fehrest page

back page

دوم - آنكه كسى را كه در دست تحفه حقيرى و هديه قليلى بوده باشد خواهد كه به يكى از سلاطين عظيم الشاءن بگذراند و وسيله انجاح حاجت خود سازد بايد كه آن هديه را بالمواجهه به نظر سلطان گذراند، و بالمشافهة حاجت خود را به معرض عرض رساند، بواسطه آنكه در قبول هديه و در انجاح حاجت او اقرب باشد از آنكه هديه او در غيبت گذرانيده شود، چه رد هديه در مواجهه باعث زيادتى شكستگى خاطر او مى شود، و شايد كه از كسر خاطر او ملاحظه نمايد و هديه او را قبول كند و حاجت او را روا گرداند و به شكست خاطر او راضى نشود، به خلاف آنكه در غيبت هديه او را كسى بگذراند چه بسا باشد كه ملاحظه شكست خاطر او ننموده ، رد تحفه او كند، و اين رد به مثابه اول نخواهد بود.
سيم - آنكه اشاره اى است به اينكه حق كلام آن بود كه از اول امر بر طريق خطاب جارى شود بواسطه آنكه حضرت عزت - تعالى وحده العزيز - در جميع اوقات و همه حالات حاضر و ناظر است و غايب نيست بلكه نسبت به اين كس نزديكتر از رگ گردن است چنانكه مى فرمايد: و نحن اقرب اليه من حبل الوريد. و نعم ما قيل :
دست او طرق گردن جانت
سر بر آورده از گريبانت
به تو نزديكتر ز حبل وريد
تو در افتاده در ضلال بعيد
و اما اينكه به طريق غيبت جارى شده است و از اقرب مقام دورى نموده بواسطه رعايت قانون ادب است كه آن داءب سالكان و شعار عاشقان است چنانچه گفته اند:
طرق العشق كلها آداب يعنى :
نگاه دار ادب در طريق راز و نياز
كه گفته اند طريقت تمام آداب است
پس چون قيام به اين وظيفه حاصل آمد آنافآنا شوق مكالمه و لذت مخاطبه زياده مى شد تا آنكه كلام بر نسقى كه حق او آن بود كه در ابتداء ذكر مى بايست جارى شود، جارى گرديد و از غيبت به حضور التفات نموده . و در حديث قدسى واقع است كه : انا جليس من ذكرنى . يعنى : ((من همنشين آنم كه مرا ياد مى كند)).
چهارم - آنكه تنبيهى است بر علو مرتبه قرآن مجيد و فرقان حميد سيما وقتى كه تلاوت آياتى مى شده باشد كه متضمن ذكر حضرت عزت - عز شاءنه - بوده باشد و اشاره اى است به اينكه بنده به اجراى اينقدر از آنكه بر زبان او جارى شود و بر صفحه دل او نقش بندد قابل مجلس خطاب و فايز به سعادت حضور و اقتراب مى گردد پس چگونه باشد هر گاه ملازمت نمايد به وظايف اذكار و مواظبت كند بر تلاوت و تدبر معانى آن در آناء ليل و اطراف نهار؟ پس هيچ شك نيست كه رفع حجب مى شود از بين ، و وصول بهم مى رسد از اثر به عين .
و روايت شده است از امام بحق ناطق امام جعفر صادق (عليه السلام ) كه آنحضرت فرموده اند: لقد تجلى الله لعباده فى كلامه و لكن لا يبصرون . يعنى : ((بدرستى كه تجلى كرده است پروردگار عالميان از براى بندگان خود در كلام واجب التعظيم و التكريم خود وليكن ديده مشاهده ايشان پى به آن نمى برد)).
از نور كجا بهره برد ديده اعمى .
و روايت شده است كه آنحضرت (عليه السلام ) در بعض از ايام به نماز قيام نموده بودند ناگاه در اثناء نماز از هوش رفتند، و چون به هوش آمدند جماعتى از سبب بيهوشى ايشان پرسيدند، پس آنحضرت در جواب فرمودند كه : ((من تكرار اين آيه كريمه مى كردم تا آنكه آنرا از قائلش شنيدم )). بعض از عارفين گفته اند كه : زبان معجز بيان امام جعفر صادق (عليه السلام ) در آن وقت مثل شجره طور بوده است در وقت گفتن : انى انا الله .(276) و چه خوش گفته است شيخ محمود شبسترى :
روا باشد انا الله از درختى
چرا نبود روا از نيكبختى
پنجم - آنكه عبادت چون فى نفسه متضمن مشقت و كلفت است ، و از آداب محب آنست كه در حضور محبوب تحمل مشقت عظيم نمايد بر نهجى كه عشر از عشير آنرا در غيب متحمل نتواند شد، و ازين ممر مطلقا مكدر نباشد بلكه مى بايد كه حاصل نشود محب را به سبب عز حضور مگر نهايت ابتهاج و غايت سرور، بدين سبب حضرت عزت مقارن ساخت عبادت خود را به لفظى كه مشعر است به حضور او و نظر او - جل شاءنه - به سوى عابد كه آن ضمير خطاب است در اياك نعبد تا حاصل آيد به سبب اين مقارنت تدارك آنچه متضمن كلفت است و جبر شود به آن آنچه لازم مشقت است ، و اتيان كند عابد آنرا به نوعى كه عارى از كلال و خالى از فتور و ملال و مقرون به تمام نشاط و نهايت انبساط بوده باشد.
ششم - آنكه حمد را چنانچه محققين گفته اند: اظهار مزايا و افزونيهاى محمود است بر غير، پس مادام كه اغيار را در نظر سالك وجودى هست هر آينه ظاهر مى سازد كمالات محبوب را بر ايشان و ذكر مى كند مزايان مطلوب را نزد ايشان ، و اما گاهى كه رجوع كرد امر او و ترقى نمود حال او به سبب ملازمت اذكار و ملاحظه آثار به سوى ارتفاع استار و اضمحلال جميع اغيار نمى ماند سواى معبود بحق و جمال مطلق ، و دانسته مى شود حقيقت قول او تعالى شاءنه : اينما تولوا فثم وجه الله (277).
پس بالضرورة نمى گردد توجيه خطاب مگر به سوى او، و ممكن نيست ذكر چيزى مگر در نزد او - جل شاءنه - پس منصرف مى شود عنان زبان سالك به سوى عز جناب او، و كلام او منحصر مى شود در خطاب او جل شاءنه ، چنانكه بى ملاحظه اغيار خطاب مى كند به جناب واحد جبار، و به غير ازو چيزى ديگر ملحوظ او نمى شود.
به هر چه مى نگرم صورت تو مى بينم
از آنكه در نظرم هر زمان تو مى آئى
و رفيع تر ازين مقام مقامى است كه تقرير را در آن مجالى نيست كه طى ساحت آن نمايد، و تحرير را يارائى آن نه كه به گرد فضاى آن برآيد، بلكه كشف ، زياده نمى كند الا ستر و خفارا، و بيان ظاهر نمى سازد مگر پوشيدگى و بلند مرتبگى آنرا، و پيراهنى كه دوخته از نسج اين حروف ، بر قامت بلندى او كوته آمده و اگر پيراهنى دوخته شود كه از بيست و هشت حرف تهجى بافته شده باشد هر آينه بر بالاى بيان معالى آن مقام قاصر خواهد بود.
مى نيفزايد عبادت جز حجاب
سر معنى كى بگنجد در كتاب
اللهم اكشف عن بصائرنا الغواشى الجسمانية ، و اصرف عن ضمائرنا النواشى الهيولانية حتى لا نطمح الى ماسواك بنظر، و لا نحس منه بعين و لا اثر، انك جواد كريم رؤ وف رحيم .(278)
((اهدنا الصراط المستقيم )) هدايت مطلق ارشاد و دلالت به لطف است يعنى دلالتى كه متلبس به لطف باشد، يعنى نزديك گرداننده باشد به طاعت و دور گرداننده باشد از معصيت ، خواه در ضمن دلالت موصله به مطلوب كه به معنى رسانيدن به مطلوب است متحقق باشد، و خواه در ضمن دلالت على ما يوصل الى المطلوب كه به معنى ارائه طريق و نمودن راه است ، و خواه به مفعول ثانى ، بنفس متعدى شده باشد، و خواه به حرف جر.
و بعضى قائل به آن شده اند كه اگر متعدى به حرف جر باشد مراد از آن دلالت على ما يوصل است ، و اگر متعدى بنفس باشد مراد از آن دلالت موصله است .
و بعض ديگر گفته اند: بلكه هدايت مطلقا دلالت موصله است . و به هر كدام ازين مذاهب دفعى و انتقاضى از قرآن مجيد وارد است .
اما مذهب آنكه قائل است كه هدايت اگر متعدى به حرف شود دلالت على ما يوصل است ، و اگر متعدى بنفس شود دلالت موصله است ، و آنكه قائل است كه هدايت مطلقا دلالت موصله است مندفع است به آيه كريمه و هديتناه النجدين (279) كه با آنكه در آيه مذكوره هدايت به مفعول ثانى كه نجدين است بنفس متعدى شده نمى تواند بود كه از آن دلالت موصله مراد باشد، زيرا كه آيه مذكوره در معرض امتنان نازل است ، و مراد به نجدين راه خير و راه شر است . و اگر مراد از آن دلالت موصله باشد معنى اين چنين خواهد بود كه : ((ما رسانيديم انسان را به راه خير و شر)) و ظاهر است كه در ضمن رسانيدن به راه شر امتنان متحقق نيست ، پس نتواند بود كه هدايت بر آن معنى محمول شود.
اما مذهب آنكه بر آن رفته است كه ، هدايت مطلقا موصله است مندفع است به آيه كريمه : فاستحبوا العمى على الهدى ،(280) زيرا كه معنى آيت - و الله اءعلم - آنست كه : ((اما ثمود يعنى قوم صالح پيغمبر پس ما هدايت كرديم ايشان را پس ايشان اختيار كردند كورى و ظلالت را بر هدايت يافتن و هدايت نيافتند))، و اگر معنى هدايت ، آن باشد، معنى چنين خواهد بود كه : ما ايشان را به مطلوب كه دين حق است رسانيديم پس ايشان اختيار ضلالت بر آن كردند. و ظاهر است كه بعد از رسيدن به مطلوب و در آمدن به دين حق ديگر اختيار عمى و ضلالت بر آن متصور نيست ، پس معنى هدايت آن نباشد.
و اما قوله تعالى : انك لا تهدى من احببت (281)، اخص از مطلوب جميع است ، چه به اين آيه مذكوره منتقض است قول جمعى كه تفسير كرده اند هدايت را چنانچه گذشت به دلالت على ما يوصل الى المطلوب كه به معنى ارائه طريق و نمودن راه است ، زيرا كه معنى آيه مذكوره - و الله اءعلم - آنكه : ((بدرستى كه اى محمد هدايت نمى كنى هر كس را دوست مى دارى و مى خواهى كه هدايت يابند وليكن حضرت عزت هر كس را مشيت او به آن قرار گيرد هدايت مى كند)). زيرا كه اگر معنى هدايت ارائه طريق باشد نفى آن از پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) مناسب نخواهد نمود زيرا كه او (عليه السلام ) به واسطه آن مبعوث بود كه راه حق را به همه كس بنمايد و هيچكس را از آن محروم نگذارد.
مترجم گويد: ((بيان اين اجمال بر وجه كمال چنانچه شيخ المحققين مترجم ((اربعين )) - اءدام الله ظلاله الى يوم الدين - در ترجمه مذكور كه مسمى به ((ترجمه قطب شاهى )) است تفضيل داده اند اينست كه : بعضى از متقدمين هدايت را تفسير كرده اند به دلالت موصله به مطلوب كه به معنى ارائه طريق و نمودن راه است .
و بر تفسير اول اعتراض كرده اند كه منتقض است به آيه كريمه : و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى ، كه تفسير آن سبق ذكر يافت . و بر تفسير ثانى وارد مى آيد كه منقض ‍ است به آيه كريمه : انك لا تهدى من احببت ولكن الله يهدى من يشاء، كه تفسير آن نيز سبق سمت گزارش يافت .
و متاخرين علما بواسطه تفصى و تخلص از اعتراضين مذكورين قائل به تفصيل شده اند و گفته اند: هدايت دو مفعولى است ، و تعديه آن به مفعول ثانى گاه به نفس است و گاه به لام و گاه به الى ، مثل قوله تعالى : اهدنا الصراط المستقيم ، و قوله تعالى : ان هذا القرآن يهدى للتى هى اقوم (282)، و قوله تعالى : و الله يهدى من يشاء الى صراط مستقيم (283). پس ‍ جائى كه به مفعول ثانى بنفس متعدى شده باشد مراد از آن دلالت موصله است ، و جائى كه به الى و لام ، متعدى شده باشد مراد از آن دلالت على مايوصل ، و اگر مفعول ثانى در كلام مذكور نباشد بايد ديد كه مقام ، تقاضاى كدام معنى دارد و كدام معنى مناسب مقام است موافق آن تقدير بايد كرد.
مثلا در آيه ثمود چون بر تفسير اول فاسد مى شود بالام يا الى تقدير بايد كرد، و بايد گفت : تقدير آيه اينست كه : اما ثمود فهديناهم للحق اوالى الحق . و در آيه من احببت بايد گفت تقدير آنست كه : انك لا تهدى الحق من احببته تا معنى كلام به استقامت آيد و اعتراض مندفع شود.
و چون اين تفصيل نيز منتقض است به آيه كريمه : و هديناه النجدين كه تفسير آن نيز سبق ذكر يافت ، و همچنين منتقض است به آيه كريمه : انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا(284) كه با آنكه متعدى بنفس است اگر بر معنى ايصال به مطلوب محمول شود معنى فاسد مى شود چه كفران در آن صورت متحقق نخواهد بود، و لهذا مصنف - قدس ‍ سره - از آن عدول كرده هدايت را به دلالت به لطف تفسير كرده است كه مشترك معنوى باشد ميان هر دو معنى ، چنانچه قاضى بيضاوى در تفسير خود كه موسوم به ((انوار التنزيل )) است در تفسير آيه كريمه : اهدنا الصراط المستقيم نيز به همين عبارت ادا كرده است ، و گفته : الهداية الدلالة بلطف . و مراد به لطف هر امرى است كه نزديك گرداننده به طاعت باشد و دور سازنده از معصيت . و اين معنى چنانچه گذشت اعم است از ايصال به مطلوب و از ارائه طريق و نمودن راه حق ، پس هر چه مقام اقتضا كند بر آن محمول بايد ساخت خواه متعدى بنفس باشد و خواه به حرف جر - و الله اءعلم بالصواب )).
و ببايد دانست كه اصناف هدايت خداى تعالى مربندگان را اگر چه از حد حصر بيرون و از حيز قياس افزون است ليكن بحسب ظاهر منحصر در چهار نوع است :
اول - عطا كردن قوتى چند كه ايشان را به سبب آن استعداد هدايت يافتن به سوى جلب منافع و دفع مضار بهم رسد، مثل افاضه حواس پنجگانه ظاهرى كه عبارت از باصره و سامعه و شامه و ذائقه و لامسه است ، و مدارك پنجگانه ظاهرى كه عبارت از: حس مشترك و خيال و واهمه و متخيله و حافظه است ، و قوت عاقله كه عبارت از قوت دراكه است چنانچه قوله تعالى : اعطى كل شى ء خلقه ثم هدى (285) اشارت به آنست .
دوم : نصب دلائل عقليه كه جدا مى كند در نظر بصيرت ايشان حق را از باطل و صلاح را از فساد، چنانچه قوله تعالى : و هديناه النجدين اشارت به آنست .
سيم : ارسال پيغمبران و انزال كتب چنانچه قوله تعالى : و اما ثمود فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى اشارت به آن است .
چهارم : آنكه كشف كند بر قلوب عارفين طريق سير را به سوى حظاير قدس و مقامات انس به انطماس آثار تعلقات بدنيه ، و اندراس اكدار جلابيب جسمانيه ، تا مستغرق شوند در ملاحظه اسرار كمال و مطالعه انوار جمال ، يعنى دور كند از ايشان ظلمت بدنهاى ايشان را، و نفس ايشان را از گرفتارى به تدبير و تصرف آن فارغ سازد، و پرده تعلق به آنرا از پيش ‍ نظر ايشان بردارد كه تجليات الهى را بالمعاينه مشاهده توانند كرد، و به سبب آن كوههاى انانيت و خودپرستى كه سد راه ايشان شده از هم پاشيده شود و خود را هباء منثورا ديده همه او شوند و آنچه غير اوست همه را در معرض هلاك و فنا آورند، و پرده تعلق به ما سوى را كه در پيش نظر دارند از هم دريده ، بگويند: لمن الملك اليوم لله الواحد القهار(286). و اين نوع از هدايت مختص است به اولياء و كسانى كه متصف به صفات ايشان بوده باشند. پس هر گاه كه آيه كريمه اهدنا الصراط المستقيم را اصحاب مرتبه سيم تلاوت مى كنند ايشان به هدايت اراده مرتبه چهارم مى نمايند كه عبارت از ملاحظه اسرار كمال و مطالعه انوار جمال است . و هرگاه كه اصحاب مرتبه چهارم قرائت مى كنند اراده ثبات و استقامت مى نمايند بر آنچه ايشان بر آنند از هدايت ، چنانچه روايت شده است از سرخيل ارباب حال و سرچشمه جويبار هدايت و كمال امير المؤ منين على (عليه السلام ) در تفسير اهدنا كه مراد ثبتنا است ، يعنى ثبتنا على دين الاسلام ، يعنى ثابت دار ما را بر دين اسلام . يا مراد زيادتى هدايت است يعنى هدايتى كه ما را كرده اى زياده گردان .
و هدايت بر معنى اول كه ثبتنا باشد مجاز است و همچنين بر معنى دوم كه زيادتى هدايت باشد نيز مجاز است اگر مفهوم زيادتى را در اصل مفهوم هدايت اعتبار نمايند، و اگر زيادتى را در اصل مفهوم اعتبار نكنند حقيقت خواهد بود.
و ((صراط)) در اصل لغت ، جاده را گويند، و آن در اصل به سين بوده است ، و ((سراط)) به سين عبارت از طريق سهل و آسان است و اصل ((سراط)) از سرط الطعام يسرطه سرطا اذا ابتلعه است . و وجه مناسبت آنست كه گويا طريق ، سالك خود را ابتلاع مى كند و فرو مى برد، يا سالك طريق ، طريق را فرو مى برد. و ابن كثير به سين خوانده است و ماعدا حمزه به صاد خوانده اند، و حمزه چنان خوانده است كه به اشمام صاد صوت زاء بهم مى رسد يعنى ميان صاد و زاء خوانده است .
و مراد به صراط المستقيم يا مطلق طريق نجات و راه حق است يا دين اسلام .
رهى پيشم آور كه انجام كار
تو خشنود باشى و من رستگار
((صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين )).
اين جمله بتمامها يك آيت است پيش كسى كه بسمله را آيه اى از فاتحة الكتاب مى داند مثل علماى ما كه عبارت از علماى اماميه اند - قدس الله اءرواحهم - و بعضى از اهل سنت كه موافقت با ايشان كرده اند. و اما كسى كه بسمله را آيه اى از فاتحه نمى داند صراط الذين انعمت عليهم را آيه ششم حساب مى كند و ما بعد آنرا تا آخر سوره آيه هفتم تا آنكه سوره فاتحه مشتمل بر هفت آيه شود زيرا كه اجماع امت بر آن شده كه سوره فاتحه هفت آيه است . پس كسى كه بسمله را آيه اى از فاتحه نمى داند ناچار است او را كه بدين نوع اعتبار نمايد تا آنكه سوره فاتحه بغير بسمله مشتمل بر هفت آيه شود. پس اگر كسى نذر كند كه يك آيه از سوره حمد بخواند، به خواندن صراط الذين انعمت عليهم از عهده نذر بيرون نمى آيد به مذهب ما همچنانكه به خواندن بسمله از عهده نذر بيرون نمى آيد به مذهب اهل سنت .
و اين آيه به منزله تفسير صراط المستقيم است ، و صراط الذين بدل كل است از صراط المستقيم . و مراد به الذين انعمت عليهم آنانند كه در آيه وافى هدايه اولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهداء و الصالحين (287) مذكورند. و بعض ديگر گفته اند كه مراد به آنان مسلمانند زيرا كه نعمت اسلام سر همه نعمتهاست .
و ببايد دانست كه نعم حضرت عزت - عمت عطياته - زياده بر آنست كه در حيز حصر در آيد چنانچه در قرآن مجيد و فرقان حميد مى فرمايد: و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها.(288) ليكن بر سبيل اجمال متنوع به هشت نوع است ، زيرا كه نعم الهى يا دنيوى است يا اخروى ، و هر كدام از اينها يا موهبى است يا كسبى ، و هر كدام از اينها نيز يا روحانى است يا جسمانى . و تفصيل اينها اينست كه :
نعمت دنيوى موهبى يا روحانى است مثل افاضه عقل و فهم ، يا جسمانى است مثل خلق اعضا. و نعمت دنيوى كسبى يا روحانى است مثل تخليه نفس به اخلاق زكيه ، يا جسمانى است مثل تزيين بدن به هيات مطبوع پاكيزه .
و نعمت اخروى موهبى يا روحانى است مثل آمرزش گناهان به غير توبه پيش از آن ، يا جسمانى است مثل جويهاى از شير و عسل در بهشت عنبر سرشت . و نعمت اخروى كسبى يا روحانى است مثل آمرزش گناهان و معصيت بعد از توبه و انابت ، يا جسمانى است مثل تلذذات جسمانيه مستجلبه به فعل طاعات و عمل عبادات .
و مراد به نعمت در اين آيت وافى هدايت نعم چهارگانه آخر است كه عبارتست از غفران ذنوب بغير توبه و انابت ، و انهار شير و عسل در جنت ، و غفران ذنوب با توبه و انابت ، و ملذ ذات جسمانيه مستجلبه به فعل طاعات و عمل عبادات ؛ و آنچه وسيله يافتن اين چهار شود از نعم چهار گانه اول .
و ((غضب )) عبارت از ثوران (289) يعنى بر انگيختن نفس است بواسطه اراده انتقام . و هرگاه اسناد غضب به حضرت عزت شود به اعتبار غايت است يعنى به اعتبار علت غايى است ، چه مراد به غضب حضرت عزت - جل ذكره - آنست كه با ايشان بر وجهى سلوك نمايد كه كسى بر كسى غضب كند و عايد سازد به ايشان آنچه بر غضب مترتب است يعنى جزاء بد. و برين قياس است اكثر صفاتى كه به حضرت عزت - تعالى وحده - نسبت مى دهند مثل رحمت كه در لغت به معنى رقت قلب است و مايل داشتن دل است به جانب مردم ، و به اعتبار غايت يعنى اثرى كه بر رقت قلب مذكور مترتب مى شود به حضرت عزت اسناد مى كنند و او را - تعالى وحده العزيز - الرحيم مى گويند و آن در گذرانيدن از زلات و تقصيرات است و بخشيدن مظالم و عفو سيئات و بذل احسان و ايصال نعمت بى پايان ، و الا مترتبه كبريائى بلندتر است از اتصاف به امثال اين صفات گاهى كه به معانى خود مستعمل باشد.
و ((ظلال )) عدول و بيرون رفتن است از راه حق و طريق مستقيم كه جاده ايمان و تصديق به جميع پيغمبران و كتابهاى ايشانست و اگر چه از روى خطا باشد، يعنى به گمان راستى بى آنكه به حجت و دليل عقلى به آن راه رفته باشد كه ضالش مى گويند. و بدرستى كه مشهور شده است ميان مفسرين تفسير المغضوب عليهم به يهود كه به سبب عناد و طغيان و قتل پيغمبران و تحريف كتاب تورات و تبديل الفاظ آن ، حق سبحانه و تعالى بر ايشان خشم گرفته و در حق ايشان فرموده كه : غضب الله عليهم و لعنهم (290).
و ((الضالين )) به نصارى كه بواسطه افراط و تفريط در شاءن عيسى و سيد انبياء گمراه گشتند و از صراط مستقيم گرديده ميل به وادى ضلالت و گمراهى كردند كما قال سبحانه : و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل .(291)
و گاه هست كه تفسير كرده مى شود المغضوب عليهم را به عاصيان در فروع كه موافق شريعت مطهره عمل نكنند، و الضالين را به مخالفان در اعتقاديات كه اصول دين است از توحيد و عدل و نبوت و امامت و معاد. و مختار تفسير ثانى است ، و دليل اين قول آنكه : منعم عليه كسى است كه توفيق يافته باشد در جمع نمودن ميانه علم به احكام اعتقاديه و ميانه عمل به شريعت مطهره ، پس مقابل منعم عليه كسى است كه خلل يافته باشد يكى ازين دو قوت او كه عاقله و عامله باشد، به اينكه تعقل احكام اعتقاديات را چنانكه بايد نكرده باشد، يا عمل در فروع به شريعت مطهره ننموده باشد. و اختلال به كل واحد از قوتين مذكورتين لازم دارد مغضوب عليه بودن را.
و لفظ ((غير)) يا بدل از موصول است كه الذين باشد، و معنى كلام درين صورت اين مى شود كه : هدايت كن ما را به راه آن كسانى كه سالمند از غضب و ضلال . يا صفت مبينه يا مقيده موصول است ، و معنى كلام درين صورت اين مى شود كه : به راه جماعتى كه اين صفت دارند كه جامع نعمت مطلقه اند كه نعمت ايمان است ، و جامع نعمت سلامت از غضب و ضلال .
و صفت مبينه آنست كه واضح سازد موصوف خود را، و مقيده عبارت از آنست كه اخراج غير كند از موصوف خود. و بر هر تقدير كه صفت بوده باشد خواه صفت مبينه باشد و خواه مقيده چون ميان صفت و موصوف مطابقه در تعريف و تنكير شرط است پس تو غل لفظ ((غير)) در تنكير، با معرفه بودن موصوف او كه الذين باشد محتاج است به بيرون آوردن يكى ازين دو را كه موصول يا لفظ غير باشد از صرافت ظاهر خود كه معرفه بودن يا نكره بودن است ، تا صحيح باشد وصفيت او؛ به اينكه گردانيده شود لفظ ((غير)) را به سبب اضافه او به المغضوب عليهم كه صاحب يك ضد است و بس كه آن منعم عليه است قريب به معرفه ، و تعين آن از قبيل تعين ضد حركت است به سكون . و درين صورت صفت گشتن لفظ ((غير)) موصول را صحيح خواهد بود. يا به اينكه گردانيده شود لفظ موصول را مقصود به او جماعت غير معين از قبيل قول شاعر: و لقد امر على اللئيم يسبنى . چه الف و لام در اينجا عهد ذهنى است كه تعبير مى كنند از آن به حقيقت ذهنيه . و ابن حاجب گفته كه : حقيقت ذهنيه آنست كه در ذهن معرفه بوده باشد و در خارج نكره ، پس در اينجا موصول جارى مجراى معرف به الف لام جنسى مى شود گاهى كه اراده كنيم به آن يك فرد غير معين .
و لفظ ((لا)) زايد است بواسطه افاده تاءكيد نفى كه پيش ازو واقع است كه در ضمن لفظ ((غير)) مفهوم مى شود با اينكه تصريح كرده اند به شمول او هر يك از معطوف و معطوف عليه را. و جايز داشته شده است متضمن بودن غير، معنى مغايرت و نفى را با هم نه اينكه ((غير)) به معنى ((لا)) است و بس تا آنكه اشكال بر او وارد آيد كه اسم چون مى تواند بود كه به معنى حرف بوده باشد؟ و چونكه لفظ ((غير)) متضمن معنى ((لا)) بود ازين جهت جايز است تركيب انا زيدا غير ضارب ، بواسطه رعايت جانب نفى ، چه غير به معنى ((لا)) است پس اضافه غير به ضارب ، به منزله عدم اضافه مى گردد، پس جايز باشد تقديم معمول مضاف اليه بر مضاف همچنانكه جايز است گفتن : انا زيدا لا ضارب ، و اگر چه جايز نيست در تركيب انا مثل ضارب زيدا كه بگويى : انا زيدا مثل ضارب ، بواسطه آنكه ممتنع است وقوع معمول در محلى كه ممتنع باشد وقوع عامل در او، زيرا كه ضارب ، مضاف اليه مثل است از حيثيت لفظ و معنى ، و ممتنع است كلمه مضاف اليه كه عامل است مقدم شود بر مضاف ، همچنين به طريق اولى ممتنع است آنكه معمول او مقدم بر مضاف شود.
و در عدول نمودن او - جل شاءنه - از اسناد غضب به سوى نفس خود با آنكه تصريح نموده است به اسناد عديل و ضد آن كه نعمت است به سوى خود - عز سلطانه - اشاره اى است به استحكام علامات عفو و رحمت و تاسيس مبانى جود و مكرمت ، تا آنكه گويا كه آنچه صادر مى شود از او - جل شاءنه - همه انعام و تفضل است نه غير آن ، و آنكه غضب صادر مى شود از غير او نه از او - تعالى شاءنه - والا مناسب آن بود كه بعد از قول خود - تعالى شاءنه - صراط الذين انعمت عليهم غير الذين غضبت عليهم بگويد.
و برين نمط از تصريح اسناد در جانب رحمت ، و اعراض از اسناد به خود در جانب عقاب ، جارى شده است قوله تعالى : لئن شكرتم لا زيدنكم و لئن كفرتم ان عذابى لشديد(292)، نگفت لا عذبنكم . با وجودى كه سياق كلام اقتضاى مقابله مى كرد به اينكه بگويد: لا عذبنكم .
و همچنين در اغلب آيات كه متضمن ذكر عفو و انتقام است مرجوحيت (293) عفو در آن مى يابى كه ظاهر است چنانچه مى فرمايد: يغفر لمن يشاء و يعذب من يشاء و كان الله غفورا رحيما.(294) چه ظاهر مقابله آن بود كه بگويد: و كان الله غفورا معذبا. پس حق - سبحانه و تعالى - عدول نموده است از ظاهر بودن مناسبت به سوى تكرير رحمت تا آنكه رجحان دهد جانب رحمت را. و چنانچه مى فرمايد: غافر الذنب و قابل التوب شديد العقاب ذى الطول (295) صفت انتقام را واحد آورده است و آنرا محفوف گردانيده است به نعوت عفو و احسان ، و مغمور ساخته است در صفات رحمت و غفران .
صورة خط المؤ لف - نورالله مرقده - :
و لنقطع الكلام على لفظ الرحمة و الغفران سائلين منه - جل شاءنه - اءن يغمرنا برحمته و غفرانه ، يعاملنا بعفوه و جوده و امتنانه ، و ان يوفقنا و ساير الاخوان للمواظبة على العمل بما تضمنه هذا الكتاب ، و اءن يجعله من اءحسن الذخائر ليوم الحساب . و نتوسل اليه سبحانه بسيد المرسلين و اءشرف الاولين و الاخرين و عترته الائمة الطاهرين - صلوات الله عليهم اءجمعين - اءن لا يردنا عن بابه خائبين ، و اءن لا يؤ اخذنا بسوء اءعمالنا يوم الدين ، انه اءرحم الراحمين و اكرم الاكرمين .
فرغت من تاءليفه بعون الله تعالى مع تراكم اءفواج العلائق ، و تلاطم اءمواج العوائق ، و توزع البال بالحل و الترحال ، فى اءوائل العشر الثالث من الشهر الثانى من السنة الخامسة من العشر الثانى بعد الاءلف (296) ببلدة كنجه (297). و اءنا اءقل الانام محمد المشتهر ببهاء الدين العاملى تجاوز الله عن سيئاته ، و الحمد لله اولا و آخر و باطنا و ظاهرا.

صورة خط المترجم :
فارغ شدم از ترجمه اين كتاب مستطاب به توفيق و اعانت رب الارباب با پراكندگى احوال و پريشانى حال از كيد دهر محتال و شكستگى بال و نشستگى آمال در اواخر دهه اول از ماه سيم از سال دوم از دهه ششم بعد از هزار(298). و انا العبد الحقير الفقير المعترف بالتقصير المحتاج الى رحمة ربه الغنى على بن طيفور البسطامى تجاوز الله عن سيئاتهما
به حق شرف و عزت مصطفويه ، و كرامت مرتضويه ، و مراتب باقى عترت برگزيده - صلوات الله و سلامه عليه و عليهم اجمعين - اميدوارم از كرم كريم منان كه توفيق رفيق ما و ساير برادران دينى و دوستان يقينى گرداناد به عمل نمودن آنچه اين كتاب متضمن آنست و مواظبت كردن به آنچه در آنست و بگرداند آنرا از براى من ذخيره در روزى كه به كار نيايد در آنروز نه فرزند و نه مال . انه ولى الجود و الافضال ، و الحمدلله وحده ، و الصلاة على من لا نبى بعده و آله الذين هم مصابيح الهدى ، و السلام على من اتبع الهدى .

fehrest page

back page