عـمـه ! فـرزنـدم را بـيـاور، حـكـيـمـه ، اطاعت مى كند و نوزاد مقدس را نزد پدرش مى برد.
حـضـرت عـسـكـرى نور ديده را بر روى دو دست مى خواباند؛ به طورى كه چهره پسر در
بـرابـر چـهـره پـدر قرار مى گيرد و پاهاى فرزند، سينه پدر را نوازش مى دهد. پدر،
زبان خود در دهان پسر مى نهد تا نخستين غذاى او، غذاى امامت باشد. پس از آن ، دست مبارك
را بر ديدگان نوزاد و گوشها و مفاصلش مى كشد. آن گاه مى فرمايد:
((پسرم سخن بگو)) نوزاد مقدس زبان مى گشايد و چنين مى گويد:
((اءشـهـد اءن لا اله الا الله و اءشـهـد اءن مـحـمـدا
رسول الله )).
سپس بر اميرالمؤ منين و يكايك امامان ، به نام ، درود مى فرستد. نام پدر را كه بر زبان
مى آورد، خاموش مى شود.
سـپس حضرت مى فرمايد: ((عمه ! پسرم را ببر و به مادرش بسپار تا ديدگانش روشن
گردد)). عمه اطاعت مى كند.
حـضـرت عـسـكـرى عـليه السّلام در سومين روز ولادت ، مولود مقدس را به خواص اصحاب
نشان مى دهد و مى فرمايد:
((اين است امام بعد از من و خليفه بر شما و اوست قائمى كه گردنها در انتظارش دراز مى
شود و كشيده مى گردد و زمين را از عدل و داد پر خواهد ساخت ؛ وقتى كه از ظلم و جور پر
شده باشد)).
هـفـتـمين روز زايش نوزاد، عمه بزرگوار، مولود مقدس را به نزد پدر مى برد. بار دگر
پـدر بـه پـسر مى فرمايد: پسرم سخن بگو: نوزاد شهادتين را تكرار مى كند. سپس اين
آيه را تلاوت مى كند:
(و نـريـد اءن نـمـن عـلى الذيـن اسـتـضعفوا فى الارض و نجعلهم اءئمة و نجعلهم الوارثين
).(275)
حضرت عسكرى عليه السّلام عثمان بن سعيد را احضار مى كند و مى فرمايد:
((ده هـزار رطـل نـان و ده هـزار رطـل گـوشت ، ميان بنى هاشم پخش كن و گوسفندى را نيز
عقيقه كن )).(276)
عـثـمـان بـن سـعـيد، اطاعت كرد. و از بزرگان علماست و شخصيتى منحصر به فرد بوده و
سـعـادت شـرفـيـابـى حضور سه تن از امامان را داشته و نخستين نايب حضرت ولى عصر
(روحى فداه ) در زمان غيبت صغرى بوده است . پس از مرگ او، سه تن ديگر به اين منصب
مـقـدس و ايـن مـقام عالى رسيدند كه دومين ، پسر عثمان ، محمد است كه در صفحات بعدى از
ايشان سخن مى رود.
غلام حضرت هادى چنين مى گويد:
هـنـگـامـى كـه مـهدى ولادت يافت ، اهل خانه به يكديگر بشارت دادند و هنگامى كه به راه
افـتـاد، بـه مـن از سـوى حـضـرت عـسكرى امر شد كه براى مولاى كوچكم در هر روز همراه
گوشت ، استخوان قلمى كه مغز دارد بخرم .(277)
اخـبـار غـيـب و مـعجزاتى چند در ولادت اين نوزاد عظيم الشاءن از پسر و پدر ديده شده كه
به پاره اى از آنها اشاره مى شود:
آثـار بـاردارى تـا لحـظات زاييدن در مهد عليا ديده نشد و قابله هاى جاسوس خليفه پى
نبردند كسى از بانوان حرم مقدس داراى اين شرف است .
خود بانو نرگس نيز، اثرى از حمل ، احساس نكرده بود.
اخبار به حكيمه كه به يقين در امشب (نيمه شعبان ) صبح سعادت مى دمد، اخبار غيب بود.
اطـلاع حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـّلام از شـكـى كـه در
دل عمه در نيمه شب راه يافت ، خبر غيبى بود.
مهد عليا از خون نفاس پاك و پاكيزه بود.
امـر پـدر بـه سـخـن گـويـى نـوزاد و اصـغـاى نوزاد و جارى كردن شهادتين بر زبان و
فـرسـتـادن درود بـر پـدران بـزرگـوارش و شـنـاخـت آنها را يكان يكان و خاموش شدن ،
هنگامى كه به خودش نوبت رسيد، چندين معجزه از پدر و پسر بود.
در روز هفتم اين معجزه تكرار شد، به اضافه تلاوت آيه اى از قرآن كه با وجود مقدسش
ربط داشت . حفظ قرآن و انتخاب آيه مناسب ، معجزه اى بزرگ از نوزاد بود.
اخـبـار حضرت عسكرى ، در روز سوم ولادت به خواص اصحاب كه اوست امام قائم ، معجزه
بود؛ چون هيچكس از زنده ماندن نوزاد در آينده خبر ندارد.
بانوى بانوان ، جناب حكيمه چنين حكايت مى كند:
هنگامى كه مهدى ولادت يافت ، پدر بدو فرمود: ((فرزندم ! به قدرت خدا سخن بگو))
نوزاد آغاز سخن كرده و گفت :
اءعـوذ بـالله مـن الشـيـطـان الرجـيـم . بسم الله الرحمن الرحيم سپس اين آيه را تا
پايان تلاوت فرمود: و نريد اءن نمن على الذين استصعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و
نجعلهم الوارثين (278)
سـپـس بـر رسـول خدا صلى الله عليه و آله درود فرستاد و بر اميرالمؤ منين و بر امامان
صلى الله عليه و آله ـ يكايك را نام برد ـ تا به نام پدرش پايان داد.(279)
سخن گفتن اولياى خدا، هنگام نوزادى ، از زمان حضرت مسيح شروع شد.
قرآن چنين مى گويد: ((مسيح ، هنگامى كه از مادر زاده شد و در گهواره نهاده شد، گفت : من
بنده خدا هستم و خدا به من كتاب داده و مرا پيغمبر قرار داده ...))(280)
ايـن نماينده قدرت نامتناهى حضرت حق است كه نوزادى را گويا سازد. پدر بزرگوارش
ايـن را مـى دانست . لذا گفت : به قدرت خدا سخن بگو و او گفت . قرآن مى گويد: ما مسيح
را مـؤ يـد بـه روح القدس ساختيم . آن وقت در گهواره به سخن آمد. خود را معرفى كرد و
منصب مقدس را كه به وى ارزانى شده بود، اعلام داشت .
قرآن درباره يحياى پيغمبر نيز چنين مى گويد: و آتيناه الحكم صبيا(281)
آن كـه قدرت بر خلق مسيح و يحيى و مهدى عليه السّلام دارد، قدرت آن را دارد كه آنها را
در كودكى و نوزادى سنخگو و عارف و عالم و دانشور قرار دهد، و شايستگى آن را به آنها
بدهد.
در داستان مذكور چندين معجزه موجود است :
1. دانش پدر كه نوزادش مى تواند سخن بگويد و از او مى خواهد كه سخن بگويد؛
2. سخن گفتن نوزاد؛
3. سخنش طلب شير نبود، بيان بزرگترين حقيقت بود؛
4. آغـاز سـخـنـش بـه نـام خـدا بـود؛ نـشـان دهـنـده خـداشـنـاسـى و مـعـرفـت
كامل نوزاد؛
5. تلاوت آيه قرآن نشان دهنده حفظ قرآن هنگام ولادت ؛
6. انتخاب آيه اى كه با منصب مقدسش مناسب است ؛
7. مـعـرفـت بـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله و يـكـايك امامان ، نشانه علم نامتناهى
خدادادى است ؛
8. مژده بر اقامه حكومت عدل جهانى ؛
9. از خود نام نبردن در ضمن نامهاى امامان . ولى آيه اى كه تلاوت كرد، بدان وسيله خود
را معرفى كرد.
وقـتـى نـصـر خـادم بـه گـهـواره نـوزاد مـقـدس مى نگرد، نوزاد بدو مى گويد: ((مرا مى
شناسى ؟)).
نصر مى گويد، آرى . تو مولاى من و پسر مولاى من هستى .
نوزاد مى گويد: ((منظور من اين نبود)).
نصر مى گويد: خودت بگو، منظورت چه بوده ؟
نـوزاد مـى گـويـد: ((مـن خـاتـم اوصـيـا هـسـتـم بـه وسـيـله مـن خـدا بـلاهـا را از
اهل من و شيعيان من دفع مى كند))(282)
((ابـوجـعفر رزخى )) مى گويد: در شهر سامرا به جوانى در مسجد زبيد برخورد كردم
كه مى گفت : من هاشمى هستم ، و سپس مرا به ميهمانى به خانه اش برد.
در آن جا كنيزكى را آواز داد و گفت : داستان ميل سرمه دان را بر گو.
كنيزك چنين گفت :
نـوزادى در خـانـه مـا قدم گذارد كه دردمند و بيمار زاييده شده بود. بانويم به من گفت :
برو به خانه حضرت عسكرى و به بانوى بانوان حكيمه بگو:
چيزى به ما بده كه از آن براى نوزادمان شفا گيريم .
من اطاعت كردم و پيام بانو را خدمت جناب حكيمه عرضه داشتم .
بـانـوى بـانـوان ، مـيل سرمه دانى را كه با آن در چشم نوزادى كه ديروز براى حضرت
عسكرى آمده بود سرمه كشيده بودند، به من داد.
مـن آن را گـرفـتـم و بـه بـانـويـم دادم . بـانـو بـا آن
ميل در چشم نوزاد بيمار سرمه كشيد و نوزاد شفا يافت .
آن ميل نزد ما باقى ماند و از آن براى بيماران شفا مى گرفتيم ، تا گم شد.(283)
در زير سايه پدر
((احـمـدبن اسحاق )) شرفياب حضور حضرت عسكرى مى شود و پرسشهايى مى كند. از
جـمله مى گويد: اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله امام بعد از تو كيست ، و خليفه
و جـانـشـيـن تـو چـه كسى است ؟ حضرت عسكرى عليه السّلام زود از جا بر مى خيزد و به
درون خـانـه مـى شود و پسر بجه سه ساله اى را بر دوش مى آورد كه چهره اش مانند ماه
شب چهارده مى درخشد و مى فرمايد:
((احـمـد! اگـر نـزد خـدا و نزد حجتهاى خدا گرامى و محترم نبودى ، اين فرزند را به تو
نـشـان نـمـى دام . او هـمـنـام رسـول خـداسـت و كـيـنـه اش كـنـيـه
رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله . او زمـيـن را از
عدل و داد پر خواهد كرد؛ چنانچه از ظلم و جور پر شده است )).
احـمـد عـرض مـى كـنـد: آيـا دلالتـى در كـار اسـت كـه قـلب مـن بـدان اطـمـيـنـان
حاصل كند.
كودك به زبان عربى فصيح زبان مى گشايد و مى فرمايد:
((من بقية الله در زمين هستم ؛ انتقام گير از دشمنان خدا)).
پس از اين دلالت ، در پى دلالتى ديگر مرو.
احمد شاد مى گردد و از خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام مرخص مى شود.(284)
((يـعقوب بن منقوش )) حضور حضرت عسكرى شرفياب مى باشد و مى پرسد: امام بعد
از شما كيست ؟
حـضـرتش مى فرمايد: ((اين پرده را بردار))، يعقوب پرده را بر مى دارد و كودكى مى
بـيـنـد كـه داراى چهره اى سپيد و پيشانى روشن و چشمانى درخشنده ، گونه راستش داراى
خالى است و بر سر كاكلى دارد. كودك آمد و بر زانوى حضرت عسكرى نشست .
حضرتش فرمود:
((اين است امام شما پس از من )). سپس كودك را فرمود:
((برو به درون تا وقتى كه خدا بخواهد)).(285)
روزى ، چـهـل تـن از مـسـلمـانـان شـرفـيـاب حـضـور حـضـرت عسكرى عليه السّلام بودند.
حضرتش فرزند خود را به آنها نشان داد و فرمود:
((اين است امام شما پس از من ، و خليفه و جانشين من براى شما. او را اطاعت كنيد و پس از من
مـيـان شـمـا شـكـافى پيدا نشود. مبادا در دين خود هلاك گرديد. پس از امروز، او را نخواهيد
ديد)).
ديرى نپاييد كه حضرتش پس از چند روز از دنيا رفت .(286)
وقـتـى كـه حـضـرت عـسـكـرى را اجـل فـرا رسـيـد و در بستر مرگ آرميد، فرزندش مهدى ،
حضرتش را وضو داد و مسح سر و مسح پايش را كشيد. آن گاه حضرت عسكرى ، فرزند را
مخاطب ساخته چنين گفت :
((فـرزنـد! بـه تـو بشارت مى دهم ، تو صاحب الزمان هستى ، تو مهدى هستى ، تو حجت
خدا بر روى زمين هستى ، تو پسر من و وصى من هستى )). سپس فرمود:
تـو زاده رسـول خـدايـى ، تـو خـاتـم اوصـيـاء و ائمـه طـاهـريـن هـسـتـى ،
رسـول خـدا، زادن تـو را بـشـارت داده و نـام تـو و كـيـنـه تـو را ياد كرده است . پدرم از
پدرانش به من چنين فرمود. سپس حضرت عسكرى در همان ساعت وفات يافت .(287)
ابـراهيم نيشابورى به خدمت حضرت عسكرى مى رسد و پسرى را نزد آن حضرت مى بيند
و مى پرسد: اين كيست ؟ حضرت مى فرمايد: ((پسر من است و خليفه و جانشين من پس از من
اسـت . داراى غـيـبـتى است دراز: سپس ظاهر مى شود پس از آن كه زمين از ظلم و جور پر شده
باشد و آن را از عدل و داد پر سازد)).(288)
حـضـرت عـسكرى در سال 259 مادرش را فرمود كه به حج مشرف شود و به مادر خبر داد
كـه در سـال 260 چـه خواهد شد. و فرزند بزرگوارش را خواست و اسم اعظم را به وى
تـعـليـم داد و مـواريـث انـبـيـا و سـلاح را به وى تسليم كرد و او با والده پدرش در همان
سال به مكه براى حج مشرف شدند.
كودك و معجزات
((كـامـل مـدنـى )) شـرفـيـاب حـضـور حـضـرت عـسـكـرى مـى شـود و در
دل مى گويد:
بـايـسـتـى از حـضـرتـش بـپـرسـم : چـه مـعـرفـتـى و چـه گـفـتـارى مـوجـب
دخول بهشت مى گردد.
در كـنـار درى مـى نـشيند كه پرده اى بر آن آويخته بوده . در اين هنگام ، بادى وزيدن مى
گيرد و پرده را بالا مى زند.
چشم كامل به كودكى چهار ساله مى افتد كه چهره اش مانند ماه مى درخشد.
كودك ، كامل را به نام مى خواند. لرزه سراپايش را فرا مى گيرد و مى گويد: لبيك يا
سيدى .
سپس كودك مى فرمايد:
((نزد ولى خدا و حجت حق و باب الله آمدى كه بپرسى :
آيا به جز كسى كه معرفتش مانند معرفت تو و گفتارش مانند گفتار تو باشد، به بهشت
مى رود؟)).
كامل مى گويد: آرى يا سيدى ، بهشتيان كيانند؟
فـرمـود: ((مردمى كه در اثر دوستى على به حق او سوگند مى خورند؛ هر چند فضيلت و
برترى على را نمى دانند)). سپس خاموش شد.
آن گاه فرمود: ((آمدى بپرسى كسانى كه قائل به تفويض هستند، درست مى گويند؟
نه ، دروغ مى گويند، دلهاى ما وعاء خواسته خداست ؛ آنچه او بخواهد، ما مى خواهيم .
خدا خودش مى گويد: و ما تشاؤ ن الا اءن يشاء الله (289)
سپس پرده مى افتد و كامل نمى تواند پرده را بالا بزند.(290)
((احـمد بن اسحاق )) به حضور حضرت عسكرى شرفياب مى شود و خورجين هدايايى را
كه حامل آن بوده در برابر حضرتش بر زمين مى گذارد.
حضرت به كودكى كه در آن جا بوده مى فرمايد:
فرزندم ! مهر اين خورجين را بشكن و هداياى شيعيان و دوستانت را بنگر.
كودك مى گويد:
((آيـا رواسـت كـه دسـت پـاكـى بـه سـوى هـدايـاى نـجـسـى كـه
حلال و حرام در آن آميخته است ، دراز شود؟!)).
حضرت عسكرى عليه السّلام به ابن اسحاق رو كرده فرمود:
((آنچه در خورجين است خودت بيرون آور)).
ابن اسحاق اطاعت مى كند و نخستين كيسه زر را بيرون مى آورد.
كـودك بـزرگـوار مـى گـويـد: ايـن كيسه از آن فلان ، پسر فلان است و در كدام محله قم
سـكـونـت دارد و مـحـتـواى 62 ديـنـار اسـت و نـقـش ديـنـارهـا را نـيـز مـى گـويـد و
حلال آنها و حرامشان را روشن مى سازد و سبب حرمت آنها را نيز مى گويد.
ابـن اسحاق ، سر كيسه را باز مى كند و آن را مى گشايد و مى بيند كه آنچه كودك عظيم
الشاءن فرموده ، مطابق واقع و سراسر درست بوده است .
سپس كودك از چيزهاى دگرى كه در خورجين بوده ، خبر مى دهد. ابن اسحاق آنها را بيرون
مـى آورد و مـى بـيـنـد هـر چـه دربـاره آنـهـا گفته يكايك صحيح است و مطابق واقع ، سپس
مـسـائلى را كـه يـادداشـت كـرده ، از حـضـرت عـسـكـرى مـى پـرسـد. كـودك پـيش از عرض
مسائل ، يكايك آنها را جواب مى دهد.(291)
والى شرّ، تصميم به قتل ((ابراهيم نيشابورى )) مى گيرد. والى ((عمر و بن عوف ))
نام داشت .
ابـراهـيـم مـضـطـرب و پـريـشـان خاطر مى شود و خائف و ترسان ، تصميم به فرار مى
گيرد.
نـخـسـت بـراى تـوديـع به خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب مى شود، در كنار
حضرتش ، پسرى را مى بيند كه چهره نورانى اش مانند ماه شب چهارده مى درخشد.
نـورانيت كودك چنان در ابراهيم اثر مى گذارد كه غم خود را فراموش مى كند. ليكن كودك
نورانى ، پس از آن كه او را به اسم نام مى برد، به وى چنين خطاب مى كند:
((فرار نكن ، خدا شر او را از تو دور خواهد كرد)).
بـر تـحـيـّر ابـراهـيـم افـزوده مـى گـردد؛ آن جـمـال و
جلال ! اين كمال و اين سخن !
از حـضـرت عـسـكـرى مـى پـرسـد: يـا سـيـدى يـابـن
رسول الله عليه السّلام ! اين پسر، كيست كه از ضمير من آگاه است ؟!
حضرت مى فرمايد: ((اين ، پسر من است و خليفه من پس از من )).
ابراهيم كه از خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام مرخص مى شود، به عمويش بر مى خورد.
عمو بدو مى گويد: خليفه معتمد عباسى برادرش را فرستاده و به او دستور داده است كه
عمروبن عوف را به قتل برساند.(292)
حـضرت عسكرى عليه السّلام در سن 28 سالگى بدرود حيات فرمود. مردم براى تشييع
شركت كردند؛ جنازه حاضر شد و آماده براى نماز گرديد.
جـعـفـر، بـرادر آن حـضرت ، جلو آمد تا نماز بخواند و مردم در پشت سرش صف بستند كه
نـاگـاه كـودكـى از خـانـه بـيـرون آمـد و بـر جعفر خطاب كرده ، فرمود: ((عمو! من از تو
سزاوارترم كه بر پدرم نماز بخوانم )).
عـظـمـت كودك و سخنش ، طورى بود كه جعفر نتوانست مقاومت كند و كسى كه از او پشتيبانى
كـرد، بـزودى كـنـار رفـت . كـودك عظيم الشاءن بر پدر نماز خواند و مردم ، همگان ، اين
سعادت نصيبشان گرديد كه براى نخستين بار و آخرين بار بدو اقتدا كنند و پشت سرش
نماز بخوانند.
در اين نماز، نكته اى چند جلب توجه مى كند.
1. دانـسـتن پيروان حق كه حضرت عسكرى عليه السّلام را فرزندى است و اوست امام ؛ چون
نماز بر امام را بايستى امام بخواند؛
2. شجاعت و دليرى كودك چهار ساله كه ماءموران انتظامى در مقام دستگيرى و كشتن اويند و
در مـيـان تـشـييع كنندگان شركت دارند و خانه و كاشانه حضرت عسكرى عليه السّلام را
بـراى يـافـتـن او بـازرسـى و جـستجو كردند و از باردارى زنان نيز دست بر نداشتند و
تفحص كردند؛
3. محفوظ ماندن كودك از خطر ماءموران انتظامى كه براى دستگيرى او آمده بودند.
عـظـمـت حـضـرتـش چـنـان بـود كـه احدى از آنان نتوانست دم بزند و حركتى كند؛ با آن كه
حضرتش بتنهايى بدون محافظ، در پيش جنازه ايستاد و نماز خواند؛
4. دانـسـتـن كـودكـى چـهـار ساله كه او براى نماز حضرت عسكرى عليه السّلام بر جعفر
بـرادر آن حـضـرت اولويـت دارد آن هـم دو اولويت : 1. نماز امام بر امام . 2. نماز پسر بر
پدر؛
5. دانـسـتـن احـكـام نـماز بر ميت براى كودكى كه نزد كسى تعليم نيافته و در عمرش در
نـمـاز مـيـتـى شركت نكرده است ؛ آن هم نمازى كه تشييع كنندگان همگان بپذيرند و عموى
رقيب و دشمن نتواند بر آن خرده بگيرد.
6. از نظرها پنهان شدن كودك پس از انتهاى نماز و ناتوانى ماءموران انتظامى از تعقيب و
دستگيرى او؛ با آن كه به طور دقيق حضرتش را تحت نظر داشتند.
ابوالاديان مى گويد:
حضرت عسكرى كه از دنيا رفت ، كودكى از خانه بيرون شد و بر آن حضرت نماز خواند.
سپس به خاك سپردندش .
گرد هم نشسته بوديم و از مصيبت سخن مى گفتيم . چند تن از مردم شهر قم رسيدند و بيت
المـالى هـمـراه داشـتـنـد و از وفـات حـضـرت عسكرى عليه السّلام آگاه شدند؛ پرسيدند:
خليفه و جانشين آن حضرت كيست تا تسليت گوييم ؟
كسى ، جعفر، برادر آن حضرت را نشان داد.
مسافران قم نزد جعفر شدند و تسليت گفتند و امامتش را تهنيت دادند.
سـپـس گـفتند: همراه ما نامه هايى است و بيت المالى ؛ بفرماييد نامه ها از كيست و مقدار بيت
المال چقدر است ؟ جعفر از جا برخاست و گفت : از ما علم غيب مى خواهند!
مسافران قم متحير و سرگردان شدند و در انديشه فرو رفتند. در اين هنگام ، خادمى آمد و
بـه آنـهـا چـنـيـن خبر داد: نامه ها از فلان و بهمان است و هميانى همراه داريد كه در آن هزار
ديـنـار زر هـسـت و ده ديـنـارش بـه روغـن بـادام كـاج آلوده شـده . آنان گفتند: آن كه تو را
فرستاده ، امام است و سپس شرفياب شدند.(293)
سفراى كبار
سفراى كبار
حـضـرت صاحب الامر از هنگام ولادت در پس پرده غيبت قرار داشتند تا خاندان هاى شريف از
گـزنـد حـكـومـت وقـت در امـان باشند و از شر تفتيش و جستجوى ماءموران نجات يابند و يا
كـمـتـر شـود چون بر حكومت ثابت شده بود كه حضرتش نابود كننده ظلم و جور و بر پا
كننده عدل و داد خواهد بود و حكومت وقت خود را در خطر نابودى به دست اين وديعه بزرگ
الهى مى ديد.
درسـت نـظـير جريان حضرت موسى عليه السّلام و فرعون ، در تاريخ اسلام رخ داد، كه
فـرعـونـيـان صـدهـا كودك شيرخوار را كشتند، شايد موسى باشد. ولى موفق نشدند به
مـوسـى دسـت يـايـنـد؛ چـون خـواسـت خـدا تـغـيـيـرپـذيـر نـخـواهـد بـود. از ايـن نـظـيـر،
حـمـل حـضـرت ولى عـصـر نـيـز در مـيـان بـانـوان و كـنـيـزكـان خـانـدان
اهـل بـيت مجهول بود تا مادر و فرزند شناخته نشوند و پليس مخفى وقت و زنان جاسوسه
بدين راز پى نبرند.
و شايد يكى از علل تعدد كنيزكان حضرت عسكرى عليه السّلام نيز همين بوده است .
حضرت ولى عصر در چند سال
كـوتـاهى كه در زير سايه پدر بود، از بيگانگان مخفى بود و تنها دوستان نزديك بر
وجـود عـزيـزش آگـاهـى داشتند، تا ثابت شود كه حجت خدا هميشه باقى است و جاويدان و
پـايـنده است . پس از وفات حضرت عسكرى كه امامت به حضرتش تفويض گرديد و مورد
احتياج و نياز پيروان حق گرديد، غيبت صغرى آغاز شد و كسانى بزرگ مرد، رابط ميان آن
حضرت و پيروان راه خدا بودند.
آنـهـا چـهـار تـن بـودند كه هر يك پس از دگرى به مقام مقدس سفارت كبرى رسيدند و از
طرف آن حضرت بدان مقام منصوب شدند.
آنـان چـهـار تـن بـودنـد و در زمـانـهاى مختلف زندگى مى كردند؛ ولى همگان يك سخن مى
گفتند و يك راه مى رفتند و چهار مساوى با يك بود.
سفارت ايشان از سوى بزرگترين حجت الهى بر خلق بود و حضرتش يكى بود و غير از
او كسى نبود؛ خدا نيز يكى است و دو نيست .
ايـن چـهـار تـن ، بـه لقـب ((نـايـب خـاص )) و يـا
((وكـيـل مطلق )) حضرت صاحب الامر ملقب بودند و وسايطى شناخته شده ميان حضرتش و
مردم بودند.
كسى كه آرزوى شرفيابى داشت ، به وسيله اين بزرگ مردان اذن شرفيابى مى گرفت
و دور از چشم دگران بدين سعادت نايل مى شد.
اگـر كـسـى مسائلى داشت و پرسشهايى برايش پيش آمده بود و نامه اى مى خواست عرض
كـنـد و يـا بـدهـكـارى خـود را بـه بيت المال تقديم كند، به وسيله اين نيك مردان مقصودش
انجام مى شد.
حـيـات ايـن مردان شريف ، كليد سعادت و خوشبختى براى خلق بود كه مى توانستند از آن
بهره گيرند و به سرچشمه سعادت برسند.
ايـنـان دادرس خـلق بـودنـد؛ فريادرس مستمندان بودند؛ سرچشمه دانش و بينش بودند كه
جويندگان علم و فضيلت به وسيله آنان سيراب مى شدند.
گـشـايشى بودند بر گرفتاران در روزگارى تلختر از زهر و تنگتر از سوراخ سوزن
در اثر حكومت مطلقه ظلم و جور؛ آن هم به نام اسلام .
پناهى بودند براى بى پناهان و چاره اى براى بيچارگان .
از نـظـر اجـتـمـاعـى نيز منزلتى بسزا داشتند و در ميان دوست و دشمن مكرم و معزز بودند.
همگان به ديده عظمت و بزرگى و شرافت و فضيلت بدانها مى نگريستند.
از نـظـر دانـش و فـضـل ، نـخـسـتين مقام را داشتند و دانشورانى عالى قدر بودند و اساتيد
بزرگى در دانش و بينش به شمار مى آمدند. طالبان علم و دانش از آنها بهره مى بردند.
توقيعاتى كه از آن مقام مقدس صادر مى شد، به وسيله اين بزرگ مردان بود.
حـكومت وقت ، با قدرت مطلقه اى كه داشت و در استبداد و خودكامگى فرو رفته بود، نظر
خـوشـى به آنان نداشت و در انديشه گرفتن بهانه اى براى دستگيرى و زندانى كردن
آنها بلكه اعدام آنها بود، ولى عقل و كفايت و شايستگى و كياست اين مغزهاى بزرگ طورى
بـود كـه نتوانست از آنها خرده اى بگيرد و برگه اى به دست بياورد تا خواسته خود را
انـجـام دهـد. زيرا كه تمام فعاليتهاى آنها كه در ارتباط با امام بود، در زير پرده انجام
مى شد و بيگانگان از آنها اطلاعى نداشتند.
در كـتـابـهـاى رجال و غيبت ، استادى براى اين پاكيزگان و شيخى براى ايشان به نظر
نـرسيد. از اين رو دانسته مى شود كه آنها دانش و فضيلت را در مكتب وحى آموخته بودند و
بـلاواسـطـه از مـقـام مـقدس امامت كسب فيض كرده و بدين مقام عالى از دانش و بينش و علم و
تقوا رسيده اند.
نخستين سفير
نـخـسـتـين فرد ايشان جناب ابوعمرو عثمان بن سعيد عمرى است كه از تاريخ ولادت و روز
وفاتش اطلاعى در دست نيست .
ايـن مـرد بـزرگ ، سـتـاره درخـشـان عـلم و فـضـيـلت و
عقل و كياست و بزرگوارى بود؛
مـاهـى بـود كـه از سـه خـورشيد هدايت كسب نور كرده و به عاليترين مرتبه دانش و بينش
رسيده بود.
در يـازده سـالگـى بـه شـرف خـدمـتـگـزارى حـضـرت هـادى عـليـه السـّلام
نايل شده بود و همچون خانه زادى در خدمت آن حضرت قرار داشت .
پـس از رحـلت آن حـضـرت ، در خـدمـت حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب بود و از اين
سـعـادت بـرخـوردار. و پـس از آن حـضرت ، نزديكترين كس به وجود مقدس حضرت صاحب
الامر بود و به افتخار نيابت خاص و سفارت ويژه آن حضرت منصوب گرديد.
ايـن مـرد بزرگ به لقب ((سمان =روغن فروش )) نيز ملقب بود؛ چون روغن فروشى را
پـيشه ساخته بود تا حكومت وقت به قريب و منزلت و منصب او از سوى مقام مقدس امامت پى
نبرد.
بدهكاران بيت المال ، بدهى خود را به خدمتش تقديم مى داشتند و او آن را در انبان روغن مى
نهاد و به حضور مقام مقدس امامت ارسال مى داشت .
سـتـايـشـهايى كه از سوى مقام مقدس امامت درباره اش رسيده ، مى رساند كه يك فرد عادى
مـى تـوانـد بـه عاليترين مرتبه انسانيت و به بالاترين درجه از دانش و بينش برسد و
نظير اين ستايشها، درباره غير او و پسرش ديده نشده است .
حضرت هادى عليه السّلام درباره اش فرموده :
((عـمـرى ، ثقه و محل اعتماد من است . راستگو و ديندار است . امين من و درستكار و راستگفتار
اسـت ؛ آنـچـه بـگـويـد از مـن گـفـتـه و آنـچـه بـه شـمـا ابـلاغ مـى كـنـد، از مـن ابـلاغ مى
كند)).(294)
اين كلام را حضرت هادى در وقتى درباره اين مرد بزرگ صادر فرموده كه عمرش از بيست
و اندى سال تجاوز نكرده و افتخار جوانان است .
دانـشـمـنـدى عـالى مقام به نام ((احمد بن اسحاق )) به حضور حضرت هادى عليه السّلام
شرفياب مى شود و عرض مى كند:
مـولاى مـن ! از حـضـور حـضـرتـت دورم و كمتر مى توانم به خدمت برسم ؛ پس از كه طلب
دانـش كـنـم و سـخـن چـه كـسـى را بـپـذيـرم و قـول كـه را
قبول كنم و امر كه را اطاعت كنم ؟ حضرتش فرمود:
((عـمرى ، ثقه است و امين ؛ آنچه مى گويد از من مى گويد و آنچه به شما مى رساند از
من مى رساند)).(295)
نـظـيـر ايـن كـلمـات و تـوثـيـقات از حضرت عسكرى عليه السّلام نيز درباره جناب عمرى
صادر شده است .
حضرتش در توقيعى كه براى ((اسحاق بن اسماعيل )) صادر كرده ، چنين فرموده است :
((از اين شهر خارج مشو تا عمرى را ببينى كه خدا از او راضى است و من از او راضى هستم
. او را ببين و سلام كن و او را بشناس ، و او هم تو را بشناسد.
او پاكيزه است و امين ، درستكار و عفيف و پاكدامن است . به ما نزديك است .
راه او، راه خـداسـت . آنـچه از بيت المال از گوشه و كنار مى رسد و براى او فرستاده مى
شود، به دست او مى رسد و او به ما مى رساند و و الحمدلله كثيرا)).(296)
در وقت ديگر، حضرت عسكرى درباره اش فرموده است :
((عمرى ثقه است و محل اطمينان من در حيات من و در ممات من )).(297)
از ايـن كـلام مـعـجـز نـظـام ، استفاده مى شود كه جناب عمرى در سخن خطا نداشته ، حقگو و
حـقـيـقت گو بوده و اين سخن مانند كارت سفيدى است كه از آن حضرت براى او صادر شده
است .
از كـلمه ((در ممات من )) نيز استفاده مى شود كه حضرتش مى دانسته كه جناب عمرى پس
از وفـات آن حضرت نيز حيات دارد و به زندگى ادامه مى دهد و در اثر وفات آن حضرت
، منصبش تغيير نمى كند.
((احمد بن اسحاق )) دانشور عالى قدر قم ، پس از وفات حضرت هادى عليه السّلام به
خـدمـت حـضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب مى شود و خواسته خود را عرضه مى دارد و
آنچه كه به پدر بزرگوار عرض كرده بود، به پسر بزرگوار و قائم مقام پدر نيز
عرض مى كند و تقاضاى خود را تكرار مى كند.
حضرت عسكرى بدو مى فرمايد:
((عـمـرى ، ثـقـه پـدرم و امين پدرم بوده و ثقه من و امين من است . در حيات من ، آنچه براى
شما مى گويد، از من مى گويد و در ممات من آنچه بگويد از من مى گويد و آنچه به شما
ابلاغ مى كند از من ابلاغ مى كند)).(298)
مـقـام مـقـدس جناب عمرى به جايى رسيد كه حضرت هادى و حضرت عسكرى عليه السّلام ،
اين دو امام عظيم الشاءن ، او را واجب الاطاعة و فرمانفرماى جميع شيعه قرار دادند و پيروان
حق را ماءمور به اطاعتش گرداند، چنانچه درباره اش فرمودند:
((سخن او را گوش كنيد، اطاعتش كنيد؛ چون ثقه است و امين )).
حضرتش در جاى ديگر اعلام فرمود:
((هـمـگان بدانيد، عثمان بن سعيد عمرى ، وكيل و نماينده و سفير من است و پسرش محمد بن
عثمان ، وكيل و نماينده و سفير فرزند من مهدى عليه السّلام است )).
وقـتـى ديـگـر گـروهـى از ارادتـمـنـدان حـضـرت عسكرى عليه السّلام در حضور حضرتش
شـرفـيـاب بودند و شماره ايشان به چهل تن مى رسيد. اينان مى خواستند از حجت خدا بر
خلق ، پس از آن حضرت بپرسند؛ چون فرزندى براى حضرتش سراغ نداشتند.
جناب عمرى كه حضور داشت ، خواست مقصود آنها را بيان دارد؛ از جا برخاست و عرض كرد:
اى پـسـر رسول خدا صلى الله عليه و آله ! مى خواستم از شما چيزى بپرسم كه شما در
اين پرسش از من آگاهتر هستيد.
حضرت فرمود: ((بنشين )) و پرسش او گفته نشد.
آن گـاه ، حـضـرتـش فـرمود: ((كسى بيرون نرود و همگان حضور داشته باشند)). سپس
فرمود: ((آمده ايد از من بپرسيد كه حجت خدا بر خلق ، پس از من كيست ؟)).
همگان گفتند: آرى .
در اين هنگام ، بزرگوار پسرى از در درآمد كه چهره درخشنده اش گويا پاره اى از ماه بود
و از هر كس به حضرت عسكرى عليه السّلام شبيه تر و مانندتر بود.
پس آن گاه حضرت عسكرى عليه السّلام فرمود:
((ايـن اسـت امام شما و حجت خدا بر خلق ، پس از من ؛ اوست خليفه من براى شما، پس از من .
او را اطاعت كنيد و يك كلام باشيد و پراكنده نگرديد؛ مبادا هلاكت در دين يابيد. ولى از اين
پس شما او را نخواهيد ديد تا وقتى كه عمرى دراز يابد.
شـمـا از عـمـرى آنـچـه مـى شـنـويـد بـپـذيـريـد، سـخـنـش را
قبول كنيد؛ او نماينده امام شماست و اختيار در كف اوست )).(299)
تنى چند از ارادتمندان حضرت عسكرى عليه السّلام شرفياب حضور حضرتش بودند.
در اين هنگام ، خادم شرفياب شد و عرض كرد:
گروهى ژوليده مو و گردآلوده از سفر رسيده ، بر در خانه هستند.
حضرت فرمود:
((اينان از شيعيان يمنى ما هستند. برو عثمان سعيد عمرى را خبر كن و بياور)).
خادم ، اطاعت كرد و جناب عمرى شرفياب شد.
حضرتش بدو فرمود:
((تـو نـمـايـنـده مـن هـسـتـى ، ثـقـه نـزد مـن هـسـتـى ، امـيـن در
مـال خـدا هـسـتـى ؛ بـرو نـزد ايـن يـمـنـى هـا و آنـچـه از بـيـت
المال آورده اند بگير)).
جناب عمرى اطاعت كرد و مرخص شد.
حـاضـران ، خـدمت آن حضرت عرض كردند: ما عمرى را از بهترين شيعيان شما مى دانستيم .
از ايـن فـرمـايـشـى كـه دربـاره اش فـرمـوديـد: كـه
وكيل شما و ثقه نزد شماست ، مقام و منزلت او نزد ما افزوده گشت .
حـضـرت فـرمـود: ((گـواه بـاشـيـد كـه عـمـرى وكـيـل مـن اسـت و پـسـرش مـحـمـد،
وكيل پسر من ، مهدى شماست )).(300)
جـنـاب عـمـرى مـى رود و بـيـت المـال را از يـمـنـيـان مـى سـتاند؛ به هر جايى كه بايستى
بـرسـاند، مى رساند و به هر كسى بايد بدهد مى دهد و يمنيان شرفياب مى شوند و از
فيض سعادت حضرت عسكرى عليه السّلام برخوردار مى گردند.
جـنـاب عـمرى پس از حضرت عسكرى زنده مانده و نيابت خاصه حضرت ((بقية الله )) را
دارا بوده است .
سـخـن حـضـرت عـسكرى عليه السّلام كه فرمود: ((از اين پس او را نخواهيد ديد))، شايد
اشاره به غيبت آن حضرت و اين سخن ((تا وقتى كه عمرى دراز يابد))، اشاره به ظهور
آن حضرت باشد.
و هر دو از اخبار غيبى آمده است كه از آن مقام مقدس صادر شده است .
((محمد، پسر ابراهيم مهزيار اهوازى )) چنين مى گويد:
هـنگامى كه مرگ پدرم فرا رسيد، بيت المالى را كه نزد او بود به من داد و نشانه اى داد
كـه جـز خـدا كـسـى از آگـاه نـبـود و بـه مـن گـفـت : ايـن
مال را بگير و به كسى كه اين نشانه را گفت بده .
مـن از اهـواز بـه بـغـداد رفـتـم و در كـاروانـسـرايـى
مـنـزل گـزيـدم . مـردى در غـرفـه مـرا كـوفـت بـرايـش گـشـودم .
داخل شد و نشست و گفت : من ((عثمان بن سعيد عمرى )) هستم .
بيت المالى كه نزد توست و آورده اى ، بده ، و آن نشانه را كه هيچ كس نمى دانست ، داد و
مقدار مال را هم گفت . من به او دادم و امانت را به امين آن رسانيدم .(301)
((نـاصـر الدوله حـمدانى )) به نام حسين به حكمرانى شهر قم تعيين مى شود و سپاهى
از سوى خليفه در اختيارش قرار مى گيرد تا شورش قميان را سركوب كند و آنها را به
اطـاعـت در آورد. چـون قـمـيـان از ايرانيان اصيل بودند، با ماءموران خليفه سر سازگارى
نداشتند و پيوسته با خليفه وقت در حال جنگ و ستيز بودند.
حسين ، سپاه را بر مى دارد و به سوى شهر قم راهى مى شود. در راه ، قصد شكار مى كند
و در تعقيب شكار از سپاهيانش دور مى شود تا به رودى مى رسد كه هر چه به سير ادامه
مى دهد، رود پهنتر مى شود.
در ايـن هنگام با شهسوارى روبرو مى شود كه بر اسب سياهرنگى سوار بود كه خالهاى
سپيد داشت و عمامه اى از خز سبز بر سر نهاده بود و سر و گردنش را پوشانيده بود و
تنها ديدگان درخشنده اش پيدا بود و موزه هاى قرمز رنگى به پا كرده بود.
شهسوار بزرگ اسلام ، ناصرالدوله را به نام حسين خطاب مى كند و مى فرمايد:
((چرا از ناحيه انتقاد مى كنى و چرا خمس مالت را به اصحاب من نمى دهى ؟)).
ناصر الدوله كه مردى رشيد و قوى بود، از شنيدن اين خطاب بر خود مى لرزد عرض مى
كند: يا سيدى ! آنچه فرمايى اطاعت مى كنم .
سپس حضرتش مى فرمايد: ((به جايى كه مى روى ، دچار مشكلى نخواهى شد. براحتى و
آسـايـش داخـل قـم خـواهـى شـد و بـهره اى بسيار خواهى برد و بايستى خمس مالت را به
مستحقش بپردازى )).
حسين ، عرض مى كند: به چشم ، اطاعت مى كنم و مى شنود كه حضرتش مى فرمايد:
((بـرو كـه كـامـيابى و موفقيت در انتظار توست )). ديگر حضرتش را نمى بيند و آنچه
مى جويد نمى يابد تا نزد سپاهيانش بر مى گردد و اين ديدار را فراموش مى كند.
نـاصـر الدوله ، بـا سـپـاه بـه سـوى شـهـر قم حركت مى كند و آماده جنگ است . هنگامى كه
نـزديـك شـهـر مـى رسد و قميان از آمدنش آگاه مى شوند، به استقبالش مى آيند و دوستى
اظـهـار مـى دارنـد. ناصرالدوله ، تعجب كرده به كاوش مى پردازد. قميان مى گويند: با
دگران ستيزه مى كرديم ؛ چون بر خلاف ما بودند، ولى ميان ما و تو خلافى نيست .
به شهر داخل شو و به كار پرداز.
نـاصـرالدوله ، داخـل قـم مـى شـود و حكومت را در دست مى گيرد و به امارت مى پردازد. و
بيش از آنچه در انتظارش بوده ، سود بسيارى مى برد.
هـنـگـامـى كه معزول مى شود و به بغداد باز مى گردد و كسان به ديدنش مى آيند، جناب
عـمـرى نـيـز از او ديـدن مـى كـنـد. پـس از دخـول در مـجـلس ، بالا دست همه مى نشيند و خود
نـاصـرالدوله را زيـر دستش قرار مى دهد كه از اين كارش ، ميزبان ناراحت شده و خشمگين
مى گردد.
جـنـاب عـمرى ، نشست خود را در اين ديدن ، طول مى دهد، به طورى كه همگان مى روند و او
تنها مى ماند و ناصر الدوله از اين كار نيز ناراحت مى شود.
در اين هنگام كه ناصرالدوله تنها بود، جناب عمرى به وى مى گويد:
ميان من و تو رازى است نهانى كه آشكارش مى سازم .
حسين مى گويد: از آن پرده بردار.
جناب عمرى مى گويد: صاحب اسب سياه خالدار مى فرمايد:
((مـا بـه آنـچـه وعـده داده بـوديـم ، عـمـل كـرديـم ، تـو هـم بـه وعـده خـود
عمل كن )).
نـاصـرالدوله ، خاطره چندين ساله گذشته به يادش مى آيد و بر خود مى لرزد و عرض
مى كند: اطاعت مى كنم .
از جـاى بـر مـى خـيـزد و جـنـاب عـمـرى را بـه غـرفـه
امـوال مـى بـرد و صـنـدوق هـاى زر و سيم را در اختيار جناب عمرى مى گذارد و مى گويد:
آنچه حق بيت المال است ، بردار.
جـنـاب عـمرى ، يكايك صندوقهاى زر و سيم را تخميس مى كند و خمس آنها را بر مى دارد و
اندوخته اى را كه حسين فراموشش كرده بود، به يادش مى آورد و حسين آن را نيز در اختيار
جناب عمرى مى گذارد. آن جناب ، خمس آن را نيز بر مى دارد و مى رود.
((احـمـد ديـنـورى )) عـازم سـفـر حـج مـى شـود و مـقـدارى از بـيـت
المـال را كـه نـيـكـوكـاران بـه وى به امانت داده بودند، همراه بر مى دارد تا به صاحبش
برساند.
هنگامى كه احمد به شهر سامره مى رسد، بدون سابقه قبلى ، كسى نامه اى به او مى دهد
كه مشتمل بر رسيد بيت المال و تفصيل آن بوده است ، بدين قرار:
مجموع آن كه در كيسه هاى متعدد قرار دارد، شانزده هزار دينار است و از فرستنده هر كيسه
و مقدار موجود در آن ، خبر داده شده بود.
و نيز جامه هايى را كه آورده بود، ناميده شده بود. سپس امر شده بود:
((به هر كس كه جناب شيخ عمرى فرمود، آنها را بپرداز)).
اضـافـه بـر ايـن ، در نـامـه ، از چـيزهايى خبر داده شده بود كه جز خدا كسى از آنها خبر
نـداشـت . احـمـد، اطـاعـت را پـيـشـه مـى سـازد و امـر حـضـرتـش را
امتثال مى كند.(302)
حضرت عسكرى به جماعتى از شيعيان فرمود: ((شهادت بدهيد كه عثمان بن سعيد عمرى ،
وكيل من است و پسرش محمد، وكيل فرزندم مهدى است )).(303)
((از عـثـمـان بـن سـعيد بپذيريد، هر چه به شما گفت و امرش را اطاعت كنيد. او خليفه امام
شماست )).(304)
دومين سفير
دومـيـن سـفير كبير حضرت صاحب الامر، جناب ((ابوجعفر محمد بن عثمان بن سعيد عمرى ))
اسـت كـه از هـر جـهـت قـائم مـقـام پـدر گـرديـد، بلكه در زمان پدر نيز از اين منصب مقدس
برخوردار بود.
وى دانـشـمـنـد بـزرگـى اسـت كـه از دو دريـاى علم و دانش حضرت عسكرى عليه السّلام و
حـضـرت صـاحـب الامـر، بـلاواسـطه كسب فيض كرده و بهره ور گرديد و از حضرت هادى
عليه السّلام نيز به وسيله پدر بزرگوارش ، كسب دانش و بينش نموده است .
جـنـاب ابـوجـعفر، در علم و تقوا و فضيلت به مقام رسيد كه در زمان حيات پدرش به مقام
مـقـدس مـرجـعـيـت از سـوى حـضـرت عـسـكـرى مـنـصـوب شـد و پـنـجـاه
سـال راهـنـمـاى اهـل حـق بـود. وفـاتـش در مـاه جـمـادى دوم
سال 305 هجرى قمرى در بغداد رخ داد.
توقيع تسليت
هـنـگـامـى كـه جـنـاب عـمـرى وفـات يـافـت ، تـوقـيـعـى
مشتمل بر تسليت از طرف حضرت صاحب الامر براى پسرش جناب ابوجعفر صادر گرديد
كه بخشى از آن چنين بود:
((انا لله و انا اليه راجعون . ما در برابر خواست حضرتش تسليم بوده و هستيم و رضا
به قضايش داشته و داريم .
|