|
دوش با جسمى برون از رنج و نطق عشق بارى | |
خلوت دل را تهى ديدم ، كنار جويبارى |
|
مرغ فكرم همعنان گرديد با كبك خيالم | |
طبع من سرمست شد، از باده عشق نگارى |
|
داد توفيقم خداوند قديم حى سرمد | |
تا كنم مدح مهين بانوى با عزو وقارى |
|
شرح حال خويش مى گويم ، كه از بحر عميسش | |
جرعه اى بخشيد ما را، آنكه بودش اعتبارى |
|
عبد داعى يك برادر بودم ، اندر شهر ((تهران )) | |
گشت بيمار و نماند از بهر ما ديگر قرارى |
|
مدتى نزد طبيبان كثيرى بردم او را | |
پولها دادم ، ولى نامد از ايشان هيچ كارى |
|
عاقبت از ((شهر تهران )) سوى ((قم )) آوردم او را | |
در حريم دخت موسى ، با فغان و آه و زارى |
|
چون شفيع آورد او را، نزد خلاق مبينش | |
از كرم او را شفا بخشيد و ما را كرد يارى .(4) |
آرى ، بدين جهات اين