على (ع) فرمود: پس چگونه به حديث پيامبر احتجاج مى كنى در حالى كه امثال اين گروه تو را واگذاشتند. و هيچ كس از امت {پيامبر} در مورد آن ها
طعن و سرزنشى ندارد و در مصاحبت با پيامبر و خيرخواهى براى آن جناب كوتاهى و تقصيرى ندارند.
ابوبكر گفت : من از تخلف آنها مطلع نشدم ، مگر بعد از اين كه امر خلافت استحكام يافته بود. لذا ترسيدم اگر خلافت را از خود دور كنم ، مردم از
دين برگردند و مرتد شوند؛ در حالى كه مباشرت آنها با من ، در صورتى كه آنها را اجابت نمايم ، رنج و زحمتش بر دين كمتر و آسان تر است و
باعث بقاى بيشترى براى دين است تا اين كه بعضى از مردم با بعض ديگر در آويزند و درگير شوند و سرانجام كافر گردند و دانستم كه تو
كمتر از من {طالب } بقاى آن ها و دوام دينشان نيستى .
على (ع) فرمود: آرى ، ولى به من خبر بده از كسى كه استحقاق و شايستگى امر امامت و خلافت را دارد، به چه چيزهايى داراى اين شايستگى مى شود؟
ابوبكر گفت : به نصيحت و خيرخواهى و وفا نمودن {به عهد} و برطرف كردن
سهل انگارى و سستى و بخشش و عطا و نيكويى سيره و روش و اظهار عدالت و علم و آگاهى به كتاب خدا و سنت پيامبر و قضاوت بين افراد با زهد
در دنيا و بى رغبتى به آن و گرفتن حق مظلوم از ظالم ، {خواه ظالم با او} خويشاوندى داشته باشد يا ناآشنا و غريب باشد. سپس ابوبكر ساكت
شد.
على (ع) فرمود: اى ابوبكر، تو را به خدا سوگند مى دهم آيا خودت را متصف به اين خصلت ها مى يابى يا مرا؟ عرض كرد: البته شما را اى
اباالحسن .
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من پيش از همه مردان مسلمان ، دعوت
رسول خدا (ص) را اجابت كردم يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من براى حجاج {در ايام حج } و براى تمامى امت ، آيات سوره برائت را قرائت كردم يا تو؟ عرض
كرد: البته شما.
على (ع) فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من با ايثار جان خودم رسول خدا (ص) را هنگامى كه {از شر مشركان مكه } به غار پناه برد
محافظت نمودم يا تو؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا در آيه اى كه صدقه انگشترى را {در
حال نماز} بيان مى كند، ولايت از جانب خداوند با ولايت رسول خدا (ص) براى من است يا براى تو؟ عرض كرد: البته براى شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا به دليل حديث پيامبر در روز غدير، من مولاى تو و تمام مسلمين هستم يا تو؟ عرضه داشت : البته
شما.
على (ع) فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من وزير رسول خدا (ص) هستم و
مثل من نسبت به پيامبر، مثل هارون به موسى است يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا پيامبر، با من و با همسر من (حضرت فاطمه زهرا (س)) و فرزندانم (امام حسن و امام حسين (ع)) در
مباهله با مشركين نصرانى حاضر شد يا با تو و زن بچه ات ؟ عرض كرد: البته با شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا آيه تطهير از ناپاكى به من و همسر و فرزندانم تعلق دارد، يا به تو و زن و بچه ات ؟ عرضه
داشت : البته به شما و اهل بيت شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من و فرزندانم مشمول دعاى
رسول خدا (ص) در حديث كساء هستيم كه فرمود: ((بار خدايا، اين ها اهل بيت من هستند كه {روى } به سوى تو دارند نه به جانب آتش ))، يا تو؟
عرض كرد: البته شما و همسر و فرزندان .
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا اين آيه : ((وفاى به عهد مى كنند و از روزى كه شر آن فراگير است خائفند))، درباره من است
يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن جوان مردى هستى كه از آسمان او را ندا دادند: ((هيچ شمشيرى نيست ، مگر ذوالفقار و هيچ
جوان مردى نيست ، مگر على ))، يا من ؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه خورشيد براى وقت نمازش برگشت و بعد از اتمام نماز غروب كرد، يا من ؟
عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص) روز فتح خيبر پرچمش را به او داد و خداوند او را فاتح و
پيروز گردانيد، يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه كرب و اندوه
رسول خدا (ص) و مسلمين را با كشتن عمرو بن عبدود برطرف ساختى يا من ؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت على (ع) فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه
رسول خدا (ص) تو را براى تبليغ رسالتش به جنيان امين شمرد و اجابت نمودى يا من ؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص) او را از حرام زادگى از زمان حضرت آدم تا پدرت پاك و
مطهر ساخت يا من ؟ با اين سخنى كه فرمود: ((من و تو (رسول خدا (ص) و على (ع)) از نكاح (ازدواج مشروع ) هستيم نه از سفاح (ازدواج غير مشروع
) از زمان حضرت آدم تا زمان عبدالمطلب )) عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه رسول خدا (ص) مرا برگزيد و فاطمه زهرا (س) دخترش را به عقد ازدواجم
درآورد و فرمود: ((خداوند {حضرت زهرا (س)} را به عقد ازدواجت درآورد)) يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من پدر حسن و حسين (ع) دو ريحانه
رسول خدا (ص) هستم كه درباره آن ها فرمود: ((اين دو، آقايان جوانان اهل بهشتند و پدرشان از آنها بهتر است ))، يا تو؟ عرض كرد: البته
شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا برادر تو، به دو بال در بهشت مزين شده كه با آنها به همراه ملايكه پرواز مى كند، يا برادر من
؟ عرض كرد: برادر شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من ضامن دين رسول خدا (ص) شدم و در ايام حج براى وفاى به عهد آن جناب فرياد زدم ، يا تو؟
عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه رسول خدا (ص) وقتى كه مى خواست مرغ بريانى را بخورد، او را فرا خواند
و فرمود: ((خداوندا محبوب ترين بنده ات را بعد از من ، به نزدم آور {تا با من از اين مرغ بخورد})) يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند، آيا من كسى هستم كه رسول خدا (ص) مرا به
قتال با ناكثين (طلحه و زبير و عايشه ) و قاسطين (معاويه و اصحابش ) و مارقين (خوارج نهروان ) بر اساس
تاءويل قرآن بشارت داد، يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه گواه بر آخرين كلام
رسول خدا (ص) بود و متولى غسل و دفن آن حضرت شد يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه رسول خدا (ص) با اين فرمايش كه : ((على قضاوت كننده ترين شماست
)) امت را به علم قضاوتش دلالت فرمود، يا تو؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا من آن كسى هستم كه رسول خدا (ص) در ايام حياتش به اصحابش فرمود: ((به او به امارت بر
مؤ منين سلام كنيد))، يا تو؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه با
رسول خدا (ص) قرابت بيشترى دارى يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه خداوند دينارى در موقع نياز به تو بخشيد و
جبرييل با تو معامله كرد و پيامبر (ص) را ميهمان كردى و فرزندانش را طعام دادى ، يا من ؟ ابوبكر گريه كرد و عرضه داشت : البته شما.
على (ع) فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص) او را براى انداختن و شكستن بتى كه بر روى كعبه بود،
بر دوش خود بالا برد، كه اگر مى خواست به افق آسمان برسد هر آينه مى رسيد، يا من ؟ عرض كرد: البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص) دستور داد كه در خانه او به مسجدالنبى باز باشد، هنگامى
كه به بستن تمام در خانه هاى صحابه و اهل بيتش فرمان داد و حلال شمرد در مسجدش براى او آن چه براى خودش
حلال بود، يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه پيش از نجواى با
رسول خدا (ص) صدقه داد و رسول خدا (ص) با او نجوا كرد، هنگامى كه خداوند عزّوجلّ امت را مورد عتاب قرار داد و فرمود: ((آيا براى شما دشوار
بود كه پيش از نجواى با رسول خدا (ص) صدقه بپردازد))، يا من ؟ عرضه داشت : البته شما.
حضرت فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا تو آن كسى هستى كه رسول خدا (ص) درباره او به فاطمه زهرا (ص) فرمود: ((تو را به
ازدواج كسى در آورم كه از ميان مردم نخستين كسى بود كه {به من } ايمان آورد و اسلام او بر همه رجحان و برترى دارد))، يا من ؟ عرض كرد:
البته شما.
سپس اميرالمؤ منين (ع) مناقبى را كه خداوند به آن جناب از ميان مردم اختصاص داده بود، يك يه يك فرمود و ابوبكر در جواب همه آن ها عرض مى
كرد، البته شما {صاحب اين فضايل و مناقب هستيد} و على (ع) فرمود: پس به اين ويژگى ها و نظاير آنها، امارت {من } بر امت محمد (ص) سزاوار مى
شود.
سپس على (ع) خطاب به ابوبكر فرمود: چه چيزى تو را به خدا و رسول و دين او جسور ساخته ، در حالى كه تو از آن چه كه
اهل دين به آن محتاجند، تهى هستى ؟ ابوبكر گريه كرد و عرضه داشت : اى اباالحسن ، راست مى گويى . امروز را به من مهلت بده تا در آن چه كه
در آنم و در آن چه كه از تو شنيدم ، بينديشم .
على (ع) فرمود: مهلت براى تو هست .
ابوبكر از نزد على (ع) خارج شد و آن روز را با خود خلوت كرد و تا شب به كسى اجازه نداد بر او وارد شود و اين در حالى بود كه عمر به خاطر
اين كه شنيده بود ابوبكر با على (ع) خلوت كرده ، در ميان مردم تردد مى كرد.
ابوبكر در آن شب به خواب رفت و در عالم رؤ يا، رسول خدا (ص) را در جايگاه مخصوصش مشاهده كرد.
ابوبكر به جانب رسول خدا (ص) برخاست تا بر آن حضرت سلام نمايد؛ ولى
رسول خدا (ص) رويش را برگرداند.
ابوبكر گفت : اى رسول خدا (ص)، آيا فرمانى صادر فرموده اى و من آن را انجام نداده ام ؟
رسول خدا (ص) فرمود: جواب سلام تو را چگونه بدهم ، در حالى كه دشمنى ورزيدى با كسى كه خدا و رسولش او را دوست دارند؟ حق را به اهلش
بازگردان .
ابوبكر گفت : عرض كردم . چه كسى اهل آن است ؟ فرمود: كسى كه ديروز تو را درباره آن مورد عتاب قرار داد و او على (ع) است .
ابوبكر گفت : همانا به فرمان شما حق را به او باز مى گردانم .
پس شب را به صبح آورد و {صبح } در حالى كه مى گريست ، به على (ع) عرض كرد: دستت را بگشا. پس با او بيعت نمود و امر {امارت بر امت } را
به آن حضرت تسليم نمود و عرضه داشت : به سوى مسجد رسول خدا (ص) مى روم و آن چه را ديشب در خواب ديده ام ، و آن چه را كه {ديروز و
امروز} مابين من و تو گذشت براى مردم باز خواهم گفت و جانم را از زير بار اين امر (امامت بر مردم ) آزاد خواهم كرد و بر شما به امارت {بر مؤ منين
} سلام مى نمايم .
على (ع) فرمود: خوب است . ابوبكر در حالى كه رنگش تغيير كرده بود، از نزد على (ع) بيرون رفت و عمر در حالى كه
دنبال او مى گشت ، با او برخورد كرد و گفت : اى خليفه رسول اللّه ، حالت چطور است و ابوبكر آن چه را بر او گذشته بود و هر چه در خواب
ديده بود و آن چه را ما بين او و على (ع) واقع شده بود، براى عمر باز گفت .
عمر به او گفت : اى خليفه رسول خدا (ص)، تو را به خدا سوگند مى دهم كه به سحر بنى هاشم فريب نخورى كه اين اولين سحرى نيست كه از
آن ها صادر شده ، و پيوسته با او بود تا اين كه او را از راءى و اراده اش بازگرداند و او را بدانچه در آن بود (غصب مقام خلافت ) ترغيب كرد و
به ثبات و پايدارى بر آن فرمانش داد.
على (ع) براى وعده و قرار به مسجد آمد و كسى را در آن جا نديد و احساس شرّ از ناحيه آن ها كرد. پس نزد قبر پيامبر (ص) نشست و {در آن
حال } عمر بر آن حضرت گذشت و گفت : اى على ، {امر} به غير آن چه قصد نمودى واقع شد، و على (ع) متوجه موضوع گرديد و بلند شد و به
خانه بازگشت (212).
169- بى ارزشى مقام دنيا
هنگامى كه على (ع) به طرف بصره آهنگ نمود به ربذه نزول اجلال كرد، دنباله حاجى ها گرد آمدند تا بيانات الهى آن ذات با بركات را استماع
نمايند على (ع) آن هنگام در ميان خيمه خود بود.
ابن عباس گويد: وارد خيمه آن جناب شده ديدم مشغول وصله زدن كفش خود است ، عرض كردم : ما به اصلاح كار خود نيازمندتريم از آن چه هم اكنون
بدان پرداخته اى ، على (ع) پاسخ مرا نداده و همچنان به كار خود مشغول بود پس از آن كه از وصله زدن آسوده شد هر دو جفت كفشش را در برابر من
افكنده فرمود: بهاى اين جفت كفش چقدر است ؟
عرض كردم ؟ ارزشى ندارد.
فرمود: در عين حال چقدر مى ارزد؟
عرض كردم : نيم درهم .
فرمود: به خدا قسم اين زوج كفش ارزشش نزد من بيشتر از خلافت بر شماست ، مگر در صورتى كه بتوانم حقى را به پا بدارم يا باطلى را از
بين ببرم .
گفتم : حاجى ها گرد آمده تا از فرمايشات شما استفاده نمايند. آيا اجازه مى دهى من با آن ها صحبت كنم اگر كاملا توانستم از عهده گفتار خود برآيم
از ناحيه تو بوده و آفرينش بر توست و اگر نتوانستم كارى از پيش ببرم زيانش متعلق به خود من است .
فرمود: نه من خود با آنها سخن مى گويم آن گاه با دست هاى درشت خود به سينه من زد كه متاءلم گرديدم .
على (ع) كه معلوم شد از سخن نابجاى من سخت ناراحت شده از جا برخاست من براى ترميم
حال آن حضرت و پوزش خواستن از بى ادبى خود به دامن آن حضرت چنگ زده و او را سوگند دادم كه خويشاوندى را مراعات كند و ضمنا اجازه
سخنرانى به من مرحمت كند، فرمود: سوگند مده سپس از خيمه خارج شده حاجى ها اطراف او را گرفتند.
حضرت امير (ع) حمد و ثناى الهى به جا آورده فرمود: خداى متعال محمد را به رسالت مبعوث ساخت و در آن روزگار در ميان عرب كسى پيدا نمى شد
كه كتاب خواند و يا شايستگى ادعاى نبوت داشته باشد و آن جناب به نيروى الهى مردم را به صراط نجات دعوت مى كرد و سوگند به خدا من هم
در نجات آنها فروگذارى نكردم و تغيير و تبديل روا نداشته و خيانتى از من سر نزد و به همين مرام باقى بودم تا خلافت به كلى از من روگردان و
به ديگران متوجه شد. مرا با قريش چه كار؟ به خدا سوگند در آن هنگام كه كافر بودند با آنان پيكار كردم و هم اكنون كه مفتون دست بى
وفايان واقع شده اند با آنان مى جنگم و همانا مسير فعلى من بر اثر تعهدى است كه دارم . سوگند به خدا شكم
باطل را مى شكافم تا حق را از پهلوى آن خارج سازم .
و مى دانم قريش در صدد انتقام ما برنيامده مگر از آن جهت كه خدا ما را بر آن ها برترى داده و از ميانشان به بزرگى و آقايى برگزيده و اين دو
شعر خواند: به جان خودم سوگند، گناه است دوغ خالص بياشامى و خرماى بى پوست را با شير و كره بخورى ما در آن وقت كه اهميتى نداشتى و
اطراف تو را درخت هاى خشك و خالى فرا گرفته بود مقام و منزلت به تو داديم (213).
170- عاقبت ظلم
معاويه پس از داورى حكمين ، در حالى كه على بن ابى طالب (ع) هنوز زنده بود، بسر بن ارطاة را ماءمور بسيج لشكرى كرد و به وسيله عمر
لشكر فراهم ساخت و ضحاك بن قيس فهرى را نيز به لشكر آرايى ديگر برگماشت و به همه اين لشكريان فرمان داد كه در شهرها هر كس را از
شيعه على بن ابى طالب (ع) و خاندانش يافتند، بكشند و كارگزاران او را به
قتل برسانند و حتى از زنان و كودكان نيز دست برندارند.
بسر با اين ماءموريت به مدينه رسيد و گروهى از اصحاب على (ع) را در آن جا كشت و خانه هايشان را ويران كرد. آن گاه به مكه رفت و گروهى
از خاندان ابولهب را به قتل رساند.
سپس وارد سراة شد و گروهى را هم در آن جا كشت . پس از آن وارد نجران شد و در آن جا عبداللّه بن عبدالمدان حارثى و پسرش را كه هر دو از دامادهاى
بنى عباس و كارگزاران على (ع) بودند، به قتل رساند. آنگاه به يمن كه رسيد، عبداللّه بن عباس كارگزار على (ع) در آنجا نبود.
نقل كرده اند كه از آمدن بُسر باخبر شده و رفته بود. بسر ملعون او را نيافت اما دو كودك
خردسال وى را گرفت و به دست خود با دشنه اى كه داشت ، سرشان را از بدن جدا كرد، و به حضور معاويه بازگشت .
همين جنايت ها را عامر در حق ديگر كسان نيز انجام داد. آن گاه به سوى انبار، به قصد كشتن عامرى ، رهسپار شد و ابن حسان بكرى و مردان و زنان
شيعه آن جا را به قتل رساند.
به روايت ابوصادقه ، لشكريان معاويه به انبار حمله بردند و يكى از كارگزاران على (ع) به نام حسان بن حسان را به
قتل رساندند و شمار زيادى از مردان و زنان را كشتند.
اين خبر كه به على (ع) رسيد از خانه بيرون آمد و بالاى منبر رفت ، خداى را حمد و ثنا گفت و بر پيامبر (ص) درود فرستاد و آنگاه فرمود:
((جهاد درى از درهاى بهشت است ؛ پس هر كس آن را رها كند، خداوند جامه خوارى و ذلت بر او مى پوشاند و
مشمول بلايش مى كند و بر كودكانش اهانت مى شود و در معرض فرومايگى و پستى قرار مى گيرد.
من به شما هشدار دادم پيش از آن كه آن ها به پيكار با شما برخيزند، با آن ها بجنگيد. و سرانجام هر گروهى كه از پيكار با اينان سرباز زد،
به ذلت و خوارى رسيد. شما اين مهم را به گردن يكديگر انداختيد و راه پستى را پيش گرفتيد و سخن مرا به پشت سر انداختيد، تا جايى كه
حمله هاى پى در پى بر شما كردند. اينك كار به جايى رسيده است كه اخو عامر پاى به شهر انبار گذاشته و حسان بن حسان كارگزار آنجا را به
قتل رسانده و مردان و زنان زيادى را كشته است ، و به من خبر داده اند كه اين مرد وارد خانه زن مسلمان و زن ذمى شده و گوشواره ها و گردنبند آن ها
را گرفته و در بازگشت ، با چپاول و با دست پر بازگشته ، لكن كسى لب به اعتراض نگشوده است . در برابر اين ننگ ، هرگاه مرد مسلمانى از
فرط تاءسف و اندوه ، قالب تهى كند و بميرد، نه تنها جاى ملامت نيست بلكه شايسته است ...)).
ام حكيم دختر قارط، زن عبداللّه ، در كشته شدن دو پسرش آن چنان ناراحت و بيخود شده بود كه ديگر گوش به اخبار
قتل فرزندانش نمى داد و پيوسته در مراسم مى گرديد و درباره آنها اين ابيات را زمزمه مى كرد:
اى كسى كه فرزندان مرا ديده اى ، فرزندانى كه همچون دو مرواريد برخاسته از صدف بودند، اى كسانى كه از دو فرزند من خبر داريد،
فرزندانى كه گوش و دل من بودند، اينك دلم به تنگ آمده است ، اى كسانى كه فرزندان دلبند همچون پى و استخوانم را كه از من گرفته اند،
ديده ايد، اخبار درندگى بسر را به من گفتند، لكن آن را دروغ پنداشتم و باور نكردم . تا بدان جا كه مردانى را كه بوى شرف به مشامشان رسيده
است ، ديدم و اين سخن را گفتند.
اينك بسر را سزاوار هر نفرينى مى دانم ، و او و همه يارانش تبهكارند. چه كسى اين مادر دلداده و سرگشته را به دو فرزندش كه چندى است آن ها را
از دست داده ، مى رساند؟
نقل كرده اند حادثه كشتن اين دو كودك را به دست بسر كه به على (ع) اطلاع دادند، ناله بلندى سر داد و از خدا خواست كه لعنت خود را
شامل او كند. او فرمود: خدايا، نعمت دين را از او بگير و از دنيا مبرش مگر آن كه
عقل را از او گرفته باشى .
اين دعا مستجاب شد، او عقل خود را باخت و پيوسته هذيان مى گفت و شمشيرى چوبين به دست مى گرفت و خيك دميده اى در جلو داشت كه بر آن چندان مى
كوفت كه خسته مى شد(214).
171- پناهگاه دادرس
محدث قمى (ره ) در تتمة المنتهى مى نويسد: سيداسمعيل حميرى مردى جليل القدر و عظيم المنزله و از مادحين
اهل بيت (ع) است ، سابقه ندارد احدى از اصحاب ائمه (ع) مانند سيد حميرى نشر
فضايل اميرالمؤ منين (ع) و اهل بيت طاهرين (ع) را نموده باشد.
علامه محترم حضرت حجت الاسلام جناب آقاى امينى در جلد دوم الغدير ص 222 در فضيلت و مقام سيد روايتى
نقل مى كند كه مضمونش اين است .
حضرت رضا (ع) فرمود: در خواب ديدم نردبانى داراى صد پله در محلى گذاشته شده از آن بالا رفتم وقتى به آخر نردبان رسيدم وارد قبه
سبزى شدم كه خمسه طيبه (ع) در آنجا نشسته بودند مردى در مقابل ايشان ايستاده بود و اين قصيده را مى خواند.
|
لام عمر و باللوى مربع | |
طامسة اعلامها بلقع (215) |
پيغمبر اكرم (ص) همين كه مرا مشاهده نمود فرمود: مرحبا پسر جان على ابن موسى الرضا (ع) بر پدرت على و مادرت فاطمه و بر حسن و حسين (ع)
سلام كن . سلام كردم ، فرمود: بر شاعر و مادح ما در دنيا سيد حميرى نيز سلام كن به او هم سلام كرده نشستم .
پيغمبر (ص) فرمود: قصيده را بخوان سيد شروع كرد به خواندن وقتى كه به اين شعر رسيد:
|
وراية يقدمها حيدر | |
و وجهه كالشمس اذ تطلع |
پرچمى است بر دوش على (ع) صورت آن آقا همچون خورشيد درخشان است ، در اين هنگام حضرت
رسول و فاطمه زهرا و ديگران دانه هاى اشك از مژگان فرو ريختند به اين قسمت شعر كه رسيد.
|
قالوا له لو شئت اعلمتنا | |
الى من الغاية و المفزع |
مردم گفتند: خوب است براى ما تعيين كنى پس از تو پناهگاه و دادرس كيست ؟
پيغمبر (ص) دست ها را بلند كرده فرمود: الهى انت الشاهد على و عليهم انى اعلمتهم ان الغاية و المفزع على ابن ابى طالب ((خدايا تو بر
من و آن ها گواهى كه اعلام كردم به ايشان پناه و فريادرس على ابن ابى طالب است )) اشاره نمود، به اميرالمؤ منين (ع) چون سيد از خواندن
قصيده فارغ شد. حضرت رسول (ص) به من فرمود: على ابن موسى اين قصيده را حفظ كن و امر نما شيعيان ما را به حفظ آن بگو هر كه آن را حفظ
كند و به خواندنش مداومت داشته باشد، بهشت را براى او در عهده مى گيريم . برايم تكرار نمود تا حفظ كردم .
بخش ششم : بدگويى و ناسزا به على (ع) در زمان حيات
172- ناسزا گويى معاويه به على (ع)
طبرى از ابن ابى نجيح نقل مى كند كه سالى معاويه به حج رفت پس از طواف خانه خدا با سعد بن ابى وقاص به طرف دارالندوة رفتند، سعد را
در كنار خود روى تخت سلطنتى نشاند در ضمن سخن شروع كرد به بدگويى و ناسزا نسبت به على (ع).
سعد با ناراحتى گفت : مرا بر روى تخت خود نشانيده اى آن گاه على را سب مى كنى .
به خدا سوگند اگر يكى از صفات برجسته على در من بود برايم بهتر از تمام دنيا ارزش داشت آن گاه حديث منزلت و مباهله ورايت را در شاءن و
مقام على (ع) نقل مى كرد(216).
مسعودى در مروج الذهب بعد از نقل همين حديث مى نويسد: در كتاب على بن محمد بن سليمان ديدم كه سعد پس از اين سخن از جاى حركت كرد تا برود،
معاويه بادى رها كرده به او گفت : بنشين تا جوابت را بدهم ، هيچ وقت از تو به اين اندازه كه حالا بدم آمده ، بدم نيامده بود، پس چرا على را يارى
نكردى و از چه جهت با او بيعت ننمودى ؟!
من اگر آن چه تو از پيغمبر شنيده بودى مى شنيدم تا زنده بودم خدمتكارى على (ع) را مى كردم .
سعد گفت : قسم به خدا من به مقام خلافت از تو شايسته ترم .
معاويه در جواب گفت : در چنين موقعى (بنى عذره ) امتناع مى ورزيدند. به طورى كه گفته اند سعد بن ابى وقاص از بنى عذره به وجود آمده بود.
173- نماز على (ع) افضل است
ابن ابى الحديد در قسمت چهارم از شرح نهج البلاغه نقل مى كند كه معاويه عده اى از صحابه و بعضى از تابعين را تطميع مى كرد تا اخبار
زشتى درباره على (ع) از خود جعل كنند و براى مردم روايت نمايند. اخبار طورى باشد كه برائت و بيزارى از على (ع) را لازم نمايد براى اين كار
جوايز زيادى تعيين مى كرد تا راويان احاديث به جعل حديث تمايل پيدا كنند. آنها نيز خواسته معاويه را انجام دادند. ابوهريره و عمرو بن عاص و
مغيرة بن شعبه از آن جمله هستند.
اعمش گفت : هنگامى كه ابوهريره با معاويه وارد عراق شد، ابتدا به طرف مسجد كوفه رفت ، ديد جمعيت بسيار زيادى از او
استقبال كرده و براى استماع گفتارش اجتماع نموده اند. به دو زانو در ميان مردم نشست چندين مرتبه (براى اين كه صورت واقعيت به
عمل خود بدهد) با كف دست بر پيشانى زد آن گاه گفت : يا اهل العراق اتزعمون انى اكذب على اللّه و على رسوله و احرق نفسى بالنار اى مردم
عراق خيال مى كنيد من به خدا و پيغمبرش دروغى نسبت مى دهم و خود را به آتش مى سوزانم .
به خدا سوگند از پيغمبر (ص) شنيدم كه فرمود: هر پيغمبرى حرمى دارد و ان حرمى بالمدينة مابين عير الى ثور حرم من در مدينه ، امتدادش از
كوه عير تا كوه ثور است . هر كس در اين امتداد اختلاف و فتنه اى بيانگيزد، لعنت خدا و ملايكه و مردم بر او باد.
و اشهد باللّه ان عليا احدث فيها خدا را گواه مى گيرم كه على (ع) در مدينه فتنه انگيخت . وقتى اين خبر به معاويه رسيد، مقدمش را گرامى
داشت و بسيار او را نوازش نمود حكومت مدينه را نيز به ابوهريره واگذار كرد.
زمخشرى در ربيع الابرار مى گويد: ابوهريره غذاى مضيره (يك نوع طعامى است كه با شير ترش تهيه مى شود) خيلى دوست داشت بر سر سفره
معاويه مى رفت و آن غذا را مى خورد. هنگام نماز كه مى شد با على (ع) نماز مى خواند وقتى به او اعتراض مى نمودند.
جواب مى داد: مضيرة معاوية ادسم و اطيب و الصلوة خلف على افضل غذاى مضيره معاويه چرب تر و خوش بوتر است ولى نماز پشت سر على (ع)
افضل است (217).
|