بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
سر به روى نيزه جانبازى كند
|
دل اگر در سينه گردد عشقباز
|
سر به روى نيزه گردد سر فراز
|
دل اگر در عاشقى دلداده است
|
سر به روى نيزه بردن ساده است
|
چون جنون در دشت دل گل مى كند
|
شد به جنگ آخرين پا در ركاب
|
نقل شيرين جنون در باده كرد
|
ذوالجناح عشق را آماده كرد
|
راند سوى خيمه ها سلطان دين
|
دختر تيغ دو دم بيرون بيا!
|
خواهرم ! اين جنگ جنگى ديگر است
|
يادگار مادرم ، زينب ، بيا!
|
خواهر غم پرورم زينب ، بيا!
|
چون كه زينب ، اسم خواهر را شنيد
|
از نهانگاه حرم بيرون دويد
|
بر كشيد از سينه داغ آه را
|
ديد زينب ، يادگار ذوالفقار
|
زانوانش ناتوان ، خم شد، نشست
|
بر زمين دستى و دستى بر كمر
|
پا شد از نو زينب خونين جگر
|
گريه بر آن چشم و آن ابرو نمود
|
به شكوه گيسوانت يا حسين !
|
به دو قوس ابروانت يا حسين !
|
يك تقاضا دارد از تو خواهرت
|
آن كه پر پر شد به تيغ غم چو گل
|
پيش از آن كه وقت را از كف دهى
|
آن گلوى غنچه بويش را ببوس
|
يك تقاضا دارد از تو خواهرت
|
خم بشو، قدرى الف را دل كن
|
زينبت را غرق عشق و حال كن
|
اى به قربان قد و بالاى تو
|
خم بشو، قربان عطر و رنگ و روت
|
خم شد و بازوى خواهر را گرفت
|
خواهر غمديده را در برگرفت
|
خواهرم ، زينب ، تو اى سنگ صبور!
|
قد بكش ، بشكوه ، اى كوه غرور!
|
گر چه غمگينى ، به ظاهر شاد باش
|
اى زبانت ، ذوالفقار حيدرى
|
بعد از اين ، هستى رسول خون من
|
تازه اين آغاز فصل عاشقى ست
|
خواهرم كار تو اصل عاشقى ست
|
گر رسول خون من باشى ، خوش است
|
باز هم مجنون من باشى ، خوش است
|
باز هم روشن ترين كوكب بمان
|
زينب من ! باز هم زينب بمان
|
بعد از آن رو كرد بر اهل حرم
|
كاى عزيزان ، اهل بيت رنج و غم !
|
بانوان بى قرينه ...الوداع
|
ام ليلا و سكينه ...الوداع
|
ماه بانوى حرم ، بيرون بيا!
|
دختر تيغ دو دم ، بيرون بيا!
|
ذوالجناح آمد چه زينى ، واژگون
|
ذوالجناح آمد، چه يالى ، غرق خون
|
ذوالجناح آمد، نگاهش پر غبار
|
ذوالجناح آمد، وليكن بى سوار
|
آنكه بر نى نور حق را منجلى ست
|
بى گمان راءس حسين بن على ست
|
سرنگو، خورشيد روى نيزه رفت
|
جا به جا لرزيد پشت عرش هفت
|
سر به ريوى نيزه ديدن مشكل است
|
خاصه آن سر، كه جگر گوشه دل است
|
آه از آن دم كه ميان قتلگاه
|
تا به نعش بى سرش نزديك شد
|
ديد با چشمش ولى باور نداشت
|
تن همان تن بود، اما سر نداشت
|
گفت : اى نعشى كه اين سان بى سرى
|
تو همان نو باوه پيغمبرى ؟
|
گفت : اى فرزند زهراى بتول !
|
ناگهان خورشيد را بر نيزه ديد
|
مشت زد چاك گريبان را دريد
|
اى برادر! بى تو روز و شب مباد
|
در زمانه بعد از اين زينب مباد
|
اى برادر! كاشكى زينب نبود
|
جان خواهر! كاشكى زينب نبود
|
بعد از اين از كربلا تا شام تار
|
مى شوم بر ناقه عريان سوار
|
بعد از اين اى چلچراغ خانه ام
|
تازيانه مى خورد بر شانه ام
|
حرفها از اين و آن خواهم شنيد
|
طعنه ها از كوفيان خواهم شنيد
|
كوفه ، شهر گول و نيرنگ و فريب
|
كوفه ، شهر آشنايان غريب !
|
بعد از اين ماييم و فصل بى كسى
|
بعد از اين ما و غم و دلواپسى
|
اى سر سلطان دين ، اى تاج نور!
|
كى روا باشد كه باشى در تنور؟
|
اين همه داغ و بليه مشكل است
|
ياد از ديروز و از آن آب و تاب
|
اى كه معجر مى ربايى از سرم
|
سايه سار از ذوالفقار ما چه شد؟
|
گر چه روزى اين چنين موعود بود
|
گوهر غلطان در خون ... الوداع
|
الوداع ...اى پور ختم المرسلين
|
تا به ديدار دگر، تا اربعين
|
|