next page

fehrest page

back page

364 - 189- ابن اءعثم گويد: خواهران امام (عليه السلام)، زينب (عليها السلام ) و ام كلثوم (عليها السلام ) چون اين اشعار را شنيدند عرض ‍ كردند: اين سخن كسى است كه به كشته شدن خود يقين دارد! امام (عليه السلام) فرمود: ((آرى خواهرانم ))(42)! زينب (عليها السلام ) عرض كرد: آه از اين بلا! اى كاش مرگم مى رسيد!
جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) از دنيا رفت پدرم على (عليه السلام) مادرم فاطمه (عليها السلام ) و برادرم حسن (عليه السلام) همه از دنيا رفتند و اكنون حسين (عليه السلام) از مرگ خود خبر مى دهد! بانوان حرم گريستند و (از بى تابى ) بر گونه نواختند. ام كلثوم (عليها السلام ) ندا مى زد: واجداه ! واعلياه ! وااءماه ! واحسناه ! واحسيناه ! آه از بى كسى ما پس از تو اى اباعبدالله !
امام (عليه السلام) او را بازداشت و بردبارى اش داد و فرمود: ((خواهرم ! خود را به صبر خدا بسپار به قضاى خداوند رضا ده كه ساكنان آسمانها فنا پذيرند و زمينيان بميرند و همه خلايق نمانند و هر چيزى جز ذات خدا نابود است كه داورى از آن اوست و به او باز مى گرديد. براى من و تو هر مرد و زن مؤ منى بايسته است كه از (پيامبر خدا) محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) تاءسى كنيم ))(43).
سپس به بانوان فرمود: ((مراقب باشيد! چون من كشته شدم گريبان چاك نزنيد و صورت مخراشيد))(44).
سيد بن طاووس گويد: امام (عليه السلام) ام كلثوم (عليها السلام ) را آرامش ‍ داده فرمود: ((خواهرم ! خود را به صبر خدا بسپار كه ساكنان آسمانها فانى مى شوند و همه زمينيان بميرند و همه خلايق نابود شوند. سپس فرمود: خواهرم ام كلثوم ! و تو اى زينب ، فاطمه و رباب ! چون من كشته شدم برايم گريبان چاك نزنيد و صورت مخراشيد و ناروا مگوييد))(45).
365 - 190- سپس به اصحاب خود فرمود: ((برخيزيد و آب بياشاميد كه آخرين توشه شما از دنياست و وضو سازيد و غسل كنيد و جامه هاى خود را بشوييد تا كفنهاى شما باشد))(46).
سپس نماز صبح را با ايشان ادا كرد و آنان را براى جنگ آماده ساخت و فرمود: خندق دور خيام را آتش افروزند تا با دشمنان از يك سو بجنگند.
366 - 191- چون امام (عليه السلام) در كربلا فرود آمد، نزديك ترين اصحاب كه بيش از همه با امام (عليه السلام) - مخصوصا در مواقع خطر - همراه بود هلال بن نافع بود، زيرا او مردى دورانديش و بينا در سياست بود. امام (عليه السلام) شب عاشورا (نابهنگام ) از خيمه ها بيرون آمده دور شد. هلال (نگران شده ) شمشير خود را برداشت و باشتاب رفت تا خود را به امام (عليه السلام) رساند ديد او (در مراقبت از خيمه ها) اعماق دشت و بلنديها و جاهاى مشكوكى را كه مشرف بر خيمه هاست وارسى مى كند. امام (عليه السلام) به پشت سر خود متوجه شد (در تاريكى ) او را ديد. پرسيد: كيستى ؟ هلال (47)؟!
عرض كرد: آرى ، فداى تو! از اينكه در شب به سمت لشكرگاه اين ستمگر بيرون آمدى نگران شدم .
فرمود: ((هلال ! آمدم تا اين پستى و بلنديها را وارسى كنم ، نكند فردا - كه آنان و ما حمله كرده درگير مى شويم - كمينگاهى براى هجوم آنان به خيام ما باشد))(48). سپس برگشت و در حالى كه (بازوى ) چپ او را گرفته بود مى فرمود: ((همان شب است ! همان شب است ! به خدا سوگند وعده اى است كه تخلف بردار نيست ))(49)! سپس فرمود: ((هلال ! چرا هم اينك از ميان اين دو كوه نمى روى كه خود را برهانى ))(50)؟!
هلال روى قدمهاى امام (عليه السلام) افتاد و عرض كرد: در آن صورت مادر هلال در سوگش بنشيند. سرورم ! شمشيرم با هزار شمشير و اسبم با هزار اسب برابر است . به آن خدايى كه همراهى تو را بر من منت نهاد از تو جدا نشوم تا اين كه هر دو از كارزار باز مانند (و خود كشته شوم ).
(هلال گويد:) سپس امام (عليه السلام) از من جدا شد و به خيمه خواهرش ‍ (زينب (عليها السلام )) رفت . من در اين اميد كه از خيمه زود بيرون مى آيد كنار خيمه ايستادم . زينب (عليها السلام ) به استقبال امام (عليه السلام) آمد. بالشى گذاشت و امام (عليه السلام) نشست و با او رازى گفت . چيزى نگذشت كه اشك زينب (عليها السلام ) جارى شد و عرض كرد: برادر جان ! آيا من قتلگاه تو را ببينم و - با اين همه دشمنان كينه توز - بانوان و كودكان وحشت زده را سرپرستى كنم ؟!
اين مسئوليت سنگينى است ! ديدن قتلگاه اين جوانان پاك و زيبارويان بنى هاشم (مرا نيز آشفته كرده ) بر من گران خواهد بود! سپس عرض كرد: برادر جان ! آيا نيات اصحاب خود را آزموده اى ؟ نگرانم كه وقت درگيرى و برخورد نيزه ها تنهايت گذارند!
امام (عليه السلام) گريست و فرمود: ((هان ! به خدا سوگند ايشان را از خود راندم و آزمودم ، در آنان جز دلاوران و والاگهران پايدار - كه به كشته شدن در ركاب من همانند كودك به شير مادر ماءنوس اند - حضور ندارند))(51)!
هلال چون اين سخنان شنيد دلش سوخت و گريست و به سوى خيمه حبيب ابن مظاهر راه افتاد حبيب را ديد نشسته و شمشير آخته خود را در دست دارد. سلام كرد و بر در خيمه نشست .
حبيب پرسيد: هلال ! چرا آمدى ؟ او آنچه ديده و شنيده بود گزارش ‍ كرد.
حبيب گفت : آرى به خدا سوگند اگر منتظر فرمانش نبودم هم امشب به نبرد اين نامردمان مى شتافتم و با اين شمشير درمانشان مى كردم !
هلال گفت : حبيب ! من از حسين (عليه السلام) در حالى كه بيم و هراس ‍ اهل بيت (عليهم السلام ) را داشت جدا شدم و گمان مى كنم بانوان همه بيدارند و با زينب (عليها السلام ) در آن نگرانى و بى تابى شريك اند. آيا مى خواهى اصحاب را گرد آورى . (و بار ديگر اعلان وفادارى كنند تا) سخنان ايشان را بشنوند و آرامش يابند؟! من زينب (عليها السلام ) را چنان آشفته ديدم كه قرار از كفم رفته حبيب گفت : من در اختيارم .
حبيب - كه هلال كنارش ايستاده بود - در ناحيه اى ايستاد و اصحاب را فرا خواند، همه از خيمه ها بيرون آمده جمع شدند. حبيب به بنى هاشم گفت : چشمانتان نگران مباد. شما به خيمه هاى خود برگرديد. سپس اصحاب را خطاب كرده گفت : اى جوانمردان و شيران شرزه سختيهاى نبرد!
هم اينك هلال چنين و چنان مى گويد: او خواهر امام (عليه السلام) و بانوان حرم را نگران و گريان ديده است . اكنون بگوييد در وفادارى چگونه ايد؟ اصحاب شمشيرها از نيام كشيدند و عمامه هاى خود افكندند و گفتند: هان اى حبيب ! به خدايى كه به حضور در محضر عاشوارى حسين (عليه السلام) بر ما منت نهاد سوگند، اگر اين نامردمان يورش آوردند سرهايشان را درو مى كنيم و آنان را با خوارى و پستى به نياكانشان ملحق مى سازيم و سفارش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را در حق اهل بيت پاس ‍ مى داريم .
حبيب گفت : اينك با من بياييد. آمدند تا ميان طنابهاى خيام ايستادند. حبيب ندا كرد: اى خاندان و سروران ما، اى بانوان نگران حرم پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )! اين شمشيرهاى آويخته ياران شماست كه مصمم اند آن را جز در گردن بدخواهان شما فرو نبرند و اين نيزه هاى غلامان شماست كه سوگند ياد كرده اند آن را جز در سينه اين نامردمان كه آهنگ پراكندگى شما دارند جا ندهند...
امام (عليه السلام) فرمود: ((اى آل الله بيرون آييد))(52). اهل حرم گريه كنان از خيام بيرون آمده گفتند: اى پاكان امت از فرزندان فاطمه (عليها السلام ) پاسدارى كنيد. اگر از بلاها و دشمنان به جدمان شكوه بريم و او فرمايد: مگر حبيب و اصحاب حبيب نمى شنيدند و نمى ديدند، چه خواهيد گفت ؟!
سوگند به آن خدايى كه هيچ معبود بحقى جز او نيست ، اصحاب آن چنان ضجه زدند كه دشت كربلا طوفانى شد و اسبها رميدند و درهم آمدند و شيهه زدند كه گويى صاحب و سوار خود را فرياد مى كنند.
367 - 192- فخر بانوان حضرت زينب (عليها السلام ) فرمود: شب عاشورا از خيمه خود بيرون آمدم تا حال برادرم حسين (عليه السلام) و يارانش را بجويم . او را در خيمه خود تنها ديدم كه نشسته و با خداى سبحان مناجات مى كند و قرآن مى خواند. پيش خود گفتم آيا در چنين شبى بايد او تنها بماند؟! مى روم و برادران و عموزادگان خود را سرزنش مى كنم . به سوى خيمه عباس (عليه السلام) آمدم . ناگاه همهمه و صداى غرايى شنيدم در پشت خيمه ايستادم ديدم بنى هاشم همه حلقه زده گرد عباس بن على (عليه السلام) - كه همچون شير بر زانو تكيه داشت - نشسته اند و او همانند حسين (عليه السلام) خطبه اى مشتمل بر حمد و ثناى خداوند و سلام بر پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) ايراد كرد و در آخر گفت : برادران ! و برادرزادگان ! و عمو زادگانم ! چون صبح درآيد چه مى كنيد؟
گفتند: تو فرمانده مايى هر چه فرمايى همان كنيم .
عباس (عليه السلام) فرمود: بار سنگين را جز صاحبانش بر نمى دارند. اين اصحاب با امام (عليه السلام) خويشى ندارند پس چون صبح درآيد اولين كس كه به كارزار مى پردازد، شماييد. ما پيش از آنها كشته مى شويم تا مردم نگويند! اصحاب خود را پيش انداختند و چون آنان كشته شدند خود با شمشير ساعت به ساعت به درمان پرداختند.
بنى هاشم برخاسته شمشير از نيام كشيدند و به برادرم عباس (عليه السلام) گفتند: ما بر همانيم كه تو بر آنى .
من چون اين يكپارچگى و تصميم قاطع ايشان را (در يارى امام (عليه السلام)) ديدم قلبم آرام گرفت و خوشحال شده چشمانم اشكبار شد. خواستم به سوى برادرم حسين (عليه السلام) رفته به او خبر دهم كه ناگاه از خيمه حبيب بن مظاهر نيز همهمه و صدا شنيدم بدان سو رفته پشت خيمه ايستادم و ديدم اصحاب همانند بنى هاشم برگرد حبيب حلقه زده اند و او مى گويد: همراهانم ! چرا به اينجا آمده ايد؟ خدا رحمتتان كناد، آشكارا گوييد؟
گفتند: آمده ايم تا حسين فاطمه (عليها السلام ) را يارى كنيم .
گفت : چرا زنان خود را طلاق گفتيد؟
گفتند: براى يارى حسين (عليه السلام)؟
گفت : چون صبح در آيد چه مى كنيد؟
گفتند: تو فرمانده مايى هر چه فرمايى همان كنيم .
گفت : چون صبح در آيد اول كس كه به ميدان نبرد مى رود شماييد. ما پيش ‍ از بنى هاشم به پيكار مى پردازيم و تا خون در رگ ماست نبايد يك نفر از ايشان كشته شود مبادا كه مردم بگويند: بزرگان خود را پيش انداختند و خود از بذل جان دريغ ورزيدند.
اصحاب شمشيران خود را به اهتزاز درآوردند و گفتند: ما همه بر آنيم كه تو مى پسندى . من با ديدن اين صحنه ها خوشحال شده گريان برمى گشتم كه با برادرم حسين (عليه السلام) روبرو شدم . خود را آرام نموده ، در چهره او تبسم كردم .
فرمود: ((خواهرم ))(53)! عرض كردم : بلى برادر جان !
فرمود: ((خواهرم ! از وقتى كه از مدينه كوچ كرديم تبسم تو را نديده بودم . اينك چرا خندانى ))(54)؟ عرض كردم : برادر جان ! به سبب اين رويدادها كه از بنى هاشم و اصحاب ديدم ...
فرمود: ((خواهرم ! بدان ، اينان از عالم ذر اصحاب من بوده اند. اين مژده جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)ست . آيا مى خواهى پايدارى ايشان را ببينى ))(55)؟
گفتم : آرى .
فرمود: ((در پشت خيمه باش ))(56).
من در پشت خيمه ايستادم برادرم ندا داد: ((خويشان من كجايند))(57)؟
بنى هاشم (از خيام ) برخاستند و عباس پيش از همه شتافت و عرض كرد: بله آقا جان ! بله چه مى فرمايى ؟
امام (عليه السلام) فرمود: ((مى خواهم پيمان تازه كنيم ))(58). فرزندان حسين ، حسن ، على (عليهم السلام )، جعفر و عقيل همه آمدند و فرمود تا بنشينند.
سپس ندا داد: ((حبيب بن مظاهر، زهير، هلال و ديگر يارانم كجايند))(59)؟
آنان نيز از خيمه ها سر بر آوردند و حبيب پيش تاخته عرض كرد: بلى يا اباعبدالله ! همه شمشير به دست آمدند و فرمود: تا بنشينند. خطبه بليغى ايراد كرد و فرمود: ((ياران من ! بدانيد كه اينان جز آهنگ كشتن من و هر كه با من باشد ندارند. من نگرانم شما كشته شويد. بيعتم را از شما برداشتم اينك هر كه مى خواهد در اين تاريكى شب (ره خود گيرد و) برود بنى هاشم و اصحاب هر كدام سخن گفتند و بر وفادارى خود پا فشردند))(60).
امام (عليه السلام) چون وفادارى و پايدارى ايشان را ديد فرمود: ((حال كه چنين است سر برداريد و منازل خود را در بهشت بنگريد))(61).
پرده از عوالم غيب برداشته شد و ايشان منازل و حوريان و قصرهاى خويش را ديدند و صداى اشتياق حوريان را شنيدند. پس همه برخاستند و شمشير از نيام كشيده گفتند: يا اباعبدالله ! هم اينك فرمان ده تا بر اين نامردمان بشوريم و پيكار كنيم تا خواسته خداوند در حق ما و ايشان فرا رسد!
امام (عليه السلام) فرمود: ((خدا رحمتتان كند و پاداش نيكتان دهد، بنشينيد))(62).
سپس فرمود: ((هر كه همسر خود را همراه دارد او را به قبيله بنى اسد برگرداند))(63).
على بن مظاهر (اسدى ) برخاست و پرسيد: آقا جان ! چرا!
فرمود: ((پس از كشته شدن من زنان اسير مى شوند. از اسيرى بانوان شما نگرانم ))(64).
على بن مظاهر به خيمه خود رفت . همسرش با تبسم و ادب نزد او آمد. على گفت : مرا به حال خود گذار.
زن گفت : من همه سخنان فرزند فاطمه (عليها السلام ) را شنيدم در آخر همهمه اى بود كه ندانستم چه فرمود؟ على گفت : خانم ! امام (عليه السلام) به ما فرمود: ((هر كه همسر خود را همراه دارد او را نزد عموزادگانش ‍ برگرداند، زيرا فردا من كشته مى شوم و بانوانم اسير مى شوند))(65).
زن گفت : تو چه مى كنى ؟
گفت : برخيز تا تو را نزد خويشانت در بنى اسد ببرم .
زن برآشفت و گفت : به خدا سوگند، اءى فرزند مظاهر! با من منصفانه رفتار نمى كنى . آيا مى پسندى كه دختران رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) اسير شوند و من در امان باشم ؟! آيا مى پسندى كه چادر از سر زينب برگيرند و من در امان باشم ؟! آيا مى پسندى كه گوشواره از دختران زهرا (عليها السلام ) بربايند و من در امام باشم ؟! آيا مى پسندى كه تو نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) رو سفيد باشى و من نزد فاطمه زهرا (عليها السلام ) رو سياه باشم ؟! به خدا سوگند شما مردان را يارى مى رسانيد و ما نيز بانوان را (من جز اين را نمى پذيرم )!
على بن مظاهر گريان به سوى امام (عليه السلام) برگشت . امام (عليه السلام) پرسيد: ((چرا گريانى ))(66)؟ عرض كرد: سرورم ! همسر اسدى من جز يارى و همراهى با شما را نمى پذيرد امام (عليه السلام) گريست و فرمود: ((خدا همه شما را پاداش نيك دهاد))(67).
رويدادهاى روز عاشورا
خواب امام (عليه السلام) هنگام سحر
368 - 193- چون هنگام سحر عاشورا فرا رسيد، خوابى سبك امام (عليه السلام) را ربود. بيدار شد و فرمود: ((آيا مى دانيد هم اينك چه خوابى ديدم ))(68)؟
عرض كردند: فرزند دخت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم)! آن رؤ يا چه بود؟
فرمود: ((در خواب ديدم گويا سگهايى به شدت بر من حمله ورند. در ميان آنان سكى دورنگ بيش از همه حمله مى كرد. به گمانم قاتل من شخصى دورنگ و پيسى است .
سپس جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را در جمعى از اصحاب آن حضرت ديدم كه به من فرمود))(69): فرزندم ! تو شهيد آل محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)ى ! اهل آسمانها و افق اعلى به تو شاد مانند. امشب مهمان منى ، بشتاب و درنگ مكن ! اين فرشته كه از آسمان فرود آمده در پى توست تا خون تو را در شيشه سبز بگيرد. ((اين رؤ ياى من بود. لحظه آن امر مهم نزديك است و كوچ از اين دنيا فرا رسيد، در آن شكى نيست ))(70).
نيايش امام (عليه السلام) هنگام صبح
369 - 194- از امام زين العابدين (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: صبح عاشورا چون سپاه دشمن (براى نبرد) بر حسين (عليه السلام ) رو آورد، امام (عليه السلام) دست به دعا برداشت و عرض كرد: ((بارالها! در هر اندوهى ، تكيه گاه منى و در هر سختى اميد منى ، در هر حادثه ناگوارى كه بر من آيد، پشت و پناه و ذخيره منى ! چه بسا غمى كه در آن دل ، ناتوان و چاره ، ناياب و دوست ، خوار و دشمن ، شاد مى شد و من آن را به درگاهت آورده به تو شكوه كردم ، تا از جز تو بريده تنها به تو رو آورده باشم و تو گشايش دادى و آن را از من راندى پس تو دارنده هر نعمت و صاحب هر نيكى و مقصد اعلاى هر خواسته اى ))(71).
سخن امام (عليه السلام) پس از نماز صبح
370 - 195- از امام صادق (عليه السلام) نقل شده ، كه فرمود: در سپيده دم عاشورا حسين (عليه السلام) با اصحاب خود نماز گزارد. سپس رو به آنان كرده فرمود: ((خدا به شهيد شدن شما اجازه داد، بر شما باد صبر (و پايدارى )))(72)!
سخن امام (عليه السلام) با شمر
371 - 196- ضحاك مشرقى گويد: لشكر ابن سعد چون رو به ما كرده آتش خندق را - كه براى جلوگيرى از حمله دشمن در پشت سر ما قرار داشت - در هيزمها و نى ها شعله ور ديدند يك نفر از ايشان سوار بر اسبى آراسته تاخت و پيش آمد و بى آن كه با ما سخنى گويد (با غرور و تبختر) بر خيمه ها نگريسته گذر كرد و جز زبانه هاى آتش افروخته هيزم چيزى نديد. برگشت و فرياد زد: اى حسين عليه السلام ! آيا پيش از قيامت به آتش دنيا شتافتى ؟!
امام (عليه السلام) فرمود: ((اين كيست ؟ گويا شمر باشد))(73)؟!
عرض كردند: خدا سامانت دهد، آرى خود اوست .
فرمود: ((اى فرزند بزچران !(74) اين تويى كه به چشيدن آتش دوزخ سزاوارى ))(75)!
مسلم بن عوسجه عرض كرد: اى فرزند رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)! فدايت شوم ، آيا اجازه مى دهى اين فاسق را - كه از بزرگترين ستمگران است - تير افكنم ؟ او در تيررس من است تيرم به خطا نمى رود؟
امام (عليه السلام) فرمود: ((او را نزن ، نمى پسندم آغازگر جنگ باشم ))(76).
372 - 197- سپس اسب امام (عليه السلام) را نزديك آوردند. امام (عليه السلام) سوار شد و در جمعى از اصحاب به سوى سپاه ابن سعد روان گشت . حضرت (عليه السلام) به برير بن خضير همدانى - كه جلو او قرار داشت فرمود: ((برير! تو با اينان سخن گو و اندرزشان ده ))(77)، برير پيش رفت تا نزديك آنان رسيد. آنان هجوم آوردند، برير گفت : آيا مردم ! از خدا بترسيد. اينك اين گوهر گرانبهاى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) است كه پيش روى شماست ! و آنان خاندان و دختران و حرم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم)يند؟!
گفتند: مى خواهيم ايشان را در اختيار عبيدالله بن زياد قرار دهيم ، تا هر چه خواهد در حقشان انجام دهد! برير گفت : آيا رضا نمى دهيد به همانجا برگردند كه از آنجا آمدند؟! واى بر شما اى كوفيان ! آيا نامه ها و پيمانهاى خود را كه خدا را بر آن گواه مى گرفتيد فراموش كرديد؟! و خدا بس گواهى است .
واى بر شما آيا عترت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم) خود را فرا خوانديد و پنداشتيد كه جان خود را فداى ايشان مى سازيد حال كه آمده اند، آنان را به عبيدالله تسليم مى كنيد! و از ايشان آب فرات را - كه از آن هر يهودى و نصرانى و مجوس و وحوش بيابان مى نوشند - دريغ مى داريد؟! شما براى خاندان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) چه بد جانشينى بوديد! شما را چه شده است ؟! خدا در قيامت سيرابتان نكند، چه بد مردمى هستيد! يكى از آنان گفت : برير! ما نمى فهميم تو چه مى گويى ؟!
برير گفت : سپاس خداى را كه بينائيم را در حق شما بيشتر كرد. خدايا! من از كردار اين نامردان به تو بيزارى مى جويم . بارالها! بينوايى را در ميانشان افكن تا آن روز كه به ديدارت آيند و تو از ايشان خشمگين باشى .
پس آنان شروع كردند به برير تير افكندن كه برير برگشت
خطبه امام (عليه السلام) در صبح عاشورا
373 - 198- امام پيش آمد تا روبروى آن مردم ايستاد نگاهى به صفوف سيل آساى ايشان و ابن سعد كه در ميان بزرگان كوفه ايستاده بود - افكند و فرمود: ((سپاس آن خدايى را كه دنيا را آفريد و آن را منزل فنا و نيستى قرار داد كه پيوسته اهل خود را از حالى به حال ديگر درآورد. فريب خورده كسى است كه فريب دنيا خورد و بدبخت كسى است كه دنيا گمراهش كرد. پس فريب دنيا نخوريد كه دنيا اميدواران خود را نااميد و آزمندان خود را محروم مى كند. مى بينم بر امرى آهنگ گماشته ايد كه با آن خدا را بر خود خشمگين سازيد و توجه كريمانه او را از خود باز داريد و عذاب او را بر خود فرود آوريد و رحمت او را از خود دور كنيد. پروردگار ما چه خوب پروردگارى است ؛ و شما چه بد بندگانى هستيد كه به اطاعت خدا اقرار كرده و به پيامبرش محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) ايمان آورديد آنگاه به فرزندان او هجوم آورده ايد تا ايشان را بكشيد؛ راستى كه شيطان بر شما چيره گشته و خداى بزرگوار را از يادتان برده است . پس ‍ هلاكت بر شما و بر آهنگ شما؛ حقا كه ما از آن خداييم و به سوى او باز آييم . اينان مردمى اند كه بعد از ايمانشان كافر شدند. پس دور باد گروه ستمكاران ))(78)!
عمر سعد به اطرافيان خود گفت : او فرزند على (عليه السلام) است ، چنانچه با شما يك روز اينگونه باشد از توان باز نمى ماند پس (او را ننهيد و) با او سخن گوييد؛ شمر پيش آمد و گفت : اى حسين ! اين ها چيست كه مى گويى چيزى بگو كه بفهميم . امام فرمود: مى گويم : ((از خدا بترسيد و دست خود را به خون من نيالاييد كه كشتن من و هتك حرمتم بر شما روا نيست . من فرزند دختر پيامبر شمايم و جده ام خديجه همسر پيامبر شماست . گويا فرموده پيامبرتان محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) را شنيده باشيد كه : حسن و حسين (عليهما السلام ) دو سرور جوانان بهشتند))(79).
اهتمام امام (عليه السلام) به حق مردم
374 - 199- موسى بن عمير از پدر خود نقل كرده كه گفت : امام به من فرمود: ندا كن كسى كه بدهى دارد نبايد با من كشته شود. اين ندا را در همه پيروانم سرده كه من از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) شنيدم فرمود: ((هر كه با بدهى بميرد در قيامت آن را از حسنات او بر مى دارند))(80). و در نقل ديگرى آمده كه عمير انصارى گفت ؛ امام به من فرمود: ((بين مردم ندا كن كسى كه بدهى دارد نبايد با من به پيكار آيد، كه هر كه با بدهى بميرد و براى پرداخت آن نينديشيده باشد در آتش ‍ درآيد))(81).
يك نفر برخاست و عرض كرد: همسرم پذيرفته كه از جانب من بپردازد. امام (عليه السلام) فرمود: ((كفالت زن چه مى كند آيا مى تواند بپردازد))(82)؟
ضحاك گويد: يك نفر از اصحاب نزد امام آمد و عرض كرد: من بدهى دارم (چه كنم )؟ فرمود: هر كه بدهى دارد با من به پيكار نيايد.
خطبه امام (عليه السلام) در صبح عاشورا
375 - 200- مردى همدانى گويد: در صبح همان روز كه امام (عليه السلام) به شهادت رسيد ما را خطاب كرده حمد و ثناى خداوند به جاى آورد و فرمود: ((اى بندگان خدا تقوا خدا پيشه سازيد و از دنيا بر حذر باشيد كه اگر دنيا براى كسى مى ماند و يا كسى در دنيا مى ماند، پيامبران شايسته تر بودند كه بمانند و آنان بيش از همه سزاوار خشنودى و بيش از همه به قضاى خدا خرسندند جز اين كه خداى متعال دنيا را براى (آزمون و) بلا و اهل آن را براى فنا آفريد. پس تازه دنيا كهنه و آسودگى دنيا نابود و شادمانى دنيا اندوهگين مى شود و سراى آخرت فرا مى رسد و خانه دنيا از دست مى رود. توشه برگيريد كه بهترين توشه تقواست پس تقواى خدا پيشه سازيد اميد است رستگار شويد))(83).

next page

fehrest page

back page