![]() |
گفتار دهم هجرت و جهاد 1
سه گفتار آينده در حدود سال 1350 شمسی در مسجد جامع نارمك ( تهران ) ايراد شدهاندبسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله »( 1 )
يكی از موضوعاتی كه در قرآن مجيد به آن عنايت زياد شده است و در فقه اسلامی جای مخصوص دارد مسئله هجرت است .
پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 101
هجرت در نظر اغلب ما صرفا يك حادثه تاريخی است كه در صدر اسلام صورت گرفته است ، همان هجرتی كه رسول خدا با اصحابش از مكهبه مدينه هجرت كردند ومبدأ تاريخ هجری شد والبته اين ، حادثه بزرگی است در تاريخ اسلام و ارزش تاريخی فوق العادهای دارد ولی آيا هجرت صرفا يك حادثه تاريخ است و اين همه كه در قرآن از هجرت ياد شده است و مهاجرين در رديف مجاهدين ذكر میشوند و مهاجرت پايه به پايه مجاهدت : ²الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا »، آيا همه اينها ناظر به يك وقعه خاص است ، حادثهای مربوط به گذشته ؟ و ديگر امروز و به طور كلی بعد از آن دوره هجرت در اسلام معنی ومفهوم ندارد ؟ و يا هجرت هم مانند خود ايمان است ، هجرت هم مانند جهاد است : الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا ، و همانطوری كه ايمان وجهاد اختصاص به صدر اسلام ندارند ، هجرت هم اختصاص به صدر اسلام ندارد . هجرتی كه در صدر اسلام اسلام صورت گرفت مانند جهادهای صدر اسلام است كه يك مصداقی است از يك حكم در اسلام . اين خودش سؤالی استعلی ( ع ) در كلمات خودشان اين مسئله را طرح كردهاند كه در نهج البلاغه مسطور است و ايشان صريحا میگويند : « الهجرش علی حده الاول » هجرت به حكم و وضع اول خودش باقی است يعنی هجرت اختصاص نداشته به يك زمان معين و مكان معين كه چون پيغمبر اكرم هجرت فرمودند ازمكه به مدينه ، پس در آنوقت وظيفه هجرت به تبع پيغمبر بر ديگران لازم و واجب شد وآنها كه همراه و در خدمت ايشان به مدينه آمده بودند مهاجر خوانده میشدند و ديگر بعد از زمان پيغمبر ، هجرت موضوع ومعنی ندارد . علی ( ع ) میفرمايد نه ، « الهجرش علی حده الاول »
هجرت يعنی چه ؟ اگر بخواهيم هجرت را تعريف بكنيم ، چگونه بايد تعريف بكنيم ؟ هجرت يعنی دوری گزيدن ، حركت كردن ، كوچك كردن از وطن ، از يار وديار ، همه را پشت سر گذاشتن . برای چه ؟ برای نجات ايمان . معلوم است كه چنين چيزی نمیتواند ازنظر منطق اسلام محدود به يك زمان معين و به يك مكان معين باشد ولی البته شرايطی دارد . هجرت يعنی دوری گزيدن از خانمان ، و از زندگی و از همه چيز دست شستن برای نجات ايمان . پس معنايش اين است كه اگر ما در شرايطی قرار گرفتهايم كهايمانمان در خطر استا ايمان جامعه ما در خطر است ، اسلام ما در خطر است ، امر دائر است كه ما از ميان شهر و خانه و لانه ، وايمان يكی راانتخاب كنيم ، يا در خانه و لانه خودمان بمانيم و ايمانمان ازدست برود ( يا ايمان ديگران به اين وسيله از دست برود ) و يا نه ، برای اينكه ايمان را نجات بدهيم از خانه و لانه خود صرف نظر كنيم ، اسلام دومی راانتخاب میكند . آيهای در قرآن كريم هست كه اين آيه عذر افرادی را كه بهاصطلاح امروز به جبر محيط متمسك میشوند مثل اغلب ما مردم امروز ، [ نمیپذيرد ] . امروز مسئله جبر محيط برای بسياری از مردم شده يك عذر : آقا تو چرا اين جور هستی ؟ يا مثلا خانم تو چرا لخت بيرون میآيی ؟ میگويد ديگر محيط است محيط اين چنين اقتضا میكند . به آن ديگری میگويند تو چرا در مجالسی كه شركت در آن مجالس حرام است شركت میكنی ؟ نشستن بر سر سفرهای كه در آن شراب نوشيده بشود ولو برای خوردن نان حلال حرام است
میگويی چرا در چنين مجلس شركت میكنی ؟ میگويد اوضاع و شرايط اينجا اينچنين اقتضاد میكند ! چه كنيم محيط فاسد است ؟ ! چرا بچههايت میروند فيلمهای خطرناك میبينند ؟ میگويد خوب ديگر محيط است ، مگر ميشود جلويش را گرفت ؟ ! چرا به مسجد نمیروند ؟ محيط فاسد است ! مسئله جبر محيط برای عدهای يك عذر شده است . ازنظر اسلام اين عذر بهيچوجه مسموع نيست . محيط فاسد است ، محيط اجازه نمیداد ، در اين محيط بهتر از اين نمیشد عمل كرد ، از نظر اسلام عذر غير مسموع است . يعنی ما در درجه اول وظيفه داريم محيط خودمان را برای يك زندگی اسلامی مساعد بكنيم ولی اگر محيطی كه در آن هستيم به شكلی است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامی وجو خودمان را به شكل است كه ما قادر نيستيم آن را به شكل يك محيط اسلامی و جو خودمان را به شكل يك جو اسلامی در بياوريم و احساس بكنيم كه در اين جو و محيط ، ايمان خودمان ، ايمان زنمان ، ايمان بچههايمان ، نسل آيندهمان از بين میرود ، اسلام میگويد محيط را رها كن . [ رها كردن ] محيط هم لزومی ندارد كه معنايش اين باشد كه انسان شهری را رها بكند به شهر ديگر برود ، يا كشوری را رها بكند به كشور ديگر برود ، بلكه در مورد محلهها هم صدق میكند . در شهرهای بزرگ مانند تهران نسبت به مجلهها صدق میكند . يعنی يك محله میتواند اسلامی باشد ، جوش میتواند جو اسلامی باشد و بچه انسان كه در آن محل بزرگ میشود ، تا حدی با آداب و تعاليم و تربيت اسلامی بزرگ میشود . اگر ما محله را عوض بكنيم ، منطقه را عوض بكنيم برويم به منطقه ديگری جو عوض میشود . مثلا در بازاريها شايد اين مطلب بيشتر از ديگران صدق بكند . در يك محيط اسلامی زندگی میكنند ، مثلا وسط شهر ، جنوب شهر . البته غير از جنوب شهر هم بسياری از محلات جو اسلامی دارد ولی هست در اين شهر محلها و كوچه ها و جوهائی كه واقعا اگر انسان زن و بچهاش را ببرد آنجا ، آن همسايههائی كه بر آنجا احاطه پيدا كردهاند ، آن نبودن مسجد در آنجا ، اينكه در آنجا چشم زن و بچه به يك زن ومردی كه شعائر اسلامی را رعايت بكنند هرگز نمیافتد ، مسجدی وجود ندارد ، جلسه و عظی وجود ندارد ، اسم خدائی شنيده نمیشود ، اسلامی شنيده نمیشود ، بر عكس به هر خانه كه نگاه میكنی ، صبح يك انسان بيرون میآيد در حالی كه يك سگ هم دارد او را بدرقه میكند ، توی اتومبيلش هم مثل يك سگی هست ، آوازی جز آواز موسيقی ولهو و لعب در آنجا شنيده نمیشود ، به انسانی جز انسانهائی كه هيچ علامتی از اسلام ندارند ، انسان برخورد نمیكند [ بر آنها تأثير میگذارند ] . البته ممكن است در خود آن پدر و مادر چون در جوها و فضاهای اسلامی بزرگ شدهاند تأثيری نكند ، آنها اگر بيست سال هم آنجا بمانند تغييری نمیكنند يا چندان تغييری نمیكنند ، ولی بچهای كه از دو سالگی چشم باز میكند چنين محيطی را میبيند بطور قطع و يقين ديگر بصورت يك بچه مسلمان بيرون نخواهد آمد . اينجا تكليف چيست ؟ افرادی كه به چنين محلها میروند اولين وظيفهای كه دارند اين است كه اين محيط را تبديل كنند به محيط اسلامی . وقتی میرويد آنجا و میبينيد در اطراف آنجا مسجدی وجود ندارد ، كوشش كنيد مسجد بوجود بياوريد . مسجد تنها هم كاری نمیكند ، اينكه مسجدی ونماز جماعتی باشد و خبر ديگری نباد كاری نمیكند . مسجد باشد ، جلسه باشد ، و عظ باشد ، موعظ باشد ، قرائت قرآن باشد ، تبليغ اسلام باشد . اگر چنين كارهائی صورت بگيرد نه تنها انسان تخلفی نكرده است بلكه سبب تبليغ و ترويج اسلام شده است . در قديم الايام اين حرفها نبود ، شهرها كوچك بود . در شهرهای كوچك همه شهر يك حكم را داشت . آن سر شهر و اين سر شهر يك حكم را داشت اما در شهرها بزرگی مثل تهران هر محلهاش يك حكم مخصوص به خود دارد . قرآن در اين زمينه ( هجرت ) میفرمايد : « ان الذين توفيهم الملائكة ظالمی انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنا مستضعفين فی الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها »( 1 )
گروهی هستند كه وقتی فرشتگان الهی میآيند برای قبض روح اينها ، وضع اينها را و به اصطلاح امروز پرونده اينها را خيلی خراب میبينند . به اينها میگويند شما در چه وضعی بسر میبرديد ، چرا اينچنين ؟ چرااينقدر سياه و تاريك ؟ ! آنها از اين عذرهائی كه در دنيا برای انسانها ذكر میكنند وبه خيال خودشان عذر هست میآورند : « كنا مستعفين فی الارض »
ما يك مردم بيچاره دست نارسی بوديم ، در يك گوشه زمين افتاده بوديم ، ما كه دستمان به علم نمیرسيد ، به عالم نمیرسيد ، به معلم نمیرسيد . ما چه میدانستيم اسلام چيست ، حقيقت چيست ، كسی به ما چيزی نمیگفت ، ما يك جائی بوديم كه دستمان به چيزی نمیرسيد ، محيط ما فاسد بود ، محيط ما مساعد نبود . آيا فرشتگان اين عذر را قبول میكنند و میگويند خوب بسيار خوب پس شما معذوريد ، خدا هم شما را عذاب نخواهد كرد ؟ آيامیگويند اينكه محيط شما فاسد بوده تقصير شما نبوده ؟ نه ، آنها به ايشان میگويند : اينكه محيط شما فاسد بوده تقصير شما نبوده ؟ نه ، آنها به ايشان میگويند : « قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها »؟ زمين خدا فراخ نبود ؟ شما را بسته بودند به همين سرزمين فاسد و همين محيط فاسد ؟ آيا همه جای دنيا مانند همين محيط شما بود ؟
پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 97
يا بود در دنيا جائی كه اگر شما به آنجا هجرت و مسافرت و كوچ میكرديد ، محيط صد در صد مساعد بود ، چرا اين كار را نكرديد ؟ الم تكن ارض الله واسعة فتها جروا فيها ؟ آيا زمين خدا فراخ نبود ؟ آيا نمیتوانستيد هجرت كنيد ؟ اين محيط فاسد ، محيط ديگر ! چرا به محيط ديگر نرفتيد ؟ اين است كه در اسلام بطور كلی هجرت كردن ، يعنی خانه و لانه و زندگی را رها كردن ، وطن را رها كردن و به جائی رفتن كه در آنجا ايمان نجات پيداكند ، يك مسئله اساسی است و حكمش هم برای هميشه باقی است ، منسوخ نشده واختصاص به مهاجرين صدر اول ندارد . اما قرآن در اين آيه مطلب را به شكلی ذكر كرده است كه برای بعضی كه به اصطلاح يكنوع تصوفهای افراطی دارند ، حتی سوء تفاهم بوجود آورده به اين معنی كه اصلا آيه را به طور ديگری معنی كردهاند . آيه میگويد : هر كس كه از خانه خودش بيرون رود در حالی كه بسوی خدا و پيامبرش كوچ كرده است . .میگويند درست است كه مبدأ راخانه خودش ذكر میكند ولی مقصد را خدا و پيامبر ذكر مینمايد واين مربوط به قلب انسان است ، مربوط به اخلاق انسان است . بسوی خدا مسافرت كردن يعنی سير و سلوك قلبی ومعنوی داشتن ، مراتب اخلاص را طی كردن ، به مقامات قرب بالا رفتن . به مقامات قرب بالا رفتن احتياجی به اين ندارد كه انسان خانه و لانهاش را رها كند
انسان میتواند زير كرسی بنشيند و در عين حال نفس خودش را تهذيب و تصفيه بكند و خودش را خالص نمايد تا تقرب به ذات خدا پيدا كند ، نماز بخواند ، روزه بگيرد ، دعا بخواند كارهايی بكند كه موجب تقرب به خداست . میگويند غايت اين سير خداست ، بسوی خدا بالا رفتن . گفت :
| سلوك راه عشق از خودرهايی است |
| نه طی منزل وقطع مسافات |
پاورقی :
1 - وسائل الشيعه ، كتاب جهاد
اگر لله و فی الله نباشد ارزشی ندارد
جهاد اسلامی هم همين طور است . جهاد اسلامی صرف شمشير زدن و با دشمن اسلام جنگيدن نيست . [ شمشير زدن ] در راهخدا و به قصد رضای خدا جهاد است والا ممكن است كسی در صفوف مسلمين هم باشد از سربازهای ديگر هم بيشتر حرارت بخرج بدهد بيشتر هم گرد و خاك بكند اما اگر توی دلش رابشكافيد ، مثلا شهرت ، نام ، افتخار ، اسمم زياد برده شود ، عكسم چاپ بشود ، اسمم در تاريخ ثبت بشود يا بهدفهای ديگری است ، شايد كشته نشديم ، اگركشته نشديم قهرمان خواهيم بود . اگر قهرمان باشيم ، پولها به ماخواهند داد ، جائزهها خواهند داد ، زنان بسار زيبا به همسری ما در خواهند آمد . پس دنيا وآخرت هر دو را با يكديگر داريم . هم رفتهايم در جهاد فی سبيل الله شركت كردهايم و هم دنيای اينچنين داريم . نه ، البته دنيا میرسد اما به شرط اينكه هدف تو دنيا نباشد
ظاهرا در جنگ احد است : ديدند يكی از انصار يعنی ازمسلمانان ساكن مدينه خيلی در اين جنگ شجاعت به خرج میدهد و خيلی هنر كرد و افراد زيادی را به خاك انداخت . در حالی كه او روی خاكها افتاده بود و لحظات آخرش را طی میكرد وازدردهم خيلی رنج میكشيد ، بعضی آمدند خدمت رسول اكرم و گفتند : يا رسول الله ! فلانی خيلی مجاهد خوبی بود ، خيلی سرباز خوبی بود ، امروز خيلی فعاليت كرد پيغمبر التفاتی نكرد . بار ديگر اين سخن را گفتند . باز هم پيغمبر التفاتی نكرد . اسباب تعجب ! چرا پيغمبر به چنين سرباز فداكاری اهميت نمیدهد ؟ ! تا اينكه يكی از مسلمين به بالين او رسيد . گفت مرحبا ، تبريك میگويم به تو كه فی سبيل الله مجاهده كردی والان داری شهيد فی سبيل الله از بين میروی . گفت : من اين حرفها سرم نمیشود . فی سبيل الله وشهيد فی سبيل الله سرم نمیشود . من ديدم مردم مدينه ومردم مكه دارند با همديگر میجنگند ، اين طرف مردم مدينه هستند و آن طرف مردم مكه ، تعصب و طنی و همشهری گری مرا وادار كرد كه چنين كنم . اين حرفهايی كه تو میگويی من سرم نمیشود . من به خاطر تعصب وطن وتعصب ملی گری و تعصب همشهری گری اين كار را كردم . بعد هم چون ديد از درد رنج میبرد ، گفت من طاقت ندارم اين دردها را تحمل بكنم . به زحمت از جا حركت كرد و سر شمشيرش راگذاشت روی قلبش و يك فشار داد ، خودكشی هم كرد . تازه فهميدند كه چرا پيغمبر اعتنايی نكرد . چون جهاد بايد جهاد فی سبيل الله باشد ، هجرت بايد هجرت فی سبيل الله باشد . يعنی هجرت مسافرت ظاهری با سلوك الی الله هر دو توأمباشد . هم مهاجر باشد و هم عارف سالك . هر دو را اسلام با هم میخواهد
اين آيه ، هر دو را با يكديگر ذكر میكند : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله »يعنی در آن واحد دو هجرت بكند : هجرت جسمی و هجرت روحی . جسمش از شهری به شهر ديگری منتقل بشود و روحش ازمرحله انانيت ومنيت به مرحله اخلاص ترقی كند و بالا برود . اينچنين مهاجری را قرآن میگويد : فقد و قع اجره علی الله . يك تعبير خيلی عالی است : اجر اين را ديگر از خدا بخواهيد ، عهدهدار اجر اين ، خداست . اين تعبير كه عهدهدار اجر اين خداست ، يعنی مطلب بالاتر از اين حرفهاست كه بتوانيد تصور كنيد اجر چنين مهاجری چه خواهد بود . در تفسير اين آيه كريمه ، تعميمی دادهاند ( شايد هم حديث داشته باشد ، الان يادم نيست ) كه اين تعميم خيلی بجاو مناسب است وبعيد نيست كه درست باشد ( اگر حديثی باشد كه ديگر قطعا خواهيم گفت همينجور هم هست ) [ و آن اينكه اين آيه ] شامل يك گروه ديگر هم میشود و آن گروه طالبان علم هستند ، طالبان علمی كه ازشهر و وطن خودشان هجرت میكنند به شهر ديگری ، برای چه ؟ برای اينكه علم و معارف اسلامی بياموزند . هدفشان از اين آموزش چيست ؟ آيا نام است ؟ نه . شهرت است ؟ نه . افتخار است ؟ نه . بالا دست ديگران بنشينند ؟ نه . دستشان را ببوسند ؟ نه
وجوهات به ايشان بدهند ؟ نه . بلكه هدفشان فقط و فقط ارشاد وتبليغ مردم ، از دياد ايمان خودشان وبعد هم ارشاد و هدايت مردم است . چنين افرادی اگر پيدا بشوند وزياد پيدا میشوند اينها مهاجرند ، اين غريبانی كه از وطنها و شهرهای خودشان دور شدهاند برای آموزش علم ودانش و هدفشان از آموزش علم و دانش رفع نيازهای اسلامی و برای خداست . حتی لزومی ندارد كه چنين انسانی فقط برای آموزش معارف خاص اسلامی رفته باشد ، برای اينكه عقايد اسلامی ، تفسير ، احكام اسلامی و . . . بياموزد . اگر كسی يك رشته ديگر را انتخاب كند [ و هدفش رفع يك نياز اسلامی باشد نيز مصداق اين آيه است ] مثلا شخصی رشته پزشكی را گرفته است ولی چرا رفته دنبال اين رشته ؟ برای اين احساس : جامعه اسلامی ، احتياج به پزشك مسلمان دارد . رفته دنبال پزشكی نه برای اينكه جيبش را پر كند ، نه برای اينكه تيتر دتری روی اسمش بيايد بلكه برای اينكه ابن فريضه كفايی ، اين واجب كفايی دنيای اسلام را كه اسلام نياز دارد به يك عده پزشك بقدری كه كافی باشند و مسلمين رفع نيازشان بشود و بيماريهايشان معالجه بشود ، انجام دهد . چنين شخصی هم مهاجر الی الله و رسوله است . « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد و قع اجره علی الله »( 1 ) . چنين افرادی هم اگر در خلال اين مهاجرت بميرند ، برادر كوچك شهدا هستند چون مهاجر برادر كوچك مجاهدت است ومجاهد ، برادر بزرگ مهاجر
پس قرآن میگويد مهاجرانی كه از خانه خودشان خارج میشوند و در خلال مهاجرت ومرگشان فرا میرسد ، اجر اينها با خداست و در جاهای ديگر هم عرض كردهايم كه هميشه مهاجر و مجاهد توأم با يكديگر ذكر میشوند . الا اگر كسی هم مهاجر باشد و هم مجاهد ، اين ديگر . . . ( 2 ) نجات دادن ايمان جامعه . برای اينكه ايمان جامعه را نجات بدهد ، چنين كاری میكند . اين كيست ؟ اين هم مهاجر است و هم مجاهد . هم مصداق : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد و قع اجره علی الله » است و هم مصداق آنهمه آياتی كه راجع به جهاد فی سبيل الله داريم : « ان الله اشتری من المؤمنين انفسهم و اموالهم بأن لهم الجنة يقاتلون فی سبيل الله فيقتلون و يقتلون و عدا عليه حقا فی التوارش و الانجيل و القرآن » چنين اشخاصی هم مهاجرند و هم مجاهد
پاورقی :
1 - سوره نساء ، آيه . 101
2 - افتادگی از نوار است
3 - سوره توبه ، آيه . 111
| قضايم ، اسير رضا میپسندد |
| رضايم بدانچه قضا میپسندد |
| چرا دست يازم چرا پای كوبم |
| مرا خواجه بی دست و پا میپسندد |
در جمله آخر ، هجرت خودش را اعلام میكند : « من كان فينا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانی راحل مصبحا انشاء الله » (1)
پاورقی : 1 - لهوف ص . 53
هر كسی كه كاملا آماده است كه خون قلبش را هديه كند ( ما در اين راه يك هديه بيشتر نمیخواهيم ) ، هر كسی حاضر است با من هم آواز باشد و مانند من كه هديهام خون قلبم است در اين راه ، چنين هديهای برای خدای خودش بفرستد ، چنين هديهای در راه خدای خودش بدهد ، چنين آمادگی دارد ، آماده يك مهاجرت باشد ، آماده يك كوچ و رحلت باشد كه من صبح زود كوچ خواهم كرد ، « فانی راحل مصبحا انشاء الله »عده زيادی همراه حسين بن علی آمدند . در ابتدا شايد هنوز بودند افرادی كه خيال میكردند ممكن است در سخنان حسين بن علی اندكی مبالغه در كار باشد ، شايد باز سلامتی در كار باشد . بين راه هم عدهای ملحق شدند ولی حسين بن علی نمیتوانست عناصر ضعيفی همراهش باشند . در مواطن مختلف سخنانی گفت كه اصحابش را تصفيه كرد . افرادی كه همچنان شايستگیای نداشتند ، جدا شدند ، خارج شدند ، غربال شدند . خالصها ماندند ، تمام عيارهاباقی ماندند . افرادی باقی ماندند كه حسين بن علی درباره آنها شهادت داد كه : من يارانی از ياران خودم بهتر و با وفاتر سراغ ندارم
يعنی اصحاب من ! اگر امر دائر بشود ميان اصحاب بدر وشما ، من شما را ترجيح میدهم . اگر امر دائر بشود ميان اصحاب احد و شما ، من شما را ترجيح میدهم . اگر امر دائر بشود ميان اصحاب صفين و شما ، من شما را ترجيح میدهم . شما تاج سر همه شهدا هستيد . در شب عاشورا آن وقتی كه ابا عبدالله همه آنها را مرخص میكند ، میگويد من بيعتم را برداشتم . ازناحيه دشمن به آنها اطمينان میدهد كه كسی به شما كاری ندارد . در عين حال میگويند آقا ! ما شهادت در راه تو را انتخاب كردهايم ، يك جان كه ارزشی ندارد ، ای كاش هزار جان میداشتيم وهمه را در راه تو فدا میكرديم . بدا هم بذلك اخوه عباس بن علی اول كسی كه چنين سخنی را گفت برادرش ابی الفضل العباس بود . چقدر قلب مقدس ابا عبدالله شاد شد از اينكه اصحابی میبيند با خودش هماهنگ ، همفكر هم عقيده و هم مقصد . آنوقت ابا عبدالله مطالبی را برای آنها ذكر كرد
فرمود : حالا كه كار به اين مرحله رسيد ، من وقايع فردا را اجمالا به شما بگويم : حتی يك نفر از شما هم فردا زنده باقی نخواهد ماند . ابا عبدالله در روز عاشورا افتخاری به اصحاب خودش داد ، پاداشی به اصحاب خودش داد كه اين پاداش برای هميشه در تاريخ ثبت شد . در آن لحظات آخر است
همه شهيد شدهاند . ديگر مردی جز زين العابدين كه بيمار ومريض است و در خيمهای افتاده است ، باقی نيست . حسين است و يك دنيا دشمن . وسط معر كه تنها ايستاده است . نگاه میكند ، جز بدنهای قلم قلم شده اين اصحاب كسی را نمیبيند . جملههايی میگويد كه معنايش اينست : من زندهای در روی زمين جز اين بدنهای قلم قلم شده نمیبينم . گفت :
| مرده دلانند بروی زمين |
| بهرچه با مرده شوم همنشين |
بخوابيد ، بخوابيد ، حق داريد ، حق داريد . من میدانم كه ميان بدنها و سرهای مقدس شما جدايی افتاده است
لا حول و لا قوش الا بالله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . .
خدايا دلهای ما را بنور ايمان منور بگردان
قلبهای ما را به حقايق مقدس اسلام آشنا بفرما
ما را قدردان نعمت قرآن قرار بده . قدر دان نعمت اسلام قرار بده
قدردان پيغمبر و آل او قرار بده . نيتهای ما را خالص بفرما . اموات ما مشمول عنايت و رحمت خودت بفرما
و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
گفتار يازدهم هجرت و جهاد 2
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علی عبدالله ورسوله و حبيبه وصفيه ، و حافظ سره ومبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله »( 1 )دين مقدس اسلام از جنبه اجتماعی برد و پايه هجرت وجهاد استوار است
قرآن كريم دو موضوع هجرت و جهاد را با تقديس خاص ياد میكند ومهاجرين و مجاهدين را فوق العاده تقديس میفرمايد
هجرت يعنی برای نجات ايمان از خانمان و زندگی دست شستن و كنار رفتن و دور شدن و كوچ كردن و به سرزمين ايمان رفتن
پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 100
ما در آيات زيادی از قرآن عبارت « هاجروا و جاهدوا » را میبينيم « والذين امنوا وهاجروا وجاهدوا فی سبيل الله والذين اووا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقا »( 1 ) . مسلمين صدر اسلام دو گروه را تشكيل میدادند ، گروهی بنام مهاجرين خوانده میشدند وگروه ديگر بنام انصار . انصار ، ساكنان مدينه و مهاجرين ، مسلمانان و مؤمنانی بودند كه برای نجات ايمان خود شهر و ديار خويش را رها كرده و به مدينه آمده بودند . هجرت نيز مانند جهاد در اسلام يك حكم نسخ نشدنی وركنی از ركان اسلام وحكمی هميشه زنده است ، يعنی هميشه ممكن است شرائطی پيش بيايد كه وظيفه يك مسلمان هجرت باشد . برای اينكه بعضی از اشتباهات كه احيانا ممكن است در دو طرفرخ بدهد ، از بين برود ، مطلبی را در موضوع هجرت و نيز جهاد عرض ميكنماز هجرت و همچنين از جهاد تعبير وتفسير ديگر هم شده است و آن اينكه از هجرت ، تعبير به هجرت از گناهان میشود . « المهاجر من هجر السيئات» ( 2 ) مهاجر كسی است كه از گناهان هجرت كند و دوری گزيند . آيا اين تعبير و تفسير درست است يا نه ؟ مثلا كسی كه به گناه آلودگی دارد ، اگر از آن گناه دست شست كناره گيری كرد و دور شد ، نوعی مهاجر است چون از گناه دوری جسته است . با اين منطق همه توبه كاران دنيا مهاجر هستند
چون يكمرتبه گناه و سيئه را كنار گذاشته و از آن هجرت كردهاند ، نظير فضيل بن عياض و بشر حافی
پاورقی : 1 - سوره انفال ، آيه . 74 2 - سفينة البحار ، ج2 ص . 697
فضيل بن عياض مردی است كه در ابتدا دزد بود . بعد تحولی در او پيدا شد ، تمام گناهان را كنار گذاشت ، توبه واقعی كرد و بعدها يكی از بزرگان شد . نه فقط مرد با تقوائی شد ، بلكه معلم ومربی عده ديگری شد ، در حاليكه قبلا يك دزد سر گردنه گيری بود كه مردم از بيم او راحت نداشتند . يك شب از ديواری بالا میرود ، روی ديوار مینشيند ومیخواهد از آن پائين بيايد . اتفاقا مرد عابد و زاهدی شب زندهداری میكرد ، نماز شب میخواند ، دعا میخواند ، قرآن میخواند وصدای حزين قرآن خواندنش بگوش میرسيد . ناگهان صدای قرآن خوان راشنيد كه اتفاق به اينايه رسيده بود : « ا لم يأن للذين امنوا ان تخشع قلوبهم لذكر الله » ( 1 ) آيا وقت آن نرسيده كه مدعيان ايمان ، قلبشان برای ياد خدا نرم وآرام شود ؟ يعنی تا كی قساوت قلب ، تا كی تجری وعصيان ، تا كی پشت بخدا كردن ؟ آيا وقت روبرو گرداندن ، رو كردن بسوی خدا نيست ؟ آيا وقت جدا شدن از گنهان نيست ؟ اين مرد كه اين جمله را روی ديوار شنيد ، گوئی به خود او وحی شد ، گوئی مخاطب شخص اوست ، همانجا گفت : خدايا ! آری ، وقتش رسيده است ، الان هم وقت آن است . از ديوار پائين آمد وبعد از آن ، دزدی ، شراب ، قمار و هر چه را كه احيانا مبتلا به آن بود ، كنار گذاشت . از همه هجرت كرد و دوری گزيد . تا حدی كه برای اومقدور بود اموال مردم را به صاحبانشان پس داد يا لااقل استرضا كرد ، حقوق الهی را ادا كرد ، جبران مافات كرد . پس اين هم مهاجر است ، يعنی از سيئات ، از گناهان دوری گزيدپاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 16
در زمان امام موسی كاظم ( ع ) مردی در بغداد بود بنام بشر . از رجال واعيان و عياشان بغداد بود . يك روز حضرت موسی بن جعفر سلام الله عليه از جلوی درب خانه اين مرد میگذشت . اتفاق كنيزی از خانه بيرون آمده بود برای اينكه زبالههای خانه را بيرون بريزد . در همان حال صدای تار ازآن خانه بلند بود . معلوم بود كه ميخوارگان در آنجا مشغول ميخوارگی و خوانندگان و وازه خوانان مشغول آواز خوانی هستند . امام از آن كنيز به طعن و استهزا پرسيد اين خانه ، خانه كيست ؟ آيا صاحب اين خانه بنده است يا آزاد ؟ كنيز تعجب كرد ! گفت آيا نمیدانی ؟ خانه بشر يكی از رجال واعيان است . او میتواند بنده باشد ؟ ! معلوم است كه آزاد است ! فرمود : آزاد است كه اين سرو صدا ها از خانهاش بيرون میآيد ، اگر بنده بود كه اوضاع اينطور نبود . اما اين جمله را فرمود و رفت . اتفاقا بشر منتظر بود كه اين كنيز برگردد . چون او دير برگشت ، از او پرسيد چرا دير آمدی ؟ گفت مردی كه علائم صالحان و متقيان در سيمايش بود وآثار زهد وتقوی و عبادت از او پيدا بود ، از جلوی درب خانه عبور ميكرد ، چشمش به من افتاد سؤالی كرد ، من هم به او جواب دادم . گفت چه سؤالی كرد ؟ گفت: او پرسيد صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ من هم گفتم آزاد استاو چه گفت ؟ او هم گفت : بله كه آزاد است ، اگر آزاد نبود كه اينطور نبود . همين كلمه اين مرد را تكان داد . گفت : كجا رفت ؟ كنيز گفت : ازاين طرف رفت . بشر مجال اينكه كفش بپا كند پيدا نكرد ، پای برهنه دويد وخود احساس كرد كه اين مرد بايد امام كاظم سلام الله عليه باشد ، خود را خدمت امام رساند و به دست و پای ايشان افتاد و گفت : آقا از اين ساعت میخواهم بنده باشم ، بنده خدا باشم . اين آزادی ، آزادی شهوت است واسارت انسانيت . من چنين آزادی ای را كه آزادی شهوت باشد ، آزادی دامن باشد ، آزادی تخيل باشد ، آزادی جاه و مقام باشد و آنكه اسير است عقل و فطرت من باشد ، نمیخواهم . میخواهم از اين ساعت بنده خدا واز غير خدا آزاد باشم . همان لحظه بدست امام توبه كرد . يعنی در همان لحظه از گناهان دوری جست ، كناره گيری كرد ، تمام وسائل گناه را بدور ريخت و به گناهان پشت و به طاعت رو كرد ، « المهاجر من هجر السيئات » پس اين هم مردی است مهاجر ، چون از گناهان هجرت كرد
مانند همين تعبير درباب جهاد است : « المجاهد من جاهد نفسه » مجاهد كسی است كه با نفس خود جهاد كند . مجاهد كسی است كه در مبارزه درونی كه هميشه در همه انسانها وجود دارد ( از يك طرف انسان و از طرف ديگر عقل ) ، بتواند با نفس اماره خود ، باهواهای نفسانی خود مبارزه كند
اميرالمؤمنين میفرمايد : « اشجع الناس من غلب هواه » شجاعترين مردم كسی است كه بر هوای نفس خود پيروز شود . شجاعت اساسی ، آن است . يك روز رسول خدا ( ص ) در مدينه عبور ميكرد ، جوانان مسلمان را ديد كه سنگی را بعنوان وزنه برداری بلند میكنند ، زور آزمائی میكنند برای اينكه ببينند چه كسی وزنه را بهتر بلند ميكند . رسول خدا همانجا بهره برداری كرد ، فرمود : آيا میخواهيد من قاضی و داور شما باشم ، داوری كنم كه قويترين شما كداميك از شماست ؟ همه گفتند : بله يا رسول الله چه داوری از شما بهتر . فرمود احتياج ندارد كه اين سنگ را بلند كنيد تا من بگويم چه كسی از همه قويتر است . و از همه شما قويتر آن كسی است كه وقتی به گناهی ميل و هوس شديد پيدا میكند ، بتواند جلوی هوای نفس خود را بگيرد . قويترين شماكسی است كه هوای نفس ، اورا وادار به معصيت نكند . مجاهد كسی است كه با نفس خود مبارزه كند ، شجاع آن كسی است كه از عهده نفس خويش بر آيد
داستان معروفی درباره پوريای ولی كه يكی از پلوانان دنياست و ورزشكاران هم او رامظهر فتوت و مردانگی و عرفان ميدانند ومرد عارف پيشهای بوده ( 1 ) نقل میكنند كه يكروز به كشوری سفر میكند تا با پهلوان درجه اول آنجا در روز معينی مسابقه پهلوانی بدهد در حاليكه پشت همه پهلوانان را به خاك رسانده بود .
پاورقی :
1 - البته در ورزشهای امروز اين معنويات از بين رفته است . در گذشته
ورزشكارها علی عليه السلام را مظهر قهرمانی و پهلوانی میدانستند . حالا هم
تا اندازهای در ميان بعضيها هست . علی عليه السلام در هر دو جبهه قهرمان
است ، هم در ميدان جنگ كه با انسانها میجنگيد و هم در ميدان مبارزه با
نفس
| وقت خشم و وقت شهوت مرد كو ؟ |
| طالب مردی چنينم كو به كو |
اين مرد فكر كرد كه فردا چه كنم ؟ آيا اگر قويتر از آن پهلوان بودم او را بزمين بزنم يا نه ، به اينجا رسيد كه قهرمانی كسی است كه با هوای نفسخود مبارزه كند . روز موعود با طرف مقابل كشتی گرفت ، خود را بسيار قوی يافت و او را بسيار ضعيف ، بطوری كه میتوانست فورا پشت او را بخاك برساند ، ولی برای اينكه كسی نفهميد مدتی با او هماوردی كرد وبعد هم طوری خودش را سست كرد كه حريف او را بزمين زد و روی سينهاش نست
نوشتهاند در همان وقت احساس كرد كه گويی خدای متعال قلبش را باز كرد ، گوئی ملكوت را با قلب خود میبيند . چرا ؟ برای اينكه يك لحظه جهاد با نفس كرد . بعد همين مرد از اولياء الله شد . چرا ؟ چون « المجاهد من جاهد نفسه » ، چون « اشجع الناس من غلب هواه » ، چون قهرمانی ای بخرج داد بالاتر از همه قهرمانيهای ديگر و همانطور كه پيغمبر اكرم فرمود : زورمند و قوی آن كسی نيست كه وزنه را بلند كند ، بلكهان كسی است كه در ميدان مبارزه با نفس اماره پيروز شود
بالاتر از اين ، داستان علی ( ع ) با عمر و بن عبدود است ، قهرمانی كه به او فارس يليل میگفتند ، كسی كه يك تنه با هزار نفر برابری میكرد . در جنگ خندق مسلمين در يك طرف و دشمن در طرف ديگر خندق بودند بطوری كه دشمن نمیتوانست از آن عبور كند . چند نفر از كفار كهيكی از آنها عمرو بن عبدود بود خود را به هر طريقی شده به اينطرف خندق میرسانند . اسب خود را جولان ميدهد و فرياد میكشد : هل من مبارز ؟ مسلمانان كه سابقه اين مرد را میدانستند ، احدی جرأت نمیكند پا به ميدان بگذارد ، چون ميدانستند رفتن همان و كشته شدن همان . رسول اكرم ( ص ) فرمود چه كسی به ميدان اين مرد میرود ؟ احدی از جاتكان نخورد جز جوانی بيست و چند ساله كه علی ( ع ) بود ، فرمود : يا رسول الله ! من . فرمود نه ، بنشين . بار ديگر اين مرد فرياد كشيد هل من مبارز ؟ احدی جز علی ( ع ) از جا تكان نخورد . پيغمبر فرمود علی جان فعلا بنشين . دفعه سوم يا چهارم كه مبارز طلبيد ، عمر بن خطاب برای اينكه عذر مسلمانان را بخواهد گفت يا رسول الله اگر كسی جواب نمیگويد عذرش خواسته است ، اين شخص ، غولی نيست كه كسی بتواند با او برابری كند . يك وقت در سفری ، دزد به قافله ما حمله كرد . او يك كره شتر را روی دستش بلند كرد به عنوان سپر . با اين غول كه يك انسان نمیتواند بجنگد . بالاخره علی ( ع ) میآيد و چنين قهرمانی را بخاك میافكند ، يعنی بزرگترين قهرمانیها ، و روی سينه او مینشيند . میخواست سر اين قهرمان را از بدن جا كند
| او خدو انداخت بر روی علی |
| افتخار هر نبی و هر ولی |
اسلام دو هجرت دارد نه يك هجرت ، اسلام دو جهاد دارد نه يك جهاد . هر وقت يكی را به بهانه ديگری نفی كرديم از تعليمات اسلام منحرف شدهايم
اولياء دينما ، رسول اكرم ، علی ( ع ) ، ائمه اطهار ، مهاجر بودند به هر دو جنبه مهاجرت ومجاهد بودند به هر دو جنبه مجاهدت . اساسا از نظر معنوی و روحانی هم يك درجاتی هست كه آن درجات را جز از همين پلكان نمیشود بالا رفت . امكان ندارد كه انسانی ميدان جهاد را نديده باشد ولی درجه مجاهد را پيدا كند ويا انسانی هجرت نكرده باشد ولی درجه مهاجر را پيدا كند
روان انسان اينطور است ، بعضی عوامل هستند كه تا انسان كلاس آن را طی نكند آن پختگی مخصوصی را كه بايد پيدا كند ، پيدا نمیكند . مثلا ازدواج از نظر اسلام از چند جنبه مقدس است . ( بر خلاف مسيحيت كه تجرد در آن تقدس دارد ، در اسلام تأهل تقدس دارد ) چرا اسلام برای تأهل تقدس قائل است ؟ يكی از موارد تقدسش جنبه تربيتی روح انسان است . يك نوع پختگی و يك نوع كمال برای روح انسان هست كه جز بوسيله تأهل پيدا نمیشود
يعنی اگر يك مرد يا يك زن تا آخر عمر مجرد بماند ولو اينكه تمام عمرش را رياضت بكشد ، نماز بخواند ، روزه بگيرد ، تمام عمرش را به مراقبه و مجاهده با نفس بگذارند ، در عين حال يك نوع خامی در روح اين آدم مجرد هست و علتش هم اين است كه متأهل نشده است ، چه زن مجرد باشد چه مرد مجرد . اينست كه اسلام تأهل را سنت میداند و يكی از جهات آن تأثير در تربيت وپختگی روح انسان است . ممكن است بعضی اشخاص بگويند ما اگر متأهل نيستيم ولی بالاخره به حال عزوبت باقی نمیمانيم . نه ، مسئله تأهل ، اختيار همسر كردن ، متعهد شدن در مقابل يك همسر و بعد متعهد بودن در مقابل فرزندان است كه در روح انسان را پخته و كامل میكند چيز ديگر جانشينش نمیشود . عواملی كه در تربيت انسان مؤثر است ، هر كدام بجای خود مؤثر است ، هيچكدام جای ديگری را نمیگيرد . هجرت و جهاد هم عواملی هستند كه چيز ديگری جای آنها را نمیگيرد . جهاد با نفس سر جای خود محفوظ است . هجرت از سيئات همچنين . اما هجرت عملی چيزی است كه هجرت از سيئات جای آنرا پر نمیكند . جهاد با دشمن هم چيزی است كه جهاد با نفس جای آن را پر نمیكند و جهاد با دشمن هم جای جهاد با نفس را پر نمیكند . اين است كه اسلام هر دو را در كنار يكديگر قرار میدهد
اما تكليف افراد در شرائط مختلف چيست ؟ چون همه شرائط ، شرائط جهاد نيست و همه شرايط ، شرايط هجرت نيست . پيغمبر اكرم ( ص ) تكليف اشخاص را معين كرده است ، فرموده است : تكليف يك نفر مسلمان اينست كه در نيت جدی و قصد واقعی او هميشه چنين چيزی باشد كه اگر وظيفهای ايجاب كرد هجرت كند ، اگر وظيفهای ايجاب كرد ، جهاد كند : « من لم يغز و لم يحدث نفسه بغزو مات علی شعبة من النفاق »
آنكس كه جنگ نكرده ، يا فكر جنگ را در مغز خود نپرورانده است ، وقتی بميرد ، در شعبهای از نفاق مرده است . افرادی كه نيتشان چنين نيتی است كه اگر وظيفه ايجاب كرد هجرت و جهاد كنند ، ممكن است به پايه مهاجرين و مجاهدين واقعی برسند
قرآن میفرمايد : « لا يستوی القاعدون من المؤمنين غير اولی الضرر و المجاهدون فی سبيل الله باموالهم و انفسهم فضل الله المجاهدين باموالهم و انفسهم علی القاعدين درجة و كلا وعد الله الحسنی و فضل الله المجاهدين علی القاعدين اجرا عظيما »( 1 ) مسلمانان ، آنها كه در راه خدا مجاهدند به مال و جانشان ، و خانه نشينانی كه ( خانه نشينان متخلف را نمیگويد
آنها اصلا به حساب نمیآيند ) فقط بدليل اينكه من به الكفاية وجود دارد در خانه نشستهاند ، هرگز با يكديگر برابر نيستند . قرآنخانه نشينانی را كه معذورند ، كورند ، شلند ، بيمارند ، ولی در نيتشان هست كه اگر اين نقص در آنها نمیبود و اين عذر را نمیداشتند ، از ديگران در اين جهاد فی سبيل الله سبقت میگرفتند ، نفی نمیكند كه هم درجه مجاهدين فی سبيل الله باشند . اين مسئله در جای خود درست است
وقتی اميرالمؤمنين از صفين مراجعت میكرد شخصيت خدمت ايشان عرض كرد : يا اميرالمؤمنين دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در ركاب شما بود و به فيض درك ركاب شما نائل میشد . حضرت فرمود بگو نيتش چيست ؟ در دلش چيست ؟ تصميمش چيست ؟ آيا اين برادر تو معذور بود و نتوانست بيايد يا نه معذور نبود و نيامد ؟ اگر معذور نبود و نيامد بهتر همان كه نيامد . و اگر معذور بود و نيامد ، ولی دلش با ما بود ، ميلش با ما بود و تصميم او اين بود كه با ما باشد ، پس با ما بوده
پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 95
« هيهنا قاعدون »( 1 ) مااينجا نشستهايم تو و خدا برويد بجنگيد آنجا را تصفيه و از دشمن خالی كنيد ، خانه را آب و جارو بزنيد ، وقتی برای ما خبر آورديد كه هيچ خطری نيست ، فقط بايد برويم راحت بنشينيم و از نعمتها استفاده كنيم ، ما به آنجا میآئيم ! موسی گفت : پس شما چی ؟ شما هم وظيفه داريد كه دشمن را كه خانه شما را اشغال كرده است از خانه تان بيرون كنيد . اصحاب پيغمبر مانند مقداد گفتند : يا رسول الله ! ما آن حرف را نمیزنيم كه بنی اسرائيل گفتند . ما میگوئيم : يا رسول الله شما اگر فرمان بدهيد كه خودتان را بدريا بريزيد ، بدريا میريزيم ، به آتش بزنيد ، به آتش میزنيمانتظار فرج داشتن يعنی واقعا در نيت ما اين باشد كه در ركاب امام زمان و در خدمت ايشان دنيا را اصلاح كنيم . در زيارت ابا عبدالله ( ع ) میگوئيم : « يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما » ( كه يك ورد شده برای ما و به معنای آن هم توجه نمیكنيم ) يا ابا عبدالله ! ای كاش ما با تو بوديم و رستگاری عظيم پيدا میكرديم . معنايش اين است كه ای كاش ما در خدمت تو بوديم و شهيد میشديم و از راه شهادت رستگاری عظيم پيدا میكرديم . آيا اين ادعای ما از روی حقيقت است ؟ افرادی هستند كه از روی حقيقت ادعا میكنند ولی اكثر ما كه در زيارتنامهها میخوانيم ، لقلقه زبان است
ابا عبدالله ( ع ) در شب عاشورا فرمود : من اصحابی بهتر و با وفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم .
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه . 24
يكی از علمای بزرگ شيعه گفته بود من باور نداشتم كه اين جمله را ابا عبدالله فرموده باشد به اين دليل كه با خودم فكر میكردم اصحاب امام حسين خيلی هنر نكردند ، دشمن خيلی شقاوت بخرج داد . اما حسين است ، ريحانه پيغمبر است ، امام زمان است ، فرزند علی است ، فرزند زهرا است . هر مسلمان عادی هم اگر امام حسين ( ع ) را در آن وضع میديد او را ياری میكرد ، آنها كه ياری كردند خيلی قهرمانی بخرج ندادند ، آنها كه ياری نكردند خيلی مردم بدی بودند . اين عالم میگويند : مثل اينكه خدای متعال میخواست مرا از اين غفلت و جهالت و اشتباه بيرون بياورد . شبی در عالم رؤيا ديدم صحنه كربلاست و من هم در خدمت ابا عبدالله آمدهام اعلام آمادگی میكنم . خدمت حضرت رفتم ، سلام كردم ، گفتم يابن رسول الله من برای ياری شما آمدهام ، من آمدهام جزء اصحاب شما باشم . فرمود : به موقع به تو دستور میدهيم . وقت نماز شد( ما در كتب مقتل خوانده بوديم كه سعيد بن عبدالله حنفی وافراد ديگری آمدند خود را سپر ابا عبدالله قرار دادند تا ايشان نماز بخواند ) فرمود : ما میخواهيم نماز بخوانيم تو در اينجا بايست تا وقتی دشمن تير اندازی میكند مانع از رسيدن تير دشمن شوی . گفتم چشم ، میايستم . من جلوی حضرت ايستادم . حضرت مشغول نماز شدند . ديدم يك تير دارد به سرعت بطرف حضرت میآيد ، تا نزديك من شد بی اختيار خود را خم كرد ، نا گاه ديدم تير به بدن مقدس ابا عبدالله اصابت كرد . در عالم رؤيا گفتم استغفرالله ربی و اتوب اليه عجب كار بدی شد ، ديگر نمیگذارم . دفعه دوم تيری آمد ، تا نزديك من شد ، خم شدم باز به حضرت خورد ! دفعه سوم و چهارم هم به همين صورت را خودم را خم كردم و تير بحضرت خورد . ناگهان نگاه كردم ديدم حضرت تبسمی كرد و فرمود : كنا معك فنفوز فوزا عظيما » ای كاش ما هم میبوديم ، ای كاش ما هم به اين رستگاری نائل میشديم . پای عمل به ميان نيامده است تا معلوم شود كه در عمل هم اينچنين هستيد يا نه ؟ اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان
سخنم خود به خود به اينجا كشيده شد . تقريبا نزديك ظهر هم هست ، نزديك نماز ابا عبدالله . در روز عاشورا بيشتر اصحاب قبل از ظهر شهيد شدند . يعنی تا ظهر عاشورا هنوز عدهای از اصحاب و همه اهل بيت و وجود مقدس ابا عبدالله در قيد حيات بودند . مرحله اول شهادت اصحاب در آن تير اندازی ای بود كه دو صف در مقابل يكديگر ايستادند . صف كوچك ابا عبدالله با هفتاد دو نفر بود ولی با يك روحيه شجاعانه و پر حماسه بی نظير . ابا عبدالله حاضر نشد يك ذره قيافه شكست بخورد بگيرد . برای هفتاد و دو نفر ميمنه و ميسره و قلب قرار داد ، فرمانده قرار داد ، منظم و مرتب ، جناب زهير بن القين را در مينه اصحابش قرار میدهد و جناب حبيب را در ميسره . پرچم را هم به برادر رشيدش ابوالفضل العباس میدهد كه از آن روز بنام پرچمدار و علمدار حسين و صاحب رايت حسين بن علی معروف شد . اصحاب اجازه میخواهند جنگ را شروع كنند ، میفرمايد : نه ، تا دشمن شروع نكرده ما شروع نمیكنيم .
پاورقی : 1 - روضة الواعظينج 1 ، ص . 219
عمر سعد در ابتدا تعللهايی كرده بود ، او دلش میخواست دين و دنيا را خدا و خرما را با هم داشته باشد ، هم حكومت ری را از ابن زياد بگيرد و هم دست خود را به خون امام حسين آلوده نكرده باشد ، مرتب نامههای مصلحتی مینوشت تا بلكه جنگ نشود . ابن زياد جريان را فهميد . نامه شديدی به او نوشت كه كار بايد يكسره شود ، اگر نمیخواهی انجام دهی ، به كس ديگری كه مأموريت را به او دادهايم واگذار كن . از دنيا نمیتوانست بگذرد ، در امری كه دائر بين دين و دنيا بود ، از دينش گذشت ! گفت : میجنگم و امر امير را اطاعت میكنم . در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول اين بود كه فكر میكرد ممكن است گزارشهای گذشته به ابن زياد رسيده باشد كه عمر سعد تعلل میورزد و يك مقدار هم خواه حسين بوده است . لذا برای اينكه خودش را از روسياهی نزد ابن زياد بيرون بياورد يك سلسله رذالتها كرد ، برای اينكه آنها را برای ابن زياد نقل كنند وقتی كه دو طرف در مقابل يكديگر ايستادند ، به تير اندازهای خود گفت : آماده باشيد . همه آماده شدند . اولين كسی كه تير را به كمال كرد و بطرف خيام حسينی انداخت ، خود او بود ( 1 ) . بعد فرياد زد : ايهاالناس همه نزد عبيدالله زياد شهادتبدهيد كه اول كسی كه به طرف حسين تير انداخت من بودم ! من هر وقت به اينجا میرسم روضهای كه از مرحوم عالم بزرگوار دوست بسيار بسيار عزيز و گرانبهای ما و شما نارمكيها ( 2 ) كه حدود ده سال ، پيش از دست ما رفت ، مرحوم آيتی رضوان الله عليه شنيدم يا در كتابش خواندم بيادم میآيد .
پاورقی :
1 - اتفاقا پدرش سعد و قاص كه از اصحاب پيغمبر بود ، تير انداز خيلی
ماهری بود و مهارت او در تير اندازی بين عرب معروف بود و در جنگهای
اسلامی هم از اين نظر خيلی خدمت كرده بود
2 - محل ايراد سخنرانی ، مسجد جامع نارمك ( تهران ) بوده است
غرض اينست كه اولين تيری كه رها شد ، وسيله عمر سعد بود . بعد هم ديگر تير مانند باران به طرف اصحاب ابا عبدالله آمد . اينها هم مردانگی كردند ، يك پا را خواباندند روی زمين و پای ديگر را بلند كردند وهر چه تير در چله كمان داشتند انداختند و تعداد زيادی از دشمن را به خاك افكندند . عدهای از اصحاب ابا عبدالله در اين تير اندازی عمومی شهيد شدند . بعد جنگ تن به تن شروع شد كه احتياج به زمان داشت . دو طرف حاضر شدند برای جنگ تن به تن . مردی از اصحاب ابا عبدالله میرفت ، از آنها هم میآمدند و در همه موارد هم آن روح ايمان اصحاب ابا عبدالله پيروزی میداد . پير مردشان اگر با يكی از آنها میجنگيد پيروز میشد و گاهی پنج نفر ، ده نفر را از ميان میبرد
مردی از اصحاب ابا عبدالله به نام عابس بن ابی شبيب شاكری كه خيلی شجاع بود وآن حماسه حسينی هم در روحش بود ، آمد وسط ميدان ايستاد و هماورد طلبيد ، كسی جرأت نكرد بيايد . اين مرد از بدان جدا و برای مادرش پرتاب میكنند ، بيا بچهات را تحويل بگير
سرجوانش رابغل میگيرد ، به سينه میچسباند ، میبوسد ، مرحبا پسرم ، آفرين پسرم ، حالا ديگر من از تو راضی شدم و شيرم را به تو حلال كردم . بعد آن را به طرف لشكر دشمن میاندازد و میگويد : ماچيزی را كه در راه خدا دادهايم پس نمیگيريم
اباعبدالله يك وقت میبيند در اين صحنه جزء افرادی كه آمدهاند و از او اجازه میخواهند ، يك بچه ده دوازده ساله است كه شمشير به كمرش بسته است آمد خدمت آقا عرض كرد : اجازه دهيد من به ميدان جنگ بروم . و خرج شاب قتل ابوه فی المعركة اين طفل كسی است كه قبلا پدرش شهيد شده است
فرمود : تو كودكی نرو . عرضكرد : اجازه دهيد ، من میخواهم بروم . فرمود : من میترسم مادرت راضی نباشد . گفت : يا ابا عبدالله ان امی امرتنی مادرم به من فرمان داده وگفته است بايد بروی ، اگر خودت رافدای حسين نكنی از تو راضی نيستم . اين طفل آنچنان با ادب است ، آنچنان با تربيت است كه افتخاری درست كرد كه احدی درست نكرده بود . هر كسی كه به ميدان میرفت خودش را معرفی میكرد . در عرب رسم خوبی بود كه افراد خود را معرفی میكردند ، و به همين جهت كه اين طفل خود را معرفی نكرد ، در تاريخ مجهول مانده كه پسر كداميك از اصحاب بوده است . مقاتل او را نشناخته اند فقط نوشتهاند : و خرج شاب قتل ابوه فی المعركة . چرا ؟ آيا رجز نخواند ؟ رجز خواند اما ابتكاری بخرج داد و رجز را طور ديگری خواند ، ابتكاری كه هيچكس بخرج نداده بود . اين طفل وقتی به ميدان رفت شروع كرد به رجز خواند ، گفت :
| اميری حسين و نعم الامير |
| اميری حسين و نعم الامير |
| سرور فؤاد البشير النذير |
خدايا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان
ما را از مهاجرين و مجاهدين واقعی دين اسلام قرار بده . مسلمانان را بر دشمنانشان در همه جبههها پيروز بگردان . شر يهود عنود را بخودشان برگردان
خدايا مرضای مسلمين ، مريض منظور را عاجلا شفا عنايت بفرما
اموات ما را غريق رحمت خود بفرما
لا حول و لا قوش الا بالله و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين


