next page

fehrest page

back page

گفتار دهم هجرت و جهاد 1

سه گفتار آينده در حدود سال 1350 شمسی در مسجد جامع نارمك ( تهران ) ايراد شده‏اند
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع‏ اجره علی الله »( 1 )
يكی از موضوعاتی كه در قرآن مجيد به آن عنايت زياد شده است و در فقه‏ اسلامی جای مخصوص دارد مسئله هجرت است .

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 101

هجرت در نظر اغلب ما صرفا يك حادثه تاريخی است كه در صدر اسلام صورت گرفته است ، همان هجرتی كه‏ رسول خدا با اصحابش از مكه‏به مدينه هجرت كردند ومبدأ تاريخ هجری شد والبته اين ، حادثه بزرگی است در تاريخ اسلام و ارزش تاريخی فوق‏ العاده‏ای دارد ولی آيا هجرت صرفا يك حادثه تاريخ است و اين همه كه در قرآن از هجرت ياد شده است و مهاجرين در رديف مجاهدين ذكر می‏شوند و مهاجرت پايه به پايه مجاهدت : ²الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا »، آيا همه اينها ناظر به يك وقعه خاص‏ است ، حادثه‏ای مربوط به گذشته ؟ و ديگر امروز و به طور كلی بعد از آن‏ دوره هجرت در اسلام معنی ومفهوم ندارد ؟ و يا هجرت هم مانند خود ايمان‏ است ، هجرت هم مانند جهاد است : الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا ، و همانطوری كه ايمان وجهاد اختصاص به صدر اسلام ندارند ، هجرت هم اختصاص‏ به صدر اسلام ندارد . هجرتی كه در صدر اسلام اسلام صورت گرفت مانند جهادهای صدر اسلام است كه يك مصداقی است از يك حكم در اسلام . اين‏ خودش سؤالی است
علی ( ع ) در كلمات خودشان اين مسئله را طرح كرده‏اند كه در نهج البلاغه‏ مسطور است و ايشان صريحا می‏گويند : « الهجرش علی حده الاول » هجرت به‏ حكم و وضع اول خودش باقی است يعنی هجرت اختصاص نداشته به يك زمان‏ معين و مكان معين كه چون پيغمبر اكرم هجرت فرمودند ازمكه به مدينه ، پس‏ در آنوقت وظيفه هجرت به تبع پيغمبر بر ديگران لازم و واجب شد وآنها كه‏ همراه و در خدمت ايشان به مدينه آمده بودند مهاجر خوانده می‏شدند و ديگر بعد از زمان پيغمبر ، هجرت موضوع ومعنی ندارد . علی ( ع ) می‏فرمايد نه ، « الهجرش علی حده الاول »
هجرت يعنی چه ؟ اگر بخواهيم هجرت را تعريف بكنيم ، چگونه بايد تعريف بكنيم ؟ هجرت يعنی دوری گزيدن ، حركت كردن ، كوچك كردن از وطن‏ ، از يار وديار ، همه را پشت سر گذاشتن . برای چه ؟ برای نجات ايمان . معلوم است كه چنين چيزی نمی‏تواند ازنظر منطق اسلام محدود به يك زمان معين و به يك مكان معين باشد ولی البته شرايطی دارد . هجرت‏ يعنی دوری گزيدن از خانمان ، و از زندگی و از همه چيز دست شستن برای‏ نجات ايمان . پس معنايش اين است كه اگر ما در شرايطی قرار گرفته‏ايم‏ كهايمانمان در خطر استا ايمان جامعه ما در خطر است ، اسلام ما در خطر است ، امر دائر است كه ما از ميان شهر و خانه و لانه ، وايمان يكی‏ راانتخاب كنيم ، يا در خانه و لانه خودمان بمانيم و ايمانمان ازدست برود ( يا ايمان ديگران به اين وسيله از دست برود ) و يا نه ، برای اينكه‏ ايمان را نجات بدهيم از خانه و لانه خود صرف نظر كنيم ، اسلام دومی‏ راانتخاب می‏كند . آيه‏ای در قرآن كريم هست كه اين آيه عذر افرادی را كه‏ بهاصطلاح امروز به جبر محيط متمسك می‏شوند مثل اغلب ما مردم امروز ، [ نمی‏پذيرد ] . امروز مسئله جبر محيط برای بسياری از مردم شده يك عذر : آقا تو چرا اين جور هستی ؟ يا مثلا خانم تو چرا لخت بيرون می‏آيی ؟ می‏گويد ديگر محيط است محيط اين چنين اقتضا می‏كند . به آن ديگری می‏گويند تو چرا در مجالسی كه شركت در آن مجالس حرام است شركت می‏كنی ؟ نشستن بر سر سفره‏ای كه در آن شراب نوشيده بشود ولو برای خوردن نان حلال حرام است
می‏گويی چرا در چنين مجلس شركت می‏كنی ؟ می‏گويد اوضاع و شرايط اينجا اينچنين اقتضاد می‏كند ! چه كنيم محيط فاسد است ؟ ! چرا بچه‏هايت می‏روند فيلمهای خطرناك می‏بينند ؟ می‏گويد خوب ديگر محيط است ، مگر ميشود جلويش را گرفت ؟ ! چرا به مسجد نمی‏روند ؟ محيط فاسد است ! مسئله جبر محيط برای عده‏ای يك عذر شده است . ازنظر اسلام اين عذر بهيچوجه مسموع نيست . محيط فاسد است ، محيط اجازه نمی‏داد ، در اين محيط بهتر از اين نمی‏شد عمل كرد ، از نظر اسلام عذر غير مسموع است . يعنی ما در درجه اول وظيفه داريم محيط خودمان را برای يك زندگی اسلامی مساعد بكنيم ولی اگر محيطی كه در آن‏ هستيم به شكلی است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامی وجو خودمان را به شكل است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامی و جو خودمان را به شكل يك جو اسلامی در بياوريم و احساس بكنيم كه در اين‏ جو و محيط ، ايمان خودمان ، ايمان زنمان ، ايمان بچه‏هايمان ، نسل‏ آينده‏مان از بين می‏رود ، اسلام می‏گويد محيط را رها كن . [ رها كردن ] محيط هم لزومی ندارد كه معنايش اين باشد كه انسان شهری را رها بكند به شهر ديگر برود ، يا كشوری را رها بكند به كشور ديگر برود ، بلكه در مورد محله‏ها هم صدق می‏كند . در شهرهای بزرگ مانند تهران نسبت به مجله‏ها صدق‏ می‏كند . يعنی يك محله می‏تواند اسلامی باشد ، جوش می‏تواند جو اسلامی باشد و بچه انسان كه در آن محل بزرگ می‏شود ، تا حدی با آداب و تعاليم و تربيت اسلامی بزرگ می‏شود . اگر ما محله را عوض بكنيم ، منطقه را عوض‏ بكنيم برويم به منطقه ديگری جو عوض می‏شود . مثلا در بازاريها شايد اين‏ مطلب بيشتر از ديگران صدق بكند . در يك محيط اسلامی زندگی می‏كنند ، مثلا وسط شهر ، جنوب شهر . البته غير از جنوب شهر هم بسياری از محلات جو اسلامی دارد ولی هست در اين شهر محلها و كوچه ها و جوهائی كه واقعا اگر انسان زن و بچه‏اش را ببرد آنجا ، آن همسايه‏هائی كه بر آنجا احاطه پيدا كرده‏اند ، آن نبودن مسجد در آنجا ، اينكه در آنجا چشم زن و بچه به يك زن ومردی كه شعائر اسلامی را رعايت بكنند هرگز نمی‏افتد ، مسجدی وجود ندارد ، جلسه و عظی وجود ندارد ، اسم خدائی شنيده نمی‏شود ، اسلامی شنيده نمی‏شود ، بر عكس به هر خانه كه‏ نگاه می‏كنی ، صبح يك انسان بيرون می‏آيد در حالی كه يك سگ هم دارد او را بدرقه می‏كند ، توی اتومبيلش هم مثل يك سگی هست ، آوازی جز آواز موسيقی ولهو و لعب در آنجا شنيده نمی‏شود ، به انسانی جز انسانهائی كه‏ هيچ علامتی از اسلام ندارند ، انسان برخورد نمی‏كند [ بر آنها تأثير می‏گذارند ] . البته ممكن است در خود آن پدر و مادر چون در جوها و فضاهای‏ اسلامی بزرگ شده‏اند تأثيری نكند ، آنها اگر بيست سال هم آنجا بمانند تغييری نمی‏كنند يا چندان تغييری نمی‏كنند ، ولی بچه‏ای كه از دو سالگی چشم‏ باز می‏كند چنين محيطی را می‏بيند بطور قطع و يقين ديگر بصورت يك بچه‏ مسلمان بيرون نخواهد آمد . اينجا تكليف چيست ؟ افرادی كه به چنين محلها می‏روند اولين وظيفه‏ای كه دارند اين است كه‏ اين محيط را تبديل كنند به محيط اسلامی . وقتی می‏رويد آنجا و می‏بينيد در اطراف آنجا مسجدی وجود ندارد ، كوشش كنيد مسجد بوجود بياوريد . مسجد تنها هم كاری نمی‏كند ، اينكه مسجدی ونماز جماعتی باشد و خبر ديگری نباد كاری نمی‏كند . مسجد باشد ، جلسه باشد ، و عظ باشد ، موعظ باشد ، قرائت‏ قرآن باشد ، تبليغ اسلام باشد . اگر چنين كارهائی صورت بگيرد نه تنها انسان تخلفی نكرده است بلكه سبب تبليغ و ترويج اسلام شده است . در قديم‏ الايام اين حرفها نبود ، شهرها كوچك بود . در شهرهای كوچك همه شهر يك‏ حكم را داشت . آن سر شهر و اين سر شهر يك حكم را داشت اما در شهرها بزرگی مثل تهران هر محله‏اش يك حكم مخصوص به خود دارد . قرآن در اين‏ زمينه ( هجرت ) می‏فرمايد : « ان الذين توفيهم الملائكة ظالمی انفسهم‏ قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فی الارض قالوا ا لم تكن ارض الله‏ واسعة فتهاجروا فيها »( 1 )
گروهی هستند كه وقتی فرشتگان الهی می‏آيند برای قبض روح اينها ، وضع‏ اينها را و به اصطلاح امروز پرونده اينها را خيلی خراب می‏بينند . به‏ اينها می‏گويند شما در چه وضعی بسر می‏برديد ، چرا اينچنين ؟ چرااينقدر سياه و تاريك ؟ ! آنها از اين عذرهائی كه در دنيا برای انسانها ذكر می‏كنند وبه خيال خودشان عذر هست می‏آورند : « كنا مستعفين فی الارض »
ما يك مردم بيچاره دست نارسی بوديم ، در يك گوشه زمين افتاده بوديم ، ما كه دستمان به علم نمی‏رسيد ، به عالم نمی‏رسيد ، به معلم نمی‏رسيد . ما چه می‏دانستيم اسلام چيست ، حقيقت چيست ، كسی به ما چيزی نمی‏گفت ، ما يك جائی بوديم كه دستمان به چيزی نمی‏رسيد ، محيط ما فاسد بود ، محيط ما مساعد نبود . آيا فرشتگان اين عذر را قبول می‏كنند و می‏گويند خوب بسيار خوب پس شما معذوريد ، خدا هم شما را عذاب نخواهد كرد ؟ آيامی‏گويند اينكه محيط شما فاسد بوده تقصير شما نبوده ؟ نه ، آنها به ايشان می‏گويند : اينكه محيط شما فاسد بوده تقصير شما نبوده ؟ نه ، آنها به ايشان‏ می‏گويند : « قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها »؟ زمين خدا فراخ نبود ؟ شما را بسته بودند به همين سرزمين فاسد و همين محيط فاسد ؟ آيا همه جای دنيا مانند همين محيط شما بود ؟

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 97

يا بود در دنيا جائی كه اگر شما به آنجا هجرت و مسافرت و كوچ می‏كرديد ، محيط صد در صد مساعد بود ، چرا اين كار را نكرديد ؟ الم تكن ارض الله واسعة فتها جروا فيها ؟ آيا زمين خدا فراخ‏ نبود ؟ آيا نمی‏توانستيد هجرت كنيد ؟ اين محيط فاسد ، محيط ديگر ! چرا به‏ محيط ديگر نرفتيد ؟ اين است كه در اسلام بطور كلی هجرت كردن ، يعنی خانه‏ و لانه و زندگی را رها كردن ، وطن را رها كردن و به جائی رفتن كه در آنجا ايمان نجات پيداكند ، يك مسئله اساسی است و حكمش هم برای هميشه باقی‏ است ، منسوخ نشده واختصاص به مهاجرين صدر اول ندارد . اما قرآن در اين‏ آيه مطلب را به شكلی ذكر كرده است كه برای بعضی كه به اصطلاح يكنوع‏ تصوفهای افراطی دارند ، حتی سوء تفاهم بوجود آورده به اين معنی كه اصلا آيه را به طور ديگری معنی كرده‏اند . آيه می‏گويد : هر كس كه از خانه‏ خودش بيرون رود در حالی كه بسوی خدا و پيامبرش كوچ كرده است . .
می‏گويند درست است كه مبدأ راخانه خودش ذكر می‏كند ولی مقصد را خدا و پيامبر ذكر می‏نمايد واين مربوط به قلب انسان است ، مربوط به اخلاق انسان‏ است . بسوی خدا مسافرت كردن يعنی سير و سلوك قلبی ومعنوی داشتن ، مراتب اخلاص را طی كردن ، به مقامات قرب بالا رفتن . به مقامات قرب‏ بالا رفتن احتياجی به اين ندارد كه انسان خانه و لانه‏اش را رها كند
انسان می‏تواند زير كرسی بنشيند و در عين حال نفس خودش را تهذيب و تصفيه بكند و خودش را خالص نمايد تا تقرب به ذات خدا پيدا كند ، نماز بخواند ، روزه بگيرد ، دعا بخواند كارهايی بكند كه موجب تقرب به خداست‏ . می‏گويند غايت اين سير خداست ، بسوی خدا بالا رفتن . گفت :
سلوك راه عشق از خودرهايی است
نه طی منزل وقطع مسافات
پس مقصود از اينكه قرآن می‏گويد هر كسی از خانه خودش خارج بشود مهاجر به خدا و پيغمبر ، مقصود از اين خانه خود ، خانه نفس است يعنی هر كس‏ از خودی خارج بشود ، از منيت خارج بشود ، از انانيت خارج بشود ، هجرت‏ بسوی خدا بكند ، اجرش بر خداست . ولی اين ، البته غلط است ، درست‏ نيست . قرآن در اين آيه هر دو هجرت را ذكر كرده . اعجاز بيان قرآن اين‏ است كه ابتدا را خانه ذكر می‏كند ، همينخانه را نه خانه نفس را ، همين‏ لانه را ، همين خانه گلی كه انسان در آن زندگی می‏كند . ولی قرآن می‏گويد اين كسی كه می‏خواهی از خانه‏ای به خانه ديگر هجرت بكنی ، آقائی كه‏ می‏خواهی از شهری به شهر ديگر هجرت بكنی به نام اينكه برا ايمانم هجرت‏ می‏كنم ، آقائی كه حتی از كشوری به كشور ديگر هجرت می‏كنی حسابش را بايد داشته باشی كه در عين اينكه به كشور ديگر هجرت می‏كنی حسابش را بايد داشته باشی كه در عين اينكه از جايی به جائی از مكانی به مكانی می‏روی ، هدف چيست ازاين هجرت و كوچ كردن ؟ هدف فقط و فقط بايد خدا باشد و بس‏ . اگر هدف خدا نباشد ، اگر از اين سر دنيا هم بروی به آن سر دنيا . اگر تمام خانمان را هم رها بكنی ، زن و بچه و پدر و مادر و برادر و لباسها را هم رها بكنی ، لخت و عور بروی ، يك شاهی ارزش ندارد . اين بود كه‏ پيغمبر فرمود : « من كانت هجرته الی الله و رسوله فهجرته الی الله و رسوله و من كانت هجرته الی مال يصيبه ام امرئة يصيبها فهجرته الی ما هاجر اليه » ( 1 )

پاورقی : 1 - وسائل الشيعه ، كتاب جهاد

فرمود من مهاجر می‏خواهم اما مهاجر مخلص . من فقط دنبال اين نيستم كه‏ عده‏ای از مكه يا شهرهای ديگر بياند به دارالهجره كه مدينه است . من می‏خواهم اين كارشان لله وفی الله باشد
اگر لله و فی الله نباشد ارزشی ندارد
جهاد اسلامی هم همين طور است . جهاد اسلامی صرف شمشير زدن و با دشمن‏ اسلام جنگيدن نيست . [ شمشير زدن ] در راهخدا و به قصد رضای خدا جهاد است والا ممكن است كسی در صفوف مسلمين هم باشد از سربازهای ديگر هم‏ بيشتر حرارت بخرج بدهد بيشتر هم گرد و خاك بكند اما اگر توی دلش‏ رابشكافيد ، مثلا شهرت ، نام ، افتخار ، اسمم زياد برده شود ، عكسم چاپ‏ بشود ، اسمم در تاريخ ثبت بشود يا بهدفهای ديگری است ، شايد كشته نشديم‏ ، اگركشته نشديم قهرمان خواهيم بود . اگر قهرمان باشيم ، پولها به‏ ماخواهند داد ، جائزه‏ها خواهند داد ، زنان بسار زيبا به همسری ما در خواهند آمد . پس دنيا وآخرت هر دو را با يكديگر داريم . هم رفته‏ايم در جهاد فی سبيل الله شركت كرده‏ايم و هم دنيای اينچنين داريم . نه ، البته‏ دنيا می‏رسد اما به شرط اينكه هدف تو دنيا نباشد
ظاهرا در جنگ احد است : ديدند يكی از انصار يعنی ازمسلمانان ساكن‏ مدينه خيلی در اين جنگ شجاعت به خرج می‏دهد و خيلی هنر كرد و افراد زيادی را به خاك انداخت . در حالی كه او روی خاكها افتاده بود و لحظات‏ آخرش را طی می‏كرد وازدردهم خيلی رنج می‏كشيد ، بعضی آمدند خدمت رسول‏ اكرم و گفتند : يا رسول الله ! فلانی خيلی مجاهد خوبی بود ، خيلی سرباز خوبی بود ، امروز خيلی فعاليت كرد پيغمبر التفاتی نكرد . بار ديگر اين‏ سخن را گفتند . باز هم پيغمبر التفاتی نكرد . اسباب تعجب ! چرا پيغمبر به چنين سرباز فداكاری اهميت نمی‏دهد ؟ ! تا اينكه يكی از مسلمين به بالين او رسيد . گفت مرحبا ، تبريك می‏گويم‏ به تو كه فی سبيل الله مجاهده كردی والان داری شهيد فی سبيل الله از بين‏ می‏روی . گفت : من اين حرفها سرم نمی‏شود . فی سبيل الله وشهيد فی سبيل‏ الله سرم نمی‏شود . من ديدم مردم مدينه ومردم مكه دارند با همديگر می‏جنگند ، اين طرف مردم مدينه هستند و آن طرف مردم مكه ، تعصب و طنی و همشهری‏ گری مرا وادار كرد كه چنين كنم . اين حرفهايی كه تو می‏گويی من سرم نمی‏شود . من به خاطر تعصب وطن وتعصب ملی گری و تعصب همشهری گری اين كار را كردم . بعد هم چون ديد از درد رنج می‏برد ، گفت من طاقت ندارم اين دردها را تحمل بكنم . به زحمت از جا حركت كرد و سر شمشيرش راگذاشت روی‏ قلبش و يك فشار داد ، خودكشی هم كرد . تازه فهميدند كه چرا پيغمبر اعتنايی نكرد . چون جهاد بايد جهاد فی سبيل الله باشد ، هجرت بايد هجرت‏ فی سبيل الله باشد . يعنی هجرت مسافرت ظاهری با سلوك الی الله هر دو توأم‏باشد . هم مهاجر باشد و هم عارف سالك . هر دو را اسلام با هم‏ می‏خواهد
اين آيه ، هر دو را با يكديگر ذكر می‏كند : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله »يعنی در آن واحد دو هجرت بكند : هجرت جسمی و هجرت‏ روحی . جسمش از شهری به شهر ديگری منتقل بشود و روحش ازمرحله انانيت‏ ومنيت به مرحله اخلاص ترقی كند و بالا برود . اينچنين مهاجری را قرآن‏ می‏گويد : فقد و قع اجره علی الله . يك تعبير خيلی عالی است : اجر اين‏ را ديگر از خدا بخواهيد ، عهده‏دار اجر اين ، خداست . اين تعبير كه‏ عهده‏دار اجر اين خداست ، يعنی مطلب بالاتر از اين حرفهاست كه بتوانيد تصور كنيد اجر چنين مهاجری چه‏ خواهد بود . در تفسير اين آيه كريمه ، تعميمی داده‏اند ( شايد هم حديث‏ داشته باشد ، الان يادم نيست ) كه اين تعميم خيلی بجاو مناسب است وبعيد نيست كه درست باشد ( اگر حديثی باشد كه ديگر قطعا خواهيم گفت همينجور هم هست ) [ و آن اينكه اين آيه ] شامل يك گروه ديگر هم می‏شود و آن گروه‏ طالبان علم هستند ، طالبان علمی كه ازشهر و وطن خودشان هجرت می‏كنند به‏ شهر ديگری ، برای چه ؟ برای اينكه علم و معارف اسلامی بياموزند . هدفشان‏ از اين آموزش چيست ؟ آيا نام است ؟ نه . شهرت است ؟ نه . افتخار است ؟ نه . بالا دست ديگران بنشينند ؟ نه . دستشان را ببوسند ؟ نه
وجوهات به ايشان بدهند ؟ نه . بلكه هدفشان فقط و فقط ارشاد وتبليغ مردم‏ ، از دياد ايمان خودشان وبعد هم ارشاد و هدايت مردم است . چنين افرادی‏ اگر پيدا بشوند وزياد پيدا می‏شوند اينها مهاجرند ، اين غريبانی كه از وطنها و شهرهای خودشان دور شده‏اند برای آموزش علم ودانش و هدفشان از آموزش علم و دانش رفع نيازهای اسلامی و برای خداست . حتی لزومی ندارد كه چنين انسانی فقط برای آموزش معارف خاص اسلامی رفته باشد ، برای‏ اينكه عقايد اسلامی ، تفسير ، احكام اسلامی و . . . بياموزد . اگر كسی يك‏ رشته ديگر را انتخاب كند [ و هدفش رفع يك نياز اسلامی باشد نيز مصداق‏ اين آيه است ] مثلا شخصی رشته پزشكی را گرفته است ولی چرا رفته دنبال‏ اين رشته ؟ برای اين احساس : جامعه اسلامی ، احتياج به پزشك مسلمان دارد . رفته دنبال پزشكی نه برای اينكه جيبش را پر كند ، نه برای اينكه تيتر دتری روی اسمش بيايد بلكه برای اينكه ابن فريضه كفايی ، اين واجب كفايی‏ دنيای اسلام را كه اسلام نياز دارد به يك عده پزشك بقدری كه كافی باشند و مسلمين رفع‏ نيازشان بشود و بيماريهايشان معالجه بشود ، انجام دهد . چنين شخصی هم‏ مهاجر الی الله و رسوله است . « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد و قع اجره علی الله »( 1 ) . چنين افرادی هم‏ اگر در خلال اين مهاجرت بميرند ، برادر كوچك شهدا هستند چون مهاجر برادر كوچك مجاهدت است ومجاهد ، برادر بزرگ مهاجر
پس قرآن می‏گويد مهاجرانی كه از خانه خودشان خارج می‏شوند و در خلال‏ مهاجرت ومرگشان فرا می‏رسد ، اجر اينها با خداست و در جاهای ديگر هم‏ عرض كرده‏ايم كه هميشه مهاجر و مجاهد توأم با يكديگر ذكر می‏شوند . الا اگر كسی هم مهاجر باشد و هم مجاهد ، اين ديگر . . . ( 2 ) نجات دادن ايمان‏ جامعه . برای اينكه ايمان جامعه را نجات بدهد ، چنين كاری می‏كند . اين‏ كيست ؟ اين هم مهاجر است و هم مجاهد . هم مصداق : « و من يخرج من بيته‏ مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد و قع اجره علی الله » است‏ و هم مصداق آنهمه آياتی كه راجع به جهاد فی سبيل الله داريم : « ان الله‏ اشتری من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون فی سبيل الله‏ فيقتلون و يقتلون و عدا عليه حقا فی التوارش و الانجيل و القرآن » چنين‏ اشخاصی هم مهاجرند و هم مجاهد

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 101 2 - افتادگی از نوار است
3 - سوره توبه ، آيه . 111

حسين بن علی سلام الله عليه در منطق قرآن هم مهاجر است و هم مجاهد . او خانه و شهر و ديار خودش را رها كرده و پشت سر گذاشته است‏ همچنان كه موسی بن عمران مهاجر بود . موسی بن عمران هم شهر و ديارش را كه مصر بود پشت سر گذاشت تا به مدين رسيد ولی او فقط مهاجر بود نه‏ مجاهد . ابراهيم مهاجر بود انی ذاهب الی ربی شهر و ديار و وطن خودش‏ بابل را رها كرد و رفت . حسين بن علی امتيازی كه دارد اينست كه هم‏ مهاجر است و هم مجاهد . مهاجرين صدر اسلام در ابتدا كه مهاجر بودند هنوز مجاهد نبودند و دستور جهاد برای آنها نرسيده بود . آنها فقط مهاجر بودند . بعدها كه دستور جهاد رسيد اين مهاجرين تبديل به مجاهدين هم شدند . اما كسی كه از روز اول هم مهاجر بود و هم مجاهد وجود مقدس حسين بن علی ( ع ) بود . فقد وقع اجره علی الله پيغمبر اكرم در عالم رؤيا به او فرموده بود حسينم ! مرتبه و درجه‏ای هست كه تو به آن مرحله و درجه نخواهی رسيد مگر از پلكان شهادت بالا بروی ، مهاجرا الی الله و رسوله . در حدود بيست و سه چهار روز عملا حسين بن علی در حال مهاجرت بود . از آن روزی كه از مكه‏ حركت كرد ، روز هشتم ماه ذی الحجه تا روزی كه به سرزمين كربلا رسيد و آنجا بار اندازش بود و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد . آن روزی كه‏ از مكه حركت كرد وآن خطبه معروفی را كه نقل كرده‏اند خواند ، هجرت‏ وجهادش راتوأم با يكديگر ذكر كرد : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلادش علی جيد الفتاش و ما اولهنی الی اسلافی اشتياق يعقوب الی يوسف » ايها الناس ! مرگ برای فرزند آدم زينت قرار داده شده است آنچنانكه يك‏ گردنبند برای يك زن جوان زينت است . مرگ ترسی ندارد ، مرگ بيمی‏ ندارد . شهادت در راه خدا و در راه ايمان ، برای انسان تاج افتخار است كه بر سر می‏گذارد و برای يك مرد مانند آن گردنبندی است كه يك زن جوان به گردن خود می‏آويزد . زينت است‏ ، زيور است . « كانی باوصالی تتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلا » . ايها الناس ! الان از همينجا گويا به چشم خودم می‏بينم كه در آن‏ سرزمين چگونه آن گرگهای بيابانی ريخته‏اند و می‏خواهند بند از بند من جدا كنند . « رضی الله رضانا اهل البيت » . ما اهل بيت از خودمان رضايی‏ نداريم ، رضای ما رضای اوست . هر چه او بپسندد ما آن رامی‏پسنديم . او برای ما سلامت بپسندد ، ما سلامت را می‏پسنديم . بيماری بپسندد ، بيماری‏ می‏پسنديم . سكوت بپسندد ، سكوت می‏پسنديم . تكلم بپسندد ، تكلم . سكون‏ بپسندد ، سكون . تحرك بپسندد ، تحرك . گفت :
قضايم ، اسير رضا می‏پسندد
رضايم بدانچه قضا می‏پسندد
چرا دست يازم چرا پای كوبم
مرا خواجه بی دست و پا می‏پسندد
« كانی باوصالی تتقطعها عسلان الفلوات بين النواويس و كربلا »
در جمله آخر ، هجرت خودش را اعلام می‏كند : « من كان فينا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانی راحل مصبحا انشاء الله » (1)

پاورقی : 1 - لهوف ص . 53

هر كسی كه كاملا آماده است كه خون قلبش را هديه كند ( ما در اين راه يك‏ هديه بيشتر نمی‏خواهيم ) ، هر كسی حاضر است با من هم آواز باشد و مانند من كه هديه‏ام خون قلبم است در اين راه ، چنين هديه‏ای برای خدای خودش‏ بفرستد ، چنين هديه‏ای در راه خدای خودش بدهد ، چنين آمادگی دارد ، آماده‏ يك مهاجرت باشد ، آماده يك كوچ و رحلت باشد كه من صبح زود كوچ خواهم كرد ، « فانی راحل مصبحا انشاء الله »
عده زيادی همراه حسين بن علی آمدند . در ابتدا شايد هنوز بودند افرادی‏ كه خيال می‏كردند ممكن است در سخنان حسين بن علی اندكی مبالغه در كار باشد ، شايد باز سلامتی در كار باشد . بين راه هم عده‏ای ملحق شدند ولی‏ حسين بن علی نمی‏توانست عناصر ضعيفی همراهش باشند . در مواطن مختلف‏ سخنانی گفت كه اصحابش را تصفيه كرد . افرادی كه همچنان شايستگی‏ای‏ نداشتند ، جدا شدند ، خارج شدند ، غربال شدند . خالصها ماندند ، تمام‏ عيارهاباقی ماندند . افرادی باقی ماندند كه حسين بن علی درباره آنها شهادت داد كه : من يارانی از ياران خودم بهتر و با وفاتر سراغ ندارم
يعنی اصحاب من ! اگر امر دائر بشود ميان اصحاب بدر وشما ، من شما را ترجيح می‏دهم . اگر امر دائر بشود ميان اصحاب احد و شما ، من شما را ترجيح می‏دهم . اگر امر دائر بشود ميان اصحاب صفين و شما ، من شما را ترجيح می‏دهم . شما تاج سر همه شهدا هستيد . در شب عاشورا آن وقتی كه ابا عبدالله همه آنها را مرخص می‏كند ، می‏گويد من بيعتم را برداشتم . ازناحيه‏ دشمن به آنها اطمينان می‏دهد كه كسی به شما كاری ندارد . در عين حال‏ می‏گويند آقا ! ما شهادت در راه تو را انتخاب كرده‏ايم ، يك جان كه‏ ارزشی ندارد ، ای كاش هزار جان می‏داشتيم وهمه را در راه تو فدا می‏كرديم‏ . بدا هم بذلك اخوه عباس بن علی اول كسی كه چنين سخنی را گفت برادرش‏ ابی الفضل العباس بود . چقدر قلب مقدس ابا عبدالله شاد شد از اينكه‏ اصحابی می‏بيند با خودش هماهنگ ، همفكر هم عقيده و هم مقصد . آنوقت ابا عبدالله مطالبی را برای آنها ذكر كرد
فرمود : حالا كه كار به اين مرحله رسيد ، من وقايع فردا را اجمالا به شما بگويم : حتی يك نفر از شما هم فردا زنده باقی نخواهد ماند . ابا عبدالله‏ در روز عاشورا افتخاری به اصحاب خودش داد ، پاداشی به اصحاب خودش داد كه اين پاداش برای هميشه در تاريخ ثبت شد . در آن لحظات آخر است
همه شهيد شده‏اند . ديگر مردی جز زين العابدين كه بيمار ومريض است و در خيمه‏ای افتاده است ، باقی نيست . حسين است و يك دنيا دشمن . وسط معر كه تنها ايستاده است . نگاه می‏كند ، جز بدنهای قلم قلم شده اين اصحاب‏ كسی را نمی‏بيند . جمله‏هايی می‏گويد كه معنايش اينست : من زنده‏ای در روی‏ زمين جز اين بدنهای قلم قلم شده نمی‏بينم . گفت :
مرده دلانند بروی زمين
بهرچه با مرده شوم همنشين
آنها كه در زير اين خاك هستند يا روی خاك افتاده‏اند ، زنده‏اند . حسين‏ بن علی در حالی كه دارد استنصار می‏كند وياری می‏خواهد ، ازتنها زنده‏هايی‏ كهمی‏بيند كمك می‏خواهد . آن زنده ها چه كسانی هستند ؟ همين بدنهای قلم‏ قلم شده . فرياد می‏كشد : « يا ابطال الصفا و يا فرسان الهيجاء » ای‏ شجاعان با صفا و با وفا و ای مردان كارزار و ای شيران بيشه شجاعت ! « قوموا عن نومتكم ايها الكرام و امنعوا عن حرم الرسول العتاش » ای‏ بزرگزادگان ! از اين خواب سنگين بپاخيزيد ، حركت كنيد . مگر نمی‏دانيد اين دونهای پست و كثيف قصد دارند به حرم پيغمبر شما حمله كنند
بخوابيد ، بخوابيد ، حق داريد ، حق داريد . من می‏دانم كه ميان بدنها و سرهای مقدس شما جدايی افتاده است
لا حول و لا قوش الا بالله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . .
خدايا دلهای ما را بنور ايمان منور بگردان
قلبهای ما را به حقايق مقدس اسلام آشنا بفرما
ما را قدردان نعمت قرآن قرار بده . قدر دان نعمت اسلام قرار بده
قدردان پيغمبر و آل او قرار بده . نيتهای ما را خالص بفرما . اموات ما مشمول عنايت و رحمت خودت بفرما
و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

گفتار يازدهم هجرت و جهاد 2

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علی عبدالله‏ ورسوله و حبيبه وصفيه ، و حافظ سره ومبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله‏ من الشيطان الرجيم : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع‏ اجره علی الله »( 1 )
دين مقدس اسلام از جنبه اجتماعی برد و پايه هجرت وجهاد استوار است
قرآن كريم دو موضوع هجرت و جهاد را با تقديس خاص ياد می‏كند ومهاجرين و مجاهدين را فوق العاده تقديس می‏فرمايد
هجرت يعنی برای نجات ايمان از خانمان و زندگی دست شستن و كنار رفتن‏ و دور شدن و كوچ كردن و به سرزمين ايمان رفتن

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 100

ما در آيات زيادی از قرآن عبارت « هاجروا و جاهدوا » را می‏بينيم‏ « والذين امنوا وهاجروا وجاهدوا فی سبيل الله والذين اووا و نصروا اولئك‏ هم المؤمنون حقا »( 1 ) . مسلمين صدر اسلام دو گروه را تشكيل می‏دادند ، گروهی بنام مهاجرين خوانده می‏شدند وگروه ديگر بنام انصار . انصار ، ساكنان مدينه و مهاجرين ، مسلمانان و مؤمنانی بودند كه برای نجات ايمان‏ خود شهر و ديار خويش را رها كرده و به مدينه آمده بودند . هجرت نيز مانند جهاد در اسلام يك حكم نسخ نشدنی وركنی از ركان اسلام وحكمی هميشه‏ زنده است ، يعنی هميشه ممكن است شرائطی پيش بيايد كه وظيفه يك مسلمان‏ هجرت باشد . برای اينكه بعضی از اشتباهات كه احيانا ممكن است در دو طرف‏رخ بدهد ، از بين برود ، مطلبی را در موضوع هجرت و نيز جهاد عرض‏ ميكنم
از هجرت و همچنين از جهاد تعبير وتفسير ديگر هم شده است و آن اينكه‏ از هجرت ، تعبير به هجرت از گناهان می‏شود . « المهاجر من هجر السيئات‏» ( 2 ) مهاجر كسی است كه از گناهان هجرت كند و دوری گزيند . آيا اين‏ تعبير و تفسير درست است يا نه ؟ مثلا كسی كه به گناه آلودگی دارد ، اگر از آن گناه دست شست كناره گيری كرد و دور شد ، نوعی مهاجر است چون از گناه دوری جسته است . با اين منطق همه توبه كاران دنيا مهاجر هستند
چون يكمرتبه گناه و سيئه را كنار گذاشته و از آن هجرت كرده‏اند ، نظير فضيل بن عياض و بشر حافی

پاورقی : 1 - سوره انفال ، آيه . 74 2 - سفينة البحار ، ج‏2 ص . 697

فضيل بن عياض مردی است كه در ابتدا دزد بود . بعد تحولی در او پيدا شد ، تمام گناهان را كنار گذاشت ، توبه واقعی كرد و بعدها يكی‏ از بزرگان شد . نه فقط مرد با تقوائی شد ، بلكه معلم ومربی عده ديگری شد ، در حاليكه قبلا يك دزد سر گردنه گيری بود كه مردم از بيم او راحت‏ نداشتند . يك شب از ديواری بالا می‏رود ، روی ديوار می‏نشيند ومی‏خواهد از آن پائين بيايد . اتفاقا مرد عابد و زاهدی شب زنده‏داری می‏كرد ، نماز شب‏ می‏خواند ، دعا می‏خواند ، قرآن می‏خواند وصدای حزين قرآن خواندنش بگوش‏ می‏رسيد . ناگهان صدای قرآن خوان راشنيد كه اتفاق به اينايه رسيده بود : « ا لم يأن للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله » ( 1 ) آيا وقت آن‏ نرسيده كه مدعيان ايمان ، قلبشان برای ياد خدا نرم وآرام شود ؟ يعنی تا كی قساوت قلب ، تا كی تجری وعصيان ، تا كی پشت بخدا كردن ؟ آيا وقت‏ روبرو گرداندن ، رو كردن بسوی خدا نيست ؟ آيا وقت جدا شدن از گنهان‏ نيست ؟ اين مرد كه اين جمله را روی ديوار شنيد ، گوئی به خود او وحی شد ، گوئی مخاطب شخص اوست ، همانجا گفت : خدايا ! آری ، وقتش رسيده‏ است ، الان هم وقت آن است . از ديوار پائين آمد وبعد از آن ، دزدی ، شراب ، قمار و هر چه را كه احيانا مبتلا به آن بود ، كنار گذاشت . از همه هجرت كرد و دوری گزيد . تا حدی كه برای اومقدور بود اموال مردم را به صاحبانشان پس داد يا لااقل استرضا كرد ، حقوق الهی را ادا كرد ، جبران‏ مافات كرد . پس اين هم مهاجر است ، يعنی از سيئات ، از گناهان دوری‏ گزيد

پاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 16

در زمان امام موسی كاظم ( ع ) مردی در بغداد بود بنام بشر . از رجال واعيان و عياشان بغداد بود . يك روز حضرت موسی بن جعفر سلام الله‏ عليه از جلوی درب خانه اين مرد می‏گذشت . اتفاق كنيزی از خانه بيرون‏ آمده بود برای اينكه زباله‏های خانه را بيرون بريزد . در همان حال صدای‏ تار ازآن خانه بلند بود . معلوم بود كه ميخوارگان در آنجا مشغول ميخوارگی‏ و خوانندگان و وازه خوانان مشغول آواز خوانی هستند . امام از آن كنيز به‏ طعن و استهزا پرسيد اين خانه ، خانه كيست ؟ آيا صاحب اين خانه بنده‏ است يا آزاد ؟ كنيز تعجب كرد ! گفت آيا نمی‏دانی ؟ خانه بشر يكی از رجال واعيان است . او می‏تواند بنده باشد ؟ ! معلوم است كه آزاد است ! فرمود : آزاد است كه اين سرو صدا ها از خانه‏اش بيرون می‏آيد ، اگر بنده‏ بود كه اوضاع اينطور نبود . اما اين جمله را فرمود و رفت . اتفاقا بشر منتظر بود كه اين كنيز برگردد . چون او دير برگشت ، از او پرسيد چرا دير آمدی ؟ گفت مردی كه علائم صالحان و متقيان در سيمايش بود وآثار زهد وتقوی و عبادت از او پيدا بود ، از جلوی درب خانه عبور ميكرد ، چشمش‏ به من افتاد سؤالی كرد ، من هم به او جواب دادم . گفت چه سؤالی كرد ؟ گفت: او پرسيد صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ من هم گفتم آزاد است
او چه گفت ؟ او هم گفت : بله كه آزاد است ، اگر آزاد نبود كه اينطور نبود . همين كلمه اين مرد را تكان داد . گفت : كجا رفت ؟ كنيز گفت : ازاين طرف رفت . بشر مجال اينكه كفش بپا كند پيدا نكرد ، پای برهنه‏ دويد وخود احساس كرد كه اين مرد بايد امام كاظم سلام الله عليه باشد ، خود را خدمت امام رساند و به دست و پای ايشان افتاد و گفت : آقا از اين ساعت می‏خواهم بنده باشم ، بنده خدا باشم . اين آزادی ، آزادی‏ شهوت است واسارت انسانيت . من چنين آزادی ای را كه آزادی شهوت باشد ، آزادی دامن باشد ، آزادی تخيل باشد ، آزادی جاه و مقام باشد و آنكه‏ اسير است عقل و فطرت من باشد ، نمی‏خواهم . می‏خواهم از اين ساعت بنده‏ خدا واز غير خدا آزاد باشم . همان لحظه بدست امام توبه كرد . يعنی در همان لحظه از گناهان دوری جست ، كناره گيری كرد ، تمام وسائل گناه را بدور ريخت و به گناهان پشت و به طاعت رو كرد ، « المهاجر من هجر السيئات » پس اين هم مردی است مهاجر ، چون از گناهان هجرت كرد
مانند همين تعبير درباب جهاد است : « المجاهد من جاهد نفسه » مجاهد كسی است كه با نفس خود جهاد كند . مجاهد كسی است كه در مبارزه درونی‏ كه هميشه در همه انسانها وجود دارد ( از يك طرف انسان و از طرف ديگر عقل ) ، بتواند با نفس اماره خود ، باهواهای نفسانی خود مبارزه كند
اميرالمؤمنين می‏فرمايد : « اشجع الناس من غلب هواه » شجاعترين مردم كسی‏ است كه بر هوای نفس خود پيروز شود . شجاعت اساسی ، آن است . يك روز رسول خدا ( ص ) در مدينه عبور ميكرد ، جوانان مسلمان را ديد كه سنگی را بعنوان وزنه برداری بلند می‏كنند ، زور آزمائی می‏كنند برای اينكه ببينند چه كسی وزنه را بهتر بلند ميكند . رسول خدا همانجا بهره برداری كرد ، فرمود : آيا می‏خواهيد من قاضی و داور شما باشم ، داوری كنم كه قويترين‏ شما كداميك از شماست ؟ همه گفتند : بله يا رسول الله چه داوری از شما بهتر . فرمود احتياج ندارد كه اين سنگ را بلند كنيد تا من بگويم چه كسی‏ از همه قويتر است . و از همه شما قويتر آن كسی است كه وقتی به گناهی‏ ميل و هوس شديد پيدا می‏كند ، بتواند جلوی هوای نفس خود را بگيرد . قويترين‏ شماكسی است كه هوای نفس ، اورا وادار به معصيت نكند . مجاهد كسی است‏ كه با نفس خود مبارزه كند ، شجاع آن كسی است كه از عهده نفس خويش بر آيد
داستان معروفی درباره پوريای ولی كه يكی از پلوانان دنياست و ورزشكاران هم او رامظهر فتوت و مردانگی و عرفان ميدانند ومرد عارف‏ پيشه‏ای بوده ( 1 ) نقل می‏كنند كه يكروز به كشوری سفر می‏كند تا با پهلوان‏ درجه اول آنجا در روز معينی مسابقه پهلوانی بدهد در حاليكه پشت همه‏ پهلوانان را به خاك رسانده بود .

پاورقی : 1 - البته در ورزشهای امروز اين معنويات از بين رفته است . در گذشته‏ ورزشكارها علی عليه السلام را مظهر قهرمانی و پهلوانی می‏دانستند . حالا هم‏ تا اندازه‏ای در ميان بعضيها هست . علی عليه السلام در هر دو جبهه قهرمان‏ است ، هم در ميدان جنگ كه با انسانها می‏جنگيد و هم در ميدان مبارزه با نفس
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟
طالب مردی چنينم كو به كو
اين بود كه هميشه پهلوانی و قهرمانی با يك فتوت ، مردانگی ، شجاعت‏ معنوی ومبارزه با هوای نفس و اسير هوای نفس نبودن توأم بود . يعنی آنكه‏ قهرمان بود ، آنجا كه چمش به نامحرم می‏افتاد ديگر خيره نمی‏شد به ناموس‏

در شب جمعه به پير زنی بر می‏خورد كه حلوا خير می‏كند و از مردم هم التماس دعا دارد . پير زن‏ پوريای ولی را نمی‏شناخت ، جلو آمد و به او حلوا داد وگفت : حاجتی دارم‏ برای من دعا كن . گفت : چه حاجتی ؟ پير زن گفت پسر من قهرمان كشور است‏ و قهرمان ديگری از خارج آمده و قرار است در همين روزها با پسرم مسابقه‏ دهد . تمام زندگی ما باهمين حقوق قهرمانی پسرم اداره می‏شود . اگر پسر من‏ زمين بخورد ، آبروی او كه رفته است هيچ ، تمام زندگی ما تباه می‏شود و من‏ پير زن هم از بين می‏روم . پوريای ولی گفت : مطمئن باش من دعامی‏كنم
اين مرد فكر كرد كه فردا چه كنم ؟ آيا اگر قويتر از آن پهلوان بودم او را بزمين بزنم يا نه ، به اينجا رسيد كه قهرمانی كسی است كه با هوای‏ نفس‏خود مبارزه كند . روز موعود با طرف مقابل كشتی گرفت ، خود را بسيار قوی يافت و او را بسيار ضعيف ، بطوری كه می‏توانست فورا پشت او را بخاك برساند ، ولی برای اينكه كسی نفهميد مدتی با او هماوردی كرد وبعد هم طوری خودش را سست كرد كه حريف او را بزمين زد و روی سينه‏اش نست
نوشته‏اند در همان وقت احساس كرد كه گويی خدای متعال قلبش را باز كرد ، گوئی ملكوت را با قلب خود می‏بيند . چرا ؟ برای اينكه يك لحظه جهاد با نفس كرد . بعد همين مرد از اولياء الله شد . چرا ؟ چون « المجاهد من‏ جاهد نفسه » ، چون « اشجع الناس من غلب هواه » ، چون قهرمانی ای بخرج‏ داد بالاتر از همه قهرمانيهای ديگر و همانطور كه پيغمبر اكرم فرمود : زورمند و قوی آن كسی نيست كه وزنه را بلند كند ، بلكهان كسی است كه در ميدان مبارزه با نفس اماره پيروز شود
بالاتر از اين ، داستان علی ( ع ) با عمر و بن عبدود است ، قهرمانی‏ كه به او فارس يليل می‏گفتند ، كسی كه يك تنه با هزار نفر برابری می‏كرد . در جنگ خندق مسلمين در يك طرف و دشمن در طرف ديگر خندق بودند بطوری‏ كه دشمن نمی‏توانست از آن عبور كند . چند نفر از كفار كهيكی از آنها عمرو بن عبدود بود خود را به هر طريقی شده به اينطرف خندق می‏رسانند . اسب‏ خود را جولان ميدهد و فرياد می‏كشد : هل من مبارز ؟ مسلمانان كه سابقه اين‏ مرد را می‏دانستند ، احدی جرأت نمی‏كند پا به ميدان بگذارد ، چون‏ ميدانستند رفتن همان و كشته شدن همان . رسول اكرم ( ص ) فرمود چه كسی به‏ ميدان اين مرد می‏رود ؟ احدی از جاتكان نخورد جز جوانی بيست و چند ساله‏ كه علی ( ع ) بود ، فرمود : يا رسول الله ! من . فرمود نه ، بنشين . بار ديگر اين مرد فرياد كشيد هل من مبارز ؟ احدی جز علی ( ع ) از جا تكان‏ نخورد . پيغمبر فرمود علی جان فعلا بنشين . دفعه سوم يا چهارم كه مبارز طلبيد ، عمر بن خطاب برای اينكه عذر مسلمانان را بخواهد گفت يا رسول‏ الله اگر كسی جواب نمی‏گويد عذرش خواسته است ، اين شخص ، غولی نيست‏ كه كسی بتواند با او برابری كند . يك وقت در سفری ، دزد به قافله ما حمله كرد . او يك كره شتر را روی دستش بلند كرد به عنوان سپر . با اين‏ غول كه يك انسان نمی‏تواند بجنگد . بالاخره علی ( ع ) می‏آيد و چنين‏ قهرمانی را بخاك می‏افكند ، يعنی بزرگترين قهرمانی‏ها ، و روی سينه او می‏نشيند . می‏خواست سر اين قهرمان را از بدن جا كند
او خدو انداخت بر روی علی
افتخار هر نبی و هر ولی
از شدت عصبانيت كه داشت آب دهان به صورت مبارك علی می‏نشينيم و گناهان را رها می‏كنيم ، پس ما هم مهاجر می‏شويم . ديگری گفت‏ : ما هم به جای آنكه زحمت مجاهده‏ء در راه خدا با دشمنان دين رامتحمل‏ شويم ، در خانه می‏نشينيم ، سر به جيب مراقبت فرو برده با نفس خود جهاد می‏كنيم و از آنها هم بالاتريم ! هجرت به معنی هجرت از سيئات وجهاد به‏ معنی جهاد با نفس را بهانه‏ای برای نفی هجرت وجهاد ديگر قرار دادند ! اشتباه است
اسلام دو هجرت دارد نه يك هجرت ، اسلام دو جهاد دارد نه يك جهاد . هر وقت يكی را به بهانه ديگری نفی كرديم از تعليمات اسلام منحرف شده‏ايم
اولياء دينما ، رسول اكرم ، علی ( ع ) ، ائمه اطهار ، مهاجر بودند به‏ هر دو جنبه مهاجرت ومجاهد بودند به هر دو جنبه مجاهدت . اساسا از نظر معنوی و روحانی هم يك درجاتی هست كه آن درجات را جز از همين پلكان‏ نمی‏شود بالا رفت . امكان ندارد كه انسانی ميدان جهاد را نديده باشد ولی‏ درجه مجاهد را پيدا كند ويا انسانی هجرت نكرده باشد ولی درجه مهاجر را پيدا كند
روان انسان اينطور است ، بعضی عوامل هستند كه تا انسان كلاس آن را طی‏ نكند آن پختگی مخصوصی را كه بايد پيدا كند ، پيدا نمی‏كند . مثلا ازدواج از نظر اسلام از چند جنبه مقدس است . ( بر خلاف مسيحيت كه تجرد در آن‏ تقدس دارد ، در اسلام تأهل تقدس دارد ) چرا اسلام برای تأهل تقدس قائل‏ است ؟ يكی از موارد تقدسش جنبه تربيتی روح انسان است . يك نوع پختگی‏ و يك نوع كمال برای روح انسان هست كه جز بوسيله تأهل پيدا نمی‏شود
يعنی اگر يك مرد يا يك زن تا آخر عمر مجرد بماند ولو اينكه تمام عمرش‏ را رياضت بكشد ، نماز بخواند ، روزه بگيرد ، تمام عمرش را به مراقبه و مجاهده با نفس بگذارند ، در عين حال يك نوع خامی در روح اين آدم مجرد هست و علتش هم اين است كه متأهل نشده است ، چه زن مجرد باشد چه مرد مجرد . اينست كه اسلام تأهل را سنت می‏داند و يكی از جهات آن تأثير در تربيت وپختگی روح انسان است . ممكن است بعضی اشخاص بگويند ما اگر متأهل نيستيم ولی بالاخره به حال عزوبت باقی نمی‏مانيم . نه ، مسئله تأهل ، اختيار همسر كردن ، متعهد شدن در مقابل يك همسر و بعد متعهد بودن در مقابل فرزندان است كه در روح انسان را پخته و كامل می‏كند چيز ديگر جانشينش نمی‏شود . عواملی كه در تربيت انسان مؤثر است ، هر كدام بجای خود مؤثر است ، هيچكدام جای ديگری را نمی‏گيرد . هجرت و جهاد هم عواملی هستند كه چيز ديگری جای آنها را نمی‏گيرد . جهاد با نفس سر جای‏ خود محفوظ است . هجرت از سيئات همچنين . اما هجرت عملی چيزی است كه‏ هجرت از سيئات جای آنرا پر نمی‏كند . جهاد با دشمن هم چيزی است كه جهاد با نفس جای آن را پر نمی‏كند و جهاد با دشمن هم جای جهاد با نفس را پر نمی‏كند . اين است كه اسلام هر دو را در كنار يكديگر قرار می‏دهد
اما تكليف افراد در شرائط مختلف چيست ؟ چون همه شرائط ، شرائط جهاد نيست و همه شرايط ، شرايط هجرت نيست . پيغمبر اكرم ( ص ) تكليف‏ اشخاص را معين كرده است ، فرموده است : تكليف يك نفر مسلمان اينست‏ كه در نيت جدی و قصد واقعی او هميشه چنين چيزی باشد كه اگر وظيفه‏ای‏ ايجاب كرد هجرت كند ، اگر وظيفه‏ای ايجاب كرد ، جهاد كند : « من لم يغز و لم يحدث نفسه بغزو مات علی شعبة من النفاق »
آنكس كه جنگ نكرده ، يا فكر جنگ را در مغز خود نپرورانده است ، وقتی بميرد ، در شعبه‏ای از نفاق مرده است . افرادی كه نيتشان چنين نيتی است كه اگر وظيفه ايجاب كرد هجرت و جهاد كنند ، ممكن است‏ به پايه مهاجرين و مجاهدين واقعی برسند
قرآن می‏فرمايد : « لا يستوی القاعدون من المؤمنين غير اولی الضرر و المجاهدون فی سبيل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علی القاعدين درجة و كلا وعد الله الحسنی و فضل الله المجاهدين علی‏ القاعدين اجرا عظيما »( 1 ) مسلمانان ، آنها كه در راه خدا مجاهدند به‏ مال و جانشان ، و خانه نشينانی كه ( خانه نشينان متخلف را نمی‏گويد
آنها اصلا به حساب نمی‏آيند ) فقط بدليل اينكه من به الكفاية وجود دارد در خانه نشسته‏اند ، هرگز با يكديگر برابر نيستند . قرآنخانه نشينانی را كه‏ معذورند ، كورند ، شلند ، بيمارند ، ولی در نيتشان هست كه اگر اين نقص‏ در آنها نمی‏بود و اين عذر را نمی‏داشتند ، از ديگران در اين جهاد فی سبيل‏ الله سبقت می‏گرفتند ، نفی نمی‏كند كه هم درجه مجاهدين فی سبيل الله باشند . اين مسئله در جای خود درست است
وقتی اميرالمؤمنين از صفين مراجعت می‏كرد شخصيت خدمت ايشان عرض كرد : يا اميرالمؤمنين دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در ركاب شما بود و به فيض درك ركاب شما نائل می‏شد . حضرت فرمود بگو نيتش چيست ؟ در دلش چيست ؟ تصميمش چيست ؟ آيا اين برادر تو معذور بود و نتوانست‏ بيايد يا نه معذور نبود و نيامد ؟ اگر معذور نبود و نيامد بهتر همان كه‏ نيامد . و اگر معذور بود و نيامد ، ولی دلش با ما بود ، ميلش با ما بود و تصميم او اين بود كه با ما باشد ، پس با ما بوده

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 95

« هيهنا قاعدون »( 1 ) مااينجا نشسته‏ايم تو و خدا برويد بجنگيد آنجا را تصفيه و از دشمن خالی كنيد ، خانه را آب و جارو بزنيد ، وقتی برای ما خبر آورديد كه هيچ خطری نيست ، فقط بايد برويم راحت بنشينيم و از نعمتها استفاده كنيم ، ما به آنجا می‏آئيم ! موسی گفت : پس شما چی ؟ شما هم وظيفه داريد كه دشمن را كه خانه شما را اشغال كرده است از خانه تان‏ بيرون كنيد . اصحاب پيغمبر مانند مقداد گفتند : يا رسول الله ! ما آن‏ حرف را نمی‏زنيم كه بنی اسرائيل گفتند . ما می‏گوئيم : يا رسول الله شما اگر فرمان بدهيد كه خودتان را بدريا بريزيد ، بدريا می‏ريزيم ، به آتش‏ بزنيد ، به آتش می‏زنيم
انتظار فرج داشتن يعنی واقعا در نيت ما اين باشد كه در ركاب امام‏ زمان و در خدمت ايشان دنيا را اصلاح كنيم . در زيارت ابا عبدالله ( ع ) می‏گوئيم : « يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما » ( كه يك ورد شده برای‏ ما و به معنای آن هم توجه نمی‏كنيم ) يا ابا عبدالله ! ای كاش ما با تو بوديم و رستگاری عظيم پيدا می‏كرديم . معنايش اين است كه ای كاش ما در خدمت تو بوديم و شهيد می‏شديم و از راه شهادت رستگاری عظيم پيدا می‏كرديم‏ . آيا اين ادعای ما از روی حقيقت است ؟ افرادی هستند كه از روی حقيقت‏ ادعا می‏كنند ولی اكثر ما كه در زيارتنامه‏ها می‏خوانيم ، لقلقه زبان است
ابا عبدالله ( ع ) در شب عاشورا فرمود : من اصحابی بهتر و با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 24

يكی از علمای بزرگ شيعه گفته بود من باور نداشتم كه اين جمله را ابا عبدالله فرموده باشد به اين دليل كه با خودم فكر می‏كردم اصحاب امام حسين خيلی هنر نكردند ، دشمن خيلی شقاوت‏ بخرج داد . اما حسين است ، ريحانه پيغمبر است ، امام زمان است ، فرزند علی است ، فرزند زهرا است . هر مسلمان عادی هم اگر امام حسين ( ع ) را در آن وضع می‏ديد او را ياری می‏كرد ، آنها كه ياری كردند خيلی قهرمانی‏ بخرج ندادند ، آنها كه ياری نكردند خيلی مردم بدی بودند . اين عالم‏ می‏گويند : مثل اينكه خدای متعال می‏خواست مرا از اين غفلت و جهالت و اشتباه بيرون بياورد . شبی در عالم رؤيا ديدم صحنه كربلاست و من هم در خدمت ابا عبدالله آمده‏ام اعلام آمادگی می‏كنم . خدمت حضرت رفتم ، سلام‏ كردم ، گفتم يابن رسول الله من برای ياری شما آمده‏ام ، من آمده‏ام جزء اصحاب شما باشم . فرمود : به موقع به تو دستور می‏دهيم . وقت نماز شد
( ما در كتب مقتل خوانده بوديم كه سعيد بن عبدالله حنفی وافراد ديگری‏ آمدند خود را سپر ابا عبدالله قرار دادند تا ايشان نماز بخواند ) فرمود : ما می‏خواهيم نماز بخوانيم تو در اينجا بايست تا وقتی دشمن تير اندازی‏ می‏كند مانع از رسيدن تير دشمن شوی . گفتم چشم ، می‏ايستم . من جلوی حضرت‏ ايستادم . حضرت مشغول نماز شدند . ديدم يك تير دارد به سرعت بطرف‏ حضرت می‏آيد ، تا نزديك من شد بی اختيار خود را خم كرد ، نا گاه ديدم‏ تير به بدن مقدس ابا عبدالله اصابت كرد . در عالم رؤيا گفتم استغفرالله‏ ربی و اتوب اليه عجب كار بدی شد ، ديگر نمی‏گذارم . دفعه دوم تيری آمد ، تا نزديك من شد ، خم شدم باز به حضرت خورد ! دفعه سوم و چهارم هم به‏ همين صورت را خودم را خم كردم و تير بحضرت خورد . ناگهان نگاه كردم‏ ديدم حضرت تبسمی كرد و فرمود : كنا معك فنفوز فوزا عظيما » ای كاش ما هم می‏بوديم ، ای كاش ما هم به‏ اين رستگاری نائل می‏شديم . پای عمل به ميان نيامده است تا معلوم شود كه‏ در عمل هم اينچنين هستيد يا نه ؟ اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان
سخنم خود به خود به اينجا كشيده شد . تقريبا نزديك ظهر هم هست ، نزديك نماز ابا عبدالله . در روز عاشورا بيشتر اصحاب قبل از ظهر شهيد شدند . يعنی تا ظهر عاشورا هنوز عده‏ای از اصحاب و همه اهل بيت و وجود مقدس ابا عبدالله در قيد حيات بودند . مرحله اول شهادت اصحاب در آن‏ تير اندازی ای بود كه دو صف در مقابل يكديگر ايستادند . صف كوچك ابا عبدالله با هفتاد دو نفر بود ولی با يك روحيه شجاعانه و پر حماسه بی‏ نظير . ابا عبدالله حاضر نشد يك ذره قيافه شكست بخورد بگيرد . برای‏ هفتاد و دو نفر ميمنه و ميسره و قلب قرار داد ، فرمانده قرار داد ، منظم‏ و مرتب ، جناب زهير بن القين را در مينه اصحابش قرار می‏دهد و جناب‏ حبيب را در ميسره . پرچم را هم به برادر رشيدش ابوالفضل العباس می‏دهد كه از آن روز بنام پرچمدار و علمدار حسين و صاحب رايت حسين بن علی‏ معروف شد . اصحاب اجازه می‏خواهند جنگ را شروع كنند ، می‏فرمايد : نه ، تا دشمن شروع نكرده ما شروع نمی‏كنيم .

پاورقی : 1 - روضة الواعظين‏ج 1 ، ص . 219

عمر سعد در ابتدا تعللهايی كرده‏ بود ، او دلش می‏خواست دين و دنيا را خدا و خرما را با هم داشته باشد ، هم حكومت ری را از ابن زياد بگيرد و هم دست خود را به خون امام حسين آلوده نكرده‏ باشد ، مرتب نامه‏های مصلحتی می‏نوشت تا بلكه جنگ نشود . ابن زياد جريان‏ را فهميد . نامه شديدی به او نوشت كه كار بايد يكسره شود ، اگر نمی‏خواهی‏ انجام دهی ، به كس ديگری كه مأموريت را به او داده‏ايم واگذار كن . از دنيا نمی‏توانست بگذرد ، در امری كه دائر بين دين و دنيا بود ، از دينش‏ گذشت ! گفت : می‏جنگم و امر امير را اطاعت می‏كنم . در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول اين بود كه فكر می‏كرد ممكن است‏ گزارشهای گذشته به ابن زياد رسيده باشد كه عمر سعد تعلل می‏ورزد و يك‏ مقدار هم خواه حسين بوده است . لذا برای اينكه خودش را از روسياهی نزد ابن زياد بيرون بياورد يك سلسله رذالتها كرد ، برای اينكه آنها را برای‏ ابن زياد نقل كنند وقتی كه دو طرف در مقابل يكديگر ايستادند ، به تير اندازهای خود گفت : آماده باشيد . همه آماده شدند . اولين كسی كه تير را به كمال كرد و بطرف خيام حسينی انداخت ، خود او بود ( 1 ) . بعد فرياد زد : ايهاالناس همه نزد عبيدالله زياد شهادت‏بدهيد كه اول كسی كه به‏ طرف حسين تير انداخت من بودم ! من هر وقت به اينجا می‏رسم روضه‏ای كه از مرحوم عالم بزرگوار دوست‏ بسيار بسيار عزيز و گرانبهای ما و شما نارمكيها ( 2 ) كه حدود ده سال ، پيش از دست ما رفت ، مرحوم آيتی رضوان الله عليه شنيدم يا در كتابش خواندم بيادم می‏آيد .

پاورقی : 1 - اتفاقا پدرش سعد و قاص كه از اصحاب پيغمبر بود ، تير انداز خيلی‏ ماهری بود و مهارت او در تير اندازی بين عرب معروف بود و در جنگهای‏ اسلامی هم از اين نظر خيلی خدمت كرده بود
2 - محل ايراد سخنرانی ، مسجد جامع نارمك ( تهران ) بوده است

اين مرد می‏گفت جنگ كربلا با يك تير شروع‏ شد و با يك تير خاتمه يافت . با تيری كه عمر سعد انداخت شروع شد . آيا می‏دانيد با چه تيری خاتمه پيدا كرد يعنی از جنبه دو طرفی خارج شد و بعد از آن يك طرفه شد ؟ ابا عبدالله در وسط صحنه ايستاده بود پس از آنكه‏ كروفرهای زيادی كرده و خسته شده بود . ناگهان سنگی به پيشانی مباركش‏ اصابت كرد ، پيراهنش را بالا زد تا خون را از جبينش پاك كند كه در همان حال تير زهر آلود و سه شعبه‏ای به سينه مباركش وارد شد . كار مبارزه‏ حسين ( ع ) در آنجا پايان يافت . و ديدند حسين ( ع ) ديگر شعار جنگی‏ نمی‏دهد و مخاطب او فقط خدايش است : « بسم الله و بالله و علی ملة رسول‏ الله »
غرض اينست كه اولين تيری كه رها شد ، وسيله عمر سعد بود . بعد هم‏ ديگر تير مانند باران به طرف اصحاب ابا عبدالله آمد . اينها هم مردانگی‏ كردند ، يك پا را خواباندند روی زمين و پای ديگر را بلند كردند وهر چه‏ تير در چله كمان داشتند انداختند و تعداد زيادی از دشمن را به خاك‏ افكندند . عده‏ای از اصحاب ابا عبدالله در اين تير اندازی عمومی شهيد شدند . بعد جنگ تن به تن شروع شد كه احتياج به زمان داشت . دو طرف‏ حاضر شدند برای جنگ تن به تن . مردی از اصحاب ابا عبدالله می‏رفت ، از آنها هم می‏آمدند و در همه موارد هم آن روح ايمان اصحاب ابا عبدالله‏ پيروزی می‏داد . پير مردشان اگر با يكی از آنها می‏جنگيد پيروز می‏شد و گاهی‏ پنج نفر ، ده نفر را از ميان می‏برد
مردی از اصحاب ابا عبدالله به نام عابس بن ابی شبيب شاكری كه خيلی‏ شجاع بود وآن حماسه حسينی هم در روحش بود ، آمد وسط ميدان ايستاد و هماورد طلبيد ، كسی جرأت نكرد بيايد . اين مرد از بدان جدا و برای مادرش پرتاب می‏كنند ، بيا بچه‏ات را تحويل بگير
سرجوانش رابغل می‏گيرد ، به سينه می‏چسباند ، می‏بوسد ، مرحبا پسرم ، آفرين‏ پسرم ، حالا ديگر من از تو راضی شدم و شيرم را به تو حلال كردم . بعد آن را به طرف لشكر دشمن می‏اندازد و می‏گويد : ماچيزی را كه در راه خدا داده‏ايم‏ پس نمی‏گيريم
اباعبدالله يك وقت می‏بيند در اين صحنه جزء افرادی كه آمده‏اند و از او اجازه می‏خواهند ، يك بچه ده دوازده ساله است كه شمشير به كمرش بسته‏ است آمد خدمت آقا عرض كرد : اجازه دهيد من به ميدان جنگ بروم . و خرج‏ شاب قتل ابوه فی المعركة اين طفل كسی است كه قبلا پدرش شهيد شده است
فرمود : تو كودكی نرو . عرض‏كرد : اجازه دهيد ، من می‏خواهم بروم . فرمود : من می‏ترسم مادرت راضی نباشد . گفت : يا ابا عبدالله ان امی امرتنی‏ مادرم به من فرمان داده وگفته است بايد بروی ، اگر خودت رافدای حسين‏ نكنی از تو راضی نيستم . اين طفل آنچنان با ادب است ، آنچنان با تربيت‏ است كه افتخاری درست كرد كه احدی درست نكرده بود . هر كسی كه به ميدان‏ می‏رفت خودش را معرفی می‏كرد . در عرب رسم خوبی بود كه افراد خود را معرفی می‏كردند ، و به همين جهت كه اين طفل خود را معرفی نكرد ، در تاريخ‏ مجهول مانده كه پسر كداميك از اصحاب بوده است . مقاتل او را نشناخته‏ اند فقط نوشته‏اند : و خرج شاب قتل ابوه فی المعركة . چرا ؟ آيا رجز نخواند ؟ رجز خواند اما ابتكاری بخرج داد و رجز را طور ديگری خواند ، ابتكاری كه هيچكس بخرج نداده بود . اين طفل وقتی به ميدان رفت شروع كرد به رجز خواند ، گفت :
اميری حسين و نعم الامير
ايها الناس من آن كسی هستم كه آقايش حسين است و برای معرفی من همين‏ كافی است
اميری حسين و نعم الامير
سرور فؤاد البشير النذير
« اللهم ارزقنا توفيق الطاعة ، و بعد المعصية ، و صدق النية ، و عرفان‏ الحرمة . و اكرمنا بالهدی و الاستقامة . و سدد السنتنا بالصواب و الحكمة . و املا قلوبنا بالعلم و المعرفة »
خدايا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان
ما را از مهاجرين و مجاهدين واقعی دين اسلام قرار بده . مسلمانان را بر دشمنانشان در همه جبهه‏ها پيروز بگردان . شر يهود عنود را بخودشان برگردان‏
خدايا مرضای مسلمين ، مريض منظور را عاجلا شفا عنايت بفرما
اموات ما را غريق رحمت خود بفرما
لا حول و لا قوش الا بالله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
next page

fehrest page

back page