نام كتاب : عصر زندگى و چگونگى آينده انسان و اسلام
مؤ لف : محمد حكيمى
پيشگفتار
مسئله بشريت ، پس از سرخوردگيها، مسئله آينده است و تصوير
كامل آينده بشريت و آينده دين يعنى اينكه بشريت سرانجام به چه قله اى صعود مى كند، و
دين چگونه راهنماى اين صعود متعالى خواهد بود، در سيره امام منجى ، حضرت حجه بن
الحسن المهدى ((عج )) و اقدامهاى صد در صد انقلابى و برنامه هاى سازنده آن امام
تبيين گشته و ترسيم يافته است .
روشن است كه اين همه را در 20 فصل گنجانيدن ، به معناى جاى دادن درياست در سبو؛
زيرا كه آن اقدامها و برنامه ها و معيارها، مربوط است به مجموعه نيازهاى انسانى و همه
اجتماعات بشرى ، آنهم در آينده كه زندگى انسان تحولاتى هنوز شگرفتر خواهد يافت ،
و پيشرفتهايى هنوز شگرفتر خواهد داشت .
انسان و اجتماعات انسانى ، داراى مسائل بيشمارى است ، كه تنوع و چندگانگى آن
مسائل به تنوع ابعاد وجود انسان و حيات او بستگى دارد. اين
مسائل از موضوعات بلند ماوراى طبيعت مى آغازد و تا
مسائل ملموس اقتصاد، سياست ، تربيت ، جامعه ، فرد و... مسائلى كه علوم و فلسفه ها و
مكتبهاى گوناگون بشرى ، پس از قرنها و قرنها تفكر و تلاش ، هنوز نتوانسته است
براى بيشتر آنها پاسخهايى درست و اصولى بيابد، و در زمينه هاى گوناگون آنها،
راه حلهايى درست و منطقى عرضه كند.
امام مهدى عليه السلام ، براى انجام دادن چنين رسالت بزرگ و عالمگير و پرژرفايى
ذخيره گشته است و حقيقت و عظمت برنامه هاى او جز پس از ظهور آشكار نخواهد شد. ليكن
يك موضوع هست ، و آن روشنى خطوط كلى حركت و جهتگيريهاى عام و فراگير انقلاب همه
جاگستر و همه جاگير آن منجى بزرگ است كه از مبانى اسلامى و تعاليم پيامبر و امامان
روشن گشته است ، و بدينگونه پاره اى از برنامه ها و معيارهاى دوران ظهور نشان داده
شده است . با اين نگرش مى توان طبق ترسيم و تبيينى كه در احاديث ما شده است ، كليت
آن حركت و برخى برنامه هاى آن را ترسيم كرد. اين رساله با چنين هدفى نوشته شده
است . و اگر موفقيتى اندك نصيب گردد، مايه خرسندى است ، زيرا كه موضوع كار
بسيار بزرگ و بيكرانه است ، و در برابر موضوعى چنان عظيم ، موفقيت اندك نيز مايه
خرسندى است .
در آغاز اين پيشگفتار، نام كتاب را اندكى بررسى مى كنيم :
عصر زندگى
اين نام نخست اين سوال را بر مى انگيزد كه مگر بشريت در روزگاران طولانى زندگى
خويش ، به ((عصر زندگى )) و دوران حيات گام ننهاده است ؟ و مگر روزگاران
گذشته و كنونى زندگى او، دوران مرگ و مردگى بوده است ؟ اين كتاب ، به روشن
ساختن همين حقيقت نظر دارد، كه زندگى راستين و حيات انسانى ، با همه ويژگيهايى كه
براى آن بر شمرده اند و شايسته انسان و اجتماعات انسانى است ، تاكنون تحقق نيافته
است .
در كدام دوره همه انسانها در پهنه زمين تربيت درست انسانى يافته اند؟ در كدام زمان ،
دانش و آگاهيهاى انسانى ، در همه مسائل حيات ، به اوج
تكامل و حقيقت يابى رسيده است ؟
در كدام عصر انسان همه امكانات و نيروهاى بالقوه خويش را به فعليت رسانده و همه
استعدادهاى نهفته فطرت خود را شكوفا ساخته است ؟
در كدام سده انسانيتها بر زندگى حاكم گرديده و نا انسانيها بكلى از جامعه ها بيرون
رانده شده است ؟
بارى ! چون تاكنون چنين دورانى پايدار و جهانگستر پديد نيامده است ، و در اكثريت
قاطع اعصار و قرون ، ظلم ، بيداد، نامردمى ، نادانى ، محروميت و... حاكم بوده است ، و
نيروهاى انسانى هرز رفته است و انسانها به
تكامل نرسيده اند، و در مجموع عصر مرگ انسان و ميرش انسانيتها بوده است نه عصر
زندگى و شكوفايى انسانيتها، پس ((عصر زندگى )) راستين هنوز تحقق نيافته
است . و انسان همواره در انتظار فرا رسيدن ((عصر زندگى )) است ، و شكوفايى
كامل معنويتها و انسانيتها...
انسان ! دانسته است كه زندگى هدف دارد و هدفدار است ، و آفريدگار حكيم و دانا
باحكمتها و هدفهايى بالا و برتر، انسان و جهان را آفريده است . اگر اين هدفها و
حكمتها، در عينيت زندگى آشكار نگردد، انسان و زندگى و جهان ، به هدف غايى و آرمانى
خود دست نيافته است . اگر زندگى و پديده هاى آن ، براى
تكامل و عروج انسانها آفريده شده است ، تا انسانها به
تكامل معهود و عروج مقصود نرسند و بلوغى انسانى نيابند، همه امكانات و پديده هاى
مربوط به انسان بى ثمر مانده و بدون نتيجه و بازده نهايى رو به
زوال نهاده است . و اين بر خلاف حكمت آفرينش و هدفدارى خلقت است . پس ناگزير
((عصر زندگى )) در پيش است ، و اميد به ((زندگى )) در ((عصر زندگى
)) امرى معقول و درست است . و چون اين كتاب درباره انقلاب نهايى و جهانى امام مهدى
عليه السلام و پى ريزى يك جامعه قرآنى و يك زندگى انسانى به دست آن امام ، سخن
مى گويد، ((عصر زندگى )) ناميده شد، تا آن حقايق و
اصول و اقدامها و برنامه ها را تداعى كند، و يك انقلاب راستين الهى را در نظرها مجسم
سازد، و چنان روزگاران سراسر مجد و شكوه و تابندگى و پايندگى و پاكى و
فضيلت و حق و عدالت را يادآور گردد، و آن انتظار و اميد را در دلها زنده كند، و حيات در
حال مرگ كنونى انسانها را بفراموشاند و تحمل پذير سازد.
در دوران ناكامى انسان ، و بشريت فراموش شده ، و انسانهاى مظلوم ، و انسانيتهاى
برباد رفته ، و انقلابهاى نافرجام ، زنده نگهداشتن حس اميد و انگيزش خوشبينى و
حالت انتظار، كارى ارزشمند و بزرگ است ، بلكه با توجه به افسردگى مغزها، و
سر خوردگى نسلها، يك تكليف است .
بيگمان امروز نسل معاصر، دچار بيمها و نگرانيها، و ياءسها و سرخوردگيهايى است ،
آنهم نه از آن دست كه در گذشته ها بود و اكنون بيشترين
مشكل ديندارى و آفت اسلامگرايى جامعه ما در همين نقطه نهفته است .
ياءس و سرخوردگى كه امروز از هر سوى به جامعه ماروى آورده است ، بزرگترين
خطرى است كه هستى ما، دين ما، استقلال ، و ملت ما را تهديد مى كند، و خطرناكترين آسيبى
است كه ممكن است به اجتماعى برسد. آشكارا بگويم ، اگر از اين پديده شوم در اين
گذرگاه حساس تاريخى پيشگيرى نشود، و با اقدام نه شعار ريشه آن از بن بر نيايد،
و ساقه و شاخه و حتى كوچكترين جوانه ها و برگهاى آن سوزانده نگردد، ملت ما و آيين
ما را به سقوطى بزرگ دچار خواهد ساخت .
در اين دوران ، ديگر بار ايمان ملت ما بويژه
نسل جوان و انديشمند در بوته آزمايش گذاشته شده است . و اميد كه اين بار نيز، مردم ما،
اصالت ايمان و استوارى پايگاه عقيدتى خود را به اثبات برسانند، و هر چيزى را معيار
حقايق ناب و راستين اسلام ندانند.
روزگار ما، شايد روشنترين دورانى باشد كه دين نگاهداشتن در آن دشوار است ؛ چنانكه
در احاديث رسيده است : كه نگهداشتن دين در آخرالزمان ، چون نگهداشتن اخگر است در كف
دست .(1)
به قوت مى توان گفت كه بيشترين مشكل ديندارى در اين عصر، هجوم ياس و
سرخوردگى است ، و همچنين بيرنگى حالت انتظار و ايمان به آينده اسلام و بايد بهوش
بود، و ژرفينانه نگريست ، و وسوسه هاى ناهنجار را از
دل و درون دور ساخت ، و در ايمان به اصالت راه و كار آيى مكتب
تزلزل راه نداد، و همچون گذشته زمره منتظران واقعى درآمد...
آرى ! روزگارى است كه اگر انديشمندان ما و
نسل آگاه ما لحظه اى غفلت كننده ، و در برابر تند باد حوادث و هجوم اهريمن ياءس و
سرخوردگى ، هوشيارانه و مردانه نايستند، و مقاومتى اصولى نشان ندهند، به
پرتگاههايى در افتند كه نجاتى در آن نباشد.
اكنون روزگار ضرورت هوشياريهاى فوق العاده است ، بايد درست انديشيد و
اصول مكتب را با خود مكتب سنجيد، و از خود مكتب براى مكتب معيارهايى برگزيد، و حق را
معيار حق شناخت ، و خامى و كوتاه فكرى و فهمهاى ارتجاعى و برداشتهاى نابخردانه و
نادرست از آيين و مكتب را به حساب اصل مكتب نگذاشت ، و برخى عملكردها و جهتگيريها را
معيار رد يا قبول مرام و عقيده ندانست . و اين سخن جاودانه امام على عليه السلام را بايد
همواره در نظر داشت و معيار سنجش در حوزه انديشه و
عمل قرار داد:
ان دين الله لا يعرف بالرجال ، بل بآيه الحق ، فاعرف الحق تعرف اهله ...(2)
دين خدا به وسيله مردان و تشخيصها و عملكردهاى آنان شناخته نمى شود، بلكه به
نشانه روشن حق شناخته ميشود. پس حق را بشناس تا
اهل حق و عمل كنندگان به حق را بشناسى ...
و در نهج البلاغه ، چنين آمده است :
...انك لم تعرف الحق فتعرف اهله ، و لم تعرف
الباطل فتعرف من اتاه ...(3)
تو حق را نشناختى تا اهل (عمل كنندگان به ) حق را بشناسى ، و
باطل را نشناختى تا هر كس را بر باطل است بشناسى ...
بنابراين تعاليم والاى علوى (4) معيار شناخت حق ، خود حق است . اگر ببر خلاف اين
دستور، معيار شناخت حق و مبانى مكتب ، افراد و انسانها قرار گرفتند، چون درك و دريافتها
نسبى است و انسانها همواره دچار اشتباهند، ناگزير در شناخت حق و حقيقت اشتباهاتى
اصولى روى خواهد داد، ليكن اگر معيار خود حق و حقايق دين بود، و انسان شناختى
اصولى از مكتب داشت ، هيچگاه تزلزل و ترديدى درباره كارآيى ارزشهاى دينى پديد
نمى آيد، و با رويا رويى با هر صحنه و حادثه اى ، ياس
حاصل نميشود.
در اين دوره بيش از پيش فهميده ميشود كه فلسفه اين همه تاكيد بر انتظار و اميد چيست ؟
اكنون در اين پيشگفتار چند تعليم آموزنده در اين موضوع مهم و حياتى مى آوريم :
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله :
الامام الرضا عليه السلام ، عن آبائه عليه السلام
قال : قال رسول الله صلى الله عليه و آله :
افضل اعمال امتى انتظار فرج الله عزوجل .(5)
امام رضا عليه السلام از پدران خود روايت مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله
فرمود:بهترين اعمال امت من انتظار فرج خدايى است .
امام سجاد عليه السلام :
...ان اهل زمان غيبته القائلين بامامته ، و المنتظرين لظهوره ،
افضل من اهل كل زمان ، لان الله ، تعالى ذكره اعطاهم من
العقول و الافهام و المعرفه ماصارت به الغيبه عندهم بمنزله المشاهده ، و جعلهم فى
ذلك الزمان بمنزله المجاهدين بين يدى رسول الله صلى الله عليه و آله بالسيف .
اولئك . اولئك المخلصون حقا، و شيعتنا صدقا، و الدعاه الى الله سرا و جهرا.(6)
بى ترديد، مردم زمان غيبت مهدى ، كه امامت او را باور دارند و منتظر ظهور اويند، از مردمان
ديگر زمانها برترند و افضل . چون خداى متعال ، به آنان ،
عقل و درك و قدرت شناختى داده است كه غيبت برايشان چون ظهور است . خداوند آنان را، در
آن زمان ، همپايه مجاهدان شمشير زن زمان پيامبر صلى الله عليه و آله قرار داده است . و
اينانند اخلاص گزاران واقعى ، و شيعيان راستين ما، و دعوت كنندگان مردم به خدا و به
دين خدا، در نهان و آشكار.
امام صادق عليه السلام :
من مات منكم ، و هو منظر لهذا الامر، كمن هو مع القائم فى فسطاطه ،
قال : ثم مكث هنيئه ، ثم قال : بل كمن قارع معه بسيفه . ثم
قال : لا والله ، الا كمن استشهد مع رسول الله .(7)
كسانى كه در حالت انتظار دولت قائم از جهان در گذرند، مانند كسانيند كه در خدمت قائم
باشند.
امام پس از اين سخن مكثى كرد، سپس گفت : بلكه مانند كسانيند كه در ركاب مهدى شمشير
زده باشند.
سپس گفت : نه به خدا سوگند، اينان مانند آن كسانند كه در خدمت پيامبر به شهادت
رسيده باشند.
امام صادق عليه السلام :
المنتظر لامرنا، كالمتشحط بدمه فى سبيل الله .(8)
آن كس كه منظر امر ما تشكيل حكومت قرآنى به وسيله ما باشد مانند كسى است كه در راه
خدا، در خون خود غوطه ور گردد.
لازم است انديشمندان و آگاهان نيك بينديشند، كه چرا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و
امامان معصوم عليه السلام تا اين اندازه بر ارزش انتظار تاكيد كرده اند، و انتظار را
برترين عبادت دانسته اند، و انسان منتظر را همپايه مجاهدان راه خدا و همسان شهيدان در
ركاب پيامبر صلى الله عليه و آله شمرده اند، براى اينكه حفظ اعتقاد دينى و ايمان به
خدا و مداومت بر عمل صالح ، و پايدارى امتها در روزگار فشار حوادث ، همگى به انتظار
بستگى دارد. با توجه به عمق معناى انتظار از اينرو ((انتظار)) با عنصر
((صبر)) نيز قرين گشته است ، در سخن امام صادق عليه السلام :
من دين الائمه الورع ... و انتظار الفرج بالصبر.(9)
از دين امامان است پرهيزگارى ... و انتظار فرج با صبر و شكيبايى .
پس روشن است كه انسان بايد در برابر فشار حوادث از هر نوع و هر سوى پايدار
پايدار باشد، و در برابر هجوم ياسها و رنگ باختگيها مردانه بايستد، و در رويارويى
با همه مشكلات ، شكيبايى و استوارى نشان دهد، و معنويت و ايمان خويش را نگاه دارد، و از
انجام دادن اعمال صالح باز نايستد تا منتظر راستين تحقق ارزشهاى والا به شمار آيد.
نسل آگاه و بيدار ما بايد بداند كه در راه اجراى عدالت ، و برقرارى حق ، و برپايى و
تشكيل امت خدايى و دولت قرآنى و حاكميت مستضعفان ، شكيبايى و صبر بسيار لازم است ، و
در اين راه و براى تحقق اين آرمان ، هر گونه شتابزدگى (10) و بى صبرى ، و
تزلزل و نگرانى و نا استوارى ، زيانهاى جبران ناپذيرى بر پيكر فرد و جامعه وارد
خواهد ساخت .
انديشمندان ما، بايد درست بينديشند كه هيچ اجتماع و دورانى را نمى توان
مثال و نمونه و تصويرى گرچه كم رنگ از دوران حاكميت
عدل و حق امام مهدى عليه السلام دانست . و اصولا هيچ جريانى در دوران پيش از ظهور نمى
تواند ترسيمگر آن دوران ، عدالت بنياد الهى و قسط اسلامى باشد، تنها و تنها نمونه
و مثال و الگوى آن دوران ، حكومت پيامبر صلى الله عليه و آله و حكومت پنج ساله امام على
عليه السلام است ؛ با همه تفاوت در محدوديتى كه در قلمرو آن دو دوره با روزگاران
ظهور و حكومت حضرت مهدى عليه السلام وجود دارد.
از اينرو، با توجه به اصالت و راستى و درستى ايدئولوژى اسلامى و برنامه هاى
سراسر حق و حقيقت آن ، و تحقق كامل آن به دست كفايت امام موعود عليه السلام ، جايى
براى ياس و سرخوردگى از دين و آينده دين نيست .
همواره در تاريخ گذشته تشيع ، فراز و نشيبهايى بوده است ، از دوران تقيه و
پنهانكارى و حركتهاى زير زمينى تا دوران شكوفاييهاى نسبى و طلوع و ظهورهاى متفاوت
و محدود. نوسان حوادث در درازاى تاريخ اين مكتب و مذهب ، كم نظيرترين حوادث بوده است
. تشيع تنگناها و دشواريهاى فراوانى را پشت سر گذاشته است ، و گهگاه
اوجگراييهايى داشته و جامعه هايى تشكيل داده است . البته براى برخى اين گمان نيز
پديد آمده است كه فلان دوره از تاريخ تشيع همان دوران طلايى و آرمانى است ،
غافل از اينكه جامعه آرمانى تشيع موضوعى است وراى اين حوادث و پيش آمدها و اجتماعات .
بدين جهت است كه هيچ طرح و ادعا و عملكردى خود را جامعه آرمانى تشيع علوى و
عدل مهدوى نمى داند و نمى تواند بداند.
اكنون در اين دوره هاى گوناگون و مختلف و در برابر اين همه نوسان و فراز و نشيب
گرايى ، و صعود و سقوطها، و رويارويى با موانعى عظيم ، اگر بنا بود كسانى از
اميد به آينده دل بركنند و عنصر حياتى ((انتظار))، و اميد را از كف بدهند، فاجعه اى
عظيم به وقوع مى پيوست ، و اين مذهب تاكنون باقى نمى ماند.
در اين پيشگفتار ياد كرد اين موضوع نيز لازم است كه همانندى و همسانى جامعه
((منتظر)) و جامعه ((منتظر)) بايد در ابعادى باشد كه مشخصه اصلى و خصلت
ويژه آن دوران و جامعه به شمار آمده است ، مشخصه اصلى و خصلت ويژه رهبرى آينده و
جامعه ((منتظر))، اجراى دقيق عدالت قضايى و اقتصادى و معيشتى است ، چنانكه در
احاديث آمده است ، به گونه اى كه كمتر حديثى است كه از موعود آينده سخن بگويد و بر
عدالت گسترى آن امام تاكيد نكند.(11) فراز معروف : ((يملا الارض عدلا و قسطا...:
زمين را از عدل و داد بيآكند...))، مشخصه اصلى و صفت آشكار آن امام منجى و حكومت
قرآنى اوست . اكنون جامعه و انسان ((منتظر))، تا چه پايه مى تواند همانندى و
همسويى با جامعه مورد انتظار خود داشته باشد؟
جامعه شيعى ميان دو واقعيت قرار گرفته است ، كه هر دو تجسم والا و آرمانى عدالت
اجتماعى است . واقعيت گذشته ، يعنى حاكميت عدل على عليه السلام و واقعيت آينده ، حاكميت
عدل مهدى عليه السلام . در اين ميانه ، اجتماعات شيعى چگونه بايد باشد تا از گذشته
خود بار رسالتى را بر دوش كند، و با آينده خويش همانندى و همسويى داشته باشد.
موضوع ديگرى نيز در خور توجه است و آن اينكه جامعه صالح ، كه بر
اصل صلاح و شايستگى استوار باشد، و روابط ميان مردمان بر
اصل حق و عدالت باشد، ماندنى و آسيب ناپذير است ، و گرنه ناپايدار و واژگون
شونده است . تنها معيار در بقا و زوال همين است و بس . قرآن كريم مى گويد:
ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون .(12)
پروردگار تو هيچ قريه اى را كه مردمش صالح و شايسته باشند بيخود هلاك نخواهد
كرد.
و جامعه فاسد و داراى روابطى ناانسانى و ظالمانه ، رفتنى است گرچه از قدرت
نظامى و سياسى و حتى اقتصادى برخوردار باشد. در قرآن كريم آمده است :
...ان الله لايصلح عمل المفسدين .(13)
...خداوند كار مفسدان را به صلاح باز نمى آورد.
اينكه در احاديث نيز آمده است ((ثبات الدول باقامه سنن
العدل ))(14) يعنى پايدارى دولتها در گرو برپايى آيين عدالت است ، به همين
حقيقت نظر دارد، حقيقتى جاودان و تخلف ناپذير. از اينروست كه جوهر اصلى و عنصر
اساسى كار در حكومت مهدوى عليه السلام عدالت گسترى است ، و
عامل پيروزى بر همه قدرتهاى مسلط زمانه و طاغوتان جهت است . و اين سنت خدا در زمين
است ، و سنت خدا دستخوش دگرگونى و تغيير نخواهد شد:
قرآن كريم :
... و لن تجد لسنه الله تبديلا.(15)
و در سنت خدا تغييرى نخواهى يافت .
بدون كوچكترين ترديد و گمانى سنت الهى تحقق خواهد يافت ، و اگر از عمر جهان بيش
از يك روز نمانده باشد، در آن روز، فرزانه فرزانگان جهان ، و نمونه
كامل انسان صالح ، پرده از رخسار بر خواهد گرفت ، و گام در متن اجتماعات خواهد نهاد، و
سنت عدالت الهى را پديدار خواهد ساخت .
در پايان اين مقدمه ، حقيقتى ديگر را نيز يادآور شوم : در نگارش اين رساله ، و ديگر
نوشته ها هيچ انگيزه اى جز عرضه حقايق دين ، و اسلام ناب و راستين ، براى حفظ دين خدا
و عقايد نسلها، در نظر نبوده است و نيست . و روشن است كه كتابها و نوشته هايى كه به
اين منظور و با اين انگيزه نگارش مى يابد و نشر مى گردد، مسئوليت بزرگى بر
دوش دارد، كه مهمترين آن تصوير و ترسيم درست و آشكار آيين الهى است . در اين راه و
راستا، كتمان حقايق گناهى نابخشودنى است ، و هر گونه فروپوشى حق و حقيقت ،
مخدوش ساختن چهره تابناك دين جاويد خدايى است ...
15/7/1370 مشهد مقدس رضوى عليه السلام
بخش 1 : عدالت اجتماعى
گسترش عدالت در سراسر گيتى و ريشه سوزى بيداد از همه آباديهاى زمين ، در راءس
آرمانهاى انقلاب امام مهدى عليه السلام قرار دارد، و از هدفهاى اساسى آن
تحول عظيم جهانى است . اين حركت سازنده سرآغاز اقدامات در آن انقلاب است . اين
موضوع در احاديثى كه درباره آن امام بزرگ رسيده است همواره بصراحت ياد شده است .
در احاديثى كه درباره قيام مهدى عليه السلام آمده است دعوت به توحيد و مبارزه با شرك
و كفر اعتقادى به اندازه ايجاد عدالت و اجراى آن ، مورد تاءكيد قرار نگرفته است . و
علت شايد اين است كه با تعاليم گذشته انبيا و تعاليم اسلام و
تكامل علم انسانها به ماوراى طبيعت و خداى يكتا ايمان مى آورند و مبانى ماده گرايى و
مكاتب غير الهى شكست مى خورد و نوع جامعه هاى انسانى داراى عقيده مذهبى و الهى مى
گردند ليكن با اين وصف در آتش ظلم تبعيض ، حقكشى ، استثمار و روابط ناانسانى مى
سوزند، و با زندگى فاقد عدالت كه در حقيقت شكنجه و مرگ تدريجى است دست
بگريبانند. از اينرو، نياز عمده جامعه بشرى برقرارى عدالت و گسترش دادگرى است
و حاكميت روابط انسانى بر جامعه . انسانها تشنه عدالتند و خواهان آرمان و ايدئولوژى و
مكتبى كه اين تشنگى را فرو بنشاند و آتش بيدادگرى را خاموش كند، و عدالت راستين
را در عينيت و عمل - در جامعه حاكم سازد، و گمشده بشريت را براى انسانها به ارمغان آورد،
و آرمان توده ها را تحقق بخشد.
بنابراين ، مشكل اصلى و نخستين آن منجى بزرگ انسان ،
مشكل خداباورى يا انكار خدا نيست ، مشكل عبادت و پرستش نيست ،
مشكل گرايشهاى انحرافى ماده پرستى و الحادى نيست .(16) بلكه
مشكل اصلى ، بيداد و ستم جهانسوز و عالمگير است كه بشريت را در كام خود فرو برده و
در آتش خود سوزانده است ، و مذهب و عقيده و آرمان و آزادى و معيشت و همه چيز او را نابود
ساخته است ، آتشى كه نخست و در ظاهر به خرمن زيست فيزيكى و زندگى اين دنيايى
انسان در طول تاريخ فرو افتاده و آن را يكپارچه نابود كرده است ، و سپس بر اساس
ارتباط حتمى و ضرورى ماديت و معنويت حيات معنوى و متافيزيكى او را نيز تباه ساخته
است .
ايجاد عدالت ، اقدام اصلى و سرلوحه همه برنامه هاى امام منجى حضرت مهدى عليه
السلام است ، چنانكه اين اصل از نخستين هدفها و اصلى ترين برنامه هاى همه پيامبران
بوده است ، كه در گذشته تاريخ اجتماعات و مردمان را بدان را خواندند و در راه تحقق آن
فداكاريهاى فراوان كردند مى توان گفت بيشترين درگير و مبارزه پيامبران بر سر
اجراى عدالت بوده است ، و اصول شرايع آنان از آن جهت دچار موانع مى گشته و با
كارشكنيهاى فراوان روبرو مى شده است كه ماهيتى ظلم ستيز و دادگرايانه داشته است .
وگرنه صرف اعتقاد به اصول و مبانى دينى (17) بى آنكه در حركت اجتماعى دخالت
داشته باشد و با بيداد و ستم درگير شود و برنامه هاى اقتصادى و مالى را
كنترل كند و سودطلبان را وادارد تا از برخى منافع و فزونخواهيها دست بردارند،
درگير و ستيزى را در پى نخواهد داشت . يكى از خواستگاهها و زمينه هاى اصلى
درگيريها و جنگها و برخوردهاى اجتماعى كه سبب مى شده است تا قدرتمندان مالى و
سرمايه داران به رويارويى و نبرد برخيزند مقررات محدود كننده منافع اقتصادى و
اجتماعى و رعايت عدالت و گردن نهادن به حقها و حقوقها در روابط اجتماعى بوده است . و
يكى از مشكلات عمده در كار پذيرش دعوت پيامبران اين بوده است نه تنها دعوت به
عقيده توحيدى و باور معاد و...
از اينجاست كه منطق مخالف آن پيامبر چنين است :
اءصلوتك تاءمرك ان نترك ما يعبد اباؤ نا او اءن
نفعل فى اءموالنا ما نشؤ ا...(18)
- ... آيا همين نمازى كه مى خوانى به تو فرمان مى دهد كه ما آنچه را پدرانمان مى
پرستيدند رها كنيم يا در اموال خود آنچنان كه دلخواه ماست
عمل نكنيم ...
بيم از محدوديت در راههاى در آمد و اجراى عدالت در
مسائل مالى ، كافران را به مخالفان بر مى انگيخت . خدايان كاذب و دروغين پدرانشان
امر و نهى و تكليفى نداشتند و از پيروان خود اجراى عدالت و دورى از ظلم و تجاوز به
حقوق ديگران را نمى خواستند بلكه اين آيين پيامبران بود كه انسانها را
مسئول مى شناخت و بار سنگين تكليف و تعهد و حدود و مقررات دقيق فردى و اجتماعى را بر
دوششان مى گذارد، و آنان را در قلمرو زندگى محدود مى ساخت و اجراى عدالت را بر
آنان واجب مى كرد. از اين رو به آيين پيامبران كه خواسته ها و تكليفهاى الهى بود تن
نمى دادند و به معيارها به ضوابط آن گردن نمى نهادند.
قرآن كريم اهداف اصلى دعوت داعيان الهى را چنين ترسيم كرده است :
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس
بالقسط(19)
همانا پيامبران را با نشانه هاى آشكارا برانگيختيم ، و با آنان كتاب و ميزان فرستاديم
تا مردمان به قسط و دادگرى برخيزند (و همه چيز بر پايه داد و دادگرى باشد...)
هدفى اصلى قيام پيامبران - در روابط اجتماعى و انسانى - و
ارسال كتابها و شرايع ، قيام مردم به قسط و برپادارى عدالت شمرده شده است .
در آيه ديگرى آمده است :
ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذى القربى و ينهى عن الفحشاء و المنكر و
البغى يعظكم تذكرون .(20)
خدا به عدالت و نيكوكارى فرمان مى دهد، و به بخشيدن
مال به خويشاوندان ، و از كارهاى پليد و ناپسند و ستمكارى نهى مى كند؛ او به شما
پند مى دهد تا مگر پند پذيريد.
راغب اصفهانى مى گويند:
((عدل ، عدالت و معادله واژه هايى است كه معناى مساوات را در بردارد... پس
عدل تقسيم مساوى است . و بر اين اصل روايت شده است :
((بالعدل قامت السموات و الارض : بر اصل
عدل آسمانها و زمين بر پا شده است )) و اين روشنگر اين معنا است كه اگر ركنى از
اركان چهارگانه عالم بيشتر از ركن ديگر يا كمتر از آن بود، جهان منظم نبود... و
عدل دو قسم است : 1- عدل مطلق (عدل عقلى ) كه
عقل حسن آن را درك مى كند و در هيچ زمانى نسخ نمى شود... چون نيكى كردن به كسى كه
نيكى كرده و نيازردن كسى كه از آزار انسان دست بداشته است . 2- عدلى كه در پرتو
احكام دين شناخته مى شود (عدل شرعى ) چون اين آيه :((ان الله ياءمر
بالعدل و الاحسان ...: خداوند به عدل و احسان فرمان مى دهد...))
عدل مساوات در جزا دادن است : كار نيك باندازه پاداش داده مى شود و كار زشت پاداشى
همسان خود دارد. و احسان اينست كه كار نيك به يكى بيشترى پاداش داده شود و كار زشت
مجازاتى كمتر از خود داشته باشد...))(21)
نيز در تفسير معناى ((قسط)) مى گويد:
القسط هوالنصيب بالعدل : دست يافتن به سهم و نصيب از روى عدالت قسط است
مؤ لف كتاب : مكيال المكارم فى الدعاء للقائم در اين زمينه مى گويد:
((آنچه از موارد استعمال به دست مى آيد اينست كه مفهوم
((عدل )) از مفهوم ((قسط)) عموميت بيشترى دارد، زيرا كه ((قسط)) در مورد
اداى حق ديگران به كار مى رود چون اداى شهادت و قضاوت و وزن و پيمانه كردن و
امثال آن ... و به عبارت ديگر ((قسط)) تنها در مواردى
استعمال مى شود كه به حق غير مربوط باشد (و
((عدل )) در مورد حق ديگران و حق خود انسان بكار مى رود). پس معناى
((عدل )) موافقت با حق است بطور مطلق (حق خود انسان باشد يا حق ديگران ) و
((قسط)) موافقت با حق مردم است ...))(22)
امام ، در برابر طبقات آگاه و عالمان و روشنفكرانى كه بخواهند بگونه اى در برابر
اجراى عدالت بايستند، مقاومت مى كند و آن كسان را كه با توجيه كلام خدا و
تاءويل آيات قرآن كريم ، قصد تضعيف مبانى انقلاب او را دارند درگير مى شود و آنان
را از جلو راه انقلاب بر مى دارد.
چنانكه در سخن امام صادق عليه السلام آمده است :
ان قائمنا اذا قام اءتى الناس و كلهم يتاءول عليه كتاب الله ...(23)
... قائم ما كه قيام كند مردمان همه از كتاب خدا براى او
دليل مى آورند و آيه هاى قرآن را تاءويل و توجيه مى كنند...(24)
بنابراين ، ((عدل )) رعايت دقيق حق و حقوق مردم است و برابرى همه مردم در
برخوردارى از حقوق و منافع مشروع و معقول خويش ، چنانكه ((ظلم )) زير پا نهادن
حق و حقوق ديگران است و نابرابرى و تبعيض در برخوردارى هر كس از سهم و حق خويش .
((احسان ))، پايگاهى متعالى تر دارد، و از
فضائل و مكارم اخلاقى و ارزشهاى والاى انسانى است ، كه بالاتر از عدالت است و
مرتبه رشد و تكامل آن است .
از امام صادق عليه السلام در تفسير اين آيه سخنى روايت شده است بس عميق و ارزنده
:
اسماعيل بن مسلم : رجل الى ابى عبدالله جعفر بن محمد الصادق عليه السلام و انا عنده
فقال : يا بن رسول الله ! ان الله ياءمر باعدل و الاحسان ... و قوله : اءمر ربى
الاتعبدوا الا اياه ؟ فقال نعم ! ليس لله فى عباده امر الا
العدل و الاحسان ...(25)
اسماعيل بن مسلم مى گويد:
مردى نزد امام صادق عليه السلام آمد و من حاضر بودم گفت : اى فرزند پيامبر (خداوند
مى فرمايد: ان الله ياءمر بالعدل و الاحسان ... ((خداوند به
عدل و احسان فرمان مى دهد و (در آيه ديگرى ) مى فرمايد: آمر ربى الا تعبدوا الا اياه ...:
خداوند فرمان مى دهد كه جز او را پرستش نكنيد))(معناى اين دو آيه كه در ظاهر
ناسازگارند چه مى شود؟) امام فرمود: آرى ، خداوند براى مردم دستورى ندارد جز اجراى
عدالت و عمل به احسان ...
براى سؤ ال كننده مايه شگفتى شده بود كه در آيه نخستين
عدل و احسان ، امر و تكليف عمومى الهى به بندگان به شمار آمده و در آيه دوم عبادت و
پرستش خداى امر و تكليف خداوند شمرده شده است ، و اين دو با هم ناسازگار است ، پس
چگونه مى شود اين هر دو را پذيرفت .
امام صادق عليه السلام در پاسخ تاءكيد كردند كه بلى خداوند به مردمان امر و تكليفى
جز عدل و احسان ندارد. يعنى هر چه را كه فكر كنيد كه تكليف الهى است و يا ممكن است
باشد، از چهار رابطه و مقوله بيرون نيست :
1. رابطه انسان با خود
2. رابطه انسان با خدا
3. رابطه انسان با طبيعت
4. رابطه انسان با انسان
هر يك از اين رابطه ها نام و عنوانى ويژه دارد و مقوله خاصى است و داراى قلمرو و اعمالى
است مخصوص به خود، ليكن همه و همه در مقوله :
((عدل )) و ((احسان )) گنجانيده شده است بدين شرح :
عبادت و پرستش خالصانه خدا و توجه به موازين ارتباط خلق با خالق ، رعايت
اصل ((عدالت )) است در برابر آفريدگار و بخشنده نعمتها زيرا كه عبادت خدا و
اطاعت از بخشنده نعمتها مطابق عدل است ، و نيز احسان به خود و نفس است در دستيابى به
كمال و سعادت جاويد كه قرب الهى است .
هر كس نسبت به خود تعهدها و مسئوليتهايى دارد، چه اينكه بايد خود را بسازد و در
تكامل و رشد خود كوشا باشد. اين تعهدها و تكليفها نسبت به خود (و حق و حقوق هر كس
نسبت به خود كه بايد رعايت گردد) و رعايت جانب آنها
((عدل )) است . و كوشش بيشتر از اين براى خودسازى و
تكامل مادى و معنوى ، احسان به نفس و خود است .
بهره بردارى درست و باندازه و بدور از اسراف و تباهسازى مواد و منابع طبيعى
عمل به قانون ((عدل )) است . رعايت جانب احتياط در حفظ منابع طبيعى و محيط زيست و
مصرف كمتر از حد لازم از منابع و همچنين كوشش در رشد و شكوفايى طبيعت و بهبود آن
و... احسان است .
تن دادن به حق و حقوق ديگران و دورى از تجاوز به حريم حقوق اجتماعى
((عدل )) است . تعهد پذيرى و احساس مسئوليتى افزون از حد لازم و رعايت جانب
احتياط در حقوق كسان در مجموعه روابط اجتماعى ، ((احسان )) و
كمال اخلاقى است .
بنابراين ، هر عمل و كارى كه ممكن است از انسان سر بزند و يا لازم باشد كه انجام
گيرد از اين قلمروها بيرون نيست ، و اينها همه يا
عدل است يا احسان . بر اين اصل مى توان گفت كه همگى
اصول شرايع و آيين اديان آسمانى در عدل و احسان خلاصه مى شود. و اين دو، جوهر
اصلى همه احكام و تعاليم آسمانى است .
امام سجاد عليه السلام :
ابومالك : قال : قلت لعلى بن الحسين عليه السلام اءخبرنى بجميع شرايع الدين ؟
قال : قول الحق ، و الحكم بالعدل ، و الوفاء بالعهد، هذه جميع شرايع الدين (26)
ابومالك مى گويد: به امام على بن الحسين عليه السلام گفتم : مرا از مجموعه آيينهاى
دين (خدا) آگاه كن . امام فرمود: (همه تعاليم دين ) حقگويى ، داورى طبق عدالت و وفاى
به عهد است . همه دين خدا همينهاست . در اين حديث كه تبيين خطوط اصلى اديان و شرايع
الهى است ، عدل و حقگويى و پيماندارى مجموعه دين به حساب آمده است .
اسلام اصل عدالت را يك سنت عام و قانون عمومى حاكم بر كائنات و بر جامعه بشرى
معرفى كرده است . حتى در احاديث قرآن كريم ، كتاب جاودان الهى و جامع
اصول شرايع و اديان به كتاب ((عدل )) و ناطق به عدالت توصيف شده است :
امام على عليه السلام :
هو (القرآن ) الناطق بسنة العدل .(27)
قرآن به قانون عدل ناطق است .
امام على عليه السلام :
(القرآن ) رياض العدل و غدرانه ...(28)
قرآن كريم بوستان در بوستان عدل و بركه در بركه عدالت است ...
نقش اصلى اين كتاب كه آخرين كتاب و شريعت است ، تبيين سنت
عدل و اصول عدالت اجتماعى است . قرآن كريم بوستان سر سبز و بركه
زلال دادگرى در جهان است در صورتى كه نيك شناخته گردد و به موازين آن
عمل شود.
پيامبران كه از حقيقت جامعه و انسان و سعادت و نيكبختى او آگاهى
كامل داشتند خوب مى دانستند كه همه احكام و آموزشها و برنامه هاى آنان در پرتو بهبود
روابط انسانى و امنيت اجتماعى و عدالت اقتصادى و... تحقق مى پذيرد و بدينسان زمينه
عينيت يافتن احكام آماده مى گردد. در جامعه عادل و نظام دادگستر، انسان درست تربيت مى
شود، و با آسايش و فراغت و امنيت به تكليف تن مى دهد و به مقررات و
اصول اجتماعى و حقوق همگان احترام مى گذارد و در پرتو چنين تعهدشناسى و مسئوليت
پذيرى است كه به سعادت و خوشبختى دست مى يابد و راه عروج به معنويت و خدا را در
پيش مى گيرد در سايه سياه ستم و اجتماع ستم بنياد كه هيچگونه امنيت اجتماعى و عدالت
معيشتى نيست و خاطرى آسايش ندارد نمى توان انتظار داشت مردمان وظيفه شناس باشند و
از حدود خويش تجاوز نكنند و به احكام دين عمل كنند، و احكام الهى در ميان آنان زنده باشد
و جريان يابد؛ اينها همه در سايه عدل تحقق مى پذيرد دين در سايه
عدل زنده است و زنده مى ماند
و اين است كه امام على بن ابيطالب عليه السلام فرموده است :
العدل حياة الاحكام (29)
اجراى عدالت سبب زنده بودن و زنده ماندن (عمل شدن به ) احكام دين است .
در چنين جامعه اى اخلاق ، حق شناسى ، و رعايت حدود روابط انسانى جايى ندارد. و اگر
بطور جزئى و فردى مقرراتى رعايت مى شود و حقوقى منظور مى گردد، در
كل نظام و مجموعه روابط اجتماعى ، حق و تكليف رعايت نمى شود قانون انسانى و عادلانه
در اجتماعى عادل بايد پياده شود و همان قانون و برنامه در جامعه ستم بنياد ره ظلم در
پيش مى گيرد و در تحكيم پايه هاى بيدادگرى بكار مى رود. بنابراين
اصل بايد پايه ها و پايگاههاى اصلى اجتماع و نظام مديريت جامعه كه در همه زوايا و
زمينه هاى اجتماع اثر مستقيم دارد و همه بخشهاى جامعه را به سوى جهت گيرى و حركت
خويش هدايت مى كند عادلانه باشد تا كل روابط اجتماعى در تمام زمينه ها و بخشهاى حيات
گروهى و جمعى رنگ عدالت به خود بگيرد، و حركتى در جهت
عدل و داد داشته باشد.
امام صادق عليه السلام حاكميت زمامداران عادل را زمينه و علت اصلى احياى هر حق و
عدل ، و مرگ هر ظلم و ستم و فسادى مى شمارد، و دين خدا را در پرتو چنين حاكميتى
استوار و پايدار مى داند:
امام صادق عليه السلام :
...ان فى ولاية و الى العدل و ولاته ، احياء
كل حق و كل عدل ، و امانة كل ظلم و جور و فساد فلذلك كان الساعى فى تقوية سلطانه ، و
المعين له على و لايته ساعيا فى طاعة الله ، مقويا لدينه ...(30)
-... و معلوم است كه ولايت والى عادل و واليان او، مايه زنده شدن هر حق و عدالت و مردن
هر ستم و جور و تباهى است . بنابراين هر كس در تقويت قدرت و سلطه او بكوشد، و در
مديريت دستيار او باشد، در طاعت خدا كوشيده و به تقويت دين خدا پرداخته است ...
|