سرزنش كوفيان
457 - 282- امام (عليه السلام) بر اسب شد و آمد تا مقابل آن سپاه شوم ايستاد و فرمود: ((اى كوفيان ! زشتى تان باد و بينوايى
! سختى تان باد و نابودى ! شما سرگشته ما را به فرياد خود طلبيديد و چون آماده آمديم ، شمشير دست ما را بر ما (آخته ) تيز كرديد! و آتشى را
كه بر دشمنان ما و شما شعله ور بود بر ما افروختيد! شما بى آن كه از ما گناهى ديده باشيد صبح كرديد، در حالى كه دشمنى ما را بر آشتى
برگزيديد و به عناد ما شتافتيد و به سبب گرايش به فساد، بيعت ما را رها كرده - از روى نادانى و پيوند با سركشان امت و بازماندگان احزاب
و دور افكنان كتاب خدا - آن را شكستيد! شما همانانيد كه پيوسته از يارى ما (خاندان پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)) سستى كرديد و به كشتن
ما پرداختيد. آگاه باشيد! كه لعنت خدا بر ظالمان باد))(341)!
اشعار امام (عليه السلام) در روز عاشورا
458 - 283- ((منم فرزند على (عليه السلام) آن برگزيده از
آل هاشم كه چون بخواهم فخر كنم ، اين افتخار مرا بس و جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) ارجمندترين خلايق و ما
(آل او) مشعل فروزان حق در زمينيم ، و فاطمه (عليها السلام ) مادرم از سلاله احمد (صلى الله عليه و آله و سلم)، و عمويم جعفر آن ناميده به صاحب
دو بال است . در ماست كه براستى كتاب خدا نازل شد. و در ماست كه هدايت و وحى به نيكى ياد مى شود.
ماييم كه براى همه خلايق امان خداييم ، خواه اين را در مردم پنهان كنيم يا آشكار. ما واليان حوض كوثريم كه با پياله
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) دوستان خود را بنوشانيم آنچه كه ناشناخته نيست . و شيعيان ما در مردم ارجمندترين پيروانند و دشمنان ما
در قيامت زيانكاران اند. خدا به وسيله ما هدايت را از ضلالت بيان كرده و نيز توسط ما نعمتهاى خود را سرشار و پاكيزه مى دهد. و چون كسى در
قيامت تشنه به حوض كوثر درآيد اين حيدر است كه با دو دست مبارك خود سيرابش كند او امام مطاع است و خدا حقش را بر عهده همه مردم نهاده و كسى
است كه (شاهد اعمال و) داور (حق و باطل ) است .
پس گوارا باد آن بهشت خلدى كه زلالى اش تيره نشود، بنده اى را كه - پس از مرگ ما - به زيارت ما آيد))(342).
459 - 284- ابوعلى سلامى در تاريخ خود آورده است : اين اشعار - كه در نوع خود بى نظير است - از سروده هاى امام حسين (عليه
السلام ) است : ((اگر دنيا گرانبها به شمار آيد، حقا كه پاداش اخروى خدا عالى تر و شريفتر است . و اگر بدنها پديد آمده اند تا سرانجام
بميرند، پس در راه خدا با شمشير كشته شدن بهتر است . و اگر روزيها تقسيم شده و مقدر است پس حريصانه در پى روزى نبودن زيباتر است و
چنانچه گرد آورى اموال براى آن است كه سرانجام به ديگرانش بسپارند، پس چرا آدمى در
بذل و انفاق آن بخل بورزد))(343)؟
و قندوزى آورده است .
((سلام خدا بر شما باد اى آل احمد! كه من امروز خود را ناچار مى بينم كه از نزد شما كوچ كنم . هر ملعون ستم پيشه منافقى را مى بينم كه آشكارا
آهنگ نابودى ما مى كند سپس نيت خود را انجام مى دهد.
اى واى بر ايشان كه به محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) و نيز پروردگار خود - كه هر چه خواهد در خلق انجام دهد - كفر ورزيدند صبر خدا
ايشان را مغرور كرده است ، زيرا او بردبار بزرگوارى است كه هرگز شتاب نمى ورزد))(344).
460 - 285- امام (عليه السلام) (چون به ميدان آمد) مبارز طلبيد و هر كه از نام آوران دشمن به نبردش آمد او را كشت ، تا آنجا كه از
ايشان كشتار عظيمى كرد سپس به جانب راست سپاه يورش برد و فرمود: الموت اولى من ركوب العرا: مرگ بهتر از زندگى ننگين است . سپس
به جانب چپ حمله برد و فرمود: ((منم حسين فرزند على (عليهما السلام )، سوگند ياد كرده ام در برابر ظالمان سر فرود نياورم ، از خاندان و
حريم پدرم (آل الله ) دفاع مى كنم و بر راه دين پيامبر خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رهسپارم ))(345).
461 - 286- و فرمود: ((مرگ در عزت بهتر از زندگى در ذلت است ))(346).
و در روز عاشورا سرود: ((مرگ بهتر از زندگى ننگين است و زندگى در ننگ ولى همراه با اقرار به حق بهتر از ورود در آتش است . به خدا
سوگند ننگ و آتش پناه من نخواهند بود))(347).
462 - 287- اين اشعار را ضراربن خطاب فهرى ، در جنگ خندق سرود و به آن امير مؤ منان (عليه السلام) در نبرد صفين و امام حسين
(عليه السلام) در روز عاشورا تمثل جستند:
((عموزادگان ! از ستم ما باز ايستيد كه ما سخت نگرانيم . ما براى (هدايت ) چون شما شمشيرها بر مى كشيم و افتخارات ديرين ما از تيز بينى ها
پوشيده نيست . (آرى ) من چون بخواهم پيوندى يابم خود را به نيرويى توانا و گروهى راست پيمان و سپيد - رويانى كه در روز طوفانى نبرد
گويى چشمان خود را با دلدادگى ها سرمه كشيده اند پيوند مى دهم ))(348).
463 - 288- ابوالفرج گويد: امام (عليه السلام) خواست به فرات درآيد كه شمر گفت : به خدا به آن در نيايى تا به آتش
درآيى ! شخصى گفت : اى حسين ! آيا آب فرات را نمى بينى كه همچون سينه ماهيان مى درخشد؟ به خدا از آن نياشامى تا تشنه بميرى !
امام (عليه السلام) فرمود: ((بارالها! او را تشنه بميران ))(349). راوى گويد: به خدا سوگند اين شخص (آن چنان شد كه ) پيوسته مى
گفت : آبم دهيد آبش مى دادند و مى آشاميد تا از دهانش بيرون مى زد باز مى گفت آبم دهيد تشنگى مرا كشت . پيوسته چنين بود تا مرد.
گويند: سپس ابوالحتوف جعفى تيرى به امام (عليه السلام) افكند كه در پيشانى آن حضرت نشست . امام (عليه السلام) آن را در آورد و خون بر
صورت و محاسن مباركش جارى شد و فرمود: خدايا! تو مى بينى كه من از دست اين بندگان سركش چه مى كشم . ((بارالها! شمارشان را اندك كن و
ايشان را با درماندگى بميران و بر روى زمين كسى از آنان مگذار و هرگزشان نيامرز))(350).
سپس همچون شير ژيان بر آنان حمله برد و به هر كس مى رسيد با شمشير دو نيمش مى كرد، در حالى كه تيرها از هر سو آمده بر گلو و سينه آن
حضرت (عليه السلام) مى نشست و مى فرمود: ((اى امت بد! چه بد جانشينى براى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) در خاندانش بوديد! بدانيد
كه شما پس از من ، از كشتن هيچ بنده خدايى هراس نداريد كه چون مرا كشتيد كشتن هر كس ديگر بر شما آسان خواهد بود. به خدا سوگند من اميدوارم
پروردگارم در برابر خوارى شما مرا به خلعت شهادت اكرام فرمايد و از جايى كه نفهميد انتقام مرا از شما بگيرد))(351).
حصين بن مالك سكونى فرياد زد: اى فرزند فاطمه (عليها السلام )! خدا چگونه از ما انتقام كشد؟!
فرمود: ((بينوايى درميانتان افكند و خونهايتان را بريزد و عذاب دردناك بر شما بارد))(352).
سپس پيوسته جنگيد تا زخمهاى فراوان ديد.
ابوالحتوف جعفى تيرى بر پيشانى او و حصين بن نمير تير در دهان او و ابوايوب غنوى تير زهر آگينى بر گلوى امام (عليه السلام) افكند. امام
(عليه السلام) فرمود: ((به نام خدا هيچ چنبش و نيرويى جز از خدا نيست و اين كشته اى در راه رضاى خداست ))(353).
464 - 289- امام (عليه السلام) از نبرد خسته شد. ايستاد تا خستگى بگيرد، ناگاه سنگى آمده بر پيشانى آن حضرت (عليه السلام
) خورد و خون جارى شد. امام (عليه السلام) دامن خود گرفت تا خون را از پيشانى مباركش پاك كند كه تير تيز سه شعبه و زهر آگينى آمد و در
وسط سينه مباركش نشست . امام (عليه السلام) فرمود: بسم الله و بالله و على ملة
رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم): به نام خدا و به يارى خدا و آيين
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)! و سر بر آسمان افراشت و عرض كرد: ((خدايا! تو مى بينى اينان كسى را مى كشند كه روى زمين
فرزند پيامبرى جز او نيست ))(354). سپس تير را از قفا در آورد و خون همچون ناودان بيرون زد دست بر زخم نهاد و چون پر شد آن را به
آسمان افشاند و قطره اى از آن برنگشت - و از سرخى آسمان خبرى نبود تا امام (عليه السلام) خونش را به آسمان افراشت - بار ديگر دست بر
زخم گرفت و چون پر شد آن را به سر و صورت ريخت و فرمود: ((به خدا سوگند اين چنين با چهره و سر خونين خواهم بود تا با جدم محمد
(صلى الله عليه و آله و سلم) ديدار كنم و بگويم : اى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)! فلانى و فلانى مرا كشتند))(355).
نفرين امام (عليه السلام) بر حصين بن نمير
465 - 290- امام (عليه السلام) سخت تشنه شد. نزديك فرات آمد تا آب بنوشد حصين بن نمير تيرى افكند و در دهان آن حضرت
(عليه السلام) نشست امام (عليه السلام) با دست خود خون را گرفته به آسمان افشاند و پس از شكر و سپاس خداوند فرمود: ((بارالها! از آنچه
با فرزند دختر پيامبرت مى كنند به تو مى نالم ! خدايا! شمارشان را بكاه و ايشان را با درماندگى بميران و كسى از آنان را باقى
مگذار))(356).
گفته اند: تير انداز مردى از قبيله دارم بود.
466 - 291- مسلم بن رباح غلام امير مؤ منان (عليه السلام) گويد: در روز عاشورا با امام (عليه السلام) بودم تيرى آمد و بر
صورت آن حضرت (عليه السلام) نشست ، فرمود: مسلم ! ((دستانت را نزديك خون بگير))(357) من چنان كردم و چون پر شد فرمود: ((آن را
در دستانم بريز))(358)، پس آن را به آسمان افشاند و فرمود: ((خدايا! انتقام خون فرزند دختر پيامبرت را بگير))(359).
و هيچ قطره اى از آن به زمين برنگشت .
امام (عليه السلام) (مجروح و خونين و) خسته از نبرد باز ايستاد و هركس به او مى رسيد مى گذشت و نمى خواست دست به خون امام بيالايد تا مالك
بن نسر كندى آمد و با شمشير بر سر امام (عليه السلام) كه كلاه خودى بر آن بود - نواخت و آن را شكافت و پر از خون شد. امام (عليه السلام)
(نفرين كرده ) فرمود: ((با دست راستت نخورى و نياشامى و خدا تو را با ظالمان محشور كند))(360)! سپس آن را كنار افكند و خسته و ناتوان ،
كلاه خود ديگرى بر سر نهاد و عمامه بر آن بست .
كندى آن را كه از خز بود به غنيمت برداشت بعدها چون آن را به همسر خود ام عبدالله داد تا خونش را بشويد همسرش گفت : آيا سر پوش فرزند
دختر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را مى ربايى و به خانه من مى آورى ؟! خدا قبرت را پر از آتش كند بيرون شو!
دوستانش گويند: دستانش خشك شد و پيوسته با بينوايى و درماندگى زيست تا مرد.
467 - 292- ابن عيينه گويد: من از قاتلان (امام ) حسين (عليه السلام) دو نفر را ديدم اما اولى ...و اما دومى چون با مشك آبى روبرو
مى شد آن را مى آشاميد و سيراب نمى شد! و اين به سبب آن بود كه او امام (عليه السلام) را در
حال نوشيدن آب تيرى افكنده بود و امام (عليه السلام) نفرينش كرده ، فرموده بود: ((خدا تو را در دنيا و آخرت سيراب نسازد))(361)!
به نقل ديگر: مردى از قبيله كلب تير به امام (عليه السلام) افكند و دهان آن حضرت (عليه السلام) را شكافت امام (عليه السلام) فرمود: ((خدا
سيرابت نسازد))(362)! آن مرد تشنه شد تا آنجا كه (از تشنگى ) خود را به فرات انداخت و آب خورد تا مرد.
سخن امام (عليه السلام) با پيروان آل ابوسفيان
468 - 293- امام (عليه السلام) دلاورانه مى جنگيد تا از آن تبهكاران هزار و نهصد و پنجاه نفر را كشت و بسيارى را زخمى كرد، عمر
بن سعد به سپاهيان خود فرياد زد: واى بر شما! آيا مى دانيد با چه كسى مى جنگيد؟! اين فرزند آن سرافراز پرتوان و فرزند آن كشنده (دلاوران
) عرب است !
از هر سو بر او حمله كنيد! چهار هزار تير انداز از هر سو به او تير افكندند و ميان امام (عليه السلام) و خيمه ها
حايل شدند (و آهنگ حرم كردند) امام (عليه السلام) فرياد زد: ((واى بر شما! اى پيروان
آل ابى سفيان ! اگر دين نداريد و از معاد نمى هراسيد در دنياى خود آزاده باشيد. اگر شما - چنانچه مى پنداريد - عربيد به آيين نژاد خود رفتار
كنيد))(363).
شمر فياد زد: حسين ! چه مى گويى ؟!
فرمود: ((مى گويم من با شما مى جنگم و شما با من ، بانوان گناهى ندارند، پس تا زنده هستم سركشان و متجاوزان و نادانان خود را از حرم من باز
داريد))(364).
شمر گفت : فرزند فاطمه ! باشد متعرض نمى شوند. سپس در سپاه خود فرياد زد: از حرم اين مرد دور شويد و آهنگ خودش را كنيد كه او هماوردى
بزرگ منش است .
آنان از هر سو به امام (عليه السلام) حمله كردند و امام (عليه السلام) نيز برايشان مى تاخت و آهنگ آن داشت كه با اسب خود به فرات درآيد ولى
همه هجوم آوردند و او را باز داشتند.
469 - 249- امام (عليه السلام) به فرماندهان چهار هزار نگهبان شريعه فرات - اعور سلمى و عمرو ابن حجاج زبيدى - حمله برد (و
آرايش سپاهيان را درهم شكست ) و به فرات درآمد، اسب امام (عليه السلام) (كه سخت تشنه بود) چون سر بر آب نهاد تا بنوشد امام (عليه السلام)
فرمود: ((تو تشنه اى و من نيز تشنه به خدا سوگند تا تو ننوشى من از آن نچشم ))(365)، ذوالجناح چون سخن امام (عليه السلام) بشنيد
سر برداشت ، گويى كه سخت امام (عليه السلام) را فهميده بود. امام (عليه السلام) فرمود: ((بنوش من نيز مى نوشم ))(366) و دست برد
و مشتى آب برگرفت كه ناگه شخصى فرياد زد: اى اباعبدالله ! تو آب گوارا مى نوشى با اينكه به خيمه هايت يورش برده اند؟! امام (عليه
السلام ) آب را ريخت (و از فرات بيرون آمده ) برايشان تاخت تا آنان را دور كرد و (چون بره حرم رسيد) دريافت كه خيمه ها سالمند.
470 - 295- در خبرى آمده : امام (عليه السلام) دلاورانه و پايدار مى جنگيد تا شمر بن ذى الجوشن آمده ، ميان او و خيمه ها
حايل شد. امام (عليه السلام) فرمود: ((ساعتى ديگر به خيمه هايم دست مى يابيد. اكنون (كه من زنده ام ) نادانان و سركشان خود را از آن باز
داريد و اگر دين نداريد در دنياى خود آزاده باشيد))(367)!
روايت شده : امام (عليه السلام) در روز عاشورا چون بر لشكر ابن زياد حمله مى برد، برخى را مى كشت و برخى را با اينكه مى توانست رها مى
كرد، سبب را پرسيدند فرمود: ((حجاب از چشمم افتاده و نطفه ها را در اصلاب مى بينم . آن را كه در صلب خود نطفه مؤ منى دارد رها مى كنم و آن را
كه نه ، مى زنم ))(368).
سخن امام (عليه السلام) با ياران ابن سعد
471 - 296- عبدالله بن عمار گويد: (امام (عليه السلام) در قتلگاه افتاد) خواهرش زينب دختر فاطمه زهرا (عليها السلام ) از خيمه ها
بيرون آمد و عمر بن سعد را نزديك امام (عليه السلام) ديد، (آشفته و نگران ) فرمود: اى عمر بن سعد! اباعبدالله (عليه السلام) را مى كشند و تو
نگاه مى كنى ؟ و عمر رو از زينب (عليها السلام ) برگرداند گويا عمر را مى بينم كه اشك بر چهره و گونه هايش جارى بود.
472 - 297- ابومخنف گويد: امام (عليه السلام) ردايى از خز به تن كرده ، عمامه بر سر داشت و خضاب فرموده بود، او پيش از
شهادت پياده و دلاورانه مى جنگيد و چشمى به تير اندازهاى دشمن و چشمى به حرم خود داشت و بر سپاه دشمن يورش برده مى گفت : ((آيا يكديگر
را به كشتنم بر مى انگيزيد؟! هان ! به خدا سوگند هيچ بنده اى از بندگان خدا را پس از من نمى كشيد كه بيشتر از كشتن من خدا را به خشم آورد.
اميدوارم خدا با خوارى شما، مرا ارجمند دارد و از جايى كه نفهميد انتقامم را از شما بگيرد، شما اگر چه مرا كشتيد اما خدا در ميانتان درماندگى افكند و
(با دست خودتان ) خونتان را بريزد و خشنود نشود تا عذاب دردناكتان را چند برابر كند))(369).
سخن امام (عليه السلام) با شمر
473 - 298- روز عاشورا امام (عليه السلام) در ميدان جنگ ايستاده ، آب طلب مى كرد و ندا مى داد:
((آيا رحم كننده اى هست كه آل پيامبر برگزيده خدا را رحم كند؟ آيا ياورى هست كه
نسل پاك پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) را يارى كند؟ آيا براى فرزندان زهراى
بتول (عليها السلام ) پناه دهنده اى هست ؟ آيا كسى هست كه از حرم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) پاس دارد))(370)؟
شمر نزديك آمده ، فرياد زد: اى حسين ! كجايى ؟ فرمود: ((من اينجا هستم ))(371) گفت : آيا از ما آب مى خواهى ؟! اين
محال است . آرى به آتش سرخ و آب داغ مژده است باد!
امام (عليه السلام) فرمود: ((اى دور از رحمت خدا! تو كيستى ))(372)؟ گفت : شمر. فرمود: ((الله اكبر! جدم
رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) در آن رؤ يايى كه ديده بود راست فرمود))(373)! شمر گفت : درباره چه چيز؟ فرمود: ((جدم
فرمود: در رؤ يا سگ دو رنگى را ديدم كه گوشت خاندانم را مى خورد و خونشان را مى نوشد من نيز هم اينك سگهاى بسيارى را ديدم كه آهنگ دريدن
گوشت و نوشيدن خونم را دارند و در آنان سگى دو رنگ از همه بيشتر حمله ور و خشمگين بود و آن تويى اى شمر))(374)!
شمر - كه پيسى داشت - برافروخته شد و خشم و كينه بيشترى ورزيد و گفت : به خدا تو را كسى جز من نكشد و من سر تو را از قفا مى برم تا
بيشتر شكنجه بينى !
شهادت عبدالله بن حسن (عليه السلام)
474 - 299- پس از لحظاتى باز سپاه دشمن برگشته امام (عليه السلام) را محاصره كردند. در اين هنگام عبدالله بن حسن بن على
(عليه السلام) - كه كودك نابالغى بود - از خيمه ها بيرون دويد و خواست تا خود را به عمويش حسين (عليه السلام) برساند. زينب (عليها السلام
) دختر على (عليه السلام) در پى او دويد تا او را باز دارد، امام (عليه السلام) فرمود: ((خواهرم ! او را باز دار)).(375) اما عبد الله سخت
امتناع كرده گفت : نه ، به خدا سوگند از عمويم جدا نمى شوم . پس ابجر بن كعب شمشير خود را بالا برد تا بر امام (كه در قتلگاه افتاده بود) -
فرود آرد عبدالله فرياد زد: اى ناپاك زاده ! آيا عمويم را مى كشى و (پيش تاخته ) دست خود را سپر قرار داد، شمشير ابجر فرود آمده دستش را
بريد و به پوست آويخت . عبدالله فرياد زد: آه مادر جان ! امام (عليه السلام) او را در آغوش گرفته به سينه چسبانيد و فرمود: ((فرزند
برادرم ! صبر كن و اين مصيبت را خير بدان ، خدا تو را به پدران صالحت ملحق مى كند))(376). حرملة بن
كاهل تيرى افكند و او را در آغوش عمويش حسين (عليه السلام) به شهادت رساند.
475 - 300- حميد بن مسلم گويد: روز عاشورا از امام (عليه السلام) شنيدم مى فرمود:
((بارالها! باران آسمان و بركات زمين را از ايشان بازدار، خدايا! چنانچه تا زمانى بهره مندشان مى سازى پراكندگى در ميانشان آر و به راههاى
ناسازگارشان بيفكن و هرگز واليان را از ايشان خرسند مدار كه اينان ما را خواندند تا يارى كنند ولى ستم كردند و ما را كشتند))(377).
شهادت امام حسين عليه السلام
اصابت نيزه بر امام عليه السلام
476 - 301- زينب (عليها السلام ) از خيمه ها بيرون آمد، در حالى كه ندا مى كرد: وا اءخاه ! وا سيداه ! وا
اهل بيتاه ! اى كاش آسمان بر زمين آمده آن را در كام خود مى كشيد، اى كاش كوهها جاكن شده بر بيابانها مى ريخت !
راوى گويد: شمر فرياد زد: چرا به حسين (عليه السلام) مهلت مى دهيد؟! پس از هر سو حمله آوردند. زرعة بن مالك بر شانه چپ آن حضرت نواخت و
امام (عليه السلام) او را زد و افكند. شخص ديگرى بر دوش مباركش شمشيرى نواخت كه امام به رو در افتاد و چنان ناتوان گشت كه به سختى بر
مى خاست و باز به رو مى افتاد.
سنان بن انس نخعى با نيزه بر شانه آن حضرت (عليه السلام) زد و آن را بيرون آورده باز در استخوان هاى سينه اش فرو برد و نيز تيرى بر
گلوى مباركش افكند و امام (عليه السلام) افتاد و (به سختى ) نشست و تير را از گلوى خود بيرون آورد و دستان خود را بر خون گرفت . چون پر
شد سر و صورت خود را به آن آغشت و فرمود: ((اين چنين حق باخته و آغشته به خون خدا را ديدار كنم ))(378).
477 - 302- امام (عليه السلام) به راست و چپ نگريست و آشنايى را نديد سر به آسمان افراشت و عرض كرد: ((خدايا! تو مى
بينى كه با فرزند پيامبرت چه مى كنند))(379)؟!
بنوكلاب ميان او و آب فرات حايل شدند. تيرى آمد و در گلوى امام نشست و از اسب در افتاد. امام (عليه السلام) تير را بيرون آورده افكند و كف مبارك
خود را به زير خون گرفت . چون پر شد سر و صورت خود را به آن آغشت و فرمود: (((مى خواهم ) خداى
متعال را مظلومانه و آغشته به خون ديدار كنم ))(380). سپس بر گونه چپش به خاك افتاد.
واپسين لحظات عمر امام (عليه السلام)
478 - 303- امام (عليه السلام) به سبب زيادى جراحات از هوش رفت . زينب كبرى (عليها السلام ) گريه كنان برادر را صدا مى زد
به هوش آمد و با نگاه مظلومانه و اشاره دست به زينب (عليها السلام ) او را بى تاب كرده از هوش برد.
چون به خود آمد، عرض كرد: برادر جانم ! تو را به حق جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) با من سخن بگو! تو را به حق پدرم امير مؤ
منان (عليه السلام) با من حرف بزن ! اى واپسين لحظه زندگيم ! به حق مادرم فاطمه زهرا (عليها السلام ) جوابم ده ! اى نور ديده ام اى ميوه دلم !
با من گفتگو كن !
امام (عليه السلام) فرمود: ((خواهرم ! امروز روز ديدار و خرسندى است . اين همان روزى است كه جدم وعده داده و او مشتاق من است ))(381). سپس
بيهوش شد، زينب (عليها السلام ) از پشت سر امام (عليه السلام) را بلند كرد و به سينه چسبانيد (و سخت مى گريست )، امام (عليه السلام) متوجه
شده فرمود: ((خواهرم زينب ! دلم را شكستى و غمهايم افزودى . تو را به خدا سوگند مى دهم آرام گير و خاموش باش ))(382).
479 - 304- در واپسين لحظات زندگى نيايش فرمود: ((بارالها! اى فراز جايگاه ! بزرگ جبروت ! سخت مكر و انتقام ! بى نياز از
آفريده ها! گسترده كبريا! بر هر چيز توانا! نزديك رحمت ! راست پيمان ! سرشار نعمت ! نيكو بلا! (اى آن كه ) چون بخوانندت نزديكى و به
آنچه آفريدى محيطى ! توبه كنان را توبه پذيرى ! و به آنچه خواهى توانايى و به آنچه جويى رسيده اى ! چون شكرت گويند بسيار سپاس
گويى و چون يادت كنند بسيار ياد كنى ! نيازمندانه تو را مى خوانم و بينوايانه به تو مشتاقم و هراسان به تو پناهنده ام و اندوهمندانه به
درگاه تو گريانم و ناتوان از تو كمك مى جويم و بسنده كنان به تو توكل دارم . ميان ما و اين قوم داورى كن كه ما را فريب داده و نيرنگ زدند و
تنها گذاردند و كشتند.
ما خاندان پيامبر و فرزندان حبيب تو محمد بن عبدالله هستيم كه او را به رسالت گزيدى و بر وحى خود امين دانستى . پس در كار ما گشايش و
رهايى قرار ده به مهربانيت ، اى مهربانترين مهربانان !
صبر بر تقديراتت پروردگارا! اى كه هيچ معبود به حقى جز تو نيست ، اى فرياد رس فرياد خواهان ، هيچ صاحب اختيار و معبودى جز تو ندارم
صبر بر داورى ات اى داد رس بى پناهان ! اى پيوسته بى پايان ! اى زنده كننده مردگان ! اى نگهدارنده هر كس با آنچه دارد، ميان ما و اينان
داورى فرما كه تو بهترين داورى ))؟
480 - 305- عمر بن سعد - كه لعنت خدا بر او باد - پيش آمد تا به امام (عليه السلام) نزديك شد. امام (عليه السلام) فرمود:
((عمر! تو خود آهنگ كشتنم دارى ؟! آمده اى تا مرا بكشى ))(383)؟!
عمر بر افروخت و به شخصى كه در جانب راست او بود گفت : واى بر تو! بشتاب نزد حسين (عليه السلام) و او را آسوده ساز! خولى بن يزيد
اصبحى - كه خدا لعنتش كند - در قتلگاه فرود آمد و سر مبارك امام (عليه السلام) را از تن جدا كرد.
|