next page

fehrest page

back page

پـيـك او بـه مكه مى رسد و ناظر گذاردن و نصب حجر مى شود. به گذارنده حجر نزديك مى شود تا نامه را برساند. حضرتش به او مى گويد: نامه را بده .
قـاصـد، نـامـه را مـى دهـد و بدون آن كه نامه را باز كند، حضرتش مى فرمايد: ((به او بـگـو: در ايـن بـيـمـارى بـر تـو خـطـرى نـخـواهـد بـود و آنـچـه از آن چاره اى نيست سى سـال دگـر اسـت )). ابـن قـولويـه ، پـس از سـى سال از دنيا مى رود.(344)
((على بن زياد صيمرى )) نامه اى تقديم مى دارد و كفنى تقاضا مى كند.
در پاسخ نامه ، چنين آمده بود: ((تو در سال دويست و هشتاد به كفن محتاج خواهى شد)).
على در همان سال مى ميرد و پيش از مرگش ، كفنى برايش فرستاده مى شود.(345)
((شـلمغانى )) انتظار داشت كه پس از وفات شيخ ابوجعفر عمرى ، جانشين شود و سومين نايب خاص حضرت گردد، ولى لياقت نداشت و بدين آرزو نرسيد و ((شيخ حسين بن روح نوبختى )) بدان منصب عالى نايل شد.
شـلمـغـانـى با جناب شيخ نوبختى به مبارزه برخاست و ادعا كرد كه من نايب سوم هستم و مـاءمـورم كـه ايـن حـقيقت را در باطن و در ظاهر بگويم و جناب شيخ دروغ مى گويد و نايب حـضـرت نـيـسـت و بـه او پـيـشـنـهـاد مـباهله كرد تا دانسته شود آن كه پس از مباهله مى ماند راسـتـگـوسـت و بـر حـق ، و آن كـه فـانـى مـى شـود دروغـگـوسـت و بـر باطل ؛ تا مردم دروغگو را از راستگو بشناسند.
جناب حسين ، مى پذيرد و برايش مى نويسد: هر يك از ما دو تن ، زودتر بميرد، او دروغگو خواهد بود و آن كه بماند، راستگوست .
طـولى نـمـى كـشـد كـه شلمغانى در سال 323 به دار آويخته مى شود و از بين مى رود و يارش ابن ابى عون نيز همراهش بوده است .
ولى جناب شيخ نوبختى همچنان سالم و پابرجا مى ماند و ساليان درازى به زندگانى خويش ادامه مى دهد.(346)
طلا كردن سنگريزه
((ازدى )) به طواف كعبه اشتغال داشت و شش دور را انجام داده بود و مى خواست دور هفتم را انجام دهد. مى بيند در سمت راست كعبه ، گروهى گرد جوانى خوشرو حلقه زده اند كه بوى عطر از وجودش مى وزد.
بـا آن كـه جـوان اسـت ، ولى داراى هيبتى است مخصوص و براى حاضران سخن مى گويد. ازدى به حضورش مشرف مى شود و سخنانش را مى شنود.
مى گويد: خوش سخن تر از او كسى نديدم و زيباتر از كلامش ، كلامى نشنيدم پرسيدم : اين كيست ؟
گفتند: فرزند رسول خداست كه سالى يك روز،براى دوستانش ، ظاهر مى شود و سخن مى گويد.
ازدى به حضرتش عرض مى كند: مرا هدايت كنيد.
حضرت سنگريزه اى كف دستش مى نهد. ازدى دستش را مى بندد.
كـسـى از او مـى پرسد: چه به تو داد؟ ازدى مى گويد: سنگريزه . ولى وقتى كه دستش را باز مى كند، مى بيند شمش طلاست .
سـپـس حـضـرت بـه وى مـى فـرمـايـد: ((حـجـت بـر تـو تـمـام شـد و حـق بـر تـو آشكار گرديد؟)).
ازدى مى گويد: آرى .
سپس از ازدى مى پرسد: ((مرا مى شناسى ؟)). ازدى مى گويد: نه . حضرت مى فرمايد:
((مـن مـهـدى هـسـتـم كه زمين را از عدل و داد پر خواهم كرد، وقتى كه از ظلم و جور پر شده بـاشـد. ايـن امـانـتـى اسـت نـزد تـو كـه بـجـز بـراى بـرادرانـت كـه اهل حقند، به كسى نگو)).(347)
شفاى بيماران
((مـحـمـد بـن يـوسـف )) دچار بيمارى نواسير مى گردد. سراغ پزشكان مى رود و براى درمـان ، مـال بـسـيـارى خـرج مـى كـنـد، ولى سودى نمى دهد. سرانجام ، پزشكان ، عجز و ناتوانى خود را از درمان درد او اظهار مى دارند.
مـحـمـد، نـامـه اى بـه حـضور مقدس ولى عصر عليه السّلام تقديم مى دارد و تقاضاى دعا براى شفا مى كند. در پاسخ نامه اش ، چنين آمده بود:
((خدا، جامه سلامتى را بر تو بپوشاند و در دنيا و آخرت تو را با ما قرار دهد)).
پس از رسيدن نامه ، شفا مى يابد و آسايش پيدا مى كند و پزشكى را كه از ياران بوده و از دردش آگاه بوده ، دعوت مى كند و محل شفا يافته را بدو نشان ميدهد.
پزشك مى گويد: ما براى اين درد، دارويى نمى شناختيم .(348)
((حـليـسـى )) مـى گـويـد: در سامرا مريض شدم و بيمارى ، سخت بود به طورى كه از زنـدگـى نـومـيـد گـشـتـم و آمـاده مرگ گرديدم . بدون آن كه به حضرتش اطلاع دهم ، دو شاخه بنفشه براى من فرستاد و امر فرمود كه بخور، من خوردم و شفا يافتم و حمد خدا را به جا آوردم . و در نقل ديگر: شيشه اى از شربت بنفشه فرستاده شده بود.(349)
پسران ((عطوه )) به وجود مقدس حضرت مهدى عليه السّلام ايمان داشتند. ولى خود عطوه پدر آنها، با عقيده پسران مخالف بود؛ چون زيدى مذهب بود، و به پسرها مى گفت : من با شماها هم عقيده نمى شوم مگر آن كه امامتان مرا شفا دهد، و اين سخن را بارها مى گفت .
شـبـى ، پـسـران گرد هم نشسته بودند كه شنيدند پدر با صداى بلند آنان را صدا مى زند. بزودى نزد پدر شدند. پدر گفت : بدويد به امامتان برسيد.
پـسـران دويـدند ولى به كسى نرسيدند و چيزى را نديدند: نزد پدر برگشتند و پدر، داستان خود را براى آنها چنين گفت :
مـن در ايـن غـرفـه تـنـهـا بـودم و كـسـى نـزد مـن نـبـود، نـاگـاه ديـدم كـسـى داخل شد و مرا به نام خواند. پرسيدم شما كه هستيد؟
گـفـت : ((من صاحب و دوست فرزندان توام ، من آن كسم كه مى خواستى تو را شفا دهم )). سپس ‍ دستش را دراز كرد و نقطه زخم مرا فشارى داد و برفت .
من نگاه كردم . اثرى از زخم نديدم و بهبودى يافتم .(350)
((عيسى جوهرى )) به حج مى رود و بيمار مى گردد و به خوردن ماهى و خرما اشتها پيدا مـى كـنـد، ولى نـمـى يـابـد. خـبـر پـيدا مى كند كه حضرت صاحب الزمان عليه السّلام در ((صـاريـا)) تـشـريـف دارنـد. بـدان جـا مـى رود و شـرفـيـاب مى شود و نماز عشا را با حـضـرتـش مـى خـوانـد. آن گـاه ، خـادمـى بـدو مـى گـويـد: داخـل شـو. عـيـسـى ، داخل مى شود و خوانى گسترده مى بيند، خادم بدو مى گويد: بر سر سـفـره بـنـشـيـن . مـولاى مـن امـر فـرمـوده كـه هـر چـه در ايـن بـيـمـارى مـيـل دارى بـخور. عيسى مى بيند كه ماهى بريانى در سفره نهاده شده كه بخار از آن بر مى خيزد و در كنار آن خرما و شير قرار دارد.
با خود مى گويد: بيمارى با ماهى و خرما و شير نمى سازد. خطاب حضرتش را مى شنود كه مى فرمايد: ((در كار ما شك مكن آيا تو سودمندها و زياندارها را بهتر از ما مى شناسى ؟!)).
عـيسى از همه آنها مى خورد و از هر كدام كه بر مى دارد، جايش را خالى نمى بيند و آن غذا را بهترين و لذيذترين غذايى مى بيند كه در دنيا خورده است .
بـسـيار مى خورد تا از خوردن شرم مى كند. خطاب حضرتش را مى شنود: ((شرم مكن اينها از اطعمه بهشت هستند)).
عيسى به خوردن مشغول مى شود و آن قدر مى خورد تا مى گويد: مرا بس است .
سپس حضرت مى فرمايد: ((نزديك من بيا)).
عيسى با خود مى گويد: چگونه نزديك شوم كه دستم چركين و به غذا آلوده است .
مى شنود كه حضرت مى فرمايد: ((آنچه خوردى ، چربى و چركى ندارد)).
عـيـسى ، دستش را بو مى كند بويى بهتر از بوى مشك و كافور مى شنود. آن گاه نزديك مى شود. نورى ساطع مى شود كه چشمانش را خيره مى كند.(351)
طىّ الارض
مـردى از بـنـى اسـد، كـه از مردم همدان بوده ، به حج مى رود. هنگام بازگشت ، كاروان در بيابانى منزل مى كنند تا شب را به روز آوردند.
مرد، در انتهاى كاروان به خواب رفته بود. وقتى كه بيدار مى شود، كاروان را رفته مى بيند و اثرى از آن به جاى نمانده است .
اكنون به سخن خود او گوش مى دهيم :
مـن از جـا برخاستم و بدون آن كه بدانم به كجا مى روم ، به راه افتادم . مقدارى كه طى طريق كردم ، خانه اى را ديدم كه دربانى بر در آن ايستاده است .
به سوى دربان رفتم ، تا مرا راهنمايى كند.
دربـان ، مرا با خوشرويى استقبال كرد و مرا به درون خانه نزد خداوند خانه برد. چشم صاحب خانه كه بر من افتاد، مورد لطفم قرار داد و فرمود:
((مى دانى من كه هستم ؟)). گفتم : نه .
فـرمـود: ((مـن قـائم آل مـحـمـد هستم . من آن كسى هستم كه در آخر الزمان ظهور خواهم كرد و جهان را پر از عدل و داد خواهم كرد؛ وقتى كه از ظلم و بيداد پر شده باشد)).
تا اين سخن را شنيدم ، به رو بر زمين افتادم و چهره ام را به خاك ساييدم .
فرمود: ((اين كار را نكن سرت را بلند كن )) من اطاعت كردم . سپس فرمود :((تو فلانى هـسـتـى ؟ و نـام مـرا بـر زبـان آورد. از شـهـرى هـسـتـى كه در دامن كوه قرار دارد و همدانش گويند؟)).
گفتم : آرى چنين است .
فرمود: ((مى خواهى نزد خانوده ات باز گردى ؟)).
گفتم : آرى .
حضرتش به خادم اشاره اى فرمود.
خادم ، دستم را گرفت و كيسه اى به من داد و چند قدم همراه من برداشت كه من تپه و ماهورها و درختانى و مناره مسجدى را ديدم .
پرسيد: اين شهر را مى شناسى ؟
گفتم : نزديك ما شهرى است به نام اسد آباد و اين بدان شهر مى ماند.
گـفـت : اين همان اسد آباد است برو به خوشى و سعادت . و ديگر او را نديدم . وقتى كه داخـل اسـد آبـاد شـدم ، كـيـسـه را بـاز كـردم . ديـدم مـحـتـوى چهل يا پنجاه دينار زر است .
پس به سوى همدانى رفتم و تا دينارها باقى بود روزگار خوشى داشتم .
همسفران او كه در حج بودند، پس خودشان ديدند، تعجب كردند.
فرزندان و خاندان او و بسيارى از كسان ، از سفر اين مرد هدايت يافتند.(352)
اخبار از غيب
((غيب ))، حقيقتى است واقعى و غيرقابل انكار. ناديدنيها را ديدن ، مشاهده نمودن ديدنيهاى كه با چشم نمى توان ديد، علم غيب است .
رويدادهاى گذشته و حوادث آينده ، غيب است ، ولى چشم آنها را نمى بيند، فرسنگها دور را ديدن و از پشت ديوارها، و موانع آگاه بودن ، علم غيب است ، ولى چشم نمى تواند آن دو را ببيند.
((على بن حسين يمانى )) عازم بود كه از بغداد با كاروان يمنيان سفر كند. نامه اى به حضرت مى نويسد و اجازه مى خواهد. در پاسخ نامه چنين آمده بود:
((با يمنيها سفر مكن كه خير تو در آن نيست ؛ در كوفه بمان )).
على ، اطاعت مى كند. سپس مى شنود كه حنظله قاطع الطريق بر كاروان يمنيان تاخته و هر چه داشتند به يغما برده است .
دومين نامه را مى نويسد و اجازه مى خواهد با كشتى سفر كند، اجازه داده نمى شود. سپس خبر مى رسد كه كشتيها را دزدان دريايى هند غارت كرده و دارو ندارشان را برده اند.
على ، ناشناس به سامره مى رود و با هيچ كس از آشنايى دم نمى زند. به مسجدى مى رود تا نمازى بخواند، پس از نماز، خادمى را مى بيند كه به سراغش آمده مى گويد: برخيز! على تعجب مى كند، مى پرسد: من كه هستم شايد تو دگرى را مى خواهى ؟ خادم مى گويد: نه تو را مى خواهم و نامش و نام پدرش را مى برد. على مى پرسد:كجا برويم ؟ خادم مى گويد: به منزل .
خـادم ، عـلى را مـى برد و در خانه حسين بن احمد فرود مى آورد و با حسين ، سرى سخن مى گويد. على ، سه روز در خانه حسين مى ماند و اجازه شرفيابى مى خواهد.
اجـازه صـادر مـى شـود. على ، شب را به حضور مقدسش شرفياب مى شود و از اين سعادت بزرگ برخوردار مى گردد.(353)
آيا على چه مقامى داشته كه مورد اين الطاف بوده است ؟
((يـزيـد بن عبدالله )) در دم مردن ، وصيت مى كند كه اسب و شمشير و كمربندش را خدمت آن حضرت ارسال دارند، و سپس مى ميرد.
وصى از ((كوتكين )) مى ترسد و مى داند كه او به اسب طمع دارد و اگر اسب را به او نـدهـد، آزارش خواهد داد. هر سه را پيش خود به هفتصد دينار قيمت مى كند و اسب را به مرد ستمكار مى دهد.
در اين وقت نامه اى برايش مى رسد كه در آن نوشته شده بود:
((هـفـتصد دينارى كه از ما نزد توست ، براى ما بفرست كه قيمت اسب و شمشير و كمربند است )).(354)
اين داستان مشتمل بر چندين غيب است .
مـردى از مـردم آوه ، بـدهـى خـود را بـه بـيـت المـال بـه خـدمـت حـضـرت ارسال مى دارد، شمشيرى را كه مى بايست بفرستد، فراموش مى كند.
در رسيدش كه مى رسد نوشته شده بود:
((از شمشيرى كه فراموش كرده اى ، خبرى ندادى )).(355)
على بن زياد صيمرى از حضرتش كفنى طلب مى كند، توقيعى به دستش مى رسد كه تو در هـشـتـاد سـالگـى احـتـيـاج بـه كـفـن پـيـدا مـى كـنـى و در آن سال چند روز پيش از مرگش ، كفنى از سوى آن حضرت برايش مى رسد.
فرمان بدين مضمون از سوى حضرتش ، براى وكلا صادر مى شود:
((از كـسـى وجـهـى قـبـول نـكـنـيـد و اگـر كـسـى آورد، تجاهل و بى اطلاعى كنيد)).
آنها نيز اطاعت كردند.
مـعـلوم شـد از طـرف دولت ، جـاسوسانى گماشته شده است كه نمايندگان آن حضرت را بـه طـور سـرى تـحـت نـظـر بـگـيـرنـد، تـا اگـر از كـسـى وجـهـى گـرفـتـنـد، دستگير شود.(356)
از سوى حضرتش ، فرمانى صادر شد كه كسى به زيارت كربلا و كاظمين نرود!
زمـانـى نـگـذشـت كـه خـليـفـه دسـتور داد كه هر كس كربلا را زيارت كند و يا به كاظمين برود، دستگير شود.(357)
مـردى خـود را بـدهـكـار بـه بـيت المال مى داند به چه وسيله و چگونه آن را به حضرتش برساند. ناگاه ، سروشى مى شنود كه مى گويد: ((آن را به حاجز بده )).(358)
((موصلى )) مى گويد: جماعتى از قم و از كوهپايه ها اموالى به سامرا آوردند چون به سامرا رسيدند و از وفات حضرت عسكرى آگهى يافتند. در تحير شدند. در خانه ايستاده و مى انديشيدند.
در اين وقت جوانى از خانه بيرون شد و يكايك آنها را به نام خواند و گفت :
((شرفياب شويد)). من نيز، همراه ايشان ، داخل خانه حضرت عسكرى عليه السّلام شدم .
فـرزنـد آن حـضـرت را ديـدم كـه چهره اش مانند ماه مى درخشيد و جامه اى سبز رنگ بر تن داشت . سلام كرديم و پاسخ شنيديم .
حضرتش از مقدار بيت المال خبر داد و فرستندگان آنها را با تعيين مقدار مبلغى كه هر كدام فرستاده بودند، نام برد. آن گاه از جامه هاى آنها و بارهاى آنها و شماره چارپايان آنها خـبـر داد، هـمـگـان از ايـن هـدايت ، سر به سجده شكر نهادند و خدا را شكرگزار شدند كه هـدايـت يـافـتـنـد و زمـيـن ادب بـوسـيـدنـد و بيت المال را تقديم داشتند و مسائلى را كه مى خواستند، پرسيدند(359)
((شيخ ابو سعيد عثمان عمرى )) نخستين نايب خاص آن حضرت چنين حكايت مى كند:
مردى ، همراه من شرفياب حضور آقا گرديد كه مى خواست مالى تقديم كند.
حـضـرتش نپذيرفت و فرمود: ((حق پسر عموهايت را بده كه چهارصد درهم است . و از اين مال خارج كن )). مرد در شگفت شد و به صورت حسابى كه همراه داشت نگريست .
خود را به عموزادگانش چهارصد درهم بدهكار ديد كه يادش رفته بود. آن را خارج كرد و بقيه را تقديم داشت كه قبول شد.(360)
حضرتش ، متاعى نزد ((عبدالله بن جنيد)) به شهر واسط فرستاد تا آن را بفروشد.
((ابن جنيد)) آن را بفروخت و بها را دريافت كرد.
سپس هنگامى كه نقدينه زر را كشيد، هيجده قيراط و يك دانگ آن را كم ديد.
هـمـان قـدر بر آنها افزود و به حضور مبارك فرستاد. حضرت بها را پذيرفتند و هيجده قيراط و يك دانگ آن را پس فرستادند.(361)
هـزار ديـنـار از بـيـت المـال نـزد ((كـاتب خوزستانى )) جمع شده بود. دويست دينارش را براى ((حاجزى )) وكيل حضرت فرستاد و رسيدش را دريافت كرد.
در رسـيـد آن حـضـرت ، مـرقـوم رفـته بود كه مجموع ، هزار دينار بود ولى دويست دينار فـرسـتـادى و نـوشـتـه شده بود كه اگر خواستى باقى مانده را به وسيله ((اسدى )) بفرست .
كـاتـب خـوزسـتـانـى مـى انـديـشـيـد كـه چـرا ((حـاجـز)) بـه اسـدى تـبـديـل گـشـتـه اسـت كـه خـبـر رسـيـد ((حـاجـز)) از دنـيـا رفـتـه اسـت . مـشـكـل كـاتـب حـل شد و دانست كه حضرتش از مرگ ((حاجز)) پيش از وقوع ، آگاه بوده و وكيلى ديگر به جاى او معرفى فرموده است .(362)
مـردى بـلخـى ، پـنـج ديـنـار بـه بـيـت المـال بـدهـكـار بـود و بـراى ((حـاجـزى ))، وكـيل آن حضرت ، فرستاد و نامه اى نوشت و امضاى مستعار كرد. رسيد حضرت كه رسيد، به نام خودش بود و نسبش را نام برده بود و حضرت در حقش دعا كرده بود.(363)
((حـليـسـى )) بـراى زيـارت وارد سـامـرا مـى شـود و بـه وكـيـل حـضـرت مـى گـويـد: آمـدن مـرا خـبـر مـده . سـاعـتـى مـى گـذرد. وكـيـل ، لبخند زنان مى آيد و مى گويد: حضرت ، دو دينار براى من فرستاده و فرمودند آن را بـه ((حليسى )) بده و بگو: ((كسى كه در احتياج به خدا باشد، خدا در احتياج او خواهد بود)).(364)
((حـليـسـى )) مـى گـويـد: از كـسى مبلغى طلبكار بودم كه بمرد. در نامه اى حضور آقا عرض كردم و اجازه خواستم به شهر واسط بروم و حق خود را از ورثه مطالبه كنم .
اجازه صادر نشد. دگر باره اجازه خواستم ، اجازه صادر نشد.
دو سال گذشت ، نامه اى از حضرتش رسيد كه در آن مرقوم رفته بود:
((برو و حقت را بگير)). به واسط رفتم و حق خود را گرفتم .(365)
يكى از علماى شيعه ، عزم سفر حج داشت و در نامه اى به وسيله جناب ((حسين نوبختى )) سـومـيـن نـايـب خـاص حـضـرت ، اسـتـجـازه كـرد. پـاسـخـش چـنـيـن بـود: ((امـسـال به حج نرو)). مرد عالم در نامه اى ديگر عرض مى كند: حج من نذر است و واجب ، آيا انصراف از آن جايز است ؟ پاسخ چنين بود: ((اكنون كه براى رفتن ناچار هستى ، با آخـريـن كـاروان بـرو)). و او اطـاعت مى كند و زنده مى ماند؛ چون قرمطيان (366) در آن سال به كاروان حجاج ريختند و حجاج را كشتند.(367)
حضرتش ، بدين راهنمايى غيبى ، از او دفع بلا كرد.(368)
((ابـن رئيـس )) ده ديـنـار بـه ((حـاجـز)) مـى دهـد كـه بـه بـيـت المال ، خدمت حضرت برساند.
حـاجـز فـرامـوش مـى كـنـد. نـامـه اى برايش مى رسد كه ((دينارهاى ابن رئيس را بفرست )).(369)
((عـلى اشـعـرى )) هـمـسـرى داشـت كـه مدتها از او دور بود. زن ، نزد شوهر مى آيد و مى گـويـد: اگـر مـرا طـلاق داده اى بـگـو. عـلى مى گويد: طلاقت نداده ام و با وى همبستر مى شـود. زن ، پـس از چـنـدى به او خبر مى دهد كه باردار شده ام . على در صدق سخن او شك مى كند و در نامه اى خدمت حضرت ، از راستگويى زن مى پرسد.
پاسخ مى رسد كه ((از زن و حملش سخن مگو)).
پس از چندى ، زن به دروغ خود اعتراف مى كند.(370)
((رخـجـى ))، نـامـه اى ، خـدمـت حـضـرت مـى فـرسـتـد كـه مـشـتـمـل بـر سـؤ الاتـى بـوده و بـراى نـوزادش ‍ نـامـى طـلب مـى كند. در پاسخ ، يكايك پـرسـشـهـا جواب داده شده ، ولى از نام نوزاد نامى برده نشده بود. ديرى نمى پايد كه نوزاد مى ميرد.(371)
((ابـو مـحـمـد صروى )) مقدارى بيت المال همراه داشت و به سامره رسيد و نمى دانست چه كـنـد. و در ايـصـال آن تـرديـد داشـت و مـى انـديـشيد و از آن به هيچ كس اطلاع نداد. بدون سابقه نامه اى برايش مى رسد بدين مضمون :
((در ما و وكيل ما شكى نيست ؛ آنچه همراه دارى ، به حاجز برسان )).(372)
مرد بزّازى كه به حضرتش ايمان داشت و در شهر قم مى زيست ، با مردى مرجى (از فرق اهل سنت )، منكر آن حضرت ، شريك بود. پارچه اى نفيس و گرانبها به دستشان رسيد. مرد بزاز به شريكش گفت :
شايسته است كه اين پارچه را به خدمت مولا تقديم داريم .
شريكش گفت : مولاى تو را نمى شناسم ؛ هر كارى كه بخواهى با اين پارچه انجام بده . مرد بزاز، پارچه را خدمت حضرت تقديم مى دارد.
وجـود مـقـدسـش ، پـارچه را از طول دو نيم كرد و نيمى را برداشت و نيم دگر را پس داد و فرمود: ((ما را به مال مرجى حاجتى نيست )).(373)
((على بن بابويه )) دانشمند بزرگ ، به جناب ((شيخ حسين بن روح نوبختى )) نامه اى مى نويسد و تقاضا مى كند كه از حضرت بخواهد كه خداوند فرزندانى فقيه نصيبش گـردانـد.پـاسـخ نـامـه چـنـين بود: ((از دختر عمويت براى تو فرزندى نخواهد آمد. ولى جاريه اى از سرزمين ديلم نصيبت مى شود و دو پسر فقيه برايت خواهد آورد)).(374)
((سـرور)) كـه مـردى عـابـد و مـجـتـهـد بـود، چـنـيـن گـفـت : مـن در كـودكـى لال بـودم . پـدرم و عـمـويـم مـرا در سيزده سالگى ، به خدمت جناب ((شيخ نوبختى )) بـردنـد و تقاضا كردند كه از حضرت بخواهد زبانم باز شود. جناب شيخ به آنها چنين گفت :
شـمـا امـر شـده ايـد بـه زيـارت كـربـلا برويد، ما هم اطاعت كرديم و به زيارت كربلا رفـتـيـم . نـخـسـت ، غـسـل زيارت را انجام داديم و سپس به حرم حسينى عليه السّلام مشرف شديم .
در اين هنگام ، عمويم مرا صدا زد و من به زبان فصيح جواب دادم و گفتم : لبيك .
عمويم پرسيد: سخن مى گويى ؟ گفتم : آرى .(375)
والى شهر به نام ((عمروبن عوف )) به قتل ((ابـراهـيـم نـيـشـابـورى )) تـصميم مى گيرد! ابراهيم ، مضطرب و پريشان و خائف مى گردد و به قصد فرار نخست به خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام ، شرفياب مى شود. در كـنار حضرتش ، پسرى را مى بيند كه چهره اش مانند ماه شب چهارده مى درخشد. نورانيت كودك چنان بوده كه در ابراهيم اثر گذاشته و او غم خود را فراموش مى كند. سپس كودك نورانى بدو چنين خطاب مى كند:
((ابراهيم ! نمى خواهد فرار كنى ؛ خدا، شر او را از تو بر خواهد داشت )).
بر تحير ((ابراهيم )) افزوده مى گردد. از حضرت عسكرى مى پرسد:
يا سيدى ! يابن رسول الله صلى الله عليه و آله اين پسر كيست كه از ضمير من خبر داد؟ حضرت فرمود:
((او، پسر من است و خليفه من ، پس از من است )).
((ابراهيم )) كه از خدمت حضرت عسكرى مرخص مى شود، عمويش را مى بيند و عمو به وى خـبـر مـى دهـد: خـليـفـه ، ((مـعـتـمـد عـبـاسـى )) دسـتـور قتل ((عمروبن عوف )) را به وسيله برادرش ، صادر كرده است .(376)
((حـسـيـن قـزويـنى )) مى گويد، يكى از برادران ما وفات كرد و وصيتى نكرده بود، و اندوخته اى را در نقطه اى دفن كرده بود كه ورثه ، جاى آن را نيم دانستند.
نامه اى حضور حضرت عرضه شد و راهنمايى خواسته شد. جواب ، چنين بود:
((دفينه ، در فلان اتاق ، در فلان تاقچه مدفون است و مبلغش اين مقدار است )).
ورثه ، كاويدند و آن جا را كندند و گنج را به دست آوردند.(377)
((ابـو مـحـمـد دعـلجى )) دو پسر داشت كه يكى به فسق و فجور شهرت داشت . شخصى پولى به ابو محمد كه به نيابت حضرت صاحب الزمان حج كند.
ابومحمد، قسمتى از آن را، به پسر فاسقش داد و خودش نيز، براى انجام فرايض به حج رفت ، در موقف ، جوانى نورانى را در كنار خود ديد. جوان بدو گفت :
((اى شـيـخ ! حـيـا نـمى كنى پول حجى را كه به تو مى دهند كه به نيابت كسى كه مى شـنـاسـى انـجـام دهى . مقدارى از آن را به فاسقى شارب الخمر مى دهى ؟! به همين زودى چشمت از دستت خواهد رفت !!)).
چهل روز نمى گذرد كه ابو محمد چشمانش را از دست مى دهد و نابينا مى شود.(378)
((ابـن ابى غانم قزوينى ))، منكر فرزند داشتن حضرت عسكرى عليه السّلام بود و با شيعيان مشاجره مى كرد. بنابراين شد كه به وسيله نامه اى مرموز، حقيقت را روشن سازند.
چون از جواب آن ، نتيجه ، روشن مى شود.
نامه را روى كاغذ سفيد با قلم خشك بدون مركب نوشتند و فرستادند.
جـواب نـامه رسيدند، از يكايك مطالب نامه نامبرده شده و پرسشها، دانه دانه پاسخ داده شده بود.(379)
براى ((احمد دينورى )) بدون سابقه ، نامه اى از حضرت رسيد كه در آن آمده بود:
((هزار دينارى كه از بيت المال بابت بهاى اسب و شمشير نزد توست ، به ((ابوالحسين اسدى )) بپرداز)). ((احمد))، شكر خدا را به جا آورد كه حجت خدا را شناختم ؛ چون از آن هزار دينار، هيچ كس آگاه نبود.(380)
((احمد بن اسحاق )) به وسيله نامه اى به وساطت ((حسين بن روح ))، براى سفر حج ، اجازه مى خواهد. اجازه صادر مى شود و سپس جامه اى نيز برايش فرستاده مى شود.
احمد مى گويد: اين خبر مرگ من است .
احـمـد در بـازگـشـت از سـفـر حـج ، در حـلوان (سـر پل ذهاب ) از دنيا مى رود.(381)
((قـاسـم بـن عـلاء)) كـه از مردم آذربايجان بود و حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام را زيـارت كـرده بـود و وكـيـل آن حـضـرت شـده بـود.ايـن مـرد بـزرگ 117 سـال عـمـر كـرد و چـنـانـكـه ((صـفـوانـى )) گـويـد، هـشـتـاد سـال از ايـن عـمـر درازش را بـا چـشـم و بـينايى گذرانده بود و بقيه را در بى چشمى و نـابينايى به سر برد، ولى پيش از مرگش بينا شد و ديدگانش روشن گرديد. اين مرد بزرگ ، سعادت زيارت حضرت هادى و حضرت عسكرى عليه السّلام را داشت و خدمت هر دو امـام ، شـرفـيـاب شـده بـود و تـا پـايـان عـمـرش ، وكيل حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام بود.
((قاسم )) در شهر ((ران )) در خاك آذربايجان سكونت داشت . و صفوانى مى گويد: من مـهـمـان او بـودم و بـر سـر سـفـره اش نـشـسـتـه بـودم و بـه غـذا خـوردن اشتغال داشتيم .
بـراى ((قـاسـم )) پـى در پـى تـوقيعات حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام به وسيله ((شـيـخ ابـو جـعـفـر عـمـرى )) و سـپـس به وسيله ((جناب حسين بن روح نوبختى )) مى رسـيـد، ولى در حـدود دو ماه بود كه توقيعات حضرت از او قطع شده بود و ((قاسم )) نـگـران و نـاراحـت بـود، مـشـغـول خـوردن غذا بوديم كه دربان آمد و مژده داد كه پيك عراق رسيد. قاسم ، شادمان گرديد و رو به قبله كرد و سجده شكر به جا آورد.
پـيـك را نـزد ((قـاسـم )) آوردنـد. مـردى بـود كـوتـاه قـد و مـيـان سـال . پـيـك بـودن از چـهـره اش نـمـايـان بود. جبه اى مصرى بر تن داشت و در پا، كفش محاملى پوشيده بود و توبره اى بر شانه آويخته بود.
پـيـر 117 سـاله آذربـايـجـان از جـا بـرخـاسـت و او را در بـغـل گـرفـت و با وى معانقه كرد و توبره را از گردنش باز كرد. سپس فرمود: تشتى آوردنـد و آبـى . دسـت و روى پـيـك را شـسـت و در كـنـار خـودش ‍ نـشـانـيد و به غذا خوردن مشغول شديم .
غـذا كـه تـمـام شـد دسـتـهـا را شـسـتـيـم ، پـيـك ، نامه اى را بيرون آوردن و به دست پير روشـنـدل آذربـايـجـان داد. جـناب قاسم ، نامه را گرفت و بوسيد و به منشى خود داد كه ((ابن ابى سلمه نام داشت تا بخواند ولى يكى از مهمانها به نام ((ابوعبدالله )) نامه را از او بـسـتـد و خـودش بـاز كـرد و بـه خـوانـدن مـشـغـول شـد و بناگاه تغيير حالت داد و صدايش گرفت كه پير آذربايجان احساس كرد كـه نـامـه مـحتوى خبر بدى است . از ((ابو عبدالله )) پرسيد: خير است ؟ گفت : آرى خير اسـت . پـرسـيـد: دربـاره مـن خبرى داده شد؟ ((ابوعبدالله )) خبرى كه از آن كراهت داشته بـاشـى ، نـه . پـرسـيـد: چـسـت ؟ ((ابـوعـبـدالله )) گـفـت : خـبـر داده انـد كـه شـمـا چـهـل روز پـس از وصـول ايـن نـامـه ، مـى مـيـريـد. قـاسـم گـفت : با سلامت دين خواهم مرد؟ ((ابوعبدالله )) گفت : آرى . قاسم بخنديد و شاد شد و گفت : پس از عمرى دراز، جز اين ، آرزويـى نداشتم . آن گاه پيك از توبره اش هفت پارچه بيرون آورد و به قاسم تقديم داشـت : سـه عـدد لنـگ و بـردى گـلى رنـگ و عـمـامـه اى و دو پـيـراهـن و دسـتـمـالى . پير آذربـايـجـان ، آنـها را بگرفت و به پيراهنى كه حضرت هادى عليه السّلام به وى خلعت داده بودند، ضميمه كرد و هداياى مقدس را در كنار هم گذارد.
پـيـر آذربايجان ، دوستى داشت به نام ((عبدالرحمان خيبرى )) كه مردى ناصبى بود و روابـطـى صـمـيـمـانـه ميان او و قاسم برقرار بود و بنا بود نزد او بيايد و ميان پسر قاسم و پدر زنش را اصلاح كند. ((قاسم )) به دو تن از مهمانانش به نام ((ابوحامد)) و ((ابوعلى )) رو كرده گفت : ((خيبرى )) كه آمد، اين نامه را برايش بخوانيد؛ اميد است كـه هدايت شود، من هدايت او را دوست مى دارم . آن دو گفتند: اين كار را مكن ، هنوز گروهى از شيعيان اين مطالب را قبول نمى كنند، چه برسد به اين مرد ناصبى .
((قـاسـم )) گـفـت : مـن مى دانم كه اين نامه از اسرار است و من سرى را فاش مى كنم كه نبايستى كرد. ولى خيبرى را دوست مى دارم و اميدوارم كه خدا او را هدايت كند. بايستى او را از اين نامه آگاه سازم .
هـنـگـامـى كه دوست ناصبى او وارد شد، پير بزرگوار آذربايجان ، نامه را به وى داد و گـفـت : بـخـوان و در فـكـر خـود بـاش . عـبـدالرحـمـان بـه خـوانـدن نـامـه مشغول شد. هنگامى كه به خبر مرگ قاسم رسيد، نامه را بينداخت و پير آذربايجان را با كنيه خطاب كرده گفت : ((ابا محمد)) از خدا بترس ، تو مردى هستى خردمند و داناى در دين . خدا مى گويد:
دد5دد(و مـا تـدرى نـفـس مـاذا تـكسب غدا و ماتدرى نفس باءى ارض تموت )(382) و مى گويد: (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا)(383) قاسم بخنديد و گفت : آيه را به آخـر بـرسـان كـه مـى گـويـد: (الا مـن ارتـضـى مـن رسـول ) و مـولاى مـن ، كـسى است كه خدايش او را پسنديده و مورد عنايت خاصش قرار داده و عـلم غـيـب را بـدو ارزانـى داشته است . و من مى دانستم تو اين سخن را مى گويى . اين كار آسـانـى اسـت . تـو امـروز را تـاريـخ بـگـذار اگـر مـن بـيـشـتـر از چهل روز زنده ماندم ، بدان كه من عمرى در باطل به سر برده ام و اگر چنين بود و من مردم ، تو فكر خودت را بكن . مرد خيبرى ، تاريخ آن روز را يادداشت كرد و برفت .
هفت روز از وصول نامه حضرت گذشته بود كه قاسم را تب عارض گرديد و شدت يافت . كسانى در خدمتش بودند، بر حالش مى گريستند. ناگهان ، قاسم در بستر بنشست و دو دستش در پشت سر بر زمين نهاد و بر آنها تكيه كرد و به نيايش پرداخت و مى گفت :
يـا مـحـمـد، يـا عـلى ، يـا حـسـيـن ، يـا حـسـيـن ،اى سـروران مـن ! شـمـا شـفـيـع مـن نـزد خداى عـزوجـل بـاشـيد. اين نيايش را بار دوم انجام داد. در سومين بار كه به نام حضرت موسى بـن جـعفر رسيد، ناگهان پلكهاى بسته چشمانش باز شد و اشكى زرد رنگ از آنها ريزش كـرد و پـس از چـهـل سـال نـابينايى ، بينا گرديد و نگاهى به پسرش ((حسن )) كرد و گفت : نزديك من شو و حاضران را شناخت و نام برد و به يكايك آنها اشاره كرد.
خـبـر بـينا شدن شخصيتى مانند ((قاسم )) در شهر پخش گرديد و مردم به ديدارش مى آمـدنـد، تـا او را پـس از نـابـيـنـايى چهل سال ، بينا بينند. قاضى كه در شهر بود، به خدمتش رسيد و بينايى او را مشاهده كرد.
قـاسـم ، كـيـفـى را خـواسـت و كـاغـذى را از آن بيرون آورد و وصيتنامه خود را با دست خود نوشت .
سـپـيـده دم روز چهلم ، پير بزرگ آذربايجان ، ((جناب ابومحمد قاسم بن علاء)) از دنيا رفت . دوست خيبرى او كه از مرگش آگاه شد، با سر و پاى برهنه جنازه او را تشييع كرد و فرياد مى زد: وا سيداه ! كه در نظر دگران شگفت انگيز بود و از او مى پرسيدند: چرا بـا خـود چنين مى كنى ؟! مى گفت : خاموش باشيد، من چيزى را مى دانم كه شما نمى دانيد و دسـت از بـاطـل كـشـيـد و حـق را اخـتـيار كرد و شيعه گرديد و بسيارى از مزارع خود را وقف حضرت كرد.
بـدن پير آذربايجان را غسل دادند و در پيراهن حضرت هادى كفن كردند و جامه هايى را كه از سوى حضرت حجت برايش رسيده بود، بر او پوشانيدند و دفن كردند.
قاسم ، متصدى مزارعى بود كه پدرش وقف حضرت صاحب الاءمر كرده بود.(384)
((قـاسـم بـن عـلاء)) بـرايش چند پسر آمد. نامه اى حضور آقا عرض كرد و تقاضاى دعا براى ماندن پسران كرد. جوابى نيامد.
پـسـران ، هـمـگـى مـردنـد. سـپـس پسرى برايش آمد كه او را ((حسن )) ناميد و در نامه اى تقاضاى دعا براى ماندن او كرد.
پاسخ نامه اش چنين بود: ((اين پسر براى تو مى ماند)) و چنان شد.(385)
((ابو على بغدادى )) مى گويد: در بخارا بودم . كسى به من ده دانه شمش زر داد و گفت : وقـتى كه به بغداد رسيدى ، به ((حسين بن روح )) تسليم كن تا خدمت حضرت تقديم دارد.
من به سفر پرداختم و از رودآمو كه مى گذشتم ، شمشى از آنها گم شد و من نفهميدم . به بغداد كه رسيدم ، شمشها را شمردم و يكى را گمشده ديدم . شمشى خريدم و آن را كشيدم و به آنها افزودم و به خدمت جناب ((حسين )) رسيدم و عرضه داشتم .
حـسـيـن ، چـنـيـن گـفـت : شـمـشـى كه خودت خريده اى بردار و بدان اشاره كرد. سپس گفت : شمشى كه گم كرده بودى به ما رسيد و آن اين است و به من نشان داد.
من نگاه كردم ، ديدم درست همان شمشى است كه هنگام گذشتن از آمويه گم شد.(386)
((سـعـدى اشـعـرى )) مـى گويد: مردى ، هداياى گوناگونى از كسانى در انبانى نهاده بـود كـه هـر كـدام در كـيـسـه اى قـرار داشتند و آن را به خدمت آن حضرت برد. هنگامى كه شـرفـياب شد و انبان را گشود و كيسه ها را در آورد، حضرتش ، فرستنده هر كيسه اى را نـام بـرد و از آنـچـه در آن كـيـسـه بـود، خـبـر داد و پيش از آن كه بپرسد، مسائلى را كه منظورش بود، پاسخ داد.(387)
بـانـويـى ، امـانـتـى گـرانبها به ((ابن ابى روح )) مى سپارد كه برود و به خدمت آن حـضـرت تـقـديـم دارد و مـسـائلى چند بر او عرضه مى دارد كه هنگام شرفيابى ، آنها را بپرسد.
((ابـن ابـى روح )) بـه سـامـره مـى رسـد و پـيـش از آن كـه از ورود خـود به نماينده آن حضرت اطلاع دهد، نامه اى به دستش مى رسد كه در آن نوشته شده بود:
((ابن ابى روح ! عاتكه دخت ديرانى ، كيسه اى نزد تو امانت گذارده كه به ما برسانى .
تو امانتدار خوبى بودى ، كيسه را باز نكردى و گمان مى كنى كه در آن هزار درهم است .
اشتباه است ، در كيسه هزار درهم ، به ضميمه پنجاه دينار و سه دانه مرواريد، موجود است . بـه نـظـرش ، مـرواريـدها ده دينار مى ارزند، ولى بيشتر ارزش دارند. مرواريدها را بده بـه بـانـو فـلانـه خـادمـه مـا كـه آنـهـا را بـه او بـخـشـيـديـم و بـقـيـه مـال را بـه ((حـاجـز)) بـده . و كـرايـه مـراجـعـت تـا منزل را، از ((حاجز)) بگير.
ده ديـنـارى كـه در عروسى ((عاتكه ))، مادر او قرض كرده و ((عاتكه )) اظهار مى دارد كـه نـمـى دانـد صـاحب آن كيست ، چنين نيست ، عاتكه مى داند كه طلبكار، زنى است به نام ((كـلثم )) دخت ((احمد)) كه ناصبى است . ولى ((عاتكه )) نمى خواهد به او بپردازد و خـوش دارد مـيـان بـرادران ما تقسيم كند و اجازه مى خواهد. ((عاتكه )) مجاز است كه ميان برادران بينوايش ، تقسيم كند.
((ابن ابى روح ))! مبادا به امامت جعفر برگردى و دوستش بدارى !
به خانه ات كه رسيدى ، دشمنت مرده است و مال و اهلش نصيب تو مى گردد)).
((ابـن ابـى روح )) اطـاعـت مـى كـنـد. مـرواريـدهـا را بـه بـانـو فـلانـه و بـيـت المـال را بـه حـاجز مى رساند. هنگامى كه به شهر خود باز مى گردد، دشمن خود را مرده مى بيند و از مال و اهلش نصيب مى برد.(388)
بيت المال
((ابراهيم بن مهزيار)) از دانشمندان بزرگ بود و در شهر اهواز سكونت داشت و از طرف حـضرت عسكرى عليه السّلام به وكالت برگزيده شده بود، و شيعيان ، بيت المالى را كـه بـدهـكـار بـودنـد بـه او مـى پـرداخـتـنـد. از ايـن رو، مـقـدار كـثـيـرى از بـيـت المـال نـزد جـنـاب ((ابـراهـيم )) جمع شده بود. در اين هنگام ، خبر وفات حضرت عسكرى رسيد. جناب ((ابراهيم )) بيت المال را برداشت كه به خليفه آن حضرت برساند، و به كشتى نشست .
نـاگـهـان ، تـب و لرزى شـديـد بـر وى عـارض شـد و دانـسـت كه مرگش فرا رسيده .به پسرش محمد كه به مشايعت پدر آمده بود، گفت :
مـرا بـرگـردانـيـد؛ چـون ايـن مـرگ اسـت كـه بـه سـراغ مـن آمـده اسـت . ((ابـراهـيـم )) را برگردانيدند. و در اهواز از دنيا رفت (و قبرش مزار گرديد).
جـنـاب ((ابـراهـيـم )) پـسـرش ((محمد)) را به تقوا و پرهيزگارى وصيت كرد و گفت : بايستى بيت المال را به خداوند آن برسانى .
((مـحـمد))، بيت المال را برداشت و روانه خاك عراق گرديد. در آن جا كه رسيد، خانه اى در كنار شط اجاره كرد و از آنچه همراه داشت به كسى چيزى نگفت ، و منتظر شد كه آيتى از حـقـيـقـت و نـشـانـه اى از امـامـت دريـافـت كـنـد، تـا ايـمـان پـيـدا كـرده و بـيـت المال را به صاحبش برساند.
طـولى نـكشيد كه قاصدى آمد و نامه اى به دستش داد. نامه از حضرت صاحب الاءمر بود و مـحـتـوى اخـبـارى بـود از قـبـيـل مـقـدار بـيـت المـال و جـاى آن و خـصـوصـيات و ويژگيهاى مـال هـر كـسـى كـه پـرداخـتـه بـود، و مـحـمـد از آنـهـا خـبـر نـداشت . پس از خواندن نامه ، ((مـحـمـد))، بـيـت المـال را بـه فـرسـتـاده آن حـضـرت ، تحويل داد.
پـس از چـنـد روز، نـامـه اى از حـضـرت بـرايـش رسـيـد كـه مـا تـو را بـه جـاى پـدرت ، وكيل خودمان قرار داديم .(389)
گـروهـى از شـرفـاى شـهـر مدينه كه از دودمان ابوطالب بودند و از مذهب حق پيروى مى كـردنـد مـورد عـنـايـت حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـّلام قـرار داشـتـنـد و در طول سال ، در روزهاى معينى ، از سوى آن حضرت بدانها كمك مى شد.
پـس از وفـات حـضـرت عـسـكـرى ، تـنـى چند از ايشان منكر فرزند داشتن حضرت عسكرى گرديدند، مقررى آنها از بيت المال قطع گرديد.
ولى بـه ديـگـران كـه از ايـمـان كـامـل بـرخـوردار بـود و امـام دوازدهـم را قـبـول داشـتـنـد، كـمـك مـانـنـد زمـان حـضـرت عـسـكـرى ادامـه يـافـت و بـيـت المال به آنها مى رسيد.(390)
مـردى كـه بـه بـيـت المـال بـدهـكـار بـود، بـدهى خود را به حضور حضرت صاحب الاءمر ارسال داشت پذيرفته نشد و به او گفته شد نخست حق پسر عموهايت را كه چهارصد درهم اسـت از آن بـيرون كن . مرد داراى كلاته اى بود كه پسران عمويش با او شريك بودند و حق آنها را نپرداخته بود. به حساب رسيدگى كرد. طلب آنها را چهارصد درهم ديد. حق آنها را پرداخت و بقيه را ارسال داشت . مورد قبول قرار گرفت .(391)

next page

fehrest page

back page