next page

fehrest page

back page

مـردى كـه بـدهـكـار بـه بـيـت المـال بـود، در وكـالت ((حـاجـزبـن يـزيـد))، وكيل آن حضرت ، شك مى كند و از بدهى خود اطلاعى به او نمى دهد.
بدون سابقه ، نامه اى از آن حضرت به دستش مى رسد بدين مضمون :
((به وكالت حاجزبن يزيد شك مبر؛ آنچه نزد توست ، به او بپرداز)).(392)
480 درهم از بيت المال نزد ((محمد بن شاذان نيشابورى )) جمع مى شود.
ابـن شـاذان ، بـيـست درهم از خودش روى آن مى گذارد و پانصد درهم مى گردد و براى آن حضرت ارسال دارد. رسيدى كه دريافت مى كند، چنين بوده است :
((پانصد درهم رسيد كه بيست درهمش از آن خودت بود)).(393)
((ابـن هـارون هـمـدانـى )) پـانـصـد ديـنـار بـه بـيـت المـال بـدهـكـار بود و نقدى نداشت . با خود چنين انديشيد كه دكانهايى كه به پانصد و سى دينار خريده است بابت بدهكارى خود قرار دهد. نامه اى از آن حضرت ، براى ((محمد بن جعفر)) بدين مضمون مى رسد:
((بـرو دكـانـهـا را از ابـن هـارون ، در بـرابـر پـانـصـد ديـنـار طـلب مـا تـحـويـل بـگـير)). محمد بن جعفر نزد ابن هارون مى شود و فرمان را بدو ابلاغ مى كند. بزودى ، ابن هارون دكانها را به وى تحويل مى دهد.(394)
مـردى خـود را بـدهـكـار بـيـت المـال مـى بـيـنـد، ولى راه ايـصـال آن را نـمـى دانـد. سـروشـى بـه گـوشـش ‍ مى رسد: ((آن را به ((حاجز)) بده .(395)
((ابـو مـحـمـد صـرومى )) بيت المالى را همراه دارد و به سامرا وارد مى شود، ولى نمى دانـد بـه چه كسى بدهد. در ابتدا، نامه اى برايش مى رسد كه درباره ما و نماينده ما شك مكن ، آنچه آورده اى به ((حاجز)) برسان .(396)
مـقـدارى از بـيـت المـال نـزد ((مـحـمـد بـن شـاذان )) جـمـع مـى شـود و خـدمـت آن حـضـرت ارسال مى دارد، ولى دهندگانش را نام نمى برد.
رسيدى را كه دريافت مى كند، نامهاى يكايك دهندگان ، در آن نوشته شده بود.(397)
مردى مقدارى از بيت المال همراه داشت و مى خواست برساند و دوست مى داشت كه كرامتى نيز مشاهده كند. نامه اى بدين مضمون برايش مى رسد:
((اگر حق طلب باشى ، بدان خواهى رسيد و اگر جوينده باشى ، يابنده خواهى بود.
مـولاى تـو مـى فـرمـايـد: آنـچـه همراه دارى بفرست )). مرد، شش دينار از بيت المالى كه نـزدش بوده بدون آن كه كه وزن كند، بر مى دارد و بقيه را مى فرستد. رسيدش كه مى رسد، چنين بود:
((شـش ديـنـارى را كه برداشتى بفرست . وزن آن شش دينار و پنج دانگ و يك دانه و نيم است )). مرد، شش دينار را وزن مى كند و خبر را صحيح مى بيند.(398)
((ابـن ابى سوره )) شب عرفه به زيارت كربلا مشرف مى گردد. سپس از راه بيابان روانه كوفه مى شود. در بيابان با مردى بزرگوار برخورد مى كند و با وى همسفر مى گردد.
آن مـرد بزرگ از حالش جويا مى شود، ابن ابى سوره از فشار زندگى شكايت مى كند و مى گويد: مال و منالى ندارم ، مرد بزرگ مى گويد:
((وقـتـى بـه كـوفـه رسـيـدى بـرو به سراغ ((ابوطاهر رازى ))، در خانه اش را كه كوبيدى ، خودش دم در مى آيد و دستش به خون قربانى آغشته است . به او بگو:
دينارهايى را كه در كنار پايه تخت قرار دارد به اين مرد بده )).
پـس از گـفتن اين سخن ، غيب مى شود و ابن ابى سوره ديگر حضرتش را نمى بيند و نمى داند به كدام سو و به كجا رفت .
ابن ابى سوره به كوفه مى رسد و به سوى خانه ابوطاهر محمد بن سليمان مى رود و در خـانه را كه مى كوبد، خودش دم در مى آيد و در را باز مى كند، در حالى كه دستش به خـون قـربـانـى آلوده شده بود. ابن ابى سوره ، پيام آن حضرت را مى رساند. ابوطاهر مى گويد: سمعا و طاعة .
بـزودى مـى رود و كيسه زر را مى آورد و تسليم مى كند. ابن ابى سوره آن را مى گيرد و مى رود و فشار زندگى از او برطرف مى شود.(399)
مـرد اسـترآبادى ، سى دينار در پارچه اى نهاده بود و يك دينار شامى نيز همراه داشت كه بايستى به خداوند بيت المال برساند. رفت و بر در خانه آن حضرت نشست .
غـلامـى از درون بـيـرون شـد و گـفـت : آنـچه آورده اى بده . مرد گفت : چه بدهم ؟ غلام به درون خـانـه شـد و بيرون آمد و گفت : سى دينار در پارچه اى سبز همراه دارى و يك دينار شـامـى نـيـز آورده اى و مـرد اسـتـر آبـادى امـانـت خـود را تحويل داد.
احـمـد ديـنـورى ، عـازم سـفـر حـج مـى شـود. ارادتـمـنـدان حـضـرت ، هـمـراه او مـقـدارى بـيت المـال فـرسـتـاده بـودنـد. احـمـد كـه بـه سـامـره مـى رسـد، نـامـه اى بـه او مـى دهـنـد مشتمل بر رسيد و دريافت بيت المال بدين تفصيل :
((مجموع آنچه در كيسه هاى متعدد قرار دارد، شانزده هزار دينار است )) و از نام فرستنده هـر كـيـسـه و مـقدار موجود در هر يك خبر داده شده بود، و جامه هايى را كه آورده بود ناميده شده بود. سپس امر فرموده بودند به هر كس كه جناب شيخ عمرى گفت ، آنها را بپردازد. اضـافـه بـر ايـنـهـا، در نـامـه ، خـبر از چيزهايى بود كه جز خدا، كسى از آن خبر نداشت .(400)
شرفيابى در غيبت صغرى
شرفيابى مردمى از قم
تـنـى چـنـد از مـردم شـهـر قـم و كـوهـسـتـان ، مـطـابـق روشـى كـه داشـتـنـد، حامل وجوه و اماناتى براى حضرت عسكرى بودند. به شهر سامره رسيدند و از وفات آن حـضـرت آگـاه شدند. ايشان پرسيدند كه وارث حضرت عسكرى كيست ؟ گفته شد: برادر آن حضرت ، جعفر.
از حـال جـعـفـر كـه جـويـا شـدنـد، گـفـتـنـد: در قـايـقـى سـوار اسـت و در دجله به گردش مشغول و نوازندگان ، برايش مى نوازند و به مى لب تر مى كند.
فميها گفتند: اين كارها، كار امام نيست ، بايستى بر گرديم و امانتها را به صاحبانش پس دهـيـم . ((ابـو العـبـاس حـميرى )) گفت : تاءمل كنيد تا اين مرد از گردش بر گردد و از حـالش بـه طـور كـامـل جـسـتـجـو كـنـيـم ، سـپـس تـصـمـيـم بـگـيـريـم . ايـن سـخـن قبول شد.
هـنـگامى كه جعفر برگشت ، نزد او رفتند و سلام دادند و او را ((سيدنا)) خطاب كردند و گفتند: ما مردمى از شهر قم و كوهستان هستيم و با ما شيعيان ، دگران نيز مى باشند.
هـمـراه مـا امـانـتهايى است كه مى بايست خدمت مولايمان حضرت عسكرى عليه السّلام تقديم كنيم . جعفر پرسيد: مالها كجاست ؟
گفتند: همراه ماست . گفت . بياوريد و به من تحويل دهيد.
گـفـتـنـد: بدين آسانى نمى شود، اين امانتها قصه اى دارد جالب . جعفر پرسيد: آن قصه چـيـسـت ؟ گفتند: اين امانتها از عموم شيعيان جمع مى شود كه هر كسى سهمى در آن دارد، يك دينارى يا دو دينارى ، يا بيشتر و هر كدام در كيسه اى سر به مهر، نهاده شده است . وقتى كـه خـدمـت حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب مى شديم ، پيش از آن كه مالها را خدمتش تقديم كنيم ، آن حضرت نخست از مجموع امانتها و مالها خبر مى داد و مى فرمود: چقدر است . سـپـس ، مـحـتـواى هـر يـك از كـيسه ها و دهندگان آنها را و نقش هر مهرى از مهرهايى كه بر كيسه اى زده شد، مى فرمود. شما هم اگر وارث آن مقام هستيد، بايستى چنين كنيد تا آنها را به شما تحويل دهيم .
جعفر گفت : به برادرم دروغ مى بنديد و كارى نسبت مى دهيد كه او نمى كرده ؛ اين علم غيب است و علم غيب را جز خدا، كسى نمى داند.
قـمـيـان كـه ايـن سخن را شنيدند، با تحير نگاهى به يكدگر كردند و سكونت بر همگان چـيـره گـرديـد.جـعـفـر گـفـت : هـر چـه زودتـر امـانـتـهـا را بـيـاوريـد و بـه مـن تـحـويل دهيد. گفتند: ما وكيل و نماينده دهندگان مالها هستيم و نمى توانيم آنها را به شما بـدهـيـم ، مـگـر آن كـه عـلامـتـى از امـانـت در شما ببينيم ؛ مانند علامتهايى كه از مولاى خود حضرت حسين بن على عسكرى عليه السّلام مى ديديم . اگر تو امام هستى ، برهانى بياور و گرنه امانتها را باز گردانده و به صاحبانش پس مى دهيم كه خودشان هر چه خواستند انجام دهند.
جـعـفـر كـه از گـرفـتـن مـال و مـنال نوميد شد، از مسافران حاملان امانتها نزد خليفه كه در سامره بود، شكايت كرد.
خـليـفـه به شكايت او رسيدگى كرد و حاملان امانتها را احضار كرد و گفت : بايستى مالها را به جعفر بدهيد.
آنـهـا گـفـتـنـد: يـا امـيـرالمـؤ مـنـيـن ! مـا وكـيـل و نـمـايـنـده صـاحـبـان ايـن امـوال هـسـتـيـم و آنـهـا از طـرف صـاحبانشان در دست ما وديعه است . آنان به ما چنين گفتند: مـال را بـه كـسى بدهيم كه علائم امامت را در او مشاهده كنيم ؛ چنانچه حضرت عسكرى عليه السّلام داراى آن علامتها بود و امانتها را خدمتش ‍ تقديم مى كرديم .
خليفه پرسيد: آن علامتها چه بوده ؟
گفتند: نخست ، حضرتش از مجموع اموال خبر مى داد. سپس ، يكايك كيسه ها را نام مى برد و مـحـتواى هر كيسه و فرستنده آن را مى فرمود و اين روش هميشگى آن حضرت بود. اكنون ، حـضـرتـش وفات يافته . اگر جعفر حقيقتا جانشين آن حضرت است ، بايستى همان روش را داشته باشد و علامتهايى كه از آن حضرت ديده ايم و شنيده ايم ، از او ببينيم و بشنويم ، و گرنه مالها را بر مى گردانيم و به صاحبانش رد مى كنيم .
جـعـفر گفت : يا اميرالمؤ منين ! اينان مردمى دروغگو هستند؛ بر برادرم دروغ مى بندند؛ اين علم غيب است .
خـليـفـه گـفت : اينان رسول هستند و وظيفه رسول ، انجام دادن رسالتش است و بس ؛ كارى ديگر نمى توانند انجام دهند.
جعفر، پس از شنيدن سخن خليفه ، سر به زير افكند و نتوانست سخنى بگويد.
هـنگامى كه مسافران از نزد خليفه برخاستند كه بروند، تقاضا كردند: كسى را محافظ ما قرار دهيد كه همراه ما بيايد تا ما از شهر خارج شويم . خليفه نيز چنان كرد.
هـنـگـامـى كـه از شـهر خارج شدند، ناگاه جوانى خوشرو را ديدند كه مى ماند خادم كسى باشد و آنها را ندا مى كند و نام هر يك از آنها و نام پدرش را مى برد.
مسافران بدو رو كردند و گفتند: چه مى گويى ؟
گفت : مولايتان شما را احضار كرده است . پرسيدند: تو مولاى ما هستى ؟
گفت : معاذ الله ! من ، بنده مولاى شما هستم ؛ بياييد نزد حضرتش برويد.
مسافران ، همراه جوان به راه افتادند و داخل شهر شدند و به خانه حضرت عسكرى عليه السّلام كه رسيدند، شرفياب خدمت پسر حضرت عسكرى و خليفه و جانشين او شدند.
حـضـرتـش را كـه در سن كودكى بود بر تختى چوبى نشسته ديدند و چهره نورانى اش مانند ماه مى درخشيد و جامعه هايى سبز رنگ بر تن داشت .
سـلام كـردند و جواب شنيدند. سپس آن حضرت لب به سخن گشود و از مجموع امانتها خبر داد و فـرمـود: ايـن مـقـدار ديـنـار اسـت و نـام يـكـايـك فـرستندگان آنها و مقدارى كه هر يك فـرسـتـاده بـود، بـفـرمـود. امـانـتـداران ، شـادان شـده و امـانـتـهـا را بـه حـضـرتـش تـحـويل دادند. سپس ، حضرت از حالات خود مسافران و جامه هاى آنها و شماره چارپايانى كه آنان را در اين سفر حمل كرده بودند، خبر داد.
مسافران ، سجده شكر به جا آوردند كه به مقصد رسيدند. سپس آنچه مساءله مى خواستند و يادداشت كرده بودند، پرسيدند و جواب شنيدند.
سـپـس حـضـرت فـرمـود: ((از ايـن پـس ، امانتها را به سامره نياوريد. من در بغداد، وكيلى خواهم داشت ، به او بدهيد و توقيعات به وسيله او به دستتان خواهد رسيد)).
آن گـاه ، حـضـرتـش حنوطى و كفنى به ابوالعباس حميرى عنايت كرد و فرمود: ((خداوند پاداش تو را عظيم گرداند)).
مـسافران ، براى بازگشت به راه افتادند. به كوههاى همدان كه رسيدند، ابوالعباس از دنيا رفت .
از ايـن پس ، امانتها به وكيل مخصوص آن حضرت ، كه در بغداد سكونت داشت ، داده مى شد و توقيعات حضرتش به وسيله او به دست شيعه مى رسيد.(401)
تجلى حق
جعفر خواست ميراث برادرش حضرت عسكرى عليه السّلام را بخورد. در اين هنگام ، حضرت مهدى عليه السّلام ظاهر شد و فرمود:
جعفر! چرا مى خواهى در حق من و اموال من تصرف كنى ؟!
جـعـفـر مـتـحـيـر شـده و بـهـتـش زد. سـپس حضرتش غايب گرديد و جعفر هر چه جستجو كرد، حضرتش ‍ را نيافت .
و نـيـز وقـتـى كـه مـادر داغـديـده حضرت عسكرى عليه السّلام پس از وفات فرزند عالى قدرش از دنيا رفت ، وصيت كرده بود كه در خانه حضرت عسكرى دفن شود.
هنگامى كه خواستند وصيت آن مخدره را اجرا كنند، جعفر جلو آمد و گفت :
اين خانه ، خانه من است ، نبايد اين خانم در آن دفن شود.
در اين وقت ، حضرت مهدى عليه السّلام ظاهر شد و فرمود:
((جـعـفـر! خـانـه تـوسـت يـا خـانـه مـن ؟)). آن گـاه حضرتش غايب گرديد و ديگر جعفر، حضرتش را نديد.(402)
اين دومين بار و سومين بار بود كه حق براى جعفر تجلى كرد. نخستين بار، هنگام نماز بر جـنازه حضرت عسكرى عليه السّلام بود كه جعفر مى خواست نماز بخواند و حق تجلى كرد و حضرت مهدى عليه السّلام ظاهر شد و جعفر را پس زد و خودش نماز خواند.
از ايـن كـار، چنين پيداست كه تجلى حق اختصاص به نيكان ندارد و براى تمام حجت براى دگران نيز، تجلى رخ مى دهد.
كوشش احمقانه
جعفر، بيست هزار دينار براى خليفه رشوه برد و گفت :
يا اميرالمؤ منين ! مقام برادرم حسن را به من بده ! خليفه گفت :
ايـن مـنـصـب ، دسـت ما نيست و دست خداى عزوجل است . ما بسيار كوشيديم كه از مقام و منزلت بـرادرت بـكـاهـيـم و مـنـصـب او را از او بـگـيـريـم ، ولى نـتـوانـسـتـيـم و خـداى عـزوجـل نـخـواسـت و هـر وز رفعت شاءن و عظمت او بيفزود. برادرت مجموعه اى از پاكى و ظـهـور صـلاح و دانـش و عـبـادت بـود. اگـر تـو نـزد شـيـعـيـان بـرادرت خـصـائل و فـضائل او را داشته باشى ، احتياجى به ما ندارى و از تعيين و تاءييد ما بى نيازى ، و اگر چنين نباشى و از فضائل برادرت تهيدست باشى ، ما نخواهيم توانست تو را بدان مقام برسانيم و مقام و منزلت او را به تو بدهيم .(403)
نويسنده گويد:
شگفتى اين جاست كه معرفت خليفه عباسى سنى ، در منصب امامت ، از معرفت جعفر پسر امام و بـرادر امـام ، بـيـشـتـر بـوده اسـت و شـهـادت خـليـفـه نـسـبـت بـه فضائل و مناقب حضرت عسكرى عليه السّلام شهادت دشمن است .
چـيـزى كـه بـر خـليـفـه نـهـان بـوده و يـا نـخـواسـتـه بـگـويـد، آن اسـت كـه بـجـز فـضائل و صفاتى كه خليفه براى امام ياد كرده ، رازى است كه در وجود مبارك امام نهفته است كه حضرتش را شايسته اين منصب الهى مى كند.
نقل است كه شيعيان به خدمت جناب محمد پسر بزرگ حضرت جواد و برادر بزرگ حضرت هادى عليه السّلام رسيدند احترام بسيار از او كردند و آن جناب احساس كرد كه اين احترام ، احـتـرام امـامـزادگـى نـيـسـت ، بـلكـه احـتـرامـى اسـت كـه ايـنـهـا خيال مى كنند او در آينده امام خواهد بود. اين مرد با فضيلت به آنها تصريح كرد كه نه ، آن كسى كه گمان مى كنيد پس از پدرم امام است ، من نيستم ؛ او برادرم على است .
چـقـدر تـفـاوت است ميان اين پسر امام با آن كه از برادرش بزرگتر بود و جعفر آن پسر امام ، با آن كه از برادرش كوچكتر بوده است .
شرفيابى طريف ابونصر
((ابـونصر طريف )) سعادت شرفيابى حضور حضرت حجت را پيدا مى كند و داراى چون صندل قرمز بوده است . حضرت مى فرمايد: صندل قرمز براى من بياور.
ابونصر، اطاعت مى كند و صندل را مى آورد و خدمت آن حضرت تقديم مى دارد.
سپس حضرت از او مى پرسند: ((آيا مرا مى شناسى ؟)).
ابونصر مى گويد: تو سيد و مولاى من هستى و فرزند سرور و مولاى من .
حضرتش مى فرمايد: ((از اين نظر نپرسيدم )).
ابونصر مى گويد: خدا مرا فداى تو كند خودت بگو.
حضرتش مى فرمايد:
((مـن خـاتـم اوصـيـايـم و خداوند به وسيله من ، بلا را از خاندان من و شيعيان من ، دفع مى كند)).(404)
شرفيابى غانم ابوسعيد هندى
پـادشـاه كـشـمير داراى مجلسى بود مركب از چهل تن از دانشوران و دانشمندان كه از دانش و بينش ‍ آنها در حل و عقد امور كشور، استفاده مى كرد.
ايـن دانـشـمـنـدان ، تـورات و انـجـيـل را ديـده و خـوانـده بـودنـد و بـخـوبـى از مـذهـل يهود و نصارى اطلاع داشتند. روزى در اين مجلس در ميان ايشان ، ذكرى از محمد صلى الله عليه و آله به ميان آمد كه بايستى مبعوث شود و خاتم النبيين خواهد بود. چون نامش را در كـتـابـهـاى آسـمـانـى خـوانـده بـودند. راءى بر اين شد كه نماينده اى به خراسان بـفرستند تا از ظهور محمد كسب اطلاع كند و تفحص كند كه آيا خاتم پيغمبران ظهور كرده يا نه .
بـراى ايـن كار، يكى از خودشان را به نام غانم ، كه زباندان بود، برگزيدند تا اين سفر را انجام دهد و از ظهور اين پيغمبر اطلاعى بياورد.
غـانـم از كـشـمـيـر حـركـت كـرد و بـه سـوى شـهـر كـابـل رهـسـپـار گـرديـد. هـنـوز بـه كـابـل نـرسـيـده بـود كـه در مـيـان راه ، راهـزنـان بـر او تاختند و آنچه همراه داشت از وى گـرفـتـنـد و او را لخـت كـردنـد و غـانـم خـود را بـا جـان كـنـدن بـه شـهـر كابل رسانيد.
در آن زمان ، امير كابل مردى بود به نام ((ابن ابى شور)) كه پخته و خردمند بود.
غانم نزد او رفت و هدف از سفر خود را براى او بيان داشت .
امير هم فقها و علماى شهر را گرد آورد و غانم را به آنها معرفى كرد و هدف وى را از اين سفر بيان داشت .
آنها هم مجلسى تشكيل دادند و غانم را بدان مجلس دعوت كردند.
مناظره ميان دانشمند هندى و دانشمندان كابل برقرار گرديد.
غانم از آنها پرسيد: محمد كيست و آيا ظهور كرده است ؟
جواب دادند: آرى ظهور كرده و او پيامبر ماست ؛ محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله .
پرسيد: آيا زنده است و در كجاست ؟
جواب دادند: از دنيا رفته است .
پرسيد: خليفه و جانشين او كيست ؟
گفتند: ابوبكر.
نسب ابوبكر را بگوييد. گفتند: از قريش است .
غـانـم گـفـت : پـس آن كسى كه ما نامش را در كتابهايمان ديديم كه پيغمبر است ، اين محمد نـيـسـت ، زيرا محمدى كه نامش را خوانده ايم ، خليفه اش پسر عمو و داماد و پدر فرزندان اوست .
كـابـليـان از ايـن سـخـن بـر آشـفـتـنـد و رو بـه امـيـر كابل كرده گفتند:
اين مرد، مشرك بود و اكنون كافر شده ، بفرما گردنش را بزنند!
غانم از اين سخن نهراسيد و گفت :
من جز با دليل و برهان از دين خود دست بر نمى دارم ؛ تهديد، دين آور نيست .
امـيـر كابل كه مردى پخته و آزموده بود به سخن كابليان اعتنايى نكرد، بلكه سخن آنها در خود او هم اثر گذارد و قدرى بينديشيد و سپس راهى به نظرشى آمد و آن اين بود كه اسـلام شناسان ، منحصر به اينان نيست ؛ دانشورانى ديگر هستند كه از حقيقت اسلام آگهى دارنـد. بـايـسـتـى از آنـها نيز استفاده شود. از اين رو، قاصدى را نزد دانشمند فرزانه و عـالى قـدر بـه نام ((حسين بن اسكيب ))(405) فرستاد و از او تقاضاى حضور كرد. وقتى ابن اسكيب حاضر شد، امير، غانم را بدو معرفى كرد و گفت : با او مناظره كن .
ابـن اسـكـيب گفت : اين همه علما و دانشوران گرداگرد تو هستند؛ به آنها بگو با وى به مناظره پردازند.
امـيـر گـفـت : شـخـص تو بايستى با او مناظره كند؛ بتنهايى با او گفتگو كن و در سخن ، نرمش به كار بر.
ابن اسكيب چنان مى كند و بتنهايى با غانم به مناظره و گفتگو مى پردازد.
غانم از او مى پرسد: محمد كيست و آيا ظهور كرده است ؟
ابـن اسـكـيـب مـى گـويـد: او هـمان كسى است كه آنها گفته اند؛ ظهور كرده و اكنون از دنيا رفته است . او پيغمبر ماست و ترديدى در آن نيست .
خطاى كابليان در تعيين خليفه اوست . خليفه محمد، پسر عموى او على است كه شوى دختر او فاطمه و پدر فرزندان او حسن و حسين است .
غـانـم از ايـن سـخـن خـشـنـود مى شود و چون آن را درست و مطابق با آنچه در كتابهاى خود خوانده بود مى يابد، پس اسلام مى آورد و دو شهادت را بر زبان جارى مى كند؛ شهادت :
بـه وحـدانـيـت خـدا و شـهـادت بـه رسـالت و پـيـامـبـرى رسول خدا صلى الله عليه و آله .
سپس نزد امير كابل مى رود و از اسلام خود بدو خبر مى دهد.
ابن اسكيب ، چندى غانم را نزد خود نگاه مى دارد و احكام اسلام را بدو مى آموزد و فقيهش ‍ مى سازد.
روزى ، غانم از ابن اسكيب مى پرسد:
مـا در كتابهاى خودمان ديده ايم كه هر خليفه اى از خلفاى محمد صلى الله عليه و آله كه از دنيا مى رود، خليفه اى ديگر به جايش مى نشيند، خليفه بعد از على كيست ؟
ابن اسكيب مى گويد: خليفه بعد از على ، حسن است و بعد از حسن ، حسين است .
سـپـس يـكـايـك امـامـان را نـام مـى برد تا به حضرت عسكرى مى رسد. آن گاه مى گويد: اكنون حضرت عسكرى از دنيا رفته است ، و لب فرو مى بندد.
و چـون راهـنـمـايـى و هـدايت خود را ناقص مى بيند، غانم را مخاطب قرار داده مى گويد: تو اكـنـون بـايـسـتـى بـروى و از خليفه حضرت عسكرى عليه السلام تحقيق و جستجو كنى و بدانى كيست . گويا اجازه نداشته كه حضرت مهدى را معرفى كند. از اين رو، خود غانم را تشويق مى كند تا شرفياب شود و از اين فيض عظيم ، برخوردار گردد.
غانم عزم سفر مى كند و از كابل خارج شده ، رهسپار بغداد مى گردد.
بـه بـغـداد كـه مـى رسـد و در آن شـهـر مـنـزل مـى كـنـد، روزى مـشـغول وضو گرفتن بود، با خود مى انديشد كه من براى چه بدين شهر آمده ام و اكنون چرا اين جا هستم ؟
در همين فكر بود كه مردى را مى بيند به سراغش آمده و مى گويد:
مولايت تو را احضار كرده است .
غـانـم ، شـاد شـده و از جـا بـر مـى خـيزد و با قاصد به راه مى افتد. كوچه ها و محله هاى بـغداد را طى مى كند تا به جايگاه مولاى خود مى رسد و شرفياب مى شود، در حالى كه حضرتش را نشسته مى بيند.
نـظـر مـبـارك كـه بر وى مى افتد، حضرتش به رسم هند به وى سلام مى دهد و با زبان هـنـدى بـا وى سـخـن مـى گـويـد و نـامـش را مـى آورد. سـپـس نـامـهـاى يـكـايـك چهل تن همكاران او را بر زبان مى آورد. غانم ، شادان و مسرور مى گردد؛ چون خود را به مـقـصـد رسـيـده و گـمـگشده اش را يافته مى بيند. چند روز از اين سعادت بهره مند بوده ، دانسته نشد.
وقـتـى حـضـرتـش بـه وى مـى فـرمـايـد: ((امـسـال مـى خـواهـى بـا اهل قم براى حج به مكه بروى ؟)).
عرض مى كند: آرى .
مـى فـرمـايـد: ((امـسـال بـه مـكـه نـرو. بـرو بـه خـراسـان و سال آينده به حج برو)) و كيسه اى زر به وى لطف مى كند. و مى فرمايد: ((اين را خرج سـفـر خـود قـرار بـده و در بغداد به منزل كسى مرو و از آنچه كه ديدى ، با كسى چيزى نگو (گويا در آن سال كشتار حجاج به دست قرامطه بوده است ))).
غانم به خراسان مى رود و سال ديگر رهسپار حج مى گردد. پس از بازگشت به خراسان رفته در آن جا وفات مى كند(406)
دانشمندى از كابل
وى مـردى كـاوشـگـر بـوده و از دانـشـمـنـدان بـه شـمـار مـى رفـتـه . انـجـيـل را خوانده و بدان هدايت شده بود. سپس به اسلام راه يافته بود و مسلمان گرديده بـود و در جـسـتـجـوى زيـارت حـضرت مهدى از كابل به عراق سفر كرده ، سپس به حجاز رفته و در مدينه اقامت گزيده به كاوش مى پردازد.
روزى پير بنى هاشم به نام ((يحياى عريضى ))او را مى بيند و بدو مى گويد: آن كه در جـسـتـجـويـش ‍ هـسـتـى در صـريـا (مـزرعـه اى اسـت در بـيـرون مـديـنـه ) منزل دارد.
دانـشـمـنـد كـابلى به صريا مى رود و به خانه اى مى رسد كه داراى دهليزى بوده و آب پـاشـى شـده بـود. دانـشـور كابل خود را بر سكوى در خانه مى اندازد كه غلامى سياه از درون خانه بيرون مى شود و با خشم بدو مى گويد: از اين جا برو.
دانشمند كابلى مى گويد: من از اين جا نخواهم رفت .
غـلام بـه درون خـانـه مـى شـود و سـپـس بـيـرون مـى آيـد و مـى گـويـد: داخل شو.
دانـشـمـنـد كـابـل ، داخـل مـيـوشـد و بـه سـعـادت شـرفـيـابـى نائل مى گردد و حضرتش را در ميان خانه ، نشسته مى بيند و سلام عرض مى كند و جواب مـى شـنـود. حـضـرت ، نـام او را مـى بـرد آن هـم نـامـى كـه جـز هـمـسـرش كـه در كابل مى زيسته ، كسى آن را نمى دانسته .
آن گاه حضرت از اسرار نهانى او خبر مى دهد. كابلى عرض مى كند:
خرجى من پايان يافته ؛ بفرماييد به من خرجى بدهند.
حـضـرت مـى فـرمـايـنـد: ((دروغ مـى گـويـى و در بـرابـر دروغى كه گفتى ، آنچه كه تودارى از دستت خواهد رفت )) و سپس عطيه اى به او عنايت مى كند.
كـابـلى ، مـرخـص مى شود و خرجى اى كه از خود داشته گم مى كند. ولى عطيه حضرت ، برايش ‍ مى ماند.
سـال ديـگـر بـه صـريـا مـى رود و بـه هـمـان خـانـه وارد مـى شـود، كـسى را در آن نمى بيند.(407)
شرفيابى حسن بن وجناء
پـنـجـاه و چـهارمين سفر حج من بود. بعد از نماز عشا در زير ناودان سر به سجده گذارده بـودم و بـه درگـاه الهى تضرع و زارى مى نمودم كه ناگاه احساس كردم كه دستى به پشتم گذارده شد و مرا تكان داد و گفت : اى حسن بن وجناء برخيز.
مـن بـرخـاسـتـم . ديـدم كـنـيـزى اسـت زرد رنـگ ، لاغـر انـدام ، چهل ساله يا بيشتر.
كنيز، جلو افتاد و من در پى او روانه شدم . او چيزى به من نگفت و من از او چيزى نپرسيدم و با او سخنى نگفتم . كنيز به رفتن ادامه داد تا مرا به خانه خديجه رسانيد.
بـه درون خـانـه شدم و در آن اتاقى ديدم كه درى ميان خانه داشت و داراى نردبان چوبين بود، از چوب ساج .
كـنـيـز از نـردبـان بـالا رفـت كـه نـدايـى به گوشم رسيد كه مى فرمود: ((حسن ! بيا بالا!)).
من بالا رفتم و در آستانه در ايستادم و در آن جا حضرت صاحب الاءمر را زيارت كردم .
به من فرمود: ((گمان دارى كه من با تو نبودم و از تو دور بودم ؟ در همه سفرهايى كه حـج كـردى ، مـن بـا تـو بـودم )). سـپـس آن حـضـرت بـه شمردن اوقات من و آنچه بر من گذشته بود، پرداخت .
من تعجب كردم و از شدت تحير غش كرده به رو افتادم .
پس دستى را احساس كردم كه بر من نهاده شده و من به هوش آمدم و به من فرمود:
((حـسـن ! در خـانـه جـعـفر بن محمد بمان و در انديشه نان و آب مباش و براى جامه و ستر عـورت مـيـنـديـش )) و كـتـابـچـه اى بـه مـن لطـف كـرد كه در آن دعاى فرج و صلوات بر حـضـرتـش بود و فرمود: ((اين دعا را بخوان و بر من چنين صلوات بفرست و اين دفتر را بـجـز از حـق پـويـان دوسـتـان مـن ، بـه كـسـى مـده . خـداى جل و جلاله تو را موفق بدارد)).
عرض كردم :اى مولاى من ! آيا حضرتت را باز هم زيارت خواهم كرد؟
فرمود: ((اگر خدا بخواهد)).
من از حج برگشتم و در خانه جعفر بن محمد منزل گزيدم و معتكف شدم و از آن خانه بيرون نـمـى آمدم مگر براى سه كار: براى تجديد وضو، براى خوابيدن ، براى افطار كه در وقـت افـطـار بـه منزل خودم مى رفتم و در آن جا آب آشاميدنى و گرده اى نان و هر غذايى كه در روز دلم آرزو مى كرد، حاضر مى ديدم و از آن غذا مى خوردم و براى من بس بود. در زمستان لباسهاى زمستانى برايم فراهم بود و در تابستان لباسهاى تابستانى .
هـنـگـامـى كـه از آن جـا بـيـرون مـى شدم ، كوزه آب را خالى مى كردم و ته مانده آب را مى پـاشيدم . مردم براى من غذا مى آوردند و من بدان نيازى نداشتم ولى آن را مى پذيرفتم و شبها صدقه مى دادم تا كسى از راز من آگاه نشود.(408)
شرفيابى مردى از قبيله ازد
ششمين دور از طواف كعبه را انجام داده بودم و مى خواستم دور هفتم را آغاز كنم كه تنى چند از افـراد را ديـدم كـه در طـرف راسـت كـعـبـه گرد جوانى نورانى خوش سيما و خوشبو و داراى هيبت ، حلقه زده اند و با شيرين سخنى و خوش بيانى سخن مى گفت .
خواستم نزديكش بروم ، مردم مرا مانع شدند. از كسى پرسيدم :
ايـن جـوان كـيـسـت ؟ گـفـت : اين پسر پيغمبر است كه از ديده ها پنهان است ، سالى يك روز براى دوستانش ظاهر مى شود و سخن مى گويد.
شرفياب خدمتش گرديدم و عرض كردم :اى سرور آمده ام كه هدايتم كنى .
حضرت ، سنگريزه اى در دست من نهاد كه ديگران آن را ديدند. يكى از ايشان پرسيد: چه چيز به تو داد؟ گفتم : سنگريزه و دستم را باز كردم ، ديدم شمش زر است .
من برخاستم كه بروم . حضرتش به من فرمود:
((حـجت براى تو تمام شد و حق نزد تو آشكار گرديد و بينا شدى ؟ آيا مرا مى شناسى ؟)) گفتم : نه . فرمود: ((من مهدى هستم ، امام قائم زمان هستم ، آن كسى هستم كه زمين را از عدل و داد پر خواهم ساخت ، چنانچه از ظلم و بيداد پر شده است .
زمين ، هيچگاه از حجت حق خالى نخواهد بود و مردم در فترت حجتهاى خدا نمى باشند)).
شرفيابى همدانى
ايـن مـرد از هـمدان به سوى مكه ، براى انجام دادن مناسك حج ، روانه مى شود و اين عبادت بـزرگ را انـجـام مى دهد. در بازگشتن ، پياده و سواره راه را طى مى كند و خستگى بر او چيره مى شود و مى خواهد استراحت كرده و آسايش يابد. با خود مى گويد:
چند دقيقه اى بخوابم ، هنگامى كه اواخر كاروان برسد بيدار مى شوم و به سفر ادامه مى دهم .
در بـيـابـان سـر بر زمين مى گذارد و به خواب مى رود. ولى خوابش طولانى مى شود و كاروان از او مى گذرد و كاروانيان فراموشش مى كنند و او همچنان در خواب بسر ميبرد، تا حرارت آفتاب بيدارش مى كند و كاروان را رفته مى بيند، راه را نمى شناسد. با خود مى گويد: توكل بر خدا كن و راهى را پيش گير.
همين كار را مى كند و جهتى را انتخاب كرده بدان سو رهسپار مى شود. طولى نمى كشد كه بـه دشـتـى سـرسـبـز و خرم مى رسد كه گويى بارانى تازه بر آن باريده و از خاكش بـوى خـوش مى تراود. چند گامى كه قدم برمى دارد، به خانه اى مى رسد كه دو نفر را بر در خانه ايستاده مى بيند. بدانها سلام مى دهد.
آن دو، سـلامـش را بـا خـوشـى پاسخ مى دهند و مى گويند: بنشين ، خداوند براى تو خير خـواسـتـه است . آنگاه يكى از آن دو به درون خانه رفته و به زودى بيرون مى آيد و مى گـويد: داخل خانه شو و به درون آى . مرد همدانى به درون خانه مى رود و سيدى جوان و بـزرگـوار را در آنجا مى بيند كه بالاى سرش شمشيرى آويخته است و چهره اى نورانى دارد. مـرد هـمـدانـى ، سـلام مـى كـنـد و بـا مـهـربـانى جواب مى شنود. سپس ، حضرتش با زبـانـى كـه او بـفـهـمـد، از او مـى پـرسـد: ((آيا مى دانى من كه هستم )). مرد همدانى مى گويد: نه . مى فرمايد: ((من قائم آل محمد هستم ، من آن كسى هستم كه در آخرالزمان خروج مى كنم و زمين را از عدل و داد پر مى كنم ، چنانچه از ظلم و بيداد، پر شده است . تو فلان هستى ، از شهرى هستى بنام همدان كه در كوهستان است )). عرض مى كند: آرى چنين است .
حضرتش مى فرمايد: ((مى خواهى به زن و فرزندانت برسى ؟)).
عـرض مـى كـنـد: آرى و از ايـن سـعادت كه نصيبم شده بدانها بشارت خواهم داد. حضرتش كيسه اى زر به او عنايت مى كند و اشارتى به خادم كرده ، خادم به قصد حضرت پى مى بـرد. بـا مـرد هـمدانى از خانه بيرون مى آيند و به سويى رهسپار مى شوند. چند گامى كه بر مى دارند، خانه هايى و درختانى و مناره هايى مى بينند. خادم از او مى پرسد: اينجا را مـى شـنـاسى ؟ مى گويد: نزديك ما شهرى است به نام اسد آباد و اين شهر شبيه اسد آباد است .
خادم مى گويد: آرى اينجا اسد آباد است . برو كه به خانه ات خواهى رسيد.
و ديـگـر خـادم را نـمى بيند. او داخل اسد آباد مى گردد و كيسه زر را باز كرده و مى بيند مـحـتـوى چـهـل يـا پـنـجـاه ديـنار زر است . سپس به سوى همدان روانه مى شود و به زن و فـرزنـدانـش مـى رسد. همگان شيعه مى شوند و دودمانش در همدان در زمره شيعيان قرار مى گيرند و دينارهاى زر را نگاه مى دارند و تا دينارهاى زر در ميان زادورودش باقى بوده ، دودمانش به خوشى ، روزگار مى گذرانند.
نـكـتـه قـابل ذكر، آن است كه كاروانى كه با آن به حج رفته بود، به فاصله اى دراز پـس از رسـيـدن او، بـه هـمـدان مـى رسـد و كـاروانـيـان از ايـن سـعـادت او آگـاه مـى شوند.(409)
شرفيابى ابوسوره
((ابـوسـوره )) در شـهـر حـيـره ، سـيـدى جـوان و نـورانـى را در حال نماز مى بيند. درنگى مى كند كه از نمازش فارغ شود. پس از نماز، حضرتش به او مـى فـرمايد: ((ابوسوره ! كجا مى خواهى بروى )). ابوسوره مى گويد: مى خواهم به كـوفـه بروم . حضرتش مى پرسد: ((با چه كسى مى خواهى بروى ؟)). مى گويد: با مردم . مى فرمايد: ((با مردم نرو، با هم برويم )).
ابـوسـوره ، اطـاعـت مى كند: شبانگاه به راه مى افتند. پس از چند گامى كه برمى دارند، ابوسوره ، مسجد سهله را مى بيند. حضرت مى فرمايد: ((آنجا هم خانه ات است ، اگر مى خواهى به خانه ات برو)). سپس مى فرمايد: ((در كوفه برو به سراغ ((ابن زرارى على بن يحيى )) و به او بگو: مالى كه نزدش است به تو بدهد)).
ابـوسـوره عـرض مـى كند: او به من نمى دهد تا نشانى به او ندهم . حضرت مى فرمايد: ((نشانى آن اين است : مبلغ مال اين قدر دينار است و اين قدر درهم ، در چه جايى نهاده شده و چه پارچه اى آن را پوشانيده است )).
ابوسوره مى پرسد: شما كه هستيد؟ مى فرمايد: ((من محمد بن الحسن هستم )).
مى گويد: اگر ابن زرارى به من نداد چه كنم ؟ مى فرمايد: ((من پشت سرت هستم )).
ابوسوره در كوفه به سراغ ابن زرارى مى رود و پيام را به او مى رساند.
ابن زرارى به زودى مى رود و مال را مى آورد و به ابوسوره مى پردازد.
ابوسوره به او مى گويد: حضرت فرمودند: ((من پشت سرت هستم )).
ابـن زراره مـى گـويـد: احـتـيـاجـى نـيـسـت چـون از ايـن راز كـسـى جـز خـداى تـعـالى آگـاه نبود.(410)
شرفيابى زهرى
ايـن مـرد، عـاشـق شـرفـيـابـى حـضـور مـقـدسـش بـود و در ايـن راه سـفـر كـرده و مـال بـسـيـارى صـرف كـرده بود. سرانجام به خدمت جناب ((عثمان بن سعيد عمرى )) مى رسـد و خدمتگذارش مى شود پس از چندى ، تقاضاى زيارت حضرت مهدى را مى كند. جناب عثمان به او مى گويد: راهى براى زيارت حضرتش نيست ، زهرى ، اصرار و التماس مى كـنـد و تـقـاضـايـش را تكرار مى كند. جناب عمرى مى گويد: فردا صبح زود نزد من بيا. زهـرى اطـاعـت مـى كـنـد و جـنـاب عـمـرى را مـى بـيند. كه در خدمت سيد جوانى قرار دارد كه نـورانيت چهره اش از همه كس بيشتر است و عطرى خوش از وجود مقدسش پراكنده مى شود و جـامـه تـاجـران بـر تـن دارد و مـانـند تجار، چيزى در آستين نهاده است . جناب عمرى به او اشاره اى مى كند كه اين وجود مقدس ، مطلوب توست . زهرى به حضرتش ‍ نزديك مى شود و مسائلى را كه مى خواسته مى پرسد و جواب مى شنود.
هـمـان كه حضرتش خواست به خانه اى كهنه داخل شود، عمرى به او مى گويد: هر چه مى خواهى بپرس كه ديگر حضرتش را نمى بينى . زهرى اطاعت مى كند.(411)
شرفيابى در غيبت كبرى
روز تاسوعا
((حـضـرت آيـت الله آقـاى حـاج سـيـد حـسين حائرى )) كه ساليانى در كرمانشاه سكونت داشـتـه انـد و منزل ايشان مركز نزول زوار كربلا از شناخت و ناشناخت در رفت و برگشت بود.
خـود ايـشـان چـنـيـن حـكـايـت كـرد: در مـيـان زوار نـاشـنـاس ، سـيـدى بـه مـنـزل مـن وارد شـد كـه او را نمى شناختم . چند روزى كه مهمان ما بود، پى بردم كه فرد عادى نيست و با جهان ديگر رابطه دارد.
روزهـاى واپـسـيـن مـاه ذى حـجـه بـود كـه ايـن سـيـد بـزرگـوار در خـانـه مـن رحـل اقـامت انداخته بود و چون در دهه عاشوراى ماه محرم روضه داشتيم ، به او گفتم : مى توانى به من خبر دهى كه آيا روضه ما مورد رضايت آقا امام زمان (عليه السلام ) است يا نـه سـيـد براى جواب مهلت خواست . ماه ذى حجه به پايان رسيد و جواب سيد نرسيد. ماه محرم قدم گذارد و روضه ما آغاز شد.
روز دوم مـحـرم بـود و مـا بـر سر نهار بوديم . سيد، پاسخ داده گفت : آرى مورد رضايت اسـت و خـود آقـا روز نـهـم ـ يـعـنـى روز تـاسوعا ـ به مجلس شما تشريف مى آورند. آقاى حائرى قبول اين سخن برايش ‍ دشوار بود.
دانـشـمـنـدان بـه چـنـين سخنانى كمتر ايمان مى آورند. سيد هم همانطور بود براى اطمينان آقـاى حائرى ، از حوادث روز تاسوعا، يعنى روز تشريف فرمائى خبر داد و چنين گفت كه واعظ شهير كرمانشاه ، يعنى اشرف ، در آن روز جايى منبر نمى رود بجز در روضه شما، آنـهـم نـه در وقـت مـعـيـن شـده كـه خـاتـم مـجلس باشد، بلكه او نخستين كسى است كه روز تـاسـوعـا در مـجـلس شما شركت خواهد كرد. در آن روز ((اشرف شيرازى )) نخستين كسى اسـت كـه در منزل شما بر منبر خواهد نشست و منبرى مختصر خواهد داشت و سپس به زير مى آيـد و يـكـسر به خانه مى رود و هيچ مجلسى شركت نمى كند. منبرش را بدون خطبه اى يا آيـه اى از قـرآن يـا شـعـرى آغـاز مـى كـنـد و بـدون مـقـدمـه داخـل سـخـن مـى شـود. ديـگـر آنـكـه ، رسـم اهـل مـنـبـر اسـت كـه روز تـاسـوعـا از فضائل و مناقب حضرت عباس و شهادت آن حضرت سخن گويند.
در آن روز، هـيـچ كدام از آقايان اهل منبر از حضرت عباس نام نمى برند و همگان از امام زمان مى گويند و سخنانش درباره آن حضرت است .
پـس از شـنـيدن اين خبرها آقاى حائرى روزشمارى مى كند كه كى روز تاسوعا مى رسد و چرا دير مى رسد. و اين از دو نظر بود: عشق به شرفيابى و برخوردارى از اين سعادت ، پـى بـردن به صحيح بودن خبرهاى سيد، در روز تاسوعا. روز تاسوعا رسيد و آقاى حـائرى زودتـر از روزهـاى ديـگـر در مجلس شركت مى كند. هنوز چند تنى بيشتر در مجلس حـضـور نـيـافـتـه بـودند كه اشرف مى آيد آقاى حائرى به او مى گويد: آقاى اشرف ! براى چه آمده ايد؟!

next page

fehrest page

back page