188- لعن كنندگان على (ع) بدبختند
در زمان سلطنت امير تيمور گوركان ، جمعى از افراد ماوراءالنهر كه از متعصبان و دشمنان على (ع) بودند، مجلسى
تشكيل داده و صورت مجلسى نوشتند، كه در آن آمده بود، دشمنى و كينه نسبت به على (ع) بر هر فرد مسلمانى واجب است ، هر چند به مقدار جوى ،
كينه داشته باشد، زيرا او به قتل عثمان ، فتوى داده است .
آن نوشته را نزد امير تيمور فرستادند، تا او نيز آن را تاءييد كند، و مانند خلفاى بنى اميه ، دستور دهد كه خطباء و سخنرانان ، بالاى منبرها،
نسبت به ساحت مقدس آن حضرت ، به بدگويى بپردازند.
امير تيمور گفت : چون من مريد پير مرشد، ((شيخ زين الدين نابتادى )) هستم ، اين نوشته را نزد او مى فرستم و او هر چه راءى داد همان را
پيروى مى كنم .
آن نوشته را نزد او فرستاد، او پس از خواندن آن ، اين رباعى را در پشت آن نوشت :
|
گر آن كه بود فوق سماء منزل تو | |
و از كوثر اگر سرشته باشد
گل تو | |
گر مهر على نباشد اندر دل تو | |
مسكين تو و سعى هاى بى
حاصل تو(234) |
189- اهانت به ساحت قدس على (ع)
بنى اميه به قدرى نسبت به على (ع) دشمنى و كينه داشتند، كه در بالاى منبرها، به ساحت قدس او، جسارت كرده و او را سب و لعن مى كردند، و اين
بدعت از ناحيه معاويه شروع شد و تا زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه اموى ) ادامه داشت (يعنى حدود بيش از شصت
سال ).
تا آن جا كه مى نويسند: در زمان خلافت عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) روزى يكى از علماء، در مسجد دمشق ، موعظه مى كرد، ناگهان در وسط گفتارش
، مقدارى از فضايل على (ع) را به زبان آورد.
عبدالملك گفت : ((عجبا هنوز مردم ، على (ع) را فراموش نكرده اند، دستور داد، زبان آن عالم را بريدند)).
شاعر در اين مورد چه زيبا گفته :
|
اعلى المنابر تعلنون بسبّه | |
و بسيفه نصبت لكم اعوادها |
((بر فراز منبرها، آشكارا به على (ع) ناسزا مى گويند، با اين كه چوب هاى اين منبرها، يا شمشير و مجاهدات على (ع) نصب گرديد و درست
شد(235))).
190- دشنام به على (ع) به خاطر عدلش
وليد بن عقبه ، تا آخر عمر، با على (ع) دشمنى كرد، و به آن حضرت ناسزا مى گفت : تا آنجا كه او در بستر مرگ ، به امام حسن (ع) گفت : ((در
پيشگاه خدا از آن چه در رابطه با همه مردم بر گردنم هست ، توبه مى كنم ، جز در مورد پدر تو (على ) كه توبه نمى كنم )).
امام حسن (ع) (در موردى ) به او فرمود: ((تو را از اين كه به على (ع) ناسزا مى گويى ، سرزنش نمى كنم ، چرا كه آن حضرت تو را به خاطر
شرابخوارى ، هشتاد تازيانه زد، و پدرت را به فرمان پيامبر (ص) در جنگ بدر كشت ، و خداوند در آيات متعدد على (ع) را مؤ من ، و تو را فاسق
خواند(236))).
191- صاعقه اى از فرمان خدا
زبير بن عوام پسر عمه رسول خدا (ص) بود زيرا مادرش صفيه دختر عبدالمطلب ، عمه پيامبر (ص) بود، و از طرفى زبير برادرزاده خديجه (س)
بود زيرا ((عوام )) برادر خديجه بود.
زبير بيست فرزند داشت ، معروف ترين و بزرگ ترين آنها عبدالله بن زبير بود كه در
سال 64 هجرى در مكه ادعاى خلافت كرد، سرانجام در سال 73 هجرى در مكه توسط سپاه عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) محاصره شد و به هلاكت
رسيد، او گرچه با بنى اميه دشمن بود و با آن ها مى جنگيد ولى با على (ع) و
آل على (ع) نيز دشمنى مى كرد، تا آن جا كه امام على (ع) او را ((مشئوم )) (بدسرشت ) خواند و فرمود:
ما زال الزبير رجلا منا اهل البيت حتى نشاء ابنه المشئوم ، عبدالله .
((زبير همواره مردى از ما اهل بيت (ع) بود تا آن هنگام كه پسر ناشايسته اش عبدالله ، بزرگ شد(237))).
روزى عبدالله بن زبير سخنرانى مى كرد، در ضمن سخنرانى از امام على (ع) بدگويى نمود، اين خبر به محمد حنفيه يكى از پسران امام على (ع)
رسيد، برخاست و به مجلس سخنرانى او آمد و ديد عبدالله روى كرسى خطابه ايستاده و گرم سخن است .
محمد بن حنفيه با فريادهاى خود، سخنرانى او را به هم زد و خطاب به مردم گفت :
شاهت الوجوه اينتقص على و انتم حضورا...
((زشت باد روى هايتان آيا در اين مجلس از على (ع) بدگويى مى شود و شما حضور داريد و اعتراض نمى كنيد؟)).
على (ع) دست خدا و صاعقه اى از فرمان خدا براى سركوب كافران و منكران بود، او آن ها را به خاطر كفرشان كشت ، دشمنان با او دشمنى كردند و
حسادت ورزيدند و هنوز پسر عمويش رسول خدا (ص) زنده بود، بر ضد او توطئه مى كردند، هنگامى كه
رسول خدا (ص) رحلت كرد، كينه هاى دشمنان آشكار گرديد، بعضى حقش را غصب كردند و بعضى تصميم
قتل او را گرفتند، و بعضى به او ناروا گفتند و نسبت ناروا به او دادند... سوگند به خدا جز كافرى كه ناسزاگويى به
رسول خدا (ص) را دوست مى دارد، به على (ع) ناسزا نمى گويد، آنان كه زمان پيامبر (ص) بوده اند اكنون زنده اند و مى دانند كه پيامبر (ص)
به على (ع) فرمود:
لا يحبك الا مؤ من يبعضك الا منافق .
((تو را جز مؤ من دوست ندارد و جز منافق دشمن ندارد.))
و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون :
((و به زودى آنان كه ستم كردند مى دانند كه بازگشتشان به كجاست ؟)). (شعراء / 227) عبدالله بن زبير كه سخنش قطع شده بود، در اين
جا بار ديگر به ادامه سخن پرداخت و گفت : در چنين مواردى پسران فاطمه بايد سخن بگويند، و دفاع آن ها
مقبول است ولى محمد حنيفه كه از فرزندان فاطمه نيست چه مى گويد؟
محمد حنفيه فرياد زد و گفت : اى پسر ام رومان !، چرا من حق سخن ندارم ، آيا از
نسل فاطمه ها جز يك فاطمه (حضرت زهرا (س)) نيستم ، و افتخار نام حضرت فاطمه زهرا (س) نصيب من نيز هست زيرا او مادر دو برادرم حسن و حسين
(ع) مى باشد، اما ساير فاطمه ها، بدان كه من نواده فاطمه دختر عمران بن عائذ بن مخزوم ، جده
رسول خدا (ص) هستم ، من پسر فاطمه بنت اسد، سرپرست رسول خدا (ص) و قائم مقام مادر
رسول خدا (ص) هستم ، سوگند به خدا اگر حضرت خديجه دختر خويلد نبود، من از بنى اسد بن عبدالعزى (كه اجداد پدرى تو هستند)، كسى را
باقى نمى گذاشتم مگر اين كه استخوانش را خورد مى كردم .
سپس محمد حنفيه برخاست و به عنوان اعتراض مجلس سخنرانى عبدالله بن زبير را ترك كرد(238).
فصل چهارم على (ع) در سوگ فاطمه زهرا (س)
بخش اول غصب فدك
192- على (ع) شاهد غصب فدك
چند روزى از وفات جانسوز خاتم الاءنبياء محمد مصطفى (ص) نگذشته بود (چنان كه مى دانيد ابوبكر با دسيسه هاى عمر) با زور و ظلم و تعدى
جلافت بر تخت خلافت نشست و خود را خليفه پيامبر خواند و مردمان ناآگاه هم از او متابعت كرده و بيعت نمودند و او تصميم گرفت ((فدك )) را
كه ((هبه )) و يا ((ارث )) پيغمبر (ص) بر فاطمه (س) بود به تصرف خود در آورده و با غصب كردن آن
محل معين ، اقتصاد خانه ولايت را به هم زده و خلافت (شوم ) خود را تثبيت كند.
دستور داد ضوابط (زحمتكشان ) آن ملك را اخراج نمايند و اگر نرفتند آنها را كتك بزنند. اين مطلب به سمع مبارك صديقه طاهره فاطمه زهرا (س)
رسيد، آن بانوى مكرمه با حالت عصبانيت پيش ابوبكر آمده و با حجت و دليل با او سخن گفته و بر كار او اعتراض نمود.
در اين جا مكالمات حضرت زهرا (س) با ابوبكر، در آن مجلس اختصارا نقل مى شود: مرحوم شيخ عباس قمى در كتاب بيت الاءحزان مى نويسد:
هنگامى كه فاطمه زهرا (س) از دستور ابوبكر اطلاع يافت كه (ضوابط) او را از فدك خارج كرده اند، نزد ابوبكر رفت و فرمود: چرا مرا از ارث
خود كه رسول خدا (ص) برايم به جا گذاشته است باز مى دارى ؟ و وكيل و نماينده مرا از آن جا (فدك ) خارج نموده اى ؟ با اين كه پدر
بزرگوارم آن ملك را به فرمان خدا براى من قرار داده .
ابوبكر گفت : براى گفته هاى خودت شاهد بياور كه رسول خدا (ص) آن جا را ملك خاص تو قرار داده است ؟
حضرت فاطمه زهرا (س) رفت و ام ايمن را به عنوان شاهد نزد ابوبكر آورد. ام ايمن رو به ابوبكر كرد و گفت : اى پسر ابى قحافه ! گواهى
نمى دهم ، مگر اين كه در مورد اعتبار خودم از زبان رسول خدا (ص) استدلال كنم . تو را به خدا قسم ، آيا پيامبر (ص) درباره من گفته است : ان ام
ايمن امراءة من اهل الجنة ؟؛ كه هر آينه ام ايمن بانويى است از اهل بهشت ؟
ابوبكر گفت : آرى مى دانم كه پيامبر (ص) درباره تو چنين گفته است .
ام ايمن گفت : شهادت و گواهى مى دهم بر اين كه وقتى آيه و آت ذالقربى حقه ؛ اى پيامبر، حق نزديكان خود را بپرداز)) بر
رسول گرامى اسلام (ص) نازل شد، پيامبر خدا به امر و فرمان خدا ((فدك )) را به فاطمه (س) واگذار نمود و آن جا را ملك خاص فاطمه (س
) كرد و همچنين اميرالمؤ منين (ع) بر همين مطلب گواهى داد و براى ابوبكر ثابت شد كه فدك ملك شخصى فاطمه زهرا (س) است و بر همين اساس
نامه اى (قباله اى ) در مورد رد فدك به فاطمه زهرا (س) نوشت و به آن بانوى مكرمه و مجلله داد(239).
193- حادثه كوچه
ابو عبدالله امام صادق (ع) فرمود: چون رسول خدا (ص) رحلت فرمود، و ابوبكر بر تخت خلافت نشست ، كسى به
دنبال وكيل فاطمه (س) فرستاد كه او را بيرون آورد... ابوبكر نوشته اى براى فاطمه (س) در رد فدك نوشت . عمر در راه به او رسيد، گفت :
دختر محمد! اين نوشته كه با خوددارى چيست ؟
گفت : نوشته اى است كه ابوبكر در رد فدك برايم نوشته است .
گفت : آن را به من بده .
فاطمه (س) حاضر نشد، نوشته را به او بدهد. عمر لگدى به او زد. او به پسرى به نام محسن آبستن بود كه او را در اثر همان ضربه سقط
كرد. سپس عمر فاطمه (س) را سيلى زد.
گويى به گوشواره گوش مى نگرم كه شكسته شد.
سپس نوشته را گرفت و پاره كرد. فاطمه (س) به خانه رفت و 75 روز در اثر ضربه عمر بسترى شد. آن گاه رحلت كرد(240).
194- سخنان على (ع) و زهرا (س) پس از خطبه فدكيه
پس از ايراد خطبه فدكيه ، دختر رسول خدا (ص) روانه منزل خويش مى شود.
اميرالمؤ منين (ع) در انتظار است . فاطمه (س) وارد خانه مى شود و خطاب به همسرش مى گويد: اى پسر ابى طالب ! مانند جنينى كه در شكم پرده
نشين است ، پرده به خود پيچيده و خود را در آن نهان كرده اى و مانند شخص متهم در كنج خانه نشسته و خانه نشين شده اى ، تو همانى كه از اين پيش
در كارزار مى تاختى و دلاوران و جنگاوران را به كام مرگ مى انداختى ، اكنون چه شد كه پرهاى مرغان بى
بال و پر بر سرت ريخته و بيچاره ات كرده است .
اينك پسر ((ابى قحافه )) عطيه پدر را از كفم ربود و ذخيره اطفالم را گرفت ، آشكارا با من ستيز مى كند، كار به جايى رسيد كه اين مردم
(فرزندان قيله : انصار) دست يارى از من برداشته اند و قبيله مهاجر رشته پيوند مرا بريدند، جماعت از من چشم پوشيدند، كسى نيست كه او را منع
كرده و از من حمايت و دفاع نمايد، با خشم و غضب رفتم و با ذلت و خوارى برگشتم . تو نيز خود را در تنگناى خوارى انداخته و نيرويت را به كار
نمى برى ، گرگان را از هم مى دريدى ، اينك مگسان تو را از هم مى درند. من از گفتن ، خوددارى نكردم و از در
باطل بيرون نشدم ، ولى نيروى اجراى حكم حق را نداشتم ، اى كاش پيش از اين مى مردم و آن خوارى و بى ارجى را نمى ديدم . عذر خواه من اينك از تو،
خداى من است ، چه تقصير كار در حق من باشى ، و چه حامى من باشى .
آه ! كه من در هر طلوعى شيونى دارم و در هر غروبى شيونى ديگر از تو، پناهگاه من مرد و آن كه بازويم بود سست شد. شكايتم را به سوى پدرم و
دادخواهى را به پروردگارم وا مى گذارم . بار خدايا! نيروى تو از همه افزون است و شمشير عذاب و كيفر تو تيزتر است .
اميرالمؤ منين (ع) لب به سخن گشود و آغاز به سخن كرد(241).
ويل و واى از تو مباد، ويژه دشمنانت باشد، بر من خشم مگير اى دختر برگزيده موجودات و يادگار نبوت ! در كار دين سستى نكردم و از حد
توانايى تخطى ننمودم . اگر تو نظر به روزى دارى ، رزق تو تضمين شده و
كفيل تو تضمين شده است ، و آنچه از براى تو تهيه شده است بهتر از آنچه از تو قطع شده است مى باشد، پس بگو: ((حسبى الله ؛ خدا مرا بس
است )).
فاطمه (س) فرمود: ((حسبى الله )) خدا مرا بسنده كرده است و سكوت فرمود.
195- از مردانتان دلى مالامال از نفرت دارم
زهرا (س) به على (ع) گفت : ابوبكر ((نحله پدرم و دستمايه معيشتى فرزندانم را به زور و ستم ربود)) اما نفرمود: او يا دوستش مرا زد. به
همين گونه هنگامى كه براى زنان مهاجرين و انصار صحبت كرد، كلامش را اينگونه آغاز كرد: ((به خدا سوگند در حالى صبح كردم كه دنيايتان را
رها كردم و از مردانتان دلى مالامال از نفرت دارم ...)) و از چيزى جز غصب فدك و غصب خلافت شكايت نكرد. در حالى كه زدن و سيلى و شكستن
پهلويش و فرو رفتن ميخ در سينه اش . اگر صحيح باشد از غصب فدك عظيم تر است (242).
196- خانه غم و اندوه زهرا (س)
پس از رحلت رسول خدا (ص)، فاطمه زهرا (س) همواره ناراحت و حزن آلود بودند و هيچ كس او را شاد و خندان نديد، آن حضرت مرتب با صداى بلند
مى گريستند، تا اين كه مردم مدينه از صداى گريه او ناراحت شدند.
بزرگان مدينه خدمت اميرالمؤ منين (ع) على (ع) رسيدند و خدمت حضرت عرض كردند: يا اباالحسن گريه زهرا ما را ناراحت مى كند به ايشان بگو
شب ها گريه كند و روزها آرام بگيرد يا شب ها آرام باشد و روزها گريه كند.
اميرمؤ منان سخنان مردم را به فاطمه (س) گفت : فاطمه (س) فرمود: يا على من مدت كوتاهى در ميان اين مردم هستم و در اين مدت آن قدر از فراق
پدر گريه مى كنم تا به او ملحق شوم .
پس از اين سخنان ، على (ع) در قبرستان بقيع براى حضرت زهرا خانه اى ساخت و آن را بيت الاءحزن ناميد، حضرت زهرا (س) هر روز صبح دست امام
حسن و امام حسين (ع) را گرفته به بقيع و بيت الاءحزن رفته و در فراق پدر، پهلوى شكسته ، صورت سيلى خورده و بازوى كبود و محسن سقط
شده اش مى گريست (243).
197- بيت الاءحزن مكان نوحه سرايى فاطمه (س)
فاطمه زهرا (س) در بقيع زير درختچه اى در فراق رسول خدا (ص) نوحه سرايى مى كردند، چون آن درختچه را قطع كردند، على (ع) در خارج
مدينه در بقيع ، خانه اى براى فاطمه زهرا (س) ساخت كه براى نوحه سرايى در آن ماءوا مى گرفت ، اين خانه همان بيت الاءحزن خوانده مى شود.
اين خانه مزار همه نسل هاى امت بود، صبح گاهان حسنين (ع) را پيش روى خود حركت داده و با چشم گريان به بقيع رفته و در بين قبرها تا غروب
گريه مى كرد. شبانگاه اميرالمؤ منين (ع) نزد آن حضرت آمده ايشان را به منزل مى برد(244).
بخش دوم : على (ع) در كنار بستر فاطمه (س)
198- پرستارى از زهرا (س)
هنگامى كه فاطمه (س) در بستر رحلت قرار گرفت و به على (ع) وصيت كرد: جريان زندگى او را مخفى بدارد، و بيمارى شديد او را به هيچ كس
اطلاع ندهد.
امام على (ع) طبق وصيت او عمل كرد.
على (ع) به تنهايى از فاطمه (س) پرستارى مى كرد، و اسماء بنت عميس (كه آن وقت همسر ابوبكر بود) در پنهانى ، على (ع) را در پرستارى
فاطمه (س) كمك مى نمود، تا وصيت زهرا (س) (در مخفى داشتن بيمارى ) حفظ شود. و پيامبر (ص) به اين بيمارى خبر داده بود، چنان كه به ظلم
هايى كه بر او وارد شد. خبر داده بود.
سپس درد شديد بيمارى بر فاطمه (س) چيره شد، خداوند (در عالم معنى ) حضرت مريم (س) را فرستاد تا از فاطمه (س) پرستارى كند و با او
ماءنوس باشد...
199- ملاقات ابوبكر و عمر
ابوبكر و عمر از شدت بيمارى فاطمه (س) آگاه شدند، به عنوان عيادت به در خانه زهرا (س) آمدند، اجازه ورود خواستند، ولى فاطمه (س) اجازه
نداد.
عمر با على (ع) ملاقات كرد و به على (ع) عرض نمود: ((همانا ابوبكر پيرمرد نازك
دل است ، و رفيق غار (صور) پيامبر (ص) و از اصحاب آن حضرت مى باشد، و چندين بار با او به اين جا آمده ايم و اجازه طلبيديم ، ولى فاطمه
(س) اجازه نداده است ، اگر صلاح مى دانى از حضرت زهرا (س) براى ما اجازه بگير، تا بياييم و
احوال او را بپرسيم )).
على (ع) فرمود: بسيار خوب ، بلكه اجازه بگيرم .
آن گاه اميرالمؤ منين (ع) نزد فاطمه (س) آمده و فرمود: اى دختر رسول خدا (ص)، مى دانى كه اين دو نفر چندين بار خواسته اند به حضور شما
برسند، ولى شما آنها را رد كرده اى و به آنها اجازه نداده اى ، آنها از من خواسته اند كه از شما خواهش كنم به آنها اجازه بدهى .
فاطمه (س) فرمود: ((سوگند به خدا به آنها اجازه نمى دهم و با آنها حتى يك كلمه سخن نمى گويم تا پدرم
رسول خدا (ص) را ملاقات كنم ، و آنچه را كه نسبت به من روا داشتند، به
رسول خدا (ص) شكايت نمايم .
على (ع) فرمود: ((من از طرف آنها ضامن شده ام كه از تو اجازه بگيرم )).
فاطمه زهرا (س) به على (ع) عرض كرد:
ان كنت قد ضمنت لهما شيئا فالبيت بيتك و النساء تتبع الرجال لا اءخالف عليك بشى ء فاذن لمن احببت .
((اگر از طرف آنها چيزى را ضامن شده اى ، خانه ، خانه توست و زنان از مردانشان پيروى مى كنند، و من با راءى تو در هيچ چيز مخالفت نمى كنم
، آنچه را دوست دارى اجازه بده )).
على (ع) از خانه بيرون آمد و به ابوبكر و عمر، اجازه داد، آنها وارد خانه شدند، وقتى كه نگاهشان به فاطمه (س) افتاد، سلام كردند.
ولى فاطمه (س) جواب سلام آنها را نداد، و روى خود را از آنها برگردانيد، آنها به روبروى آن حضرت گرديدند، فاطمه (س) باز روى خود را
از آنها برگردانيد، و اين موضوع چند بار تكرار شد، آن گاه به على (ع) عرض كرد: ((روى مرا بپوشان ))، و به بانوانى كه حاضر
بودند فرمود: روى مرا برگردانيد، وقتى كه روى او را برگرداندند، باز آن دو نفر، روبه روى زهرا (س) آمدند، و خواهش كردند كه فاطمه (س)
از آنها راضى گردد، و گذشته ها را ببخشد.
فاطمه (س) فرمود:
((شما را به خدا سوگند مى دهم ، آيا به ياد داريد كه پدرم رسول خدا (ص) درباره موضوعى كه براى على (ع) پيش آمده بود، شما را نيمه شب
به حضور طلبيد؟
آنها گفتند: آرى ، آن شب را به ياد داريم .
فاطمه (س) فرمود: شما را سوگند به خدا مى دهم آيا از پيامبر (ص) شنيديد كه مى فرمود:
فاطمة منى و انا منها، من اذاها فقد آذانى و من آذانى فقد آذى الله ...
فاطمه (س)، پاره تن من است ، و من از او هستم ، كسى كه او را بيازارد، مرا آزرده است ، و كسى كه مرا بيازارد، خدا را آزرده است ، و كسى كه بعد از
رحلت من ، او را بيازارد، مانند آن است كه در حيات من او را آزرده است ، و كسى كه در حيات من او را بيازارد، مانند آن است كه بعد از مرگم او را آزرده
است ))؟
گفتند: آرى شنيده ايم .
فرمود: حمد و سپاس خدا را، سپس متوجه خدا شد و عرض كرد:
((خدايا من تو را گواه مى گيرم ، و اى كسانى كه در اين جا حضور داريد شما نيز گواهى دهيد كه : اين دو نفر هنگام زندگيم ، و وقت مرگم ، به من
آزار رساندند، سوگند به خدا با آنها حتى يك كلمه سخن نمى گويم تا با پروردگارم ملاقات كنم و از ستم هايى كه از ناحيه شما به من رسيده
، به خدا شكايت نمايم )).
و طبق روايت ديگر، فاطمه (س) دست هايش را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : خدايا اين دو، مرا آزردند، شكايت خودم را در مورد آنها به پيشگاه تو
و رسول تو مى آورم ، و سوگند به خدا، هرگز از شما (دو نفر) راضى نمى شوم ، تا با پدرم
رسول خدا (ص) ملاقات نمايم و رفتار شما را به آن حضرت خبر دهم ، تا او بين من و شما داورى كند.
در اين هنگام ابوبكر فرياد زد: واى بر من ، آه از عذاب الهى ...؟ اى كاش مادرم مرا نزاييده بود.
عمر به ابوبكر گفت : از مردم در شگفتم كه چگونه تو را رهبر خود ساختند، تو يك پير فرتوتى هستى كه از خشم يك زنى ، بى تاب مى شود،
و از خشنودى زنى ، شاد مى گردى ، مگر چه خواهد شد اگر كسى زنى را به خشم آورد؟
آن گاه آن دو نفر بر خاستند و رفتند(245).
در اين هنگام فاطمه (س) به على (ع) گفت : آيا آنچه را خواستى به جاى آوردم (اجازه ورود به خانه به آنها دادم ).
على (ع) فرمود: آرى .
فاطمه (س) گفت : اكنون اگر چيزى از تو بخواهم انجام مى دهى ؟
على (ع) فرمود: آرى .
فاطمه (س) فرمود: من تو را به خدا سوگند مى دهم كارى كنى كه آن دو نفر بر جنازه من نماز نخوانند و كنار قبرم توقف ننمايند.
200- آخرين سخنان زهرا (س) به على (ع)
فاطمه (س) در بستر بيمارى بود كه به على (ع) گفت : ابوالحسن ! من از پدرم شنيدم كه مى فرمود: اشك ، خشم خداوند را خاموش مى كند و قبر
باغى از باغهاى بهشت نخواهد بود، مگر هنگامى كه بنده خدا گريه كند و خداوند عزيز جبار مى داند كه من با اين اشك ها از ترس خدا مى گريم .
على (ع) گريست ، فاطمه (س) از اشك هاى آن حضرت گرفته و بر چهره خود كشيده گفت : اى ابوالحسن ! اگر غمگينى در بين امت گريه كند،
خداوند آن امت را مورد بخشايش خود قرار مى دهد. پسر عمويم ! تو غمگين و محزونى و من اشك چشم تو را به صورت مى كشم تا
مشمول رحمت خدا شوم (246).
201- آخرين سخنان على (ع) و فاطمه (س)
حضرت على (ع) از همسرش فاطمه (س) به هنگام رحلتش پرسيد: در اين دستمال بسته چيست ؟ آن را گشود، ديد پارچه اى ابريشمى و سبز است و
در آن پارچه كاغذ سفيدى است كه بر روى آن چيزهايى نوشته شده و نور از آن مى درخشد، فرمود: اى ابوالحسن ! هنگامى كه پدرم مرا به همسرى
تو درآورد، در شب عروسى دو پيراهن داشتم ؛ يكى نو و ديگرى كهنه و وصله دار، سر نماز بودم ، كه كسى در زد و سائلى از پشت در مى گفت : اى
خاندان نبوت و معدن خير و جوانمردى ! مردم عادت دارند كه براى خوردن به
منازل عروسى بروند، چون براى عموم مردم غذا آماده است . اگر شما پيراهن كهنه اى داريد، من نيازمند آن مى باشم ؛ زيرا مردى فقيرم . اى خاندان
محمد! فقير شما برهنه است .
من پيراهن نو خود را برداشته و به او دادم و لباس كهنه را پوشيدم . صبح كه با لباس كهنه در حضور تو بودم ،
رسول خدا (ص) بر من وارد شد و فرمود: دخترم مگر تو لباس نو نداشتى ، چرا آن را نپوشيدى ؟
گفتم : اى پدر جان ! آن را به سائلى صدقه دادم .
فرمود: بسيار كار خوبى كردى ، اگر به خاطر شوهرت لباس نو را خودت مى پوشيدى و لباس كهنه را صدقه مى دادى ، در هر دو حالت توفيق
شامل تو مى شد.
عرض كردم : اى رسول خدا! به تو هدايت يافته و به تو اقتدا كرديم ؛ هنگامى كه با مادرم خديجه ازدواج كردى ، هر آنچه را كه به تو داده بود،
در راه خدا انفاق كردى تا حدى كه سائلى به تو رسيد و تو پيراهن خود را به او دادى و حصير بر خود پوشيدى .
جبرييل نازل شد اين آيه را آورد: و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوما محسورا(247).
رسول خدا (ص) گريست و مرا به سينه اش چسباند، جبرييل
نازل شده و گفت : خداوند سلام رسانده و مى فرمايد: به فاطمه سلام برسان و به او بگو، هر چه مى خواهى طلب كن و اگر هر آنچه در آسمان و
زمين است بخواهى به تو داده خواهد شد. به او بشارت بده كه من او را دوست مى دارم . به من فرمود: دخترم ! پروردگارت به تو سلام رسانده ،
مى گويد: آنچه مى خواهى طلب كن .
عرض كردم : پدر جان ! خدمتگزارى او مرا از سئوال كردن از او بازداشته است ، من نيازى جز نگاه كردن به چهره بزرگوارانه او در بهشت برين
ندارم .
فرمود: دخترم ! دستهايت را بالا بياور. من دست هايم را بالا بردم و حضرت نيز دست هايش را بالا برده ، گفت : خداوندا! امتم را ببخشاى ، و من آمين مى
گفتم .
جبريل پيامى از سوى خداوند متعال آورد كه خداوند مى فرمايد: من آن عده از گنهكاران امت تو را كه در دلشان محبت فاطمه و مادرش و شوهرش و
فرزندانش را داشته باشند، بخشودم . فرمود: من در اين سندى مى خواهم . خداوند به
جبرييل دستور داد ديبايى سبز و ديبايى سپيد بياورد كه بر روى آن نوشته شده است : كتب ربكم على نفسه الرحمة (248).
جبرييل و ميكاييل و حضرت رسول (ص) بر آن گواهى داده و امضا كردند. حضرت فرمود: دخترم اين نوشته در اين بسته است ، روز وفاتت كه رسيد،
وصيت كن در قبرت بگذارند. روز قيامت كه مردم سر از قبر بردارند و گناهكاران مسلم و حتمى شدند و آنان را به سوى دوزخ بكشانند، اين امانت را
تسليم من كن تا آنچه را كه خداوند بر من و تو ارزانى داشته ، از خداوند بخواهم ، تو و پدرت براى جهانيان رحمت هستيد(249).
|