!
در اين هنگام پيرمرد را چنان گريه اى گرفت كه مانند ژاله اشك مى ريخت و با صداى بلند هاى هاى گريه مى كرد. آنقدر گريه كرد كه بر زمين
افتاد. قطرات پياپى اشك و ناله هاى جانگداز كه حاكى از قلب پر محبت و ولاى پيرمرد بود چنان اطرافيان را تحت تاءثير قرار داد كه همه با
صداى بلند شروع به گريه كردند. حضرت باقر (عليه السلام ) رو به طرف پيرمرد نموده با دست مبارك قطرات اشك را از مژگانش مى
گرفت و مى پاشيد.
پيرمرد سربلند نموده و عرض كرد يابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) دست مباركت را به من بده . حضرت دست خود را به طرفش دراز
كرد.
پيرمرد گرفته شروع به بوسيدن كرد و بر چشمهاى خود گذاشت ، سينه و شكم خويش را گشود، دست آن جناب را بر روى سينه و شكم خود
گذاشت آنگاه از جاى حركت كرده سلام داد و رفت .
حضرت باقر (عليه السلام ) تا موقعى كه پيرمرد در حال رفتن ديده مى شد او را با توجه مخصوصى تماشا مى كرد، پس از آن روى به جمعيت
نموده فرمود:
هر كس مايل است مردى از اهل بهشت را ببيند به اين شخص نگاه كند، حكيم بن عتيبه راوى حديث مى گويد هيچ مجلس عزائى را نديده بودم كه از نظر
سوز و گداز و سيلاب اشك شباهت به اين مجلس داشته باشد.(1)
سيد حميرى در حال احتضار چه ديد
محدث قمى ((رحمة الله عليه )) در تتمة المنتهى مى نويسد سيد اسماعيل حميرى مردى
جليل القدر و عظيم المنزله و از مادحين اهل بيت (عليهم السلام ) است ، سابقه ندارد احدى از اصحاب ائمه حضرت باقر (عليه السلام ) مانند سيد
حميرى نشر فضائل امير المؤ منين و اهل بيت طاهرين (عليهم السلام ) را نموده باشد.
علامه امينى قدس سره در جلد دوم الغدير ص 222 در فضيلت و مقام سيد روايتى
نقل مى كند كه مضمونش اين است .
حضرت رضا (عليه السلام ) فرمود در خواب ديدم نردبانى داراى صد پله در محلى گذاشته شده از آن بالا رفتم وقتى به آخر نردبان رسيدم
وارد قبه سبزى شدم كه خمسه طيبه (عليهم السلام ) در آنجا نشسته بودند مردى در
مقابل ايشان ايستاده بود و اين قصيده را مى خواند.
|
لام عمر و باللوى مربع | |
طامسة اعلامها بلقع (2) |
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) همين كه مرا مشاهده نمود فرمود: مرحبا پسر جان على ابن موسى الرضا بر پدرت على و مادرت فاطمه و
بر حسن و حسين (عليهم السلام ) سلام كن ، سلام كردم فرمود بر شاعر و مادح ما در دنيا سيد حميرى نيز سلام كن . به او هم سلام كرده نشستم .
پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود قصيده را بخوان . سيد شروع كرد به خواندن ، وقتى كه به اين شعر رسيد.
|
و راية يقدمها حيدر | |
و وجهه كالشمس اذ تطلع |
پرچمى است بر دوش على (عليه السلام ) صورت آن آقا همچون خورشيد درخشان است در اين هنگام حضرت
رسول و فاطمه زهرا و ديگران دانه هاى اشك از مژگان فرو ريختند به اين قسمت شعر كه رسيد.
|
قالوا له لو شئت اعلمتنا | |
الى من الغابة و المفزع |
مردم گفتند خوبست براى ما تعيين كنى پس از تو پناهگاه و دادرس كيست ؟ پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) دستها را بلند كرده فرمود:
الهى انت الشاهد على و عليهم انى اعلمتهم ان الغاية و المفزع على ابن ابيطالب ((خدايا تو بر من و آنها گواهى كه اعلام كردم به ايشان
پناه و فريادرس على بن ابيطالب است )) اشاره نمود به امير المؤ منين (عليه السلام ). چون سيد از خواندن قصيده فارغ شد حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) به من فرمود على ابن موسى اين قصيده را حفظ كند و به خواندنش مداومت داشته باشد بهشت را براى او در
عهده مى گيرم . برايم تكرار نمود تا حفظ كردم .
عون مى گويد(3) در مرضى كه به همان مرض سيد فوت شد به عيادتش رفتم عده اى از همسايگانش كه عثمانى مذهب بودند حضور داشتند. سيد
مردى خوش صورت و گشاده پيشانى بود. وقتى من وارد شدم در حال احتضار بود.
در اين موقع نقطه سياهى در پيشانيش هويدا گشت كم كم زياد شد تا تمام صورتش را فرا گرفت . شيعيانى كه حاضر بودند از اين پيش آمد
محزون شدند بر عكس ناصبى ها شادمان گرديده شروع به سرزنش كردند. چيزى نگذشت كه از همان
محل نقطه سياه ، يك روشنى پديد آمد رفته رفته زياد شد و تمام صورت سيد نورانى گشت . زبان او باز شده شروع به لبخند نمود و اين شعر
را در همان حال گفت (4)
|
كذب الزاعمون : ان عليا | |
لن ينجى محبه من هنات | |
قدور بى دخلت جنة عدن | |
و عفى لى الاله عن سيآتى | |
فابشرو اليوم اولياء على | |
و تولوا عليا حتى الممات | |
ثم من بعده تولوا بنيه | |
واحدا بعد واحدا بالصفات |
دروغ گفتند آنهائى كه خيال مى كنند على (عليه السلام ) دوستانش را از گرفتاريها نجات نمى دهد. سوگند به پروردگار
داخل بهشت شدم و بخشيد خداوند گناهان مرا. اينك اى دوستان على شاد باشيد و آن آقا را تا هنگام مرگ دوست بداريد. پس از او فرزندانش را يكايك
با صفاتى كه براى آنها معين شده تشخيص دهيد و نسبت به آن بزرگواران نيز ولايت پيدا كنيد.
همه بايد به اين خانواده متوسل شوند
حضرت امام زين العابدين (عليه السلام ) از پدر خود و آنجناب از على (عليه السلام ) و ايشان از پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم )
نقل كرد كه حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: آدم (عليه السلام ) هنگامى كه مشاهده كرد انوارى از صلب او ساطع و درخشان است
، چون خداوند اشباح ما را از اعلاى عرش به پشت او انتقال داده بود در آن هنگام درخشش انوارى را مشاهده كرد پروردگارا اين نورها چيست ؟ خطاب رسيد
شبحهاى نورى است كه از بهترين مكانهاى عرش به پشت تو انتقام داده ام و لذلك امرت الملائكة بالسجود لك اذ كنت وعاء لتلك الاشباح براى
همين نورها بود كه دستور دادم ملائكه ترا سجده كنند زيرا حامل و ظرف اين اشباح بودى .
عرض كرد خدايا كاش انوار را براى من آشكار مى كردى ؟ خطاب رسيد آدم به بالاى عرش نگاه كن . صورت اشباح انوار ما از پشت آدم بر بالاى
عرش منعكس شد. چشم آدم بر آنها افتاد. سئوال كرد خداوندا اين اشخاص كه نورهاى آنها منعكس شده كيانند؟ خداوند فرمود، آدم اينها اشباح بهترين
مخلوق من و شريفترين مردمند. اين محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) است من محمودم در كارهايم نام او را از نام خود جدا كرده ام . آن ديگرى على است و
من على عظيم اسمش را از اسم خود جدا كرده ام و اين فاطمه است ، من فاطر السموات و الارضم انا فاطم اعدائى من رحمتى يوم القضاء و فاطم
اوليائى مما يبيرهم و يشينهم دشمنان خود را روز قيامت از رحمت خويش قطع مى كنم و دوستانم را از چيزهائى كه باعث هلاكت و عار آنها شود جدا مى
نمايم ، از براى فاطمه نيز اسمى از اسمهاى خود جدا كرده ام .
اين دو حسن و حسين اند، منهم محسن و مجملهم و از من است احسان ، اسم آن دو را نيز از اسم خود جدا كرده ام هولاء خيار خلقى و كرائم بريتى بهم آخذ و
بهم اعطى و بهم اعاقب و بهم اثيب فتوسل بهم الى ياد آدم و اذا دهتك داهية فاجعلهم شفعاؤ ك فانى آليت على نفسى نفسا حقا لااخيب بهم آملا و لا اردلهم
سائلا ايشان بهترين مخلوق من و ارجمندترين خلائقند. ميزان ثواب به اندازه مهر و علاقه به آنهاست و عقاب به اندازه دورى و دشمنى با ايشان
است به واسطه آنها مردم را مورد مؤ اخذه قرار مى دهم و هم به سبب آنها عطا مى نمايم و به واسطه ايشان كيفر مى كنم و پاداش مى دهم .
آدم ! بوسيله ايشان به من متوسل شو، هرگاه ترا گرفتارى پيش آمد كرد آنها را واسطه قرار ده زيرا من سوگند به حق بر خود ياد كرده ام كه
اميدوار به آنها را نااميد نكنم و سوال كننده به وسيله ايشان را رد ننمايم .
آنگاه كه از آدم ترك اولى صادر شد و مورد عتاب قرار گرفت خداى را به همان اسماء خواند. خداوند او را بخشيد.
مفضل گفت از حضرت صادق (عليه السلام ) سوال كردم تفسير اين آيه چيست و اذا ابتلى ابراهيم ربه بكلمات الايه فرمود: اين كلمات همان
كلماتى بود كه آدم تلقى كرد و خداى را به آنها خواند تا از او گذشت و او اين چنين بر زبان جارى كرد يا رب اساءلك بحق محمد و على و فاطمة
و الحسن و الحسين الاتبت على خدايا به حق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) ترا سوگند مى دهم كه از من درگذرى خداوند او را
بخشيد او بخشاينده و مهربان است .
مفضل مى گويد عرض كردم يابن رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) پس در اين آيه كه مى فرمايد (فاتمهن ) منظور چيست ؟ فرمود:
يعنى خداوند آن كلمات را تمام و تكميل كرد تا حضرت مهدى عجل الله له الفرج دوازده امام كه نه نفر آنها از اولاد حسين بن على (عليهم السلام )
هستند.(5)
|
گر منظر افلاك بود منزل تو | |
وز كوثر اگر سرشته باشد
گل تو | |
چون مهر على نباشد اندر دل تو | |
مسكين تو و سعيهاى بى حاصل تو |
با دوستان خود چگونه رفتار مى كنند
صفوان بين يحيى مى گويد: عبدى (6) نقل كرد كه زنم به من گفت مدت مديدى است حضرت صادق (عليه السلام ) را زيارت نكرده ايم ، خوب است
به حج برويم و در ضمن خدمت آنجناب رسيده تجديد عهدى بنمائيم . گفتم خدا شاهد است كه چيزى ندارم تا بتوانم به وسيله آن مخارج را تاءمين
نمايم . گفت من مقدارى لباس و زيور دارم همانها را به فروش و زاد راه قرار داده . همين كار را كردم .
همين كه نزديك مدينه رسيديم زنم مريض شد. به طورى مرضش شدت يافت كه مشرف به مرگ گرديد. وارد مدينه شديم ؛ او را در
منزل به حال احتضار گذاشتم با اينكه نااميد از بهبوديش بودم خدمت حضرت صادق (عليه السلام ) رسيدم . وقتى شرفياب شدم ديدم آن جناب دو
جامه سرخ رنگ پوشيده است . سلام كردم . جواب داد. از زنم سوال كرد. جريان را به عرضش رساندم و اضافه كردم كه در موقع آمدن خدمت شما از
زندگى او نااميد بودم .
آنجناب سر به زير انداخته كمى تاءمل كرد. آنگاه سربرداشت فرموده به واسطه بيمارى زنت محزونى ؟ عرض كردم آرى . فرمود غمگين مباش
خوب مى شود من از خدا خواستم او را شفا دهد. اينك مراجعت كن خواهى ديد كنيز به او شكر طبرزد مى دهد. با عجله برگشتم ديدم به هوش آمده و نشسته
است . كنيز مشغول شكر دادن به او است پرسيدم حالت چطور است . گفت خدا مرا سلامتى بخشيد اشتها به اين شكر پيدا كردم .
گفتم وقتى از پيش تو رفتم ماءيوس بودم . حضرت صادق (عليه السلام ) از تو پرسيد حالت را شرح دادم . فرمود خوب مى شود برگرد خواهى
ديد شكر مى خورد. گفت وقتى تو رفتى من جان مى دادم ناگاه ديدم مردى كه دو جامه سرخ رنگ پوشيده بود وارد شد، به من گفت حالت چطور است .
گفتم مرده اى هستم هم اكنون ملك الموت براى قبض روحم آمده . آن مرد رو به ملك الموت نموده به او فرمود ملك الموت ! عرض كرد لبيك ايهاالامام .
فرمود مگر تو ماءمور نيستى كه از ما اطاعت كنى و حرف ما را بشنوى ؟ عرض كرد آرى .
فرمود؛ من امر مى كنم كه اجل او را تا بيست سال ديگر به تاءخير اندازى . ملك الموت عرض كرد به ديده منت مطيع فرمان شمايم . آن مرد با ملك
الموت بيرون شد من به هوش آمد.(7)
نتيجه ارتباط و توسل به اين خانواده (عليهم السلام )
داود رقى گفت دو برادرم به عنوان زيارت بيرون شدند، در بين راه يكى از آنها بسيار تشنه شد به طورى كه نتوانست بر روى الاغ خود را
نگهدارد از مال سوارى بر زمين افتاد. برادر ديگر درباره او حيران گرديد كه چاره بينديشد. بالاخره به نماز ايستاد و خدا را به محمد و على و
ائمه (عليهم السلام ) قسم داد و به وجاهت و آبروى آنها درخواست كرد كه برادرش از تشنگى نجات دهد. يكايك ائمه (عليهم السلام ) را نام برد تا
به حضرت صادق (عليه السلام ) رسيد، آنجناب را پيوسته مى خواند و به او پناه مى برد. در اين هنگام مردى را مشاهده كرد كه پيش آمده از حالش
جويا شد. جريان تشنگى برادر خود را برايش شرح داد. آن مرد چوبى بدست او داده گفت اين چوب را بين دو لب برادرت بگذار. همين كه چوب را
گذارد چيزى نگذشت كه چشمهايش باز شد از جا حركت كرده و نشست و اثرى از تشنگى در او نبود.
با يكديگر به راه افتادند زيارتى را كه قصد داشتند انجام دادند. در مراجعت وقتى به كوفه رسيدند آن برادرى كه
متوسل شده و دعا مى كرد به مدينه رفت . خدمت حضرت صادق (عليه السلام ) رسيد. پس از شرفياب شدن حضرت فرمود بنشين
حال برادرت چطور است ، چوب را چه كردى ؟
عرض كرد وقتى برادرم به آن حال در آمد من سخت اندوهگين شدم همين كه از تشنگى نجات يافت و زندگى از سرگرفت از خوشحالى چوب را
فراموش كردم .
فرمود: وقتى تو از گرفتارى برادرت غمناك شدى خضر پيش من آمد. آن چوب كه قطعه اى از شجره طوبى بود به وسيله او فرستادم . غلامى را
صدا زده فرمود آن كيسه چرمى را بياور. غلام آورد. حضرت آن را گشوده عينا همان چوب را بيرون آورد و به من نشان داد و دو مرتبه در ميان كيسه
گذارد.(8)
شرط نگهدارى ولايت ائمه (عليهم السلام ) دقيق است
امام زين العابدين (عليه السلام ) فرمود: هنگامى كه جنازه براء بن معرور را آوردند تا حضرت
رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) بر او نماز بخواند. فرمود على بن ابيطالب (عليه السلام ) كجاست ؟ عرض كردند براى انجام درخواست
يكى از مسلمين به قبا رفته ، فرمود: خداوند مرا امر كرده كه نماز خواندن بر جنازه براء را تاءخير بيندازم تا على (عليه السلام ) بيايد و از
سخنى كه براء در حضور پيغمبر خدا به او گفته در گذرد و او را ببخشد و مرگ با، سم را خداوند كفاره همان سخن قرار دهد.
عرض كردند براء مردى شوخ بود، آن سخن را از روى مزاح گفت نه جدا تا خداوند بر گفته اش او را مواخذه نمايد.
فرمود اگر جدى گفته بود خداوند تمام اعمالش را تباه مى كرد اگر چه به مقدار فاصله بين زمين و عرش طلا و نقره صدقه داده باشد ولى چون
مردى شوخ بود و آن سخن را به شوخى گفت من ميل دارم همه بدانيد كه على (عليه السلام ) از او در خشم نيست و در حضور شما دو مرتبه او را
حلال نمايد و از برايش طلب آمرزش كند تا باعث قرب و بلندى درجه او در نزد خدا گردد.(9)
چيزى نگذشت على (عليه السلام ) حاضر شد. جنازه براء را در پيش گرفته گفت خدا رحمتت كند براء! مردى بسيار با نماز و پيوسته روزه بودى
و در راه خدا از دنيا رفتى . پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود اگر شخصى از مرده گان شما از پيغمبر (صلى الله عليه و آله و
سلم ) بى نياز باشد همانا آن مرد براء بن معرور است كه به واسطه دعاى على (عليه السلام ) از نماز پيغمبر بى نياز است از جاى حركت نموده بر
او نماز خواند و دفنش كرد.
وقتى براى تعزيه نشست رو به بستگان براء نموده و فرمود: شما اى بستگان براء به تهنيت سزاوارتريد تا تسليت زيرا روح او كه به
آسمانها صعود كرد از آسمان اول تا هفتم و از حجب تا كرسى و عرش برايش قبه هائى افراشتند. آنگاه به سوى بهشت رفت ، تمام خزان بهشت او
را استقبال نمودند و همه حوريه ها او را مشاهده كردند همگى گفتند طوباك طوباك يا روح البراء! انتظر عليك
رسول الله عليا صلوات الله عليهما و آلهما الكرام حتى ترحم عليك و استغفرلك .
خوشا به حالت ، خوشا به حالت ، روح براء! پيغمبر انتظار كشيد تا على (عليه السلام ) بيايد و برايت طلب آمرزش و رحمت كند. حاملين عرش
پروردگار به ما از طرف خداوند خبر دادند كه فرمود اى بنده اى كه در راه من جان دادى هر آينه اگر گناهانت به اندازه ريگها و شنها و دانه هاى
باران و برگ درختان و به عدد مويهاى حيوانات و چشم برهم زدن و نفسها و حركات و سكنات آنها مى بود، به واسطه دعاى على بن ابيطالب (عليه
السلام ) بخشيده مى شد.
قال رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) فتعرضوا عبادالله لدعاء على لكم و لا نتعرضوا لدعاء عليكم فان من دعا عليه اهلكه الله و لو
كانت حسناته بعدد ما خلق الله كما ان من دعا له اسعده الله و لو كانت سيئاته بعدد ما خلق الله .
پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: بندگان خدا! خويشتن را در معرض دعاى على (عليه السلام ) قرار دهيد مباد مورد نفرين او واقع
شويد زيرا، بر هر كه نفرين كند خداوند او را هلاك خواهد نمود اگر چه كارهاى نيكش برابر با شماره تمام مخلوقات كند همانطور كه براى هر كس
دعا كند سعادتمند مى شود اگر چه گناهانش به اندازه تمام مخلوقات باشد.(10)
محبت با اين خاندان چه مى كند؟
حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: مردى روغن فروش علاقه و محبت شديدى نسبت به پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) داشت . هرگاه مى
خواست در پى كار خود برود تا يكبار پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) را نمى ديد نمى رفت .
حضرت رسول (صلى الله عليه و آله و سلم ) توجه به اين قسمت داشت .
هر وقت مى آمد آنجناب از جاى حركت مى كرد تا آن مرد او را ببيند.
روزى خدمت پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسيد. حضرت از جا حركت كرد. آن مرد نگاهى كرده رفت و چيزى نگذشت كه دو مرتبه مراجعت نمود.
آنجناب وقتى او را مشاهده كرد كه بازگشته فرمود بنشين . نشست . فرمود چه شد امروز كارى كردى كه سابقه نداشت (براى مرتبه دوم بازگشتى
.) عرض كرد به آن خدائى كه شما را به حق مبعوث نموده وقتى رفتم در بين راه خطورى در قلبم پيدا شد كه نتوانستم بر سر كار خود بروم به
طورى كه مجبور به بازگشت شدم . پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) برايش دعا كرد.
چند روزى از اين جريان گذشت . حضرت در آن مدت او را نديد چون ديده نمى شد از حالش
سوال نمود. گفتند ما نيز چند روز است او را نديده ايم . پيغمبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) با عده اى از اصحاب به طرف بازار روغن فروشان
رفت . كسى در دكان او نيافت . از همسايگان حالش را پرسيد عرض كردند يا
رسول الله آن مرد از دنيا رفت در بين ما مردى امين و راستگو بود. فقط يك خصلت بد داشت . فرمود چه خصلت . گفتند تعقيب از زنان مى كرد.
فقال
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) رحمه الله و الله لقد كان يحبنى حبا لو كان نخاسا لغفرالله له فرمود خدا رحمتش كند به خدا قسم
آنچنان مرا دوست داشت كه اگر بنده فروش ((كسى كه مردمان آزاد را به عنوان بردگى و بندگى بفروشد)) بود خداوند او را مى بخشيد.(11)
|