174- سرزنش كردن على (ع)
ابوعون مى گويد: زنى از طايفه بنى عبس در حالى كه اميرالمؤ منين (ع) بر منبر بودند در نزد آن حضرت آمده و گفت : اى اميرمؤ منان ! سه چيزند
كه دل ها را در اضطراب انداخته و آن ها را در همّ و غمّ فرو برده است .
حضرت فرمودند: آنها چيستند؟
زن گفت : رضايت دادن و تسليم شدن تو در امر حكميت ، و اختيار كردن تو پستى و زبونى را، و فرياد و جزع برآوردن تو در مواقع ابتلائات و
حوادث !
حضرت فرمود: اى واى بر تو (تو را به اين مسايل چكار) تو زن هستى برو در خانه خود بنشين و به كار خود
مشغول باش !
زن گفت : نه ، سوگند به خدا كه هيچ نشستى نيست مگر در سايه شمشيرها(218)!
175- محو نام على (ع)
علامه امينى درج 10 ص 287 مى نويسد: دشمنى معاويه با على (ع) به جايى رسيد كه نمى توانست اسم او را بشنود و از نام نهادن به اسم على
جلوگيرى مى كرد.
نقل شده على (ع) چند روزى بود عبداللّه بن عباس را ملاقات نكرده بود. روزى پرسيد: چه شده كه ابن عباس ديده نمى شود؟ گفتند: خداوند به او
فرزندى عنايت كرده و بعد از نماز فرمود: پيش ابن عباس برويم .
به خانه عبداللّه بن عباس رفت و تبريك براى اين مولود به او گفت . آن گاه فرمود: خداى را شكر مى كنم و اميدوارم درباره اين فرزند به تو
بركت عنايت كند.
پرسيد: چه نامى برايش انتخاب كرده اى ؟ ابن عباس گفت : جايز است با بودن شما برايش نام بگذارم ؟
فرمود: او را بياور. فرزندش را آورد نوزاد را گرفت و كامش را برداشت و دعاى خير درباره اش نمود سپس مولود را داد به دست پدرش فرمود:
بگير او را على ناميدم و كنيه اش را ابوالحسن گذاشتم .
وقتى معاويه از جاى حركت نمود به ابن عباس گفت : شما نمى توانيد هم اسم و هم كنيه على را روى فرزند خود بگذاريد، كنيه اش را من ابومحمد مى
گذارم اين كينه برايش ماند.
بنى اميه هرگاه مى شنيدند مولودى به نام على ناميده شده او را مى كشتند مردم از ترس بنى اميه نام فرزندان خود را عوض مى كردند(219).
بخش هفتم : بدگويى و ناسزا به على (ع) پس از شهادت
176- بيان فضل از زبان دشمن
قيس بن ابى حازم روايت كرده است كه گفت : در بازار مدينه گردش مى كردم در مسير خود به دكانهاى روغن زيتون فروشى رسيدم ، سواره اى را
ديدم ، كه گروهى از مردم اطراف او را فرا گرفته اند و آن سواره بر حضرت على ابن ابى طالب (ع) ناسزا مى گويد، در اين هنگام ، (سعد بن
ابى وقاص ) فرا رسيد و توقف كرده ، پرسيد: اين سواره كيست ؟
در پاسخ گفتند: مردكى است كه به حضرت على (ع) ناسزا مى گويد. پيش آمد و جمعيت مردم را شكافت تا در برابر آن مرد قرار گرفت و گفت :
اى مرد! چرا به على (ع) ناسزا مى گويى ؟ مگر نه اين است كه او نخستين كسى است كه اسلام اختيار كرده است ؟ و اولين كسى است كه با پيغمبر
اكرم (ص) نماز خوانده است ؟ مگر نه اين است كه او داماد رسول خدا (ص) و پرچمدار او، در جنگ هاى آن حضرت است ؟ سپس (سعد بن ابى وقاص ) رو
به قبله ايستاد دست هايش را بالا برد و گفت : پروردگارا! براستى كه اين شخص از وليّى از اولياى تو عيب جويى مى كند و به او ناسزا مى
گويد، اينك پروردگارا پيش از آن كه اين جمعيت متفرق شوند، قدرت خويش را در نابودى اين مردك ، به آنها نشان بده . (قيس ) مى گويد: به خدا
سوگند! هنوز مردم متفرق نشده بودند كه اسب ، او را به سوى دكان روغن فروشى پرتاب كرد، چنان سرش به زمين خورد كه سر و مغزش شكافت
(220)!
177- عذر بدتر از گناه
ابن ابى الحديد روايت مى كند: روزى على (ع) به مسجد آمد و كنار عمر نشست ، عده اى نيز در مسجد بودند وقتى حضرت برخاست ، يك نفر از حضرت
بدگويى كرد و او را به تكبر و خودپسندى متهم نمود.
عمر گفت : كسى مانند او حق دارد كه تكبر كند! به خدا سوگند اگر شمشير او نبود هرگز ستون اسلام برپا نمى شد(221)، گذشته از اين او
بهترين داور امت اسلام است و داراى سوابق درخشان و شرافت در امت اسلامى است !!
يك نفر پرسيد: پس چرا او را (براى خلافت ) نپذيرفتند؟ عمر گفت : به خاطر كم سن بودن و محبتى كه به فرزندان عبدالمطلب داشت او را
نپسنديديم (222).
178- درخواست معاويه براى لعن على (ع)
معاويه به عقيل برادر على بن ابى طالب (ع) گفت : برادرت تو را محروم نمود ولى من از نظر مالى به تو كمك نموده ام و از تو راضى نخواهم
بود مگر اين كه در منبر او را لعنت كنى . عقيل پذيرفت .
بر منبر رفت پس از حمد و سپاس خداوند و درود به پيامبر (ص) گفت : مردم معاويه پسر ابوسفيان به من دستور داده على بن ابى طالب را لعنت كنم
او را لعنت كنيد، لعنت خدا و ملايكه و تمام مردم بر او باد، از منبر پايين آمد.
معاويه گفت : تو معين نكردى كدام يك از معاويه و على را لعنت كنند، عقيل گفت : نه چيزى اضافه نمودم و نه كم كردم كلام بسته به نيت گوينده است
(223).
179- سزاى سب كننده على (ع)
از شمر بن عطيه نقل كرده كه گفت : پدرم على (ع) را سب كرد. كسى به خوابش آمده گفت : سب كننده على تو هستى ؟ و گلويش را گرفت ، به طورى
كه سه موقع در رختخوابش محدث شد، يعنى سه شب در خواب با او چنين رفتار شد(224).
180- جعل حديث بر ضد على (ع)
((ابوهريره )) يكى از دروغ پردازان و علماى دربارى صدر اسلام است ، و براى شهرت طلبى و
پول پرستى و حسب مقامى كه داشت به دروغ ، حديث جعل مى كرد و آن را به
رسول خدا (ص) نسبت مى داد.
روزى وارد مسجد كوفه شد و بالاى منبر رفت ، و جماعتى در مسجد بودند، شروع كرد به سخن گفتن ، تكيه كلامش اين بود:
رسول خدا گفت : ابوالقاسم (ص) گفت ، خليل و دوستم و رسول خدا (ص) گفت و...
در اين هنگام جوانى از انصار كه در مسجد بود، به جلو رفت و گفت : ((اى ابوهريره از تو در مورد حديثى ، سؤ
ال مى كنم ، و تو را به خدا سوگند ميدهم كه اگر آن را از رسول خدا (ص) شنيده اى ، اقرار كن و آن اين كه : آن حضرت در مورد على (ع) (در غدير
خم ) فرمود: من كنت مولاه فعلى مولاه ...: ((كسى كه من مولا و رهبر او هستم ، پس على (ع) مولا و رهبر او است ، خدايا دوستش را دوست بدار و
دشمنش را دشمن بدار)).
ابوهريره ، سوگند ياد كرد كه من اين حديث را از شخص پيامبر (ص) شنيدم .
وقتى كه حاضران در مسجد، اين سخن را از ابوهريره شنيدند (دريافتند كه او با اين كه تصريح
رسول خدا (ص) را در مورد رهبرى على (ع) شنيده ، باز با دروغ سازى و
جعل احاديث بر ضد على (ع) سخن مى گويد و با آن حضرت دشمنى مى كند).
عده از جوانان بيدار، در مسجد برخاستند، او را سنگ باران كرده و مفتضحانه از مسجد بيرون نمودند(225) و به اين ترتيب
طبل رسوايى او را به صدا درآوردند و طشت رسوايى او را از بام جهان به زمين انداختند كه صداى آن را همه شنيدند و تاريخ براى آيندگان اين
صدا را ضبط كرد تا همگان بشنوند و گول علماى دربارى و شكم پرست را نخورند، و به اين ترتيب به مضمون حديث فوق
عمل كردند كه بايد با دشمنان على (ع) دشمن بود.
181- خوش بود مدح از زبان دشمنان
شعبى مى گفت : از خطيبان بنى اميه مى شنيدم على (ع) را بر فراز منبرها سب مى كرده و بد مى گفتند و همان وقت احساس مى كردم كه گويا بازوى
آن حضرت را گرفته و به جانب آسمان ها بالا مى برند و نيز از آنان مى شنيدم كه اجداد خود را در منابر مى ستايند و مى پنداشتم كه گويا از
مردارى توصيف مى كنند.
وليد بن عبدالملك به فرزندان خود مى گفت : يادگارهاى من ! تا مى توانيد دست از دين برنداريد زيرا بنايى را كه دين پايه گذارى نمايد، دنيا
نمى تواند آن را منهدم و ويران سازد و برعكس بنايى كه به دست دنيا بنيان شود دين آن را ويران مى سازد.
بسيارى از اوقات از ياران و كسان خود مى شنيدم كه از على (ع) نكوهش مى نمودند و
فضايل او را زير پا گذارده و مردم را به كينه او وا مى داشتند در عين حال تمام زحمات آنان بى نتيجه مى ماند و روز به روز مكانت او در
دل ها زيادتر مى شد و از آن طرف خود آن ها مى خواستند با اين عمل در دل ها جا بگيرند، برخلاف انتظار از دلها مى افتادند و از موقعيت شان مى
كاست . آرى ((خوش بود مدح از زبان دشمنان )). و در اين كه فضايل اميرالمؤ منين (ع) را پنهان مى داشته و دانشمندان را از نشر آنها جلوگيرى
مى كرده اند حرفى نيست و هيچ خردمندى شك و شبهه اى ندارد و به قدرى در اين باره پافشارى كرده و جديت به خرج مى دادند كه اگر كسى مى
خواست روايتى از على (ع) نقل كند نمى توانست آن روايت را به نام و نسب از آن جناب ياد نمايد و ناچار مى گفت مردى از اصحاب پيغمبر يا مردى از
قريش چنين خبرى نقل كرده و برخى مى گفتند ابوزينب چنين مطلبى فرموده .
عكرمه حديث وفات پيغمبر (ص) را از گفته عايشه چنين روايت كرده كه نامبرده در ضمن حكايت به او گفت :
رسول خدا (ص) هنگامى كه با حال بيمارى خواست از خانه به مسجد برود بر دو نفر از خاندان خود كه يكى
فضل بن عباس بود تكيه كرده بود. او كه خدا نفرين پيغمبر (ص) را بر او روا سازد از شخصى ديگر نام نبرد.
عكرمه گويد: هنگامى كه اين قصه را از قول عايشه براى عبداللّه عباس نقل كردم ، گفت : آيا آن مرد ديگر را مى شناسى ؟ گفتم : نه ؟ عايشه از او
نام نبرد. گفت : آن مرد على بن ابى طالب بود و عايشه با آن كه مى توانست از وى به نيكى ياد كند ليكن كينه ديرين او را بر اين داشت كه از وى
نام نبرد.
و حاكمان ستمگر هرگاه مى فهميدند كسى از على (ع) به نيكى ياد مى كند او را با تازيانه مى زدند و بلكه براى عبرت ديگران سر او را جدا مى
كردند و مردم را به بيزارى جستن از او وادار مى نمودند و بالاخره عادت بر اين است كه شخصى بدين پايه دشمن داشته باشد نبايستى از او نيكى
باقى بماند تا چه رسد كه فضايل و مناقب او زبانزد خاص و عام بوده و
دليل بر حق بودن او اقامه شود و چنان چه نوشتيم مناقب او همه جا منتشر شده و خاصه و عامه و دوست و دشمن از آنها نام مى برند و از اين جا معلوم مى
شود كه رويه على (ع) به طور عادى نبوده و معجزه آشكارى است (226).
182- آموزش ناسزا بر على (ع)
حجاج بن يوسف ثقفى نماينده عبدالملك (پنجمين خليفه اموى ) در عراق ، از ظالمان و خونخواران كم نظير تاريخ است ، و دشمنى او با على (ع) و
آل على آن چنان بود كه نام شيعه على (ع) بودن كافى بود كه حكم اعدامش را صادر كند.
هشام بن كلبى گويد: پدرم نقل كرد: طايفه ((بنى اود)) كه تيره اى از بنى سعد) بودند، به فرزندان و همسران خود، سب و ناسزاگويى به
ساحت قدس على (ع) را مى آموختند.
مردى از گروه عبداللّه بن ادريس بن هانى ، نزد ((حجاج )) رفت ، و در ضمن گفتگو، سخنى گفت كه حجاج ناراحت شد و بر سر او فرياد كشيد و
با درشتى و تندى با وى سخن گفت .
آن مرد وحشت كرد، (و براى اين كه از مجازات حجاج در امان بماند شروع به چاپلوسى نمود به اين ترتيب ) گفت :
اميرمؤ منان ! به من اين نسبت داده شده (كه مثلا از دوستان على (ع) هستم ) هيچ كس ، نه از قريش و نه از ثقيف به
فضايل ما نمى رسد و مانند ما نيست .
حجاج - شما چه فضيلتى داريد؟
چاپلوس : 1- عثمان هيچ گاه در مجلس ما به بدى ياد نمى شود.
ديگر چه ؟
چاپلوس : 2- در ميان ما كسى كه از فرمان امير، خروج كند، نيست .
ديگر چه ؟
چاپلوس : 3- در ميان ما هيچ كس در جنگ هاى على (ع) در سپاه او شركت ننموده است ، تنها يك نفر شركت نمود، او نيز از چشم ما ساقط شده و ارزشى
نزد ما ندارد.
ديگر چه ؟
چاپلوس : 4- هيچ مردى از ما با دختر يا زنى ازدواج نكرده ، مگر اين كه نخست پرسيده كه آيا آن دختر يا زن ، دوست على (ع) هست و يا از على (ع)
ستايش مى كند يا نه ؟، اگر دوست على (ع) باشد و يا او را ستايش كند، با او ازدواج نخواهد كرد.
ديگر چه ؟
چاپلوس : 5- در ميان ما اگر فرزندى به دنيا آمد و او پسر بود نام على و حسن و حسين (ع) بر او نمى نهند و اگر دختر بود نام فاطمه (ع) را بر
او نمى گذارند.
ديگر چه ؟
چاپلوس : 6- زنى از ما هنگام ورود امام حسين (ع) به كربلا نذر كرد كه اگر آن حضرت كشته شود، يك گاو و يا گوسفند، قربانى كند و وقتى او
كشته شد، به نذرش وفا كرد.
ديگر چه ؟
چاپلوس : 7- از ميان ما كسى هست كه وقتى به او گفته شد از على (ع) بيزارى بجوى ، جواب مثبت داد و حتى افزود از حسن و حسين نيز بيزارى مى
جويم .
ديگر چه ؟
چاپلوس : 8- اميرمؤ منان عبدالملك به ما اين افتخار را داد و گفت : انتم الشعار دون الدثار، انتم الانصار بعد الانصار: ((شما لباس زيرين من
(از خواص من ) هستيد نه لباس رويين من ، شما ياران بعد از ياران من مى باشيد.
- ديگر چه ؟
چاپلوس : 9- در كوفه هيچ خاندانى ، ملاحت و خوشرويى ((بنى اود)) را ندارد.
هشام گويد: پدرم گفت : خداوند اين نعمت ملاحت را از آن ها سلب كرد(227).
به اين ترتيب مى بينيم گاهى انسانها براى حفظ جان خود، آن گونه پست و خود فروش مى شوند كه اين چنين به چاپلوسى و خودباختگى مى
پردازند، و ضمنا در مى يابيم كه طاغوتيان تا چه حد بر ضد على (ع) جوسازى مى نمودند.
183- مجازات لعن بر على (ع)
عمر بن عبدالعزيز (هشتمين خليفه ) بنى اميه ، در ميان امويان ، آدم نيك سيرت و پاك روش بود، هنگامى كه بر مسند خلافت نشست ، ((ميمون بن مهران
)) را فرماندار جزيره كرد، و همين ميمون بن مهران شخصى به نام ((علاثه )) را بخشدار ((قرقيسار)) نمود.
علاثه براى ميمون بن مهران نوشت كه در اين جا دو مرد هستند با هم نزاع و كشمكش دارند يكى مى گويد: ((على (ع) بهتر از معاويه است ، و ديگرى
مى گويد: معاويه بهتر از على (ع) است )).
ميمون بن مهران جريان را براى عمر بن عبدالعزيز نوشت و از او تقاضاى داورى كرد، وقتى كه نامه بدست عمر بن عبدالعزيز رسيد، در پاسخ
نوشت : از قول من براى علاثه (بخشدار قرقيسار) بنويس : ((آن مردى را كه مى گويد: معاويه از على (ع) بهتر است ، به درگاه مسجد جامع ببرد
و صد تازيانه به او بزند و سپس او را از آن جا تبعيد كند.
اين فرمان اجرا شد، به آن شخص احمق صد تازيانه زدند و سپس گريبانش را گرفتند و كشان كشان او را از دروازه اى كه ((باب الدين )) نام
داشت ، از آن محل بيرون كردند(228))).
184- پاداش حديث دروغين عليه على (ع)
سمرة بن جندب ، از پول پرستان پست زمان معاويه بود، معاويه صد هزار درهم به او داد، تا در ميان مردم ، حديثى ، پيش خود ببافد، و به دروغ
آيه اى كه در شاءن على (ع) است بگويد: ((در شاءن ابن ملجم ، قاتل على (ع) است )).
او در ميان جمعيت آمد و گفت : اين آيه (204 سوره بقره ) در مورد على (ع) نازل شده است ، و آن آيه اين است :
و من الناس من يعجبك قوله فى الحيوة الدنيا و يشهد الله على ما فى قلبه و هو الد الخصام :
((و بعضى از مردم كسانى هستند كه گفتار آن ها در زندگى دنيا مايه اعجاب تو مى شود، و خداوند بر آن چه در
دل (پنهان مى دارند) گواه است ، در حالى كه آنان سرسخت ترين دشمنانند)).
اما (آيه 207 بقره ): و من الناس من يشرى نفسه ابتغاء مرضاة الله ...: ((و بعضى از مردم ، جان خود را براى خوشنودى خدا مى
فروشند...)) در شاءن ((ابن ملجم )) نازل شده است )).
معاويه ، باز صد هزار درهم براى او فرستاد، او به خاطر كمى آن ، نپذيرفت ، تا چهار صد هزار درهم براى او فرستاد آن گاه
قبول كرد(229).
185- لعنت بر على (ع) برابر لعنت بر پيامبر (ص)
پس از آن كه امام حسن مجتبى (ع) در مدينه (به وسيله زهرى كه معاويه فرستاده بود) به شهادت رسيد، معاويه در مراسم حج شركت كرد، و سپس
به مدينه آمد، تصميم گرفت بالاى منبر رود و در حضور اصحاب و مسلمين ، به لعن و ناسزاگويى به ساحت مقدس على (ع) بپردازد.
به او گفته شد كه ((سعد و قاص )) در مدينه است و به اين كار راضى نيست ، او را نزد خود حاضر كن و به اين كار راضى كن .
معاويه ، سعد را نزد خود طلبيد و جريان را به او گفت ، سعد گفت : ((اگر در مسجد، على (ع) را لعن كنى ، من از مسجد خارج مى شوم ، و ديگر به
مسجد باز نمى گردم ))، معاويه از تصميم خود منصرف شد.
وقتى كه پس از مدتى ، سعد و قاص از دنيا رفت ، معاويه بر بالاى منبر، على (ع) را لعن كرد، و به كارگزارانش دستور داد كه آن حضرت را
بالاى منبر، لعن كنند، آنها دستور معاويه را اجرا نمودند.
ام سلمه (همسر نيك پيامبر (ص)) براى معاويه نامه نوشت كه : ((شما با اين كار، خدا و رسولش را لعنت مى كنيد، زيرا شما وقتى على (ع) را لعن
مى كنيد، در حقيقت آن كس را كه على (ع) را دوست دارد لعن مى كنيد، و من گواهى مى دهم كه خدا و رسولش ، على (ع) را دوست مى داشتند))، ولى
معاويه به سخن ام سلمه ، اعتنا نكرد(230).
186- قدغن كردن سب و لعن على (ع)
وقتى كه معاويه روى كار آمد و بعد از شهادت امام على (ع) در سال 40 هجرت ، زمام حكومت جهان اسلام را به دست گرفت ، آن قدر نسبت به امام على
(ع) دشمن كينه توز بود كه دستور داد، سب و لعن على (ع) را در همه جا، حتى در خطبه هاى نماز جمعه و در قنوت نماز، جزء برنامه مذهبى قرار
دهند، اين كار زشت حدود شصت سال ، رايج و سنت گرديد، خلفاى جور و وعاظ السلاطين از هر سو به اين كار دامن مى زدند.
تا اين كه به سال 99 هجرى ، پس از مرگ سليمان بن عبدالملك ، عمر بن عبدالعزيز، به عنوان هشتمين خليفه اموى ، روى كار آمد، او برخلاف روش
خلفاى بنى اميه ، شيوه نيكى براى خود برگزيد، و دست به اصلاحات كلى زد، و از كارهاى نيك او اين كه سب و لعن على (ع) را كه برنامه مذهبى
و رايج مسلمين اهل تسنن شده بود، قدغن كرد، و به فرمان او در نماز و خطبه ها به جاى سب على (ع) اين آيه را مى خواندند:
ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان ...
((پروردگارا ما و برادرانمان را كه در ايمان بر ما پيشى گرفتند بيامرز)). (حشر/ 10)
و يا اين آيه را مى خواندند:
ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ...
((خداوند به عدالت و نيكوكارى فرمان مى دهد)). (نحل / 90)(231)
عمر بن عبدالعزيز انگيزه و علت قدغن كردن سب و لعن على (ع) را چنين بيان كرد: من در كودكى به مكتب مى رفتم ، معلم من از فرزندان عتبة بن مسعود
بود، روزى معلم از كنار من گذشت ، من با كودكان همسن خود بازى مى كرديم و على (ع) را لعن مى نموديم ، معلم بسيار ناراحت شد و آن روز مكتب را
تعطيل كرد و به مسجد رفت ، من نزد او رفتم ، كه درس خود را براى او بخوانم ، تا مرا ديد، برخاست و
مشغول نماز شد، احساس كردم كه به من اعتراض دارد، بعد از نماز با خشونت به من نگريست ، به او گفتم : چه شده است كه استاد نسبت به من بى
اعتنا شده ؟
او گفت : پسرم ! تو تا امروز على (ع) را لعن مى كنى ؟
گفتم : آرى .
گفت : تو از كجا يافتى كه خداوند پس از آن كه از مجاهدين بدر، راضى شد، بر آن ها غضب كرد؟
گفتم : استاد! آيا على (ع) از مجاهدين بدر بود؟
گفت : عزيزم ! آيا گرداننده همه جنگ بدر جز على (ع) بود؟
گفتم : از اين پس ، هرگز اين كار را انجام نمى دهم .
گفت : تو را به خدا، ديگر تكرار نمى كنى ؟
گفتم : آرى تصميم مى گيرم ديگر حضرت على (ع) را لعن نكنم ، همين تصميم را گرفتم و از آن پس ، على (ع) را ديگر لعن نكردم .
سپس عمر بن عبدالعزيز گفت : خاطره ديگرى نيز دارم كه براى شما بيان مى كنم : من در مدينه پاى منبر پدرم عبدالعزيز، حاضر مى شدم ، او در
روز جمعه خطبه نماز جمعه را مى خواند و در آن هنگام حاكم مدينه بود، مى شنيدم پدرم خطبه را بسيار غرا و روان و عالى مى خواند، ولى به محض
اين كه به اين جا مى رسد كه على (ع) را (طبق دستور خليفه ) لعن و سب كند، مى ديدم كه آن چنان لكنت زبان پيدا مى كرد و در تنگناى سخن قرار
مى گرفت كه گفتارش بريده بريده مى شد.
روزى به او گفتم : اى پدر! تو با اين كه از خطباى توانا و سخنوران قوى هستى به چه علت وقتى كه در خطبه به لعن اين مرد (امام على (ع)) مى
رسى ، درمانده و هاج و واج مى شوى ؟ در پاسخ گفت : پسرم ! جمعيتى كه پاى منبر ما از مردم شام و غير آنها مى بينى ، اگر
فضايل اين مرد (على (ع)) را آن گونه كه پدر تو (من ) مى داند بدانند، هيچ يك از آن ها، از ما اطاعت نخواهند كرد.
به اين ترتيب ، سخن معلم من و گفتار پدرم ، در سينه ام استقرار يافت ، و با خدا عهد كردم كه اگر يك روز زمام حكومت به دست من بيفتد، و قدرتى
به دستم رسيد، اين سنت بد (لعن على (ع)) را قدغن كنم ، وقتى كه خداوند بر من منت گذاشت و دستگاه خلافت را در اختيارم نهاد، آن را قدغن كردم و
به جاى آن دستور دادم اين آيه را بخوانند:
ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ... (نحل / 90)
و به همه شهرها و بلاد، بخشنامه كردم ، خواندن اين آيه را به جاى سب و لعن ، سنت كنند، اين دستور جا افتاد و سنت گرديد.
اين بود انگيزه من در قدغن كردن سب و لعن حضرت على (ع)(232).
187- دفاع از حريم على (ع)
عمر بن عبدالعزيز (دهمين خليفه اموى ) در ميان خلفاى بنى اميه ، نيك سرشت و عدالت خواه بود، او علاوه بر كارهاى مهمى كه در دوران خلافتش انجام
داد، دو كار مهم نيز با طرح و تاكتيك خاصى ، انجام داد، يكى اين كه سب و لعن اميرمؤ منان على (ع) را ممنوع كرد، دوم اينكه فدك را به نواده هاى
حضرت زهرا (س) برگرداند.
در مورد اول ، روشن است كه مردم حدود شصت سال به سب و لعن بر على (ع) عادت كرده بودند، و معاويه و خلفاى بعد از او، هر چه توان داشتند،
كينه خود را نسبت به على (ع) آشكار ساختند، پيران در حال كينه على (ع) مردند، و كودكان با اين برنامه ، بزرگ مى شدند، در اين صورت ،
ممنوع كردن اين بدعت كه به صورت سنت در آمده بود، نياز به طرح هاى ظريف و قوى داشت .
عمر بن عبدالعزيز با يك طرح مخفيانه ، به اين كار دست زد، او فكر كرد كه يگانه راه برداشتن سب و لعن على (ع) فتواى علماى بزرگ اسلام ،
به اين امر است ، مخفيانه يك نفر پزشك يهودى را ديد و به او گفت : علماء را به مجلس دعوت مى كنم ، تو هم در آن مجلس حاضر شو، و در حضور آن
ها از دختر من ، خواستگارى كن .
من مى گويم : از نظر اسلام جايز نيست كه دختر مسلمان با شخص كافر ازدواج كند.
تو در پاسخ بگو: پس چرا على كه كافر بود، داماد پيامبر (ص) شد.
من مى گويم : على (ع) كه كافر نبود.
پس بگو: اگر كافر نبود پس چرا او را سب و لعن مى كنيد، با اين كه سب و لعن مسلمان جايز نيست ، آن گاه بقيه امور با من .
طبق طرح عمر بن عبدالعزيز، مجلس ترتيب يافت ، و طبق دعوت قبلى ، بزرگان و اشراف بنى اميه و علماى وابسته در آن مجلس ، شركت كردند، در
اين شرايط، پزشك يهودى دختر عمر بن عبدالعزيز را، خواستگارى كرد.
عمر گفت : اين ازدواج از نظر اسلام ، جايز نيست ، زيرا ما مسلمان هستيم و ازدواج دختر مسلمان با مرد يهودى جايز نيست .
يهودى گفت : پس چرا پيامبر (ص) دخترش را به ازدواج على (ع) كه كافر بود، در آورد؟
عمر گفت : على (ع) كه كافر نيست ، بلكه از بزرگان اسلام است .
يهودى گفت : اگر او كافر نبود، پس چرا او را لعن و سب مى كنيد؟!
در اين جا بود كه همه مجلسيان ، سرها را به زير افكندند و شرمنده شدند. آن گاه عمر بن عبدالعزيز، سر نخ را بدست گرفت و به مجلسيان گفت
: ((انصاف بدهيد آيا مى توان داماد پيامبر (ص) را با آن همه فضل و كمال ، دشنام داد؟))
مجلسيان سر به زير افكندند، و سرانجام در همان مجلس ، طرح عمر بن عبدالعزيز جا افتاد، و او فرمان داد كه ديگر براى هيچ كس سب و لعن على
(ع) روا نيست (233).
|