نفرين امام (عليه السلام) بر عبدالله بن حصين
347 - 172- ابومخنف از حميد بن مسلم اءزدى نقل كرده كه گفت : عبيدالله بن زياد نامه ديگرى به عمر سعد نوشت كه : ميان حسين
(عليه السلام) و يارانش با آب فرات جدايى انداز و مگذار يك قطره از آن بچشد. به همان سان كه با عثمان بن عفان ! رفتار شد. عمر سعد پانصد
جنگجوى سواره را به فرماندهى عمرو بن حجاج بر شريعه فرات گمارد. آنان حتى يك قطره آب را از امام (عليه السلام) و يارانش دريغ داشتند.
اين رويداد سه روز قبل از شهادت امام (عليه السلام) واقع شد. عبدالله بن حصين اءزدى - كه مرگش در بجيله رخ داد - به رويارويى امام (عليه
السلام ) آمده گفت : اى حسين ! آيا اين آب را نمى بينى كه همچون دل آسمان مى درخشد؟! به خدا سوگند يك قطره از آن نخواهى چشيد تا تشنه كام
بميرى ! امام (عليه السلام) فرمود: ((خدايا! او را از تشنگى بميران و او را هرگز نيامرز))(880).
حميد بن مسلم گويد: پس از آن ، او مريض شد و من به عيادتش رفتم . سوگند به خدايى كه هيچ معبود بحقى جز او نيست ، او را ديدم كه پيوسته آب
مى خورد و سيراب نمى شد، سپس آن را پس مى داد و دوباره مى آشاميد و سيراب نمى شد. بدين گونه بود تا مرد.
348 - 173- مفضل بن عمر، از امام صادق (عليه السلام) نقل كرده كه فرمود: چون آب را از حسين (عليه السلام) و اءصحابش دريغ
داشتند، امام (عليه السلام) در شب عاشورا ميان آنان ندا داد: ((هر كه تشنه است بيايد))(881). آنان يك به يك نزد او آمدند امام (عليه السلام)
انگشت ابهام خود را در دهان هر يك نهاده تا همه سيراب شدند. برخى گفتند: شربتى نوشيديم كه هيچ كس همانند آن را در دنيا نياشاميده است . و چون
فردا آهنگ نبرد كردند امام (عليه السلام) در سپيده صبح هر يك را با نام خود و پدرش بر سفره اى فراخوانده نشاند و همه از آن خوردند. آن شربت
و خوراك هر دو از بهشت بود.
349 - 174- چون تشنگى امام (عليه السلام) زياد شد، مرد سياحى كه ظرف چوبينش پر آب بود پيش آمده آن را به حضرت (عليه
السلام ) داد. امام (عليه السلام) آن را از دست او گرفت و بر زمين ريخت و فرمود: ((اى سياح ! آيا مى پندارى ما بر آب توانا نيستيم
))(882)؟! بنگر! چون نگريست نهرهاى روانى را ديد. امام (عليه السلام) ظرفش را از سنگريزه ها پر كرده به او داد. ناگاه سنگريزها جواهر
گرانبها شدند.
طبرى گويد: چون تشنگى بر حسين (عليه السلام) و اءصحابش چيره شد، امام (عليه السلام) برادر خود عباس بن على (عليه السلام) را
فراخواند و او را با سى سوار و بيست پياده و بيست مشك (براى آوردن آب )
گسيل داشت و نافع بن هلال با پرچم پيش افتاد. عمرو بن حجاج زبيدى فرمانده گروه
موكل بر شريعه فرات پرسيد: تو كيستى ؟ گفت : نافع بن هلال . پرسيد: براى چه آمده اى ؟ گفت : آمده ايم از اين آبى كه دريغمان داشته ايد
بنوشيم . گفت : گوارا! بنوش . نافع گفت : نه به خدا سوگند تا حسين (عليه السلام) و يارانش تشنه باشند يك قطره هم ننوشم . عمرو بن
حجاج گفت : راهى براى نوشيدن آنان نيست . ما را اينجا گذاشته اند تا آب را از ايشان دريغ داريم ، چون همراهان نافع نزديك آمدند به آنان گفت :
مشكهاى خود را پر كنيد. پياده ها شتابان رفته مشكها را پر كردند. و عمرو بن حجاج و سپاهش هجوم آوردند كه عباس بن على (عليه السلام) و نافع
بن هلال حمله كرده جلو آنان را گرفتند، سپس به آنان رو كرده گفتند: برويد. و خود جلو آنان ايستادند. عمرو بن حجاج و سپاهش (چون چنين ديدند)
دلشان به رحم آمد و خود را مقدارى دور كردند. ياران امام (عليه السلام) مشكهاى پر آب را به خيمه ها رساندند. (و همه از آن بهره بردند).
نافع بن هلال در آن شب يك نفر از سپاه عمرو بن حجاج را نيزه زد كه سپس در اثر آن مرد. اين اولين زخمى ايشان در آن شب است كه كشته شد.
ديدار امام (عليه السلام) با عمر بن سعد
350 - 175- امام (عليه السلام) نزد ابن سعد فرستاد كه : ((با تو سخنى دارم ، امشب ميان دو لكشر به ديدارم بيا))(883).
عمر سعد با بيست سواره بيرون آمد. امام (عليه السلام) نيز همچون او بيرون آمد. چون با هم ديدار كردند امام (عليه السلام) به همراهان خود - بجز
برادرش عباس (عليه السلام) و فرزندش على اكبر (عليه السلام) - فرمود تا دور شوند. عمر سعد نيز همراهان خود بجز فرزندش حفص و غلامش
لاحق را دور كرد.
امام (عليه السلام) فرمود: ((ابن سعد! واى بر تو! آيا از خدايى كه بازگشتت به سوى اوست نمى ترسى ؟! آيا با من كه خود مى شناسى كيستم
مى جنگى ؟! اينان را رها كن و با من باش كه اين تو را به خدا نزديك كند))(884).
عمر سعد گفت : مى ترسم خانه ام را ويران كنند. فرمود: ((من خانه برايت مى سازم ))(885). گفت : مى ترسم اموالم را ببرند. فرمود: ((من
از اموال حجاز خود بهتر از آن به تو مى دهم ))(886). گفت : بر زن و بچه هايم مى ترسم . فرمود: ((من سلامت ايشان را تضمين مى كنم
))(887). عمر سعد ديگر خاموش ماند و چيزى نگفت . پس امام (عليه السلام) (چون اتمام حجت خود را در او كارگر نديد) از او رو برگرداند و
فرمود: ((تو را چيست ! خدا بزودى بر بسترت بكشد و در روز حشر و نشرت نيامرزد! به خدا سوگند اميدوارم از گندم عراق (رى ) جز اندكى
نخورى ))(888). ابن سعد (با استهزا) گفت : بجاى گندم جو مى خورم .
و روايت شده كه امام (عليه السلام) به عمر سعد فرمود: خوشبختانه تو پس از من از گندم رى جز اندكى نخورى . عمر سعد با استهزا گفت : اى
ابا عبدالله ! بجاى گندم ، جو مى خورم . و به همان سان كه امام (عليه السلام) فرمود رخ داد، عمر سعد به رى نرسيده مختار او را كشت .
351 - 176- ابومخنف از هانى حضرمى كه شاهد شهادت امام (عليه السلام) بوده
نقل كرده كه گفت : امام (عليه السلام) عمرو بن قرظة بن كعب اءنصارى را نزد عمر سعد فرستاد كه ((امشب ميان دو سپاه به ديدارم
بيا))(889). عمر سعد با بيست سواره بيرون آمد. و امام (عليه السلام) نيز همچون او پيش آمد. چون با هم ديدار كردند امام (عليه السلام) به
همراهان خود فرمود تا دور شوند، عمر سعد نيز چنين كرد. ما خود را تا جايى كه صدا و سخن ايشان را نمى شنيديم دور كرديم . سخن آنان تا
پاسى از شب طول كشيد سپس هر يك به سپاه خود برگشتند. مردم با خود پنداشتند كه امام (عليه السلام) به عمر سعد پيشنهاد داد: ((بيا هر دو
سپاه را گذارده نزد يزيد برويم ))(890). عمر گفت : خانه ام ويران مى شود. فرمود: ((خانه ات را مى سازم ))(891). گفت : اموالم را
مى برند. فرمود: ((از اموال حجاز خود بهتر از آن را به تو مى دهم ))(892). عمر سعد نپذيرفت . آنان اين شايعات را بى هيچ علم و مستندى
به راه انداختند.
ابومخنف گويد: آنان گفتند كه امام (عليه السلام) فرمود: يكى از اين سه پيشنهاد را بپذيريد: يا برگردم به آنجا كه بودم ، يا دست در دست
يزيد نهم . بينم چه مى كند و يا به يكى از مرزهاى مسلمين رفته همچون مردم آنجا باشم . عبدالرحمن بن جندب از عقبة بن سمعان
نقل كرده كه گفت : من از مدينه تا مكه و از مكه تا عراق همراه امام (عليه السلام) بودم ، تا لحظه شهادت از او جدا نشدم ، او در سخن با ديگران در
مدينه ، در مكه ، در ميان راه ، در عراق و در سپاه خود تا لحظه شهادت هيچ كلمه اى را نفرمود مگر آنكه من شنيدم . بدانيد به خدا سوگند امام (عليه
السلام ) آن گفته و پندار (ساخته دروغ پردازان ) را كه دست در دست يزيد نهد يا به يكى از مرزها فرستاده شود نفرمود، بلكه فرمود: (((اكنون
كه از دعوت و بيعت خود دست برداشته نمى پسنديد) بگذاريد (به جاى ديگرى ) در اين زمين پهناور بروم تا ببينم چه خواهد شد...))(893)
امام (عليه السلام) رو به عمر سعد كرد و فرمود: ((از من چه مى خواهيد؟! شما را ميان سه چيز مخير مى كنم ، يا حق مرا به يزيد واگذاريد يا به
همانجا برگردم كه آمدم يا به برخى مناطق اسلامى رفته در آنجا سكونت گزينم )).(894) عمر سعد از اين پيشنهاد
خوشحال شد و پنداشت ابن زياد - كه از رحمت خدا دور باد - آن را مى پذيرد پس پيكى را فرستاد تا آن را به او ابلاغ كند و بگويد: اگر آن را
برخى ديلمان مى خواست و نمى پذيرفتى در حق او ستم كرده بودى .
ابن زياد به او پيام داد: ابن سعد! در آسودگى طمع كرده اى و به آسايش زندگى چسبيده اى ، با حسين (عليه السلام) پيكار كن و درگير شو و
جز آنكه به فرمان من درآيد از او نپذير! امام (عليه السلام) فرمود: ((پناه به خدا از آنكه هرگز به فرمان ابن مرجانه درآيم )).(895)
عمر سعد نامه به ابن زياد نوشت تا ميان امام (عليه السلام) و او سازش دهد. ابن زياد چون نامه را خواند گفت : اين نامه كسى است كه خير امير خود
خواهد. لكن شمر بن ذى الجوشن گفت : آيا اين پيشنهاد را مى پذيرى ؟ با اينكه حسين (عليه السلام) در سرزمين تو در دسترس است ؟ اگر او از
اينجا كوچ كند يقينا نيرومندتر خواهد شد و تو ناتوان تر. ابن زياد گفت : چه خوب گفتى : نظر من نظر توست سپس به عمر سعد نوشت : من تو را
به سوى حسين نفرستادم كه از او دست بدارى . بنگر اگر حسين و اصحابش به فرمان يزيد درآمدند آنان را سالم نزد من بفرست . وگرنه بر
آنان بتاز تا همه را كشته ، قطعه قطعه كنى كه سزاوارند، چون حسين كشته شد سينه و پشت او را
پايمال اسبان ساز و اگر چنين نمى كنى بى درنگ خود را از كار و سپاه ما كنار بكش و فرماندهى را به شمر بسپار كه ما دستور خود را به او داده
ايم .
امان نامه براى فرزندان ام البنين و پاسخ آن
352 - 177- عبدالله بن ابومحل بن حزام برخاسته (به ابن زياد) گفت : فرزندان خواهر ما با حسين (عليه السلام)اند. چنانچه امان
نامه اى براى ايشان بنويسى بر ما منت نهاده اى . عبيدالله بن زياد پذيرفت . عبدالله از جانب ابن زياد امان نامه اى براى عباس (عليه السلام)،
جعفر و عثمان فرزندان ام البنين نوشت . غلام عبدالله امان نامه را (آورده ) به ايشان ارائه داد. آنان فرمودند: براى ما امان خدا از امان ابن زياد بهتر
است .
نيز شمر بن ذى الجوشن آمد تا در برابر لشكرگاه امام (عليه السلام) ايستاد و با صداى بلند فرياد زد: فرزندان خواهر ما عبدالله و جعفر و
عباس بن على بن ابى طالب (عليه السلام) كجايند؟ امام (عليه السلام) فرمود: ((به او اگر چه فاسق است پاسخ دهيد كه او از دايى هاى
شماست ))(896). آنان (پيش آمده ) ندايش كردند: چه مى خواهى ؟ گفت : فرزندان خواهر! شما در امانيد، خود را با برادر خود حسين (عليه السلام
) به كشتن ندهيد و به فرمان يزيد درآييد!
عباس بن على (عليه السلام) فرمود: مرگ بر تو اى شمر! خدا تو و اين امان نامه ات را لعنت كند! اى دشمن خدا! آيا دستورمان مى دهى در فرمان اين
لجوج حق نشناس درآييم و دست از يارى برادر خود حسين (عليه السلام) برداريم ؟!
شمر خشمگين به سپاه خود برگشت .
حمله ابن سعد
353 - 178- عمر سعد پس از نماز عصر (تاسوعا به لكشر خود) فرياد زد: اى رزم آوران خدا سوار شويد و به بهشت شادمان
باشيد! آنان سوار شده به سوى امام (عليه السلام) و اصحابش يورش آوردند.
امام (عليه السلام) (در اين لحظه ) شمشير به پشت ، جلو خيمه خود نشسته ، سر به زانو در خواب رفته بود. خواهرش زينب كبرى (عليها السلام )
كه همهمه سپاه دشمن را شنيد هراسان نزد برادر آمده عرض كرد: برادر جان ! آيا صداهاى سپاه دشمن را كه نزديكند نمى شنوى ؟! امام (عليه السلام
) سر برداشت و فرمود: ((اينك در عالم رؤ يا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را ديدم كه مى فرمود:))(897) (حسين !) تو به سوى
ما مى آيى . زينب كبرى (عليها السلام ) (بى تاب شده ) سيلى بر چهره خود نواخت و فرياد واويلاه برآورد. امام (عليه السلام) فرمود: ((خواهر
جان ! ويل از آن تو نيست ، خدا رحمتت كند، آرام باش ))(898).
در روايت ديگر آمده كه فرمود: ((من در رؤ يا جدم محمد (صلى الله عليه و آله و سلم)، و پدرم على (عليه السلام)، مادرم فاطمه زهرا (عليها السلام
) و برادرم حسن (عليه السلام) را ديدم كه فرمودند:))(899) حسين جان ! تو بزودى به سوى ما مى آيى . ((خواهرم ! به خدا سوگند اين امر
نزديك است در آن شكى نيست ))(900). زينب كبرى (عليها السلام ) (بى تاب شده ) سيلى بر صورت خود نواخت و فرياد زد: آه ! چه نااميدى !
امام (عليه السلام) فرمود: (((خواهرم !) آهسته ، آرام باش ، شيون مكن كه دشمنان شاد مى شوند))(901).
354 - 179- عباس بن على (عليه السلام) (نزد برادر شتافت و) عرض كرد: برادر جان ! اينان بدين سو مى آيند! امام (عليه السلام
) برخاست و فرمود: ((عباس ! برادرم ! جانم فدايت باد! سوار شو برو ببين آنان را چه شده و چرا چنين مى كنند))(902)؟
عباس (عليه السلام) با بيست سوار كه در ميان ايشان زهير بن قين و حبيب بن مظاهر بود نزد آنان شتافت و پرسيد: چه پيش آمده ؟ چه مى خواهيد؟
گفتند: فرمان امير مؤ منان آمده كه به شما بگوييم : يا به فرمان او درآييد يا با شما مى جنگيم حضرت (عليه السلام) فرمود: شتاب نكنيد تا نزد
اباعبدالله برگردم و پيام شما را برسانم . آنان توقف كرده گفتند: او را ببين و پاسخش را بياور. حضرت عباس شتابان نزد امام (عليه السلام)
آمده خبر آنان را داد و همراهانش (در برابر سپاه دشمن ) ايستاده با آنان سخن گفتند...
و امام (عليه السلام) چون پيام عمر سعد را شنيد به برادر خود عباس فرمود: ((نزد آنان برگرد و چناچه توانستى جنگ را به سپيده دم فردا
بيفكن و امشب را مهلت بگير كه اميد است در اين شب نماز گزارده با خدا نيايش كنيم و از او آمرزش بخواهيم ، كه او مى داند من به راستى نماز و
تلاوت قرآن و نيايش فراوان و استغفار را دوست مى دارم ))(903).
حضرت عباس سوار شده ، تاخت تا به ايشان رسيد و فرمود: مردم ! اباعبدالله (عليه السلام) از شما مى خواهد امشب را باز ايستيد تا در آن
بينديشد، زيرا اين چيزى است كه در آن ميان ما و شما سخن نرفته است . چون صبح كرديم به خواست خدا همديگر را مى بينيم يا آن را پسنديده و
آنچه را شما مى خواهيد و تكليف مى كنيد مى آوريم . و يا آن را نپسنديده رد مى كنيم . با اين بيان مى خواست آنان را آن شب منصرف كند...
عمر سعد گفت : شمر! چه مى انديشى ؟ گفت : تو خود چه فكر مى كنى كه تو فرماندهى و راءى ، راءى توست ؟ عمر سعد گفت : مى خواهم كه
نباشم ! سپس رو به مردم كرده گفت : شما چه مى گوييد؟ عمرو بن حجاج زبيدى گفت : سبحان الله ! به خدا سوگند اگر اينان از ديلم بودند و
چنين درخواستى مى كردند سزاوار بود كه بپذيرى ؟ قيس بن اشعث گفت : درخواست ايشان را بپذيز به جانم سوگند (بيعت نكنند و) فردا جنگ رخ
خواهد داد. عمر سعد گفت : اگر بدانم فردا مى جنگند امشب را مهلت نخواهم داد!
امام سجاد (عليه السلام) فرمود: پيك عمر سعد آمد و در جايى كه صدايش به گوش مى رسيد گفت : ما تا فردا شما را مهلت مى دهيم اگر تسليم
شديد شما را نزد امير خود ابن زياد مى بريم ، وگرنه دست از شما بر نخواهيم داشت !
در نقل ديگرى آمده كه : شمر بن ذى الجوشن در ساعات نزديك غروب نهم محرم (تاسوعا)
سال شصت و يكم هجرى با فرمان عبيدالله بر عمر سعد درآمد.
پس در سپاه دشمن فرياد (آماده باش ) زده شد و آنان سوار شدند. امام (عليه السلام) - زانو در
بغل - جلو خيمه خود نشسته بود چون ايشان را در حال تهاجم ديد به عباس بن على (عليه السلام) فرمود: ((با ايشان ديدار كن و بپرس چه آهنگى
دارند))(904) عباس (عليه السلام) (آمد و) پرسيد گفتند: (به مولايت بگو:) نامه امير آمده و فرمانى مى دهد كه يا به فرمان او درآيى يا (هم
اينك ) با تو مى جنگيم . فرمود: ((در اين شام از درگيرى دست برداريد تا امشب در پيشنهاد شما بينديشيم )).(905) عمر پذيرفت .
حفر خندق
355 - 180- امام (عليه السلام) چون از (هدايت ) آنان نااميد شد و دانست كه با او مى جنگند رو به اصحاب خود كرده فرمود:
((برخيزيد و دور خيمه ها گودالى همچون خندق حفر كنيد و در آن آتش افروزيد تا با اينان از يك رو درگير شويم و هنگام درگيرى حرم (پيامبر
(صلى الله عليه و آله و سلم)) را در امان داريم ))(906).
اصحاب امام (عليه السلام) از هر سو آمده ، به كمك هم خندقى مى كندند و خار و هيزمهاى بيابان را جمع كرده در آن افكندند و آتش زدند.
در نقل ديگرى آمده است : امام (عليه السلام) به سوى اصحاب خود آمده فرمود تا خيمه ها را به هم نزديك و طنابها را درهم كنند و خود در درون
جاگيرند تا خيام از هر سو بر آنان احاطه كند مگر از آن سو كه با دشمن روبرو مى شوند.
356 - 181- ابن اعثم گويد: سواره اى از لشكر ابن سعد به نام مالك بن حوزه آمده نزد خندق ايستاد و فرياد كرد: اى حسين ! مژده
باد كه آتش دنيا قبل از آخرت مى سوزاندت !
امام (عليه السلام) فرمود: ((اى دشمن خدا! دروغ گفتى ، من بر پروردگارى رحيم و صاحب شفاعتى كه (فرشتگان ) فرمانش برند درآيم و آن جدم
رسول خداست ))(907). سپس فرمود: (( اين مرد كيست ))(908)؟ گفتند: مالك بن حوزه . امام (عليه السلام) فرمود: ((خدايا! او را در آتش
بلا و پيش از آخرت در دنيايش بسوزان ))(909).
پس بى درنگ اسب مالك بر او آويخته او را در آتش افكند و سوخت . امام (عليه السلام) به سجده افتاد و سر برداشت و فرمود: عجب دعايى ! چه زود
به اجابت رسيد! سپس ندا فرمود: ((خدايا! ما خاندان و ذريه و خويش پيامبر توييم ، ستمگران و غاصبان حق ما را در هم شكن كه تو شنواى اجابت
كننده اى ))(910).
357 - 182- در نقل ديگرى آمده است : اصحاب امام (عليه السلام) دور خيمه ها را خندقى كندند و پر از آتش كردند تا جنگ از يك سو
باشد. مردى (از سپاه ابن سعد نزديك آمده ) گفت : اى حسين ! به آتش دنيا قبل از آخرتت شتافتى ! امام (عليه السلام) فرمود: آيا به آتش سرزنشم
مى كنى با اينكه پدرم قسمت كننده (بهشت و) آتش و پروردگار آمرزنده مهربان است (911)؟! سپس فرمود: ((اين مرد كيست ))(912)؟ عرض
كردند: جبيره كلبى . امام (عليه السلام) فرمود: ((بارالها! او را در دنيا
قبل از آتش آخرت بسوزان ))(913). هنوز كلام امام (عليه السلام) پايان نگرفته بود كه اسبش خيز برداشت و او را با سر در ميان آتش افكند
و سوخت پس اصحاب امام (عليه السلام) تكبير گفتند. و هاتفى از آسمان ندا كرد: اين اجابت سريع گوارايت باد اى فرزند
رسول خدا (عليه السلام).
|