next page

fehrest page

back page

ملاقات و مذاكرات علما با پاكروان و تهديد و پرخاش آقاى علوى به پاكروان
آقاى ميلانى در باغى در خيابان اميريه سكونت داشتند به پسرشان گفتند به پاكروان رئيس ساواك وقت تلفن بزنيد و پيغام بدهيد كه من مى خواهم با او صحبت كنم ...
پاكروان گفت : من فلان روز، يك روزى را معين كرده بود مى آيم آقاى ميلانى به من گفتند شما هم در آن ساعت تشريف بياوريد. من گفتم : در آن روز و همان ساعت آقاى خوانسارى وعده كرده اند به منزل من بيايند فرمودند تلفن مى كنم ايشان هم در اين مجلس ما شركت كنند و چون روز موعود رسيد آقاى خوانسارى با آقاى رسولى آمدند و آقاى آملى و آقاى علوى داماد آقاى بروجردى و آقاى شريعتمدارى و آقاى جزائرى در منزل آقاى ميلانى نشسته بوديم كه پاكروان وارد شد و رفت در صدر مجلس نشست و در بين آقاى ميلانى و آقاى شريعتمدارى و با تبخير و تندى رو به آقايان كرده گفت : چرا به تهران آمديد چرا بر نمى گرديد برويد از تهران بيرونت اينجا حكومت نظامى است و اجتماعات در حكومت نظامى ممنوع است شما بايد به منزلهايتان برگرديد و اگر برنگشتيد حكومت نظامى به وظيفه اش ‍ عمل خواهد كرد آنها سكونت كردند آقاى شريعتمدارى آهسته به آقاى ميلانى گفت : صحبت كنيد ايشان صحبت نكردند ناگهان آقاى علوى داماد مرحوم آقاى بروجردى با كمال شدت و عصبانيت به پاكروان حمله كرد و گفت : اين چه اوضاعى است درست كرده ايد چه مى خواهيد بكنيد شما هرگز قادر نيستيد آيت الله خمينى را تبعيد كنيد و به جائى بفرستيد، اين امر براى شما از محالات است دست از كارهاى زشتتان برداريد و و...پس از او آقاى جزايرى هم با تندى و با كمال شدت با پاكروان صحبت كرد، پاكروان برخاست و رفت طولى نكشيد كه دستور استخلاص امام و آقاى قمى و آقاى محلاتى صادر شد آن دو آقا آزاد شدند و بنا بود امام را آزاد كنند. ما به امام اطلاع داديم كه بنا است شما را آزاد كنند طولى نكشيد كه امام را نيز آزاد كردند و به منزل نجاتى در داوديه فرستادند و ما هم به آنجا روانه شديم وقتى وارد شديم ديديم امام در آنجا نشسته و عده اى از علما منجمله آقاى فلسفى و آقاى قمى و آقاى محلاتى هم در خدمت امام بودند قرار شد امام از آن منزل بيرون بروند و منزلى در قيطريه تهيه كنند. آقاى حاج روغنى تقاضا كردند كه امام منزل ايشان بروند و امام نيز قبول كردند و به آنجا منتقل شدند تاريخ انتقال امام از زندان به منزل نجاتى يعنى روز آزادى امام از زندان 12 ربيع الاول 1382 قمرى و يازدهم مرداد 1342 شمسى بود (326)

جديت آيت الله ميلانى در راه مبارزه
پس از قيام 15 خرداد و دستگيرى و زندانى شدن حضرت امام (قدس ‍ سره ) چون رژيم منحوس پهلوى تهديد كرد كه ((دستگير شدگان در دست ما گرفتارند، دادگاه صحرايى تشكيل مى دهيم و آنها را محاكمه و اعدام مى كنيم )) مرحوم ((آيت الله ميلانى )) براى دفاع از كيان اسلام و مرجعيت شيعه بدون اطلاع قبلى و به طورى كه مقامات محلى خبردار نشوند به وسيله هواپيما عازم تهران مى شوند، اما بعد از پرواز در حالى كه هواپيما به نيمه هاى راه رسيده بود، مزدوران شاه از قضيه با خبر شده و هواپيما را به مشهد برمى گردانند.
بار ديگر آن مرحوم از راه زمينى و بدون اطلاع مامورين ، خود را به تهران رسانده و تلگرافى خدمت امام (ره ) مرقوم مى دارند كه در آن ضمن اظهار تاثر از دستگيرى امام ، مفاسد حكونت را بر مى شمارند (327)

سخنرانى شديد امام بر عليه ((كاپيتولاسيون )) و تبعيد او به تركيه
امام پس از آزادى از زندان و آمدن به قم لحظه اى از فعاليت و خدمت و اقداماتش بر عليه اوضاع دست بردار نبودند زيرا منظور از اين رو امام مسائل را دنبال مى كرد تا اينكه دولت دست به اقدام ديگرى زد و آن تبعيد امام بود به تركيه و جربان از اين قرار بود كه در سال 1343 لايحه مصونيت آمريكائيها تحت عنوان ((كاپيتولاسيون )) در دولت محرمانه تصويب مى شد من اطلاع پيدا كردم لذا آقاى حاج شيخ على سهرابى ريحانى خمينى را خدمت امام فرستاد م و به ايشان نوشتم كه اين قانون و به ايشان نوشتم كه اين قانون را مى خواهند محرمانه تصويب نمايند ايشان در جواب نامه دوم من نوشتند كه متن لايحه را پيدا كرده ام و ديگر نمى گذارم اين قضيه به طور محرمانه تصويب شود و بدين سان در روز چهارم آبان كه مصادف بود با 20 جمادى الثانى 1348 روز ولادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها (كه همين روز سالروز تولد خود ايشان هم هست ) با نگرانى و تاثر شديد نطق مفصلى را ايراد كردند و مردم را از جريان ((كاپيتولاسيون )) مطلع نمودند و مطالب را خيلى روشن و هم شديد و غليظ بيان كردند و نوار سخنرانى ضبط شد و در تمام ايران منتشر گرديد.
چند روز بعد كه مصادف با 13 آبان 43 بود شب هنگام مامورين رژيم منزل را محاصره كرده و ايشان را دستگير نموده و به تهران بردند و اول طلوع آفتاب 13 آبان ايشان را با سرهنگ افضلى كه مامور ساواك بود به تركيه تبعيد كردند، راديو خبر تبعيد آقا را منتشر كرد در روزنامه ها و جرايد نيز نوشتند، مردم بازارها و مساجد را تعطيل كردند ولى در خيابانها اجتماع نكردند كه منجر به كشتار و قتل عام گردد همان طورى كه در 15 خرداد رخ داد، دولت كه سخت عصبانى شده بود مامورين را واداشت مغازه هاى معروف تجار را مهر و موم كنند و جلوى دكانها را تيغه بكشند و شنيده شد كه از پشت بامها داخل مغازه ها رخنه كرده و اموال مؤمنين را غارت كرده بودند. همان روز تبعيد امام پسر بزرگ ايشان ، مرحوم حاج آقا مصطفى بر حسب تقاضاى بعضى از آقايان به منزل آيت الله مرعشى نجفى رفتند كه با ايشان صحبت كنند در منزل ايشان بودند كه كماندوها ريختند از ديوار منزل وارد شدند و حاج آقا مصطفى را دستگير كرده و به شهربانى قم منتقل و از آنجا به زندان قزل قلعه تهران روانه نمودند. ايشان 75 روز در زندان بودند و پس از آن در 24 شعبان 1384 مصادف با 8 دى 1343 از زندان آزاد شدند ولى به او گفتند: شما لازم است به تركيه برويد و با پدرتان ملاقات كنيد و مقصودشان اين بود كه حاج آقامصطفى در ايران نباشد و به بهانه ملاقات با پدر او را هم تبعيد كردند...

توطئه انتقال امام از تركيه به نجف
از جمله افرادى كه اجازه ملاقات با امام را در تركيه پيدا كردند دو نفر از آقايان كرمانشاهى بود كه يكى آقاى جليلى بوده و در خدمت آقاى شريعتمدارى فعاليت مى كرد و ديگرى هم جليل جليلى بود كه در كرمانشاه سكونت داشت ضمنا در آن روزها تلگرافهاى زيادى از تمام ولايات و كشورها، از ايران و عراق و اروپا وو....به سفارت تركيه در تهران به مقامات تركيه مخابره مى شد كه اعتراض به تبعيد امام مى كردند و خواستار آزادى بى قيد و شرط امام بودند. من شنيدم كه آقاى جليلى كرمانشاهى كه در خدمت آقاى شريعتمدارى بود به دولت اطلاع مى دهد كه صلاح نيست امام در تركيه باشند ما هم صلاحمان نيست كه ايشان را در تركيه نگهداريم و بايد فكرى كرد و بايد فكرى كرد و بايد ايشان را برگرداند آنها هم برگشتن امام را به ايران صلاح نمى دانستند و پس از مذاكراتى كه داشتند و با پيراسته خيلى اعتماد داشت پيراسته صلاح را در اين ديد كه آقا را به نجف تبعيد كنند و به شاه مى گويد اگر ايشان به نجف بيايد در دهان شير مى افتند چون اينجا آقاى حكيم وجود دارد و ايشان به اندازه يك طلبه بيشتر نمى تواند كارى كند و لذا آنها هم خوشحال شدند و دستور دادند كه امام را با حاج آقا مصطفى سوار هواپيما كرده به بغداد ببرند، رسيدن امام و حاج آقا مصطفى به بغداد همان و رفتن به كاظمين همان و استقبال فوق العاده علما و مردم آن كشور همان و بعد هم كه به نجف اشرف مشرف شدند درس خارج و فعاليتهاى سياسى را از همانجا ادامه دادند و برنامه ها به خوبى پيش ‍ مى رفت و بعد هم شاه شديدا اعتراض كرد به پيراسته كه دهان شير چه شد و كجا رفت ، و از آنجا ديگر آقايان همه در جريان هستند كه رژيم بعث عراق امام را تحت نظر قرار داده بود و مراقبشان بودند و امام گفتند: بايد برويم موافقت كردند، كويت راه نداد و ايشان فرانسه رفتند و از آنجا هم با عزت و احترام و با پيروزى به ايران بازگشتند و جرايانات بعدى را مفصلا در كتابها نوشتند و مردم مطلع شدند. (328)

آيه اى در فضيلت ايرانيان و جهاد و استقامت آنان در راه دين
((يا ايها الذين من يرتد منكم عن دينه فسوف باتى الله بقوم يحبهم و يحبونه اذله على المومنين اعزه الكافرين يجاهدون فى سبيل الله و لا يخافون لوله لائهم ذلك فضل الله يوتيه من يشاء و الله و اسمع عليم ))
يعنى اى كسانى كه ايمان آورديد اگر كسى از شما از دين خود برگردد و مرتد شود هيچ ضررى به خدا نمى رساند چون به زودى خداوند گروهى برانگيزاند كه آنها را دوست دارد و آنها نيز خدا را دوست دارند، و ديگر اينكه ايشان در مقابل مؤمنين متواضع و مهربانند و در مقابل كافران سرافراز و مقتدر. (مانند على بن ابى طالب و شيعيان باوفايش ) چنانچه ايرانيان با تلاشها و استقامت و فداكارى براى پيشرفت اهداف مقدس اسلام اين حقيقت را ثابت كردند و پيامبر عظيم الشان اسلام از آن پيشگوئى فرموده و چنين بيان كردند:
((لو كان الدين معلقا بالثريا لتناوله رجال من ابناء الفارس ))
يعنى اگر دين به ستاره ثريا بسته شود و در آسمانها قرار گيرد مردانى از فارس آن را در اختيار خواهند گرفت .
و در روايت ديگر آمده است :
((لو كان كعلقا بالثريا لتناوله رجال من ابناء الفارس )) (329)
مفسرين مى گويند هنگامى كه اين آيه نازل شد و از پيامبر اكرم درباره اين آيه سوال شد حضرت دست خود را بر شانه سلمان (ره ) گذاشت و فرمود منظور از آن جمعيت و گروه سلمان و ياران و هموطنان او هستند سپس ‍ فرمود: لو كان الدين الخ (330)

برخورد علما با مخالفين ستمگر سيد على واعظ قائينى و مبارزه او با تيغ زبان درترويج مذهب
سيد على فرزند سيد عابد قائينى حافظ قرآن ، سخنور دوران دانشمند عارف شاعرى عاقل از رجال معدود فرهنگ و ادب و در علوم دينى استاد ماهر و مسلمى بود...در سال 903 قمرى به امر سلطان حسين ميرزاى بايقرا در شهر هرات به منبر رفت و نام مبارك على - عليه السلام - را بر زبان آورد و به شهامت تمام خطبه اى به نام نامى آن مولاى بر حق و پيشواى مؤمنان قرائت كرد به دنبال اين امر جمعى از جهال و گمراهان تيره بخت بر سرسيد هجوم آوردند و به وى اهانت نمودند ولى او مردى بود كه در سراسر عمر با عزت و بركت خود آنى از اين شعار دست برنداشت و هر آن در عقيده خويش راسخ ‌تر مى گرديد.
ايشان با بيان زيبا و دلنشين خود بيش از پانصد هزار نفر را به راه راست هدايت و به طريقه اثنى عشريه وارد كرد. او در ضمن قصيده اى به اين معنى اشاذه نموده مى گويد:
روح تو آگه است كه پانصد هزار كس
آورده ام به راه حسينى و جعفرى
بيان سيد نشانده تبليغ و زمينه سازى قبلى براى رسميت دادن به مذهب شيعه در ايران است . وى قصيده زيبائى شامل 58 بيت در وصف حضرت رسول و على و ساير امامان شيعه سروده كه ابياتى از آن نقل مى گردد.
خاصگان عالم دوش محضر كرده اند
خلوت دل را به نور حق منور كرده اند
شد سمند فكر در يك خيز بر هفت آسمان
ديد هر نقشى كه اندر هفت منظر كرده اند
يازده معصوم را دانم امام از بعد شاه
لشگر اسلام و ديلم كافرم گر كرده اند
مايه ام در چاز سوى هر دو عالم حب اوست
باب و اجدادم در اين بازار متجر كرده اند
فوت او قبل از 950 قمرى در شهر نيشابور اتفاق افتاده است (331)

عبدالجليل قائينى ميخانه ها را از بين برد
در حكومت شاهرخ ميرزا با تلاش و قاطعيت دانشمند نيك سيرت مولانا عبدالجليل قائينى كه به اتفاق سيد مرتضى صحاف در شهر هرات متقصدى منصب احتساب بود رسم باده گسارى از ميان رفت تنها در كاخ شاهزادگان و امير مانده بود كه در سال 844 قمرى به عرض ملوكانه رسانيدند كه فقط مستى در چهره شاهزادگان يافت مى شود بخصوص ‍ شاهزاده ميرزا محمد جوكى و ميرزا علاءالدوله ، سلطان شاهرخ پس از استماع اين گزارش به اتفاق اين دو نفر عالم والا مقام و مامورين خود قدم به اندرون كاخها و منازل شاهزادگان نهاد سلطان فرمان داد عبدالجليل و مرتضى صحاف به همراه مامورين خمهاى شراب را در هم شكستند و از بين بردند (332)

ميرزا به شاه گفت : اينجا جاى گله نيست
وقتى ناصر الدين شاه به نجف آمد، همه علماى نجف با او ديدار كردند به جز ميرزاى شيرازى (قدس سره ) كه هر چه به وى اصرار كردند نپذيرفت تا اينكه بنا شد ميرزا به حرم مشرف شود و ناصر الدين شاه هم براى ديدار ميرزا به حرم رفته و مشغول نماز و عبادت و قرائت قرآن شد، ناصرالدين شاه پس از زيارت نزد ميرزا آمد اما ميرزا كه در حال قرائت قرآن بود توجهى به او نداشت على الظاهر شاه با خواندن شعرى ميرزا را متوجه حضور خود كرد ميرزا قرآن را بوسيد و برخاست و با او مصافحه كرد شاه گفت : از شما گله دارم ، ميرزا گفت : اينجا جاى گله نيست بفرمائيد برويم در رواق گله كنيد.

پاسخ دندان شكن حاج آقا بزرگ تهرانى به نامه تيمور بختيار
رژيم شاه پس از به دام انداختن تيمور بختيار در بيروت تمام نيروى خود را به كار گرفت تا موافقت دولت لبنان را جهت تحويل او به ايران جلب كند، و در برابر بختيار نيز در زندان بيروت به تكاپو افتاد كه از هر راه ممكن خود را از چنگال شاه برهاند و در اين رابطه نامه اى به عالم فقيد مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانى نوشت (و در آن نامه مفصل سعى كرده است كه خود را از كشتن فرزند مرحوم حاج آقا بزرگ تهرانى به نام دكتر محمد رضا در سال 1954 كه به دستور وى واقع شد بى تقصير و بى اطلاع نشان دهد) و پاسخ دندان شكنى دريافت داشت كه خواندنى است .
و آن چنين است : سه شنبه ششم شعبان المعظم 1388 بسم الله الرحمن الرحيم آقاى بختيار، فرماندار نظامى تهران بعد از سقوط مصدق نامه اى كه به تاريخ 18 مهر مرقوم داشته بوديد رسيد در جواب آن بايد عرض كنم كه جناياتى كه در دوره حكومت شما رخ داد منحصر به قتل فرزند من محمدرضا در زير شكنجه نيست بلكه قتل سيد فاضل آقا سيد محمد واحدى ، و جوان ناكام محمود كوچك شوشترى و غير هم جميعا قبل المحاكمه و در حيطه قدرت و زمان حكومت شما رخ داده است ، اگر چنانچه شما واقعا خود را در اين جنايات غير مسئول مى شماريد بايستى اسرار اين حوادث فجيعه را در معرض افكار عمومى قرار دهيد و معونت مظلومين را جبران اعانت ظالم نمائيد شايد از نتيجه من اعان ظالما سلطه الله عليه برهيد وگرنه مجرد انكار را ملت ستمديده ايران از مقام مسئولى چون حاكم نظامى نمى پذيرد و هيچ ظلمى بى مجازات نمى ماند با من پس ‍ از شصت سال خدمت به تاريخ و ادب اين كنند. خاقانى چه خوب گفته است : اين رفت ستم بر ما تا بر خود ستمكاران گوئى چه رسد خذلان .
و البته خداوند غفور الرحيم مى باشد و بندگان بايد به سوى او بشتابند و السلام من اتبع الهدى . الفانى آقا بزرگ تهرانى . (333)

اهانت شهيد ثالث به ميرزا آغاسى در مجلس محمد شاه
يك زمانى حاج ميرزا آغاسى صدر اعظم در صدد تبعيد شهيد ((ثالث )) مرحوم ملا محمد تقى و برادرانش بود، و آنها به زحمت خود را به مجلس محمد شاه مى رسانند اما صدر اعظم پيشخدمتها را وادار مى كند كه به شهيد اشاره نمايند كه زود از مجلس برخيزند، شهيد به شاه مى گويد: ما براى عرض مطلبى شرفياب شده ايم اما پيشخدمت مى خواهد مطلب خود را عرض نكرده برخيزيم .
شاه متاثر شده مطلب را مى پرسد شهيد قصه حضرت يوسف را شرح مى دهد و مى گويد: وقتى يوسف بعد از ظلم و جور برادران به وسيله آنان به غلامى فروخته شد هنگامى كه كاروان از سرمزار مادرش مى گذشت خود را از شتر انداخت بر قبر مارد بگريست و غلام سياهى كه مواظب كاروان بود سر رسيده يوسف را طپانچه زد، ناگهان ابر و باد و طوفان برخاست و دنيا به امر الهى تيره و تار گشت زمين به لرزه آمد، فرشتگان به حضور خداوند عرض نمودند كه : آن همه ظلم و ستم از برادران به يوسف رسيده بى جزا ماند اما از اين يك سيلى دنيائى را مى خواهى برهم زنى ؟ خدا فرمود: آن تعديات از هم اصلان بر يكديگر بود اما اين تعدى از نااصلان است بر اصل دارى اكنون هرچه را شاه بر ما پسندد روا باشد اما خاطر ملوكانه يقين بداند كه تجاوز كسى كه در دين او خلل است بر اهل ديانت مردم ايران را به فغان خواهد آورد.
محمد شاه كه ضعف سلطنت و دولت خود را مى دانست از آن سخت بيمناك شده شهيد و برادرانش را استمالت نموده و با احترام و عزت به قزوين باز گردانيد. (334)

مير حامد حسين علمدار دين در ميدان جهاد با مخالفين
نام اين بزرگوار در اصل سيد مهدى است و كنيه مباركه اش ابوالظفر لكن به نام جدش سيد حامد حسين معروف و مشهور گرديده وجه اين شهرت آن است كه والد ماجدش ((سيد محمد قلى )) در عالم رويا به زيارت جد امجدش سيد حامد حسين رحمه الله عليه مشرف بود چون از آن خواب بيدار شد در همان حال خبر مسرت بخش ولادت اين نور چشم به سمع مباركش رسيد لاجرم به نام جد بزرگوارش او را شهرت بخشيد.
آن بزرگوار در بلده به تاريخ پنجم محرم سال 1246 هجرى متولد شد محل ولادت آن قبله دنيا و دين كه خانه مسكونى والد ماجدش بود اكنون حسنيه معتبر است كه هميشه به مجالس و محل نزول رحمت خواهد ماند.
آغاز تحصيل وى را والد ماجدش به خط خود چنين نوشته : سيد مهدى ابوظفر سيد حامد حسين سلمه الله تعالى به تاريخ هفدهم ربيع الاول سنه 1252 هجرى كه روز ولادت حضرت رسالت است (در هفتمين سال عمرش ) به مكتب نشسته پيش شيخ كرمعلى خواندن را شروع كرده خداى تعالى شانه توفيق تحصيل تمامى علوم متعارفه و خواندن كتب متداوله عطا فرمايد بجاه محمد و آله الاطهار و پس از مدت قليله تعليم آن جناب را والد ماجدش متكفل شد سال يازدهم عمرش بود كه والد ماجدش به رحمت حق پيوست لاجرم براى تكميل تحصيل به ديگران رجوع كرد....بالجمله در مدت چند سال تحصيل علوم را به انجام رسانيدند و به خدمت تصانيف والد ماجد خود پرداخت و اول فتوحات حيدريه را تصحيح و تنقيد نمود. و پس از آن به نصحيح و اشاعه كتاب مستطاب تشييد المطاعن اشتغال فرمود و الحق احسانى عظيم بر مذهب اهل حق به اين خدمت گرانبها بگذاشت و هنوز از اين مطلب فرصت نيافته بود كه از جانب مخالفين كتاب منتهى الكلام ((بر عليه شيعه )) شايع شد كه بعد از شياع آن مخالفين فخرها مى نمودند و مباهات مى كردند مخصوصا خود مولف بالاخوانى و هرزه درائى را از حد گذرانده بود و كسى را از شيعه اگر جمع شوند كتاب مرا جواب نتوانند نوشت لكن اين عالم بزرگوار و علمدار نامدار شيعه بحمدالله تعالى اين مهم را در مدت شش ماه انجام داد و كتاب ((استقصاء الافحام )) را در مورد رد كتاب منتهى الكلام تصنيف نمود و از وقتى كه اين كتاب شايع شد شوكت و غرور مخالفين چنان شكست و خرد شد كه خود مولف آن كتاب سالها در بلاد هند گردش كرد و واليان رياست مخالفين هر چه او را مدد و يارى كردند از عهده جوابش برنيامدند، الحاصل تصنيف استقصاء الافهام را در مبارزه علميه مثل غزوه احزاب تصور بايد كرد: ((كفى الله المومنين القتال )) را شاهد حال بايد دانست .
بعد از تصنيف استقصاء الافحام به سوى تكميل شوارق النصوص توجه نمود و در مدت يسيره مجلدات عديده آن را جمع فرمودند اين كتاب هم از آيات باهره و بينات زاهره فضل و كمال آن جناب است ، پس از آن به تصنيف كتاب عبقات الانوار كه اعظم ادله حقيت مذهب اهل حق و اكبر حجج صدق دين اهل تشيع است عطف عنان فرمودند و تا آخر عمر در تصنيف آن اشتغال داشتند و مجلدات عديده آن را ظاهر ساختند و سفرى به حجاز و عراق كردند و در اين سفرها جميع اوقات خود را مستغرق در جهاد علمى نمودند. در آخر عمر امراضى كه از كثرت زحمت در امور علميه حاصل شده بود درد سينه و قلت اشتها و تحول بدن غلبه نمود با اين حال در كار تاليف كوتاهى نفرمودند و اكثر اوقات مشغول مطالعه بود و در تصنيف و تاليف و مجاهده دينى به حدى انهماك و عشق داشتند كه هرگاه از شدت درد سينه دست راست از كار مى افتاد قلم را بر دست چپ گرفته مى نوشت و هرگاه دست چپ از كار مى افتاد و كار نمى كرد به زبان املاء مى فرمود و هيچ مانعى او را در اين كار منع نمى كرد و هميشه علم نصرت دين را در دست داشتند.
و هر كس كتاب عبقات الانوار اين بزرگوار را ديده مى داند كه در ابواب مذكور در كتاب مسطور از اولين و آخرين بدان منوال سخن نرانده و دليل مويد بودن وى من عند الله ظفر يافتن اوست به صواقع خواجه نصر الله كابلى و از آثار موفق بودن او به دست آوردن قريب سى هزار مجلد كتاب كه در كتابخانه او موجود است در هجدهم ماه صفر 1306 به لقاء الله پيوست رحمه الله تعالى (335)
يك روز جناب مفتى ماب سيد محمد عباس موسوى جزائرى كه استاد آن بزرگوار بود براى عيادت او تشريف آوردند و كتاب ذخيره المال را بطور هديه همراه آورده بودند و چون نشستند مرحوم مير حامد حسين دست استاد را گرفته بر سينه و قلب خود ماليدند و فرمودند: براى من قوتى بهم رسيد و چون كتاب را ديدند فرمودند: والد مغفور من خدمت غفران ماب بودند جناب غفران ماب از راه محبت پنج روپيه عطا فرمودند والد مرحوم دو يا سه روپيه را داد كتابى خريد و بقيه را در صندوقچه گذاشتند از بركات كتاب كتب خانه عظيم الشان كه نظيرش كم خواهد بود موجود است و تا مده العمر هيچگاه صندوقچه هم از درهم و دينار خالى نماند، من هم تاسياللوالد المرحوم يك مرتبه از بابت اجرت كتابت آنچه از جنابعالى مرحمت شده بود تا به حال پيش خود محافظت كرده ام و امروز كتاب هم يافتم . و اين امر از اعلاى كمالات آن علامه فهامه بود.(336)
داستان ديگرى از تلاش و كوشش هاى آن مرحوم از مرحوم آيت الله نجفى مرعشى در جلد سوم همين كتاب صفحه 99 نقل شده كه مناسب اين مقام است طالبين رجوع كنند.

مركب عالم شهيد يا شهيد اندر شهيد
گرچه مقام شهيد بالاترين و ارزنده ترين مقام و منزلت است كه بالاتر از آن را نمى توان تصور كرد با اين حال مركب نوشته علما در زبان معصومين عليهم السلام بر خون پاك شهيدان ترجيح يافته و مداد علما افضل از دماء شهدا قلمداد شده است .
پيامبر اكرم - صلى الله عليه و آله - مى فرمايد:
((يوزن القيامه مداد العلماء و دم الشهدا فيرحج عليهم مداد العلماء على دم الشهداء)) (337)
در روز رستاخيز مركب خامه علما و خون سرخ شهيدان در ترازو گذارده شود و مركب علما بر خون شهدا سنگين تر مى شود. در روايت ديگرى از امام صادق - عليه السلام - روايت شده كه فرمود روز قيامت كه فرا رسد خداوند مردم را در يك صف جمع مى كند آن وقت ترازوها گذارده مى شود، سپس خون شهيدان را با جوهر نوشته عالمان وزن مى كنند و مداد علما بر خون شهيدان ترجيح مى يابد. (338)
شايد دليل برترى همين باشد كه خامه علما رهگشاى شهيدان به سوى شهادت است چنانچه در عصر حاضر خود شاهد بوديم كه اطلاعيه ها و پيامهاى حضرت امام خمينى (قدس سره ) مردم حزب الله را به ميدانهاى نبرد خونين با مزدوران رژيم پهلوى كشاند و همچنين براى نجات مرزهاى وطن اسلاميمان از دست اشرار و متجاوزين چون صدام و ساير خائنين به جبهه هاى جنگ كشانيد و پيروزى را ارمغان آورد. و لذاست كه در خبر آمده است كه :
((اذا جاء لطالب العلم و هو على هذه الحاله مات و هو شهيد))
اگر طالب علمى را در حال طلبگى مرگ فرا رسد شهيد مرده است .
حال اگر همين روحانى كه بيشترين فضيلت را در احاديث به خود اختصاص داده است نه تنها به گشودن راه شهادت بر ديگران اكتفا كند كه خود نيز قباى شهادت در بركند و پيشتاز مجاهدين فى سبيل الله گردد و بلكه به جهت تاليف كتاب و نوشتن مطالب عقيدتى و مبارزاتى مانند شهيدين و قاضى نورالله شوشترى و... به فيض شهادت نائل آيد چه مقامى را براى او مى توان تصور كرد و آيا در توان ما هست كه مقام و منزلت او را عندالله ترسيم نمائيم ؟

دانشمندانى كه خونشان را با مركبشان پيوند دادند
اين آغاز و پايان خونين شب را كه ابوالعلاء معرى پرتوى از رنگ خون على و حسين - عليهماالسلام - دانسته است همواره با خون پاكان و نيكان خونين تر و خونين تر شده است ، گروهى از عالمان ربانى شيعه به مسلخ عشق راه يافته و در آستانه ولاى على قربانى گشته و جان داده اند.
در اين آستانه ابوذرها سر نهاده اند و حجرها و ميثمها و رشيدها و كميل ها و سعيدها و سپس كسانى چون ابن سكيت شهيد اول ، شهيد ثانى و دهها و دهها تن از اين انسانهاى كامل و نمونه هاى والا...جالب توجه است كه بيشتر اينان را نه تنها شهيد كرده اند بلكه بصورتى دردناك و با عذابها و شكنجه هاى بسيار به شهادت رسانده اند و گاه پيكر پاكشان را سوزانيده اند و بدين گونه اين سعادت پيشگان از فنا آباد ناپايدار جهان عاشق وار به ابديت جاويد پيوسته اند چنانچه بدن مبارك قاضى نور الله شوشترى را برهنه كرده زير تازيانه افكندند و چندان تازيانه زدند تا بدن پاره پاره گشت و بنا بر نقل برخى ماخذها سپس آتشى افروختند و آن آتش را در ظرفى نهاده به روى كاسه سر مقدس آن سيد بزرگوار نهاده تا مغز او بجوشيد و به شهادت رسيد. (339)
بنا به نقل علامه امينى نمونه اى از اشعار فارسى آن شهيد چنين است :
عشق تو نهالى است كه خوارى ثمر اوست
من خارى از آن باديه ام كاين شجر اوست
بر مائده عشق اگر روزه گشائى
هشدار كه صد گونه بلا ما حضر اوست
و نيز گفته است :
اى در سر زلف تو صد فتنه بخواب اندر
در عشق تو خواب من نقشى است به آب اندر (340)

خاندان حضرت امام خمينى (قدس سره ) و شهادت والد بزرگوارش
آيت الله حاج سيد مرتضى پسنديده برادر حضرت آيت الله العظمى امام خمينى (قدس سره ) فرموده است : جد اعلاى ما (سيد دين عليشاه ) است كه از سادات كشمير بوده است و كلمه شاه به معنى سيد و آقا مى باشد گويند جزء شخصيتهاى روحانى بوده و شهيد شده است كه علما و مردم كشمير اين مطلب را مى دانند.
فرزند سيد دين عليشاه كه جد من و حضرت امام است ((سيد احمد)) مى باشد كه معروف است به سيد احمد هندى و بين سالهاى 1240 و 1250 هجرى قمرى از كشمير به عتبات (كربلا و نجف ) مى آيند و در نجف اشرف با بعضى از افراد آشنائى پيدا مى كنند كه اتفاقا آنان از اهالى ((فرفاهان كمره )) كه مركزش خمين است بوده اند و در نتيجه ((يوسف خان )) از اعيان دهات خمين اهل ((فرفاهان )) نيم فرسخى خمين بوده است از جد ما دعوت مى كنند كه به خمين بيايند، جد ما سيد احمد دعوت را مى پذيرد و به ايران مى آيد و در خمين اقامت مى گزيند و با خواهر يوسف خان به نام سكينه خانم ازدواج مى كند خداوند از اين زن سه دختر و يك پسر به نام ((سيد مصطفى )) به ايشان عطا مى كند كه پدر ماست و تولدش ‍ در تاريخ طلوع آفتاب پنجشنبه 22 رجب المرجب 1278 قمرى بوده در همين خانه اى كه بعدا من و حضرت امام و ساير متولد شده ايم ، ايشان حدود هشت سال داشته اند كه پدرشان (جد ما) از دنيا مى رود، در آن موقع اموالى كه به پدر ما رسيده در آمدش در سال سى تومان بود پدر ما در مدارس قديم (مكتب خانه ) تحصيل كرده و پس از آن به اصفهان رفته و سپس به نجف اشرف مى روند و در اصفهان با دختر مرحوم آقا ميرزا احمد كه (هاجر خانم ) باشد ازدواج كرده و با آن خانم و دختر كوچكشان (مولود آغا خانم ) به سوى نجف حركت مى كنند و در آن جا به تحصيلات خود ادامه مى دهند، آن طورى كه از اجازه نامه ها و اوراق و كتابهايش معلوم است پدر ما به درجه اجتهاد رسيده و فخر المجتهدين بودند چنانچه در قباله مرقوم شده است و آنچه مسلم است پدر و ما مرحوم آقا مصطفى در سال 1312 تا 1320 قمرى در خمين بوده و نفوذ و قدرت زيادى داشته اند و خدمه و تفنگچى داشته و مشغول اداره امور مردم بوده اند ولى امور شرعى را مرحوم آخوند ملا جواد كه عموى مادر ما بود انجام مى داد.

داستان شهادت آقا سيد مصطفى والد بزرگوار امام خمينى (قدس سره )
پدر ما با شدت جلوى مظالم ظالمان را مى گرفت و شديد العمل بود. در آن ايام خوانين و شاهزادگان مقتدر بودند و در تمام ايران قدرت داشتند، زور مى گفتند حتى به حاكم زور مى گفتند و حاكم هم به مردم زور مى گفت و پدر ما در مقابل اين زور گوئيها و قاتلان و متجاوزان ايستاده بود و نمى گذاشت تعدى بكنند حتى يكبار نوكر پدر ما را كه نامش ((حاج قنبر على )) بود دستگير كرده بودند پدرمان مقاومت كرد و با زور او را خلاص ‍ كرد و سپس بر عليه جانيان اقدام كرد و در نتيجه بر اثر شكايت مردم حشمت الدوله ((بهرام خان )) را گرفت و به زندان افكند و پس از مدتى در زندان فوت شد، پس از آن قضيه خوانين بناى شرارت گذاشتند و پدر ما جلوگيرى مى كرد و چيزى كه تا اندازه اى به آنها جرئت داده بود اين بود كه با ((صدر العلماء)) قوم و خويش بودند....بنابراين آن خوانين كه در راءس ‍ آنها بهرام خان و رضاقلى سلطان و جعفر قلى خان بودند فقط يك نفر مدعى داشتند و او هم پدر ما مرحوم آقا مصطفى بود و مى خواستند او را از بين ببرند و مى دانستند كه اگر او را از ميان بردارند ما نمى توانيم كارى بكنيم زيرا من و آن اخوى ديگرمان بيش از هفت هشت سال نداشتيم و آقاى خمينى هم سه چهار ماهشان بود و از زنها هم كارى ساخته نيست و ساير علما هم محافظه كار و محتاط بودند و مخالفت نمى كردند بنابراين كسى اقدام نمى كرد و آنها با از ميان برداشتن آقا مصطفى مى توانستند به راحتى به مردم تجاوز كنند و زورگوئى نمايند. (341)
سال 1320 قمرى بود عضدالسلطان ، در آن زمان والى سلطان آباد (اراك ) بود كه خمين و خوانسار و نواحى آنها هم جزء حكومت عضد السلطان بود پدر ما براى رساندن اخبار و اوضاع و احوال نابسامان خمين و اطراف عازم ملاقات با عضد السلطان مى شوند عده اى سوار و تفنگدار هم همراه ايشان مى روند، قاتلهاى پدر ما كه عبارت بودند از جعفر قلى خان و رضا قلى سلطان در خمين بودند و به پدر ما اطلاع مى دهند كه ما هم همراه شما مى آئيم و با عضد السلطان ملاقات مى كنيم ، پدر ما به آنها مى گويد: لازم نيست شما بيائيد من براى شما از حكومت شغلى دولتى معين مى كنم ، چون آنها تقاضاى شغل داشتند گويا خانم عباس خان كه دختر صدر العلماء بود به پدر ما اطلاع مى دهند كه نسبت به شما سوء قصد دارند ايشان پاسخ مى دهند: اينها غلط مى كنند سگ كى هستند كه بخواهند اين كار را بكنند ؟
سپس پدر ما با مرحوم صارم لشگر خواهرزاده شان و تفنگچيهاى ديگر مى روند به سوى اراك كه تا اراك دو روز راه بود. در راه يك شبى مى مانند و فردايش كه روز جمعه 12 ذيقعده 1320 قمرى بود به راه خود ادامه مى دهند، همراهان پدر از عقب سر مى آمدند تنها دو نفر همراه ايشان بودند، يكى كربلايى ميرزا آقا پدر دايه امام خمينى و نوكر ديگر كربلايى محمد تقى ، در بين راه مى رسند به آب انبارى كه نزديك دهى بود مى بينيد دو نفر اسب سوار مى آيند وقتى نزديك شدند معلوم شد آنها جعفر قلى خان و رضا قلى سلطان هستند به آنها مى گويد مگر بنا نبود كه شما نيائيد؟ گفتند: ما نمى توانستيم فراق شما را تحمل كنيم و لذا آمديم كه در خدمتتان باشيم و يك قدرى نبات هم همراه خود داشتند و به پدر ما تعارف مى كنند و در اين بين يكى از آنها فورا تفنگ ميرزا آقا (نوكر پدرم ) را از دوشش برمى دارد چون غير از او كسى مسلح نبوده است و بى وقفه به پدر ما حمله مى كنند و تيرى مى زنند كه به قلب مباركش اصابت مى كند و فورا از اسب به زمين مى افتد، در اثر گلوله اى كه به قلب اصابت مى كند قرآنى كه در جيل بغلى شان بود نيز مورد اصابت گلوله قرار گرفته و سوراخ مى شود قاتلين پا به فرار مى گذارند و در مى روند همراهان كه از پشت سر صداى گلوله را مى شنوند فورا خودشان را مى رسانند و جنازه را با خود حمل مى كنند كه به اراك برسانند علماى اراك و جمعيت بسيار براى تشييع جنازه خودشان را مى رسانند و در اراك نزد قبر مرحوم آقا محسن به طور امانت دفن مى كنند تا بعدا جنازه را به نجف اشرف حمل كنند.
شهيد سيد مصطفى در حين شهادت چهل و دو سال داشت . در هر حال تعطيل عمومى اعلام شده و مجالس ترحيم در اراك و تهران برگزار مى شود. و نجم الواعظين كه واعظ معروف بود در تهران بالاى منبر جريان را به اطلاع مردم مى رساند. در اصفهان و خمين و گلپايگان نيز مجالس ترحيم برپا مى شود.
من يادم مى آيد كه هفت هشت ساله بودم مى ديدم جمعيت زياد سينه زن و دسته هاى مختلف وارد مى شوند و مى آيند و مى روند، مردم به قدرى عصبانى بودند كه منزل قاتلين را آتش زدند و من خودم از برج عمارت شاهد بودم كه عمارتشان آتش گرفت ، شرح جريان شهادت و گرفتارى قاتلين و زندان و قصاص قاتل در دهم ربيع الاول 1323 قمرى در شماره 146 روزنامه ادب به قلم مرحوم مجد الاسلام كرمانى در تهران منتشر گرديد.

دستگيرى و اعدام قاتلين آن مرحوم
دو نفر قاتلين كه جعفر قلى خان و رضا قلى خان باشند بعد از زدن تير فرار مى كنند و مى روند به يكى از دهات اليگودرز و به منزل سعيد خان كه از خوانين آنجا بود پناهنده مى شوند او آنها را نمى پذيرند و گويا به منزل خان بابا خان يا سعيد خان مى روند كه او هم قبول نمى كند و برمى گردند به خوانسار به منزل مجتهد بزرگ آنجا مرحوم حاج ميرزا محمد مهدى خوانسارى كه از علماى با نفوذ بود مى روند آن مرحوم هم نمى پذيرد ناچار برمى گردند و مى روند در دو فرسخى خمين ، قلعه ((بوجان )) و در آن قلعه سنگر مى گيرند و اين قلعه مال خودشان بوده و مالك املاك بوجان بودند در اين بين از اتابك صدر اعظم دستور مى رسد به حشمتيه ده خمين براى ((سردار حشمت )) پسر حشمت الدوله كه : شما برويد و قاتل را دستگير كنيد. سردار حشمت سواران و تفنگچيان را برمى دارد و مى روند به روستاى امامزاده ((بوجان )) نصرت الله ميرزا سردار حشمت در امامزاده بوجان به منزل مرحوم شمس العلما كه از اقوام نزديك مادرى ما بود مى روند و از آنجا مى خواهند به قلعه بروند اين قلعه بزرگ و مفصلى است كه داراى دروازه بزرگ و برجهاى بزرگ زيادى است كه هنوز هم هست وقتى سردار حشمت وارد امامزاده بوجان مى شود، آنها چون در برجهاى قلعه بودند مسلط بودند برامامزاده ، سوارهاى سردار كه مى رسند از آنجا قاتلين تيراندازى مى كنند چند روزى مى گذرد سردار حشمت دستور مى دهد از زير زمين چاه بكنند و از كوره از زير زمين بروند به قلعه و آنها را بگيرند، در اين بين فشنگهاى قاتلين هم تمام مى شود و ديگر نمى توانند تيراندازى مى كنند چند روزى مى گذرد سردار حشمت دستور مى دهد از زير زمين چاه بكنند و از كوره از زير زمين بروند به قلعه و آنها را بگيرند، در اين بين فشنگهاى قاتلين هم تمام مى شود و ديگر نمى توانند تيراندازى كنند ولى چون در قلعه بسته بود قشون سردار حشمت نردبان مى گذارند و از ديوار بالا مى روند و آنها را با خانم يكى از آنها كه در آنجا بوده دستگير مى كنند و دست بسته به تهران مى فرستند و اموالشان را هم مصادره مى كنند و در تهران به زندانى مى اندازند.
رضا قلى خان قبل از دستگيرى فوت مى شود و جعفر قليخان در زندان مى ماند، وزير دربار مظفر الدين شاه كه اهل تبريز بود از طرفداران قاتل مى شود و مى گويد: كه گذشته ها گذشته است و نبايد آن را كشت و دستور مى دهد كه در ماه محرم سال 1322 روز عاشورا دسته جات عزادار ترك بيايند به زندان و او را از زندان نجات بدهند.
ولى اتابك اعظم دستور داد او را به زندان بزرگ ببرند كه ديگر كسى نتواند آنها را آزاد كند و نجات دهد، بعدا بر حسب حكمى كه علماى اراك داده بودند به امام جمعه تهران مرحوم آقا سيد ابوالقاسم و برادرش مرحوم ظهير الاسلام و برادر ديگرش مرحوم سيد محمد، همه براى كشتن قاتل اقدام مى كردند و مجالسى در تهران تشكيل مى شد و موضوع قتل پدر ما طرخ مى شد.
در سنه 1322 من و اخوى كوچكترمان به تهران رفتيم ولى امام با ما نيامد چون آن وقت ايشان دو سال بيشتر نداشت در تهران در محله عباس آباد منزلى را اجاره كرديم و از آنجا براى شكايت نزد درباريها و عين الدوله و سايرين مى رفنيم حتى يكروز هم به منزل امام جمعه مرحوم حاج ميرزا الوالقاسم امام جمعه رفتيم و دكتر امامى معروف پسر امام جمعه هم آنجا بود و در آنجا خيلى صحبت كرديم و مرحوم امام جمعه و برادرهايش با ما بودند و كمك زيادى كردند. نجم الواعظين هم در مجالس عزادارى كه مصادف با ماه محرم و صفر بود از شهادت پدرمان صحبت مى كرد و مردم هم تاييد مى كردند، تنها يك نفر كه وزير دربار بود مخالفت مى كرد و نام او ((امير بهادر جنگ )) بود كه بعدها پسر براردش رابط بين محمد رضا شاه و مرحوم شريعتمدارى بود و او ((بهادرى )) مى گفتند در هر صورت امير بهادر نيز نتوانست كارى از پيش ببرد و موفق نشد كه توطئه اش را عملى كند و قاتل را از زندان نجات دهد.
يك روز من و اخويم و همراهان كه عبارت بودند از عمه و مادر و زن پدر و مرحوم آقا ميرزا سيد محمد كمره اى و نجم الواعظين و حاج شيخ فضل الله رجائى رفتيم به باغ عين الدوله كه باغ بزرگى بود ديديم عين الدوله از اندرون مى آيد و عده زيادى همراهش بودند من رفتم جلوى عين الدوله و طبق دستورى كه به من ياد داده بودند گفتم : اگر شما عادل هستيد ما خودمان ظالميم ، ما خودمان قاتل را مى كشيم ، قاتل را به ما بدهيد، من هفت هشت سال بيشتر نداشتم در هر صورت با مادر و عمه ها جلو رفتيم عين الدوله به نوكرها دستور داد كه برويد عقب تا اين زنها و هشيره ها بيايند و حرفشان را بزنند من هم دامن قبايش را گرفته آن حرفها را كه به من ياد داده بودند گفتم . او پاسخ داد: من قاتل را مى كشم ، مطمئن باشيد ولى شاه قاتل پدر خودش را هم در ماه محرم و صفر نكشته است پس صبر كنيد تا بعد از محرم و صفر من قاتل را مى كشم ، ما قبول نكرديم گفتيم : ما از اين باغ بيرون نمى رويم تا قاتل كشته شود. گفت : من به شما قول مى دهم شما اگر قول مرا قبول مى كرديد مرا با اين پادرد اين قدر سر پا معطل نمى كرديد من قول مى دهم مطمئن باشيد ما گفتيم : ما از اينجا بيرون نمى رويم گفت : بسيار خوب به ظهير الاسلام دستور داد و با دست راستش اشاره كرد به ساختمانى و گفت : آن ساختمان را برايشان مرتب كنيد، و خودش رفت .
ظهير الاسلام آمد ما را قانع كرد به اينكه در آنجا نمانيم . ما هم از باغ بيرون رفتيم و منتظر مانديم . طولى نكشيدكه مظفر الدين شاه دستور داد كه از تبريز پسرش محمد على ميرزا به تهران آمد و عين الدوله به اتفاق شاه به فرهنگ رفتند و به جاى عين الدوله مشير السلطنه كه اخلاقا درويش مسلك و مريد شاه نعمت الله بود قائم مقام شده بود. در ماه ربيع الاول 1323 قمرى به ما اطلاع دادند كه برويم شمس العماره محل سكونت محمد على ميرزا، من و اخوى را بردند پيش او در آنجا ايستاده بود بنا بود قاتل را بياورند و قصاص ‍ كنند قاتل را زنجير به گردن آوردند كه خيلى چاق شده بود و مرتب مى گفت : من گناه ندارم و من قاتل نيستم . ما بلند شديم و آمديم كه با همراه جلاد و مير غضب و قاتل به ميدان توپخانه برويم ولى من و اخوى را نگذاشتند برويم و سايرين رفتند بعد معلوم شد قاتل را بردند در ميدان بهارستان نزديك شهربانى بوده . مير غضب سر قاتل را بريده و به دست گرفته ميرفته و از بازاريها و دكاندارها انعام مى گرفته ، ما پس از اجراى حكم به خمين بازگشتيم .
دولت دستور داده بود اموال قاتل را مصادره كنند ولى مرحوم آقا سيد محمد كمره اى و همشيره و مادر و زن پدر و عمه تقاضا كرده بودند كه املاك آنها را بين وراث تقسيم كنند و از مصادره خارج سازند يعنى از خالصه خارج شود و خارج شد.
روزنامه ادب كه روزنامه اى ادبى سياسى بود و زير نظر اديب الممالك منتشر مى شد در شماره اى كه به تاريخ دهم ربيع الاول 1323 قمرى به چاپ رسيد قضيه شهادت پدرمان را به قلم مرحوم مجدالاسلام كرمانى با عنوان ((روح تدين و جوهر تمدن )) به تفضيل درج كرد. (342)

حضرت امام و علم به رفتنى بى بازگشت
پس از آنكه پزشكان تصميم خود را مبنى بر بسترى شدن حضرت امام خمينى در بيمارستان اعلام كردند، امام به هنگام وداع با اهل منزل خطاب به ايشان گفتند: ((من براى هميشه از پيشتان مى روم و هرگز باز نخواهم گشت )) اهل منزل گفتند: شما باز خواهيد گشت و سلامتى خود را دوباره باز خواهيد گرفت ولى امام دوباره تكرار كردند: ((اما اين باز مى دانم كه بازگشتى در كار نيست )) و سپس حضرت امام خطاب به همسر حاج احمد آقا گفتند: به پدرتان كه فردى بسيار مؤمن و عالم است ، تلفن بزنيد و بگوئيد برايم دعا كند از خداوند بخواهد كه مرا بپذيرد و عاقبت مرا به خير بگرداند.
و هنگامى كه منزل را به طرف بيمارستان ترك مى كردند حاج احمد آقا در كنار در ايستاده بود، حضرت امام در حضور دكترها و پرستارها به ايشان اشاره اى كردند و ايشان نزديك آمدند و حضرت امام گونه حاج سيد احمد آقا را بوسيدند، اين منظره را تا به حال هيچكس مشاده نكرده بود و اين خود گوياى آن بود كه حضرت امام علم داشتند كه ديگر هرگز به منزل باز نخواهند گشت . (343)
روز شنبه آقاى خامنه اى مشرف شدند و گفتند: آقا انشاء الله خداوند به شما سلامتى دهد. امام فرمودند: شما دعا كنيد خداوند عاقبت مرا ختم به خير گرداند، بپذيرد. (344)

next page

fehrest page

back page