next page

fehrest page

back page

پدرت ، سعادتمند زيست و ستوده از دنيا رفت . خدايش رحمت كناد و با دوستانش محشورش ‍ گرداناد.
پـدرت ، پـيوسته در كار دوستان خدا كوشا بود و در آنچه كه موجب قرب و نزديكى به خدا بود، ساعى . خدا رويش را سپيد گرداند و از لغزشهاى او بگذرد)).
در بخش ديگر از توقيع ، چنين آمده بود:
((خدا پاداش تو را در اين غم بسيار گرداند و نيكو فراموشى دهد. غمزده گشتى و ما نيز غمزده شديم . فراقش ، ما و تو را به وحشت انداخت . خدا او را در جايى كه هست ، خشنود كند و مسرور سازد. از كمال سعادت آن مرد، داشتن فرزندى مانند توست كه جاى او را پس از او بگيرد و قائم مقام او شود و برايش رحمت فرستد.
و مـن مـى گويم : حمد خداى را كه مردم خوشدلند كه تو در جاى او قرار دارى و به آنچه كه خداى عز و جل به تو داده و در تو نهاده است .
خـدا تـو را يـارى كـند و نيرومند سازد و زير بازويت را بگيرد و براى تو سرپرست و نگهبان باشد و شبان و كارگشايت گردد)).(305)
فرمان سفارت
پـس از وفـات جـنـاب عـمرى ، توقيعى براى ((محمد پسر ابراهيم مهزيار)) رسيد، و آن مشتمل بود بر فرمان سفارت كبراى جناب ابوجعفر محمد بن عثمان . اينك نص آن :
((پـس از ابـوعمر، پسرش جاى اوست . خداى نگهدارش باشد او در زمان پدر، هميشه مورد اعـتـمـاد مـا بـود. خـدا از او راضـى باشد و خشنودش سازد و رو سپيدش گرداند. او نزد ما جـانـشـيـن پـدر اسـت و قـائم مـقـام او خـواهـد بـود. بـه امـر مـا امـر مـى كـنـد و بـه گفته ما عـمـل مى كند. خدا دوستش بدارد. تو به فرمان او باش و بدان كه روش ما با او چنين است )).(306)
((عبدالله بن جعفر حميرى )) مى گويد:
عـمـرى كـه وفات يافت ، به همان خطى كه در زمان او براى ما مى رسيد، توقيعى رسيد كه فرزندش ‍ ابوجعفر، قائم مقام او گرديده است .(307)
و نيز در توقيعى كه براى ((اسحاق بن يعقوب )) صادر شد، چنين آمد:
((مـحـمـد بـن عـثـمـان ، كه خدايش از او و پدرش راضى باشد، ثقه و مورد اعتماد من است و نامه او نامه من است )).(308)
عالم بزرگ و افتخار جهان اسلام شيخ طوسى (قده ) چنين مى گويد:
مـشـايـخ و بـزرگـان شـيعه ، همگان بر اين عقيده هستند كه ((عثمان بن سعيد)) و پسرش ((محمد بن عثمان )) هر دو عادل بوده اند. و پدر كه وفات كرد، پسرش ابوجعفر محمد بن عـثـمـان ، پـدر را غـسـل داد و آنـچـه در كفن و دفنش بايسته و شايسته بود، انجام داد. عموم شيعه او را عادل و ثقه و امين مى دانستند، چون از نصّى كه از حضرت عسكرى عليه السّلام درباره ثقه بودنش و امانتش ‍ صادر شده بود، آگاه بودند.
حضرت عسكرى ، همگان را فرمودند كه در احكام شرعيه به او و به پدرش رجوع كنيد.
پـس از مـرگ عثمان ، در عدالت محمد اختلافى نبود و به امانت و درستى او شك و ريبى راه نيافت ، توقيعاتى كه از حضرت صاحب الامر عليه السّلام در زمان او صادر مى شد، به همان خطى بود كه در زمان پدرش صادر مى شد. شيعه در زمان او بجز او كسى را مرجع و مـلجاء نمى دانستند، چون معجزات آن حضرت به دست او ظاهر مى شد و بر بصيرت شيعه مى افزود.(309)
جناب ابوجعفر، داراى كتاب و تاءليفاتى بوده و بهره هايى كه از حضرت عسكرى عليه السـّلام و از حـضرت صاحب الامر عليه السّلام برده ، آنها را نوشته به ضميمه آنچه از پـدرش عثمان تعليم گرفته بود بر آنها افزوده و اين كتابها پس از وفاتش در اختيار جناب ((حسين بن روح )) قرار گرفته بود.(310)
قبرش را به دست خودساخت
((على دلال قمى )) مى گويد: روزى به خدمت جناب ابوجعفر شرفياب شدم . ديدم در جلو رويـش چـادر سـبـز رنـگى پهن گرديده است . روى چادر، نقش هايى است چنانچه آياتى از قرآن و نامهاى ائمه اثنا عشر عليه السّلام در حواشى آن نوشته شده است .
پرسيدم : اين چادر سبز رنگ چيست ؟
آن جـنـاب چنين گفت : اين براى قبر من است كه مرا در آن مى گذارند. من هر روز در قبرم مى روم و بـخشى از قرآن را در آن مى خوانم و بيرون مى آيم . سپس آن جناب دست مرا گرفت و قبرش را كه در خانه اش بود، به من نشان داد. آن گاه گفت :
مـن در روز فلان و در ماه فلان و در سال فلان به سوى خدا مى روم و مرا در اين قبر دفن مى كنند و اين چادر را همراه خود مى برم .
على مى گويد: من روز و ماه و سال را يادداشت كردم و ديدم كه جناب ابوجعفر در آن روز و در آنم ماه و در آن سال وفات كرد و در همان قبر دفن گرديد.(311)
جـنـاب ابـوجـعـفـر، در نـخـسـتـيـن روز جـمـادى الاولى سال 305 قمرى از دنيا رفت .
((ابوالحسين اسدى )) مى گويد:
تـوقـيـعى به وسيله جناب ابوجعفر محمد بن عثمان عمرى براى من صادر شد كه سؤ الى نكرده بودم و آن چنين بود:
بـسـم الله الرحـمـن الرحـيـم . لعـنـة الله و المـلائكـة و النـاس اجـمـعـيـن عـلى مـن استحل مالنا درهما
بـه خـاطـر رسـيـد كـه ايـن حـكـم دربـاره كـسـى اسـت كـه بـيـت المـال را حلال بداند، نه كسى كه آن را حلال نداند، ولى بخورد و اين حكم اختصاص به حـضـرت صاحب الامر ندارد. دگرباره كه به توقيع نظر كردم ، ديدم چنين نوشته است : بـسـم اللّه الرحـمـن الرحـيـم . لعـنـة الله و المـلائكـة و النـاس اجـمـعـيـن عـلى مـن اكل من مالنا درهما حراما
((ابـوالحـسـن نـوبـختى )) بيت المالى را از قم و اطراف آن به بغداد آورد تا به جناب ابـوجـعفر تقديم دارد و بدين كار موفق شد. وقتى كه همه را تسليم كرد، جناب ابوجعفر به وى گفت : هنوز چيزى باقى مانده است .
ابو الحسن انكار كرده گفت : هر چه بود تسليم كردم .
ابوجعفر، دگر باره گفت : هنوز چيزى مانده است آنچه به تو داده اند به ياد آور و بگرد و جستجو كن ، پيدا مى كنى .
ابوالحسن مى انديشد و جستجو مى كند و چيزى نمى يابد و مى گويد:
فكر كردم و گشتم و چيزى نيافتم .
ابوجعفر مى گويد: دو جامعه سردانى كه پسر فلان به تو داده بود، چه شد؟
ابوالحسن به يادش مى آيد و مى گويد:
به خدا سوگند، فراموششان كرده بودم ، ولى نمى دانم كجا گذارده ام .
ابـوجـعـفـر مـى گـويـد: بـرو نـزد پـنـبـه فـروش ، مـردى كـه دو عـدل پـنـبـه بـه وى داده بـودى . عـدلى را كـه اين سخن بر آن نوشته است ، باز كن ، دو جامعه در آن قرار دارد.
ابـوالحـسـن ، تـعـجـب مـى كـنـد و مـى رود نـزد پـنـبـه فـروش و آن عـدل پـنبه را باز مى كند و آن دو جامعه را كه لابلاى پنبه ها جا شده بود، پيدا مى كند و مى آورد و به جناب ابوجعفر تسليم مى كند و مى گويد: فراموششان كرده بودم ، بارها را كـه بـسـتـم ، ايـنـهـا بـيـرون مـانـده بـود. مـن در مـيـان عدل پنبه جاشان دادم ، تا محفوظ بمانند.(312)
((خـضـر بـن مـحـمـد)) بـدهـكـارى خـود را بـه بـيـت المـال ارسال مى دارد و براى شفاى بيمارى خود تقاضاى دعا مى كند و از حكم پوشيدن جامه اى از كرك ، پرسش مى كند.
هـنـگامى كه قاصد او خدمت جناب ابوجعفر مى رسد، آن جناب ، نامه اى را بيرون مى آورد و به قاصد مى دهد. نامه چنين بود:
((بسم الله الرحمن الرحيم . دعا براى شفاى بيمارى ات خواستى ، خدا شفايت دهد و آفتها را از تو دور كند و تبهاى پى در پى را از تو بزدايد و تندرست گرداند)).
جواب پرسش او از حكم لباس كرك نيز داده شده بود.(313)
سفير سوم
((ابـوالقـاسـم حـسين بن روح نوبختى )) سومين سفير كبير حضرت صاحب الامر است كه پـس از وفـات جـنـاب ابـوجـعـفـر، بـديـن مـنـصـب مـقـدس نائل گرديد.
هنگامى كه جناب ابوجعفر را مرگ فرا رسيد، فرمود:
به من امر شده است كه به ابوالقاسم حسين بن روح وصيت كن و او را قائم مقام معرفى كن . و اين فرمان را قبل از وفاتش نيز، ابلاغ كرده بود:
چنانچه روزى عده اى از بزرگان شيعه نزد جناب ابوجعفر شرفياب بودند.
آن جناب به آنها چنين فرمود:
اگر مرگ من فرا رسيد نيابت خاصه و سفارت كبرى ، با ابوالقاسم حسين بن روح است . از مـقـام مقدس حضرت صاحب الامر به من فرمان صادر شده كه ((او را جانشين خود معرفى كـن . هـمـگـان بـه او رجـوع كـنـيـد و در احـتـيـاجـات خـود بـه او اعـتـمـاد كـنـيـد، او وكيل است و ثقه است و امين )).(314)
بانو ((ام كلثوم )) دختر جناب ((ابوجعفر محمد بن عثمان )) چنين مى گويد:
ابوالقاسم حسين بن روح ، ساليان درازى وكيل پدرم بود و از نزديكان بسيار نزديك او بـه شـمـار مـى رفـت . پدرم ، اسرار خانوادگى خود را بدو مى گفت و ماهيانه سى دينار بـه وى مـى داد. البـتـه از بـزرگـان و وزراى شـيـعـه از قبيل آل فرات نيز، به وى كمك مى شد.
چـون نـزد هـمـگـان مـحـبـوب و مـحـتـرم بـود و در مـيـان نـفـوس شـيـعـه ، شـخـصـيـتـى مـجـلل و مـعـزّز داشـت زيـرا كـه هـمـگـان مى دانستند كه ميان او و پدرم رابطه اى مخصوص بـرقـرار اسـت و پـدرم او را نـزد شـيعه توثيق كرده و فضيلت و تقوايش را بيان داشته بـود. حـسـيـن ، آگـاه بـر اسـرار بـود. از ايـن رو، زمـينه براى جانشينى او به جاى پدرم فـراهـم شـده بـود، تـا زمـانـى كـه پـدرم وصيت كرد و فرمان حضرت صاحب الامر را به سفارت او اعلام داشت . ديگر درباره او اختلافى رخ نداد و كسى در منصب او شك نبرد، مگر كـسـانـى كـه از حـسن سابقه او و روابط خصوصى او با پدرم آگاهى نداشتند، و با اين حال هيچ شيعه اى در منصب او شك نكرد.
روش حسين بن روح
اين مرد بزرگ ، قطع نظر از مقام تقوا و فضيلت و دانش و بينش ، خردمندى برجسته ، به شـمـار مـى رفـت و از عـامـلتـرين مردم عصر خود بود و موافق و مخالف به اين سخن اذعان داشتند و در رفتار خود تقيه را به كار مى برد.
از ايـن رو، نـزد خـليـفـه عـبـاسـى به نام ((مقتدر))، مكانتى بسزا داشت و عموم عامه او را بزرگ مى شمردند.
روزى آن جناب در خانه ((ابن يسار)) حضور داشت و شركت او در اين مجالس از نظر تقيه و پرده پوشى بود، تا دگران به مقام او پى نبرند.
در اين هنگام ، ميان دو تن از حاضران مجلس مناظره اى رخ داد.
يـكـى مـى گـفـت : افـضل مردم ، پس از رسول خدا، ابوبكر بود. پس از او عمرو پس از او عـثـمـان . ديـگـرى مـى گـفـت : عـلى از عـمـر افـضـل بـود. و گـفـتـگـو مـيـان آن دو بـه طول انجاميد.
در اين هنگام ، جناب نوبختى به سخن آمد و چنين گفت :
آنـچـه صـحابه بر آن اجتماع كرده اند، تقديم صديق است و پس از او فاروق و پس از او عثمان ذوالنورين و سپس على وصى است و اصحاب حديث نيز بر اين سخن مى باشند و اين صحيح نزد ماست .
حـاضـرانـى كـه در مـجـلس حـضور داشتند و با اين نظريه مخالف بودند، در تعجب فرو رفـتـنـد. ولى عـامـه كه موافق اين نظريه بودند، جناب نوبختى را بالاى سر خود قرار دادنـد و در حـقـش دعـا كردند و بر كسانى كه جناب نوبختى را رافضى مى خواندند، طعن زدند.
نـكـتـه اى كـه در سـخن اين مرد بزرگ نهفته است و به كار برده شده ، حقيقت را روشن مى سازد و آن وصف حضرت على است به وصى ، در حالى كه هيچ يك از آن سه تن را به اين صفت ، موصوف نكرد.(315)
جناب نوبختى ، دربانى داشت كه معاويه را سب و لعن مى كرد. دربان را بيرون كرد و از خدمتش ‍ دور ساخت .
جنابش همزيستى را برگزيده بود و اين روش او تا پايان عمر بود.
((همروى )) از متكلمان اهل سنت بود. روزى از جناب نوبختى پرسيد:
دختران رسول خدا چند تن بودند؟ آن جناب گفت : چهار.
پرسيد: كدامشان افضل و برتر بود؟
فرمود: فاطمه .
پـرسـيـد: چـرا فـاطـمـه افـضـل شـد بـا آن كـه از هـمـه كـوچـكـتـر بـود و كـمـتـر بـا رسول خدا صلى الله عليه و آله زيست ؟
فـرمـود: بـه دو جـهـت بـود كـه خـدايـش بـه وى عـطا كرده بود كه دگران از آن دو محروم بودند.
1. از رسول خدا صلى الله عليه و آله ارث برد و دگران از آن حضرت ارث نبردند.
2. نسل رسول خدا صلى الله عليه و آله از فاطمه باقى ماند و از دگران نسلى نماند.(316)
نويسنده ، سومين را اضافه مى كند و آن اين است :
فـاطـمـه دخـتـر رسـول خـدا بـود و پـس از بـعـثت به جهان قدم گذارد. و آنها دختران محمد بودند؛ چون ولادتشان پيش از بعثت بود.
((ابوالحسين ايادى )) از جناب شيخ پرسيد؟ چرا ازدواج موقت با دوشيزگان مكروه شده ؟ پاسخ آن جناب چنين بود:
حـيـا از ايـمـان اسـت و كـسـى كه مى خواهد با دوشيزه اى ازدواج كند، بايستى با وى سخن بـگـويـد و از شـرايـط او آگـاه شـود و او بـه شـرايـط ايـن پـى برد و پاسخ دادنش در حـال دوشـيـزگـى ، او را از حـيـا خـارج مـى سـازد و ايـمـانـش را متزلزل مى گرداند.
پرسيد: اگر چنين كرد، آيا آن مرد زانى است ؟
فرمود: نه .(317)
((شلمغانى )) كه از بزرگان عصر بود و انتظار داشت كه پس از جناب ابوجعفر جانشين او گردد. چون بدين مقام مقدس نرسيد، بر جناب نوبختى حسد برد و منكر منصب او گرديد و باطن خود را بروز داد و كارهايى ناشايسته و رفتارهاى ناپسند از او صادر شد. كارش در خـلافـكـارى به جايى رسيد كه لعن او از مقام عالى حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام صادر گرديد و نابكارى او روشن شد.
شيعيان از جناب نوبختى پرسيدند:
با كتابهاى شلمغانى چه كنيم كه خانه هاى ما از آنها پر است ؟!
جناب شيخ چنين پاسخ داد:
مـن دربـاره كـتـاب او چـيـزى مـى گـويـم كـه حـضـرت عـسـكـرى دربـاره كـتـابـهـاى بـنى فضال فرموده و آن اين است : ((آنچه حديث كرده اند بگيريد ولى آنچه از خود ايشان است ، بگذاريد)).(318)
ايـن مـرد بـزرگ ، ايـرانـى و از دودمان نوبخت است و افتخار ايرانيان بوده و خواهد بود. خـانـدان نـوبـخـت از خـانـدانـهـاى اصـيـل و بـزرگـوار ايـرانـى و اهل حق بوده اند.
دانشمندانى از ميان ايشان برخاسته كه چراغ هدايت به شمار مى رفتند.
جناب حسين بن روح يكى از آنهاست كه فخر خاندان خود است .
در مـدت 21 سـال كـه در ايـن مـنـصـب عـالى برقرار بود، جز نيكى و فضيلت از او چيزى مشاهده نشد، بلكه كرامات و خارق عاداتى از جنابش ديده شد كه نشان مى داد، از عاليترين مقام دانش و بينش ‍ برخوردار است .
بـانـويـى در بـغـداد در جـسـتـجـو بـود و مـى پـرسـيـد: وكيل حضرت صاحب الاءمر كيست ؟
گفته شد: جناب حسين بن روح وكيل آن حضرت است .
اين بانو، شرفياب خدمت جناب نوبختى گرديد و گفت :
بگو همراه من چيست ؟
جناب نوبختى فرمود: آنچه آورده اى ببر و در دجله بينداز و بيا، تا من بگويم همراه تو چيست .
بانو رفت و آنچه همراه داشت ، در دجله انداخت و برگشت و به خدمت جناب شيخ رسيد.
جناب شيخ به كنيزكى كه در خدمتش بود، رو كرده گفت :
برو بخچه را بياور. كنيزك اطاعت كرده رفت و بخچه را آورد.
جـنـاب نـوبـخـتـى فـرمـود: اين بود بخچه اى كه همراه داشتى و بردى در دجله انداختى ، حال من بگويم در ميان آن چيست يا خودت مى گويى ؟
بانو گفت : شما بگوييد.
شـيـخ گـفـت : يـك جفت دست بند زر و النگويى بزرگ و گوهرنشان ، و دو النگوى كوچك مرصع به جواهر و دو انگشترى كه نگين يكى فيروزه است و نگين ديگرى عقيق .
سپس بخچه را گشود و آنچه در آن بود و خبر داده بود، نشان داد و گفت :
ايـنـهـا بـود آنچه آورده بودى و مى خواستى به من بدهى تا من برسانم و بردى در دجله انداختى . بانو از شدت تعجب و شادى از خود بيخود شد.(319)
از ايـن داسـتـان دانـسـته مى شود كه نظير ((آصف برخيا)) كه با يك چشم بهم زدن تخت بـزرگ بـلقيس را براى حضرت سليمان حاضر نمود، مرد بزرگى نيز در خدمت سليمان اسلام بوده كه داراى چنين مقام و منزلتى بوده است .
بـانـويـى از مـردم آبـه (320) ، سـيـصـد ديـنـار بـه بـيـت المال بدهكار بود و مى خواست به خدمت جناب نوبختى برسد و تسليم كند.
مردى را همراه برداشت تا ميان او و جناب شيخ مترجم گردد.
وقتى كه به خدمت جناب شيخ رسيد، نياز به مترجم نبود، چون جناب شيخ با زبان خود آن بانو با او سخن گفت . و از نام و حالاتش خبر داد.(321)
جـنـاب ((جـعـفـر بـن احـمـد بـن مـتـيـل )) از بـزرگـان شـيـعـه و از مـحـتـرمـيـن درجـه اول بـوده و از نـزديـكـترين كسان به جناب شيخ ابوجعفر به شمار مى رفت . مقام او نزد شيعه به جايى رسيد كه همگان گمان مى كردند كه پس از وفات جناب ابوجعفر او قائم مـقـام و وصـى ابوجعفر مى باشد. هنگامى كه جناب شيخ ابوجعفر را مرگ فرا رسيد و در بـسـتـر افـتـاده بـود، جـعـفـربـن احـمد در كنار سر او قرار داشت و جناب شيخ ابوالقاسم نـوبـخـتـى در پايين پايش نشسته بود. در اين هنگام ، جناب شيخ ابوجعفر به سخن آمد و گفت :
بـه مـن امـر شـده كـه حـسـيـن بـن روح را وصـى خـود قـرار دهـم . جـعـفـر بـن احـمـد بـن متيل ، تا اين سخن را مى شنود از جاى خود بر مى خيزد و دست جناب نوبختى را مى گيرد و در جاى خود مى نشاند و خودش مى رود و در جاى نوبختى مى نشيند.(322)
((ابن اسود))، كه نماينده جناب شيخ ابوجعفر بود، مى گويد:
از بابت موقوفات ، هر مالى نزد من جمع مى شد. براى جناب شيخ مى بردم .
دو سـال يـا سـه سـال پـيـش از وفـاتـش بـود كـه مال را به خدمتش بردم . به من فرمود: اين را ببر و به ((ابوالقاسم روحى )) بده . من اطاعت كردم و از آن پس مالها را به خدمت آن جناب مى بردم و قبض رسيد مطالبه مى كردم . جـنـاب حـسـين از من نزد جناب شيخ ابوجعفر، براى مطالبه قبض ‍ رسيد، شكوه كرد. جناب ابـوجـعـفـر بـه من فرمود: مالها را به ابوالقاسم روحى بده و قبض رسيد مطالبه مكن . بـدان كـه هـر چـه بـه دسـت او مـى رسد به من خواهد رسيد. از آن پس ، ابن اسود آنچه از اموال نزدش جمع مى شد به جناب حسين تحويل ميداد و قبض رسيد نمى گرفت .
شـايد علت اباى جناب نوبختى از قبض رسيد، اين بود كه سندى براى شناخت مقام او مى شد و در خطر حكومت وقت قرار مى گرفت .
سفير چهارم
چهارمين سفير كبير حضرت صاحب الاءمر و نماينده نامى آن حضرت ، مرد بزرگى است به نام ((ابوالحسن على بن محمد سمرى )).
ايـن مـرد بـزرگ ، پـس از وفـات جـنـاب نوبختى ، حسب الامر حضرت ، جانشين او گرديد. شيخ نوبختى وصيت كرد و وصى خود را ابوالحسن على بن محمد سمرى ، معرفى كرد.
جناب شيخ سمرى ، جميع وظايفى را كه جناب نوبختى انجام مى داد، انجام داد.
ولى سـفـارت كـبـرى بـه مـرگ او خـاتـمه يافت و ديگر كسى از مقام مقدس حضرت صاحب الاءمر، بدين منصب راه نيافت و غيبت كبرى آغاز گرديد.
وفات جناب شيخ سمرى كه در رسيد، جمعى از بزرگان شيعه در كنار بسترش بودند و از جانشين او پرسيدند. او گفت :
به ما امرى نشده كه وصييى و خلفى براى خودم تعيين كنم .(323)
ابومحمد مكتب مى گويد:
در هـمان سالى كه جناب سمرى وفات كرد، من پيش از وفاتش شرفياب حضورش بودم . جناب شيخ سمرى ، توقيعى را به من نشان داد كه از مقام مقدس حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام صادر شده بود:
((بسم الله الرحمن الرحيم . يا على بن محمد سمرى ! خداوند اجر برادرانت را در مرگ تو بيشتر بكند. تو تا شش روز دگر خواهى مرد. آماده باش و به كسى وصيت مكن كه پس از وفـات جـانـشين تو شود. اينك غيبت كبرى رخ داد. ظهورى در كار نيست مگر پس از اذن خداى (تـعـالى ) و آن پـس ‍ از زمـانى دراز و قساوت قلبها و آكنده شدن زمين از ظلم و جور خواهد بود. به همين زودى ، كسى در ميان شيعيان من مى آيد و ادعاى مشاهده مى كند. بدان كسى كه پـيـش از خـروج سـفـيـانى و صيحه آسمانى ، ادعاى مشاهده كرد، دروغگو و افتراگر خواهد بود. ولا حول و لا قوة الا بالله )).
من صورت توقيع را برداشتم و مرخص شدم . روز ششم به خدمتش رسيدم . ديدم در بستر مرگ قرار دارد و در حال جان دادن است .
كسى از او پرسيد: جانشين تو كيست ؟
گفت : خدا خواسته اى دارد كه بايستى انجام شود. اين را بگفت و از دنيا رفت .
و اين آخرين سخنى بود كه از او شنيدم .(324)
جـنـاب سـمـرى در نـيـمـه شـعـبـان سـال 329 قـمـرى وفـات كـرد و آن ، آخـريـن سال غيبت صغرى بود.
تنى چند از بزرگان قوم ، در بغداد، در حضور جناب سمرى جمع بودند. بناگاه فرمود:
خداى رحمت كند ابن بابويه قمى را. بزرگان حاضر، تاريخ آن روز را يادداشت كردند. طـولى نـكـشـيـد كـه از قـم خبر رسيد كه جناب ابن بابويه در همان روز وفات كرده است .(325)
==وكيلان و نمايندگان
چـهـار تـن نـامـبـرده ، كـه شـرح حال آنها به طور كوتاه گذشت ، شخصيتهاى درجه اولى بودند كه سفير كبير تام الاختيار حضرت صاحب الاءمر به شمار مى آمدند و از سوى خود آن حضرت منصوب شده بودند.
در كـنـار ايـن بزرگان ، شخصيتهاى درجه دومى نيز قرار داشتند كه ماءموران و وكيلان و نمايندگان حضرت بودند و از سوى حضرت نيز، توقيع به نام ايشان صادر شده بود.
امامان گذشته نيز داراى اين گونه وكلاء بوده اند. يكى از آنها ابوالحسين محمد بن جعفر اسدى است .
شيخ در كتاب الغيبة و صدوق در اكمال ، از اين مرد بزرگ نام مى برد.
شخصى به وسيله يكى از سفراى كبار به حضور حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام نامه اى مى فرستد و حكم بيت المالى را كه نزد او بوده مى پرسد. پاسخش مى رسد:
((در شـهـر رى بـه مـحـمد بن جعفر عربى بپرداز؛ او در زمره كسانى است كه مورد اعتماد وثوق ماست )).(326)
((ابوجعفر محمد بن على بن نوبخت )) در نامه اى عرض مى كند: من به ديانت ((محمد بن عـبـاس )) اعـتـمـاد دارم . جوابش چنين مى رسد: ((اسدى بهترين كس است ؛ دگرى را بر او مقدم مشمار)).(327)
پـانـصـد درهـم نـزد ((مـحـمـد بـن شـاذان نـيـشـابـورى )) از بـابـت بـيـت المـال جمع شده بود كه بيست درهم كم داشت . ابن شاذان از خودش بيست درهم روى آنها مى گـذارد تـا پانصد درهم كامل شود و آنها را به جناب اسدى مى پردازد و از جبران نقيصه آن چيزى نمى گويد. رسيد حضرت كه برايش ‍ مى رسد، در آن نوشته شده بود:
((پـانـصـد درهـم ، كـه بـيـسـت درهـم آن از آن خـودت بـود، واصل شد)).(328)
((كـاتـب مـروزى )) هزار دينار بدهكار بيت المال بوده است . دويست دينار به جناب حاجز وشـّاء مـى پردازد. رسيد آن كه مى رسد، در آن نوشته شده بود: ((اگر خواستى پس از اين بپردازى ، به ابوالحسين اسدى در شهر رى ، بپرداز)).
يـكـى دو روز كـه از رسـيـدن مـى گـذرد، خـبـر وفـات جـنـاب حـاجـز بـه گـوشـش مـى رسد.(329)
اسـدى بـا پـاكـيـزگـى و نـيـكـنـامـى در مـاه ربـيـع نـخـسـت سال 312 از دنيا رفت .
حاجزبن يزيد
حـاجـز در زمـره بزرگانى است كه از سعادت نمايندگى حضرت صاحب الاءمر برخوردار بود. مردى در نمايندگى او و سفارتش شك مى كند و از پرداختن بيت المالى را كه نزدش بوده به او خوددارى مى كند. هنگامى كه به شهر سامره مى رسد، بدون سابقه ، نامه اى از حضرت صاحب الاءمر بدين مضمون به دستش مى رسد:
((در مـا شـكـى نـيـسـت . چـنـانچه در كسى كه از سوى ما منصوب شده ، شكى نخواهد بود. آنچه به همراه آورده اى . به حاجزبن يزيد بپرداز)).(330)
احمد بن اسحاق
((احـمـد بـن اسـحـاق اشعرى ، ابوعلى قمى )) بزرگ دانشوران قم و پيشواى آنها بوده است .
مردى است كه سعادت همزمانى چهار امام را داشته است :
حضرت جواد، حضرت هادى ، حضرت عسكرى ، حضرت صاحب الاءمر عليه السّلام .
و در زمان غيبت صغرى از دنيا رفته است .
يـكـى از بـزرگان مردم قم ، نامه اى به حضور حضرت صاحب الاءمر مى فرستد و در آن چنين مى نويسد:
احـمد بن اسحاق قصد سفر حج دارد و هزار دينار احتياج دارد اجازه مى دهيد به عنوان قرض از بيت المال بردارد و هنگام بازگشت ، قرضش را ادا كند.(331)
پاسخ حضرت چنين بود:
((ما هزار دينار به او بخشيديم و پس از بازگشت نيز نزد ما چيزى دگر دارد)).
جمله اخير را احمد براى زنده باز گشتن خود، مژده مى داند؛ چون در اثر پيرى و ناتوانى ، اميد رسيدن به كوفه را در خود نمى ديد.
ايـن مـرد بـزرگ پـس از بـازگـشـت از حـج ، در شـهـر حـلوان (سـر پل ذهاب كنونى ) از دنيا مى رود و هم اكنون قبر مقدسش ، در آن شهر مزار است .
پيش از آنكه مرگش فرا رسد، پارچه از سوى حضرت به عنوان هديه برايش مى رسد.
احمد مى گويد: اين خبر مرگ من است و اين كفن من . او را در همان پارچه ، كفن مى كنند.
در تـوقـيـعـاتى كه از مقام مقدس حضرت صاحب الاءمر صادر شده ، او را به وصف ((ثقه )) توصيف فرموده اند.
در يـكـى از آنـهـا كـه نـامـش بـرده شـده ، در كـنـار نـامـش ((سـلمـه الله )) ذكر شده است .(332)
اين عالم بزرگ تاءليفاتى نيز داشته است :
1.علل نماز، كه كتاب بزرگى بوده است ؛
2. مسائل رجال حضرت هادى . گويا پرسشهايى است كه اصحاب آن حضرت از آن حضرت كرده اند.
ابراهيم بن مهزيار
((ابراهيم بن مهزيار)) اهوازى است كه ملقب به ابواسحاق بوده و در اهواز سكونت داشته و نماينده و وكيل حضرت عسكرى در آن شهر بوده است .
از تاءليفات او، كتاب بشارات است .
اين مرد بزرگ به صدق در نقل حديث ، شناخته شده بود.
پسرش چنين مى گويد:
نزد پدرم بيت المالى هنگفت جمع شده بود. پس از وفات حضرت عسكرى عليه السّلام با خـود برداشت كه به بغداد برد و به صاحبش برساند. هنگامى كه در اهواز سوار كشتى گرديد و من به مشايعتش به درون كشتى رفتم ، ناگهان لرزى شديد سراپايش را فرا گرفت .
به من گفت : فرزندم ! مرا برگردان ؛ اين مرگ است كه به سراغ من آمده است .
او را برگردانيديم و پس از سه روز از دنيا رفت .
پـيـش از مـرگ ، مـرا وصـى خـود قـرار داد و بـه مـن گـفـت : تـقـوا پـيـشـه سـاز و ايـن مال را به صاحبش ‍ برسان .
مـن عـزم سـفـر عـراق كـردم و بـيـت المـال را با خود برداشته و همراه بردم . به بغداد كه رسيدم ، خانه اى در كنار شط اجاره كردم و از مالى كه همراه داشتم به كسى چيزى نگفتم .
بـا خـود گفتم بايستى برهانى ببينم تا او را بدهم چنانچه در زمان حضرت عسكرى نيز بـراهـيـنـى از حـضـرتـش مـشـاهـده مـى كـرديـم . اگـر چـنـيـن شـد، مال را به صاحب برهان مى پردازم .
وگرنه خودم آن را بطور دلخواه خرج خواهم كرد.
ديرى نپاييد كه رسولى نزد من آمد و نامه اى براى من آورد كه :
يـا مـحـمـد هـمـراه تـو اين مبلغ مال است . و مقدارش تعيين شده بود و از كم و كيف آن خبر داده بـود. اضـافـه بـر ايـن ، از چيزهايى كه در ميان آن بود نيز، خبر داده شده بود كه من از آنها خبر نداشتم .
من بيت المال را به رسول حضرت دادم .
پس از آن ، نامه اى برايم رسيد بدين مضمون :
((ما تو را قائم مقام پدرت قرار داديم ؛ حمد خداى را به جا آور)).(333)
پس از ابراهيم ، پسرش محمد نيز، نماينده و وكيل حضرت در اهواز بوده است .
=معجزاتى چند از حضرتش در زمان غيبت صغرى
در جستجوى حق
دانـشـورى بـه نـام ((ابوسعيد غانم )) در سرزمين كشمير مى زيست و نزد پادشاه كشمير قـرب و مـنـزلتـى داشـت . او يـكـى از چـهـل تـن بـود كـه هـمـگـان اهل دانش و بينش بودند و تورات و انجيل را خوانده و از زبور داود بهره برده بودند.
پادشاه كشمير براى آنها احترامى بسزا قائل بود و مردم كشمير نيز چنين بودند.
روزى كه ايشان گرد يكديگر نشسته بودند، سخن از حضرت محمد صلى الله عليه و آله به ميان آمد.
چـون نـام آن حـضـرت را در كـتـابـهـاى خودشان ديده و خوانده بودند، خواستند بدانند كه حضرتش ‍ ظهور كرده يا نه . تصميمشان بر اين شد كه غانم را بفرستند تا از ظهور آن حضرت آگاه شود كه آيا محقق شده يا خير.
غـانـم ، خـاك كـشـمـيـر را پـسـت سـر مـى گـذارد و بـه سـوى كابل روانه مى گردد.
توشه راهى و اندوخته اى نيز با خود بر مى دارد. راهزنان وى را در راه دستگير مى كنند و آنچه كه همراه داشته ، از او مى گيرند و مى برند.
ولى غـانـم دسـت از مـقـصـد خـود بـر نـمـى دارد و خـود را بـه كـابـل مـى رسـانـد. سپس از كابل به سوى بلخ روانه مى شود. در آنجا با امير بلخ كه مسلمان بوده روبرو مى شود و داستان خود را براى امير مى گويد.
امـيـر، تنى از چند از فقيهان و دانشوران كشور را مى خواند و از ايشان مى خواهد كه اسلام را بر غانم عرضه دارند.
در ملاقاتى كه ميان غانم و دانشوران بلخ رخ مى دهد، غانم از ايشان مى پرسد:
محمد كيست ، و آيا ظهور كرده است ؟
جـوابـش چنين بود: او پيغمبر ما و فرزند عبدالله است و حضرتش ظهور كرده ، ولى اكنون از دنيا رفته است .
غانم مى پرسد: خليفه اش كيست ؟ مى گويند: ابوبكر.
غانم از نسب ابوبكر مى پرسد. مى گويند: از قريش است .
غانم مى گويد: اين محمدى كه شما مى گوييد، پيغمبر نيست . چون محمدى كه در كتابهاى ما از پيامبريش خبر داده اند، كسى است كه خليفه اش پسر عمويش است . و شوهر دختر اوست و پدر فرزندان او.
آنها به امير بلخ گزارش مى دهند كه اين مرد از شرك بيرون شده ، ولى كافر گرديده ، بفرما تا گردنش را بزنند.
غانم كه خود مسيحى بوده ، از اين سخن نمى هراسد و به آنها مى گويد: من مشرك نيستم و ديـن دارم و از آن دسـت بـر نـمـى دارم مـگـر آن كـه بـراى مـن ثـابـت كـنـيـد كـه ديـن مـن باطل است و دين حق را به من نشان دهيد تا من بپذيرم .
امير بلخ كه مرد پخته اى بوده ، دانشورى را به نام ((حسين بن اسكيب )) طلب مى كند و به او مى گويد: غانم را هدايت كن و دين حق را به وى بياموز.
ابـن اسـكـيـب مـى گويد: فقيهانى كه در پيرامون تو هستند بفرما تا با وى مناظره كنند و حقيقت را برايش اثبات كنند.
امير مى گويد: سخن همان است كه گفتم ؛ شما بايستى اين وظيفه را انجام دهيد.
در تنهايى با او سخن بگو و در سخن ، نرمش به كار بر.
ابن اسكيب ، اطاعت مى كند و غانم را به كنارى مى كشد و با وى به سخن مى پردازد.
غانم از او مى پرسد: محمد كيست ؟
ابن اسكيب مى گويد: محمد، همان كسى است كه آنها به تو گفتند، ولى آنچه من مى گويم ، اين است كه خليفه اى كه خودش تعيين كرده ، پسر عمويش على بن ابى طالب است و همو شوى دختر محمد، به نام فاطمه ، است و پدر فرزندان محمد، حسن و حسين است .
سـرانـجـام ، غانم به دست ابن اسكيب مسلمان مى شود و ايمان مى آورد و به يگانگى خدا و پيامبرى رسول خدا صلى الله عليه و آله شهادت مى دهد.
سپس نزد امير بلخ مى رود و او را از اسلام خود آگاه مى كند.
امير او را به ابن اسكيب مى سپارد كه احكام دين را به وى بياموزد.
او هم چنين مى كند و غانم را بر احكام اسلام آگاه مى كند.
وقـتـى غـانـم از ابـن اسـكـيب مى پرسد: خليفه محمد كه از دنيا برود، خليفه اى ديگر به جايش ‍ مى نشيند. اكنون خليفه على كيست ؟
ابن اسكيب مى گويد: حسن ، و پس از حسن ، حسين و سپس يكايك امامان را براى غانم نام مى بـرد تـا بـه حـضـرت امـام حـسـن عـسـكرى مى رسد. سپس به وى مى گويد: تو بايستى بروى و از خليفه حضرت عسكرى جستجو كنى .
غانم از بلخ بيرون مى شود و راه بغداد را پيش مى گيرد تا بدان شهر مى رسد.
چـنـد روزى در بـغداد مى ماند و نمى داند چگونه به مقصد برسد. ولى مقصد به سراغش مـى آيـد، چـه وقـت ؟ وقـتـى كـه در لب رود بـه وضـو گـرفـتـن مـشـغـول بـوده و بـا خـود مـى گـفته : براى چه از بلخ بيرون شدم و به بغداد رسيدم و سرگردان گشتم ؟ ناگهان مى شنود كه كسى وى را به نام مى خواند و مى گويد:
برخيز و به خدمت مولايت شرفياب شو.
غانم ، تعجب مى كند و با خود مى گويد: اين مرد از كجا مرا شناخت و نام مرا از كجا مى داند و از كه شنيد و چگونه مرا پيدا كرد و اين پيام را به من رسانيد؟
فرصت را غنيمت شمرده ، همراه پيام آور روانه شد. از كوى و گذرى چند گذشتند، تا به خـانـه اى رسـيـدنـد كه داراى باغچه اى بود و سعادت شرفيابى خليفه حضرت عسكرى عـليـه السـّلام نـصـيـبـش ‍ گـرديد و حضرتش را نشسته ديد. چشم آن حضرت كه بر غانم افـتـاد، بـه زبـان هـنـدى بـا وى سـخـن آغـاز كـرد و نـام وى را بـرد. پـس يـكـايـك چهل دانشمند كشميرى را نام برد.
سپس فرمود: ((مى خواهى امسال با اهل قم به حج بروى ؟)) غانم عرض كرد: آرى .
فـرمـود: ((امـسـال حـج مـكـن و بـه خـراسـان بـرگـرد و سـال نـو بـه حـج بـرو و كـيسه اى زر به وى عنايت فرمود و گفت : اين مبلغ را خرج خود قرار بده و در بغداد به خانه فلانى برو و از آنچه كه ديدى با وى سخن مگو)).
غـانـم ، اطـاعـت كـرد و بـه خـراسـان بـرگـشـت و سـال نـو بـه زيـارت حـج مـشـرف گرديد.(334)
استجابت دعا
((مـحـمد بن صالح )) نامه اى حضور آقا مى فرستد و براى استخلاص كسى از زندان ، طلب دعا مى كند و اذن مى خواهد كه كنيزكش را باردار سازد.
در پـاسـخ نـامـه ، چـنـيـن آمـده بود: كنيزك را باردار ساز ولى آنچه خدا بخواهد مى كند و زندانى ، نجات خواهد يافت .
به رسيدن پاسخ ، زندانى يافت و كنيزكش باردار گرديد، ولى سر زا رفت .
آن وقت به مقصود از جمله ((آنچه خدا بخواهد مى كند)) پى برد.(335)
((ابوغالب زرارى )) كه از بزرگان علما بوده ، از كوفه به بغداد مى رود و به خدمت جـنـاب ((شـيـخ ابوجعفر عمرى ))(336) مى رسد و از سوء خلق زنش شكايت مى كند و بـه وسـيـله او از حـضـرت تـقـاضـاى دعـا مـى كند. شيخ ابوجعفر، در نامه اى به خدمت آن حـضـرت ، چـنـيـن مـى نـويـسـد: ابـوغـالب زرارى دچـار مشكلى است كه سراپاى وجودش را فراگرفته و تقاضاى دعا دارد.
در جواب نامه ، چنين آمده بود: ((خداوند ميان زرارى و همسرش را اصلاح كند)).
ابـو غـالب كـه بـه كـوفه بر مى گردد، زنش كه از او غضبناك شده و به خانه كسانش رفته ، بزودى بر مى گردد و لبخندى بر لبان دارد و از شوهر عالى مقامش پوزش مى طـلبـد و از كـرده هايش پشيمانى ابراز مى دارد و خوش سلوك و خوشرفتار مى شود؛ به طـورى كـه گـاه ابـوغـالب بـر او شـدت مـى كـنـد، زن بـا خـوشـرويـى ، تحمل مى كند. گاه ابوغالب دست به كارى مى زند كه زنان تحملش را ندارند، ولى زن خشمگين نمى شود و دست از خوشزيستى بر نمى دارد و بدين روش ادامه مى دهد تا مرگ ، ميان آن دو جدايى انداخت .(337)
مردى نامه اى مى فرستد و تقاضاى دعا براى بار همسرش مى كند كه هنوز چارماهه نشده بود. در جواب نامه چنين آمد: ((بزودى ، پسرى خواهى داشت )).(338)
((قـاسم بن علا)) كه از ماءموران عالى مقام آن حضرت بود، نامه اى خدمتشان مى فرستد و تقاضاى دعا براى داشتن فرزند مى كند.
در جواب نامه ، چنين آمد: ((خداوندا به قاسم پسرى روزى فرما كه چشمش را روشن كند و حملى را كه در راه دارد، وارث او باشد)).
قـاسـم از حـمـل اطـلاعـى نـداشـت . جـاريـه اش را مى خواهد و مى پرسد: باردار هستى ؟ مى گويد: آرى . ولى به وى خبر نداده بود.(339)
((على بن بابويه ))، عالم بزرگ و فقيه عالى مقام عصر به وسيله جناب ((شيخ حسين بن روح نوبختى ))، تقاضاى دعا براى داشتن پسر مى كند.
جناب شيخ (340) تقاضايش را عرضه مى دارد. و پس از گذشت سه روز به وى خبر مـى دهـد: ((خواسته ات انجام شد و پسرى پر بركت برايت خواهد آمد كه خودت و ديگران از او بهره بريد، و پس از آن ، فرزندان ديگرى نيز به دنيا مى آيند)).(341)
((خـضـر بـن مـحـمـد))، بـدهـكـارى خـود را بـه بـيـت المال ارسال مى دارد و براى شفاى بيمارى خودش تقاضاى دعا مى كند و از پوشيدن جامه اى از كـرك مـى پرسد. قاصد خضر كه به خدمت جناب شيخ ابوجعفر مى رسد، پيش از آن كه امانت را رد كند و پيام را برساند، جناب شيخ ، نامه اى از آن حضرت بيرون آورده به او مى دهد. نامه اى كوتاه و مختصر:
((بـسم الله الرحمن الرحيم . دعا براى شفاى بيمارى خودت خواسته بودى ، خدا به تو سلامتى بدهد و آفتها را از تو دور فرمايد و تبهاى پى در پى را از تو بزدايد و سلامت و تندرست گرداند)). خضر، شفا مى يابد و با سلامتى ، زيست مى كند.
آگاهى از مرگ و حيات
((قـاسـم بن علا)) ماءمور عالى قدر حضرت ، داراى چند پسر بود و تقاضاى دعا براى آنها كرد. جوابى نرسيد.
پـسـرانـش ، هـمـگان مردند. سپس پسرى برايش متولد شد كه نامش را حسن گذارد. نامه اى تقديم داشت و براى او تقاضاى دعا كرد.
تقاضايش پذيرفته شد و حسن زنده ماند.(342)
((شـيـخ ابـوجعفر)) داراى نوزادى شد و براى شستشويش در روز هفتم يا هشتم به وسيله نامه اى ، اذن خواست . جواب نامه نيامد. نوزاد روز هشتم بمرد.
سپس نامه اى برايش رسيد كه دو پسر برايت خواهند آمد و جاى او را خواهند گرفت ؛
نخستين را احمد نام بده و دگرى را جعفر.
و چنان شد.(343)
سـالى كـه قـرمطيان ، حجر اسود را آورده و مى خواستند سر جايش بگذارند، عالم بزرگ ((ابـن قـولويه )) به بغداد مى رود و عزم سفر حج دارد و مى خواهد ببيند چه كسى حجر را سـر جـايـش ‍ خـواهـد گذارد. چون مى دانست گذارنده حجر، دست پاك و منزه حجت خداست و دستى دگر نمى تواند دخالت داشته باشد.
در بـغـداد سخت بيمار مى شود به طورى كه مرگ را در برابر خود مى بيند. نامه اى مى نويسد كه مشتمل بر پرسش از عمرش بوده و آيا بيمارى او كشنده اش است يا نه ؟
نـامـه را مـهر مى كند و به كسى كه عازم حج بوده مى دهد و مى گويد: اين را به كسى ده كه حجر اسود را به جايش مى گذارد.

next page

fehrest page

back page