next page

fehrest page

back page

او چـهـارمـيـن فـرزنـد از فـرزندان من است . خدا آن قدر كه بخواهد او را در غيبت نگاه خواهد داشـت . سـپـس آشـكـارش خـواهـد سـاخـت تـا زمـيـن را از عدل و داد پر كند؛ چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد)).(242)
6. ((خـضـر از آب حـيـات نـوشـيـد و نـخواهد مرد تا نفخ صور بدمد. خضر، مونس وحشت و تنهايى قائم ما در زمان غيبتش است ، و غربت او را بر طرف مى سازد)).(243)
7. ((وقـتى شيعه چهارمين فرزند از فرزندان مرا گم كردند، آنها را مى بينم كه پناهى مى جويند و نمى يابند)).
عرض شد: چرا اى پسر رسول خدا؟!
فرمود: ((چون امامشان از ايشان غايب است )).
عرض شد: چرا غايب است ؟
فـرمـود: ((چـون وقـتـى كـه بـا شـمـشـيـر قـيـام كـنـد، بـر گـردنـش بـيـعـت حـاكـمـى نباشد)).(244)
8. ((به خدا سوگند، قائم ما كه قيام كند، خداوند همه شيعيان ما را از همه شهرها گردش جمع خواهد كرد))(245)
9. ((هـنگامى كه مهدى قيام كند، خداوند به فرشتگان امر خواهد كرد كه به مؤ منان سلام دهند)).(246)
10. ((امـام پـس از مـن ، پـسرم محمد است و امام پس از او، پسرش على است و امام پس از او، پسرش حسن است و امام پس از حسن ، پسرش حجت قائم منتظر است )).(247)
از حضرت جواد عليه السلام
1. ((قـائم كـسى است كه خداوند به وسيله او زمين را از كافران و منكران پاك سازد و از عـدل و داد پـر كـنـد. زادنـش از ديـدگـاه كـسـان نـهان خواهد بود و شخصش از برابر چشم بينندگان غايب است )).(248)
2. ((قائم از وعده هاى قطعى الهى است ، و ميعاد خداوند تخلف پذير نيست )).
از حضرت هادى عليه السلام
1. ((خـليفه و جانشين من حسن است . شما با خليفه او چگونه خواهيد بود؛ چون شخص او را نمى بينيد؟)).(249)
2. ((صاحب الاءمر كسى است كه عده اى گويند هنوز زاده نشده است )).(250)
3. ((خـليـفه بعد از من ، حسن فرزند من است و خليفه بعد از او، پسرش است كه شما او را نمى بينيد)).(251)
4. ((وقـتـى كـه مـادر حـضرت مهدى به عنوان برده خريده شد و به حضور حضرت هادى مشرف شد، حضرتش بدو فرمود:
به تو مژده بدهم ، به تو: پسرى خواهى آورد كه مشرق و مغرب جهان را مالك خواهد شد: زمين را از عدل و داد پر سازد، چنانچه از ظلم و جور پر شده است )).(252)
5. در حـضور آن حضرت از وفات پدر بزرگوارش ، حضرت جواد، سخن رفت . حضرتش فـرمـود: ((من ، خليفه او هستم و جانشين او، مادامى كه زنده باشم . ولى شيعه چه مى كنند وقتى كه امامشان را بعد از من نمى بينند)).(253)
از حضرت عسكرى عليه السلام
1. ((دشـمنان گمان كردند كه مرا هر چه زودتر بكشند تا نسلى براى من نباشد. دروغ ، گمان كردند حمد خداى را كه من داراى فرزندى هستم )).(254)
2. هنگامى كه جاريه مقدس باردار شد، حضرت عسكرى بدو فرمود:
((بار تو پسر است و نامش محمد است ؛ او قائم بعد از من است )).(255)
3. ((حـمـد خـدا را كـه مـرا از دنـيـا نبرد تا خليفه و جانشين خودم را به چشم خود ديدم . او شـبـيـه ترين فرد در خلق و خلق به رسول خداست . خداوند او را در غيبتش از شر دشمنان مـحـفـوظ مـى دارد تـا زمـيـن را از عـدل و داد پـر سـازد، چـنـانـچـه از ظـلم و جـور پـر باشد))(256)
4. ((مـى بـينم كه پس از من در جانشين و خليفه من ميان شما اختلاف رخ داده است . كسى كه بـه هـمـه امـامـان بـعـد از رسول خدا عليه السّلام اقرار كند و منكر فرزند من بشود، مانند كـسـى اسـت كـه بـه پـيـامـبـرى هـمه انبيا اقرار كند و نبوت خاتم انبيا را منكر شود، منكر رسول خدا صلى الله عليه و آله مانند منكر همه انبياست ))(257)
5. از حـضـرتش دو سال پيش از وفات ، توقيعى صادر شد و از خليفه و جانشين خود خبر داد. و هـمـچـنين سه روز پيش از وفات ، نظير آن توقيع از طرف حضرتش صادر شد و آن بود: ((خدا لعنت كند كسى را كه حقوق اولياى خدا را انكار كند)).(258)
6. ((پـسـر مـن قـائم پـس از مـن اسـت و او كـسـى اسـت كـه داراى سـنـتـهـاى پـيامبران مانند طول عمر و غيبت است )).(259)
7.((حـمـد خـدا را كه مرا از دنيا نبرد تا وقتى كه به من جانشين و خليفه ام را نشان داد. او شبيه ترين مردم از نظر خلق و خلق به رسول خداست .
خـدا او را در غـيـبـش حـفـظ كـنـد، تـا وقـتـى كـه ظـاهـر شـود و زمـيـن را از عدل و داد پر كند؛ چنانچه از ظلم و جور پر شده باشد)).(260)
8. هـنگامى كه حضرت مهدى زاده شد، حضرت عسكرى عليه السّلام نامه اى براى احمد بن اسـحـاق مـى فـرسـتد و بشارت ولادت فرزندش را به وى مى دهد و احمد را فرموده بود: ((ايـن خـبـر را پنهان دارد تا از نظر مردم مكتوم باشد)). چنانچه مرقوم داشته بود: ((ما ايـن خـبـر را بـراى كـسـى ظـاهر نمى سازيم مگر براى نزديكترين خويشان و نزديكترين دوسـتـان . ايـن خـبـر را بـه تـو داديـم تـا خـرسـنـد شـوى ؛ چـنـانـچـه مـا خـرسـنـد شديم )).(261)
9. وقـتـى كـه قائم ما قيام كند، به خراب كردن مناره ها و مقصوره هاى مساجد فرمان خواهد داد)).(262)
10. حضرتش فرزندش را به عمر اهوازى نشان داد و فرمود:
((اين است امام شما پس از من )).(263)
11. ((وقـتـى كه خدا مرا ببرد و بميراند و شيعيان مرا ديدى اختلاف كردند، ثقات ايشان را از فـرزنـدم اخـبـار كن و اين سرى باشد نهانى نزد و ايشان ، همانا ولى خدا را از خلق خـدا غـيـبـت خـواهـد كـرد و كـسـى او را نـخـواهـد ديـد، تـا وقـتـى كـه جـبـرئيـل مـركـبـش را حـاضـر كـرده و نـزدش بـيـاورد و آنـچـه خـدا بـخـواهـد شـدنى خواهد بود)).(264)
12.((امـام و حـجـت پـس از مـن ، پـسـرم اسـت ؛ هـمـنـام رسول خدا و هم كينه آن حضرت . او خاتم حجتهاى الهى است و واپسين خلفاى اوست . مادرش ، دختر قيصر، پادشاه روم است )).(265)
13. ((ولى خـدا و حـجـت حـق بـر بـنـدگـان و خـليـفـه مـن پـس از مـن در شـعـبـان سال 255 در سپيده دم ، مختون زاييده شد)).(266)
14. حـضـرتـش بـر بـسـاطى نشسته بود و آثار و يادگارهاى انبيا و اوصيا را نشان داد. سـپـس فـرمـود: ((ايـن هـم رد پـاى پـسرم است كه بر اين بساط پا گذارده و نشسته است )).(267)
15. از حـضـرتـش سـؤ ال شـد: اين حديثى كه از پدرانتان روايت شده : ((زمين از حجت خدا خـالى نـخـواهـد بـود و كـسى كه بميرد و امام زمانش را نشناسد، مرگ او مرگ جاهليت خواهد بود)) صحيح است ؟
فرمود: ((اين حديث حق است ؛ چنانچه روشنايى اين روز حق و ثابت است )).
پرسيدند: يا بن رسول الله ! حجت و امام پس از شما كيست ؟
فـرمـود: ((پـسـرم مـحـمـد؛ اوست امام و حجت حق پس از من . كسى كه بميرد و او را نشناسد، مرگش ‍ مرگ جاهليت است )).(268)
16. در شب نيمه شعبان فرمود:
((در ايـن شـب ، خـداونـد حـجـت خـود را ظـاهـر خـواهـد سـاخـت ؛ او حـجـت روى زمـيـن خـواهـد بود)).(269)
17. ابوالاءديان از خدمتگزاران حضرت عسكرى بوده است . روزى شرفياب حضور بوده ، حضرت نامه هايى به او مى دهد و او را به مدائن مى فرستد و مى فرمايد:
((سـفـر تـو بـه مدائن پانزده روز طول مى كشد. روزى كه به اين شهر برگشتى ، مى شـنـوى كـه صـداى ضـجـه از خـانـه مـن بـلنـد اسـت و جـنـازه مـرا روى مغتسل مى بينى كه دارند غسل مى دهند)).
ابوالاءديان عرض مى كند: اگر چنين شد، چه بايستى بكنم ؟
حـضـرت مـى فـرمـايد: ((كسى كه جواب نامه ها را از تو خواست ، او قائم بعد از من است )).
ابوالاءديان نشانه و علامتى بيشتر طلب مى كند.
حضرت مى فرمايد: ((كسى كه از داخل كيسه و هميانى كه همراه آورده اى به تو خبر داد، او قائم بعد از من است )).
ابـوالاءديـان اطـاعـت مى كند و نامه ها را بر مى دارد و از سامرا خارج شده رهسپار مدائن مى گـردد. هـنـگـامـى كـه بـدان شـهـر مـى رسد، نامه ها را به كسانى كه بايد برساند مى رساند و پاسخها را دريافت مى كند و راهى سامرا مى شود.
روز پانزدهم به سامرا مى رسد و به سوى خانه حضرت عسكرى عليه السّلام روانه مى گردد. بدان جا كه مى رسد، صداى ضجه اى كه از خانه آن حضرت بلند است مى شنود. بـه درون خـانـه مـى رود، جـنـازه حـضـرتـش را روى مـغـتـسـل مـى بـيـنـد كـه دارنـد غـسـل مـى دهـنـد. پـس از آن كـه غسل پايان يافت ، حضرتش را كفن مى كنند و براى خواندن نماز آماده مى سازند.
در ايـن هـنـگـام جـعـفـر بـرادر آن حـضـرت را مـى بـيند كه به سوى جنازه مى رود كه نماز بخواند و در برابر جنازه مى ايستد. همان كه مى خواهد نخستين تكبير را بگويد، مى بيند كـودكـى نـورانـى گـنـدم گـونه ، داراى موهاى فرفرى و دندانهاى باز، جلو آمد و عبادى جعفر را كشيد و فرمود:
((عمو! كنار برو، من براى نماز بر پدرم از تو شايسته تر هستم )).
جـعـفـر با چهره اى تيره كنار مى رود و كودك نورانى جلو مى آيد و در برابر جنازه مقدس مى ايستد و بر جنازه نماز مى خواند.
آن گـاه جنازه را بر مى دارند و در كنار قبر هادى عليه السّلام پدر حضرت عسكرى عليه السّلام ، به خاك مى سپارند.
سپس كودك مقدس ابوالاءديان را طلب مى كند و مى فرمايد:
((اى بصرى ! جوابهاى نامه ها را كه آورده اى بده )).
ابوالاءديان اطاعت مى كند و جوابها را تقديم مى كند.
سپس حضرت هميانى را كه ابوالاءديان از مدائن همراه آورده بود طلب مى كند و از آنچه در ميان هميان بوده خبر مى دهد.
ابوالاءديان امتثال امر مى كند و هميان را تقديم مى كند.(270)
18. حـضـرت عـسـكرى ، در بستر مرگ افتاده است و نور چشمش مهدى در خدمت پدر به سر مى برد. پدر را وضو مى دهد، و مسح سر و مسح پايش را مى كشد. پدر بزرگوار در اين حالت نور چشم عزيزش را مخاطب قرار داده چنين مى گويد:
((فـرزنـد! به تو بشارت مى دهم صاحب الزمان تو هستى ، مهدى تو هستى ، حجت خدا در روى زمـيـن تـو هـسـتـى . تـو پـسـر مـنـى ، وصـى مـنـى ، تـو زاده رسـول خـدا هـسـتـى . تـو خـاتـم اوصـيـا و ائمـه طـاهـريـن هـسـتـى . رسـول زادن تـو را بـشارت داده و نام تو و كنيه تو را ياد كرده است . پدرم همين سخن را بـه مـن فـرمـود و از پـدرانـت روايـت كـرد)). پـس حـضـرتـش در هـمـان سـاعت وفات يافت .(271)
پدر و مادر
پدران و نياكان
حـضـرت مـهـدى عـليـه السـّلام خـليـفه دوازدهم پيغمبر اسلام و آخرين وصى از اوصياى آن حضرت است .
او يـازدهـمـيـن نـفـر از دودمـان حضرت على است و نهمين فرزند از فرزندان حضرت حسين و هـشـتـمـيـن فـرد از فـرزنـدان حـضـرت سجاد و هفتمين فرزند حضرت باقر و ششمين پسر حـضـرت صادق و پنجمين فرزند حضرت كاظم و چهارمين نفر از فرزندان حضرت رضا و سـومـيـن فـرزنـد حضرت جواد و دومين پسر حضرت هادى و يگانه فرزند حضرت عسكرى عليه السّلام است .
به شهادت تاريخ ، خاندانى از اين خاندان پاكتر و پاكيزه تر در حيات بشر ديده نشده و نطيرش هم شنيده نشده است .
نـيـاكـان و پدران آنها پيش از حضرت على نيز چنين بوده اند. شناخته شدگان آنها مردمى بودند كه به تقوا و فضيلت و بزرگوارى موصوف بودند.
و الحـق كـه اصـلاب طـاهـره بوده اند؛ چنانچه مادران اين بزرگواران ، همگان ارحام مطهره بودند، و اين سخنى است مستند و پابرجا.
اگـر چـنين نبود، معاندان و دشمنان آنها ـ كه در هر عصرى شماره آنها كم نبود ـ كوشيدند، جستجو كردند، كاوش كردند كه نقطه سياهى در آنها بيابند ولى نيافتند و هر چه بيشتر جستند كمتر يافتند. چه خوب گفته شاعر:
پاكى و تو از نژاد پاكان
 
كس را نبود چنين نياكان

پدرى پاكتر از پاك
حـضـرت ابـومـحـمـد الحـسـن العـسـكـرى عـليـه السـّلام روز دهـم ربـيـع الاءول سـال 232 هـجـرى قـمـرى از بـانـويـى طـاهـره و مـطـهـره بـه نـام ((سـليـل )) در مـديـنـه ولادت يـافت و در سال 260 در سامره به شهادت رسيد و مادر را داغديده ساخت .
گويند حضرتش به مادر فرموده بود كه سال 260 را نكبتى است . مادر، اين سخن را به خـاطـر سـپـرده بود و در ماه صفر آن سال پريشان خاطر بود. پى در پى از فرزند دور افـتـاده اش سـراغ مـى گـرفـت و جوياى حال او مى شد. از خانه بيرون مى رفت و در پى كسب خبر از حيات فرزند عالى مقامش ‍ بود، تا خبر وفاتش رسيد و اميدش نااميد شد.
مـدت عـمـر حـضـرت عـسـكـرى عـليـه السـّلام 28 سـال ، دو روز كـم بود و مدت امامتش شش سال بود.
حضرت عسكرى عليه السّلام را خليفه وقت به سامره آورده بود تا تحت نظر مستقيم دولت بـاشـد؛ گـاه حـضـرتـش را بـه زنـدان مى انداخت و گاه آزاد مى كرد. مى بايست ، روزهاى دوشنبه و پنج شنبه در قصر خليفه وقت حضور يابد. منظور حكومت وقت از اين احضار، چه بود؟
آيـا مـى خـواسـت عـظـمت خود را روشن سازد، يا منظور اهانت به آن حضرت بود؟! يا منظور ديگرى داشت ، براى ما روشن نيست .
در اين عمر كوتاه ، حسن اخلاق و معجزات و كرامات بسيار از آن حضرت ديده شده بود؛ به طورى كه عظمتش در نظر دشمنان بر قرار بود و دوستان بر خود مى باليدند.(272)
اينك نمونه اى ياد مى شود و بدان بسنده مى گردد.
خادم خليفه شر فياب شده و عرض كرد:
امـيـرالمـؤ مـنـين سلام مى رساند و مى گويد: منشى مخصوص ما ((انوش )) داراى دو پسر اسـت كـه هـر دو بـيـمـار و بـسـترى هستند و حالشان خطرناك است . اين منشى مسيحى است و تـقاضا دارد كه حضرتت به خانه اش برويد و براى فرزندانش دعا كنيد تا شفا يابند و بـاقـى بـمـانـنـد. دوسـت مـى دارم كـه ايـن زحـمـت را قبول كنيد، چون خود انوش اين تقاضا را دارد و شما را يادگار نبوت و رسالت مى داند.
حـضرت فرمود: ((حمد خدا را كه مسيحيان را به حق ما شناخته تر از مسلمانان قرار داد)). سپس ‍ سوار شد و به سوى خانه ((انوش )) روانه گرديد.
((انـوش )) بـه سـر و پـاى بـرهـنـه ، كـه نـشـانـه حد اعلاى احترام بود، از آن حضرت استقبال كرد، در حالى كه كشيشان و راهبان ، همراه وى بودند و گرداگردش قرار داشتند. ((انوش )) كه انجيلى بر گردن آويخته بود، چنين عرض كرد:
اى مـولا و سـرور مـا! مـن بـه شـمـا مـتـوسـل شـده ام ؛ چـون بـه انـجـيـل از من داناتر هستى ، و از اين كه زحمتى به حضرتت دادم مرا ببخش . به حق مسيح ، عـيـسـى بـن مـريـم و بـه حق انجيلى كه از جانب خدا آورده ، من اين تقاضا را از اميرالمؤ منين كردم . چون در انجيل ديدم كه مثل شما مثل مسيح ، عيسى بن مريم است .
حـضـرت فـرمـود: ((حمد خدا را)). سپس به درون خانه رفت و پسرها را در حالى كه بر تختى بسترى بودند، ديد.
مردمانى ايستاده ناظر بودند، تا ببينند حضرت چه مى كند.
پس از آن كه حضرت نگاهى به دو بيمار كرد، روى به ((انوش كرده فرمود:
((اين پسر براى تو مى ماند و آن دگرى سه روز ديگر از تو گرفته خواهد شد و اين پـسـرى كـه مـى مـانـد، اسـلام خـواهـد آورد و اسـلامـش نـيـكـو خـواهـد شـد، و از ولايـت مـا اهل بيت بر خوردار مى شود)).
((انـوش )) عـرض كـرد:اى سرور! سخن تو حق است . مرگ آن پسر، براى من آسان خواهد بـود؛ چـون فـرمـوديـد كـه ايـن پـسـر مـى مـانـد و از ولايـت شـمـا اهل بيت بهره مند خواهد شد.
آن پـسـر، پـس از سـه روز از دنـيـا رفـت و دگـرى پـس از گـذشـت يـك سال ، مسلمان شد و در زمره ملا زمان حضرت عسكرى قرار گرفت .
حضرت عسكرى در روز جمعه هشتم ماه ربيع الاول در سامره از دنيا رفت .(273)
شهر سامره بسته شد و گريه و ضجه سراسر شهر را فرا گرفت .
خـليـفـه بـزودى مـاءمـورانـى را بـه خـانـه آن حـضرت براى تفتيش از فرزند آن حضرت فـرسـتـاد. مـاءمـوران ، او را نـيـافـتـنـد و غـرفـه هـاى خـانـه را يـكـايـك بـسـتـنـد و قفل كردند.
مهد عليا
شـهر قسطنطنيه را آذين بستند و قصر پادشاه روم را چراغان كردند. نوازندگان به دف و نـى چـنـگ زدنـد و رامـشـگـران بـه پـايـكـوبـى پرداختند. مهمان با جامه هايى آراسته و پـيـراسته در مجلس شركت كردند تا افتخار شركت در عروسى نور چشم قيصر را داشته باشند و بزرگترين مهمانى قرن را با چشم خود بينند. شماره مهمانان به چهار هزار تن مى رسيد.
تـخـتـى بزرگ جواهر نشان از خزانه بيرون كشيدند و در مجلس نهادند، تا عروس و داماد بر آن بنشينند و مهمانان آن دور را ببينند.
تـخـت ، مـرصـع بـود و چـهـل پايه داشت و از ذخاير گرانبهاى سلطنتى روم به شمار مى رفت .
عروس ، دختر پسر قيصر و نواده اش است و نور چشم قيصر و عزيزترين فرد نزد اوست . داماد برادرزداه قيصر است و عروسى ، خانوادگى است و بيگانگان در آن راه ندارند.
مجلس در زير آسمان در فضايى بزرگ تشكيل شده لاله ها و شمعها روشن و نور افشانى مـى كـنـنـد. اسـقـفـان و كـشـيشان مذهب مسيح در زمره مهمانان قرار دارند. صليبهاى بسيار در گـرداگـرد تـخـت قـرار داده شده تا عروس و داماد و مجلسيان را از گزند حوادث دور نگاه دارند. مجلس ، رنگ قداست داشت و از عظمت بى نظيرى بر خوردار بود.
سـرور و شادكامى از سر و روى قيصر پادشاه روم مى باريد و شب خوشى بود و همگان خوش ‍ بودند و از شركت در اين شادى ، بر خود مى باليدند.
نـاگـهـان ، اوضـاع دگـرگـون شد، زمين لرزيدن گرفت ، ستونهايى كه لاله ها بدانها آويخته شده ، خم شد. چلچراغها بر زمين افتادند. لاله شكسته شد و شمعها خاموش گرديد. ظلمت و تاريكى ، مجلس را فرا گرفت ، ترس و رعب بر مجلسيان چيره گرديد و زن و مرد بـه هـم ريـخـتـه بـودنـد. كس كس را نمى شناخت ، همگى ، پناهى مى جستند و نمى يافتند. مـاءموران و خدمتكاران در پى چاره بودند و هر چه بيشتر مى جستند، كمتر مى يافتند. ناله و فـريـاد مـهـمـانـان را مـى شنيدند، ولى در اثر تاريكى و ريخته شدن لاله شكسته ها و شـمعها بر زمين ، نمى توانستند به كمك آنان بشتابند. فضا از گريه و ضجه بانوان پر شده بود و استغاثه آنها بر جايى نمى رسيد و قيصر، بهت زده در گوشه اى افتاده بود.
اى ((بـشر))، تو از تبار و نژاد انصار هستى كه ولايت ما در دلهاى شما جا داشته و دارد و از پدران ، به فرزندان به ميراث رسيده و مى رسد. شما زادگان انصار، مورد اعتماد و وثـوق اهـل بـيت رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و هستيد. مى خواهم تو را به رازى آگـاه سـازم تـا بـراى تو فضيلتى باشد و موجب افتخار تو در ميان شيعيان گردد. اين نامه را كه به زبان رومى نوشته شده بگير و اين كيسه زر را، كه در آن 200 دنيار زر قـرار دارد، به خود به بغداد ببر. وقتى كه به بغداد رسيدى در ميان روز به كنار رود فرات برو؛
جـايـى كـه قـايـقـهـاى اسـيـران جـنـگـى و فـروشـندگان بردگان و كنيزان قرار دارند و فـرسـتـادگان دولتمردان بنى عباس و سردارانشان ، براى خريد برده ، آن جا را احاطه كرده اند. گروهى از جوانمردان به همين مقصود نيز در آن جا به سر مى برند.
تـو در مـيـان بـازرگـانـان بـرده فـروش ، مـردى را بـه نـام عـمـربـن يزيد پيدا كن كه كـنـيـزكـانـى را در مـعـرض ‍ فـروش قرار داده است . در ميان آنها، كنيزكى است كه دو جامه حـريـر بـر تن دارد و از گشادن رويش ‍ براى خريداران امتناع مى كند و نمى گذارد مردى پـيـكرش را لمس كند و هر كس كه طالب خريد وى مى شود با دقت او را مى نگرد سپس به خريد خود رضايت نمى دهد.
بـرده فـروش در خـشم مى شود و او را مى آزارد.كنيزك ناله سر مى دهد و به زبان رومى مى گويد: واى بر من كه پرده من دريده شد!
مـردى از خـريـداران از عـفـت و شـرف اين كنيزك خوشش مى آيد و به عمر برده فروش مى گـويـد: مـن ايـن را بـه سـيـصـد ديـنـار مـى خرم . و فروشنده رضايت مى دهد. ولى كنيزك رضـايـت نـمى دهد! و با زبان عربى به خريدار مى گويد: بيخود پولت را تلف مكن ، اگـر تـو درزى سـليـمـان پـيغمبر باشى و بر تخت سليمان نشسته باشى ، من به تو رغبت نخواهم كرد!
خـريدار، منصرف مى شود و عمر برده فروشى ناراحت و متحير مى گردد و به كنيزك مى گـويـد: چـاره اى نـيـسـت من بايستى تو را بفروشم . كنيزك مى گويد: شتاب مكن مرا به خـريدارى بفروش كه قلب من بدو ميل كند و به امانت و ديانتش اطمينان كنم و به يقين چنين خريدارى خواهد رسيد.
((اى بشر)) تو مى روى نزد عمر برده فروش و مى گويى من خريدار اين كنيزك هستم و نـزد مـن نـامه اى است از شريفى از شرفا. نامه را بگير و به كنيزك بده ، اگر رضايت داد، مـن او را بـراى آن مـرد شـريـف مـى خـرم چـون مـن وكيل او براى خريد كنيزكى هستم )).
در اين جا سخن حضرت امام هادى عليه السّلام به پايان مى رسد.
بـشـر، از شـهـر سـامـره بـه بـغـداد، راهى مى شود و در آن شهر، خود را به بازار برده فروشان مى رساند و از كنيزك مورد نظر جستجو مى كند و همان طور كه حضرت امام هادى عـليـه السـّلام فـرمـوده بودند، كنيزك را در ميان بردگان عمربن يزيد برده فروش مى يابد و با او درباره خريد آن كنيزك به سخن مى پردازد و نامه را به وى مى دهد كه به كنيزك برساند. نامه كه به دست كنيزك مى رسد، نظرى بر آن مى افكند. گريه را سر مـى دهـد و بـه عمر مى گويد: مرا به همين مرد بفروش و اگر مرا بدو نفروشى ، به خدا قسم خودكشى خواهم كرد. عمر خشنود مى گردد و با بشر در بهاى كنيزك سخن مى گويد.
پس از چك و چانه زدن ، به دويست دينار رضايت مى دهد. بشر دويست دينارى كه در كيسه زر بـوده بـه وى مـى دهد و كنيزك را تحويل مى گيرد و كنيزك را شاد و خندان همراه خود، به منزلش در بغداد مى برد.
كـنـيـزك رومـى كـه از دسـت بـرده فـروش نـجـات مـى يـابـد و خـود را در مـنـزل بشر در بغداد در آسايش ‍ مى بيند، نامه را دگر باره مى خواند و مى بوسد و بر ديده مى نهد و به رخ مى كشد و بدان تبرك مى جويد و بر پيكرش مى مالد.
بـشـر كـه ناظر اين منظره بود، تعجب مى كند و در شگفت مى شود و مى گويد: نامه اى را كه نويسنده اش را نمى شناسى ، چگونه مى بوسى ؟!
كنيزك مى گويد: نويسنده را مى شناسم ، تو مرا نمى شناسى . اكنون خود را به تو مى شناسانم :
مـن ((مـليـكـه )) دخـتـر ((يـشـوعـا))، پـسر پادشاه روم هستم . مادرم از نوادگان حواريين حضرت مسيح است كه با ((شمعون صفا)) وصى حضرت مسيح نسبت دارد.
جد من مى خواست مرا به برادرزاده اش بدهد؛ وقتى كه من سيزده ساله بودم .
مـجـلسـى بـسـيـار مـجلل بر پا كرد. سيصد تن از كشيشان و راهبان و از نوادگان حواريين دعوت كرد و هفتصد تن از بزرگان و رجال كشور و جمعى از سرداران سپاه و خوانين مملكت و سـران عـشـايـر كه مجموعا چهار هزار تن مى شدند. تختى جواهر نشان از خزانه بيرون آوردنـد و در فـضـاى كـاخ سـلطـنـتـى روى چـهـل پـايه قرار دادند و گرداگرد تخت ، مقر صليبها بود كه صليبها را در آن جا نهادند.
وقتى كه داماد، كه برادرزاده قيصر بود، قدم به بالاى تخت گذارد، اسقفان به احترام او از جا بر خاستند و اوراق انجيل را باز كردند و خواندن آغاز كردند.
بـه نـاگـاه صـليـبها بر زمين ريخت و ستونهاى چراغها بشكست و چراغها و لاله ها بيفتاد و ريز ريز شد و داماد، كه بر روى تخت رفته بود، غش كرد و از تخت بر زمين افتاد. رنگ از رخ اسـقـفـان و كـشـيـشـان پريد. لرزه بر اندام مجلسيان افتاد. بزرگ كشيشان به جدم قيصر رو كرده گفت :
ايـن حـادثـه شـوم است و نشان زوال دين مسيح و مذهب ملكانى است كه مذهب ماست . قيصر نيز اين حادثه را به فال بد گرفت و پنداشت كه از نحوست داماد است و خواست داماد را عوض ‍ كند.
فـرمـان داد ستونها را راست و درست كنيد. صليبها را برداشته بر جاى خود نهيد و برادر ايـن جـوان سـرنـگون شده را بياوريد تا دخترم را به او بدهم و سعد اين برادر، نحس آن برادر را بر طرف سازد.
فـرمـان اطـاعـت شـد. دگـر بـاره ، مجلسى ديگر آراسته گرديد. هنگامى كه تازه داماد مى خواست بر تخت قدم گذارد، آن حادثه شوم و خطرناك تجديد گرديد و مهمانان هر يك از گوشه اى فرار كرده و پراكنده شدند و جدم قيصر در غم و اندوه فرو رفت و برخاست و بـه درون قـصـر شـد و فرمود: پرده ها را بكشيد. فرمان اطاعت شد و خاموشى و تاريكى بر قرار گرديد.
شـمـا از اين داستان ، به اضطراب و ناراحتى من پى ببريد و از افكار و خيالاتى كه در مغز من در اثر اين حادثه راه يافت ، اطلاع پيدا كنيد.
ولى جـريـانـى رخ داد كـه آسايش روحى مرا به بهترين وضع تاءمين كرد. چيزى نگذشت كـه شـبـى حـضـرت مـسـيح را در خواب ديدم كه با ((شمعون )) و چند تن از حواريين به قـصـر جـدم قـيـصـر، قـدم گـذارده انـد و مـنبرى به جاى تخت جدم نهاده شده كه با آسمان بـرابـرى مـى كـنـد. در ايـن هـنـگـام ، حضرت محمد را ديدم كه همراه چند تن از فرزندان و جوانمردان وارد مجلس شدند.
مسيح به احترام از جا بر خاست و با آن حضرت معانقه كرد. سپس حضرت محمد به حضرت مسيح چنين گفت :
يـا روح الله ! مـن آمـده ام كه از وصى تو ((شمعون ))، دخترش ((مليكه )) را براى اين پـسـرم ((ابو محمد)) خواستگارى كنم و به ((ابو محمد)) نويسنده اين نامه اشاره كرد. مسيح نظرى به شمعون انداخت و گفت :
شرف به تو رو كرده رحم خود را با رحم رسول خدا پيوند بده .
شمعون عرض كرد: اطاعت مى كنم .
حـضـرت مـحـمـد صـلى الله عـليـه و آله بـر مـنـبـر شـد و خـطـبه اى انشا فرمود و مرا به فرزندش ابومحمد تزويج كرد و مسيح بدان شهادت داد و فرزندان محمد و حواريون نيز، بدان شهادت دادند.
از خـواب كه بيدار شدم ، نمى توانستم اين خواب را براى پدرم و جدم حكايت كنم ، بلكه از حكايتش مى ترسيدم ، ترس از كشته شدن .
خواب را در دل نگه داشتم و لب فرو بستم ، ولى سينه ام از مهر ابومحمد آكنده بود. خود را بـه درد فـراق مـبتلا مى ديدم و چاره اى نداشتم . كم كم از خورد و خوراك افتادم . ضعف سـراپـاى مـرا فرا گرفت . روز به روز كاسته تر مى شدم و بيمارى من شدت پيدا مى كـرد. بـسيار لاغر شدم و در بستر بيمارى افتادم . جدم براى درمان من به تكاپو افتاد و در سرزمين روم پزشكى نماند كه براى من احضارش نكند و درمان درد مرا نخواسته باشد و داروى بيمارى مرا نپرسيده باشد.
هنگامى كه از بهبودى من نوميد گرديد به من گفت :
نـور چـشـم مـن ! آيـا چـيـزى دلت مى خواهد كه در اين دنيا وجود داشته باشد تا براى تو بياورم ؟
گـفـتـم :اى پدر بزرگ مى بينى كه درهاى گشايش و رحمت به روى من بسته شده . اگر فـرمـانـى صادر كنى كه شكنجه را از اسراى مسلمانان بردارند، غلها و زنجيرهاى آنها را باز كنند و از زندان آزادشان سازند اميد است كه مسيح و مادرش به من شفا دهند.
جـدم چـنان كرد و اسيران اسلام آزاد شدند من هم اظهار بهبودى كردم و كمى غذا خوردم و جدم خشنود گرديد و تصميم گرفت كه اسيران مسلمان را با ديده احترام نگرد و عزيز و محترم شمارد.
شـبـى چـنـد از ايـن كار گذشت كه من حضرت سيدة النساء را در خواب ديدم كه با حضرت مريم به عيادت من آمدند و چند حوريه بهشتى در خدمتش بود.
مـريـم رو بـه مـن كرده گفت : اين بانو سيدة النساء، مادر همسر تو ابومحمد است . من دست بـه دامن سيدة النساء زدم و از ابومحمد شكايت كردم و گفتم سراغى از من نمى گيرد و مرا به فراق مبتلا كرده است .
سـيـدة النـسـاء فـرمـود: پـسـرم ابـومحمد، مادامى كه تو به مذهب نصرانيت پابند هستى و بـراى خـدا شـريـك قـرار مـى دهـى ، بـه ديـدار تو نخواهد آمد. اين خواهرم مريم است و در حـضـور او از ايـن ديـن دسـت بـردار تـا رضـاى خـداى عـزوجـل و رضـاى مسيح و رضاى مريم را به دست آورى و ابومحمد به زيارت تو بيايد. پس بگوى :
اءشهد اءن لا اله الا الله و اءن محمدا رسول الله . من هم گفتم .
سيدة النساء مرا به سينه اش چسبانيد و آسايش روحى كاملى احساس كردم . سپس فرمود:
اكنون منتظر ديدار ابومحمد باش ، او را نزد تو مى فرستم .
از خـواب بـيـدار شـدم و دو جـمـله شـهادت را بر زبان مى راندم و شوقم براى ديدار ابو محمد دو چندان شد؛ به طورى كه از شدت شوق مى ناليدم .
شب ديگر كه به خواب رفتم ، ابومحمد را ديدم كه نزد من آمده . شكوه را سردادم و گفتم : چرا با من جفا كردى با آن كه قلب من از مهر و محبت تو پر است ؟!
ابـو مـحـمد گفت : تو مشرك بودى ، من به سراغ تو نيامدم . اكنون كه يكتاپرست و موحد شدى ، به ديدار تو در شب مى آيم تا روزى كه در آشكار من و تو به هم برسيم . از آن شب ، ابو محمد ديدارش ‍ را از من نبريد.
((بـشـر)) كـه قـاصـد هـادى عـليـه السـّلام و وكـيـل آن حـضـرت در خريد كنيزك بود، از ((مليكه )) پرسيد:
چه شد كه در ميان اسرا افتادى و به دست برده فروشان گرفتار شدى ؟
((مليكه )) پاسخ داد:
ابومحمد مرا راهنمايى كرده گفت :
جـدت قـيـصـر سـپـاهـى بـراى جـنـگ بـا مـسـلمـانـان در فـلان و روز گـسـيـل مـى دارد و خـودش در پـى سـپـاه مـى رود. تو جامه خدمتگزاران به تن كن و خود را ناشناس بساز و در دنبال جدت با كنيزكان از فلان راه بيرون شو.
مـن هـم چـنـان كـردم و بـا آنـهـا بـه دنـبـال جـدم از هـمان راه روانه شدم . ناگاه گروهى از پيشقراولان لشكر اسلام بر ما تاختند و ما را اسير كردند و در ميان برده فروشان تقسيم كردند و من در بخش مرد پيرى افتادم كه مرا به دست عمر برده فروش داد.
عمر نام مرا پرسيد. من نام خود را نگفتم و گفتم : نام من نرگس است .
گفت : عجب است ، تو نام كنيزكان دارى !
و تـا روزى كـه مـرا ديـدى و خـريـدى ، كـسـى مـرا نـشـناخت و ندانست كه من فرزند قيصر پادشاه روم هستم ؛ آن هم فرزند عزيز و بسيار محبوب .
((بشر)) پرسيد: تو رومى هستى ؛ چگونه خوب عربى حرف مى زنى ؟!
((مـليكه )) گفت : نياى من قيصر شوق فراوان داشت كه من ادب و دانش بياموزم . براى من آموزگارى از جنس زنان بياورد كه روزانه براى من رومى را به عربى ترجمه مى كرد و صبح و شام همراه من بود و زبان عربى را به من آموخت تا من زبان را آموختم و در آن قوى شدم .
((بشر)) بانو نرگس را از بغداد به سامره برد و به حضور مبارك حضرت هادى عليه السّلام رسيد و هديه گرانبها را به خدمتش تقديم داشت .
حـضـرت از بـانـو نـرگـس پـرسـيـد: ((عـزت اسـلام و ذلت نـصـرانـيـت و شـرف اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله را كه خدا به تو نشان داد، چگونه يافتى ؟!)).
عرض كرد: چه بگويم كه خودت همه چيز را از من بهتر مى دانى .
حـضـرت هـادى فـرمـود: ((يـكـى از دو چـيـز را مـى خواهم به تو جايزه بدهم . كدام يك را بيشتر دوست مى دارى ؟ ده هزار درهم ، يا بشارتى كه براى تو شرف باشد)).
بانو عرضه داشت : بشارت مى خواهم .
حضرت فرمود: ((مژده باد تو را كه خدا فرزندى به تو عطا خواهد كرد كه مالك شرق و غرب عالم خواهد شد و زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد؛ پس از آن كه از ظلم و جور پر شده باشد)).
بانو پرسيد: از كه و از چه كسى ؟
فـرمـود: ((از كـسـى كـه رسـول خـدا تـو را در آن شـب و در آن مـاه و در آن سال براى او خواستگارى كرد و مسيح تو را بدو تزويج كرد و او كه بود؟)).
عرض كرد: به پسرت ابومحمد.
حضرت پرسيد: ((آيا او را مى شناسى ؟)).
از زمانى كه به دست مادرش سيدة النساء مسلمان شدم ، هر شب به ديدار من مى آمد.
حضرت هادى ، بانو نرگس را به خواهرش بانو ((حكيمه )) سپرد و فرمود:
((ايـن اسـت آن دخـتـر)). حـكـيـمـه . نـرگـس را در بـغـل گـرفـت و خـوشـحـال شـد و او را نـزد خـود بـرد تـا واجـبـات و مـسـتـحبات را بدو بياموزد، تا همسر ابومحمد و مادر حضرت مهدى گردد.(274)
نوزاد مقدس
سـربـازان ، هـجـوم آوردند و خانه حضرت عسكرى را احاطه كردند و سپس چند ماءمور زن و قـابله به درون خانه شدند و بانوان و كنيزكان خانه را يكايك با دقت زير نظر آوردند تا اگر بانوى باردارى پيدا شود، به دست دژخيمان خليفه بسپارندش تا شكمش بدرند و جـنـيـن را بـيـرون آورنـد و پاره پاره كنند و نگذارند حيات پيدا كند. ولى هر چه بيشتر جستند، كمتر يافتند و بانوى باردارى نيافتند.
ايـن كـار بـه امـر خـليـفـه بـود و هـر چـنـد يـكبار تكرار مى شد؛ چون شنيده بود كه زمان مولودى كه جهان را پر از عدل و داد كند، فرا رسيده و او فرزند حضرت عسكرى است .
نـادان ، گـمـان مـى كـرد، مـى تواند جلوى اراده الهى را بگيرد و قضاى الهى را سد كند. چـنـانـچـه فـرعـون مـصـر نـيـز چـنـيـن گـمـان مـى كـرد؛ زنـان بـاردار بـنـى اسـرائيـل را شـكـم مـى دريـد تا از پيدايش موسى جلوگير شود، ولى نتوانست . آنچه خدا خواهد همان شود، هر چند فرعون و فرعونيان ، آن را نخواهند.
فـرعـون آن زمـان نـيـز، گـمـان مـى كـرد مـى تـوانـد از زادن حـضـرت مـهدى عليه السّلام جـلوگـيـرى كـنـد و حـضـرتـش را در حـالت جـنـيـنـى بـه قتل برساند، ولى اين آرزو را به گور برد.
وجـود مـبـارك مـهـدى مـشـتـمـل بـر چـنـديـن اعـجـاز اسـت ؛ از آن جـمـله كـه حـمـل حـضـرتـش و بـاردار شـدن مادرش را كسى ندانست و همگان از آن بى خبر بودند، تا روزى كـه قـدم بـديـن جـهـان گـذارد، اثرى از باردارى در مهد عليا آشكار نبود. كنيزكان ديگرى نيز در آن خانه بودند و موجب اشتباه بودند تا كسى نداند مهد مقدس كدام يك هستند.
بـانـوى بـانـوان بـنـى هاشم ((حكيمه )) دخت حضرت جواد عليه السّلام و خواهر حضرت هـادى عـليـه السّلام و عمه حضرت عسكرى كه در زمره بزرگسالان به شمار رفت و سيده عصر بود، در خانه اش قرار داشت كه پيام برادرزاده به وى رسيد:
((عمه امشب كه شب نيمه شعبان است ، نزد ما افطار كن كه خداى تبارك و تعالى حجتى را آشكار خواهد ساخت كه حجت بر خلق و روى زمين باشد)).
بـانـوى مـعظم ، خانه خويش را ترك گفت و به خانه برادرزاده اش حضرت عسكرى عليه السّلام رهسپار گرديد و پرسيد: مادر اين حجت خدا كيست ؟
حضرت فرمود: ((نرگس )).
حكيمه عرض كرد: خدا مرا فداى تو كند. من نشانى از باردارى در نرگس نمى بينم .
حضرت فرمود: ((همين است كه گفتم )).
چـون بـانو نرگس هنگام ورود، از حكيمه استقبال كرده بود و كفش از پايش در آورده و روز بـه خـيـر گـفـتـه بـود و حكيمه از او تشكر كرده و سپس شرفياب حضور برادرزاده معظم گرديده بود.
بانوى بانوان بنى هاشم حكيمه ، نرگس را مخاطب قرار داده گفت :
امشب تو پسرى خواهى آورد كه سرور دو جهان دنيا و آخرت خواهد بود.
نرگس شرم كرد و از خجالت سر به زير انداخت و سخنى نگفت .
حكيمه ، نماز شام را خواند، پس به خواندن نماز خفتن پرداخت . آن گاه افطار كرد و سپس در غرفه نرگس به بستر شد و خوابيد.
نيمه هاى شب از خواب بر خاست و نماز شب را بخواند. پس از فراغت ، نظرى به نرگس انـداخـت كـه هـنوز در خواب بود و تازه اى در وى نيافت . و به خواندن اذكار و دعاهاى شب پرداخت .
نـرگـس از خـواب بـيـدار شد و نماز شب را بخواند و دگر باره به خواب رفت . ساعتى نـگـذشت كه حكيمه بر خاست و از غرفه بيرون شد تا بداند سپيده زده و وقت نماز صبح داخل شده است .
سپيده اى نمودار بود ولى هنوز وقت نماز صبح نرسيده بود. شب از نيمه گذاشته بود و بـه پـايـان مـى رسـيـد و نرگس همچنان در خواب به سر مى برد. در اين وقت ، شكى در باردارى نرگس در دل براى حكيمه رخ مى دهد كه ناگاه بانگ برادرزاده را مى شنود:
((عمه شتاب مكن آنچه گفتم نزديك است و قطعى )).
بـانـو حـكـيـمـه مـى نـشـيـنـد و بـه خواندن سوره سجده و سوره ياسين مى پردازد. در اين حال ، مى بيند كه بانو نرگس پريشان حال از خواب پريد. حكيمه به سوى او مى دود و مـى گـويـد: نـام خـدا شـامـل حالت باشد. سپس مى پرسد: چيزى در خود احساس مى كنى ؟ نرگس مى گويد: آرى . حكيمه مى گويد: ناراحت مباش ، سخن همان است كه گفتم .
آرى در سـپـيـده دم ، صـبـح سـعادت مى دمد و نوزاد مقدس قدم در اين جهان مى گذارد و سپس سر به سجده مى نهد.
حكيمه ، نوزاد مبارك را در بغل مى گيرد و مى بيند پاك و پاكيزه است .
چون مهد عليا از خون نفاس پاكيزه بوده است .

next page

fehrest page

back page