اختيارى هست ما را در جهان
| |
| حس را منكر نتوانى شد عيان
|
اختيار خود ببين جبرى مشو
| |
| ره رها كردى بره آكج مرو
|
گفت يزدان ما على الاعمى حرج
| |
| كى نهد بر ما حرج رب الفرج
|
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم
| |
| اين دليل اختيار است اى صنم
|
آن پشيمانى كه خوردى از بدى
| |
| ز اختيار خويش گشتى مهتدى
|
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد
| |
| امر كردن سنگ مرمر را كه ديد
|
هيچ دانا هيچ عاقل اين كند
| |
| با كلوخ و سنگ خشم و كين كند
|
گر شتربان اشترى را ميزند
| |
| آن شتر قصد زننده ميكند
|
خشم اشتر نيست با آن چوب او
| |
| پس ز مختارى شتر بر دست بود
|
عقل حيوانى چو دانست اختيار
| |
| اين مگو اى عقل انسان شرم دار
|
چونكه گفتى كفر من خواه وى است
| |
| خواه خود را نيز هم ميدان كه هست
|
زانكه بيخواه تو خود كفر تو نيست
| |
| كفر بى خواهش تناقض گفت نيست
|
اختيارش اختيارت هست كردى
| |
| بى خود و بى اختيار آنگه شوى
|
انـصافا اين عارف با هوش چنين مبحث غامضى را در متجاوز از دويست بيت با استدلالى محكم
و امثله ئى روشن تا آنجا كه در قالب نظم ميسور بوده اثبات كرده است ، طالبين بدفتر
پنجم مثنوى مراجعه كنند.