روحانى نماى بى تقوا
در هـر صـنـفى خوب و بد هست ، جامعه روحانيان و علماى دين نيز از اين قاعده بر كنار
نـيـسـتـنـد. بـه هـمـيـن دليـل در سـخـنـان مـعـصـومـيـن (عـليـه السـلام ) در
مـقـابـل آن هـمـه سـتـايـشـى كـه از عـالم پـرهـيـزگـار و ديـن پـروا بـه
عـمـل آمـده ، بـه سختى از عالمان بى تقوا و دنيا پرست نكوهش گرديده است . حكايت زير
نمونه اى از اين صنف است .
مـردى از شـخـصـى طـلب داشـت و مدتها از موعد آن گذشته بود و بدهكار، وام خود را نمى
پرداخت .
روزى مـرد طـلب كـار سـنـدى را كـه در اخـتـيار داشت به دست گرفت و نزد بدهكار رفت و
مطابق سند طلبكارى نمود.
بدهكار گفت : من بدهى خود را پرداخته ام و هرگز وامى به تو ندارم و اگر ادعايى دارى
فردا به نزد قاضى بيا.
ايـن را گـفـت : و راه مـسـجـد پـيـش گـرفـت . آمـد و در صـف
اول نـمـاز نـشست و نماز را به جماعت گزارد. پس از نماز به نزد امام جماعت رفت و پس از
سـلامـى گـرم ، از وى دعـوت نـمود تا آن شب را همراه فرزند و اذان گوى مسجد مهمان وى
باشد.
|
|
|
|
از قدومت خانه ام زينت دهى |
|
|
بره اى در خانه دارم شير مست |
|
|
|
هم برنج و قند و نان و ميوه هست |
|
امـام جـمـاعـت بـى پـروا بـدون آن كـه از علت دعوت جويا شود به بهانه آن كه پذيرش
دعوت او را پذيرفت و خود را به لقمه اى گوشت و برنج فروخت .
بـدهكار چند قدمى از وى دور شد، سپس بازگشت و گفت : اگر اجازه دهيد رازى دارم كه با
شما در ميان نهم .
گفت : بگو.
گفت : فردا قصد دارم بابت آن سيصد پول طلا به دادگاه بروم .
امـام جـمـاعـت كه از هيچ چيز خبر نداشت گفت : عجب !مگر آن فرو مايه هنوز وامش را پس نداده
است ؟
آن مـرد گـفـت : خـيـر قربان !من بدهكارم و او طلبكار من است و پايبند و دهنه اسب مرا گرو
گرفته و ضمنا سند معتبرى هم از من به دست دارد.
امـام جـمـاعـت گـفـت : زهـى بـى شـرمـى و سـتـم اسـت كـه مـى خـواهـد دوبار طلبش را از تو
وصـل كـنـد!هـيـچ نـاراحـت نـبـاش كـه چـاره كار تو خواهم ساخت و فردا به دادگاه به نزد
قاضى خواهم آمد.
فردا روز، مدعى به نزد قاضى رفت و شكايت خود باز گفت .
بدهكار از جا برخاست و ادعا نمود كه وام خود را پرداخته است .
قـاضـى از او گـواهـى خـواست . در همين گير و دار امام جماعت تسبيح به دست و با لبهاى
مـترنم به ذكر، همراه موذن و فرزند خود وارد شد و قاضى با ديدن وى به طرب آمد كه
گواه خوبى دارد.
آمـد و آمد در جاى گواهان نشست و شروع گرد به موعظه كردن و داد سخن در صبر و رضا
دادن .
بـدهـكـار گـفـت : جـنـاب قـاضى !يكى از گواهان من ايشان است . قاضى پرسيد: آيا شما
گواهى مى دهيد؟ امام جماعت گفت : طلبكار را بياوريد. او آمد و با ترس و لرز در كنار وى
ايستاد.
امام جماعت گفت : من نمى دانم جمعا چقدر پرداخت شده ولى حساب ريز آن را دارم . من چنين يادم
هـسـت كه اين آقاى بدهكار، در روز جمعه جلوى در مسجد 100 دينار، صبح شنبه 71 دينار،
عصر همان روز 84 دينار و روز يكشنبه 40 دينار پرداخت .
سپس ادامه داد: آخر مرگ حق است و من اگر خلاف بگويم جواب خدا را نتوانم داد. البته اين
مقدارى است مه بنده اطلاع دارم ، و اگر چيز ديگرى داده من خبر ندارم .
طلبكار بى نوا كه ديد كلاهش پس معركه است گفت : اما ما!باقى را هم پرداخته و حسابش
را به كلى تسويه كرده است . سپس زير لب زمزمه كرد.
|
چون كه مردن هست دانى اى عنود |
|
|
|
پس چه مى بودى اگر مردن نبود |
|
|
نـرده بـودى كـاش دهرى (57) پيش از اين |
|
|
|
تا ز مرگت زنده گشتى شرع و
دين |
|
|
زنـده گـردد ديـن ز مـرگ چـون تـوئى |
|
|
|
كـاش نـبـود در جـهـان يـك مـولوى
(58) |
|
|
جوان خاركن و دختر پادشاه
در روسـتـايـى جـوانـى خـاركـنـى زنـدگـى مـى كـرد فـقـيـر و تـهـيـدسـت ، كـه از
مـال دنـيـا جـز يـك تيشه و طناب چيزى نداشت ، بسترش خاك بود و لحافش آسمان ، نه از
حسب و نسب بلندى برخوردار بود و نه چهره زيبا و دلربايى داشت .
روزى ايـن جـوان خـاركـن بـه شهر آمد با پشته اى از خار به دوش ، كه ناگهان هياهويى
شـنـيـد و ديـد راهـهـا را قـرق مـى كنند. نگاه كرد ديد فوجى از گلرخان پرده نشين حكومتى
سـوار بـر كـجـاوه هـا از آن جا عبور مى كنند. خاركن دست و پاى خود را گم كرده ، به اين
سـو و آن سـو مـى دويد تا از راه اين كاروان دور شود، كه ناگهان بادى وزيد و پرده از
چـهره آنان بر گرفت . در اين ميان چشم جوان خاركن به يكى از گلرخان مهوش روى افتاد
كه تاب از دلش برد. نگاه همان و دلدادگى همان .
خاركن با ديدن وى نعره اى زد و از هوش رفت و در ميان راه افتاد. ماموران بر بالاى سر او
آمدند، پنداشتند كه او هول كرده و از ترس هوش خود را از دست داده است . هر چه او را صدا
زدنـد كـه بـيـم نـداشـته باش ، برخيز و از سر راه دور شو!اثرى نبخشيد و جوان خاركن
همچنان بيهوش افتاده بود و پاسخى نمى داد.
عـاقـبـت كـاروان از كـنـار او گـذشـت و او لحـظـاتـى چـنـد بـه هـمـان
حـال بـود، سـپـس بـه هـوش آمـد و بـا خـود گـفـت : برخيز از اينجا برو، كه حسرتى بر
دل خود نهادى كه مدتها گرفتار آن خواهى بود.
بارى ، جوان خاركن از عشق سر به بيابان گذاشت . او كه از آتش عشق در تب و تاب بود
شب و روز در همان بيابان بسر نى برد و در بن بوته هاى خار مى خزيد.
مـرد دانـشـورى از آن نـاحـيـه مـى گـذشـت ، چـشـمـش بـه ايـن جـوان افـتـاد كـه شـوريـده
حال است . نزد او آمد و پندها گفت ، اما اثرى نكرد. سرانجام او را گفت : اينك كه هيچ پندى
در تو كارگر نيست ، و دست از اين خاطره باز نمى دارى پس بايد كارى كنى كه آوازه ات
بلند شود و به گوش شاه برسد، شايد از اين طريق راهى به دربار بيايى .
|
گفت با او: چون ندارد پند سود |
|
|
|
|
نى نسب باشد تو را نى زور و زر |
|
|
|
|
من نمى بينم غمت را چاره اى |
|
|
|
جز نماز و خلوت و سى پاره اى (59) |
|
|
|
|
|
طعمه از نان جو و كشكاب (60) كن |
|
جـوان خـاركـن ايـن پـنـد را بـه گـوش جـان خـريد و از كوه و دشت رو به شهر نهاد. مسجد
خـرابـه اى در بـيـرون شـهـر بـود. به آن جا رفت و سجاده اى گسترد، روزها به روزه و
شبها به عبادت برخاست .خرقه اى پشمينه بر دوش گرفت و از خوراك به گرده نانى
جـويـن بـسـنـده كـرد. در اثـر عـبـادت و سـجده فراوان پنبه اى بر پيشانيش بست و درست
سيماى عابد و زاهدى را به خود گرفت .
كم كم آوازه او در شهر پيچيده ، مردم گروه گروه براى زيارت وى مى آمد و او جز پاسخ
سـلام بـا كـسـى سـخـن نمى گفت . او قبله حاجات نيازمندان و دعايش دواى درد دردمندان شده
بود.
|
ذكـر خـيـرش مـايـه هـر مـحـفـلى |
|
|
|
طـالب او هـر كـجـا
اهل دلى |
|
|
مى شدى در كوى او غوغا عام |
|
|
|
خـبر او به پادشاه رسيد. روزى شاه براى شكار از شهر بيرون رفت و در راه به كلبه
آن جـوان رسـيـد. پـيـاده شـد و ديـدار او رفـت . او را
مـشـغـول نـماز يافت و مردمى گرداگرد او را گرفته و او بى توجه به همه !محبت او در
دل شاه نشست ، و از آن به بعد گهگاه مرغ دلش به سوى او پرواز مى كرد و به زيارت
او مى رفت .
روزى سـر صحبت را با او باز كرد و گفت : اى جوان ، تو به همه آداب و سنن آراسته اى
و تـنـهـا يـك سـنـت را تـرك كرده اى و آن اختيار همسر است . من دخترى در حرمسرا دارم چنين و
چنان ، اگر مايل باشى او را به همسرى تو در آورم !
جـوان خـاركـن بـا شـنـيـدن ايـن مـژده هوش از سرش رفت و دلش به تپش افتاد و در حالى
توصيف ناپذير به او دست داد. اما به روى خود نياورد و هيچ پاسخ مثبت يا منفى نداد.
شاه با خود گفت : لابد زهد و عفت و شرم و حياى او مانع از پاسخ مى شود.
بالاخره شاه شب را در اين خيال بسر برد كه مبادا جوان عابد پيشنهاد او را رد كند.
از سـوى ديـگـر جـوان خـاركـن هم تمام شب را در اضطراب و دلهره بسر برد كه مبادا شاه
پـشـيـمـان شـود و از راى خود بر گردد. فردا صبح ، پيك شاه نزد خاركن آمد و پيام مجدد
شاه را به او رساند. خاركن ، از خدا خواسته سرى به نشانه رضايت جنباند.
شاه پس از آگاهى از پاسخ مثبت جوان خاركن ، دست در داد مجلسى آراستند و خطيب و شيخ و
قاضى شهر را آوردند و خطبه خوانده شد و دختر شاه به عقد جوان خاركن در آمد.
سـپـس شهر را آذين بستند و سران مملكتى به راه افتادند و به كلبه جوان خاركن رفتند،
خـرقه پشمينه را از دوش او انداخته لباسهاى ديبا و زربفت بر او پوشانده و بر اسبى
نجيب و زرعنان نشاندند و جوان با شكوه و جلال وارد شهر شد.
جـوان خاركن كه خود را در اين حال ديد، همين كه به قصر شاه رسيد و آن همه نعمت و زر و
زيـور را مـشـاهده كرد ناگاه به فكر فرو رفت و روزگار گذشته خود را كه با رنج و
مشقت و ذلت همراه بود به ياد آورد، آن روزهاى گرمى كه پشته خار را به دوش مى كشيد
و شبها از درد و خستگى ، خواب به چشمش نمى رفت . اين تفكر درى بر دلش گشاد و نور
عشق حق از آن روزن بر عرضه دلش تابيد.
|
زان تفكر در خود و ايام خود |
|
|
|
اندر آغاز خود و انجام خود |
|
|
رخنه اى اندر دل خود باز كرد |
|
|
|
دل از آن رخنه گشودن ساز كرد |
|
|
تا به دل آن رخنه ها دروازه شد |
|
|
|
طبل روحانى بلند و آوازه شد |
|
|
شد ز بندرگاه غيب آنجا روان |
|
|
|
كاروان در كاروان در كاروان |
|
آرى بـا ايـن تـفـكـر، سـروش حـق در گـوش دلش طـنـيـن افـكـنـد كـه آنچه از عزت و جاه و
مـال و دسـتـبـوسـى شـاه و وزيـر و وصـل معشوق مى بينى همه و همه از آثار عبادت و طاعت
خداست ، آن هم نه طاعتى پاك و خالص ، بلكه طاعتى به قصد مزد!و اگر طاعت به قصد
قرب باشد ديگر چه خواهى يافت !
|
آمدى ، اين دستمزد پاى توست |
|
|
|
اين جواب لفظ بى معناى توست |
|
|
هيچ كارى نزد ما بى اجر نيست |
|
|
|
هيچ شامى نه كه آن را فجر نيست |
|
|
گر چه كالاى تو بس نابودى بود |
|
|
|
|
|
|
|
آن ما كى رفته بى احسان ما |
|
|
همين بگير اين مزد صورت كاريت |
|
|
|
اين ثواب و اجر ظاهر داريت |
|
تـابـش نـور حـق بـر دل جـوان خـاركـن و گشوده شدن روزنه هاى معرفت الهى بر او، ياد
صحبت و عشق دختر پادشاه را به كلى از خاطر وى زدود و عرصه دلش جلوه گاه خدا شد و
بس .
در همان حال از اسب پياده شد، لباسهاى دامادى از تن بدر آورد و با پاى برهنه به دشت
و بـيـابان گريخت و در خانه به روى خويش و بيگانه بست و به عبادت راستين پرداخت
تا به مقاماتى وصف ناپذير دست يافت .
|
صحبت شهزاده اش از ياد رفت |
|
|
|
ترك او كرد پى صياد(61) رفت |
|
|
|
|
|
شد از آن روشن در و ديوار دل |
|
|
خويشتن را از جنيبت (62) در فكند |
|
|
|
افسر از سر جامه ها از برفكند |
|
|
|
|
|
قطره اى شد سوى دريا بار رفت |
|
|
بست در، هم خويش و هم بيگانه را |
|
|
|
حلقه بر در زد در آن خانه را |
|
|
تا گشودندش در و دادند بار |
|
|
|
بر گرفتندش به دامان و كنار |
|
|
مرد و مشگ
روزى مـردى بـر لب دريـا ايـستاده بود و به زيبايى آن مى نگريست كه نا گاه ديد
مشگى پر باد كرده بر روى آب افتاده و در تلاطم امواج دريا بالا و پايين مى رود.
مرد تماشاگر فورا لباس خود را بيرون آورد و همراه خود گفت : لباس مرا بگير تا از
ميان آب و گل خيك پر از عسل را نجات دهم و دلى از عزا در آورم .
ايـن را گـفـت و بـه سـرعـت خـود را بـه دريـا افـكـنـد و شـنـا كـنـان بـه سـوى خـيـك
عـسـل رفـت و خـود را بـر روى آن انـداخـت ، غـافـل از آن كـه آن خـيـك
عـسـل نـيـسـت بـلكـه خـرسـى اسـت كـه در امـواج خـروشان دريا گرفتار آمده و در جستجوى
دستاويزى است كه خود را بدان بند كند و امواج دريا نجات يابد.
همين كه مرد شناگر دست خود را مانند به آن رساند، خرس فرصت را غنيمت شمرد و خود را
مانند زالو به وى چسباند.
سـاعـتـى هر دو به هم چسبيده گاه به زير آب مى رفتند و گاه بر روى آب مى آمدند. مرد
طمعكار هر چه خواست خود را از چنگ خرس برهاند نتوانست .
در همين حال دوستش كه در كنار دريا ايستاده بود فرياد زد: بابا دست از اين خيك بردار و
بيرون بيا!
گفت : من از او دست كشيده ام اما او مرا رها نمى كند!
|
كـرد فـريـاد آن رفـيـقـش كـاى و دود(63) |
|
|
|
دسـت از ايـن خـيـك
عسل بردار زود |
|
|
هين بيفكن خيك و از دريا برآ |
|
|
|
بگذر از اين سود پر رنج و بلا |
|
|
گفت : بگذشتم من از خيك اى رفيق |
|
|
|
خيك از من نگذرد در اين مضيق |
|
آرى ، داسـتـان گـرفـتـاران مـال و جـاه و شـهـرت و شـهـوت و بـه يـك سـخـن
((اهـل دنـيـا))، ايـن است كه چنان در غرقاب اينها گرفتار آمده اند كه اگر بخواهند از آنها
دست بكشد آنها او را رها نمى كنند.
|
جوان بى نوا و خوان الهى
در روزگـار گـذشـته جوانى بود بخت بر گشته كه همه دارائيش از رفت به طورى
كـه بـراى گـذران زنـدگى مجبور شد اثاث خانه را يك يك بفروشد يا گرو بگذار تا
لقمه نانى براى خود و همسر تهيه كند.
شـبـى هـمـسـرش از روى اعـتـراض بـه او گـفـت : چـرا
دنـبـال كـار نـمـى رود؟ اگـر مـى تـوانـى سرمايه اى تهيه كن و به كسب و كار پرداز و
گـرنـه در نـزد كـسـى شـاگـردى كـن و نـانـى بـه دسـت آر، ديـگـر ايـن بـراى مـن
قابل تحمل نيست .
فـردا صـبـح او را از خـانه بيرون كرد تا به جستجوى روزى بپردازد. جوان ساعتى سر
گـذر ايستاد مگر كسى به دنبال كارگرى باشد، اما خبرى نشد. پس با دلى پر از غم و
اندوه راه مسجد پيش گرفت و به نماز و راز و نياز پرداخت .
شـب هـنـگـام دسـت خـالى به خانه بازگشت . همسرش پرسيد: هان چه آورداى ؟ جوان گفت :
امروز را نزد كار فرماى كريمى كار كردم و به من وعده داد كه فردا مزدم را را دو برابر
دهد و من هم شرم كردم كه نپذيرم و از او طلبكار كنم .
|
گفت : گشتم من در امروزى اى سليم |
|
|
|
|
گفت : با من آن كريم دلفروز |
|
|
|
مى دهم فردا تو را مزد دو روز |
|
|
شـرم كـردم تـا طـلبـكـارى كـنـم |
|
|
|
يـا سـخـن در
حال خود جارى كنم |
|
زن گفت : مانعى ندارد، امشب نانى از همسايگان قرض مى گيريم تا خدا بزرگ است .
روز دوم نـيـز جـوان سر گذر ايستاد و انتظار كشيد، باز هيچ كس سراغ او نرفت . دوباره
بـه مـسـجـد رفـت و مـانـنـد روز گذشته به نماز و عبادت پرداخت و شب با دست خالى به
خانه برگشت و در پاسخ همسر گفت : فردا مزد سه روز را خواهم گرفت . آن شب نيز دو
قرص نان از همسايگان قرض گرفتند و آن شب را بسر بردند.
روز سـوم نـيـز هـمـين عمل تكرار شد و وزن در خانه به انتظار نشسته بود. خداوند كريم
فـرشـتـه اى را مـامور كرد يك گوسفند و يك خروار آرد و يك كارد قصابى و كيسه اى زر
بـه خـانـه جـوان بـرد و مـزد سـه روزه را بـه هـمـسـر جـوان
تحويل داد.
|
گفت با زن آن سروش بى نظير: |
|
|
|
هين سه روزه مزد شويت را بگير |
|
|
آن كريم كارفرما داد گفت : |
|
|
|
اين سه روزه مزد شوت اى نيك جفت |
|
|
گو به شويت تا بيفزايد به كار |
|
|
|
تا فرايم مزد او من بى شمار |
|
زن با خوشحالى آنها را گرفت ، گوسفند را سر بريد و بريان كرد، آردها را نان پخت
و سفره رنگينى ترتيب داد، و در انتظار شوهر نشست .
از آن طـرف مـرد،!بـى خـبـر از همه جا در مسجد نماز عشا را گزار و اندكى به تعقيب نماز
نـشـست و اذكار لازم را گفت ، اما رويى كه به خانه باز گردد نداشت . ناچار با دلى پر
از تشويش سوى خانه حركت كرد.
|
پس به سوى خانه خود شد روان |
|
|
|
زرد روى و خسته تن آزرده جان |
|
|
گه به سوى آسمان كردى نگاه |
|
|
|
باز پيمودى به سوى خانه راه |
|
|
|
|
|
تا چه طرحى ريز اندر گفت خويش |
|
آمـد و آمـد تـا در خـانـه رسـيـد، بـا دلى انـدوهبار پشت در خانه نشست . زن كه از دير آمدن
شـوهـر خـود به تشويش افتاده بود براى سر كشى به در خانه آمد، شويش را ديد پشت
در نشسته ، گردن كج كرده و زانوى غم در بغل گرفته !پرسيد چرا اين جا نشسته اى ؟
گفت : منتظرم تا آن كارفرماى كريم مزدم را بفرستد.
|
گفت : جانا اندرآ خانه زود |
|
|
|
|
|
|
|
مى افزايد زان نشاطم دم بدم |
|
|
اندرآ و هر كه را خواهى بخوان |
|
|
|
كان كريم امشب فرستاده است خوان |
|
|
كيست بر گو با من آن كان كرم |
|
|
|
هر كه باشد، باشد آن مولى النعم |
|
|
|
|
|
مى نگنجد آنچه در انبار تو |
|
جـوان گـفـت : هـمـسـرم ، او كـريم مطلقى است كه تمام جهانيان جهانيان روزى مى رساند و
گبر و ترسا و يهود و بت پرست بر سر خوان نعمت او روزى مى خورند.
بارى ، با اين عنايت الهى ، آن مرد و زن مجذوب خدا شدند و تمام عمر به بندگى خدا حق
پرداختند.
|
طاووس يمانى و خليفه
طاووس بن كيسان ملقب به ((يمانى )) يكى از بزرگان ((تابعين )) است و ((تابعى
)) به كسى گويند كه زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله ) را درك نكرده اما برخى از
ياران آن حضرت را ديده است . گويند: طاووس يمانى پنجاه تن از ياران پيامبر را ديده و
از بـسـيـارى از آنـان حـديـث نـقـل كـرده اسـت . طـاووس يـمـانـى
چـهـل بـار حج گزارد و در عفت و پاكى سر آمد روزگار خود به شمار مى رفت و هميشه از
خـلفـا و سـلاطـيـن زمـان گـريـزان بـود. وى در حـدود
سال 106 هجرى در گذشت .
سـالى طـاووس بـه حـج رفـتـه بـود، از قـضـا خـليـفـه وقـت نـيـز در هـمـان
سـال در مـراسـم حج شركت داشت . روزى خليفه وقت با موكب همايونى به سوى حرم روان
شـد. سران حكومتى و اميران لشگر در ركاب او حركت مى كردند و چاكران درگاه از پس و
پـيـش بـه خـدمت مشغول بودند و خليفه هم با كبر و ناز در ميان انبوه آنان به سوى خانه
خدا مى خراميد.
طـاووس ايـن صـحـنه را مشاهده كرد و كبر و غرور خليفه طاووس را تحت تاثير قرار داد و
نـهـاد او را بـه جـوش آورد و نـاگـهان فرياد برداشت : اى نادان گمراه ، اين چه طرز راه
رفـتـن اسـت !مگر به سوى گرمابه مى روى ؟ تو مگر كيستى كه اين همه بار غرور به
بـيـنـى افـكـنده اى ؟ مگر از عظمت و بزرگى خدايى كه به سوى خانه او رهسپار شده اى
غافل مانده اى ؟
|
بانگ بر زد كاى تو نادان غوى (64) |
|
|
|
|
كى سزاوار تو باشد كبر و ناز |
|
|
|
خـليـفـه ناگهان در خشم شد و گفت : گويا مرا نشناخته اى ، مى شناسم ، از آغاز و انجامت
كـامـلا آگـاهـم و اكنون تو را معرفى مى كنم ، باشد كه از آغاز و انجام خود آگاه شوى و
دست از اين همه كبر و غرور بر دارى .
تـو نـطـفـه پست و بى ارزشى بودى كه در رحم مادر جاى گرفتى و در آنجا از خونهاى
زايـد و كـثـيـف مـادر تغذيه مى كردى . اينك كه قدم به اين جهان گذارده اى بار بر مشتى
كـثـافـات و فـضـولات هـسـتـى . پس از مرگ نيز مردارى گنديده مى شوى كه نزديكترين
دوستان از تو مى گريزند و از بوى گند تو لاشخوران نيز نفرت مى كنند، و سرانجام
پـس از آن كـه طـعـمـه كـرمـهـاى زمـيـن شـدى ، بـا ايـن
اعـمـال ظـالمـانـه ات هـيـزم دوزخ خـواهى گشت !آيا با داشتن چنين پرونده اى باز هم كبر و
غرور؟!
|
اولت اين ، آخرت مردار خوار |
|
|
|
كز تو نفرت مى كند مردار خوار |
|
|
|
|
|
هم وقوع (65) نار دوزخ جان تو |
|
|
آنت آغاز، اينت انجام است ، و حال |
|
|
|
|
|
|
|
از چنين كس كبر سخت آيد زبون |
|
خليفه با شنيدن اين سخنان سخت شرمگين شد و پاسخى نتوانست داد.
|
سمنون محب
عـافـيـت و سـلامـتـى يـكـى از چيزهايى است كه امامان معصوم (عليه السلام ) در دعاهاى
خـويـش پـيـوسـتـه از خداوند طلب مى كرده اند و آن را شيعيان خود نيز تعليم مى داده اند.
حتى گاهى شده كه برخى از شيعيان عرضه داشته اند كه ما از خداوند بلا مى جوييم تا
بـر آن صـبـر كـنـيـم و بـه پـاداش بـرسـيم امامان (عليه السلام ) مى فرموده اند: ما چنين
نيستيم ، بلكه ما همان را مى خواهيم كه خداوند براى ما بخواهد، و هرگز بلا و گرفتارى
را از خدا طلب نمى كنيم ولى اگر بلايى بر ما وارد شد بر آن شكيبايى مى وزيم .
امـا كـسـانـى كـه از مـكتب اهل بيت (عليه السلام ) منحرف لوده و با تعاليم آنان آشنا نبوده
انـد، گـهـگاه رگ مقدسى آنان گل مى كرده و از خدا بلا و آزمايش مى طلبيده اند و عاقبت هم
پشيمانى شده و به عجز و ناتوانى خود اعتراف مى كرده اند.
داستان زير بيانگر همين موضوع است :
سـمـنـون بن حمزه معروف به سمنون محب يكى از عارفان مشهور بوده است . او را
محبت و دوستى خداوند يگانه روزگار دانسته اند. گاهى حالات عاشقانه به او دست مى داد
و از حال عادى خارج مى شد.
روزى مـست از شراب عشق شد و از حال طبيعى بيرون رفت و قدر عافيت را ندانست ، در همان
شـور و حـال به پيشگاه خدا عرضه داشت : خداوندا! من به هيچ كس جز تو چشم ندارم و در
اين دعا پا بر جايم ، اگر باور ندارى هر گونه دردى كه خواهى بر جان من فرو ريز
تا صبر و شكيباى مرا بيازمايى !
|
گفت : يا رب عاشقم بر درد تو |
|
|
|
سينه اى دارم بلا پرورد تو |
|
|
جان من را درد بى اندازه ده |
|
|
|
درد بى اندازه هر دم تازه ده |
|
بى شك اين ادعايى بزرگ بود. ادعايى كه بزرگترين عاشق خدا يعنى امير مومنان (عليه
السـلام ) از آن مـى گـريـخـت و در دعـاى كـمـيـل بـارها و بارها به عجز و زبونى خود در
بـرابـر بـلا و آزمـايـش الهـى اعتراف مى نمود، و آن همه عشق و سوز و محبت او به خداوند
هرگز به اجازه نمى داد كه چنين خواهشى كند.
بـارى ، سمنون را دل دردى سخت در گرفت كه امان او را بريد، لحظه لحظه درد افزوده
مـى شد و او مانند مار گزيده به خود مى پيچيد و لب مى گزيد. سرانجام طاقت از دستش
رفت ، گريبان چاك زد و فرياد ناله و زارى برداشت و از خدا مسالت مى نمود كه او را از
اين درد بى امان عافيت بخشد. او بر در مكتب خانه ها مى گشت و از كودكان التماس دعا مى
كرد و مى گفت : اى كودكان در حق اين عموى دروغگوى خود دعا كنيد تا او از اين درد برهاند
و سلامتى را به او باز گرداند!
|
جلاد و اسير فرارى
بـرخـى از مـردم گـمـان مى كنند كه از ديگران رنگين تر است و همه بايد فداى آنان
شـونـد، و بـر خلاف اخلاق انسانى راحت خود و رنج ياران مى طلبند، و براى آن
كـه خـود بـه نـان و نـوايـى بـرسـد و رضـايـت مـسـئولان خود را بهتر جلب كنند از كيسه
ديگران خرج مى كنند و از جان آنها مايه مى گذارند. داستان زير نمونه اى از آن است :
روزى سلطان قدرتمندى اسيرى را به دست جلاد سپرد تا به شمشير خون او را بريزد و
سرش را براى وى بفرستد.
تـرك جلاد از جا جست و دست اسير را گرفت و كشان كشان او را به سوى مسلخ برد. جلاد
جـلو مـى رفت و اسير را به دنبال خود مى كشيد، ولى مرد اسير به هر طرف نگاه مى كرد
تا بلكه راه گريز بيابد. در اين ميان چشمش به چاهى افتاد و فورا خود را در چاه افكند.
اتفاقا آن چاه داراى كوره ها خزيد و از چنگ جلاد رهايى يافت .
جلاد آمد، بر سر چاه نشست و از غم اين كه اسير را از دست او گريخته و قادر نيست پاسخ
سلطان را بدهد دست بر دست مى سود و لب مى گزيد. زيرا نه مى توانست درون چاه رود
و نـه اگـر مى رفت او را مى يافت ، چرا كه نمى دانست او در كدام يك از آن كوره ها پنهان
گشته است .
از روى نـومـيـدى سـر به دورم چاه برد و گفت : اى برادر انصافت كجا رفته ؟ آيا درست
است كه تو به خاطر يك سر بى ارزش آبروى مرا نزد سلطان ببرى ؟! اى مرد بزرگ ،
بـيـا و بـراى يـك شـكنجه ما را نزد سلطان شرمگين مساز! تو چطور مى پسندى كه براى
جـرعـه اى خـون خـود سـلطان مرا باز خواست كند و گفتار درشت و خشن به من گويد! محض
رضاى خدا بيرون بيا، تا من خون تو را بريزم و تا ابد ممنون تو باشم !
|
سر فرو كرد اندر آن چاه و بگفت |
|
|
|
اى برادر باش با انصاف ، جف ت |
|
|
اين چه انصاف است كز بهر سرى |
|
|
|
آبرويم نزد سلطان مى برى ؟ |
|
|
بهر يك اشكنجه اى مرد گزين |
|
|
|
پيش شه مپسند ما را شرمگين |
|
|
|
|
|
چون پسندى بر من آن گفت خشن ؟ |
|
|
هى بيا بيرون بريزم خون تو |
|
|
|
باشم آنگه تا ابد ممنون تو! |
|
|
|