بـراى پـنـج دولت بـزرگ حـق و تـو در رد تـصـمـيـمـات شـوراى امـنـيـت
قـائل شـده اند. اين حق ، به زيان خلق جهان است ، چنانچه به زيان خود دولتهاى بزرگ
نـيز هست ؛ چون و توى يكى از آنها مطابق دلخواه چهار دولت ديگر نخواهد بود. اين حق را
تـصـويـب كـردنـد تـا اسـتـاليـن ديـكـتـاتـور شـوروى در سـازمـان
ملل شركت كند و فوق قوه اجرائيه سازمان و شوراى امنيت باشد.
ايـن گـام نـيز، مانند گام نخستين ، دردى از دردهاى خلق جهان را درمان نكرد. متفكران بشر،
بـراى تـشـكـيـل حـكـومـت جـهـانـى واحـد، گـفـتـه اند كه بايستى اين حكومت بر پايه چهار
اصل بر پا شود.
1ـ قـوه مـقـنـنـه عـالمـى كـه پـارلمـان جهان باشد و همه ملتهاى جهان در آن عضويت داشته
باشند؛
2ـ شـوراى عالى اجرايى كه به منزله هياءت دولت بوده و مجرى قوانين پارلمان جهانى
باشد؛
3ـ قوه قضاييه عامه و جهانى ؛
4ـ ارتش جهانى كه در اختيار شوراى عالى اجرايى باشد.
ولى ايـن چـهـار اصـل ، گـونـه اى اسـت از تـئورى كـه
قـابل پياده شدن نيست . تشكيل پارلمان جهانى ـ بر فرض كه با انتخاب ملتها صورت
گـيـرد مـادام كـه يـك زبـان جهانى كه همگان بدان آشنا باشند ـ ممكن نيست ، اختلاف زبان
مـلتـهـا و نـا آشـنـا بـودن هـر نـمـايـنـده اى بـه خـصـوصـيـات زبـان نـمـايـنـده ديـگـر،
مشكل بزرگى است كه قابل حل نخواهد بود.
قـانون به چه زبان نوشته شود كه همگان آن را بفهمند، تا مورد تصويب قرار گيرد و
قضات بتوانند در دادگاه بنصوص آن استناد كنند؟
پـس نـخـسـت ، بـايـسـتـى زبـان جـهـانـى درسـت شـود، سـپـس پـارلمـان جـهـانـى
تشكيل گردد. هنوز زبان جهانى همه كس دان در ميان بشر پيدا نشده و بسيار بعيد است كه
در آينده پيدا شود؛ آن هم زبانى كه قانون ، بدان زبان نوشته شود.
اشـكـال زبـان در تـشـكـيل شوراى عالى اجرايى نيز هست . شركت كنندگان در آن ، به چه
زبـان سـخـن گـويـنـد تـا بـه مـقـاصد يكديگر پى برند؟ تصويبنامه ها به چه زبان
نوشته شود؟
تـشـكـيـل قوه قضاييه عامه نيز خالى از اشكال نيست ؛ چون قضاوت پايه هاى متعدد دارد و
اين قوه بر كدام پايه قرار مى گيرد؟
يـك پـايـه دسـتـگـاه قـضـايـى ، احـقـاق حـق اسـت و پـايـه ديـگـر،
فـصـل خـصومت . كدام يك بايستى پايه قضاوت عامه قرار گيرد؟ قضاوتهاى فاشيستى
گـونـه اى است ، قضاوتهاى سوسياليستى گونه اى ديگر، قضاوتهاى دمكراسى مباين
با هر دو.
مـجـازات اعـدام ، مـحـل اخـتـلاف دسـتگاههاى قضايى است ؛ يكى مى گويد بايستى باشد و
ديگرى مى گويد نبايستى باشد.
در نظر يك قاضى ، كارى ، گناه به حساب مى آيد و قاضى ديگر آن را گناه نمى داند.
حصول مالكيت و اسباب آن نيز مورد اختلاف دستگاههاى قضايى است .
به ارتش جهانى نيز، در اين حكومت ، نيازى نيست ؛ زيرا كه ارتش ، مدافع دولتى است در
بـرابر دولت ديگر. وقتى كه دولتها يكى شدند، وجود ارتش ضرورى نخواهد بود. در
آغـاز تـشكيل اين حكومت ، به وجود چنين ارتشى است تا بتوان آن را در تمام جهان بر قرار
كرد، ولى منجر به خونريزى بسيار خواهد شد و ساليانى دراز ادامه خواهد يافت معكوس
خواهد داد.
حكومت واحد جهانى ، تحقق پذير نيست ، مگر در صورتى كه ملتها خواستار آن باشند و آن
وقـتـى اسـت كـه عـدل عـالمـگـيـر به وسيله حاكم عادلى بر قرار شود. اين حكومت ، مطلوب
طبيعى و عقلى همه افراد بشر خواهد بود، و بدون خونريزى و دستگاههاى امنيتى است .
ايـن حـكـومـت كـه در كـشورى بر قرار گردد و عدل در آن پياده شود، ملتهاى همسايه از آن
آگـاه مـى شـونـد و يكى پس از دگرى ، الحاق خود را بدان اعلام مى دارند. كشورهاى دور
دسـت كـه از آن آگـاه شـدنـد، بـدان مـلحـق مـى شـوند و در جرگه دولتهاى مشترك العداله
داخل مى شوند. عدالت ، از تعصب نژادى مطلوبتر است .
عدل عالمگير، عدل بعدى است :
عدل دولت بر ملت ؛ عدل ملت بر ملت ؛ عدل ملت بر دولت .
عدل دولت بر ملت ، عبارت است از عدل تخلف از قانون ، كه فاقد زورگويى و استثمار
ملى خواهد بود و قانونش قانونى است كه به تصويب الهى رسيده باشد؛ خدايى كه همه
افراد بشر را مى شناسد و به خصوصيات همگان آگاه است .
عـدل دولت بر ملت ، مانند حكومت على عليه السّلام . ولى حكومت آن حضرت پايدار نماند.
چون فاقد بعد سوم بود كه عدل ملت بر دولت باشد.
آيا ناكثين و قاسطين و مارقين ، عدالت پيشه بودند؟!
آيـا اهـل كوفه ، با على عليه السّلام به عدالت رفتار كردند؟ و رهنماييهاى حضرتش را
براى جنگ و صلح به كار بستند؟
عـدل مـلت بـر مـلت ، وقـتى محقق مى شود كه ظلم و ستم شخصى از ميان افراد ملت بيرون
رود. عـدل مـلت بر ملت بر قرارى راستگويى و درستكارى در ميان خود افراد است كه هيچ
يـك از آنـهـا در نـهـان و آشـكـار بـه دگـرى ظـلمـى نـكـنـد و سـتـمـى روا نـدارد. ايـن اسـت
تكامل ملى و رشد افراد.
اين وقت است كه قوه قضاييه از كار مى افتد و درهاى دادگسترى بسته مى شود. اين حكومت
، ازلى نـيـسـت ، ولى ابـدى و جـاودان خـواهد بود و تا جهان بر پاست و بشر بر گستره
زمـيـن ، قـدم بـر مـى دارد، ايـن حـكـومـت بـاقـى خـواهـد بـود. آرى ،
عدل عالمگير ازلى نيست ، ولى ابدى است .
در ايـن حـكـومت ، مرزهاى مصنوعى جغرافيايى كه دولتها تاءسيس كرده اند، برداشته مى
شود و حكومتهاى نژادى و منطقه اى ـ به هر شكلى كه باشندـ از ميان مى روند. ديكتاتورى
سـيـاه ، ديـكـتـاتـورى سـرخ ، حـكـومـت اكـثـريـت بـه نـام دمـوكـراسـى ، در ايـن حـكـومـت
حـل مـى شـونـد. آنـچـه كـه بـايـسـتـى بـه سـراغـش رفـت ، بـعـد سـوم عـدالت اسـت كـه
عـدل ملت بر ملت باشد؛ يعنى گسترش عدل در ميان خلق و آن در صورتى است كه وجدان
انـسـانى فرد بر او قاضى و حاكم باشد و خود، پليس خود باشد تا از ارتكاب جرم و
گناه دورى كند و اين حقيقت بجز ايمان به خدا، راه دگرى ندارد.
خـداى عـادل روز واپـسـيـن را در انـتـظار نيكوكاران و گنهكاران قرار داده است ، و مقصود از
حـكـومـت مذهب همين است و جز اين نيست كه پايه اش بر بعدهاى سه گانه عدالت بر قرار
باشد و پايه آن بر ايمان بر مبداء و معاد.
حكومت مذهب ، حكومت خود است بر خود، و دمكراتيك ترين حكومتهاست چنانچه در حكومت حضرت
على ديده شد. لازم نيست كه بعد سوم عدالت همگانى شود و همه افراد بشر چنان باشند.
همان اندازه كه بخشى از مردم چنين شدند و شماره آنها به عددى برسد كه بتوانند پرچم
عـدل را در زيـر سـايـه حـاكـمـى عـادل در اهـتـزاز در آورنـد، آغـاز
عدل عالمگير در جهان بشريت خواهد بود.
حضرت مهدى ، پرچم عدل را در جهان خواهد بر افراشت و خوشبختى و آسايش همگانى خلق
جهان را براى هميشه ، تاءمين خواهد كرد.
و آن وقتى است كه شماره ياران با وفايش به عددى كه مورد احتياج است برسد و مردانى
نيكوكار در زير سايه بزرگمردى بزرگوار قرار گيرند.
حكومت الهى در جهان
شـمـاره حـكـومـتـهـاى الهـى كـه تـاكـنـون در جـهـان تـشـكـيـل شـده ، بـسـيـار نـاچـيز است و
قابل قياس با شماره حكومتهاى بشرى نيست .
شماره حكومتهاى بشرى از ميليونها متجاوز است ، در حالى كه شماره حكومتهاى الهى از عدد
سـه تجاوز نمى كند و داوم نيافته است ؛ چون بشر لياقت اين حكومتها را نداشته و فاقد
بـعـد دوم عـدالت و بـعـد سـوم آن بـوده : عـدل مـلت بـر مـلت و
عدل ملت بر دولت .
تاءسيس حكومت الهى و داوم آن ، روزى است كه بشر لياقت آن را داشته باشد و بعد دوم و
سـوم عدالت را دارا باشد و قرآن از آن خبر مى دهد و از آن به ((عباد صالحون )) تعبير
مى كند:
و لقد كتبنا فى الزبور من الذكر اءن الارض يرتها عبادى الصالحون (2)
عـبـاد صـالحون ـ كه وارث زمينندـ همان مردمى هستند كه داراى بعد دوم و سوم عدالت هستند.
در نـتـيـجـه ، حـكـومـت الهـى سـه بـعـدى و عدل عالمگير در جهان بر پا مى شود و ابدى و
جـاويـدان مـى گـردد. از لفـظ ارض ، استفاده مى شود كه نخستين حكومت الهى در جهان كه
پس از توفان نوح تشكيل گرديد، حكومت حضرت يوسف پيغمبر در مصر بود. اين حكومت ،
محبوبترين و پاكيزه ترين حكومتهاى سرزمين مصر بود.
پايه اين حكومت بر دو چيز قرار داشت :
رنج بردن يوسف و زندانى شدن او و مقاومت و پايدارى اش در تقوا؛
ديگر، شناخت حضرتش نزد مردم به فضيلت و درستى و امانت .
يـوسـف تـا دم مـرگ رفـت ، بـه قـعـر چـاه انـداخته شد، مانند برده اى زر خريد، به قيمت
نـاچـيـزى فـروخـته شد، از پدر و مادر دور افتاد و از رحمت آن دو محروم گرديد. به ديار
غـربـت افـتـاد و چون بردگان در خانه فرمانفرماى مصر قرار گرفت و دم نزد و مقاومت و
پايدارى كرد.
از ايـن جـا رنـج دوم حـضـرتـش آغاز شد و آن عشق شديدى بود كه همسر خواجه اش به وى
پيدا كرد و شبانه روز از وى تقاضايى داشت كه يوسف پاك ، از انجام آن تقاضا، اجتناب
مى ورزيد.
وقـتـى كـه آن زن از بـر آورده شـدن تـقـاضـايـش مـحـروم گـرديـد، كـيـنـه يـوسـف را در
دل گـرفـت و او را نـزد شـوهـر، بـه خـيـانـت مـتـهـم كـرد و سـپـس بـراى چـنـد
سـال او را به زندان انداخت و اين ، رنج سوم و چهارم يوسف بود. عشق آن زن به يوسف و
ابـاى يوسف از انجام دادن تقاضاى او و اصرار آن زن و پايدارى يوسف ، شهرت يافت و
زبانزد خاص و عام گرديد. ولى نتيجه اى خوب داد و آن شناخت يوسف به تقوا و فضيلت
بود.
سرانجام ، يوسف از زندان نجات يافت و بر تخت حكومت مصر نشست .(3) و بزرگترين
خـدمـت تـاريـخ را بـه مـردم مصر كرد و مصريان را از گرسنگى و خطر مرگ نجات داد. و
دعـوت بـه تـوحـيـد و يـگـانـه پـرسـتـى را بـراى نخستين بار، در تاريخ بشر، پس از
توفان نوح آغاز كرد.
از ويـژگـيـهـاى حـكومت الهى يوسف ، خوددارى حضرتش از انتقام و پاكيزه بودن روحش از
كينه بود. از ستمكارانش و ظالمانش انتقال نگرفت و آنها را بنواخت و مورد عفو قرار داد.
دومـين حكومت الهى در جهان ، حكومت ((طالوت )) بر اسرائيليان بود. طالوت ، كسى بود
كـه از سوى خدا به فرمانفرمايى اسرائيليان منصوب گرديد. بزرگمردى بود بسيار
دانشمند، قوى و شجاع و از اسرار نهانى جهان آگاه بود.
اسـرائيـليان در بدبختى و ذلت و خوارى به سر مى بردند. از پيامبرشان خواستند كه
از خـدا بـخـواهـد حـاكـمى براى آنها تعيين كند تا در زير سايه اش جهاد كنند و از ذلت و
خوارى نجات يابند.
پـيـامـبـر عـظـيـم الشـاءن ، تـقـاضـاى آنـان را در پـيـشـگـاه الهـى عـرضـه داشـت و مـورد
قـبـول مقام حضرت احديث قرار گرفت و طالوت را به حكومت و فرمانفرمايى آنها منصوب
كـرد چـون بـعـد دوم و بـعـد سـوم عـدالت را فـاقد بودند، نخست با نصب طالوت مخالفت
كـردنـد! در صـورتـى كـه مـنـصوب حق بود! گفتند در ميان ما كسانى هستند كه از طالوت
بـراى حـكـومـت شـايـسته ترند ولى اين مخالفت به جايى نرسيد. طالوت با شايستگى
كامل زمام امور كشور را در دست گرفت .
حضرت حق ، طالوت را براى چنين روزى ذخيره كرده بود و ناشناس در ميان اسرائيليان مى
زيـسـت . دانـش و قـدرت بـدنـى كـه خـدايـش به طالوت عطا كرده بود، او را رهبرى دانا و
تـوانـا سـاخـتـه بـود. ولى بـاز هم اسرائيليان نسبت به طالوت نافرمانى كردند و اين
عطيّه بزرگ الهى را مطيع و منقاد نبودند. در جبهه جنگ از فرمانش سرپيچى كردند؛ در عين
حال پيروزى نصيب طالوت گرديد و اسرائيليان از ذلت و خوارى ، نجات يافتند.
مـقـام طـالوت آن قـدر قداست و عظمت داشت كه ((داود)) پيامبر در زمره سرداران وى بود و
پس از او مقام سلطنت و وى عطا شد و پس از داود پسرش ((سليمان )) از اين منصب مقدس
بـرخـوردار گـرديـد. ولى چـون امـتـش فاقد بعد دوم و سوم عدالت بودند، اين حكومت دوام
نيافت و به جايش ، حكومت بشرى بر قرار گرديد.
سـومـيـن حـكـومـت الهى در جهان ، حكومت حضرت على عليه السّلام بود كه فقدان بعد دوم و
سـوم عـدالت در مـردم ، مـوجـب شـد كـه حـضـرتـش را بكشند و مورد نفرين آن حضرت قرار
گيرند. نفرين آن حضرت چنين بود:
((پروردگارا! مرا از اين مردم بگير)) كه شومترين نفرين در تاريخ بشر بود.
آنـچـه كـه در ايـن حـكـومـتـهـاى سـه گـانه الهى جلب نظر مى كند، سه گونه بودن اين
حـكـومـتـهـاسـت كـه هـر كـدام رنـگ خـاصـى داشـتـنـد. از ايـن اسـتـفـاده مـى شـود كـه حـكـومـت
عـدل و حـكـومـت الهـى ، رنـگ خـاص و شـكـل مـخـصـوصـى نـدارد، و قـوام آن حـكـومـت بـه
عـدل اسـت و بـس ؛ بـه هر شكلى كه حكومت اداره شود. خواه جمهورى باشد، خواه سلطنتى ،
خـواه داراى مـجـلس سـنـا و شـورا بـاشـد، خـواه نـبـاشـد؛ مـقـصود، اقامه قسط و بر پايى
عدل است و بس .
ايـن حـكومتهاى سه گانه ، سه رنگ بودند، ولى در حقيقت يك رنگ داشتند و آن رنگ عدالت
بود كه هر سه رنگ ، در آن قرار داشت .
يوسف در حكومت مصر، پادشاه نبود، چون به صريح قرآن ، پادشاه مصر كس دگر بود.
يـوسـف فـرمـانفرماى مصر بود، ولى ديكتاتور و خودكامه نبود، حكومتش دموكراسى نبود؛
چون دموكراسى ، حكومت اكثريت است و اقليت در آن محروم و محكوم اكثريت است .
حكومت يوسف ، حكومت عدل بود كه حكومت همه ملت است .
طالوت در حكومتش پادشاه بود و سلطنتش انتصابى بود و از جانب خدا منصوب شده بود، و
فـرمـاندهى جنگ را شخصا به عهده گرفت و پيروز شد و نبوغ نظامى خود را نشان داد، و
ذلت و خوارى را از اسرائيليان بگرفت ، و عزت و سربلندى را به آنها ارزانى داشت .
آرى ، حكومت عدل ، عزت و سربلندى مى آورد.
حـضـرت على عليه السّلام حكومتش انتخابى بود و تنها كسى است در ميان خلفاى راشدين
كه در اثر انتخاب عمومى به حكومت رسيد؛ حضرتش ، نخست انتخاب شد، سپس با او بيعت
كردند.
خـلفاى سه گانه كه پيش از آن حضرت حكومت كردند، با بيعت به حكومت رسيدند؛ آن هم
بيعتى كه نهانى ميان چند نفر قرارش گذاشته شده بود.
انتخابى بودن حكومت حضرت على عليه السّلام ، از نظر مردم است ، وگرنه حضرتش از
سـوى خـداى بـشر به فرماندهى كون و مكان نصب شده بود و ولايت تكوينى و تشريعى
در اخـتـيـارش بـود و پـذيـرش حـكـومـت ظـاهـرى ، بـراى اقـامـه
عدل بود. حضرت على عليه السّلام خودش عدل بود كه به صورت بشر در آمده بود.
حكومت حضرت مهدى ، چهارمين حكومت الهى در جهان است و حكومت حضرتش ، عين حكومت پدرش
حضرت على است ، با اين تفاوت :
حـكـومت پدرش على ، محدود به زمان و مكان و موقتى بود، چون بشر آن روز ابعاد ثلاثه
عدالت را نداشتند.
ولى حـكـومـت حـضـرت مـهـدى ، حكومت جهانى و جاويدانى است ؛ چون بشر در آن زمان داراى
بعدهاى دوم و سوم عدالت هستند كه به تعبير قرآن ((عباد صالحين )) ناميده شده اند.
حـكـومـت مـهـدى مـانـنـد حـكومت پدرش على عليه السّلام از انتخاب برخوردار است ، ولى نه
انتخاب اصحاب حل و عقد و نه انتخاب مردم يك كشور، بلكه انتخاب مردم جهان . و انتخابش
مشتمل بر دو مرحله است : انتخاب نوعى و شخصى .
انـتـخـاب نـوعـى ، هـم اكـنـون مـحقق است كه همه مردم جهان آرزوى ظهورش را دارند. انتخاب
شخصى ، پس از ظهور آن حضرت واقع مى شود.
=پيروزى بدون خونريزى
از ويـژگـيـهـاى حكومت الهى حضرت مهدى ، پيروزى بدون خونريزى است . و حمام خونى
كه جهانگيران جهان از قبيل اسكندر و چنگيز و تيمور براى كشور گشايى به پا كردند،
در حكومت جهانى حضرت مهدى منتفى است .
حـكـومت حضرت مهدى ، جهانگيرى و جهانگشايى نيست ، بلكه جهانبانى و جهانمدارى است و
ايـن ويژه حكومتهاى الهى است كه در هر سه حكومتها تحقق داشته و قدرت حكومت ، با مهر و
رحمت همراه بوده است .
بـه يـقين روزى خواهد رسيد كه حكومت الهى حضرت مهدى ، جهان و جهانيان را زير پوشش
خـود قـرار خـواهـد داد بدون آن كه خونريزى در كار باشد، بشر به حسب فطرت از آغاز
پـيـدايـش خـود، خـواهـان بـر پـايى عدل بوده و هست ولى اين خواسته فطرى ، براى بر
پايى حكومت عدل كافى نيست .
چنانچه حكومت عدل را با زور سر نيزه نمى شود به پا كرد؛ چون ظلم به جز ظلم نخواهد
زايـيـد و قـداسـت هـدف ، مـبـرر وسـيله نخواهد بود. ولى هنگامى كه خواسته فطرى بشر،
اشتداد پذيرفت و به مرتبه شوق رسيد و فاعليت پيدا كرد، آن وقت است كه زمينه براى
بر پايى حكومت عدل عالمگير مهدى آماده شده است .
اشـتـداد خواسته فطرى بشر، وقتى است كه ظلم و ستم بسيار شود و بشر از آن به تنگ
آيـد تـا خـواسـته فطرى او فاعليت پيدا كند و او را بر انگيزد كه شب و روز در راه پيدا
كـردن عدل گام بر دارد و موانع رسيدن به آن را يكان يكان از ميان بردارد. تا به هدف
برسد.
در اين هنگام ، قائدى توانا و بزرگوار و شناخته شده ، قدم در ميان خواهد گذارد و حكومت
عدل را بر پا خواهد كرد.
و نـخستين حكومت عدل در نقطه اى از جهان بر پا خواهد شد و درخشندگى پيدا خواهد كرد و
هـمـسـايـگـان از آن آگـاه خواهند شد. يكان يكان به سويش مى شتابند و الحاق خود را به
حـكـومـتـش اعـلام مـى دارنـد. نـوبـت بـه جـهـانـيـان مـى رسـد و مـلتـهـاى جـهـان از آن
اسـتـقـبـال مـى كـنـنـد و بـا جـان و دل مـى خـواهـنـد كـه در
ظل حكومتش قرار گيرند.
چـنـيـن حـكـومـتـى درسـت بـرخـلاف جـهـانگيرى جهانگشايان خواهد بود؛ چون آنها مى خواهند
كشورهاى ديگر را تسخير كنند و ملتها با آنها مى جنگند و از خود دفاع مى كنند و پيروزى
جهانگشا، با خونريزى محقق مى شود.
بـر پـا كـنـنـده عـدل را مـلتـهـاى جـهـان ، خـواسـتـارش هـسـتـنـد تـا در
ظـل حمايتش قرار گيرند. و پيروزى عدالت به دست مهدى در سراسر گيتى محقق مى شود
و حـكـومـت الهـى بـه جـاى حـكـومـتـهـاى بـشـرى مـى نـشـيـنـد و جـهـان پـر از
عدل و داد مى شود و خواسته همگانى خلق ، تحقق مى پذيرد.
خـداى خـلق هـم وعـده و مـژده داده اسـت كـه چـنـيـن روزگـارى خـواهد آمد. از ويژگيهاى خاص
حكومتى الهى آن است كه در اين حكومتها اقليت و اكثريت وجود ندارد؛ همگان در آن يكسانند و
حـكـومـت ، حـكـومت مردم است . پيدايش اقليت و اكثريت در حكومتها، يا نژادى است و يا مذهبى ،
مـسـاوات نـژادى ، اقـليـت و اكـثـريـت نـژادى را از مـيـان بـر مـى دارد؛ چـنـانـچـه
عدل شمولى ، اختلافات مذهبى را مى شويد و به دريا مى افكند.
خواسته بشر
تنفر فطرت بشر از ظلم
فطرت بشر از ظلم متنفر است و ستم را زشت مى شمارد.
ايـن تـنـفـر و بـيـزارى ، چـون فـطرى بشر است ، اختصاص به فردى يا جمعيتى ندارد و
محدود به سرزمينى و منطقه اى نيست .
هـمـه افـراد بـشـر از بـزرگ و كـوچـك و سياه و سفيد و زرد و سرخ ، از اين حكم فطرى ،
برخوردار هستند.
كـودك ، از مـنـظـره كـتك زدن كودك ديگر، غمگين مى شود و گاه مى گريد و از زننده اظهار
انزجار مى كند و به كودك مضروب مهربانى مى كند.
تـنـفـر و بـيـزارى از ظـلم ، از غـريـزه هـاى بـشـرى اسـت و
عـقـل را در آن راهـى نـيـسـت و حـكـم بـه زشـتـى و مـنـفوريت ظلم ويژه عقلا و خردمندان نيست ؛
ديوانگان هم از ظالم و ستمكار، نفرت دارند.
دخـالتـى كـه عـقـل در ايـن موضوع دارد، تشخيص مصاديق ظلم است كه غريزه را در اين جهت
راهنمايى مى كند؛ پس از آن تنفر او را تاءييد مى كند.
طبيعى بشر است كه هر چه را كه از آن تنفر دارد، نابودى آن را خوش دارد و اگر قدرتى
داشـتـه بـاشـد در نـابـودى آن مـى كـوشـد تـا ديـدگاه خود را از اين وجود زشت ، پاكيزه
گرداند و ديگر منفور خود را نبيند.
از ايـن سـخـن بـه ايـن نـتـيـجـه مى رسيم كه روزى بشر اين منفور فطرى را از ميان خواهد
بـرداشـت و جـهـان را از لوث وجـود ظـلم و بـيـدادگـرى پـاك خـواهـد سـاخت . گاه ، فردى
بـتـنـهايى توانسته است كه منفورى را از سرزمينى ريشه كن سازد. چنانچه بشر توانست
بيمارى جذام را در خاك فيليپين نابود سازد و وبا و طاعون را از بسيارى از نقاط زمين دور
گرداند.
پس چگونه منفور فطرى همه افراد بشر، ريشه كن نشود؟ بيقين ، روزگارى خواهد آمد كه
ريشه ظلم و ستم از جهان بركنده شده باشد.
زيـرا چـنـانـكـه دانـسـتـه شد، منفور بودن ظلم ، ويژه گروه مخصوصى نبوده و مرزى معين
ندارد.
تنفر بشر از طبيعت ظلم است ؛ در هر جا كه باشد و به هر شكلى كه باشد. انتظار روزى
كـه چـنـگـال ايـن طبيعت منحوس از جهان قطع شود، در نهاد همه افراد بشر نهفته است و اين
انـتـظـار فـطـرى است و بى گمان چنين روزى محقق خواهد شد چون فطرت ، خطا نمى كند؛
خطا، ويژه دانش و علم است و خواسته هاى غريزه خطاپذير نيست .
آن روز است كه در هيچ نقطه اى از كره زمين ، ظلمى يافت نشود و مظلومى به چشم نخورد.
ايـن مـطـلب چون از مباحث فطرى است ، مربوط به عقايد و مذاهب نيست ؛ عقايد و مذاهب ، اگر
دخالتى كنند، در تعيين مصاديق خواهد بود.
خوشدارى عدل
هـمانطور كه فطرت بشر از ستم و بيدادگرى تنفر دارد، همان طور هم دوستدار عدالت و
شيفته عدل و داد است .
آيـا ايـن دو، از يـك غـريـزه ريـشـه مـى گـيـرنـد؟ يـا هـر كـدام از نـظـر حـكـم فـطـرى ،
استقلال دارند؟ بحثى است كه چندان سودى ندارد.
آنـچـه قـطـعـى اسـت ، آن اسـت كـه پـسـنـديـده بـودن
عدل خواسته فطرى بشر است . اختصاص به فردى خاص و يا دسته اى مخصوص ندارد،
همه انسانها از هر نژاد و در هر زمان و مكان ، عدالت را خوش داند و انتظار برخوردارى آن
را دارند.
اختلاف انسانها را لحاظ طرز فكر، دانش ، محيط زندگى ، رنگ و نژاد، تاءثيرى در اتحاد
آنها در اين مطلوب فطرى ندارد. همگان در آن متفقند و خواهان اين خواسته فطرى هستند.
مـطـلوب فـطـرى بـشر، ويژه شهرى يا كشورى يا قاره اى نيست ؛ هر انسانى آن را براى
خود و ديگران مى خواهد.
مـردم ايـن شـهـر، نه تنها عدالت را براى خود مى خواهند، بلكه براى شهرهاى ديگر نيز
مى خواهند. هر نژادى خواستار آن است كه دست ستمگر از تمام روى زمين قطع شود.
نقطه اى كه در كره زمين عدالت بر قرار باشد آن جا را بهشت نامند و محبوب همه انسانها
خواهد بود.
|
بهشت آن جاست كازارى نباشد |
|
|
|
هـر بـشـرى خـوش دارد كـه بدان جا برود و در آنجا بماند؛ چون محبوب فطرى خود را در
آنجا پيدا مى كند. آرى ، خوشترين جا، جايى است كه در آن جا دلبر باشد.
آوارگان ، از ظلم و تعدى و مهاجران به كشورهاى ديگر، در اين زمان بسيارند.
طـبـيـعـى بـشـر است كه هر چه را بخواهد، به دنبالش مى رود و قدرت خود را به كار مى
اندازد تا به مقصود برسد.
بسيار ديده شده كه افرادى خواسته خود را انجام داده اند و تحولى در محيط ايجاد كرده و
موفقيتى به دست آورده اند.
پـس چـيـزى را كه همه افراد بشر جوياى آن هستند، به يقين وجود پيدا خواهد كرد و روزى
خـواهـد آمـد كـه بـشـر بـديـن خـواسـتـه فـطـرى خـود بـرسـد و
عدل و داد در سراسر گيتى حكومت كند.
انتظار چنين روزى در دل همه افراد بشر نهفته است و اين انتظار فطرى است و حكم فطرت
خطا ندارد و اين انتظار سرانجام به سر خواهد آمد و مطلوب همگانى بشر، محقق خواهد شد.
انسان ، خواسته فطرى دگر نيز دارد كه چهارمين خواسته او خواهد بود. و آن دوست داشتن
آسايش روحى است ؛ هر كس داراى اين خواهش طبيعى است ، و بايستى روزى بيايد كه تمام
افراد بشر به اين مطلوب طبيعى و مقصود فطرى برسند.
خواسته فطرى عدل و داد، با خواسته فطرى آسايش ، در يك روز و به يك چيز محقق خواهد
شـد و آن وقـتـى اسـت كـه ظـلم و سـتـم يـكـسـره از جـهـان رخـت بـر بـنـدد و
عدل همگانى در جايش بنشيند.
بشر با وجود ظلم ظالم ، آسايش روحى نخواهد داشت و آسايش روحى بشر وقتى محقق خواهد
شـد كـه دسـتـهاى جنايتكاران و ستم پيشه گان جهان قطع شود و ديگر فكر ستمگرى در
مغز جنايت پيشه اى راه نيابد.
پـيـدايـش احزاب سياسى در جهان و موفقيتهاى نسبى آنها در پاره اى از كشورها، در سايه
همين خواسته فطرى ؛ يعنى اجراى عدالت بوده است . چون همگى احزاب دعوى ارمغان حكومت
عدل را دارند.
رهبران احزاب ، از اين خواسته فطرى بشر بهره بردارى كرده و براى خود ايجاد موفقيت
مـى كـنـنـد و بـر اريـكـه قـدرت مى نشينند. ولى هيچ يك آنها تاكنون نتوانسته اين محبوب
فـطـرى بـشـر را در آغـوش وى جـاى دهـنـد؛ چـون تـاءسـيـس حـكـومـت
عـدل ، كـار هـر كـسـى نـيـسـت ؛ بـويـژه اگـر حـكـومـت
عدل جهانى باشد.
فـطـرت عـدالتـخـواهـى و خـواسته ايجاد عدل جهانى در بشر، موجب شده كه هر قومى اين
لبـاس را بـر قـامـت كـسـى شـايـسـتـه بـبـيـنـنـد و وى را مـوجـد
عدل عالى بدانند.
گـفـتـه شـد تـشـخـيـص مـوضـوع بـراى خـواسـتـه هـاى فـطـرى بـشـر بـه دسـت
عـقـل اسـت و فـطـرت اشـتباه نمى كند. ولى در تشخيص موضوع اشتباه رخ مى دهد. چون هر
كـسـى عقل محض رهنماى خود قرار نمى دهد؛ احساسات و عواطف در اكثريت مردم نمى گذارند
كه عقل محض رهنما باشد. و اختلافات از همين جا پيدا شده است .
اگـر حـاكـم بـر هـر انـسانى ، عقل او بوده باشد و بس و تمايلات قلبى در آن دخالتى
نـداشـتـه بـاشـد، اخـتـلافـى در جـهـان مـيـان افـراد بـشـر رخ نـمـى دهـد. اخـتـلافـت
ملل عالم در موجد حكومت عدل جهانى ، از همين جا حادث شده است .
اخـتـلاف مـسـلكـهـاى احـزاب و رهـبـران آنـهـا، از ايـن جـا پـيـدا شـده اسـت . ايـنـك بـه سراغ
عـقـل بـرويـم تـا بـبـيـنـيـم كـه او چـگـونـه كـسـى را شـايـسـتـه بـر قـرار كـردن
عدل بر روى كره زمين مى داند.
عقل مى گويد: بر پا كننده عدل جهانى ، بايستى داراى شرايط و صفاتى باشد و كسى
كـه از اين شرايط و صفات برخوردار نباشد، قطعا موفق نخواهد شد كه بشر را به اين
هدف عالى برساند.
رهـبـران احـزاب ، يـا نـخـسـتـيـن شرط را فاقدند و يا همه شرايط را. از اين رو، نتوانسته
عـدل را در جهان بر قرار كنند، بلكه نتوانسته اند در گوشه اى از جهان پياده كنند. ممكن
اسـت در يـكـى دو كـشـور شـهـوتـهـاى بـسـيـارى از افراد بشر ارضا شده باشد، ولى از
ارضـاى شـهـوت و رسـيـدن بـه تـمـايـلات قـلبـى ، تـا بـر قـرارى
عدل ، هزاران فرسنگ فاصله است .
در بـسـيـارى از مـوارد، اجراى عدل بر خلاف تمايلات قلبى است ؛ تمايلات قلبى حد و
مرز ندارد و پياده كردنشان ، ظلم بر دگران است .
نخستين شرط در بر پا كننده عدل جهانى
نـخـسـتـين شرط در بر پا كننده عدل جهانى ، آن است كه در دعوتش راستگو باشد و حقيقتا
خـواهـان ايـجـاد عـدل و داد بـاشـد و كـسـى نـبـاشـد كـه دعـوت بـه
عدل را وسيله استثمار قرار بدهد منظورش از اين دعوت ، سوار شدن بر دوش خلق و حكومت
كردن باشد.
بـديـهى است كه چنين كس ، موفق به برقرارى عدالت نخواهد شد. چون دروغ مى گويد؛
منظورشان اقامه عدل نيست و هدفش رسيدن به مطامع خويش است .
ايـن دسـتـه اگـر هـم بـه گمان خود راست بگويند، خود را براى هدف نمى خواهند، بلكه
هدف را براى خود مى خواهند.
كـسـانى هستند كه دروغ مى گويند، ولى خودپرستى ايشان نمى گذارد كه بدانند دروغ
مى گويند و خود را راستگو مى پندارند.
بـهـترين راه براى شناخت واقعيت آنها، آن است كه در رفتار و گفتارشان ظلم و ستمى ديده
نـشـود و از ريـاى سياسى و مذهبى دور باشند و در رسيدن به هدف ، گناه را وسيله قرار
ندهند و از عناوين ثانويه استفاده نكنند، تا خودشان را بشناسند و هم دگران آنها را .
شرط دوم در بر پا كننده عدل
جهانى
دومين شرطى كه بايستى بر پا كننده عدل جهانى دارا باشد، نقشه اى صحيح است . نقشه
اگـر صـحـيـح نـبـاشـد، رسـيـدن بـه هـدف ، دشوار بلكه ناممكن است . بويژه هدفى كه
دشـمنانى بسيار دارد، آن هم دشمنانى تيزبين و داراى همه گونه قدرت . ساليان درازى
اسـت كـه نـعـره عدالتخواهى رهبران احزاب ، با مسلكهاى گوناگونى كه دارند، در جهان
بـلنـد اسـت ، ولى چيزى كه به چشم نمى خورد، عدالت است ! آيا اينان دروغ مى گويند؟
يا نقشه اى صحيح ندارند؟ يا هر دو؟
سـتمگران بيدادگر كه حرص و آزشان از حد گذشته و فطرت عدالتخواهى در نهادشان
كوبيده شده ، خود خواهى ، مغزشان را پر كرده و پرده هاى آهنين بر نداى وجدانشان كشيده
شـده اسـت ، بـه جـز قـدرت طلبى و سودپرستى چيزى نمى بينند و مقصودى ندارند، با
تـمـام وسـائل مى كوشند كه به ظلم و بيدادگرى ادامه دهند و بسيار آزمندند كه ستمگرى
خويش را گسترش دهند.
سـتـمـگـران ، بـراى رسـيـدن بـه قدرت و نگهدارى آن ، از هيچ گونه جنايتى دريغ نمى
كـنـنـد! و بـه هـمه گونه پستى ، تن در مى دهند! خود را به رنگهاى مختلف در مى آورند،
مـاسـكـهـاى گوناگون بر چهره مى زنند! هر روز يك جور بازى مى كنند، گاه عدالتخواه
مى شوند! گهى آزادى طلب مى كنند! گاه بيچارگى مظلومان را بهانه قرار مى دهند! گاه
لبـاس مـذهـب بـر تـن مـى كـنـنـد! عـابـد مـى شـوند! گاه روشنفكر مى گردند براى مردم
دلسـوزى مـى كـنـنـد! گاه به حكومتهاى ظالم و ستم پيشه دشنام مى دهند! تا به قدرتى
برسند و به ستمگرى ادامه دهند!
دسـت اين گروه را از سر مردم كوتاه كردن و ريشه ظلمشان را از جهان بركندن ، نقشه اى
بسيار صحيح و دقيق و ماهرانه نياز دارد؛ زيرا كوچكترين اشتباه ، مانع موفقيت مى شود.
شرط سوم در بر پا كننده عدل جهانى
سـومـيـن شـرط بـر پـا كننده عدل جهانى آن است كه خودش داراى هيچ گونه نقطه ضعفى
نـبـاشـد؛ چه نقطه ضعف شخصى و چه نقطه ضعيف خانوادگى و ميراثى و چه نقطه ضعف
اجتماعى ، كه وجود يكى از اينها مانع موفقيت است .
پيشرو عدل جهانى ، اگر نقطه ضعفى داشته باشد، در برابر تهديد، عقب مى نشيند، در
برابر منافع شخصى ، از اين هدف مقدس ، دست بر مى دارد.
زيرا ستمگران ، براى حفظ موقعيت خود، مقام و پست و رشوه مى دهند، به زندان مى افكنند،
شكنجه مى دهند، اعدام مى كنند، شايد پيشرو عدل از هدف خود دست بردارد.
عـدالتـخـواهـى كه داراى نقاط ضعف باشند، در برابر اين گونه چيزها تسليم شده ، در
نـيـمـه راه مـى مـانـنـد. چـرا تـاكـنـون سـتـمـگـران جـهـان ، تـوانـسـتـه انـد از بـرقـرارى
عـدل جـلوگـيـرى كـنـنـد و بـه ظـلم و جـور ادامه دهند؟ چون عدالتخواهان بشرى داراى نقاط
ضعفى بودند كه آنها را از رسيدن به مقصد، باز داشته است .
رهـبـرى كـه پـاك شـد و نـقـطـه ضـعـفى نداشت ، تحت تاءثير قرار نمى گيرد و آزمندان
بيدادگر نمى توانند بهره بردارى كرده ، از آن مقصد عالى بازش دارند. آنكه مى خواهد
پـاكـى را در جـهـان بـرقـرار سـازد، بـايـسـتـى در درجـه
اول ، خودش پاك باشد و تعادل قوا در پيكرش برقرار باشد، و گرنه ظلمت ، نور نمى
آورد و تاريكى ، روشنايى نزايد و از مار جز مار نيايد.
خـورشـيـد، خودش نورانى است كه مهتاب شبها و سپيده دم صبحها را ايجاد مى كند. هدف هر
چـه عـالى تـر و مـقـدسـتـر و بزرگتر باشد، پاكى رهبر بايستى بيشتر و نقاط ضعفش
كمتر باشد.
هـدف اگـر بـرقـرارى عدل در شهرى است ، پاكى رهبر بايستى به اندازه اى باشد كه
بـتـوانـد از تـهـديـدها و تطميعهاى شهرى بگذرد و توانايى بر طرف كردن اين گونه
موانع را داشته باشد.
اگـر هـدف ، بـرقـرارى عدل در كشورى است ، پاكيزگى رهبر بايستى بيشتر از بيشتر
باشد و نقاط ضعف او كمتر از كمتر.
چـون هـر چـه هـدف بـزرگـتـر شـود، موانع سر سخت تر خواهد بود؛ تهديدها خطرناكتر
شوند و رشوه ها سنگين تر گردند.
اگـر هدف ، اجراى عدالت در تمام جهان باشد، رهبر آن بايستى پاكيزه ترين فرد بشر
و منزه ترين انسان باشد.
هـيـچ گـونـه نـقـطـه ضعف شخصى ، ميراثى ، تربيتى ، در وجودش راه نداشته باشد و
خودش پاك باشد، محيط پرورشش پاك باشد، پدرش و پدرانش پاك باشند. چون نقاط
ضـعـف پـدران ، در فرزندان اثر مى گذارد؛ بلكه نياكانش نيز بايد پاك باشند تا از
ناپاكيهاى ميراثى منزه باشد.
اگـر پـدر نـقـطـه اى سياه داشته باشد. ممكن است كه فرزند از ميراث آن بهره مند شود.
چـنـين پسرى ، نخواهد توانست عدالت جهانى را برقرار كند. مخالفان از همان نقطه ضعف
ميراثى استفاده كرده ، راه را بر او و بر هدفش سد مى كنند. رسيدن به هدف مقدس عدالت
جهانى ، رهبرى پاك و پاكزاده و پيشوايى بسيار منزه مى خواهد و اين كار از افراد عادى ،
ساخته نيست .
عدل جهانى جاودانى و هميشگى ، عاليترين مقصود بشرى است و برقرار كننده اش بايستى
پاكيزه ترين فرد بشر باشد.
هـر كـسـى صـلاحـيـت پـيـشـروى كـاروان خـواسـتـه فـطـرى بـشـر را نـدارد. فـردى ايـده
آل مى خواهد كه بتواند ايده بشر را تحقق بخشد.
پـيـشـرو ايـن قـافله ، اگر تقوا و فضيلتش در بالاترين درجه نباشد و انسان برترين
نبود، نخواهد توانست بر تمايلات شخصى فاميلى دوستان و... چيره شود و كاروان بشر
را رهبرى كرده و سر منزل مقصود برساند.
شرط چهارم در بر پا كننده عدل جهانى
چهارمين شرط كه بايستى برقرار كننده عدل جهانى واجد آن باشد، شناخته شدن خودش و
دودمـانـش بـه پـاكـى اسـت ، و گرنه صحت دعوتش را عقلا و خردمندان جهان باور نخواهند
كرد.
مردم بايستى بدانند كه او راست مى گويد، نقشه اش صحيح است ، نقاط ضعف شخصى و
مـيـراثـى نـدارد. در ايـن صورت ، دعوتش را لبيك گويند و به يارى اش بر مى خيزند.
خـردمـنـدان ، هـيـچ گـاه كـوركـورانـه بـه دنبال كسى نمى روند؛ بدون مطالعه و تحقيق ،
تسليم نمى شوند و سر نمى سپارند.
آنـان مـى دانـنـد كه هر ندايى از هر حلقومى برخيزد، پاسخ ندارد. تنها، ندايى شايسته
پاسخ جانبازى است كه از حلقومى بر خيزد كه داراى اين شرط و صفات باشد.
بـر قـرار كـنـنـده عـدل جـهانى و دادگرى جاودانى ، يارانى فداكار و از خود گذشته مى
خواهد كه هوشمند و توانا و دانا و زيرك باشند.
چنين مردمى ، ناديده و نسنجيده ، پيرو كسى نمى شوند. آنها نخست به شايستگيهاى رهبرى
مـقـدس پـى مـى بـرنـد تـا در راه او دسـت از جـان و
مال و زن و فرزند بشويند و فداكارى كنند.
مـتـفـكـران و انـديشوران تا به پاكى شخص و خانواده او اطمينان پيدا نكنند، به وى نمى
گـرونـد. آرزومندان عدل ، وقتى كه باورشان شد كه اين نداى دلكش از حلقومى پاك بر
خاسته است ، خودش پاك است ، محيط تربيتى و پرورش او پاك است . پدرانش پاك بوده
اند و هيچ گونه نقطه سياه شخصى و ميراثى ندارد، گرداگردش را خواهند گرفت و در
راه انـجـام مـقـصود مقدس او به كوشش خواهند پرداخت . از سوى ديگر رنج كشيده هاى جهان
سـتـمـديـده هـاى خـلق و نـفرت زدگان از ظلم و جور به سراغش خواهند آمد و سر تعظيم در
برابرش خم خواهند كرد و آماده فرمانبردارى اش خواهند شد.
در اين وقت است كه زمينه براى عدل جهانى آماده مى شود.
شرط پنجم در بر پا كننده عدل جهانى
پنجمين شرط براى بر پا كننده عدل جهانى آن است كه خطا نداشته باشد؛ چه اگر خطا
داشته باشد، موفق نخواهد شد. خطاى بزرگان ، بزرگ خطاهاست و خطا، خطا مى زايد و
سرمشق خطا مى گردد. نداشتن خطا، اختصاص به كسى دارد كه داراى صفت عصمت باشد.
شرط ششم در بر پا كننده عدل جهانى
شـشـمـيـن شرط اين كه بايستى بر پا كننده عدل جهانى از تاءييد حق برخوردار باشد و
قـدرت الهـى در پشت سرش قرار گيرد، و وگرنه با قدرت بشرى ، بر همه قدرتهاى
بـشـرى پـيـروز نـخـواهـد شـد. عـدل جـهـانـى ، قدرت جهانى مى خواهد كه ويژه ذات مقدس
حضرت پروردگار است .
دادور و دادگر و دادگستر
روزى خواهد رسيد كه بشر قابليت پيدا كند كه دادگسترى توانا و بينا بر او حكومت كند
و قـابـليـت پـيـدا كـردن بـشـر بـراى چـنـيـن حـكـومـت ، عـبـارت اسـت از
تـكـامـل او. بـشـر تـكـامـل نـيـافـتـه ، شـايـسـتـگـى و ليـاقـت حـكـومـت
عـدل را نـدارد و آن را نـمـى پـذيـرد و اگـر بـا جـبـر و زور بـر او
تـحـمـيـل شـود، نـقـض غـرض خـواهـد بـود. جـبـر و زور، ظـلم اسـت و ظـلم ، نـردبـان
عـدل نـخـواهـد بـود. عـدلى كـه بـه وسـيـله ظـلم بـرقـرار شـود،
عدل نيست ؛ هر چند نام عدل بر آن گذارند.
بشر تكامل نيافته ، حاكم عادل را نمى پسندد و دوست مى دارد كه او بركنار شود. حضرت
على عليه السّلام مى گويد:
((اين مردم از من ملول شده اند و من هم از آنها ملول هستم )).
سپس در حق آنها نفرينى كرده و گفت :
((خدايا مرا از اينها بگير))
حكومت عدل ، بايستى با رضايت خلق برقرار شود و آن ، وقتى است كه بشر خواستار آن
بـاشـد. بـشـر وقـتـى خـواسـتـار حـكومت عدل مى شود كه خوى حيوانى ، تحت فرمان خوى
انسانى او قرار گيرد.
و تفصيل اين اجمال چنين است :
عدالت ، كمالى است براى هر فردى از افراد بشر كه قدرت خوددارى از گناه را به وى
مى دهد و دارنده اين كمال را عادل و دادور گويند.
گـنـاه ، در هـنـگـام شـهـوت و غـضب ، بسيار محبوب است و خوددارى از آن جهاد است . پس هر
عادلى مجاهد است .
عـادل ، كـسـى است كه بر اعصابش مسلط باشد، اسير غريزه نباشد. دادور، كسى است كه
بـر غـريـزه هـاى خـود حـكـومـت كـنـد و غـريـزه هـا و او حـكـومـت نـكـنـنـد.
عادل ، كسى است كه خودپرست نباشد و خداپرست باشد، پيرو حقيقت و دين حق باشد، نه
كسى كه خيال كند كه پيرو حقيقت و دين حق است .
عـادل كـسـى است كه آنچه كه خدا بدان امر فرموده ، انجام دهد و آنچه از آن نهى فرموده ،
دورى ورزد. و حقيقت جهاد با نفس همين است .
عدالت ، سه درجه دارد و عادلان در سه مرتبه قرار دارند:
نـخـسـتـيـن درجـه عدالت ، آن است كه خود عادل به تنهايى از گناه دورى كند و در برابر
گناهان ، شخصى قوى و نيرومند باشد؛ در نهان از گناه دورى كند چنانچه در آشكار نيز
بايستى از آن دورى كند. براى حضرت حق ، نهانى ، در كار نيست ؛ هر چه هست آشكار است .
چنين عادلى ، دادور است .
مـرتـبـه دوم عدالت كه برتر و بالاتر است ، آن است كه از نظر ارتباط با دگران ، از
گناه دورى كند. ظلم و ستم در اين مرتبه محقق مى شود و اجتناب از ظلم ، دومين مرتبه عدالت
را فراهم مى سازد.
ايـن مـرتـبـه ، دشـوارتـر از مـرتـبـه نـخـسـتـيـن اسـت . چـنـيـن عـادلى ، دادگـر و مـجـاهـد
كامل خواهد بود.
او بـا هـمسرش با عدل و داد رفتار كند و سخن گويد: چنين عادلى ، دادگر خواهد بود، با
دوسـت دادگر باشد، با دشمن هم ؛ با خويش دادگر باشد، با بيگانه هم ، قوى و ضعيف
در نظرش يكسان باشند.
|