next page

fehrest page

back page

در اين هنگام بانوانى را كه بر محمل هاى بى زين و پوشش بودند ديدم كه يكى از ايشان مى گفت : آه اى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)! آه اى على (عليه السلام)! آه اى حسين (عليه السلام)! اى كاش آنچه را از دشمنان مى كشيم مى ديديد. اى رسول خدا! دخترانت اسير گشته اند گويى كه برخى اسيران و نصارايند. او با ناله اى جانسوز بر شير خوار و بزرگ خود آن آقاى سر بريده از قفا و هتك حريم شده و برهنه بى ردا شيون مى كرد: آه از اين اندوه بر آنچه به ما - خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) - رسيد ما اين مصائب را به حساب خدا مى گذاريم . پس به پاى محمل چسبيدم و با صداى بلند عرض كردم : السلام عليكم يا آل بيت محمد و رحمة الله و بركاته و شناختم كه او ام كلثوم دختر على (عليه السلام) است .
فرمود: اى مردى كه - پس از شهادت برادرم و سرورم حسين (عليه السلام) - كسى جز تو به ما سلام نكرده است ! تو كيستى ؟ عرض كردم : بانوى من ! من مردى از شهر زورم بنام سهل كه جدت محمد مصطفى (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديده ام . فرمود: اى سهل ! آيا مى بينى با ما چه كرده اند؟! بخدا سوگند اگر در روزگارى كه محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را نديده است مى زيستيم مردم آن با ما چنين نمى كردند برادر و سرورم حسين (عليه السلام) را كشتند و ما را همچون بردگان و كنيزان بر محمل هاى بى زين و پوشش به اسارت بردند. عرض كردم : بانوى من ! بخدا سوگند اين مصيبت بر جد و پدر و مادر و برادرت سبط پيامبر سخت و ناگوار است . فرمود: اى سهل ! از ساربان محمل ها بخواه كه سرها(ى شهدا) را پيش ‍ بيفكند تا نگاه ها از ما به آن ها متوجه شود ما از اين همه نگاه خوار شديم .
عرض كردم : با كمال ميل و ادب . سپس نزد ساربان رفته از او با سوگند و اصرار در خواست كردم ولى مرا با پرخاش راند و نپذيرفت .
با من دوستى نصرانى بود كه آهنگ بيت المقدس داشت او در زير لباس ‍ خود شمشير آويخته بود خدا چشم دل او را گشود و از سر (بريده ) حسين (عليه السلام) شنيد كه قرآن مى خواند: ولا تحسبن الله غافلا عما يعمل الظالمون . سعادت نصيبش شد و گفت : شهادت مى دهم كه هيچ معبود بحقى جز خداى يگانه بى شريك نيست و محمد بنده و فرستاده خداست .
سپس در حالى كه (منقلب و) گريان بود شمشير كشيد و بر آنان يورش برد و گروه زيادى از ايشان را كشت پس او را محاصره كردند و كشتند - رحمت خدا بر او باد -
ام كلثوم پرسيد: اين سر و صدا از چيست ؟ ماجرا را عرض كردم . فرمود: شگفتا! نصارى براى دين اسلام غيرت و خشم مى گيرند و امت محمد كه خود را بر دين او مى دانند اولاد او را مى كشند و خاندانش را اسير مى كنند وليكن عاقبت از آن پارسايان است و آنان به ما ستم نكردند بلكه بر خود ستم كردند. در شگفتم از كوه ها كه چرا نمى لرزند و از جايگاه جمع مردم (زمين ) كه چرا فرو نمى رود و دگرگون نمى شود آرى پشتيبانى لطف خداوندى از آنان برخاست و ايشان خبر ندارند: و سيعلم الذين ظلموا اءى منقلب ينقلبون .
بخش دوم : سخنان امام حسين (عليه السلام) بر اساس موضوع
فصل اول : عقايد
1 - توحيد (و امامت )
سخن امام حسين (عليه السلام)، در زمينه توحيد و معرفت الهى
493 - 1- فرمود: ((هان اى مردم ! بپرهيزيد از اين بيرون شدگان (از دين )، كه خدا را به خود تشبيه كنند (و براى او همانند خود اعضا و جوارح پندارند.) گفتار اينها به گفتار كفار و اهل كتاب مى ماند، بلكه اوست آن ذات كامل مطلقى كه هيچ چيز همانندش نيست و اوست شنوا و بينا ديدگان ، او را در نيابند و او ديدگان را در يابد و اوست كه (در قلمرو آفرينش ) لطيف (و به هر ذره ناپيدا آگاه ) و خبير است (و از روى عمق دانش ‍ و مهارت ، همه را مى شناسد.)
يگانگى و جبروت (: بلندى توانمندى در سامان بخشى ) را ويژه خويش ‍ گردانيده است و مشيت و اراده و قدرت و علم خود را بر همه چيز، جارى ساخته است .
در هيچ كارى از امور خويش ناسازگار (و ستيزه جو) ندارد، و او را همتايى نيست تا با او برابرى نمايد. و ضدى ندارد تا با او كشمكش داشته باشد. همتايى ندارد تا با او سر همانندى زند و مثلى ندارد تا با او همسانى كند.
چنان نيست كه بر او امور از پى هم در آيد و احوال بر او جريان يابد، و حوادث بر او فرود آيد. ژرفاى عظمتش را هيچ بيانگرى نتواند باز گويد و بلنداى جبروتش بر هيچ دلى خطور نكند، زيرا براى او در ميان چيزها نظيرى نيست و دانشمندان با همه ژرف نگرى خود، او را در نيابند و متفكران با همه تفكر خود، به او نرسند جز اين كه به يقين او را در يابند ((در پس پرده غيب خدايى هست ))، زيرا با هيچ يك از صفات مخلوقات بيان نپذيرد (هر وصفى را كه با آن خدا را نشانه مى گيرند او اوصاف آفريدگان است و) او كه يگانه بى نياز است با هيچ يك از صفات مخلوقات بيان نپذيرد. هر آنچه در عقول آيد او غير (و فوق ) آن است ، پروردگار نباشد آنكه در حيطه ادراك آدمى افتد، و معبود بحق نباشد آنكه در هوا يا غير هوا يافت شود.
او در همه چيز هست نه آن گونه كه حد پذيرد، از هر چيز جداست نه آن گونه كه (از ظاهر و باطن وجود و شؤ ون وجودى آن ) پنهان شود تواناى مطلق نيست آنكه ضدى در برابر او باشد يا همانندى كه با او برابرى كند.
قديم بودن او از روزگار نيست (تا در زمان گنجد)، و توجه او سويى ندارد (تا در مكان گنجد).
(و آنچنان در اءوج احاطه است كه ) از عقول پنهان است به همان گونه كه از ديدگان در پرده است . و از اهل آسمان محجوب است ، به همان گونه كه از اهل زمين ، (:احاطه به ذات كبريايى او از دسترس ملكيان و ملكوتيان به دور است . در عين حال ) تقرب به او گرامى داشتن اوست . و دور ماندن از او اهانت اوست (قرب و بعد مكانى ندارد).
((در)) (كه نشان ظرفيت و مكان است ) در ساحت قدسش راه ندارد (كه گويى در كجاست ) و ((گاه )) (كه رمز زمان است ) محدودش نسازد و ((اگر)) (كه دليل امكان و تعليق است ) در بارگاهش راه نيابد.
بلند مرتبه بودن او از پايين به بالا بر آمدن نيست و آمدن او، از جايى به جايى رفتن نمى باشد (تا نشانه محدود بودن او باشد، بطورى كه وقتى به بالا آمد ديگر در پايين نباشد يا وقتى از جايى منتقل شد ديگر در آن جا حضور نداشته باشد).
نابودها را بود مى كند و بود را نابود مى سازد و اين دو صفت در هيچ زمانى براى ديگرى ميسر نيست (زيرا تنها اوست كه آنا فآنا همه ما سوا را از غيب به شهود مى آورد و از شهود به غيب مى برد).
انديشه آدمى درباره خدا تنها به اين مى رسد كه : ((خدايى هست )) و ((ايمان به او مى آورد))، نه آنكه به هستى وصفى (از اوصاف الهى ) برسد بسبب اوست كه صفات ، شرح و بيان مى پذيرند (و در انديشه آدمى جلوه مى كنند). نه آنكه خدا با اين صفات (ساخته و پرداخته ذهن آدمى ) شرح و بيان (شايسته ) پذيرفته باشد. و بسبب اوست كه همه معارف و انديشه هاى آدمى (برايش جلوه مى كنند و) شناخته مى شوند؛ نه آنكه خدا با اين معارف و علوم ، (بدرستى ) شناخته آيد. پس آن ((الله )) است كه هيچ همنامى ندارد. پاك و منزه است . هيچ همانندى ندارد. و اوست كه شنوا و بيناست )).
494 - 2- ... هشام گويد: در خدمت امام صادق (عليه السلام) بودم كه معاوية بن وهب و عبدالملك بن اءعين بر آن حضرت وارد شدند. معاوية بن وهب از حضرت پرسيد: اى فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)! چه مى فرمايى در مورد روايتى كه مى گويد: پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) پروردگارش را ديده است ! به چه صورتى او را ديده است ؟ و نيز چه مى فرمايى در مورد اين حديث كه مى گويد: اءهل ايمان پروردگار خود را در بهشت مى بينند! به چه صورتى او را مى بيند؟
امام (عليه السلام) تبسمى كرد، فرمود: فلانى ! چقدر زشت است بر كسى كه هفتاد يا هشتاد سال بر او بگذرد و او در ملك خدا زندگى كند و از نعمتهاى او بهره ببرد و در عين حال خدا را آن گونه كه سزاوارست نشناسد!
آنگاه فرمود: اى معاويه ! همانا محمد - (صلى الله عليه و آله و سلم) - خدا را با نگاه ظاهر نديده است . و ديدن به دو صورت واقع مى شود: الف : ديدن قلبى ، ب : ديدن با چشم . پس هر كس از ((رؤ يت خدا)) ديدن قلبى را در نظر گرفته است او راست مى گويد و بحق است و هر كس ديدن با چشم را قصد كرده او به خدا و آياتش كفر (و ناسپاسى ) ورزيده است ، زيرا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) فرمود: هر كس خدا را به آفريده اش تشبيه كند كافر است . همانا پدرم از پدر خود و او از حسين بن على - (عليهم السلام ) - برايم روايت كرده كه فرمود: ((از امير المؤ منين (عليه السلام) سؤ ال شد اى برادر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)، آيا پروردگارت را ديده اى ))؟(422) حضرت فرمود: چگونه بپرستم كسى را كه نديده ام ! خدا را با نگاه ظاهر نمى توان ديد، بلكه دلهاست كه او را با حقايق ايمان مشاهده مى كنند. اگر مؤ منى او را با نگاه ظاهر ببيند (لازمه اش مخلوقيت حق تعالى خواهد بود زيرا) هر كس كه بتوان او را در حيطه ديد و ديدن آورد او مخلوق است (نه خالق ) و روشن است كه هر مخلوقى نيازمند خالق است . پس او را پديده و آفريده قرار داده اى (نه آفريدگار). و هر كس كه خدا را به آفريده اش تشبيه كند با او شريكى گرفته است .
(سپس امام صادق (عليه السلام) ادامه داد:) واى بر آنان ! آيا اين سخن خدا را نشنيده اند كه مى گويد: ((ديدگان ، او را در نيابند و او ديدگان را دريابد و او لطيف و خبير است ))!(423) و (((اى موسى ) هرگز مرا (با نگاه ظاهر) نمى بينى ليكن بر اين كوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند مرا هم مى بينى . پس همينكه پروردگارش به كوه تجلى نمود آن را ويران ساخت ))(424) و همانا آنچه كه از نور خدا بر كوه درخشيد همانند روشنايى (ناچيزى ) كه از روزنه سوزن مى تابد، بود. در عين حال زمين ويران شد و كوهها متلاشى گشتند. ((پس موسى بيهوش بر افتاد))(425) يعنى مرد. ((همينكه به هوش ‍ آمد))(426) و روحش به او برگشت ((گفت : پاك و منزهى تو (اى خدا)))(427).
من از گفتار كسى كه پندارد تو ديده مى شوى به سوى تو توبه مى كنم و به اين معرفت حق رجوع مى كنم كه : ديدگان تو را در نيابند ((و من (از مردم مؤ من خود) اول كسى هستم كه ايمان دارم ))(428) و اول كسى هستم كه اقرار مى كند تو (همه را) مى بينى و (خود) ديده نمى شوى و تو در چشم انداز (غيبى ) برين قرار دارى .
سپس فرمود: حقا كه برترين و لازم ترين تكاليف بر انسان اين است كه :
اولا: پروردگار خود را بشناسد و به عبوديت او اعتراف كند و حد معرفت (در اين زمينه ) اين است كه پى برد ((هيچ معبود بحقى جز او نيست و او را هيچ شبيه و نظيرى نمى باشد))(429). و بشناسد كه او ازلى و پا برجاست ، عين هستى است و نيستى در ذات او راه ندارد و همه اوصاف كمالى را داراست بى آنكه همانند و همسانى بتوان برايش يافت . ((همانند او چيزى نيست و اوست شنوا و بينا))
ثانيا: رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را نيز بشناسد و به پيامبرى او گواهى دهد و پايين ترين مرتبه معرفت در اين باره اين است كه تصديق كند او پيامبر خداست و هرچه از كتاب (آيات الهى ) و امر و نهى آورده همه از ناحيه خداى عزيز و بزرگ است .
ثالثا: امام خود را كه در هر سختى و آسانى (و نشيب و فرازى ) از او پيروى مى كند با همه ويژگيهاى ظاهرى و باطنى و نام نشناسد. و نازلترين مرتبه شناخت در اين باره آن است كه : پى برد امام وارث و همتاى پيغمبر است جز در نبوت ، و فرمانبردارى او همان فرمانبردارى از خدا و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) است ، و بايد در هر كارى سر به فرمان او بود و همه حوادث را به او ارجاع داد و از رهنمود او پيروى كرد. و نيز دريابد (و به يقين بشناسد) كه امام بعد از پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) على بن ابى طالب است و پس از او حسن ، سپس حسين ، سپس على بن الحسين ، سپس محمد بن على ، سپس من ، سپس موسى فرزندم ، سپس ‍ على بن موسى ، سپس محمد بن على ، سپس على بن محمد، سپس حسن بن على ، و در آخر حجة بن الحسن است .
آنگاه فرمود: اى معاويه ! در زمينه خداشناسى ، اصلى را برايت (آشكار ساخته ) قرار دادم به آن عمل كن . اگر با آن پندار پيشين كه (هنگام سؤ ال ) بر آن بودى از دنيا مى رفتى حال تو بدترين حالات بود. پس گفتار آنان كه گمان برند خدا با چشم ديده مى شود تو را نفريبد. امام فرمود: اينها عجيب تر از آن را هم اظهار كرده اند. آيا پدرم آدم (عليه السلام) را به ارتكاب بدى (و گناه ) متهم نساخته اند؟! آيا به ابراهيم (عليه السلام) آن نارواها را نسبت نداده اند؟! آيا به داوود (عليه السلام) اتهام داستان پرنده را نزده اند؟! آيا به يوسف صديق (عليه السلام) اتهام (مربوط به ) داستان زليخا را نبسته اند؟! آيا به موسى (عليه السلام) نسبت (قتل حرام ) نداده اند؟! آيا به رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) اتهام (مربوط به ) داستان زيد را نزده اند؟! آيا على بن ابى طالب را به حديث قطيفه متهم نساخته اند؟! اينها با اين اتهامات (و گفتارهاى بى اساس ) در پى توبيخ اسلام اند تا بتوانند به گذشته (و سنتهاى جاهلى ) خود باز گردند. خدا ديدگانشان را كور كند آنچنانكه دلهايشان را كور ساخته است . خدا از آن پندارها برتر است ، بلند مرتبه اى بزرگ .
495 - 3- ... - عكرمه از ابن عباس نقل مى كند كه (در مسجدالحرام ) مشغول سخن گفتن (و بيان احكام ) براى مردم بوده كه يكباره نافع بن اءزرق بر مى خيزد و اظهار مى دارد:
اى ابن عباس ، آيا به مردم درباره مورچه و شپش فتوا مى دهى ؟! براى من از خداى خود كه مى پرستى خبر ده (و اوصاف او را برايم بيان كن )! ابن عباس ‍ سخن او را بزرگ پنداشت و در سكوت فرو رفت (و خاموش ماند).
در اين هنگام حسين بن على (عليه السلام) كه در گوشه اى نشسته بود (و نظاره مى كرد) فرمود: ((ابن اءزرق پيش بيا))(430) (تا پاسخت گويم ) ابن ازرق گفت : من از تو سؤ ال نكرده ام !
ابن عباس گفت : اى ابن اءزرق ، حسين بن على (عليه السلام) از اهل بيت پيغمبر (عليهم السلام ) است و اينان وارثان علم الهى اند. نافع ، متوجه امام حسين (عليه السلام) شد. پس امام به او فرمود:
((اى نافع ! هر كس دينش را بر قياس بنا نهد عمرش پيوسته در اشتباه مى گذرد، از آيين روشن خدا بر مى تابد، به سوى كژى و انحراف كوچ مى كند، از راه راست حق گمراه مى شود (و) سخن ناپسند مى گويد. اى فرزند ازرق ، اكنون خدايم را آن گونه كه خود، خويشتن را ستوده توصيف مى كنم و از راه آن گونه كه خود، خويشتن را شناسانده و احاطه دارد، معرفى مى كنم : او (از آن رو كه به ظاهر و باطن همه ماسوا احاطه دارد) با حواس ‍ ظاهرى ، ادراك نشود (و در حيطه آنها نگنجد) و (از آن رو كه همرديف انسانها نيست ) با مردم ، مقايسه نگردد (و اوصاف او با اوصاف آنها سنجيده نشود). پس (چون محيط قيوم است به وجود و شؤ ون وجودى همه )، نزديك است ، ولى نه آن گونه كه (در عرض آنها باشد و به آنها) چسبيده باشد و (چون غير همه است ، از حدود وجودى و شؤ ون وجودى همه ) به دور است ، اما كاستى ندارد. او در يگانگى خود (مستغرق ) است و هيچ گونه تجزيه اى بر نمى دارد. از راه آيات خود شناخته مى شود، از راه مظاهر خويش ، توصيف مى گردد. هيچ معبود بحقى نيست جز او كه بزرگ و برين مرتبه است ))(431) در اين هنگام نافع (كه بشدت تحت تاءثير سخنان عميق امام (عليه السلام) قرار گرفته بود) گريست و اظهار داشت : اى حسين ، سخن تو چقدر زيبا (و عميق ) است !
امام حسين (عليه السلام) به او فرمود: ((به من خبر رسيده كه تو پيوسته پدرم و برادرم و مرا تكفير مى كنى ))!(432)
ابن ازرق گفت : به خدا سوگند اى حسين ، اگر چنان كرده ام لكن افق اصلى تابش نور اسلام و ستارگان احكام الهى شماييد.
امام (عليه السلام) به او فرمود: ((از تو سؤ الى دارم ))(433) عرض كرد: بفرما. حضرت (عليه السلام) از اين آيه شريفه از وى سؤ ال فرمود: ((و اما آن ديوار (كه در زير آن گنجى نهفته است ) از آن دو پسر بچه يتيم در اين شهر است ))(434). و فرمود: ((اى فرزند ازرق ، حق چه كسى در آن دو يتيم مراعات شده است ))؟.(435)
ابن ازرق گفت : پدر آنان .
حضرت (عليه السلام) فرمود: ((پس آيا پدر آن دو بهتر بوده است يا رسول الله (پس مراعات حق رسول الله در رابطه با ما سزاوارتر است )))؟(436) ابن ازرق عرض كرد: خداى متعال (در آيات خود) به ما خبر داده كه شما مردمى ستيزه گر هستيد.
نفل معانى اذان
496 - 4- امام موسى بن جعفر از پدران معصوم خود، از امام حسين بن على (عليهم السلام ) نقل مى كند كه فرمود:
(((روزى ) در مسجد نشسته بوديم كه مؤ ذن بالاى مناره بر آمد تا اذان گويد. همين كه گفت : الله اكبر، الله اكبر، امير مؤ منان على بن ابى طالب (عليه السلام) گريست ما هم از گريه (و انقلاب روحى ) او به گريه افتاديم . پس ‍ چون مؤ ذن ، اذان را به پايان رساند))(437)، حضرت فرمود: آيا مى دانيد كه مؤ ذن (در فصول اذان ) چه مى گويد؟ عرض كرديم : ((خدا و رسولش و وصى او داناترند))(438). فرمود: اگر مى دانستيد چه مى گويد، كم مى خنديديد و فراوان مى گريستيد!
پس فرمود: ((الله اكبر)) معناهاى زيادى دارد:
معنى اول اين گفتار؛ بر قدمت حق تعالى و ازليت و ابديت و علم وقوت و قدرت و بردبارى و بزرگوارى و سخاوتمندى و بخشش و كبريايى او مى نشيند (و اهلش را به اينهمه ، توجه مى دهد).
بنابراين ، هرگاه مؤ ذن بگويد ((الله اكبر))، در حقيقيت مى گويد: ((الله )) كسى است كه خلق و امر (شهادت و غيب ، ملك و ملكوت ) از آن اوست و به مشيت او آفرينش (ما سوى و وجود آنها) تحقق يافته و تمام شؤ ون وجودى پديده ها از اوست و همه آفريده ها به سوى او باز مى گردند و او اول است ، پيوسته پيش از هر چيزى است . و آخر است ، پيوسته پس از هر چيزى است . و ظاهر است ، فوق هر چيزى است كه در ادراك نگنجد. و باطن است ، در غيب هر چيزى است و حد (اشيا) را نمى پذيرد، پس ‍ اوست باقى و هر چيزى جز او فانى است .
و معنى دوم ((الله اكبر))؛ اين است كه او داناى آگاه است . به همه آنچه كه بوده (و هست ) و در آينده خواهد بود پيش از پديد آمدن آنها.
و معنى سوم آن ، اين است كه او توانا بر هر چيز است . بر هر چه بخواهد قادر است . از راه قدرت خود توانمند است (نه ديگرى )، بر همه خلق خويش مقتدر است ! در توانمندى خود، استقلال دارد! قدرت او بر همه چيز پايدار است . ((چون اراده آفريدن چيزى كند به محض آنكه گويد: موجود باش ، همان دم موجود خواهد شد)).
و معنى چهارم ؛ ((الله اكبر)) بيانگر حلم و كرم او است ، آنچنان (در برابر ستمگران ) بردبارى مى كند كه گويى نمى داند (آنان چه مى كنند) و آنچنان (در برابر گنهكاران ) گذشت مى كند كه گويى نمى بيند و آنچنان (گناهان ) را مى پوشاند كه گويى معصيت نمى شود. از راه بزرگوارى و گذشت و بردبارى خويش ، در عقوبت بزهكاران شتاب نمى كند.
و معنى پنچم ؛ ((الله اكبر)) اين است كه او در بخشش ، سخاوتمند، فراوان بخش و بزرگ منش است .
و معنى ششم آن ؛ نفى چگونگى اوست ، گويى مى گويد: او برتر از آن است كه ستايشگران توان دريافت اندازه وصف حقيقى او را داشته باشند و همانا ستايشگران به اندازه ادراك محدود خود او را مى ستايند، نه به اندازه عظمت و جلال او. خدا بزرگتر از آن است كه توصيف گران ، چگونگى او را دريابند، بلند مرتبه اى برين (است ).
و معنى هفتم آن اين است كه گويى مى گويد: او عالى ترين و بزرگوارترين است و اوست كه بى نياز از بندگان خود است ، هيچ گونه نيازى به اعمال آنان ندارد.
و اما گفتار؛ اشهد ان لا اله الا الله ، اعلام اين نكته است كه ((شهادت )) جز با معرفت قلبى روا نيست . گويا (گوينده آن ) مى گويد: من (از روى شهود قلبى ) مى دانم كه هيچ معبود بحقى جز خدا(ى ارجمند و باشكوه ) نيست ، و (نيز مى دانم كه ) هر معبودى جز او باطل است و با زبانم به اين معرفت قلبى كه ((هيچ معبود بحقى جز خدا نيست )) اقرار مى كنم و گواهى مى دهم كه هيچ پناهى از (قهر) خدا نيست مگر به خود او و هيچ رهايى از گزند و آشوب اشرار، و فتنه فتنه جويان نيست ، مگر به او.
و دربار دوم كه مى گويد اشهد ان لا اله الا الله معنايش اين است كه گواهى مى دهم هيچ هدايت كننده و هيچ راهنمايى جز خدا نيست و خدا را به اين شهادت خود گواه مى گيرم كه هيچ معبود بحقى جز او نمى باشد و همه ساكنان آسمانها و زمين و هر آنچه در ميان آنهاست ، از فرشتگان و همه انسانها و كوهها و درختان و جانداران و وحشيان و هر تر و خشكى را به اين گواهى خود شاهد مى گيرم كه هيچ آفريدگارى جز خدا نيست و هيچ روزى دهنده و معبود و ضررده و بهره رسانى ، و تنگ گير و گشايشگرى و بخشنده و بازدارنده اى و دفاع كننده و خير خواهى و كفايت كننده و شفابخشى ، و پيش برنده و واپس اندازى جز خدا نيست . همه آفرينش و تدبير (و ملك و ملكوت ) از آن اوست و همه خيرها در دست اوست ، پر بركت و خجسته است خدا كه پروردگار جهانيان است .
و اما گفتار اءشهد ان محمدا رسول الله به اين معنى است كه ، خدا را گواه مى گيرم بر اينكه من شهادت مى دهم هيچ معبود بحقى جز او نيست . و اينكه محمد بنده و فرستاده و پيامبر او و (محبوب ) برگزيده و همراز اوست كه او را با نور هدايت و آيين حق خود به سوى همه آدميان فرستاده است تا آن را بر همه اديان غالب گرداند هر چند مشركان را خوش نيايد. و كسانى را كه در آسمانها و زمين وجود دارند از پيامبر و رسولان و فرشتگان و همگى مردم ، بر اين شهادت خود گواه مى گيرم كه ، محمد فرستاده خدا و سرور پيشينيان و آيندگان است .
و در بار دوم كه مى گويد: اءشهد ان محمدا رسول الله به اين منظور است كه : اولا - گواهى مى دهم هيچ كس به هيچ كس ديگرى نياز ندارد جز به خداى يكتاى بسيار چيره كه (در يگانگى خود هرگونه دوگانگى را نابود مى سازد و) از همه بندگان و آفريده ها بى نياز است و آنان به او نيازمندند. و ثانيا - شهادت مى دهم كه ؛ او محمد را (براى آشكار ساختن اين حقيقت توحيدى ) به سوى مردم فرستاد تا به اذن او مژده رسان و بيم ده و دعوت كننده به سوى خدا و چراغ نور بخش (هدايت ) باشد. پس هر كس او را انكار كند و از روى آگاهى (دعوت ) او را رد نمايد و به او ايمان نياورد خداى عزيز و بزرگ ، او را در آتش جهنم وارد مى كند، آن گونه كه در آن پايدار و جاويد بماند و از آن ، هرگز جدايى نپذيرد.
و اما گفتار ((حى على الصلوة )) يعنى : به سوى بهترين اعمال خود و دعوت پروردگارتان بشتابيد و به سوى آمرزشى از پروردگار خود، و خاموش ساختن آن آتشى كه آن را (با كردارهاى ناپسند) بر پشتهاى خويش ‍ بر افروخته ايد، و رها كردن گردنهايتان كه آن را با (زنجيرهاى ) گناهان خود (به بند كشيده و) در گرو نهاده ايد شتاب گيريد، تا خداى سبحان ، زشتيهاى شما را بپوشاند و گناهانتان را ببخشايد و بديهاى شما را به نيكيها مبدل سازد، زيرا او فرمانروايى بخشنده و احسانگرى بزرگوار است و به ما توده هاى مسلمان ، اجازه ورود در حوزه خدمتگزارى اش و پيش افتادن در محضرش را مرحمت فرموده است .

next page

fehrest page

back page