38- فرشتگان يارى دهنده على (ع)
على (ع) فرمودند: پيامبر گرامى (ص) در حالى جان به جان آفرين تسليم كرد كه سر بر سينه من داشت . او در دست هايم جان سپرد، دستم را
(به منظور تيمّن و تبرّك ) بر چهره خويش كشيدم .
اين ، من بودم كه او را غسل دادم و فرشتگان ياريم كردند.
فقدان رسول گرامى (ص) در و ديوار را به شيون آورد و آشنا و بيگانه را به ماتم نشاند.
فرشتگان دسته دسته در رفت و آمد بودند. و گوش من حتى براى لحظه اى از سر و صداى وردها و دعاهاى آنها آسوده نبود. و اين وضع همچنان - تا
لحظه اى كه آن حضرت را به خاك سپرديم - ادامه داشت . پس آيا چه كسى سزاوارتر از من به
رسول خدا (ص) در حيات و ممات است (43)؟!
39- خضر نبى
امام على (ع) فرمودند: لحظه اى كه براى غسل دادن رسول خدا (ص) آماده مى شدم ، همين كه بدن پاك و پاكيزه آن جناب را بر سكو نهادم ، صدايى
از گوشه اتاق به گوشم رسيد كه گفت : ((على ! محمد را غسل مده ، بدن پاك و مطهر او احتياج به
غسل و شستشو ندارد)).
از سخن او در دلم گمانى پيدا شد (اما به زودى بر طرف شد و به خود آمدم و) گفتم : واى بر تو، تو كه هستى ؟! پيامبر خدا (ص) ما را بر
غسل و شستشوى خود فرمان داده است و تو از آن نهى مى كنى ؟!
در همين حال آواز ديگرى با صدايى بلندتر شنيده شد كه گفت :
((على ! او را بشوى و غسل ده ، بانگ نخستين از شيطان بود. او به سبب رشك و حسدى كه بر محمد (ص) دارد، خوش ندارد كه وى با
غسل و طهارت پاى بر بساط پروردگار خويش بگذارد)).
گفتم : اى صاحب صدا! از اين كه او را به من معرفى كردى ، خدا به تو پاداش نيك دهد، اما تو كيستى ؟
گفت : من خضر نبى هستم كه براى تشييع جنازه پيغمبر خاتم (ص) آمده ام (44).
40- سخنان على (ع) هنگام غسل پيامبر (ص)
على (ع) هنگام شستن پيكر پاك رسول خدا (ص) چنين گفت :
((پدر و مادرم فدايت باد، با مرگ تو رشته اى بريد كه در مرگ جز تو كس چنان نديد.
پايان يافتن دعوت پيغمبران و بريدن خبرهاى آسمان . مرگت مصيبت زدگان را به شكيبايى واداشت ، و همگان را در سوگى يكسان گذاشت . و اگر
نه اين است كه به شكيبايى امر فرمودى و از بى تابى نهى نمودى ، اشك ديده را با گريستن بر تو به پايان مى رسانديم و درد هم چنان بى
درمان مى ماند و رنج و اندوه هم سوگند جان . و اين زارى و بى قرارى در فقدان تو اندك است ، ليكن مرگ را باز نتوان گرداند، و نه كس را از آن
توان رهاند پدر و مادرم فدايت ، ما را در پيشگاه پروردگارت به ياد آر و خاطر خود نگاه دار(45))).
ابوبكر به خلافت گزيده شد. دنيا طلبان على را واگذاردند، و از گرد او پراكنده شدند.
در آن روز تنها كسى كه مى توانست به دفاع از سنت رسول برخيزد، دختر پيغمبر (ص) بود و تنها جايى كه داد خواست در آنجا مطرح مى شد مسجد
مسلمانان .
41- غسل دهنده پيامبر
هنگامى كه على (ع) خواست بدن پاك رسول خدا (ص) را غسل بدهد، فضل بن عباس را به كمك خود خوانده ، نخست چشم هاى
فضل را بسته و دستور داد تا وى آب به بدن آن حضرت بريزد. على (ع) پيراهن
رسول خدا (ص) را تا به ناف باز كرد و به غسل و حنوط و تكفين او پرداخته و
فضل با چشم بسته آب بر بدن پاك آن جناب مى ريخت .
وقتى كه على (ع) از غسل و كفن او فارغ شد على (ع) نخست تنهايى بر بدن آن حضرت نماز گزارد.
42- كيفيت نماز بر جنازه پيامبر
مردم از ارتحال و درگذشت آن حضرت اطلاع يافته بودند، در مسجد گرد آمده و در خصوص اين كه چه كسى بر بدن آن جناب نماز بگزارد و در كجا
بايد دفن شود گفتگو مى كردند. در اين هنگام على (ع) وارد شده فرمود: رسول خدا (ص) در حيات و ممات امام ما بوده و هست ، مسلمانان دسته به
دسته بدون آن كه به كسى اقتدا كنند بر بدن طيب او نماز بگزارند و بدانند خداى
متعال هيچ پيغمبرى را در مكانى قبض روح نمى فرمايد مگر اين كه آن جا را براى قبر او تعيين مى فرمايد و من او را در همان خانه اش كه قبض روح
شده دفن مى كنم . مسلمانان اين سخن را پذيرفته و بر بدن آن حضرت نماز گزاردند(46).
43- غسل پيامبر
عبداللّه بن عباس - رضى اللّه عنه - گويد: چون رسول خدا (ص) وفات يافت كار
غسل او را اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع) به دست گرفت و عباس و پسرش
فضل نيز با آن حضرت بودند، چون على (ع) از غسل پيامبر (ص) فراغت يافت ، كفن از چهره مبارك حضرتش كنار زد و گفت : ((پدر و مادرم فدايت ،
پاكيزه زيستى و پاكيزه بدرود حيات گفتى ، با مرگ تو چيزى از ما بريده شد كه با مرگ هيچ يك از انبياى گذشته بريده نشده و آن نبوت و
اخبار آسمانى است ، مصيبت تو از طرفى به اندازه اى بزرگ است كه با اين مصيبت ويژه ات تسلى بخش مصيبت هر كس ديگرى هستى ، و از طرفى
نيز بر تمامى مردم سايه افكنده است به طورى كه همه در اين غم شريك اند، و اگر به صبر و پايدارى فرمان نداده و از بى تابى و
ناشكيبايى نهى نفرموده بودى هر آينه اشك ديده مان را در اين راه با گريه فراوان مى خشكانديم (ولكن آن چه كه هميشه بر
دل ما بماند غم غصه اى است كه دست به دست هم داده اند و آن درد و مرض هر دو درد مرگ اند، و البته اين غم و غصه در راه مصيبت تو بسى اندك است
)، پدر و مادرم فدايت ما را به نزد خدايت ياد آر و ما را وجهه همت خوددار)). سپس خود را به روى بدن آن حضرت انداخت و صورتش را بوسيد و كفن
را به رويش كشيد(47).
44- كيفيت غسل پيامبر (ص)
سليم گفت : از براءبن عازب شنيدم كه مى گفت : بنى هاشم را چه در حيات پيامبر (ص) و چه بعد از وفات آن حضرت شديدا دوست مى داشتم .
هنگامى كه پيامبر (ص) از دنيا رفت به على (ع) وصيت كرد كه غسلش را غير او بر عهده نگيرد، و براى احدى غير او سزاوار نيست عورتش را ببيند،
و هيچ كس عورت پيامبر (ص) را نمى بيند، مگر آن كه بيناييش از بين مى رود.
على (ع) عرض كرد: يا رسول اللّه ، چه كسى مرا در غسل تو كمك مى كند؟
فرمود: جبرييل با گروهى از ملايكه .
و چنين شد كه على (ع) آن حضرت را غسل مى داد، و فضل بن عباس (ع) با چشمان بسته آب مى ريخت ، و ملايكه بدن حضرت را آن طور كه على (ع)
مى خواست مى گردانيدند.
على (ع) خواست پيراهن پيامبر (ص) را از تنش بيرون آورد، كه منادى اى به او ندا داد: ((اى على ، پيراهن پيامبرت را بيرون مياور)). لذا دستش
را از زير پيراهن داخل كرد و او را غسل داد و سپس حنوط كرد و كفن نمود، و هنگام كفن كردن و حنوط پيراهن را بيرون آورد(48).
45- نماز بر جنازه پيامبر (ص)
روزى عباس خدمت حضرت على (ع) رسيد و عرض كرد: مردم متحد شده اند كه بدن شريف حضرت
رسول خدا (ص) را در قبرستان بقيع دفن كنند و ابوبكر نيز بر او نماز گزارد، چون حضرت على (ع) متوجه شد كه آن منافقان ، اراده نفاق دارند،
از خانه بيرون آمد و فرمود: ايهاالناس ، رسول خدا (ص) در حال حيات و ممات ، امام است و خود ايشان فرمودند كه : من در بقيع دفن مى شوم . و چون
ايشان در (اهل مدينه ) غصب خلافت به خواست خود رسيده بودند لذا در اين جهت با على (ع) موافقت نمودند و گفتند: آنچه را كه مى دانى
عمل كن . سپس حضرت در جلو جمعيت ايستاد و بر رسول خدا (ص) نماز خواند. پس از نماز صحابه را مرخص نمودند كه ده نفر ده نفر
داخل بقعه شريف مى شوند و على (ع) اين آيه را تلاوت مى كرد: ان الله و ملائكته يصلون على النبى يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا
تسليما سپس صحابه نيز آيه را مى خواندند و بر محمد (ص) و آل محمد صلوات مى فرستادند و از بقعه بيرون مى آمدند، تا اين كه همه
اهل مدينه بر آن حضرت صلوات فرستادند(49).
46- كيفيت غسل و نماز پيامبر (ص)
سلمان مى گويد: نزد على (ع) آمدم در حالى كه پيامبر (ص) را غسل مى داد. پيامبر (ص) به على (ع) وصيت كرده بود كه كسى غير او غسلش را بر
عهده نگيرد. وقتى عرض كرد: يا رسول اللّه ، چه كسى مرا در غسل تو كمك خواهد كرد؟
فرمود: جبرييل .
على (ع) هيچ عضوى (از اعضاى حضرت ) را اراده نمى كرد مگر آن كه برايش گردانيده مى شد.
وقتى پيامبر (ص) را غسل و حنوط نمود و كفن كرد من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا (س) و امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را به
داخل خانه برد، و خود جلو ايستاد و ما پشت سر او صف بستيم و بر آن حضرت نماز خوانديم . عايشه نيز در حجره بود ولى متوجه نشد چرا كه خداوند
چشم او را گرفته بود.
سپس ده نفر از مهاجرين و ده نفر از انصار را به داخل مى آورد. آنان وارد مى شدند و دعا مى كردند و خارج مى شدند، تا آنكه هيچ كس از حاضرين از
مهاجرين و انصار باقى نماندند مگر آن كه بر آن حضرت نماز خواندند(50).
47- تدفين پيامبر
چون مسلمانان از نماز فارغ شدند، به عادت اهل مكه عباس بن عبدالمطلب كسى را فرستاد تا عبيدة بن جراح گوركن مكى ها و ضريح ساز آن ها را
حاضر كند و نيز به دنبال ابو طلحه زيد بن سهل ، حفار مدينه فرستاد تا بيايد و لحدى براى
رسول خدا (ص) ترتيب دهد ابوطلحه حضور يافته و لحدى براى پيغمبر ترتيب داد و على و عباس و
فضل و اسامه به دفن پيغمبر پرداختند.
انصار از پشت ديوار حجره صدا زدند: يا على تو را به خدا سوگند امروز راضى مشو حقى كه ما به
رسول خدا (ص) داريم نابود گردد. يكى از ما را هم اجازه بده تا در دفن پيغمبر (ص) شركت نمايد. على (ع) فرمود: اوس بن خولى بيايد و در
تدفين آن حضرت شركت كند. اوس مردى فاضل و از مردم بنى عوف خزرج بوده و پيكار بدر را هم دريافته چون وارد شد، على (ع) فرمود: وارد قبر
شو چون داخل شد على (ع) بدن مبارك را به دست وى داد و دستور داد چگونه بدن آن حضرت را روى خاك بگذارد، چون آن بدن پاك را در روى خاك
قبر گذارد، حضرت امير فرمود: خارج شو، آن گاه خود وارد قبر شده بند كفن پيغمبر را گشود و طرف راست صورت نازنينش را رو به قبله گذارده
خشت بر روى بدنش چيد و خاك بر روى آن ريخت (51).
48- سوگوارى على (ع)
شخصى به آن حضرت گفت : ((اى اميرمؤ منان ! اگر محاسن خود را خضاب و رنگ مى كردى بهتر بود!))
امام به او فرمود:
الخضاب زينة و نحن قوم فى مصيبة : خضاب و رنگ كردن يك نوع زيبايى است ولى ما عزاداريم (منظور آن حضرت عزادارى در مورد رحلت
پيامبر (ص) بوده است ).
آرى امام على (ع) در سوگ پيامبر (ص) بسيار سوگوار بود و از فراق او همچون شمع مى سوخت (52).
فصل سوم مصايب بعد از رحلت رسول اكرم (ص)
بخش اول : مظلوميت على (ع) بعد از پيامبر (ص)
49- نظر صحابه درباره عثمان
ابوالفداء مى نويسد: وقتى عثمان جوانان از خويشاوندان خود را به منصب هاى حساس مملكتى از
قبيل فرماندارى و استاندارى منصوب نمود، بعضى از صحابه به عبدالرحمن بن عوف (همان كسى كه در شورى به نفع عثمان راءى داد و اساس
خلافت او را استوار نمود) گفتند: تو اين پيش آمدها را بر سر ما آوردى ؟ گفت : من
خيال نمى كردم چنين كند، از هم اكنون با خدا پيمان مى بندم كه ديگر با او سخن نگويم . تا وقتى عبدالرحمن از دنيا رفت با عثمان صحبت نكرد، در
بيماريش عثمان به عيادت عبدالرحمن آمد صورتش را به طرف ديوار برگردانيد.
ابوهلال عسكرى در كتاب اءوائل مى نويسد: دعاى على (ع) درباره عثمان و عبدالرحمن بن عوف مستجاب شد.
روزى كه عثمان از ساختمان قصر مخصوص خود به نام (طمار زوراء) فراغت
حاصل كرد غذاى فراوانى تهيه نمود و مردم را به وليمه دعوت كرد. يكى از مدعوين عبدالرحمن بود همين كه چشم عبدالرحمن به ساختمان و غذا افتاد
گفت : اى پسر عفان آن چه درباره ات مى گفتند و ما دروغ مى پنداشتيم اكنون به حقيقت پيوست من به خدا پناه مى برم از بيعتى كه با تو كردم .
عثمان خشمگين شد، دستور داد به غلامش ، عبدالرحمن را بيرون كند، منظورش از اين كه دعاى على (ع) مستجاب شد جريانى است كه
نقل شده : در روز شورى على (ع) به عبدالرحمن بن عوف فرمود: به خدا قسم اين كار را نكردى مگر به همان اميدى كه آن دو رفيقان از يكديگر
داشتند (منظور عمر است كه در استحكام خلافت ابابكر جديت فراوان نمود تا خودش بعد از او به خلافت برسد) در دنباله فرمايش خود فرمود دقّ
اللّه بينكما عطر منشم خداوند ميان شما عطر منشم را بكوبد.
منشم ، زن عطر فروشى از قبيله حمير بود. دو قبيله خزاعه و جرهم هر وقت اراده جنگ داشتند خود را به عطر آن معطر مى كردند، هر زمان چنين
عمل را انجام مى دادند كشتار بين آن ها زياد مى شد از آن روز براى افتراق و اختلاف بين دو نفر اين سخن
مثل گرديد(53).
50- عثمان على (ع) را نيز تبعيد نمود
علامه امينى در جلد نهم الغدير ص 60 مى نويسد آيا جايز است براى مسلمانى كه ايمان به خدا و قرآن كريم آورده و به آياتى كه درباره اميرالمؤ
منين (ع) در آن كتاب نازل شده توجه داشته باشد و گواهى به نبوت پيغمبر اكرم (ص) داده و آن چه درباره
فضايل على (ع) توسط شخص پيغمبر ابراز شده قبول داشته باشد و سالهاى متمادى با على همنشين بوده ، به اخلاق بى نظير و صفات حسنه آن
جناب پى برده باشد و اطلاع كافى از افعال و كردارش داشته با چشم خود فداكارى ها و جانبازى ها و فتح و پيروزى هايش را در جنگ هاى حساس
اسلام مشاهده كرده باشد - آيا براى مسلمانى كه اين قدر شاهد شخصيت على (ع) باشد جايز است در خطاب با
مثل برادر پيغمبر چنين بگويد لم لا يشتمك مروان اذ شتمته فواللّه ما انت عندى
بافضل منه چرا مروان به تو ناسزا نگويد در صورتى كه تو به او ناسزا گفته اى به خدا سوگند تو در نزد من از مروان بهتر نيستى . يا
جايز است به اين گونه سخنان با او روبه رو شود؟ واللّه يا اباالحسن ما ادرى اشتهى موتك ام اشتهى حياتك فواللّه لئن مت احب ان ابقى بعدك
لغيرك لانى لا اجد منك خلفا و لئن بقيت لا اعدم طاغيا يتخذك سلما و عضدا و يعدك كهفا و ملجئا يمنعنى منه الا مكانه منك فانا منك كالا بن العاق من ابيه ان
مات فجعه و ان عاش عقه (54) يا به اين سخن با او عتاب نمايد ما انت
افضل من عمار و ما امنت اقل استحقاقا ام بقوله انك احق بالنفى من عمار. تو از عمار بهتر نيستى و كمتر از او استحقاق كيفر ندارى يا سخن ديگرش
كه به مولى گفت : تو از عمار به تبعيد شدن سزاوارترى .
بعد از تمام اين خطاب هاى درشت او را از مدينه بيرون و از آشيانه و خانه اش خارج كرد. على (ع) را چندين مرتبه به ينبع تبعيد نمود. به ابن
عباس مى گفت قل له فليخرج الى ملك بالينبع ما اغتم به و لا يغتم بى به على بگو برود به ملك خودش در ينبع نه من از دست او ناراحت و نه
او از دست من آزرده باشد(55).
51- كينه معاويه
معاويه روزى براى ابوالاسود دئلى هديه اى فرستاد كه مقدارى از آن حلوا بود، منظورش از فرستادن هديه اين بود كه
دل آن ها را به دست آورد و قلبشان را از محبت على (ع) خالى كند. ابوالاسود دختركى پنج يا شش ساله داشت پيش پدر آمد، همين كه چشمش به حلوا
افتاد لقمه اى از آن برداشته در دهان گذاشت .
ابوالاسود گفت : دختركم ! بينداز، اين غذا زهرى است ، معاويه مى خواهد به وسيله حلوا ما را فريب دهد و از اميرالمؤ منين (ع) دور كند، محبت ائمه (ع)
را از قلب ما خارج نمايد. دخترك گفت : قبحه الله يخدعنا عن السيد المطهر بالشهد المزعفر تبا لمرسله و آكله خدا صورتش را زشت كند. مى
خواهد ما را از سيد پاك و بزرگوار به وسيله حلوايى شيرين و زعفران دار بفريبد. مرگ بر فرستنده و خورنده اين حلوا باد. آن قدر دست در گلو
برد و خود را رنج داد تا آن چه خورده بود قى كرد، آن گاه كه خود را پاك از آلودگى حلوا يافت اين شعر را سرود:
|
ابا لشهد المزعفر يا بن هند | |
نبيع عليك احسابا و دينا | |
معاذ الله كيف يكون هذا | |
و مولانا اميرالمؤ منينا(56) |
52- دو معجزه تكان دهنده
مسعودى در ادامه سخن مى گويد: سپس بعد از چند روز، حضرت على (ع) يكى از آن افراد (ابوبكر) را ديد و او را به ياد خدا آورد، و ايام خدا را به
ياد او انداخت ، و به او فرمود: ((آيا مى خواهى بين تو و پيامبر (ص) جمع كنم ، تا تو را امر و نهى كند!)).
او گفت : آرى ، با هم به سوى مسجد قبا رفتند، رسول خدا (ص) را به او نشان داد كه در مسجد نشسته بود،
رسول خدا (ص) به او فرمود: ((اى فلانى ! اين گونه با من پيمان بسته اى كه امر رهبرى را به على (ع) واگذار كنى ، اميرمؤ منان ، على (ع)
است !)).
او همراه على (ع) بازگشت ، و تصميم گرفت كه امر خلافت را به على (ع) تسليم نمايد، ولى رفيقش نگذاشت ! و گفت : اين سِحر آشكار است و
جادوى معروف بنى هاشم است ، مگر فراموش كرده اى كه من و تو در نزد ابن ابى كبشه (پيامبر) بوديم به دو درخت امر كرد، آن ها به هم چسبيدند، و
در پشت آن درخت ها قضاى حاجت كرد، سپس به آن درخت ها امر كرد و آنها از همديگر جدا شدند و به
حال اول بازگشتند؟!!
ابوبكر پاسخ داد: اكنون كه تو اين جريان را به ياد من آوردى ، من نيز به ياد جريان ديگرى افتادم و آن اين كه : من و او (پيامبر (ص)) در غار
(ثور) پنهان شده بودم ، او دستش را به صورتم كشيد، سپس با پاى خود اشاره كرد، دريايى را به من نشان داد، سپس جعفر (طيار) و اصحابش را
به من نشان داد كه سوار بر كشتى هستند و در دريا سير مى كنند!
ابوبكر از گفتار رفيقش ، تحت تاءثير قرار گرفت و از تصميم خود مبنى بر تسليم امر خلافت به على (ع) منصرف شد، سپس تصميم بر
قتل على (ع) گرفتند و همديگر را به اين كار توصيه نمودند و وعده به همديگر دادند، و خالدين وليد را ماءمور
قتل كردند(57).
53- آخرين كلام على (ع) در بالاى منبر
محدث بزرگ ثقه الاسلام كلينى از سدير نقل مى كند كه گفت : در محضر امام باقر (ع) بوديم ، سخن از جريانات بعد از رحلت
رسول خدا (ص) و پريشانى و غربت حضرت على (ع) به پيش آمد، مردى از حاضران به امام باقر (ع) عرض كرد: ((خدا كار تو را سامان دهد،
عزت و شوكت بنى هاشم و بسيارى جمعيت آنها چه شد؟))
امام باقر (ع) فرمود: ((از بنى هاشم كسى باقى نمانده بود! (شوكت ) بنى هاشم با بودن جعفر طيار و حمزه (ع)، موجوديت داشت ، وقتى كه جعفر
و حمزه در گذشتند عموى پيامبر (ص) و عقيل (برادر على (ع)) باقى ماندند، كه از آزاد شدگان (در فتح مكه ) بودند.
اما والله لو ان حمزة و جعفرا كانا بحضرتهما، ما وصلا الى ما وصلا اليه ، و لو كانا شاهديهما لاتبقا نفسيهما.
آگاه باش ، سوگند به خدا اگر حمزه و جعفر (ع) زنده و حاضر بودند، آن دو نفر (خليفه ) به آن مقام كه رسيدند، نمى رسيدند، و اگر حمزه و
جعفر (ع) شاهد و ناظر بودند، آن دو نفر جان سالمى از ميان بيرون نمى بردند و خود را به هلاكت مى رساندند)).
به خاطر همين تنهايى و مظلوميت است كه نقل شده حضرت على (ع) وقتى كه به منبر مى رفت ، هميشه آخرين سخنش
قبل از پايين آمدن از منبر، اين بود ما زلت مظلوما منذ قبض الله نبيه ((از آن هنگام كه خداوند، پيامبرش را قبض روح كرد، همواره و هميشه مظلوم
شدم (58))).
54- شباهت كار على (ع) به پنج پيامبر
بعد از بيعت اجبارى على (ع) به خانه خود رفت و از مردم كناره گرفت ، و بعد به پيروان خود فرمود: من به پنج پيغمبر در پنج مورد، اقتدا كرده
ام (كار من شبيه كار آنها است ):
1- از حضرت نوح (ع) آن جا كه به خدا عرض كرد:
رب انى مغلوب فانتصر: ((پروردگارا من مغلوب اين قوم (طغيانگر) شده ام ، انتقام مرا از آنها بگير (قمر - 10).
2- از حضرت ابراهيم (ع) آن جا كه به مشركان فرمود: و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله : ((و از شما و آنچه غير از خدا مى خوانيد كناره
گيرى مى كنم )) (مريم - 48).
3- از حضرت لوط (ع) آن جا كه به قوم سركش خود فرمود: لو ان لى بكم قوة او آوى الى ركن شديد: ((اى كاش در برابر شما، قدرتى
داشتم ، تا تكيه گاه و پشتيبان محكمى در اختيار من بود)) (هود - 80).
4- از موسى (ع) كه به فرعونيان گفت : ففرزت منكم لما خفتكم : ((پس از شما فرار كردم هنگامى كه از شما ترسيدم )) (شعراء - 21).
5- و هارون (برادر موسى (ع)) كه به موسى (ع) گفت : ان القوم استضعفونى و كادوا يقتلوننى : ((مردم مرا تضعيف كردند و نزديك بود كه
مرا به قتل رسانند)) (اعراف - 150).
سپس به جمع آورى و تنظيم قرآن پرداخت و آن را در جامه اى پيچيد و آن را بسته و مهر نمود و به مردم فرمود: ((اين كتاب خدا است كه آن را طبق امر
و وصيت پيامبر (ص) همان گونه كه نازل شده است جمع آورى نموده ام .
بعضى از حاضران گفتند: ((قرآن را بگذار و برو)).
فرمود: رسول خدا (ص) به شما فرمود: ((من در ميان شما دو يادگار گرانمايه مى گذارم ، كتاب خدا و عترت من ، و اين دو از هم جدا نمى شوند تا
اين كه در كنار حوض كوثر بر من وارد گردند)) پس اگر سخن پيامبر (ص) را
قبول داريد، مرا با قرآن بپذيريد، كه بر اساس دستورات قرآن بين شما حكم مى كنم .
قوم گفتند: ((ما نيازى به تو و قرآن تو نداريم ، اكنون آن قرآن را بردار و ببر و از آن جدا نشو)).
حضرت على (ع) از قوم ، روى گردانيد و به خانه اش رفت ، و شيعيان او نيز خانه نشين شدند، زيرا
رسول خدا (ص) از آنها پيمان گرفته بود كه چنين كنند.
ولى آن قوم ، دست نكشيدند، به خانه على (ع) هجوم آوردند و در خانه اش را سوزاندند و آن حضرت را با اجبار به سوى مسجد بردند، و فاطمه
(س) را در كنار در خانه ، در فشار قرار دادند به طورى كه فرزندش محسن ، سقط گرديد.
به على (ع) گفتند: بيعت كن ، او بيعت نكرد و گفت : بيعت نمى كنم ، گفتند: اگر بيعت نكنى تو را مى كشيم .
فرمود: اگر مرا بكشيد، من بنده خدا و برادر رسول خدا (ص) هستم ، دستش را باز كردند ولى آن حضرت دستش را بست ، باز كردن دست او بر آنها
سخت شد، در حالى كه دستش بسته بود، (دست ابوبكر را) بر دست او ماليدند(59).
55- گريستن رسول خدا (ص)
ابو عثمان نهدى از على بن ابى طالب (ع) روايت كرده كه فرموده : با رسول خدا (ص) از باغى مى گذشتيم كه من گفتم : اى
رسول خدا، اين باغ چه زيباست !
فرمود: تو را در بهشت بهتر از آن است ؛ تا به هفت باغ - و به روايت احمد بن زهير نه باغ - گذشتيم و من همان سخن را تكرار كردم و پيامبر هم مى
فرمود: تو را در بهشت بهتر از آن است . آن گاه رسول خدا (ص) مرا در آغوش كشيد و گريست .
گفتم ، اى رسول خدا، علت گريه شما چيست ؟
فرمود: كينه هايى كه براى حكومت پس از من ، از تو در سينه هايى مردانى نهفته است كه بر تو آشكار نمى كنند.
گفتم : آيا در آن هنگام دين من در سلامت است ؟
فرمود: آرى دين تو در سلامت است (60).
56- ملاقات با برادر
عقيل به حضور على (ع) آمد، على (ع) را نگران ديد، پرسيد: چرا گريه مى كنى ؟
خداوند چشم هاى تو را نگرياند.
حضرت على (ع) در پاسخ فرمود: برادرم ! سوگند به خدا گريه ام در مورد قريش و طرفداران آنها است كه راه گمراهى را پيمودند و از حق روى
برتافتند، و به فساد و جهالت خود بازگشتند، و به وادى اختلاف و نفاق و در بيابان سرگردانى افتادند، و براى جنگيدن با من همدست شدند،
چنان كه قبلا براى جنگيدن با رسول خدا (ص) همدست گشتند، خداوند آنها را به مجازات برساند كه رشته قرابت با مرا پاره كردند و حاكميت
پسر عمويم پيامبر (ص) را از دست ما بيرون بردند، آن گاه بلند گريه كرد و فرمود: انا لله و انا اليه راجعون و اين اشعار را به عنوان
تمثيل خواند:
|
فان تسلينى كيف انت فاننى | |
صبور على ريب الزمان صليب | |
يعز على ان ترى بى كابة | |
فيشمت عاد اويساء حبيب |
((اگر از حال من بپرسى كه چگونه اى ؟، مى گويم : در سختى هاى روزگار صبر مى كنم و در دشوارى ها به سر مى برم ، بر من سخت است كه
آثار اندوه در من ديده شود تا دشمن شادى كند و دوست ناراحت شود(61).
|