next page

fehrest page

back page

عـادل ، دادگـر در بـرابـر ظـالم و سـتـمـگـر اسـت ؛ چـون عدل و ظلم ، تضاد دارند. داد و ستم ، مقابل هم هستند. ظلم ، تعدى و تجاوز به ديگران است . ستم ، حق دگرى را پايمال كردن است عدالت و دادگرى ، حق را به حقدار رسانيدن و از تـعـدى و تـجـاوز بـه حـقوق ديگران ، دورى گزيدن است . عدالت بدين معنا، كمالى است اجـتـمـاعـى ، از نـظر ارتباط با ديگران . اين دو مرتبه از عدالت ، با هم جمع مى شوند و دادور، دادگر مى گردد و گهگاه از هم جدا مى شوند و دادور، دادگر نمى گردد.
كـسـانـى كـه بـه تـنـهـايـى زيـسـت مـى كـنـنـد وى از اجـتـمـاع دورنـد، در ايـن حـال قـرار دارنـد. هـمـچـون صـومـعـه زيـسـتان و غارگزينان كه سر و كارى با دادگرى ندارند.
مـرتـبـه سـوم از عـدالت كه بالاترين درجه و دشوارترين آنهاست ، خلق عدالت در جهان اسـت و آن كـمـالى اسـت انـسـانـى كـه شـخـص هـنـگـام قـدرت و زمـامـدارى بـتـوانـد اقـامـه عدل كند. چنين كسى ، عادل دادگستر خواهد بود.
قدرتش را در راه نجات مظلومان و ستمديدگان به كار مى برد و آماده شنيدن شكايتهاست . از ظـلمـى كـه بـه ديـگران مى رسد رنج مى برد و مانند ظلمى مى داند كه به خودش شده باشد؛ بلكه ظلم به ديگران را بدتر از ظلم به خودش مى شمارد.
دقـيـقه اى ، آرام نمى نشيند تا ظلم و ستم را از مجتمعى كه در آن جاى دارد بر طرف سازد. على عليه السّلام وقتى مى شنود كه خلخالى را از پاى زنى كشيدند، مى گويد:
((اگر كسى از اين غم بميرد، سرزنش شنيده و ملامت كشيده نخواهد بود))(4)
عـادل دادگـسـتـر، بـايـسـتـى داراى دانـشى باشد كه سر و علن مردم آگاه بوده و از ظلم و ستمهاى نهانى ، اطلاع كافى داشته باشد.
مـنـزل خـود را در بـرج عـاجى قرار نمى دهد تا مظلومان و محرومان بدو دسترسى نداشته باشند، ميان او و خلق فاصله اى وجود ندارد.
حـضـرت عـلى عـليـه السـّلام در مـسـجـد مى نشست تا شكايتها را بشنود و شر ظالمى را از مظلومى ، در گوشه اى از سرزمين قدرتش دفع كند.
عـادل دادگـسـتـر، حـكـومـت را هـدف نـمـى دانـد، بـلكـه آن را وسـيـله اى بـراى اقـامـه عدل مى داند.
دادگـسـتـرى ، هـمـان قـيـام بـه قـسـط اسـت كـه بـه تـعـبـيـر قـرآن هـدف از ارسال انبياست ؛ قرآن مى گويد:
((مـا رسولانمان را همراه كتاب و ميزان فرستاديم تا مردم در ميان خودشان عدالت بر پا كنند)).(5)
از ايـن آيـه اسـتـفـاده مـى شود كه منصب دادگسترى ، از مناصب الهى است ، نه بشرى . اين مـنـصـب ، بـايـسـتى از جانب خدا اعطا شود و انسان كاملى را بدين بر گزيند، وگرنه هر كسى شايستگى رسيدن به اين مقام را ندارد.
مـرتـبـه دادگسترى عادل پرورى و انسانسازى است و كسى بجز معصوم ، صلاحيت رسيدن به اين مقام را ندارد.
چـون بـايـسـتـى رابطه اى مستقيم با ذات مقدس حق داشته باشد، و اين رابطه از جانب خدا ايجاد مى شود و بس .
بشر هر چه دانشور گردد و بالا رود، محفوظ از خطا نخواهد بود و جهلى همراه علم او خواهد بـود. گـاه بـه جـهـل پـى مـى بـرد و آن را جـبـران مـى كـنـد و گـاه از آن غافل است و ظلمى به وجود مى آيد كه قابل جبران نيست .
عـلوم بـشـرى بـا تـكـاملى كه يافته است ، جهل زدا نگرديده ؛ هنوز مجهولات بشر بيش از معلومات وى است .
تـنـهـا عـلمـى كـه خـالى از جـهـل اسـت و عـلم مـحـض مـى بـاشـد و از جهل پيراسته است ، علم الهى است كه به دادگسترى معظم و منزه ، عطا مى شود.
هـمـان طـور كـه بـعـثـت انبيا از مهر ازلى و رحمت خداوندى بر بشر ريشه گرفته ، وجود دادگـسـتـر نـيـز از الطـاف الهى بر بشر مى باشد. وقتى كه بشر، پذيراى چنين لطفى بـاشـد و ليـاقـت رسـيـدن بـه ايـن سـعـادت را داشـتـه بـاشـد و آن وقـتـى اسـت كـه تـكـامـل يافته و خواستار وجود دادگستر گردد و براى سرنگونى حكومتى او و يا براى قتل او توطئه نكنند.
چنانكه براى قتل على عليه السّلام توطئه كردند و حضرتش را به شهادت رساندند!
اينك ، شايسته است كه نظرى به روند تكامل بشر انداخته و نگرشى بدين مطلب داشته باشيم .
بشرى از نظر فردى داراى سه دوره است :
دوره صـبـاوت و كـودكـى ، دوره جـوانـى و شـبـاب ، دوره كمال و وصول .
بـشـر اگر در هر يك از اين سه دوره ، تعليم و تربيت داشته باشد و آموزش و پرورش نـبيند، نه تنها انسان و بشر نخواهد بود بلكه حيوانى راست قامت و دو پا خواهد بود كه در زمـره جـانـوران بـه شـمـار مـى رود؛ هـر چـنـد بـه شكل بشر درآمده باشد، او مجسمه بشر است نه خود بشر.
اجتماع بشرى نيز، سه مرحله دارد:
صباوت ، جوانى ، كمال .
و در هر يك از اين سه دوره ، نياز به راهنما و احتياج به تعليم و تربيت دارد.
مهر ازلى و رحمت خداوندى ، اقتضا كرده كه بشر را ـ چه از نظر فرد و چه از نظر اجتماع ـ به خود وانگذارد و راهنمايانى براى وى گسيل دارد.
نـخـسـتـيـن عـنـايـت حـق بـر بـشـر، عـطـاى قـابـليـت نـامـتـنـاهى به وى ، براى رسيدن به كـمـال اسـت . هـنـگـامـى كـه ايـن قـابـليـت بـه فـعـليـت بـرسـد، كـمـال انـسـانـى بـراى بـشر حاصل مى شود. و اين نيز به وسيله عنايت خاص الهى تحقق پذير است آن هم در صورتى كه خود بشر بخواهد.
مـحروم شدن بشر از تبديل قابليتهايش به فعليت ، خلاف مهر و رحمت و كرم الهى است ؛ مهر و رحمتى كه موجب پيدايش بشر شده ، موجب سعادت او مى شود. ذات مقدس حق در هر سه دوره براى بشر راهنمايانى قرار داده ؛ چه در دوره هاى فردى و چه در دوره هاى اجتماعى .
راهنماى دوره صباوت بشر، فطرت اوست .
فـطـرت بـشـر از كـژيـها و نارواييها گريزان است . راستيها و درستيها را دوست مى دارد عدل و احسان و نيكوكارى را خوش مى دارد. از ظلم و تجاوز متنفر و بيزار است .
كودكان و ديوانگان از ديدن ظلم مى هراسند؛ چون فطرتشان رهنماى آنهاست . كودك مادامى كه خوى حيوانى او نيرومند نشده و بر او تسلط نيافته ، راهنمايى فطرتش را مى پذيرد و بدان پاى بند است .
راهـنـماى دوره دوم بشر، از نظر فرد، عقل اوست كه آفريننده بشر به وى عنايت فرموده . عـقـل بـه كـمـك فطرت بشر مى شتابد تا وى را از بديها و زشتيها دور سازد و او را به سوى خوبيها و نيكيها روانه گرداند.
ولى فـطـرت و عـقـل ، نـمـى تـوانـنـد ضـامـن رسـيـدن بـشـر بـه كـمـال انـسـانـى گـردنـد و تـكـامـل وى را تـاءمين كنند. چون غرايز حيوانى مى تواند بر فـطـرت بشر غلبه كند و عقل را در استخدام خود قرار دهد و اين نخستين استعمارى است كه در حيات بشر رخ مى دهد، و خودش از آن غافل است .
عـقـل ، براى توفيق در راهنمايى ، نياز به كمك دارد تا از استعمار غريزه حيوانى رهايى يابد.
مـهـر خـداونـدى ، پـيـامـبـران را بـراى كـمك به عقل فرستاده تا از اسارت غريزه حيوانى رهايى يابد و ايشان ، راهنمايان بشر در دوره سوم هستند.
و راهـنـمـاى بـشـر در دوره سـوم ، پـيـامـبـرانـنـد تـا بـشـر بـتـوانـد تـكـامـل يـابـد و بـه هـدف عـالى خـود بـرسـد و انـسـان كامل گردد.
و پر روشن است كه بشر در برابر هر سه راهنما، آزاد است و جبرى در اطاعت آنها ندارد و مختار است ؛ مى تواند راهنمايى آنان را بپذيرد و مى تواند دست رد به سينه آنها بزند.
يـكـى از راهـنـمـايـيـهـاى پـيـامـبـران ، نـشـان دادن صـغـريـات حـكـم عـقـل بـه بـشـر اسـت و روشـن سـاخـتـن ايـن اسـت كـه چـه چـيـز ظـلم اسـت و چـه چـيـز عدل .
ايـن بـزرگـواران ، نـيـك و بد را براى بشر معلوم كردند و وى را به زشت و زيبا، آگاه سـاخـتـنـد و راه را از چـاه نـشـان دادنـد و آزادش گذاردند، تا اگر بخواهد، سالك راه حقيقت بـاشـد و انسان كامل گردد و اگر نخواهد، چنين راهى را سلوك نكند و البته اين به زيان خود اوست ؛ چون از بشريت تنزل مى كند و به قهقرا رجعت مى كند و جانورى دو پا و راست قامت مى گردد.
در قـبـول راهـنـمايى پيامبران ، جبرى در كار نبوده و نيست . راهنمايى با جبر و زور تضاد دارد و مـوجـب رسـيـدن بـه كـمـال ، نـخـواهـد بـود. بـلكـه عـكـس العمل پيدا مى كند و بر خلاف مقصود، نتيجه مى دهد و نقص را به وى ارزانى مى بخشد.
بـه كـمـال رسيدن بشر، وقتى است كه با آزادى و اختيار، راه انبيا را بپيمايد و به سوى هـدف مـقـدس ‍ آنـهـا كـه قـيام به قسط و غايت بشريت است ، گام بردارد. جبر و زور، موجب انحراف از هدف مى شود.
پيامبران ، راهنمايان بشر براى سه دوره اجتماعى او نيز هستند.
نـخـسـتـيـن راهـنـمـاى بـشـر در دوره نـخـسـتين و پس از توفان نوح عليه السّلام ، ابراهيم خـليـل عـليـه السـّلام اسـت كـه از سـوى خـدا بـراى خـلق فرستاده شده و پيشرو پيامبران ابـراهـيـمـى اسـت . او، نـخستين كسى است كه پس از توفان ، بشر را به توحيد و يگانه پرستى دعوت كرده است و ايمان به مبداء و معاد را براى وى ارمغان آورده است . ايمان به مـبـداء و مـعـاد، نـخـسـتـيـن گـام سـلوك و اوليـن پـايـه بـراى رشـد و بـه كمال رسيدن بشر است .
راهـنـمـاى دوره دوم اجـتـمـاع بـشـرى ، مـوسـاى كـليـم عـليـه السـّلام و پـيـامـبـران بـنـى اسـرائيـل بوده اند. اين دوره ، به زمان عيسى مسيح ختم مى شود؛ وجود مقدسى كه از سوى حضرت حق ، براى تكميل و اصلاح آيين يهود فرستاده شد.
بـرتـريـن و سـومـيـن دوره اجـتـمـاعـى بشر، راهنمايش حضرت محمد عليه السّلام است ، كه بزرگترين رهنماى بشرى و برترين پيامبران است .
در ايـن دوره اسـت كـه بـايـسـتـى بـشـر بـه كـمـال مـطـلق بـرسـد و سـراسـر گـيـتـى را عـدل فـرا گـيـرد و هـدف نـهـايـى از فـرسـتـادن انـبيا، تحقق پذيرد و دادگسترى الهى و پيشوايى آسمانى براى بشر بيايد و هدف پيامبران را بر كرسى نشاند.
و آن وقـتـى اسـت كـه تـعـليـمـات عاليه حضرت محمد عليه السّلام كار خود را انجام دهد و بشر، انسان گردد و در پى دادگستر بدود.
مـقـصـود آن نـيـسـت كـه در دوره اول و دوم ، مـردمـى شـايـسـتـه و خـوب و كـامـل وجـود نـداشـتـه انـد، بـلكـه مـقـصـود آن است كه اجتماع آن و دوره ، اجتماعى نبوده كه شـايـسـتـه دعـوت و پـيـشـوايى حضرت محمد صلى الله عليه و آله باشد. چنانچه اجتماع عصر آن حضرت نيز، اجتماعى نبوده كه رسول خدا صلى الله عليه و آله دادگستر گردد. مـردمـان خـوب در آن دو دوره و در عـهـد رسول صلى الله عليه و آله بسيار بوده اند، ولى اجتماع ، هنوز تكامل نيافته بود و خوبان در آن زمانها در اقليت بوده اند. و توانايى به دست آوردن قدرت را براى حكومت ابدى نداشته اند.
بالاترين قدرت آنها، تشكيل حكومت عدل موقتى بوده است .
برترى دوره سوم اجتماع بر دو دوره گذشته اش ، آن است كه در اين دوره ، اجتماع بشرى بـه حد كمال خواهد رسيد و بشر، تكامل خواهد يافت و شماره خوبان به حدى مى رسد كه شايسته باشند كه دادگستر جهان ظهور كند.
هنگامى كه اجتماع اين دوره به حد كمال رسيد و شماره خوبان به اندازه اى رسيد كه جهان ، شـايـسـتـه حـكـومـت ابـدى عدل گرديد، بشر كوچه به كوچه و كوى به كوى ، در پى دادگـسـتـر مـى گـردد و براى ظهورش ، دقيقه شمارى مى كند، تا نداى حضرتش را هنگام ظهور لبيك گويد.
بـشـر دوره سـوم ، در يـك طـبـقـه نـيـسـتـنـد و هـمـيـشـه در تـكـامـل هـسـتند، هر چه زمان بگذرد و تعليمات عاليه حضرت محمد صلى الله عليه و آله بيشتر پياده گردد، تكامل ، افزوده مى شود.
به يقين ، بشر امروز از بشر زمان رسول خدا برتر و بالاتر است . در ميان بشر امروز، كسى را سراغ ندارم كه به راستگويى و پيامبرى و مبعوث شدن حضرت محمد صلى الله عـليـه و آله از سـوى خـدا، يقين داشته باشد ولى به آن حضرت ايمان نياورد. بلكه به دشمنى و مبارزه برخيزد. در حالى كه چنين مردمى ، در زمان آن حضرت بسيار بوده اند.
مـردم آن روز، بـا آن كـه مى دانستند آن حضرت راستگو و پيغمبر الهى است ، با حضرتش بـه جـنـگ بـر خـاسـتـنـد، دنـدان حـضرتش را شكستند و به وسيله گوشت بزغاله مسموم ، خواستند حضرتش را مسموم كنند.
مـردم آن روز، بـا آن كـه مـى دانـستند كه پاكتر از على عليه السّلام و دانشورتر از او در روى زمـيـن كـسـى نـيـسـت ، بـا آن كـه مـى دانـسـتـنـد او خـليـفـه مـنـصـوص رسول خداست ، حضرتش را خانه نشين كردند، و به آن بسنده نكرده حضرتش را كشتند.
خلفاى رسول خدا صلى الله عليه و آله را يكان يكان كشتند، حسين عليه السّلام را كشتند، حـسـن را بـا زهـر جـفـا مـسموم ساختند. پس آنها لياقت نداشتند كه حضرت محمد صلى الله عـليـه و آله بـراى آنـهـا دادگـسـتـر شـود و يـا عـلى عـليـه السـّلام حـكـومـت ابـدى عدل را بر قرار سازد.
حكومت عدل ، بايستى با رضا و رغبت مردم بر قرار شود و با جبر و زور نمى شود. وقتى كـه اجـتـمـاع بـشـرى بـه حـد كمال نرسد و شماره خوبان بشر به اندازه كافى نرسد، دادگستر، ظهور نخواهد كرد.
از ايـن سـخنان ، دانسته شد كه علت تاءخير ظهور دادگستر جهانى چيست . چون بشر هنوز در حـال نقص است و شماره خوبان فداكار به حد نصاب نرسيده و اجتماع بشرى ، لياقت چنان حكومتى را ندارد و اگر اين دادگستر الهى ظهور كند، مانند دگران كشته خواهد شد و يا مسموم مى گردد.
ظـهـور آن حـضـرت ، روزى اسـت كـه وجـود مـقدسش از اين خطر محفوظ بماند و بشر لياقت حـكـومـت عـدل ابدى را پيدا كند و با جان و دل ، خواستار چنان حكومتى باشد و توفيق ظفر بر دشمنان و بدخواهان داشته باشد.
آن روز، روزى اسـت كـه اگـر دادگـسـتـر جـهـانـى در شـرق عـالم نـدا كند، از غرب عالم ، مـردمـانـى بـه نـدايـش ‍ لبـيـك گـويـنـد. و اگـر پـرچـم عـدل بـه اهـتـزاز در آيـد، خـلق عـالم آن را نشانه سعادت ابدى و آسايش ‍ جاودانى خود مى دانند.
روزى اسـت كـه بـشر به آرزوى چند هزار ساله خود مى رسد و جشن و سرور و شادكامى ، دلهاى مرده و قلوب افسرده را فرا مى گيرد.
روزى اسـت كـه شماره نيكوكاران و فداكاران در راه حق به اندازه اى مى رسد كه نيرويى بـاشـنـد كـه حـضـرتـش را يـارى كـنـند و مخالفان و دشمنان ، نتوانند خار سر راهش فرا گيرند.
روزى است كه رياكارى و دروغ پردازى از سران حكومتهاى بشرى ، رخت مى بندد و حكومت افاضل ، براى نخستين بار، در جهان بر قرار مى گردد.
روزى اسـت كـه حـاكـمـان دادگـر و پـاك سـرشـت و پاك گفتار و پاك رفتار، بر عرصه گيتى حكومت كنند.
روزى است كه حكومت در دست خود مردم باشد و خلق ، زمام حكومت را به دست گيرند.
روزى اسـت كـه مـلتـى و دولتى در كار نباشد، دولت از مردم باشد و همه دولتها از ملت باشند.
بـيـگـانـگى ميان دولتها و ملتها از ميان برود، ملتها دولت را از آن خود بدانند و دولتها خود را خدمتگزار ملتها بدانند.
آن روز، روز قيام مهدى خواهد بود.
به اميد آن روز
مهدى كيست
مهدى نوعى
آيا مهدى ، شخصى است يا نوعى ؟
مقصود از مهدى شخصى ، آن است كه حضرتش فردى است معين و زنده موجود و شناخته شده از نظر تبار و خاندان و شخص .
و مقصود از مهدى نوعى ، آن است كه فردى است نامعين كه در زمانى مناسب زاييده خواهد شد و قـيـام خـواهـد كرد و جهان را پر از عدل و داد مى كند. و آن مفهومى است كلى كه يك مصداق دارد و بس .
از نظر منطق و برهان ، نوعى بودن مهدى باطل است و نادرست .
چرا؟
چـون نـقـض غـرض ـ از قـيـام مهدى ـ مى شود، زيرا غرض از قيام مهدى ، پر كردن جهان از عدل و داد است ولى نوعى بودن مهدى ، جهان را از ظلم و ستم پر خواهد كرد.
زيرا هر قدرتمند دروغگويى مى تواند اين جامه را در بر كرده و ادعا كند كه من مهدى هستم و بـه نام اقامه عدل ، به جهانگيرى پردازد، پس مدعيان مهدويت بسيار خواهند شد و در هر زمـانـى و در هـر سـرزمـيـنى ممكن است چند تن ادعاى مهدى بودن كنند و ساده دلان و جاهلان و نادان هايى گرداگردشان جمع شوند و به ظلم و ستم پردازند.
جنگ ، سراسر جهان را فرا گيرد و عالم از خونريزى و فتنه و آشوب ، آكنده گردد.
بلكه بالاتر از اين ، ظلم و ستم ، به نام عدل و داد به خورد جهانيان داده شود.
مـهـدويـت نـوعـى ، زايـنـده جنگ است و بر جنگهاى بشر، جنگهاى دگرى مى افزايد. كينه و انـتـقـام ، سـراسـر جـهـان را فـرا گـرفـت و بـه جـاى عـدل عـالمـگـيـر و جـاويـدان ظلم عالمگير و ابدى ، نصيب بشر خواهد شد و رنجهاى بشر و كوششهاى خدمتگزاران بشر، بر باد فنا خواهد رفت و بشر به خواسته طبيعى و فطرى خود نخواهد رسيد.
بـنـابـرايـن ، وجـود مـهـدى نـوعـى ، از نـظـر اجـتـمـاعـى ، محال است .
و وعـده هـاى قـرآن و انـبـيـا نـيـز بـاطـل و دروغ خـواهـد بـود عـقـل ، ايـن نـظـريـه را بـاطـل مـى شـمـارد. از ايـن گـذشـتـه ، وجـود مـهـدى پـس از ظـهـور قـابـل و انـكـار و ترديد است ؛ چون دليلى براى آن كه او مهدى موعود است و دگرى نيست وجود ندارد.
در نتيجه ، دودستگى و چند گروهى در ميان بشر پيدا خواهد شد و اختلاف ، سراسر گيتى را فـرا خـواهـد گرفت و گمراهى بشر دو چندان مى گردد و درهاى هدايت ، بسته مى شود. بدين جهت مى بينيم كه مدعيان مهدى بودن ، در تاريخ اسلام ، بسيار آمدند و رفتند، خونها ريختند، ظلمها و ستمها بر پا كردند.
پـس بـايستى ، مهدى ، شخص معينى باشد كه شناختش براى خلق آسان باشد، و اشتباهى در تشخيص رخ ندهد.
مهدى نوعى ، با اسلام منافات دارد؛ چون روايات متواترى وارد شده كه حضرتش شخصى است معين و موجود و زنده .
چـنـانچه مهدى نوعى مستلزم آن است كه سالها زمين خالى از حجت باشد، و اين هم بر خلاف اصـول و مـبانى اسلام است . با اين حال ، مدعيان مهدويت ، همگى از ميان مسلمانان برخاسته انـد؛ كـسـانى كه از اصول و مبانى اسلام خبر نداشته اند و يا آگاه بوده ، و حقيقت را به مسلمانان نگفته اند.
ويژگيها و خصايص مهدى
مهدى ، كسى است كه به وسيله خدا تعيين مى شود. چون بشر ناتوان است كه چنين كسى را بـشـناسد؛ زيرا كه مهدى مانند فردى از افراد بشر است . مهدى ، كسى است كه اجرا كننده تعليمات همه انبيا و خواسته هاى همه اوليا خواهد بود.
مـهـدى ، بـايـسـتـى دانـشـى نـامـتناهى داشته باشد، بينشى نامتناهى داشته باشد، استقامت نـامـتـنـاهـى داشـتـه بـاشـد، خستگى ناپذير باشد، داراى بالاترين قدرت روحى باشد، رحـمـتـى نـامـتناهى داشته باشد، مهربان و دوست خلق باشد، پاكيزه از كينه و عقده روحى بـاشـد، خـلق در نـظر او يكسان باشند، آن قدر در عدالت و دادگرى پيشرفته باشد كه نـگـذارد پوست ارزنى از دهان مورى گرفته شود، و كسانى كه باقى خواهند ماند، يا از ترس خواهد بود و يا از طمع ، و هر دوى اينها با عدالت و دادگرى او سازگار نيست .
مـهـدى ، امـيـد بـشـر؛ مـهـدى بـرگـزيـده خـدا؛ مـهدى ، انجام دهنده هدف انبياء مهدى ، دادگر كل ، مهدى ، بنيانگذار عدل مؤ بد جهانى ؛ مهدى ، انسان بزرگ مهدى ، پاكيزه ترين فرد بـشـر هـنـگـام قـيـام ، مـهـدى ، دادگسترى زنده و پاينده كه سراپاى وجودش از فضيلت و عدالت و بزرگوارى آكنده است .
نـقطه ضعف شخصى ، نبايستى داشته باشد. پدرانش ، بايستى پاك و پاكيزه باشند و نـقـطـه ضـعف خانوادگى ، نبايستى در حضرت مهدى وجود داشته باشد. در پاكيزه ترين مـحـيـط، تـربـيـت و پـرورش ‍ يـافـتـه بـاشـد و عـنـايـت الهـى در پـرورش او دخـالت كامل داشته باشد.
خـودش پـاك ، نـياكانش پاك و به پاكى شناخته شده باشند؛ كه همگان مردان فضيلت و تقوا و پرهيزكارى بوده اند. مردم گمنامى نبوده اند؛ عزلت و گوشه گيرى نداشته اند و در ميان مردم زيست داشته اند. در محيط دوستى و دشمنى بوده اند. و به طور دقيق ، هر دو گـروه ، حـيـات فـردى و اجتماعى آنها را زيرا نظر گرفته بودند؛ دوستان براى آن كه سـر مـشـق بـگـيـرنـد، دشـمـنان براى آن كه نقطه ضعفى بيابند و بر آنها بتازند، و دو گروه جز تقوا و پرهيزكارى ، جز انسانيت و فضيلت ، چيزى نيافتند.
پـيـوسـتـه در راه حق مبارزه مى كردند. از اين رو، دشمنان آنها را مى كشتند؛ تا بتوانند تا خـدا را خـاموش كنند ولى نتوانستند و اين نور براى هميشه روشن ماند تا روزى كه تابش جهانى پيدا كند و سراسر گيتى از اين نور بهره مند شود.
آرى ، چـنين دودمانى شايسته است كه پيشوايان خلق و بشريت باشند و قافله سالار جهان انـسـانـيـت گـردنـد و حـضـرت مـهـدى كـه بـر پـا كـنـنـده عدل جهانى است ، بايستى از چنين خاندانى باشد.
مهدى و عصمت
عصمت ، يعنى پاكيزه بودن از گناه و پيراسته بودن از خطا.
و آن حقيقتى است از مقوله علم كه دانستن حقايق اشيا باشد.
فـرد بـزرگـوارى كـه داراى فـضيلت عصمت باشد، نه تنها گناه نمى كند، بلكه فكر گـنـاه ، در مـغـزش راه نـدارد، چـون به حقيقت گناه آشناست ، ولى قدرت بر ارتكاب گناه دارد. از اين رو، مرتبه اش از فرشتگان برتر و بالاتر است .
شما زبان مار را نمى مكيد و از خوردن نجاست خوددارى مى كنيد، بلكه فكر چنين كارى نيز در مغز شما راه نمى يابد، با آن كه قادر بر هر دو كار هستيد.
چرا؟ چون به حقيقت هر دو كار پى برده ايد و مى دانيد كه چيست .
نسبت معصوم با گناه ، چنين است .
بـنـابـرايـن ، عـصـمـت ، مـرتـبـه عـاليـه اى را عـدالت نـيـسـت ، بـلكـه فـضيلتى است از فضايل مغاير با عدالت و آن علمى است خدادادى و از علوم بشرى نيست و موروثى نيز نمى باشد؛ چنانچه قابل تعليم و تعلم نيز نيست .
عـلمـى است كه حضرت احديث ، هر فردى را شايسته بداند، بدو افاضه مى كند؛ چنانچه در مـيـان دودمـان عـبـدالمـطـلب ـ كـه شـمـاره آنـهـا بـه چـهـل مـى رسـيـد يـا از چـهل افزون بودـ فقط يك فرد شايسته پيامبرى بود و آن حضرت محمد صلى الله عليه و آله بود و دگران شايسته اين منصب مقدس ‍ نبودند.
در مـيـان پـسـران ابـوطـالب ، فـقط يك فرد شايسته دارا شدن صفت عصمت بود و آن على عليه السّلام بود از اين رو، از سوى خدا و رسول صلى الله عليه و آله ، وصى حضرت محمد صلى الله عليه و آله گرديد.
مـرد عـادل و دادور، هـنـگـام اشـتـداد شـهـوت يـا غـضـب ، تـمـايـل بـه گـنـاه دارد، ولكـن گـنـاه نـمـى كـنـد، ولى مـعـصـوم تمايل به گناه نيز ندارد.
عادل ، خطا مى كند و ممكن است گول شياطين انسى را بخورد، ولى معصوم خطا ندارد و خطا و گول خوردن ، براى حضرتش محال است .
معصوم ، اضافه بر فضيلت عدالت ، داراى فضيلت عصمت نيز است .
تـاءسـيـس حـكـومـت عـدل و دادگستر در جهان ، بايستى به وسيله قائدى معصوم باشد كه مـيـل بـه گـنـاه نـكـنـد و خـطـا نـداشـتـه بـاشـد. و وگـرنـه آن حـكـومـت تشكيل پذير نخواهد بود.
قـائد گـنـاهـكار و رهبر خطاكار، نمى تواند از گناه جلوگيرى كند و خطاهاى بشر را بر طرف سازد، بلكه سر مشق براى گناه و خطا خواهد بود.
رهـبر، براى پيوستن خلق از گناه ، بايستى نخستين قدم را از خودش بردارد و گناه را از خود بزدايد.
بزرگترين گناه ، ظلم است و رهبر ظالم ، نخواهد توانست ظلم زدايى كند.
بـنـابـرايـن ، حـضـرت مـهـدى ، بـايـسـتـى داراى فـضـيـلت عـصـمـت بـاشـد تـا بـتـوانـد عدل جاويدان جهانى را بر قرار سازد.
در گذشته ، يادآور شديم كه حضرت مهدى بايستى مؤ يد من عندالله باشد و قدرت الهى در پشت سرش باشد؛ وگرنه نخواهد توانست بر همه قدرتهاى بشرى پيروز شود.
و اين به ما مى رساند كه حضرت مهدى بايد معصوم باشد، وگرنه لازم مى آيد كه خداى بزرگ ، گناهكار و خطاكارى را تاءييد فرموده و براى مردم پيشوا قرار داده است ، و اين ، بـر ذات مـقـدس حـق ، قـبـيـح و مـحال است . آيا كسى كه از گناه نهى فرموده ، مى تواند بگويد از گناهكار پيروى كنيد؟!
شناخت
بـا بـراهـيـن عـقـلى يـاد شـده ، روشـن شد كه مهدى ، شخصى است و وجود خارجى دارد و هم اكنون زنده است و حضرتش داراى فضيلت عصمت و دانش فوق دانش بشر و مؤ يد من عندالله است .
پـدرانـش ، پاكترين پاكان در تاريخ بشر بوده اند. نژاد و تبارش ، شريفترين نژاد و تبار. اكنون وقت آن رسيده كه به سراغ شناخت حضرتش برويم و بدانيم كه كيست ؟
حـضـرتـش از دودمـان رسول خدا صلى الله عليه و آله و پسر فاطمه زهرا و فرزند على مرتضى عليه السّلام است . از نژاد امام حسين و نواده امام حسن مجتبى است و با نه پشت به امـيـر مؤ منان و فاطمه زهرا مى رسد. پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسكرى ، يازدهمين امام و وصى و جانشين پيامبر بزرگ اسلام است .
خودش دوازدهمين امام و پيشواى خلق جهان است .
نـام نـامـى اش ، نـام رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ، كـيـنـه گـرامـى اش ، كـيـنـه رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ؛ خـلقـش ، خـلق رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ؛ خـويـش ، خـوى رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله دانـش و عـصـمـتـش ، دانـش و عـصـمـت رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ؛ خـونـش ، خـون رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله ، پـيـكـرش ، پـاره اى اسـت از پـيـكـر رسول خدا صلى الله عليه و آله .
و پـر روشـن اسـت كـه نـيـاكـانـش از بـا فـضـيـلتـترين مردم تاريخ بشر بوده و هستند و همانندشان در تقوا و طهارت ، در ميان خلق جهان نيست .
سيصد سال اين بزرگواران در برابر ديدگان دوستان فدايى و دشمنان عقده اى زيستند و هـر دو گـروه نقطه سياهى در جامه سپيد اين پاكمردان نيافتند. گواه اين سخن ، شهادت تـاريـخ اسـت كه به دست دوست و يا خامه دشمن نگاشته شده است و جز تقوا و فضيلت و بزرگوارى ، سخنى درباره آنها ندارد.
اگـر گـامـى در تـاريـخ ايـن خاندان بالاتر گذاريم ، مى بينيم هاشم كه بنيانگذار اين دودمان است ، مرد فضيلت است ؛ پسرش عبدالمطلب ، مرد فضيلت است ؛ فرزند عبدالمطلب ، ابوطالب ، مرد فضيلت است .(6)
اينان شريفترين مردان عصر خود بوده اند و با آن كه در عصر جاهليت مى زيستند، لكه اى سياه در جامه سپيد آنها ديده نشده است .
تـاج رهـبرى انسانها و ارمغان عدالت جهانى بر فرق مقدس فرزند امام حسن عسكرى عليه السّلام از جانب خداى بزرگ نهاده شده است و بشرى ديگر شايستگى اين مقام را ندارد.
خـداى مـهـربـان ايـن وجود مقدس را ذخيره انسانيت قرار داده و محفوظش داشته ، تا روزى كه اراده حق تعلق گيرد، حضرتش قد علم كند، پرچم عدالت را به اهتزاز در آورد و ظلم و ستم را نـابـود سـازد و عـدل و داد را بـراى هـمـيـشـه بر روى كره زمين حاكم گرداند و آسايش جاودانى بشر را تاءمين كند.
سعادتمندترين مردم ، كسانى هستند كه پيرو چنين خاندانى باشند و فرقه ناحيه ، يعنى گروه رستگاران ، اينان مى باشند و بس .
مژده اى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله به امت اسلام داده است .
قائم
حـضرت مهدى ، در زبان اجداد بزرگوارش ، به صفت ((قائم )) موصوف شده است ، در حـالى كـه هـيـچ يـك از نـيـاكـان گـرامـى اش بـديـن صـفـت مـوصـوف نـشـده انـد. جـدش رسـول خـدا صـلى الله عـليـه و آله نيز بدين صفت موصوف نشده ، پدرش على مرتضى عليه السّلام نيز بدين صفت موصوف نشده ؛ حسين سيد الشهداء چنين بوده اند.
آيـا مـقـصـود ((قـيـام بـالقـسـط)) و دادگـسـتـرى جـهـانـى اسـت ، كـه هـدف از ارسـال انـبـيـا از آدم تـا خـاتـم بـوده اسـت و قيام به حق و پياده كردن حكومت حق در ((قيام بالقسط)) قرار دارد؟
آنـچـه كـه يـقـيـن اسـت ، آن اسـت كـه قـيـام حـضـرت مـهـدى ، پـايـان مـبـارزه حـق عـليـه باطل است .
مـبارزه اى كه از آغاز پيدايش بشر شروع شده و پيامبران و اولياى خدا در آن شركت كرده انـد و گـهگاه پيروزى نصيب حق مى شده ، ليكن دوامى نداشته و جاودانى نبوده است . ولى بـه وجـود حـضـرت مـهـدى ، ايـن مـبارزه پايان مى پذيرد و حق براى هميشه پيروز شده و جـاويـدان مـى گـردد و ديـگـر راهـى بـراى حـكـومـت بـاطـل بـاقـى نـمـى مـاند؛ بلكه باطلى در سراسر گيتى باقى نخواهد ماند تا بخواهد حكومت تشكيل دهد.
احـتـمـال ديـگـرى كـه وجـود دارد، آن است كه مقصود از ((قيام ))، آمادگى حضرتش براى ظـهـور و تاءسيس حكومت عدل جهانى باشد. چون اين لباس تنها بر قامت رساى حضرتش آراسته گرديده و بس .
و چـون هـدف از قـيـام حـضـرت مـهـدى ، جـهـانـى اسـت و گـسـتـرش عـدل و ايـمـان در تـمـام جـهـان ، و تـاريخ بشر، چنين حكومتى را به خود نديده ، حضرتش قـائم بـه اين حكومت است و پيدايش اين حكومت و قوامش به وجود مقدس اوست . پس حضرتش قـائم خواهد بود. و شايد مقصود از قيام ، آمادگى شخصى حضرتش است كه زمينه قيام از نـظـر اجـتـماعى آماده شده ، حضرتش براى آن آمادگى هميشگى دارد و تاءخير و تعللى در كار نيست .
طول عمر
طول عمر، بر خلاف طبيعت نيست و با طبيعت انسان سازگار است
حضرت عسكرى در سال 260 قمرى از دنيا رفت و بايستى فرزند بزرگوارش ، پيش از اين سال ، ولادت يافته باشد.
سـال ولادت حـضـرت مـهـدى ، سـال نور است كه سال 256 هجرى است و آن حضرت ، هنگام وفات پدر بزرگوارش ، چهارساله بوده است .
اكنون عمر شريفش 1157 سال است (7) كه عمرى دراز و طولانى است و اين خود معجزه اى اسـت از مـعـجـزات و خـرق عـادتـى اسـت از خـرق عـادات و دليلى است بر ارتباط مستقيم حـضـرتـش بـا ذات مقدس حضرت احديث . رابطه تكوينى كه حضرتش ارتباط وجودى با وجود حضرت حق دارد.
البـتـه طول عمر، بر خلاف طبيعت نيست و با طبيعت انسان سازگار است و خواسته فطرى بـشـر نـيـز است و شايد در آينده روزى برسد كه اين خواسته فطرى بشر، تحقق يابد. حـيـات ، نـه تـنـهـا مـحـبوب انسانهاست ، بلكه محبوب حيوانات نيز است . هر بشرى ، خود ناآگاه از جان خود دفاع مى كند؛ چنانچه هر حيوانى نيز از حيات خود، دفاع مى كند.
فـطـرى بـودن حـب حـيـات ، مـسـتـلزم فـطـرى بـودن دوام حـيـات اسـت كـه بـجـز طـول عـمـر چيز دگرى نيست و طول عمر، امرى واقعى و حقيقى ، چون ديگر فطريات بشر اسـت كـه خـطـا نـدارنـد. در عـصـر نـوح ، پيش از توفان ، عمر بشر طولانى بوده است ؛ چـنـانـچـه خـود حـضـرت نـوح نـيـز عمرش طولانى بوده ، دعوت آن حضرت نهصد و پنجاه سـال طـول كـشـيـد. و پـيـش از دعـوت بايد عمر حضرتش به اندازه اى برسد كه به مقام پـيـغـمـبـرى آن زمان و مردمان كهن سالش برسد. و پس از پايان دعوت نيز، حضرت نوح چندى بوده و توفان رخ داده و آن را به چشم ديده و پس از توفان نيز، زنده است .
ولى پـس از توفان ، عمر بشر كوتاه شده است ، و اين سرى است كه بايد روزى روشن شود.
نـه تنها طول عمر حضرت مهدى ، معجزه است ، بلكه امامت آن حضرت ، نظير نبوت حضرت عيسى عليه السّلام نيز، معجزه است .
حـضـرت مـهـدى ، در چـهـار سـالگـى بـديـن مـنـصـب مـقـدس الهـى نـايـل گـرديـد و ليـاقـت چـنـين منصبى را داشت كه بزرگسالان چنان لياقتى را نداشته و ندارند.
و اين معجزه نيز، رابطه تكوينى امامت را با حضرت حق نشان مى دهد و ارتباط تشريع را با تكوين روشن مى سازد.
اراده خـلل نـاپذير حق ، تعلق گرفت كه حضرت مهدى ، عمرى دراز داشته باشد و تفكيك اراده از مراد، محال است ؛ به خصوص اگر اراده حق باشد.
عـلل طـبـيـعـى پـس از تـوفـان نـوح قـادر بـه دادن طـول عـمر نيستند چون خودشان محدود به وقت هستند و عمرى كوتاه دارند مگر آن كه عللى پـى در پـى ايـن نـقـيـصـه را جـبـران كـنـد. آنـچـه قـطـعـى اسـت ، طول عمر حضرت مهدى ، علل الهى دارد.
وجـود مـقـدس حـق ، ازلى اسـت و ابـدى و جـاودانـى و قـديـم . پـس معلول بلا واسطه اش بايستى داراى عمرى دراز باشد.
دين ، بايستى با حقايقى اعجاز انگيز همراه باشد، تا دانسته شود كه خواسته حضرت حق اسـت . اگـر ديـن صـد در صـد فـاقـد اعـجـاز بـاشـد، ارتـبـاطـش بـا حـضـرت حـق مجهول مى ماند و نظير مسلكى از مسلكهاى بشرى خواهد بود.
تمام پيامبران ، داراى معجزاتى بودند كه بشر از آوردن آنها عاجز و ناتوان بود. دعوت حـضـرت مـحـمـد صـلى الله عليه و آله ، جد حضرت مهدى ، با معجزاتى بسيار آغاز شد و انـجـام آن دعـوت هم ، كه به وسيله حضرت مهدى است ، بايستى با معجزه همراه باشد كه وجود مبارك حضرت مهدى ، خود معجزه بلكه معجزاتى است .
طول عمر
لزوم طول عمر
از نـظـر اجتماعى كه ثابت شد مهدى نوعى ، استحاله وجودى دارد و وقوعش غير ممكن است و ثابت شد كه مهدى ، شخصى است معين و بايستى وجود خارجى داشته و از دودمانى پاكيزه ريـشـه گـرفته باشد و چون نظير خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله خاندانى در فـضيلت و طهارت يافت نشده و نمى شود و بايستى مهدى از اين دودمان باشد و او خليفه دوازدهـم آن حـضـرت اسـت . پـس بـايـسـتـى حـضـرت بـارى تـعـالى بـه مـهـدى ، طـول عـمـرى عـنـايـت كـنـد كـه هـر وقـت ، زمـان مـسـاعـد ظـهـورش گـرديـد و بـشر شايسته عـدل جـهـانـى و ايـمـان جـاودانـى گـرديـد، مـهـدى قـيـام كـنـد و پـرچـم عدل خدايى را در سراسر گيتى به اهتزاز آورد و خواسته فطرى بشريت را بدو عطا كند و غايت از ارسال انبيا را محقق سازد.
فرد ممتاز
بـديـهـى اسـت كـه در مـيان انواع نباتات و حيوانات ، وجود افراد ممتاز ميان نوع خودشان حقيقت دارد.
درخـت سيبى كه چندان سيب دارد، گاه در ميان سيبهايش سيبى پيدا مى شود كه از نظر رنگ و طعم و بو و حجم ممتاز است و سيبهاى ديگر درخت ، فاقد اين كمالات هستند.
حـال در جـمـيع نباتات چنين است ؛ خواه تره بار باشند، خواه خشكبار؛ خواه نباتات بوته اى باشند، خواه درختى .
در مـيـان حـيـوانـات نيز، اين سنت ادامه دارد شبانان ، دامداران ، خدمتگزاران باغ وحش براى تـخـمـگـيـرى از افـراد مـمـتـاز اسـتـفـاده مـى كـنـنـد. در مـيـان انـسـانـهـا نـيـز، حال چنين است :
شاگرد اول كلاس ، فرد ممتاز ميان شاگردان كلاس است . برندگان امتحانات سراسرى كنكور، افراد ممتاز در ميان داوطلبان هستند.
گاه فردى در شهر و يا زمانى ، فرد ممتاز است ، ولى در شهر ديگر يا زمان ديگر، فرد عـادى بـه شـمـار مـى آيـد.جـوانـى كـه در ايـران و لبـنـان تحصيل كرده بود، مى گفت : هنگامى كه در ايران بودم ، همرديف شاگردان بودم و هنگامى كه در لبنان تحصيل مى كردم فرد ممتاز كلاس به شمار مى آمدم .
گـاه فـردى در زمـانـى در كـل جهان ، فرد ممتاز است ؛ مانند كسانى كه در بازيهاى المپيك مدال طلا و يا نقره و برنز مى گيرند.
افراد ممتاز بشرى ، گوناگون هستند؛ فردى در زيبايى فرد ممتاز مى شود و ملكه و جاهت لقب مى گيرد. فردى در نيروى بدنى فرد ممتاز مى شود و رستم زمان و قهرمان جهان مى گـردد، فـردى در دانـش و بـيـنـش چنين مى شود و ابن سينا مى گردد، دگرى در زيركى و سـياست چنين مى شود مانند ((بيسمارك )). فردى از نظر تقوا و فضيلت ، فرد ممتاز مى گردد و سلمان زمان و ابوذر دوران ناميده مى شود.
ايـن مـطـلب ، بـديـهى است و مورد مشاهده همه خلق است ، ولى ممتاز بودنشان اختصاص به زمـان و مكان دارد و جهانى و همگانى و جاويدانى نيست و افراد ممتاز بشريت ، نمى توانند باشند.
ولى گـروهـى افـراد مـمـتـاز بـشـريـت هـسـتـنـد كـه در مـيـان هـمـه خـلق جـهـان مثل و مانند ندارند؛ هر چند در زمانى مخصوص و يا در مكانى مخصوص زيست داشته اند. اين بـزرگـمـردان ، پـيـامـبـران خـدا هـسـتـنـد كه همگان از همه خلق برترند؛ هر چند برتر و بالاترى در ميان خودشان وجود دارد.
چرا اينان ، افراد ممتاز بشريت هستند؟
چـون شـايـسـتـگـى داشـتـنـد كـه بـديـن مـنـصـب مـقـدس از سـوى خـدا نايل گردند و دگران چنين شايستگى و قابليت را نداشتند.
در مـيـان ايـن بـزرگـمـردان ، آن كـه از هـمگان برتر و بالاتر است و داراى شايستگى و فضيلت و بزرگوارى بيشتر است ، وجود مقدس خاتم انبيا محمد مصطفى صلى الله عليه و آله است كه فرد ممتاز بشريت است و از همه خلق جهان ، گذشتگان و آيندگان ، برتر و بالاتر است .
از اين رو، سيدالانبيا و اشرف پيامبران گرديد. اوصيا و خلفاى دوازده گانه آن حضرت ، چـنـيـن هـسـتـنـد كـه هـمـگـى افـراد مـمـتـاز جـامـعـه بـشريت بوده و هستند و در ميان خلق جهان مـثـل و مـانـند ندارند. زيرا كه عاليترين و مقدسترين منصب الهى به آنها تفويض گرديده است و از سوى خدا به فرمانفرمايى همه انسانها برگزيده شده اند.
ايـن گـروه مـمـتـاز و بـرتـرين ، از حضرت خاتم انبيا آغاز مى شوند و به حضرت خاتم اوصيا، يعنى حضرت مهدى ، ختم مى شود.
هـمـگـى داراى دانـشـى بـرتـر، بـيـنـشـى بـرتـر، عـقـل و خـردى بـرتـر، فضايل و مناقبى برتر بوده و مى باشند و نظير و مانند ندارند.
در مـيـان ايـن بـزرگـمـردان ، حـضـرت مـهـدى از نـظـرى فـردى مـمـتـاز شده و داراى عنايت مـخـصـوصـى از سـوى خـدا گـرديـده ، و آن طـول عـمـر است و اين فضيلت ، اختصاص به حضرتش دارد و از امتيازهاى آن وجود مقدس است و فرد ممتاز انسانى و جهانى و جاودانى به شمار مى آيد كه در گذشتگان و آيندگان نظير ندارد.
طول عمر، موجب رنج و مشقت است و بايستى مصيبت كش عزيزان و دوستان باشد و ساليانى دراز در رنج فراق بگذراند. ولى حضرتش ، براى خاطر خدا، اين رنج و اين مصيبت و مشقت را تحمل مى كند؛ چون پايدارى و صبر را به حد اعلا داراست و اين صبر و شكيبايى يكى از بزرگترين فضايل آن حضرت خواهد بود.
غيبت
ذات مـقـدس حـق ، غـيـبـت حـضـرت مـهـدى را ضامن طول عمر آن حضرت قرار داده است . پدران بزرگوارش ، چون غيبت نداشتند، همگان كشته شدند و يا با زهر جفا، مسموم گرديدند.
يـكـى از راهـهـاى مـحـفـوظ مـانـدن از شـر دشمنان خون آشام ، غيبت است . چون مقصود از غيبت حضرت مهدى ، ناشناخته بودن حضرتش در ميان خلق است كه در زبان خودش و پدرانش ، از آن بـه غـيـبـت تـعـبير شده است . در حالى كه پدران بزرگوارش در ميان خلق ، شناسا بوده اند.
آرى ، مـقـصـود از غـيـبـت آن حـضـرت ، آن نـيـسـت كـه حـضـرتـش در يـكـى از قـلل جـبـال و يـا در قـلعـه اى حـصـيـن و يـا در غـارى از مغارات ارض نهان است و يا آن كه بـارويـى آهنين گرداگرد حضرتش كشيده شده است و هيچ قدرتى توانايى گذشتن از آن را نـدارد، بلكه مقصود از غيبت ، چنانچه ياد شد، ناشناخته بودن حضرتش است ، در حالى كه ميان خود مردم قرار دارد، همگان حضرتش را مى بينند، ولى نمى شناسند.
در عـبـادت بزرگ حج ، شركت مى كند. مزارهاى مقدس پدرانش را زيارت مى كند. در مراسم عزادارى جدش امام حسين عليه السّلام تشريف فرما مى شود. خلق ، حضرتش را مى بينند و با آن حضرت سخن مى گويند و كلمات حضرتش را مى شنوند، ولى نمى دانند كه او كيست و چه كسى است .
از اين سخن ، روشن شد كه چرا آن حضرت غيبت كرده و ناشناس ، به زندگى ادامه مى دهد.

next page

fehrest page

back page