نام كتاب : راه مهدى
نويسنده : آية الله سيد رضا صدر
به اهتمام : سيد باقر خسرو شاهى
بسم الله الرحمن الرحيم
پيشگفتار
حـضـرت آيـه الله حـاج سـيـد رضـا صـدرـ قدس سره (1300-1373) فقيهى عالى مقام ،
حكيمى توانا، بقيه السلف دودمانى عريق و مشهور به علم و تقوا و فقاهت ، در مشهد مقدس
متولد شد. پس از فراگرفتن دروس مقدماتى در حوزه علميه مشهد، همراه پدر بزرگوارش
حضرت آيت الله العظمى سيد صدر الدين صدر، (قدس سره ) كه از مراجع آن زمان بود ـ
بـه قـم مـهـاجـرت كـرد. دروس سـطـح و هـمـچـنـيـن دروس خـارج فـقـه و
اصول فلسفه و عرفان را از محضر اساتيد بزرگ حوزه علميه قم از جمله مرحوم والدشان
و مـرحـوم آيـت الله العـظـمى حجت و مرحوم آيت الله العظمى امام خمينى (رحمهم الله ) بهره
برده و در مدتى كوتاه در سايه تلاش و نبوغ خويش ، در رديف برجستگان حوزه در آمد و
به خاطر جامعيت منحصر به فرد خويش بين اقران مشار بالبنان گرديد.
آن بـزرگـوار، در عـيـن دارا بـودن مراتب عالى اجتحاد در حد مرجعيت و تدريس علوم حوزوى
بيانى شيوا و قلمى محكم و نثرى روان داشت و به علت اين آمادگى علمى و قلمى ، توانست
آثـارى بـس گـرانبها در علوم مختلف از خود به جا گذارد؛ آثارى كه مى تواند الگوى
بسيار مناسبى در ارائه علوم اسلامى در سطوح مختلف باشد.
تواءم بودن اتقان مطلب با تقواى صاحب قلم ، اگر همواره با ژرف انديشى و امانت دارى
در ارائه مطلب باشد، مى تواند اثرهاى بس گرانقدرى بيافريند و تشنه گان حقيقت را
از چـشـمه سار زلال معرفت سيراب گرداند، و ما در آثار باقى مانده علمى مرحوم آيت الله
صدر، اين چنين مشخصاتى را به وضوح مشاهده مى كنيم .
از خداوند متعال مساءلت داريم كه توفيق عنايت فرمايد تا بتوانيم تمام آثار آن مرحوم را
به نحو شايسته در اختيار حوزه هاى علميه و امت اسلامى قرار دهيم .
زنـدگـى نـامـه مشروح آيت الله صدر در اولين شماره از سلسله آثار ايشان يعنى تفسير
سوره حجرات آمده است .
در پـايان از مسؤ ولان محترم مركز انتشارات دفتر تبليقات اسلامى قم كه امكان انتشارات
اين آثار را فراهم مى كنند تشكر مى كنم .
سيد باقر خسرو شاهى .
اميد و عدالت
چهارى كه مساوى است با يك
راه مهدى ، همان راه محمد صلى الله عليه و آله و على عليه السّلام و راه قرآن است .
در گـذشـته اى نه چندان دور، راه محمد صلى الله عليه و آله عرضه شد، راه قرآن منتشر
گـرديد، و راه على نشان داده شد. اينك ، راه مهدى ، چهارمين راه است . چهار راهى كه به يك
مقصد منتهى مى شود، و آن حق و حقيقت است .
پس چهارى است كه با يك مساوى است .
راه محمد صلى الله عليه و آله ، راه خداست . راه على عليه السّلام ، راه خداست . راه قرآن ،
راه خداست . راه مهدى نيز راه خداست .
چهار راهى كه نظير ندارد و بى مانند است .
خانه كعبه ، قبله گاه اهل حق است ؛ چهار سو دارد:
شمال ، جنوب ، مشرق ، مغرب .
به شمالش رو كنيد، به قبله رو كرده ايد. به جنوبش رو كنيد، به قبله رو كرده ايد به
مشرقش چنين است . به مغربش چنين است .
قرآن مى گويد: (فَأَيْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ )
مسلمانان از چهار سوى جهان ، هنگام نماز به كعبه رو كنند.
مـشـرقـيـان به مشرق كعبه ، مغربيان به مغربش ، شمالى پيكران به شمالش ، جنوبى
طـالعـان بـه جـنـوبش . و همگان به كعبه نماز مى گزارند با آن كه رو در رو و برابر
يكديگر قرار دارند.
اين چهار نيز مساوى است با يك .
قبله همگان يكى است و بس .
انحراف از قبله ، انحراف از حق است ؛ انحراف از شريعت است و طريقت است و حقيقت .
راه محمد صلى الله عليه و آله سالك را به حق مى رساند و همان راه قرآن است .
راه عـلى عـليـه السـّلام رهرو را به سوى حق مى كشاند و همان راه محمد صلى الله عليه و
آله است .
راه مهدى عليه السّلام نيز چنين است .
و آن راهى است كه از سوى حق تعيين شده است .
پـيـامـبـران و اوليـاى خدا، راهنمايان راه حق بوده و هستند؛ از نظر شماره بسيارند، ولى از
نظر هدف يكى هستند.
همه آنها راه حق را نشان داده اند و به سوى حق دعوت كرده اند.
راه حق ، صراط مستقيم است و بايد تا رسيدن به مقصد، طى گردد.
انحراف از آن ، در هر قدمى ، انحراف از حق است .
جدا كردن پيامبران از يكديگر، ايمان به يكى و انكار دگرى ، انحراف از حق ، و گرايش
به باطل است .
پذيرفتن موسى عليه السّلام و انكار عيسى عليه السّلام نادرست است . ايمان به عيسى و
انـكـار مـحـمـد صـلى الله عـليـه و آله ، راهـى اسـت
باطل و انحراف از حق و حقيقت است .
قرآن مى گويد:
(إِنَّ الَّذِيـنَ يـَكـْفـُرُونَ بـِاللَّهِ وَ رُسـلِهِ وَ يـُرِيـدُونَ أَن يـُفـَرِّقـُوا بَينَ اللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ
يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكفُرُ بِبَعْضٍ وَ يُرِيدُونَ أَن يَتَّخِذُوا بَينَ ذَلِك سبِيلاً(150)
أُولَئك هُمُ الْكَفِرُونَ حَقًّا وَ أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ عَذَاباً مُّهِيناً(151)
وَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسلِهِ وَ لَمْ يُفَرِّقُوا بَينَ أَحَدٍ مِّنهُمْ أُولَئك سوْف يُؤْتِيهِمْ أُجُورَهُمْ وَ
كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً (152)(1)
كـسـانـى كـه بـه خـدا و پـيامبران كافر مى شوند و مى خواهند ميان خدا و پيامبران جدايى
بـيـنـدازنـد و مـى گـويـند به يكى ايمان داريم و به دگرى كافر هستيم و مى خواهند راه
مـيـانـه اى پـيش گيرند، آنها، به يقين ، كافرانند. و ما براى كافران عذابى خوار كننده
آماده كرده ايم .
و كسانى كه به خدا و پيامبرانش ايمان آوردند و ميان پيغمبران جدايى نينداختند، اينان به
همين زودى به پاداششان مى رسند. و خدا بسيار آمرزنده و بسيار مهربان است .
در هر گامى ، از راه حق و صراط مستقيم ، انحرافى در پيش است ؛ خواه به چپ باشد و خواه
بـه راسـت و سـالك را از مـقـصـد دور مـى كـنـد و بـه سـوى هـلاكـت مـى كـشـانـد. بـه
رسول خدا صلى الله عليه و آله ايمان داشتن و خلفا و جانشينان آن حضرت را انكار كردن
و اصل مقدس امامت را ناديده گرفتن ، انحراف از حق است .
حـضـرت عـلى عـليـه السـّلام را پـذيـرفـتـن و از امـامـت دو سـرور جـوانـان
اهل بهشت بى خبر بودن ، انحراف از راه حق است .
پنج تن را پذيرفتن و با دگران سر و كار نداشتن ، انحراف از حق است .
شش امامى بودن ، انحراف است . هفت امامى شدن ، انحراف است .
دوازده امامى بودن ، صراط مستقيم است و بس .
بر دوازده افزودن ، انحراف است .
جانشينان رسول خدا، دوازده هستند بى كاهش و بى افزايش .
راه خدا همين است و راه مهدى چنين است .
نور اميد
امـيـد آرزو، از ويـژگـيهاى انسان است و در زمره فطريات بشر قرار دارد. زيرا كه هر دو
نگاهى به آينده دارند.
هـنـوز ثـابـت نـشـده كـه در مـيـان جـانداران ، جاندارى آينده نگر باشد. و دانسته نشده كه
جـانورانى كه لانه مى سازند و يا خوراك مى اندوزند، از روى دانش و بينش چنين مى كنند.
دور نـيست كه اين كارها از روى غريزه باشد. آنان به طور غريزى ، اداى وظيفه مى كنند،
بدون آن كه خودشان بدانند كه چه مى كنند.
دانش ، اكتسابى است و نياز به آموزش و تعلم دارد.
نخستين معلم اين گروه از جانوران ، كه بوده ؟ و كيفيت تعليم آنها چگونه بوده است ؟
از اين رو، مى توان كه لانه سازى و خوراك اندوزى جانوران از روى غريزه است .
اميد و آرزو
پـس امـيـد و آرزو از ويـژگـيـهـاى انـسـان اسـت و بس . انسان است كه مى تواند آينده نگر
باشد. اميد و آرزو بر پايه آينده نگرى قرار دارد. اميد و آرزو، هر دو، نمايانگر خواسته
هاى بشر بوده و هستند و هر دو پيك سعادت انسان و نويد خوشبختى او هستند.
تـفاوتى كه ميان اميد و آرزو موجود است و آنها را دو كرده و از هم جدا مى سازد، آن است كه
امـيـد، بـا عـقـل بـشـر هـمـراه اسـت و خـواسـتـه اش خـردمـنـدانـه و امـكـان پـذيـر بوده و به
محال تعلق نمى گيرد.
بـيـمـار، امـيـد بـهـبـودى دارد. نـاتـوان ، اميد توانا شدن ، دانش پژوه ، اميد دانشورى دارد.
ستمديده ، اميد قطع ستمگر را دارد.
ولى آرزو چنين نيست ؛ گاه با عقل هماهنگى دارد و گاه هماهنگى ندارد و خواسته اش عقلايى
و خردمندانه نيست و امكان پذير نخواهد بود. آرزو، به محالها تعلق مى گيرد و تقاضاى
هـست شدن نشدنيها را دارد. پير، آرزومند جوانى است ، چاه كن آرزوى رسيدن به گنج و هر
كس در دم مرگ ، آرزوى حيات دارد.
از اين تفاوت ، تفاوت ديگر ميان اميد و آرزو به وجود مى آيد:
و آن عـبـارت اسـت از آن كه آرزومند مى نشيند و انتظار رسيدن به آرزو دارد، هرگز گامى
بـه سـوى مـقـصـد بـر نـمـى دارد، از آسـمـان انـتـظـار دارد كـه آرزويـش را مـحـقـق سازد و
عوامل جوى بدو كمك كند.
ولى اميدوار، چنين نيست ؛ در پى اميد خود مى رود و هر گامى كه بر مى دارد، به اميدى مى
رسـد؛ چـون امـيـد اصـلى ، بـوجود آورنده اميدهاى فرعى است و هر يك از اين اميدها كه محقق
شود، پايه اى مى گردد تا به سوى اميد بالاتر گام بر دارد.
هـنـگـامـى كـه امـيد، اشتداد يافت و نيرومند گرديد، هدف و آرمان مى شود؛ زيرا كه آرمان ،
عقلايى است و اميد، خردمندانه است و هر دو با يكديگر همگام و همراه .
=اميد فرد و اميد اجتماع
فرد بشر، اميدى دارد و اجتماع بشر، اميدى .
امـيـد فـرد، ويـژه خـود اوسـت و امـيـد اجتماع از آن اجتماع است ، كه همگى افراد در آن شركت
دارند.
گـاه ، امـيـد فـرد براى اجتماع است و فردى در راه آرمان اجتماع مى كوشد و رنج مى برد.
اين گونه افراد، خدمتگزاران بشر هستند.
امـيـد اجـتـمـاع از قـبـيـل آسـايـش ، سـعـادت ، خـوشـبـخـتـى ، تـنـدرسـتـى ، بـر قـرارى
عدل ، كوتاهى دست ستمگران و ديگر اميدها كه همه افراد بشر در اين خواسته ها شريكند؛
خواه مردم مذهبى ، پيرو هر دين كه باشند، خواه مردم مسلكى ، دنباله رو هر مسلك و گروهى
، خـواه مـردم ضـد مـذهـب و ضد مسلك از هر دسته و هر طبقه . مردم بى تفاوت و لاابالى ، و
خـوش نـشـيـن و صـلح كـل نـيز چنين اميدهايى دارند. ولى تفاوت آنها با دگران آن است كه
تـنـبـلى سـر و پـاى آنـهـا را فرا گرفته ، نمى گذارد در راه سعادت خود و دگران قدم
بردارند.
اميد اجتماعى وقتى شدت يافت ، هدف اجتماعى و آرمان بشرى خواهد شد و همان طور كه اميد
فـرد، خـود بـه خـود انـجـام شـدنـى نيست و بايد در پى آن روان شد تا بدان رسيد، اميد
اجتماعى نيز چنين است ؛بايد كوشيد، رنج برد، مقاومت كرد، پايدارى نمود، تا بدان رسيد
و نبايد از خطر ترسيد. آرى بايد از جان گذشت تا به جانان رسيد.
اين جاست كه عظمت مقام انبيا و اوليا شناخته مى شود و ارزش كوششهاى آنان در راه سعادت
بشر روشن مى گردد.
ايـنـان هـسـتند كه خدمتگزاران بشرند، مردمى هستند كه در راه سعادت بشر رنج مى برند،
گـنـج خـود را فـدا مى كنند، جانبازى مى كنند، فداكارى مى كنند، از بشر ستمها مى كشند،
تـا بـشـر را بـه سـعادت برسانند و پيك خوشبختى او باشند و هيچ گونه پاداش نمى
خواهند؛ نه مقامى و نه منصبى نه مدحى و نه ثنايى ، نه سرمايه اى و نه ثروتى و نه
قدرتى و نه توانى .
خـورشـيـد را اگـر در دست راستشان گذارى و ماه را در كف چپشان نهى ، از آرمان مقدس خود
دسـت بـر نـمـى دارنـد. و گـر پيكرشان را بسوازنى و زنده شوند، از هدف عالى خويش
انصرافى حاصل نمى كنند.
اين بزرگواران ، مى كوشند كه اجتماع بشرى را به سوى آسايش و نيكبختى و سعادت ،
رهسپار سازند و موانع را از ميان بر دارند. افراد بشر را به كمك مى خواهند و از همه مى
خـواهـنـد كـه حـسـابـهـاى شـخـصـى را دور بـريـزند و به هم برسند و به كمك يكديگر
بـشتابند، تا انسانى بدبخت يافت نشود و ستمديده اى در زير ستم نماند. بدين گونه
، بـشر را راهنمايى مى كنند و خود را با بشر يكجور مى دانند،در برج عاجى مى نشينند و
در مـيـان بـشـر قـرار دارنـد، هـمه را همانند خود مى دانند. آرى پاكيزه ترين و مقدس ترين
افراد بشر، پيامبران و فرستادگان خدا هستند؛ مردمى كه خلقشان ، خويشان ، گفتارشان
و رفتارشان ، خدايى است .
مانع بزرگ
رسـيـدن بشر به اميد اجتماعى ، خود موانعى دارد، موانعى كه ساخته دست خود بشر است و
آنها بزرگترين مشكلى هستند كه خدمتگزاران بشر با آن روبرو شده و بايستى آنها را از
ميان بردارند.
يكى از آن موانع ، خود خواهى بشر و خود پسندى اوست كه به صورت قدرتهاى چپگرا و
راسـتـگـرا، زمـام بـشـر را بـه دسـت گرفته اند و سد راه سعادتش شده اند؛ چون سعادت
بـشر با انحصار طلبى آنها مغايرت دارد. خدمتگزاران بشر، بايستى اين مانع بزرگ را
از پيش پاى خود بردارند. نخستين گام براى برداشتن اين مانع ، آموزش و پرورش بشر
اسـت . هـنـگـامـى كـه در مـيـان بشر مردمانى مهذب و پارسا در عرصه گيتى قدم گذارند،
نخستين قدم سعادت خواهد بود.
انـبـيـاى خـدا در ايـن راه كـوشـشـهـاى بـسيار كرده و رنجهاى بى شمار برده اند و موفقيت
حاصل كرده اند و انسانهايى ساخته اند.
خطاى بشر
ديگرى از موانع رسيدن بشر به اميد اجتماعى خويش ، خطاى بشر است .
خـطـاى بـشر در اين است كه ظلم را نمى بيند و ظالم را مى بيند و به جاى مبارزه با ظلم ،
با ظالم مى ستيزد و مبارزه مى كند.
ايـن ، نـشـانه كوتاه بينى اوست كه پپوسته در پى كوبيدن ظالم است كه انتقام ، از اين
ديد بشرى ، ريشه مى گيرد.
نـبـرد بـا ظـالم بـدون شـنـاخت ريشه هاى ظلم و مبارزه با آنها چندان سودى براى بشريت
نـخـواهـد داشـت ؛ چـون بشر را به هدفش نزديك نمى كند. چه بسيار مردمى كه در تاريخ
بـشـر بـا سـتـمـگـران مـبـارزه كـرده انـد و آنـهـا را كـوبـيـده انـد، ولى بـه حـكـومـت
عدل نرسيده اند.
در مـبـارزه بـا ظـالم ، بـدون ريشه كنى ظلم ، اگر پيروزى نصيب شود، ظالمى مى رود و
ظـالمـى ديـگـر بـه جـاى آن مـى نـشيند سلطان محمد خوارزمشاه مى رود چنگيز به جايش مى
نشيند. سزار روس مى رود لنين به جاى او مى نشيند.
و اگر شكست نصيب شود، ظالم نيرومندتر شده و ظلمش دو چندان مى گردد و روحيه مبارزان
بـسـيـار ضـعـيـف مـى شـود و امـيـدشـان بـه مـوفـقـيـت ، نـاچـيـز مـى گـردد و امـيد به آرزو
مبدل مى شود.
ولى اگر بشر با ظلم مبارزه كند، چنان مشكل لاينحلى پيش نمى آيد و بشر مى تواند گام
به گام در اين راه جلو برود و سرانجام عروس موفقيت را در آغوش بگيرد. مبارزه با ظلم ،
مبارزه با ظالم را در بر دارد.
جهادهاى اولياى خدا در طول تاريخ ، مبارزه با ظلم بوده است . مبارزه با ظلم قداست دارد و
هيچ گاه با گناه همراه نيست .
قداست هدف ، وسيله ناپسند را پسنديده نمى سازد و گناه را نيكوكارى قرار نمى دهد.
گـنـاه را بـه كـار گـرفـتـن و آن را وسـيـله قـرار دادن ، خـود ظلم است و نقض غرض است .
اولياى خدا در جهادهاى خود، هيچ گاه گناه را به كار نگرفته اند و از وسيله شوم استفاده
نكرده اند. آرى ، به وسيله گناه نمى توان گناه را شست و گنهكارى را از ميان برداشت .
گناه بجز گناه نزايد و از ظلم انتظار عدل نبايد داشت .
راه نزديك
هـر خردمندى ، براى رسيدن به هدف ، راه نزديك را بر مى گزيند تا هر چه زودتر به
هدف برسد و مقصود خود را در يابد.
راه نـزديـك رسـيـدن بـه هـدف عـالى بـشـر و امـيـد اجـتـمـاعـى وى ، كـه
عـدل جـهـانـى و آسايش همگانى است ، بيشتر از دو قدم نيست . و آنچه در اختيار بشر است ،
همان نخستين قدم است ، كه دومين قدم در پى آن نهاده مى شود.
قـدم نـخـسـتـيـن ، پـيـشـرفـت بـشـر در انـسـانـيـت و تـكـامـل اوسـت . چـون بـشـر
تـكـامـل يـافته ، آماده فداكارى است . شايستگى آن را دارد كه از خود بگذرد تا سعادت و
خوشبختى دگران تاءمين شود. چنين بشرى چيزى براى خود نمى خواهد. انحصار طلب نيست
، از ((من )) مى گذرد و ((من )) را فراموش مى كند. به سراغ ((او)) مى رود و ((او))
هـمـيـشه در خاطرش جا دارد. هشيار است ، داناست ، خردمند است ، مبارزه با ظلم را مى شناسد،
قـدرتـهاى انسانى را از قدرتهاى ضد انسانى تميز مى دهد. وقتى كه در ميان بشر، چنين
مـردمى پيدا شدند، هر چند شماره ايشان بسيار نباشد، گام دوم برداشته مى شود و بشر
به هدف خود مى رسد.
گام دوم ، ظهور رهنماى الهى و رهبر آسمانى است . رهبرى كه خدايش براى نجات بشر از
ظـلم و سـتـم بـرگـزيـده اسـت ، تـا جـهـان را پـر از
عدل و داد كند.
ايـن مـوجـود مقدس ، دستيارانى مى خواهد كه به وسيله آنها جهان را آباد كند. و چنانچه ياد
شده ، پيدايش آنها در ميان بشر، گام نخستين براى رسيدن به هدف عالى بشرى است .
دستياران حضرتش ، پاكيزه از گناه و پيراسته از عقده هستند، كينه و حسد ندارند، منصبى
و مـقـامـى نمى خواهند، زيرك و هوشيارند، گول نمى خورند، تحت تاءثير جاه و مقام واقع
نمى شوند و مظهر رحمت الهى هستند.
تـرس و بـيـمى كه از كسى ندارند؛ از جان گذشته و آماده فداكارى هستند و بيش از آنچه
بـگـويند، عمل مى كنند، چون مرد كارند نه مرد سخن ، هر چند سخنور نيز هستند، ولى سخن
منزه و كار منزه . گناهى در گفتار و رفتارشان ديده نمى شود.
ايـن مـردم از نـظـر شـمـاره هـر چـند اندكند، ولى براى دستيارانى آن رهبر بزرگوار آماده
هـسـتـند. دست الهى در پشت سر ايشان جا دارد و شكست ناپذير خواهند شد. اين وقت است كه
اميد اجتماعى بشر، تحقق خواهد يافت .
از نظر فلسفى
آنـچـه كـه يـاد شـد، از نـظـر اجـتـمـاعـى بـود و اكـنـون از نـظـر فـلسـفـى بـحـث را
دنـبـال مـى كـنـيـم . فـلاسـفـه مـا ((قـسـر دائم )) را در طـبـيـعـت
محال شمرده اند چنانچه ((قسر اكثرى )) را نيز نشدنى مى دانند.
منظور از ((قسر دائم )) آن است كه حقيقتى از حقايق هستى در دوره روزگارش ، از خواسته
طـبـيـعى خود، محروم باشد؛ آتش هيچ گاه حرارت نداشته باشد و در جهان نيرويى باشد
كـه از آغـاز پـيـدايـش آتـش تـا هـنـگـامـى كـه آتـش در ايـن جهان وجود دارد، از حرارت آتش
جـلوگـيـرى كـنـد، يا نيرويى يافت شود كه از بر دادن درخت سيب در دوره عمر اين طبيعت ،
جـلوگـيـرى نـمـايـد، كـه فـلاسـفـه آن را ((قـسـر دائم )) نـامـيـده انـد و آن را
محال مى دانند.
منظورشان از ((قسر بيشتر)) آن است كه طبيعت در اكثر دوره عمرش را اقتضاى ذاتى خود
محروم شود. اين را هم محال مى دانند.
پس هر طبيعتى در بيشتر دوره عمر، به خواسته طبيعيش مى رسد و از اقتضاى طبيعتش محروم
نخواهد شد و نيروى مزاحمى در برابرش نيست .
ايـن نـظـريه فلسفى كه به شكل قانون در جهان هستى جارى است ، به ما خبر مى دهد كه
روزگـار ظـلم و جـور در بـشـر سـپـرى خـواهـد شـد و روزگـار
عدل و داد خواهد آمد.
|
بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر |
|
|
|
بار دگر روزگار چون شكر آيد. |
|
اين نظريه فلسفى مى گويد:
قـسـر انـسـانـيـت در عـمـر انـسـانـيـت مـحـال اسـت ؛ چـنـانـچـه در بـيـشـتـر عـمر انسانيت نيز،
محال خواهد بود.
پس روزگار خواهد آمد كه روزگار انسانيت باشد. عمر حيوانيت كه در بشر حكومت مى كند،
سـپـرى اسـت و رفتنى ، و عمر حكومت انسانيت بر بشر درازتر از عمر حكومت حيوانيت خواهد
بود.
اگـر عـمـر حـكـومـت حـيـوانـيـت در مـيـان بـشـر، هـفـت هـزار
سـال اسـت ، عـمـر حـكـومـت انـسـانـيـت چـنـد بـرابـر آن خـواهـد بـود؛ چـون قـسر اكثرى نيز
محال است .
به يقين ، روزى خواهد آمد كه بشر از اسارت و بردگى حيوان صفتان ، رهايى يابد و در
سايه مهر انسانها زيست كند و زندگى داشته باشد.
شـايـد مـنـظـور از ايـن جـمـله كـه فـرمـود: (للحـق دولة و
للبـاطـل جـولة ) نـيـز، همين باشد. بحث فلسفى را در اين جا پايان مى دهيم و دگر باره
به سوى بحث اجتماعى روى مى كنيم كه عقل و وجدان گواه هر دو است .
عدل جاويدان
عدل موبد و اقامه قسط ابدى كه هدف از ارسال پيمبران است و قرآن بدان گواهى مى دهد،
دو مرحله دارد: تشريع و اجرا.
مقصود از مرحله تشريع ، ايجاد قوانين عادله است كه سعادت بشر را تاءمين كند. اين مرحله
، بـه وسـيـله پـيـامـبران الهى بويژه پيامبر بزرگ و مقدس اسلام انجام شده و بر دنياى
بشريت عرضه گرديده است .
آغـاز پـيـدايـش بـشـر، با آغاز نخستين مرحله تشريع و قانونگذارى همراه بوده و هيچ وقت
بـشـر از رهـنـمايى غيبى و آسمانى ، محروم نبوده است . و پيامبران حق ، اين وظيفه را انجام
داده انـد. ايـن راهـنـمـايـان بـزرگـوار، بـراى كـمـك و يـارى
عـقـل بـشـر آمـده انـد تـا بـتـوانـد در بـرابـر نـفـس و خـواهـش
دل مـقـاومـت كـنـد. تـا از اسـتـعـمـار عـقـل بـه وسـيـله دل جـلوگـيـرى كـنـنـد و
عقل را از اين زنجير اسارت نجات بخشند.
مـقـصـود از اسـتعمار عقل ، آن است كه دل ، آن را براى رسيدن به هدفهاى حيوانى به كار
برد.
دومـيـن مـرحله ، اجراى قوانين عادله است كه از نظر اهميت ، كمتر از مرحله نخستين نيست . چون
قـانـون صحيح اگر به طور صحيح اجرا نشود، نقض غرض از قانون خواهد بود. قانون
بـايـسـتـى بـه طـور طـبيعى اجرا شود و مقدارى از خود مردم به درستى و صحت آن پايبند
باشند اجرا كنند.
قـانونى را كه مردم صحت آن را نفهمند، به درد اجرا نمى خورد و عدلى كه با فشار اجرا
شود و با زور و قلدورى پياده گردد، عدل نخواهد بود.
زور و قلدرى ، با عدل منافات دارد؛ چون از ظلم و ستم جدا نيست . مردم بايستى بفهمند كه
قـانـون چـيـسـت و قـانونگذار كيست و سود قانون چه خواهد بود. در اين صورت ، خودشان
مجرى قانون خواهند بود.
و اگـر هـمـه و يـا اكثريت آن را نفهمند اقليت هشيار مى تواند اكثريت را بيدار كرده و سود
قانون را بدانها بفهماند.
عـجـب ايـن جـاسـت كـه بـشـر جـاهـل تـحـمـل زور، و ظـلم را مـى كـنـد، ولى
تحمل قدرت عدل را ندارد! چرا؟!
ضد عدل به پا مى خيزد، قائد عادل را اطاعت نمى كند. تاريخ بر اين سخن ما گواه است .
در حـكـومت خلفاى راشدين ، تنها بر ضد حكومت على عليه السّلام طغيان كردند و ناكثين و
قاسطين و مارقين پديد آمدند!
حـكـومـتـهـاى ظالمانه اى كه در ميان بشر بوده ، بيشتر از دگران كامياب بوده اند. وقتى
كـمـال انـسـانـى و تـكـاملى عقلى و فكرى براى بشر پيدا شد، هر چند جزيى باشد و در
افـراد مـعـدودى يـافـت شـود، قـوانـين عدل ، به طور طبيعى اجرا مى گردد و زورى در كار
نخواهد بود.
قانونى كه با زور اجرا شود، پايدار نخواهد ماند و ابدى نيست . زور كه بر طرف شود،
آن قانون هم مى رود. مردم نادان نيز، با ديده دشمنى بدان مى نگرند.
نـيـكـمـردان بـايـسـتـى بـكـوشـنـد كـه زمـيـنـه را بـراى اقـامـه قـسـط و
عـدل جـاويـدان ، آمـاده سـازنـد. چـون هـمـان طور كه در آغاز سخن ياد شد، در راه اميد، بايد
كـوشـيد تا بدان رسيد؛ آن هم اميدى بزرگ كه سرنوشت جهان را براى هميشه دگرگون
خواهد ساخت آماده كردن زمينه ، عبارت است از بيدار كردن مردم و هشيار ساختن آنها به حقايق
وقـايـع بـا رفـتـار و كـردار، نـه آن كـه بـا سـخـن دم از
عـدل بـزنـيـم و در كـردار، ظـالمـانـه رفـتـار كـنـيـم ؛ در ويـتـريـن ،
عـدل را نـشـان دهـيـم و در درون ، آتـش ظـلم را بـر افـروزيـم و هـدف
عدل را مبرّر براى وسيله ظلم ادعا كنيم .
عـدل مؤ بّد روزى به دست بر گزيده حق اجرا خواهد شد و رنج و كوشش انبياء، بالاءخره
به ثمر خواهد رسيد.
آمـاده سـاخـتـن زمـيـنـه ، مـى تـوانـد تـسـريـع در ظـهور برگزيده حق داشته باشد. مجرى
عدل همگانى ، كسى است كه برگزيده خدا باشد و بداند كه انبيا براى چه آمده اند و چه
كـرده انـد و چه خواستند و خدا آنها را براى چه فرستاده است . او بايستى از نظر دانش و
بينش ، بر بشر برترى داشته باشد. گذشته از علوم الهى ، از دانش طبيعى بشر آگاه
بـاشـد. عـمرى دراز كرده و تجاربى بسيار اندوخته باشد. دورانهاى بسيارى از تاريخ
بـشـر را ديـده ، بـا هـزاران گـونـه از مـردم روبـرو شـده ، از اخـلاق و اطـوار و
احوال و روحيات خلق جهان ، با خبر گرديده باشد.
جنگهاى و صلحها ديده ، مقاومتها و پايداريها، شكستها و پيروزيها، تسليمها و طغيانها، از
بـرابـر چـشـمـش گـذشـته باشد و كيفيت اجراى عدل مؤ بّد جهانى را در همه زمانها و نقاط
مختلف جهان ، در كشورهاى بزرگ و كوچك و ملتهاى گوناگون عالم ، در نظر بگيرد.
شـايـد يـكـى از عـلل غـيـبـت و طـول عـمـر حـضـرت قـائم
آل مـحـمـد نيز، همين باشد؛ چون حضرتش بيكار نمى نشيند كه تماشاچى باشد، تا روز
قـيـام بـرسـد. وجـود شـريـفـش هـمـيـشه مورد عنايات خاصه الهى قرار دارد و در ترقى و
تكامل است و در درياهاى علم و معرفت غوطه ور است . ساعت به ساعت ، تجربه مى اندازد و
از خداى بزرگ ، دانش مى آموزد.
علوم بشرى ناقص است و نمى تواند محيط به همه چيز جهان و به همه جهانيان باشد؛ از
زمانهاى آينده و از مردم آگاهى ندارد و نمى تواند اطلاع كافى داشته باشد.
تنها علم خدايى است كه از زمانهاى آينده و از مردم آينده آگاهى دارد، و شاگردان مكتب الهى
مـى تـوانـنـد از هـمـه جـا و از هـمـه چـيـز و از هـمـه كـس اطـلاع
حـاصـل كـنـنـد و راه اجـرا و پـيـاده كردن قوانين عدل را بخوبى مى دانند. براى اين مردم ،
انـسـان ، مـوجـود شـناخته شده خواهد بود و انسان ناشناس ، نزد شاگردان مكتب حق مفهومى
ندارد؛ چون همه چيز در اين مكتب شناخته شده است .
عقل بشر در استخدام دل
عـقـل بـشـر كـه بـايـسـتـى راهـنـمـاى او بـاشـد، در اسـتـخـدام دلش اسـت .
دل اسـت كـه عقل را استثمار مى كند و آن را بيگار مى گيرد و به سوى بر آوردن خواسته
اش روانـه مـى سـازد و عـقـلى كه نماينده جنبه انسانى بشر است ، در خدمت جنبه حيوانى او
به سر مى برد.
بـايـسـتـى بـه كـمـك عـقـل شـتـافـت و وى را از اسـتـخـدام و بـيـگـارى نـجـات بـخـشـيـد و
دل را مـطـيـع و مـنـقـاد عـقـل قـرار داد تـا حـق بـه حـقـدار بـرسـد. چـون حـق
عـقـل فـرمـانـدهـى اسـت نـه فـرمانبرى . مهر ايزدى و رحمت الهى اين كمك را فراهم كرده و
نيكمردانى را فرستاده تا به كمك عقل بشتابند و وى را از بردگى جانور دو پا و راست
قـامـت ، رهـايـى بخشند، تا كارگر شهوت و برده غضب نباشد، و انحراف به سوى چپ و
راسـت نـداشـتـه باشد. راه انسان را ادامه دهد و بس . راهى را كه خودش بر مى گزيند از
راستگرايى و شهوت به دور است و از چپ گرايى و غضب بر كنار.
ايـن جـاسـت كـه رحـمـت الهـى ، حـضـرت مـهـدى را مـى فـرسـتـد تـا
عـقـل بـشـر را يـارى كـنـد و وى را از اسـارت و بـردگـى نـجـات دهـد و جـامـعـه انـسـانـى
تشكيل شود و عدل جهانى بر قرار گردد.
ويژگى حضرت مهدى آن است كه ظهورش با قدرت همراه است ، تا بتواند قدرتهاى ضد
انـسـانـى را بـكـوبـد، خواه قدرت چپ ، خواه قدرت راست ، خواه قدرتى كه به نام انسان
تـشـكـيـل شـده بـاشد. چون جهان در دست اين سه قدرت است ؛ يكى مظهر شهوت و ديگرى
مـظهر غضب و سومى مظهر هر دو، كه هر سه قدرت ، حيوانى هستند و از قدرت انسانى به
دور.
نظريه مهدى
انـسـان كـامـل و مـقـدسـى كـه رهـبـرى جـهـان را بـه دسـت خـواهـد گـرفـت و بـه كـمـك
عـقل بشر خواهد شتافت و بر پا دارنده عدالت ابدى و جهانى خواهد بود، در زبان دانش و
معرفت ((مهدى )) ناميده شده است .
آيا اين نام را اسلام براى حضرتش نهاده است ؟ آرى .
مـهـدى ، كـسـى است كه ظلم و ستم را از جهان بر كند و خاور و باختر و شرق و غرب را از
عدل و داد براى هميشه آكنده سازد.
نـظـريـه مهدى ، سمبل مبارزه با ظلم و بيدادگرى و بر انداختن ستمكارى از صفحه گيتى
است . چنانچه در گذشته ياد شد، اين نظريه از اميدهاى اصلى و اجتماعى بشر بوده و هست
و در كانون نهاد هر كس ، چنين اميدى موجود است . و حضرت مهدى نور اين اميد است .
همه اديان و مذاهب بشرى بدان خبر داده و كسى را نام برده اند كه او مهدى خواهد بود.
ارمـيـاى پـيـغـمـبـر در تـورات از جـنـگى عظيم و جهانى خبر مى دهد كه دو سوم مردم زمين را
نابود مى كند. سپس پادشاه عادلى آيد و جهان را اصلاح فرمايد.
زبـور داود، از آمـدن مـصـلحتى نويد مى دهد كه دريا تا دريا را داد كند و جميع امتهاى جهان
اطاعتش كنند.
يهود و جهودان ، ((عزير)) نبى را مهدى مى دانند.
مسيحيان و ترسايان ، ((مسيح )) را مهدى مى خوانند.
نـزد كـبـران و زردشـتـيـان ، نـام مـهـدى ، ((بـهـرام )) اسـت و فـرزنـد سـوم زردشـت و يا
((سوشنانت )) است كه جهان را پر از پندار نيك و گفتار نيك و كردار نيك خواهد كرد.
بـودائيـان و بـرهمائيان كه 220 فرقه گوناگون هستند، انتظار بازگشت پيشواى خود
را دارند.
ايـرانـيان باستان ، ((كيخسرو)) را منتظر بودند. مى گفتند روى نهان كرده و باز خواهد
آمد.
ولى هـيـچ يك از اديان گذشته مانند اسلام ، نظريه ((مهدى )) را محكم و استوار نساخت .
نـه تـنـها پيروان خود را به وجود مهدى مژده داد؛ پيروان مذاهب ديگر را متوجه اين نظريه
نمود و آگاه ساخت كه در مذهب خودشان ، اصل وجود مهدى ثابت است .
و اين يكى از حقهاى بزرگ اسلام بر جامعه بشريت است .
آرى ، عدل مؤ بد از ارمغانهاى اسلام براى اجتماع بشرى است .
حكومت واحد جهانى ، از ارمغانهاى اسلام است .
الغاى تبعيضهاى نژادى و بيان مساوات خلق ، از ارمغانهاى اسلام است .
الغاى طبقات اجتماع و برتريهاى قومى و ملى ، از ارمغانهاى اسلام است .
اينك بايستى به كاوش پرداخت تا معلوممان شود كه كه مهدى كيست و چگونه كسى است و
بايستى چگونه باشد.
عدل عالمگير
از خـواسـتـه هـاى فـطـرى بـشـر، آزادى در سـفـر و در حضر است ؛ به هر جا كه مى خواهد
بـتـوانـد بـرود و هـر جـا مـى خواهد بماند، بتواند بماند. اين خواسته ، در اين زمان انجام
پذير نيست .
تـعـدد كـشـورهـا، مـرزهـاى جغرافيايى ، قدرتهاى گوناگون ، مانع رسيدن بشر، بدين
خواسته فطرى اش است .
سـفـر، گـذرنـامـه مى خواهد، اذن خروج مى خواهد تا بتوان از مرز هوايى يا دريايى و يا
زمـيـنـى خـارج شـد. بـه هـيـچ كـشـور نـمـى تـوان داخـل شد، مگر آن كه حكومتش اجازه دهد و
گذرنامه را ويزا كنند. خارجيان حق ندارند، بدون اجازه دولت ، در كشورى سكونت كنند، حق
ندارند در آن كشور به كار پردازند و زندگى كنند، مگر آن كه از دولت اجازه بگيرند و
پروانه كسب داشته باشند.
ايـن خـواسـتـه بـشر در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى ، تحقق پذير است و بيقين روزى
خواهد رسيد كه بشر بدين خواسته مى رسد، چون خواسته همگانى است و امكان پذير.
مـرزهـا بـرداشـتـه خواهد شد، كشورها، كشورى واحد خواهند شد، دولتها و حكومتها، حكومتى
يگانه خواهند شد، و شرق و غرب در اختيار همه افراد قرار خواهد گرفت .
از خـواسـتـه هاى فطرى بشر، مساوات نژادى و عنصرى است ، تا سپيد بر سياه برترى
نـداشـتـه بـاشـد، تـا اروپايى بر آفريقايى تسلط نداشته باشد، تا عرب بر عجم ،
فارس بر ترك ، پارسى بر هندى ، تقدم نجويد.
اين خواسته نيز در عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى ، محقق مى شود؛ چون خواسته همگانى
است و امكان پذير.
از خـواسـتـه هـاى طـبـيـعـى بـشـر، مـسـاوات فـقـيـر اسـت بـا غـنـى ، ايـن خـواسـتـه نـيز در
عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى ، تحقق پذير است .
الغـاى سـلطـه قوى بر ضعيف و مساوات آنها در حقوق ، از خواسته هاى همگانى خلق است و
در عـدل عـالمـگـيـر و حـكـومـت واحـد جـهـانـى مـحـقـق مـى شـود.
عدل عالمگير و حكومت واحد جهانى ، آرمان خلق عالم است .
حكومتى كه پايه اش بر عدل و داد، نهاده شده است .
ايـن حكومت ، حد و مرز ندارد و بشر را از زندانى شدن در شهرى و يا كشورى نجات خواهد
داد.
مـرزهاى كشورها براى انسانها، طبيعى نيست و مصنوعى است و ساخته شده دولتهاست ، نه
خلق و مردم .
در عـدل عـالمـگـير و حكومت واحد جهانى ، تبعيضات نژادى وجود ندارد؛ چون حكومت مردم است
نه حكومت نژاد و نه حكومت گروهى خاص . عدل عالمگير قوى و ضعيف نمى شناسد، ضعيف
از مردم است ؛ چنانچه قوى نيز از مردم است و هر دو با يكديگر مساوات دارند.
حـكـومت واحد جهانى ، حكومت يك تن نيست ، حكومت يك حزب نيست ، حكومت خلق است و قدرت در
دست مردم است و نه در دست حزب و نه در دست يك تن يا چند تن .
مرزبندى كشورها و تبعيضات نژادى به سود دولتهاست ، نه به سود مردم .
ايـن پـديـده هـا از كـوتـاهـى فـكـر ريـشـه مى گيرد هنگامى كه زمامداران بشر، انسانهاى
كامل شدند، اين پديده ها از جهان زدوده مى شود.
چـه وقت ؟ وقتى حضرت مهدى بيايد و عدل عالمگير را بر پا كند و آن را براى خلق جهان
ارزانى بدارد و خلق را به خواسته اش برساند.
حـضـرتـش در ايـن حـكـومـت ، مانند يكى از مردم جا دارد و زندگانى مى كند و راهنما و مجرى
قانون است .
عدل عالمگير به وسيله زور و قدرت امكان پذير نيست و حكومت زور ـ بر فرض بر قرار
شدن ـ دوامى نخواهد يافت . حكومت زور ماندنى نيست و از ميان خواهد رفت .
حكومت سوسياليستى شوروى كه در بخشى از جهان بر قرار بود، وقتى كه در حد اعلاى
قدرت بود و قويترين دستگاه امنيتى جهان را در اختيار داشت ، متلاشى گرديد، چون حكومت
عدل نبود، چون خواسته خلق نبود.
قيامهاى شخصى و دسته جمعى پى در پى ملتها، نخواهد گذارد، حكومت زور باقى بماند.
حـكـومـت جهانى ، وقتى باقى مى ماند كه داراى عدلى عالمگير باشد؛ وقتى دوام مى يابد
كه خواسته خود مردم باشد و مطلوب خلق .
در اين صورت ، خود مردم ضامن بقاى آن و پشتيبان آن خواهند بود.
حـكـومت جهانى ، بشرى است ، حكومت ملى نيست و اختصاص به نژاد و عنصرى ندارد و ملتى
را بر ملت ديگر، ترجيح نمى دهد.
در اين حكومت ، به پارلمان جهانى نيازى نيست ؛ زيرا خلق جهان در كشورهاى جهان از نظر
خـواسـتـه و اخـلاق و عادات و افكار و رفتار و پسند و ناپسند، متباين هستند؛ پسنديده نزد
مردمى ، ناپسند، نزد مردم ديگر است .
اكثريت در آن تحقق پيدا نمى كند و قانونى به تصويب نمى رسد.
آيا قانون واحد، مى تواند شامل متباينات و پسند و ناپسندها باشد؟!
و اگـر پـارلمـان جـهـانـى بـه كـليـات مـشـتـرك اخـلاقـى و انـسـانـى پـسنديده كند، جنبه
تشريفاتى خواهد داشت و مقنن نخواهد بود.
و بـه هـمـيـن نـظـر، ارتـش واحـد جهانى نيز دوامى نخواهد يافت ؛ چون اختلافات زبانى و
نژادى و قومى موجب درگيرى ميان افراد آن خواهد بود و سرانجام ، از هم پاشيده مى شود.
ارتـش براى دفاع از دولتى بيگانه است و در زمان حكومت واحد جهانى دولت ثانى وجود
ندارد؛ پس بدان احتياجى نيست . حكومت واحد جهانى داراى دو قوه است : قضايى و اجرايى .
آن هـم در آغـاز تـشـكـيـل ، تـا عـدل عالمگير پياده شود، تا قانونى كه از سوى خداى خلق
براى خلق تصويب شده ، اجرا گردد.
ولى سـرانـجام اين دو قوه هم منحل مى شود، چون اختلاف قضايى در ميان خلق وجود نخواهد
داشـت ، خـلق خـواهـد بـود و خلق ، مردم خواهند بود و مردم . نزاع و خلافى ميان آنها نخواهد
بـود و نـيـاز به قوه قضاييه و قوه مجريه بر طرف مى شود و خود مردم ، مجرى قانون
مقدس الهى خواهند بود و تجاوزى از طرف كسى به كسى نخواهد شد.
ساليان درازى است كه فكر حكومت واحد جهانى در مغز دانشوران و متفكران بشر راه يافته
و نـخـسـتـيـن گـام بـراى آن پـس از جـنـگ جـهـانـى اول بـه صـورت ((جـامـعـه
مـلل )) بـرداشـتـه شـد، ولى بـه عـللى چـنـد نـتـوانـسـت كـارى انـجـام دهـد كه يكى از آن
علل ، فقدان قوه مجريه بود. در نتيجه ، موسولينى رهبر كشور ايتاليا، با خونريزى ،
كشور حبشه را بلعيد و جامعه ملل نتوانست از آن جلوگيرى كند.
پـس از جـنـگ دوم جـهـانـى ، دومـيـن گـام بـه نـام ((سـازمـان
ملل )) برداشته شد كه از قوه مجريه نيز برخوردار بود و ارتش تحت اختيار داشت .
ولى نـتـيـجـه اى بـراى سـعـادت بـشـر از آن حـاصـل
نگرديد. هنوز ظلم و ستم اسرائيل بر مردم فلسطين باقى است . سياه پوستان آفريقا از
ظـلم سـفـيد پوستان مى سوزند و مى سازند. صربها در شكم اروپا، به كشتار مردم بى
گناه ادامه مى دهند. حكومتهاى ديكتاتورى فردى يا حزبى بر مردم كشورشان مى تازند و
ملتها در آتش ظلم و ستم دولتها مى گدازند.
اعـضـاى مـجـمـع عـمومى سازمان ملل ، نماينده ملتها نبوده و نيستند بلكه فرستاده دولتها
هستند. نمايندگان انتصابى هستند، نه انتخابى و برگزيده .
|