13- پرچم دارى حبيب بن جماز
سويد بن غفله گفت : مردى حضور اميرالمؤ منين (ع) شرفياب شده عرض كرد: از وادى القرى گذشتم و ديدم خالد بن عرفطه در گذشته اينك براى
آمرزش گناهان او براى وى استغفار كن .
على (ع) فرمود: از اين سخن دست بردار زيرا نمرده و نخواهد مرد مگر هنگامى كه پيش آهنگ لشكر گمراهى شود كه پرچم دار آن ، حبيب بن جماز
باشد، مردى از پايين منبر عرضه داشت سوگند به خدا من شيعه و دوست توام ، على (ع) پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : من حبيب بن جمازم .
على (ع) فرمود: اى پسر جماز از چنان پرچمى خوددارى كن با اين كه مى دانم آن را به دوش خواهى كشيد و از باب
الفيل وارد خواهى شد.
پس از آن كه على و حسن عليهماالسلام شربت شهادت نوشيدند و نوبت امامت به امام حسين (ع) رسيد و پيشامد كربلاى او اتفاق افتاد ابن زياد، عمر
بن سعد را رياست لشكر داد و خالد نامبرده را پيش آهنگ و حبيب را پرچم دار آن قرار داد. او با همان پرچم از باب
الفيل وارد مسجد كوفه شد و اين قضيه از جمله اخبارى است كه دانشمندان و ناقلين آثار به صحت پذيرفته اند و در ميان كوفى ها مشهور و مخالفى
ندارد و از معجزات است (15).
بخش سوم : گريه امام على (ع) بر مصايب زينب (س)
14- گريه امام هنگام ولادت زينب
هر پدرى را كه بشارت به ولادت فرزند دادند، شاد و خرم گرديد، جز على بن ابى طالب (ع) كه ولادت هر يك از اولاد او سبب حزن او گرديد.
در روايت است كه چون حضرت زينب متولد شد، اميرالمؤ منين (ع) متوجه به حجره طاهره گرديد، در آن وقت حسين (ع) به
استقبال پدر شتافت و عرض كرد: اى پدر بزرگوار! همانا خداى تعالى خواهرى به من عطا فرموده .
اميرالمؤ منين (ع) از شنيدن اين سخن بى اختيار اشك از ديده هاى مبارك به رخسار همايونش جارى شد. چون حسين (ع) اين
حال را از پدر بزرگوارش مشاهده نمود افسرده خاطر گشت . چه ، آمد پدر را بشارت دهد، بشارت
مبدل به مصيبت و سبب حزن و اندوه پدر گرديد، دل مباركش به درد آمد و اشك از ديده مباركش بر رخسارش جارى گشت و عرض كرد: ((بابا فدايت
شوم ، من شما را بشارت آوردم شما گريه مى كنيد، سبب چيست و اين گريه بر كيست ؟))
على (ع) حسينش را در برگرفت و نوازش نمود و فرمود: ((نور ديده ! زود باشد كه سرّ اين گريه آشكار و اثرش نمودار شود.)) كه اشاره
به واقعه كربلا مى كند. همين بشارت را سلمان به پيغمبر داد و آن حضرت هم منقلب گرديد.
چنان كه در بعضى كتب است كه حضرت رسالت در مسجد تشريف داشت آن وقت سلمان شرفياب شد و آن سرور را به ولادت آن مظلومه بشارت داد و
تهنيت گفت . آن حضرت گريست و فرمود: ((اى سلمان ! جبرييل از جانب خداوند
جليل خبر آورد كه اين مولود گرامى مصيبتش غير معدود باشد تا به آلام كربلا مبتلا شود(16))).
15- مفسّر قرآن
فاضل گرامى سيد نورالدين جزايرى در كتاب خود ((خصايص الزينبيه )) چنين
نقل مى كند:
((روزگارى كه اميرالمؤ منين (ع) در كوفه بود، زينب (س) در خانه اش مجلسى داشت كه براى زن ها قرآن تفسير و معنى آن را آشكار مى كرد.
روزى ((كهيعص )) را تفسير مى نمود كه ناگاه اميرالمؤ منين (ع) به خانه او آمد و فرمود: اى نور و روشنى دو چشمانم ! شنيدم براى زن ها
((كهيعص )) را تفسير مى نمايى ؟
زينب (س) گفت : آرى . اميرالمؤ منين (ع) فرمود: اين رمز و نشانه اى است براى مصيبت و اندوهى كه به شما عترت و فرزندان
رسول خدا (ص) روى مى آورد. پس از آن مصايب و اندوه ها را شرح داد و آشكار ساخت . پس از آن زينب گريه كرد، گريه با صدا - صلوات اللّه
عليها(17).
16- على (ع) از واقعه كربلا مى گويد
امام زين العابدين (ع) گفت كه : خبر داد مرا امّ ايمن كه حضرت رسالت (ص) به ديدن حضرت فاطمه زهرا (س) آمد، پس فاطمه براى آن حضرت
حريره ساخت و نزد رسول خدا حاضر كرد، حضرت اميرالمؤ منين (ع) طبق خرمايى آورد، ام ايمن گفت : من كاسه آوردم كه در آن شير و مسكه بود، پس
حضرت رسول (ص) و اميرالمؤ منين و فاطمه و حسن و حسين (ع) از آن حريره
تناول نمودند و از آن شير آشاميدند و از آن خرما و مسكه ميل فرمودند، پس حضرت على (ع) ابريق و طشتى آورد و آب بر دست حضرت رسالت (ص)
ريخت .
چون حضرت دست هاى خود را شست دست تر بر روى مباركش كشيد پس نظر كرد به سوى على و فاطمه و حسن و حسين (ع) نظرى كه آثار سرور و
شادى در روى مباركش مشاهده كرديم ، آنگاه مدتى به سوى آسمان نظر كرد، پس روى مبارك خود را به جانب قبله گردانيد و دست هاى خود را به
سوى آسمان گشود، بسيار دعا كرد پس به سجده رفت و در سجده صداى گريه آن حضرت بلند شد، آب ديده اش بر زمين جارى شد، پس سر از
سجده برداشت و ساعتى سر در زير افكند و مانند باران تند آب از ديده مباركش مى ريخت .
چون اهل بيت رسالت اين حالت را در او مشاهده كردند، همه اندوهناك شدند، من نيز از حزن ايشان محزون گرديدم و جراءت نمى كردم كه از سبب اين
گريه از آن حضرت سؤ ال كنم .
چون اين حالت بسيار به طول انجاميد، على و فاطمه (ع) گفتند: سبب گريه تو چيست يا
رسول اللّه خدا هرگز ديده هاى تو را گريان نگرداند، به درستى كه اين حالت كه در تو مشاهده كرديم
دل هاى ما را مجروح كرد. پس حضرت رسول (ص) رو به حضرت اميرالمؤ منين (ع) آورد گفت : اى برادر و حبيب من ! چون شما را نزد خود مجتمع ديدم ،
از مشاهده شما مرا سرورى حاصل شد كه هرگز چنين شادى در خود نيافته بودم ، و من در شما نظر مى كردم و خدا را شكر مى كردم كه چنين نعمت ها به
من كرامت كرده كه ناگاه جبرييل (ع) بر من نازل شد گفت : يا محمد به درستى كه خداى تعالى مطلع شد بر آنچه در نفس تو حادث گرديد، و دانست
شادى كه تو را عارض شد به ديدن برادر و دختر و دو فرزند زاده خود، پس تمام كرد براى تو نعمت و گوارا گردانيد براى تو اين عطيّه را با
آنكه گردانيد ايشان را و فرزندان ايشان را و شيعيان ايشان را با تو در بهشت ، و جدايى نخواهد افكند ميان تو و ايشان ، چنانچه به تو عطا مى
كند در آن روز خوبى به ايشان عطا خواهد كرد، چنانچه به تو بخشش مى نمايد به ايشان خواهد بخشيد، تا آنكه تو خشنود گردى ، و زياده از
مرتبه خوشنودى تو به ايشان كرامت خواهد كرد با بليّه بسيارى كه به ايشان خواهد رسيد در دنيا، و مكروه بسيارى كه ايشان را در خواهد يافت
بر دست هاى گروهى از منافقان كه ملت تو را بر خود بندند و دعوى كنند كه از امت تواند، و
حال آنكه برى اند از خدا و ايشان را به شمشير آب دار و انواع زجرها و ستم ها بكشند، و هر يك را در ناحيه اى از زمين به
قتل رسانند، و قبرهاى ايشان از يكديگر دور باشد، و حق تعالى اين حالت را از براى ايشان پسنديده است و ايشان را
اهل اين سعادت گردانيده است ، پس حمد كن خدا را بر آنچه از براى شما پسنديده و راضى شو به قضاى الهى ، پس خدا را حمد كردم و راضى شدم
به قضاى او بر آنچه براى شما اختيار نموده است .
پس جبرئيل گفت : يا محمد به درستى كه برادر تو على مقهور و مظلوم خواهد شد بعد از تو، منافقان امت بر او غالب خواهند شد و غصب خلافت او
خواهند كرد و از دشمنان تو تعب ها به او خواهد رسيد، و در آخر كشته خواهد شد به دست بدترين خلايق و بدبخت ترين اولين و آخرين ، نظير پى
كننده ناقه صالح ، در شهرى كه به سوى آن شهر هجرت خواهد نمود، و آن شهر
محل شيعيان او و شيعيان فرزندان او خواهند بود. به سبب اين حال بلاى اهل بيت رسالت بسيار خواهد شد و مصيبت ايشان عظيم تر خواهد شد، اين
فرزند زاده تو - و اشاره كرد به سوى حسين (ع) شهيد خواهد شد با گروهى از
اهل بيت و ذريت تو و نيكان امت تو، در كنار نهر فرات ، در زمينى كه آن را كربلا گويند، به سبب آن كرب و بلا بر دشمنان تو و دشمنان ذريت تو
بسيار خواهد شد در روزى كه كرب آن روز منقضى نشود و حسرت آن روز به آخر نرسد، آن بهترين بقعه هاى زمين است و حرمت آن از همه زمين ها عظيم
تر، و آن قطعه اى است از بهشت .
پس زينب گفت : چون ابن ملجم پدرم را ضربت زد، اثر مرگ در او مشاهده كردم گفتم : اى پدر بزگوار، ام ايمن چنين حديثى به من روايت كرد، مى
خواهم آن را از تو بشنوم ، فرمود: اى دختر حديث چنان است كه ام ايمن به تو روايت كرده ، گويا مى بينم تو را و زنان ديگر از
اهل بيت مرا در اين شهر اسير كرده باشند، و به ذلت و خوارى شما را برند از دشمنان خود خائف و ترسان باشيد، پس در آن وقت صبر كنيد و
شكيبايى نماييد، به حق آن خداوندى كه حبّه ها را شكافته و خلايق را آفريده است ، در آن وقت در روى زمين خدا را دوستى به غير از شما و دوستان و
شيعيان شما نباشد.
چون حضرت رسول (ص) اين حديث را نقل كرد براى ما، فرمود: در آن روز شيطان از روى شادى پرواز خواهد كرد و بر دور زمين با ياوران خود
جولان خواهد نمود، خواهد گفت : اى گروه شياطين آنچه مطلب ما بود از فرزند آدم به آن رسيديم و در هلاكت ايشان منتهاى آرزوى خود را يافتيم ، و همه
را مستحق جهنم نموديم مگر جماعت قليلى كه چنگ در دامان اهل بيت رسالت زده اند، پس تا توانيد سعى كنيد كه مردم را به شك اندازيد در حق ايشان و
بداريد مردم را بر عداوت ايشان و تحريص كنيد مردم را بر ضرر رسانيدن به ايشان و دوستان ايشان ، تا كفر و ضلالت خلق مستحكم گردد و از
ايشان هيچ كس نجات نيابد، آن ملعون گمان خود را در حق اكثر مردم راست كرد زيرا كه با عداوت شما هيچ
عمل صالح فايده نمى بخشد، و با محبت و موالات شما هيچ گناهى جز كباير ضرر نمى رساند.
بخش چهارم : گريه امام على (ع) بر مصايب عباس (س)
17- بوسيدن دست هاى عباس (ع)
پس از ولادت حضرت قمر بنى هاشم (ع)، ام البنين (س) قنداقه او را به دست اميرالمؤ منين على (ع) داد كه با خواندن اذان و اقامه در گوش وى ، از
همان آغاز حق ببيند و حق بشنود.
حضرت در گوش راست فرزند اذان ، و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را، به نام عمويش عباس ، عباس نهاد.
ثم قبل يديه و استعبر و بكى (18)
سپس دست هاى او را بوسيد و قطرات اشك به صورت نازنينش جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها يوم الطف در كنار شريعه فرات در راه
يارى برادرش حسين (ع) از بدن جدا خواهد شد.
و از اين جاست كه گفته اند: مى توان دست فرزند را، از سر عطوفت و شفقت ، بوسيد.
چنان كه وارد است رسول خدا (ص) دست دخترش ، حضرت فاطمه زهرا (س) را مى بوسيد و وى را به جاى خود مى نشانيد. و از اين جا كثرت عطوفت
شاه ولايت ، اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع) مظلوم تاريخ ، نسبت به اين مولود بزرگوار معلوم مى شود.
18- گريه بر دست هاى عباس
در روز ولادت ابوالفضل العباس (ع) ام البنين (س) قنداقه او را به دست على (ع) داد تا نامى بر او بگذارد. حضرت زبان مبارك را به ديده و
گوش و دهان او گردانيد تا حق بگويد و حق ببيند و حق بشنود.
ثم اءذن فى اذنه اليمنى و اءقام فى اليسرى . سپس در گوش راست وى اذان و در گوش چپش اقامه گفت . يكى از سنت هاى
رسول خدا (ص) كه براى مسلمين ارث گذارده اين است كه در حين تولد فرزند، در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه بگويند تا از همان بدو
تولد با اسامى خدا و رسول خدا (ص) و امام و ولى خدا آشنا گردد.
حضرت اميرالمؤ منين على (ع) به ام البنين (س) فرمود: چه اسمى بر اين طفل گذارده ايد؟ عرض كرد: من در هيچ امرى بر شما سبقت نگرفته ام ، هر
چه خودتان ميل داريد اسم بگذاريد. فرمود: من او را به اسم عمويم ، عباس ، عباس ناميدم . پس دست هاى او را بوسيده و اشك به صورت نازنينش
جارى شد و فرمود: گويا مى بينم اين دست ها در يوم الطف در كنار شريعه فرات در راه يارى خدا قطع خواهد شد(19).
19- خبر از آينده عباس (ع)
مورخان نقل مى كنند: در دوران طفوليت حضرت عباس (ع) يك روز اميرالمؤ منين على بن ابى طالب (ع) وى را در دامان خود گذاشت و آستين هايش را بالا
زد و در حالى كه به شدت مى گريست به بوسيدن بازوهاى عباس (ع) پرداخت .
ام البنين (س)، حيرت زده از اين صحنه ، از امام (ع) پرسيد: چرا گريه مى كنيد؟!
حضرت با صداى آرام و اندوه زده پاسخ داد: به اين دو دست نگريستم و آن چه را كه بر سرشان خواهد آمد به ياد آوردم .
ام البنين (س)، شتابان و هراسان ، پرسيد: چه بر سر آنها خواهد آمد؟!
امام (ع) با لحن مملو از غم و اندوه و تاءثر گفت : اين دستها از بازو قطع خواهد شد.
كلام حضرت چون صاعقه اى بر ام البنين (س) فرود آمد و قلبش را ذوب كرد و با وحشت و شتاب پرسيد: ((چرا دستهايش قطع مى شوند))؟!
امام (ع) به او خبر داد كه دستان فرزندش در راه يارى اسلام و دفاع از برادرش ، حافظ شريعت الهى و ريحانه
رسول الله (ص)، قطع خواهد شد. ام البنين (س) گريه كرد و زنان همراه او نيز در غم و رنج و اندوهش شريك شدند.
سپس ام البنين (س) به دامن صبر و بردبارى چنگ زد و خداى را سپاس گفت كه فرزندش فداى سبط گرامى
رسول خدا (ص) و ريحانه او خواهد گرديد(20).
اميرالمؤ منين على (ع) فرمود: ام البنين ، فرزندت عباس (ع) نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداى
متعال در عوض دو دستش ، دو بال به مرحمت خواهد كرد كه با آنها با ملايكه در بهشت پرواز كند، همان گونه كه قبلا اين عنايت را به جعفر بن ابى
طالب (ع) نموده است . و ام البنين (س) با شنيدن اين بشارت ابدى و سعادت جاودانه مسرور شد(21).
20- سفارش على (ع) به عباس (ع) در واقعه كربلا
علامه شيخ عبدالحسين حلى در النقد النزيه (جلد 1، صفحه 100) از فخرالذاكرين ، عالم بزرگوار، شيخ ميرزا هادى خراسانى نجفى ،
نقل مى كند كه گويد: اميرالمؤ منين (ع) حضرت عباس (ع) را فرا خواند و به سينه چسبانيد و چشمانش را بوسيد و از او عهد گرفت كه چون در
كربلا بر آب دست يافت ، تا برادرش حسين تشنه است ، قطره اى از آن را ننوشد، و اين كه ارباب
مقاتل گويند حضرت عباس (ع) در شريعه فرات آب را نخورد و آن را ريخت به سبب اطاعت از سفارش پدرش على مرتضى (ع) بوده است (22
)(23).
فصل دوم على (ع) در سوگ رسول خدا (ص)
بخش اول : على در كنار بستر پيامبر
21- توطئه عمر
يك روز صبح كه پيغمبر اكرم به نقاهت شديد مبتلا بود بلال به خانه آن جناب آمد و نماز صبح را اعلام كرد.
رسول خدا (ص) فرمود: من اكنون از آمدن به مسجد معذورم يكى از مسلمانان را به نماز وادار كنيد و ديگران به وى اقتدا نماييد. عايشه گفت : پدرم
ابوبكر را به اقامه جماعت برقرار سازيد. حفصه گفت : والد بزرگوارم عمر را بگوييد نماز صبح را بپاى آورد.
رسول خدا (ص) هنگامى كه ديد هر يك از اين ها حريص اند بر اين كه پدرشان به امامت مردم برقرار شوند و در حيات وى آشوب نمايند فرمود:
دست از آشوب گرى خود برداريد و فتنه برپا نكنيد شما مانند زن هاى فتنه گر زمان يوسفيد كه هر يك پنهانى به يوسف پيغام فرستادند.
رسول خدا (ص) نظر به اين كه مبادا يكى از آن دو به اقامه جماعت بپردازند با آن كه دستور داده بود همراه جيش اسامه به خارج شهر بروند و
خيال نمى كرد تخلف كرده باشند با همان حال ناتوانى كه داشت خود را براى رفتن به مسجد مهيا كرد و از آن طرف وقتى متوجه شد عايشه و حفصه
درصدد امامت پدر خود هستند، دانست كه ابوبكر و عمر از رفتن همراه اسامه تخلف نموده اند. اين معنى بيشتر
رسول خدا (ص) را به مسجد متوجه ساخت تا مگر بدين وسيله بتواند آتش فتنه را خاموش بسازد و رفع شبهه نمايد.
بالاخره رسول خدا (ص) با ضعف بى اندازه كه داشت و نمى توانست روى زمين آرام بگيرد على (ع) و
فضل بن عباس زير بغل آن جناب را گرفتند و آن حضرت پاهاى مبارك را بر روى زمين مى كشيد و با اين
حال به مسجد وارد گرديده ديد ابوبكر داخل محراب شده و نزديك است با گفتن تكبيرة الاحرام كه ركن مقدم اسلام است اركان حقيقى آن را از يكديگر
بپاشد و نابود سازد. رسول خدا (ص) با دست اشاره كرد عقب بايست او ناچار عقب ايستاد، ليكن در نظر داشت ، روزى براى آن كه بفهماند حق با من
بود نه با پيغمبر (ص)، در ميان محراب بايستد و با گفتن الله اكبر رگ و پيوند رهبر بزرگ اسلام نه ، بلكه قائمه عرش الهى را به لرزه
درآورد.
رسول خدا (ص) خود در محراب ايستاد و نماز را آغاز كرد و اعمال نمازى ابوبكر را به هيچ گرفته نماز را از سر شروع كرد، چون نماز را سلام
داد به خانه رفت . ابوبكر و عمر و عده اى را كه در مسجد حضور داشتند طلبيد، فرمود: مگر دستور ندادم شما همراه جيش اسامه به خارج شهر كوچ
كنيد. عرض كردند: آرى فرمودى . فرمود: بنابراين براى چه مخالفت كرديد؟!
ابوبكر گفت : من حسب الامر همراه جيش اسامه به خارج مدينه رفتم ليكن براى آن كه عهدى تازه كردم باشم مراجعت نمودم . عمر گفت : يا
رسول الله من از مدينه خارج نشدم و با جيش اسامه شركت نكردم زيرا مى خواستم خودم از بيمارى شما باخبر باشم و از ديگران خبر ناراحتى شما را
نپرسم .
رسول خدا (ص) كه دانست آنان مخالفت كرده اند بار سوم آن ها را به همراهى با جيش اسامه دعوت كرد و از رنج بسيارى كه ديده و اندوه فراوانى
كه به حضرتش رسيده غشوه بر او عارض گرديد و ساعتى بدين حال بسر برد. مسلمانان گريستند و صداى گريه زنان و فرزندان و زنان
مسلمان و همه حاضران بلند شد، رسول خدا (ص) افاقه يافته نگاهى به مردم كرده فرمود: دوات و شانه گوسفندى حاضر كنيد تا مطلبى را
بنويسم كه پس از آن براى هميشه گمراه نشويد و همان دم عارضه غشوه بر حضرتش مستولى شد.
يكى از حاضران برخاست تا امريه حضرت را به انجام آورد عمر ديد هرگاه دستور
رسول خدا (ص) عملى شود ممكن است تير غرض او به هدف مقصود نرسد و كار از كار بگذرد، بدين ملاحظه به آن مرد گفت : به سخن
رسول خدا (ص) توجه نكن زيرا او بيمار است و هذيان مى گويد، آن مرد از اراده خود منصرف شد و از اين كه در احضار امريه
رسول خدا تقصير و كوتاهى نمودند متاءثر بوده و گفتگو در ميانشان افتاد و كلمه استرجاع انالله و انا اليه راجعون را به زبان رانده و از
مخالفت آن جناب بيمناك بودند.
هنگامى كه رسول خدا (ص) افاقه حاصل كرد، برخى گفتند: آيا اجازه مى دهيد تا دوات و شانه حاضر نماييم . فرمود: پس از اين همه سخنان نابجا
محتاج به دوات و شانه نيستم ، ليكن درباره بازماندگانم وصيت مى كنم از آن ها دست برمداريد و از نيت خير درباره آنان خوددارى ننماييد و روى از
مردم برگردانيد مسلمانان تقصير كار از جاى برخواسته به خانه هاى خود رفتند و به جز از عباس و
فضل و على بن ابى طالب (ع) و خاندان مخصوصش ديگرى باقى نماند.
عباس عرض كرد: يا رسول الله (ص) هرگاه مى دانيد غلبه با ماست و ما پس از شما به مقام حق پيروز مى آييم و مستقر مى شويم اطلاع فرماييد.
رسول خدا (ص) فرمود: پس از من درمانده و بى چاره خواهيد شد و سخن ديگرى نفرمود. اين عده هم با
كمال نااميدى از حضور رسول خدا (ص) مرخص گرديدند(24).
22- خبر دادن پيامبر (ص) به على (ع) از وفات خويش
به پيامبر (ص) مريضى اى عارض شد كه با آن مريضى به جوار رحمت الهى
واصل گرديد، چون آن حالت را مشاهده نمود، دست حضرت اميرالمؤ منين (ع) را گرفت و متوجه بقيع گرديد، اكثر صحابه از پى او بيرون آمدند،
فرمودند كه : حق تعالى مرا امر كرده است كه استغفار كنم براى مردگان بقيع ، چون به بقيع رسيد، گفت : السلام عليكم اى
اهل قبور، گوارا باد شما را آن حالتى كه صبح كرده ايد در آن و نجات يافته ايد از محنت هايى كه مردم را در پيش است ، به درستى كه رو كرده
است به سوى مردم محنت هاى بسيار مانند پاره هاى شب تار.
پس مدتى ايستاد و طلب آمرزش براى اهل بقيع نمود، و رو آورد به سوى حضرت اميرالمؤ منين (ع) فرمود:
جبرئيل در هر سال قرآن را يك مرتبه بر من عرضه مى كرد، و در اين سال دو مرتبه عرض نمود، چنين گمان دارم كه اين براى آن است كه وفات من
نزديك شده است .
پس فرمود: يا على به درستى كه حق تعالى مرا مخير گردانيد بر ميان خزانه هاى دنيا و مخلد بودن در آن يا بهشت ، من اختيار لقاى پروردگار خود
كردم ، چون بميرم عورت مرا بپوشان كه هر كه به عورت من نظر كند كور مى شود(25).
23- دو ركن على (ع)
جابر بن عبدالله گويد: شنيدم رسول خدا (ص) سه روز پيش از وفاتش به على (ع) مى فرمود: درود بر تو اى پدر دو
گل من ، تو را به دو ريحانه دنياى خود سفارش كنم به همين زودى دو ستون تو ويران شوند و خدا خليفه من است بر تو، چون
رسول خدا (ص) وفات كرد. فرمود: اين يك ستون من بود كه رسول خدا (ص) به من فرمود، چون فاطمه وفات كرد، فرمود: اين ستون دوم است كه
رسول خدا (ص) فرمود(26).
24- وظيفه غسل پيامبر (ص)
ابن عباس گفته چون رسول خدا (ص) بيمار شد انجمنى از اصحابش نزد او بودند و عمار بن ياسر از ميان آنها برخاست و به او گفت : يا
رسول الله پدر و مادرم قربانت كدام يك از ما تو را غسل دهيم اگر اين پيشامد به وجود آمد؟
فرمود: آن وظيفه على بن ابى طالب است زيرا قصد حركت دادن هر عضوى را از من كند فرشتگان به او كمك كنند.
عرض كرد: پدر و مادرم قربانت چه كسى بر شما نماز مى خواند در اين پيشامد؟
فرمود: خاموش باش خدايت رحمت كند.
سپس پيغمبر فرمود: يا بن ابى طالب چون ديدى جانم از تنم بر آمد تو مرا خوب
غسل بده و با اين دو پارچه لباسم ، كفن كن يا در پارچه سيد مصر و برد يمانى ، كفن بسيار گران بر من مپوش ، مرا برداريد و ببريد تا بر
لب گورم نهيد اول كسى كه بر من رحمت فرستد خداست جل جلاله از بالاى عرش خود سپس
جبرييل و ميكاييل و اسرافيل در صفوف فرشته ها كه جز خدا شمار آنها را نداند نماز بر من گزارند(27).
25- طلب على (ع) در بيمارى
از ابن عباس روايت است كه رسول خدا (ص) در هنگام بيمارى فرمود: دوست مرا برايم بخوانيد و هر مردى را دعوت مى كردند، از او رو مى گردانيد.
به فاطمه (س) گفتند: برو على را بياور، گمان نداريم رسول خدا (ص) جز او را بخواهد.
فاطمه دنبال على (ع) فرستاد، چون وارد شد رسول خدا (ص) دو چشم گشود و رويش برافروخت و فرمود: بيا بيا نزد من اى على . و او را نزديك
خود خواست تا دستش را گرفت و او را بالاى سر خود نشانيد و بى هوش شد و حسن و حسين آمدند و شيون و گريه مى كردند تا خود را روى
رسول خدا (ص) انداختند و على (ع) خواست آنها را كنار بزند، رسول خدا (ص) به هوش آمد و فرمود: اى على بگذار آنها را ببويم و مرا ببويند، از
آنها توشه گيرم و از من توشه گيرند آنها پس از من محققا ستم كشند و به ظلم كشته شوند، لعنت خدا بر كسى كه به آنها ستم كند تا سه بار
اين را گفت و دست دراز كرد و على را درون بستر خود كشيد و لب بر لبش نهاد و با او رازى طولانى گفت تا جان پاكش برآمد و على از زير
بسترش بيرون شد و گفت : اعظم الله اجوركم درباره پيغمبر كه خدا جانش را گرفت و آواز شيون و گريه برخاست به اميرالمؤ منين (ع) گفتند:
رسول خدا (ص) وقتى تو را درون بستر خود برد با تو چه رازى گفت ؟ فرمود: هزار باب به من آموخت كه از هر بابى هزار باب مى گشايد(28
).
26- خبر پيامبر از غسل دهنده اش
عبدالله بن مسعود از حضرت رسول (ص) پرسيد: چه كسى تو را غسل خواهد داد چون وفات يابى ؟
حضرت فرمود: هر پيغمبرى را وصى او غسل مى دهد.
گفتم : وصى تو كيست يا رسول الله ؟
فرمود: على بن ابى طالب .
پرسيدم : چند سال بعد از تو زندگانى خواهد كرد؟
فرمود: سى سال ، چنان چه يوشع بن نون وصى موسى بعد از موسى سى
سال زندگانى كرد، و صفراء دختر شعيب كه زوجه حضرت موسى بود بر او خروج كرد و گفت : من سزاوارترم به خلافت از تو، يوشع با او
مقاتله كرد و لشكر او را كشت و او را اسير كرد، بعد از اسير كردن او را گرامى داشت ، به درستى كه دختر ابوبكر بر على (ع) خروج خواهد كرد
با چندين هزار نامرد از امت من ، و على اكثر مردان لشكر او را خواهد كشت و او را اسير خواهد كرد، بعد از اسير كردن با او احسان خواهد كرد(29).
|