![]() |
گفتار هشتم ايمان به غيب
اين سخنرانی در سال 1347 شمشی در شب نيمه شعبان و در يك منزل شخصی ايراد شده استبسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علی عبدالله ور سوله و حبيبه وصفيه ، وحافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا ومولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوش و مما رزقناهم ينفقون »( 1 )
در عرف ما اينطور معروف است كه به بعضی از افراد میگوئيم مؤمن
میگوئيم فلان كس مرد مؤمنی است . مقصود اينست كه مرد عابد و متعبدی است . يعنی واجباتش را انجام میدهد ، مستبات را هم زياد انجام میدهد ، زيارت میرود ، نافله میخواند ، ذكر زياد میگويد . اما درباره فرد ديگری كه دارای اين مشخصات نيست ، میگوئيم فلان كس آدم مؤمنی ياآدم مقدس مابی نيست .
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 3
اين اصطلاح عرف است ولی يك اصطلاح هم قرآن دارد . قرآن به بعضی از مردم میگويد مؤمن وبه بعضی ديگر میگويد كافر وغير مؤمن . مؤمن در اصطلاح قرآن يعنی چه ؟ يعنی صاحب ايمان . غير مؤمن يعنی كسی كه فاقد ايمان است . ايمان يعنی چه ؟ از خود ايمان شروع بكنيم : ايمان مربوط به دل ، قلب واعتقاد است و اين ، نص قرآن مجيد است ، عدهای از اعراب با ديه نشين آمدند خدمت پيغمبر اكرم ( ص ) وگفتند : آمنا يا رسول الله ، ما ايمان آورديم : آيه قرآن نازل شد : « قالت الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فی قلوبكم »( 1 ) يعنی گروهی از اعراب باديه نشين آمدند نزد تو ( پيغمبر ) و گفتند ما ايمان آورديم . به آنها بگو : شما نگوئيد ما ايمان آورديم ، بگوئيد ما اسلام آورديم . اسلام آوردن يعنی شهادتين را به زبان آوردن ، ولی ايمان مربوط به دل و قلب است ، مربوط به اعتقاد باطن است . هنوز ايمان در دل شما مردم نفوذ نكرده است . از اينجا میفهميم كه ايمان ، واقعيت و حقيقی است مربوط به روح انسان به مربوط به بدن انسان ، نه مربوط به پيشانی انسان كهاثار سجده داشته باشد يا نداشته باشد ، و نه مربوط به زبان انسان كه متذكر خدا باشد يا نباشد . بلكه به ريشه اين امور كه عبارتست از يك حالت قلبی و فكری واعتقادی مربوط است . شما میپرسيد ايمان به چی ؟ بگويم به خدا ؟ بگويم ايمان به صفات خداوند ؟ بگويم ايمان به رسالت پيغمبر و نزول وحی بر او ؟ بگويم ايمان به اينكه معادی هست ؟ بله ، همه اينها درست است ولی خود قرآن تمام اينها را در يك كلمه جمع كرده است كه من فقط میخواهم آن را توضيح بدهم .پاورقی : 1 - سوره حجرات آيه . 14
آن كلمه كلمهای است كه در اولين آيه سوره بقره به يك اعتبار و در سومين آيه آن به اعتبار ديگر ذكر شده است . در سوره بقره اينطور میخوانيم : « بسم الله الرحمن الرحيم . الم 0 ذلك الكتاب لا ريب فيه هدی للمتقين 0 الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوش و مما رزقنا هم ينفقون »در عبارت " « الذين يؤمنون بالغيب »" آنها كه به حقايق نهانی ايمانی دارند ، كلمه غيب يك كلمه است به جای چندين كلمه . ايمان به خدا هست ، ايمان به صفات پروردگار هست ، ايمان به دستگيريهای نهانی و غيبی در يك شرايط معين هست . حالا كلمه غيب را تا اندازهای كه متناسب با اين جلسه باشد ، شرح میدهم ، بعد دنباله عرايضم را عرض میكنم
غيب يعنی چه كه فرق آدم مؤمن و غير مؤمن در ايمان به غيب است . عرض كردم غيب يعنی نهان ، مخفی ، پنهان . باز مطلب حل نشد . پنهان از چی ؟ الان كه ما در اين محوطه هستيم پشت اين ديوار از ما پنهان است . پس اگر ما ايمان داشته باشيم كه در پشت اين ديوار چه میگذرد ، ايمان به غيب است ؟ اگر الان از ما بپرسند در فاصله مثلا 500 متری زير اين زمين كه ما روی آن نشستهايم ، چيست ، نهان است نمیدانيم . آيا اگر بدانيم ، اين ايمان به غيب است ؟ نه . فردا از مانهان است آيا اگر ما به قضايايی كه فردا واقع میشوند ايمان داشته باشيم ، اگر از حالا پيشگويی بكنيم واعتقاد داشته باشيم كه فردا چه حوادثی اتفاق میافتد ، اين ايمان به غيب است ؟ نه . حتی گذشته از ما پنهان است . ايمان به گذشته غيب است ؟ نه . پس مقصود از ايمان به غيب چيست ؟ ايمان به نهان چيست ؟ نهان از چی ؟ اينجا بايد توجه بفرمائيد
يك چيزهايی در اين عالم هست كه با حواس ما ، حس باصره ، حس سامعه ، حس لامسه ، حس ذائقه و حس شامه قابل ادرار كند ( به قول بعضی ، مابيش از اينها حواسداريم ولی از همين نوع است ) . پشت اين ديوار الان از ما مخفی است ولی برای مااين امكان هست كه با چشم خودمان آنچه را كه در پشت اين ديوار میگذرد ببينيم يعنی از چشم مانمیتواند پنهان باشد ، چشم ماقادر است آن را ببيند . گوش ما قادراستبشنود يا چيزهايی كه ذائقه ما قادر است آنها را بچشد ، لامسه ما قادر است ببويد . اينها را میگويند شهادت يعنی چيزهايی كه انسان باظاهرش بدنش میتواند آنها را درك كند
ما يك ادراك پوستهای داريم كه در ظاهر بدن ماتعبيه شده است و در اين حدود حيوانات هم دارند يعنی حواس كه ما داريم حيوانات هم دارندو احيانا در بعضی ازاين حواس حيوانات ازما قويتر ونيرومندتر هستند . چشم بسياری از حيوانات و از آن جمله سگ از گوش انسان بسيار حساستر است
شامه بسياری از حيوانات و از جمله مورچه ، همين مورچه ضعيف از انسان فوق العاده حساستر است . شما اگر يك ظرف گوشت را روی طاقچه اتاق بگذاريد اگر چشمتان نبيند ، به صرف اينكه وارد اتاق بشويد از روی شامه نمیتوانيد بفهميد كه الان مقداری گوشت در اين اتاق موجود است . ولی مورچه با شامه خودش بسيار دقيقتر از اينها را میفهمد و درك میكند
اينها را میگويند حواس . چيزهايی را كه انسان بوسيله حواس خودش بتواند درك كند ، میگويند جز غيب نيست ، آشكار است . حوادث را با من با همين حواس خودم درك میكنم
يعنی شكلی را كه فردا میخواهد پيدا شود فردا با چشم خودم میتوانم ببينم
آوازی را كه فردا میخواهد بلند شود با گوش خودم میتوانم بشنوم . غذائی را كه فردا میخواهد تهيه شود با ذائقه خودم میتوانم بچشم . بنابراين ، غيب اين نيست ، به اصطلاح قرآن شهادت است پس غيب چيست ؟ غيب عبارت است از اينكه انسان اقرار و اعتراض داشته باشد كه در عالم هستی حقايق و واقعيتهايی هست كه من با پوسته بدن خودم يعنی با حواس خودم نمیتوانم آنها رادرك بكنم و لو اينكه اينجا حضور داشته باشند . چشم من ، گوش من ، ذائقه من ، لامسه و شامه من قادر به ادراك آنها نيستند . يعنی من درباره خودم اينطور قضاوت بكنم كه اين حواسی كه من دارم ، وسائل بسيار بسيار محدودی است كه برای تماس پيدا كردن من با دنيای خارج به من داده شده است . اصلا چشم رابرای چه به من دادهاند ؟ برای اينكه وقتی میخواهم با اين دنيا از راه رنگها و شكلها ارتباط پيدا كنم بتوانم و راه خودم را بدست آورم ، همين . گوش را برای چه به من دادهاند ؟ برای اينكه امواج ديگری است به نام اصوات كه به وسيله گوش ادراك میشوند . لذا وقتی میخواهم در اين دنيا كارهای زندگيم را انجام دهم بايد گوش داشته باشم . هم چنين ساير حواس . اما آيا اين حواسی كه من دارم ابزاری است برای من كه هر چه در عالم هستی است را با آنهادرك بكنم به طوری كه اگر چيزی را با حواس خودم درك نكنم ، قبول نداشته باشم ؟ نه ، ايناشتباه است . بلكه بزرگترين اشتباهی كه بشر در زندگی خودش مرتكب میشود و شكل علمی هم به آن میدهد همين است ، كهخيال بكند حواسی كه به او در دنيا و در اين طبيعت داده شده است ، برای اين است كه هر چه در اين دنيا هست را با همين حواس كشف بكند به طوری كه اگر چيزی را با حواس خودش درك نكرد ، آنرا نفی كند و بگويد وجود ندارد چرا كه اگر میبود من با دست خودم آنرا لمس میكردم ، با چشم خودم آنرا میديدم يا با گوش خودم آنرا میشنيدم يا با ذائقه خودم آنرا میچشيدم
تمام چيزهائی را كه انسان بايد به آنها ايمان داشته باشد ، قرآن با كلمه غيب بيان كرده است . ايمان به اينكه حقايق و واقعيتهايی هست كه از حدود حواس من بيرون است . پس با چه چيزی من وجود آنها را قبول بكنم ؟ راه ديگری به انسان نشان داده شده است ، دلائلی به انسان داده شده كه از راه آنها میتواند غيب را قبول كند . البته اين هم معلوم است كه معنای اينكه قرآن میگويد مؤمنين كسانی هستند كه ايمان به غيب میآورند ، اين نيست كه هر چيزی را كه به شكل امر نهانی به ماگفتند بگوئيم من لشكری از جن دارم كه چنين است و چنان ، چنين و چنان میكند ، بگوئيم : الذين يؤمنون بالغيب ، به ماگفته شده است كه به غيب ايمان داشته باشيد پس مابايد به ادعای اين جن گير هم ايمان داشته باشيم . اينكه آن غيب چيست ، در جاهای ديگر قرآن و در غير قرآن توضيح داده شده است . نگفتم به هر اعائی كه به صورت غيب باشد بايد ايمان آورد بلكه نبايد منكر غيب بود
منكر حقايق نهانی نبايد بود . حالا اگر شما بگوئيد كه انسان ازچه راهی میتواند به غيب ايمان بياورد ، من عرض میكنم مراحلی دارد . اولين مرحلهاش اين است كه هزاران نشانه در دنيا هست كه لااقل جلوی انكار غيب را میگيرد . يعنی انسان را از مرحله نفی به مرحله شك وارد میكند . امروز معلوم شده است كه در همين دنيای محسوس و ملموس ما هزاران چيز وجود دارد كه ما از آنها را حس نمیكنيم ، لمس نمیكنيم . با اين حواس خودمان حس نمیكنيم . يك مثال خيلی روشن برای شما عرض بكنم
در قديم الايام در ميان امواجی كه در فضاست ، تنها موجی راكه میشناختند موج صوتی بود . درباب صوت وصدا از قديم ميان علما بحث بوده است . آدم حرف میزند و ديگری میشنود . سنگی به سنگی میخورد ، صدايش به گوش انسان میرسد . اين چگونه است ؟ میگفتند اين هوايی كه شما در اينجا احساس میكنيد و وجودش را احيانا در موقع حركت يا در يك وقت ديگر درك میكنيد ، مثل آب است . همين طور كه شما آب را با چشم خودتان میبينيد كه موج بر میدارد و وقتی سنگی را در حوض آب میاندازيد ، موج ايجاد میكند و موجش پخش میشود وهر چه بيشتر پخش میگردد ضعيفتر میشود ، همينطور وقتی شما حرف میزنيد يا دو تا سنگ به هم میخورند در هوا موجی پيدا میشود و اين موج وارد گوش شما میشود . در آنجا دستگاهی است ، پردهای است ، استخوان است ، اعصاب است كه به حركت در میآيد ، در نتيجه شما چيزی را ادراك میكنيد به نام صوت . ديگر بيش از اين بشر نمیتوانست درباب امواج دركی داشته باشد . امروز از راه همين علوم حسی يعنی از راه قرائنی كه علوم حسی به دست بشر داده ، معلوم شده است كه غير از موج صوتی امواجی هست كه اساسا طرف نسبت باموج صوتی نيستند و حتی نه گوش ما و نه هيچ حسی از حواس ما قادر نيست آن امواج را درك بكند ولی وجود دارند ، مثل امواج برقی ، امواجی كه راديوها پخش میكنند و راديوی گيرنده شما آنها را تبديل به موج صوتی میكند . آن موجی كه مركز پخش راديو پخشش میكند موج صوتی نيست . اگر به صورت موج صوتی میبود بايد وقتی كه مثلا در تهران پخش میشود شايد يك ساعت ونيم يا بيشتر طول بكشد تا برسد به خراسان
میگويند اگر بنا شود موج صوتی فاصله قم و تهران يعنی 24 فرسخ را طی كند در حدود 20 دقيقه طول میكشد . سرعت حركت آننسبت به موج برق بسيار كند است . اگر مثلا من كه اينجا حرف میزنم يك بلند گوئی هم در فاصله 200 متری اينجا باشد كه از آنجا هم صدا بيايد و شما هم صدای من را بشنويد و هم صدای بلند گو را ، در اين صورت كلمات را با فاصله میشنويد يعنی يك كلمه را از من میشنويد و با فاصله لحظهای از بلندگو میشنويد يعنی طول میكشد تا موج صوتی بلند گو به شما برسد . ولی شما میبينيد راديو كه حرف میزند در همان لحظه شما میشنويد . يا وقتی با تلفن مثلا باخراسان حرف میزنيد ، مثل اينست كه در همينجا صحبت میكنيد . به اين سرعت صوت به شكل موج برقی حالا با سيم يا بی سيم میرود به خراسان وباهمان سرعت بر میگردد به اينجا
مثل معروفی است میگويند صدای ساعت معروفی در انگلستان را مردمی كه در آن سردنيا هستند زودتر از مردمی كه در آن ميدان هستند ، میشنوند . يعنی اگر شما در اينجا رايوی انگلستان را بگيريد ، صدای آن ساعت را قبل از مردمی كه در انگلستان در آن ميدان اند ، میشنويد . چرا ؟ زيرا برای مردمی كه میخواهند از طريق هوا و با موج صوتی صدای اين ساعت را بشنوند ، ممكن است يك ثانيه يا دو ثانيه طول بكشد ولی برای مردمی كه صدای آنرا با موج الكتريكی مثلا در ايران گوش میكنند ، يك ثانيه كه هيچ يك هزارم ثانيه و شايد يك ميليونيم ثانيه هم طول نمیكشد كه اين صدا به آنها میرسد . در نتيجه شما اين صدا را از يك انگليسی كه در آنجاست ، زودتر میشنويد
اين امواج در فضا وجود دارد . با چه حسی ما میتوانيم آنها را درك كنيم ؟ ! باهيچ حسی ، فقط با قرائن علمی . حتی علما میتوانند طول اين امواج را بدست آورند بدون اينكه آنها را ببينند . پس اجمالا ما میفهميم كه اين امواج وجود دارند . بسيار بسيار جاهلانه است كه انسان دائره ايمان و تصديق خودش را محدود كند و بگويد من فقط به هر چيز كه آنرا مستقيما با يكی ازحواس خودم درك میكنم ، ايمان دارم
معنی « الذين يؤمنون بالغيب »چيست ؟ آيا فقط اينست كه ايمان داشته باشيم كه غيبی وجود دارد ، خدايی وجود دارد ، وحيی وجود دارد ، ملائكه و فرشتگانی وجود دارند ؟ كتب آسمانی ، منشأ غيبی دارند ؟ معادی وجود دارد ؟ يا ايمان داشته باشيم كه امام زمانی وجود دارد ؟ آيا ايمان به غيب همين است و به همينجا خاتمه پيدا میكند ؟ نه ، بالاتر است . ايمان به غيب آنوقت ايمان به غيب است كه انسان يك ايمانی هم به رابطه ميان خودش با غيب داشته باشد . ايمان داشته باشيم كه اينجور نيست كه غيبی هست جدا و ما هستيم جدا ، بايد به مددهای غيبی ايمان داشته باشيم
شمادر سوره حمد میخوانيد : « اياك نعبد و » ²اياك نستعين »ای خدای نهان و پنهان! ما تنها تو را پرستش میكنيم و از تو كمك میگيريم ، از تو مدد میگيريم ، از تو نيرو میخواهيم . اين ، استمداد است . در راهی كه میرويم ، اين نيروهايی را كه تو به ما دادهای به كار میاندازيم ولی میدانيم كه سر رشته تمام نيروها در دست توست ، از تو قوت میخواهيم ، از تو مدد میخواهيم ، از تو هدايت میخواهيم
شب جمعه است ، در دعای كميل اينطور میخوانيم « يا رب ، يا رب ، يا رب ، قو علی خدمتك جوارحی و اشدد علی العزيمة جوانحی و هب لی الجد فی خشيتك و الدوام فی الاتصال بخدمتك » پروردگارا ، پروردگارا ، پروردگارا ! به اعضا و جوارح من نيرو بده ولی در راه خدمت خودت . خودتان را بنده آماده به خدمتنشان میدهيد ، از خدا استمداد میكنيد و نيرو میخواهيد . نه تنها برای اعضا و جوارح خودم نيرو میخواهم ، برای دل خودم و برای عزم وتصميم خودم هم از تونيرو میخواهم . خدايا به دل من عزم و تصميم بده ، اراده مرا محكم كن . اصلا دعا يعنی چه ؟ بسيار خوب ، ايمان دارم به غيب برای خودش ، من برای خودم ؟ نه ، نكتهای میگويند كه حرف خوبی است
میگويند يكی از تفاوتهايی كه ميان فلسفه الهی و دين ومذهب هست ، اينست كه فلسفه الهی ( البته فلسفههای الهی ای كه از مذهب مثل اسلام استمداد نكردهاند ) حداكثر به خدايی جدای از عالم ، به غيبی جدای از شهادت اعتقاد دارند . مثل يك آدم ستاره شناس كه مثلا میگويد در منظومه شمسی ستارهای كشف شد به نام نپتون ، در كهكشان چنين چيزی كشف شد . خوب ، هست كه هست ، به من چه مربوط ؟ ولی در دين ، عمده ، آن رابطهای است كه ميان بنده و خدا ، ميان ما وجهان غيب بر قرار میشود . دين از يك طرف مارا وادار میكند به عمل و كوشش و به تعبير اميرالمؤمنين به خدمت ، و از طرف ديگر میگويد پيوندها و رابطههايی معنوی ميان غيب واينجا هست . تو دعا كن ، تو بخواه ، تواستمداد كن ، از يك راه نهانی كه خودت نمیدانی ، به هدف و نتيجه میرسی . میگويد صدقه بده ، از يك راه نهانی كه تو نمیدانی رفع بلا ميكند . دعا كن ، كه البته شرايطی دارد ، اگر دعا با آن شرايط صورت بگير ، از خداوند در كارها الهام بخواه ، بعد میبينی در موقع معين ، سر بزنگاه ، خدا به قلب تو الهامی كرد . از غيب به تو مدد میرسد . البته مدد غيبی شرايطی دارد ، معنايش اين نيست كه ما توی خانه مان بنشينيم و بگوئيم : ای غيب بيا به من مدد بده . نه ، مدد غيبی ، قانون و شرايط دارد . پس ، عمدهاينست كه ما ايمان به غيب و ايمان به مددهای غيبی در يك شرايط معين داشته باشيم . اصلا وحی ، خود مدد غيبی است ولی در مقياس اجتماع بشر . آنجا كه ديگر پای علم بشر ، پای عقل بشر ، پای فعاليت بشر نمیرسد ، آنجا كه ديگر پای حس نمیرسد ، پای عقل و فكر نمیرسد ، خداوند به وسيله يك عده به نام پيامبران ، بشر را هدايت و راهنمايی میكند ، از غيب مدد میرساند . آنجا كه جای عجز و ناتوانی بشر است ، ديگر بشر فعاليت خودش را كرده ، است ، كار خودش را انجام داده است ، ناتوان است و در قدرت او نيست ، جای مدد غيبی است . قرن درباره پيغمبر اكرم میفرمايد : « و اذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم ، فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم علی شفا حفرش من النار فانقذكم منها »( 1 ) ای مردم ! اين نعمت خدا را فراموش نكنيد كه شما ، يعنی شمامردم ، شمابشرها ، شما انسانها ( نه تنها شما عربها ، بلكه همه انسانها ) به يك پرتگاه بسيار خطرناكی رسيده بوديد وعنقريب سقوط قطعی میكرديد . خداوند به وسيله اين پيغمبر شما را نجات داد ، به شما آزادی داد ، شما را خلاص كرد . اين ، مدد غيبی است . وچقدر برای زندگی فردی واجتماعی انسان ، اين ايمان مفيد و نگه دارنده است
پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 103
من نمیدانم با چنين اشخاصی بر خورد كردهايد يا نه ، من برخورد كردهام ، و خودم در زندگی شخصيتم چنين تجربههايی دارم كه انسان گاهی انيجور احساس ميكند كه اگر آن راهی را كه خدا برای اومعين كرده است برود ، يك تأييدهايی ، يك حمايتهای غيبی ونهانی هست بالاتر از عقل و فهم و فكر او كه برای او كار ميكند و چقدر يك چنين ايمانی آدم را نگه میدارد و برای زندگی انسان مفيد استداستانی الان يادم افتاد ، دريغ است كه آن را نگويم ، يكی دوبار ديگر هميادم هستكه در سخنرانيها گفتهام ، مربوط به مرحوم آية الله بروجردی اعلی الله مقامه است . قبل از اينكه ايشان به قم بيايند ، من از نزديك خدمت ايشان ارادت داشتم ، بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسيده بودم . مردی بود در حقيقت با تقوی و براستی موحد . نگوئيد هر كس مرجع تقليد شد ، البته موحد هست . توحيد هم مراتب دارد . بله ، اگر بهمقياس ما و شما حساب كنيم ، مراجع تقليد درجات خيلی بالاتر از توحيد من و شما را دارند ولی وقتی كه من میگويم موحد ، يك درجه خيلی عالی را ميگويم
او كسی بود كه اساسا توحيد را در زندگی خودش لمس میكرد ، يك اتكا واعتماد عجيبی به دستگيريهای خدا داشت . سال اولی بود كه ايشان به قم آمده بودند ، تصميم گرفته بودند بروند به مشهد . مثل اينكه نذر گونهای داشتند ، در آن وقت كه بيمار شده بودند ، آن بيماری معروف كه احتياج به جراحی پيدا كردند و ايشان را از بروجرد به تهران آوردند وعمل كردند و بعد به در خواست علمای قم به قم رفتند ، در دلشان نذر كرده بودند كه اگر خداوند به ايشان شفا عنايت بفرمايد ، بروند زيارت حضرت رضا ( ع ) . بعد از شش ماه كه در قم ماندند و تابستان پيش آمد ، تصميم گرفتند بروند به مشهد
يكروز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح میكنند كه " من میخواهم به مشهد بروم هر كس همراه من میآيد ، اعلام بكنند " اصحابشان عرض میكنند بسيار خوب ، به شما عرض میكنيم . يكی ازاصحاب خاصشان كه هم اينك يكی از مراجع تقليد است ، برای من نقل كرد كه ما دور هم نشستيم كنكاش كرديم . فكر كرديم كه مصلحت نيست آقا بروند مشهد . چرا ؟ چون آقا را ما میشناختيم ولی در آن زمان هنوز مردم تهران ايشان را میشناختند ، مردم خراسان نمیشناختند و به طور كلی مردم ايران نمیشناختند . بنابر اين تجليلی كه شايسته مقام اين مرد بزرگ هست ، نمیشود ، بگذاريد ايشان يكی دو سال ديگر بمانند . برای نذرشان هم كه صيغه نخواندهاند كه نذر شرعی باشد . در دلشان اين نيت را كردهاند . بعد كه معروف شدند ومردم ايران ايشان را شناختند با تجليلی كه شايسته شان است ، بروند . تصميم گرفتيم كه اگر دوباره فرمودند ، ايشان را منصرف كنيم . بعد از چند روز باز در جلسه گفتند : " از آقايان كی همراه من میآيد ؟ " هر كدام از دوستانشان حرفی میزدند و بهانهای تراشيدند . يكی گفت : ای آقا شما تازه از بيماری برخاستهايد . ( آنوقت فقط اتومبيل بود و هواپيما نبود ) ناراحت میشويد ، ممكن است بخيهها باز شود . ديگری چيز ديگری گفت . ولی از زبان يكی از رفقا در زكر كه چرا شما نبايد به مشهد برويد . جملهای گفت كه آقا درك كرد اينها كه ميگويند نرو مشهد بخاطر اين است كه میگويند هنوز مردم ايران شما را نمیشناسند و تجليلی كه شاسته شما است بعمل نمیآيد . آن آقا برای من نقل میكرد آقا تا اين جمله را شنيد تكانی خورد (آنوقتايشان هفتاد سالشان بود) گفت : هفتاد سال از خدا عمر گرفتهام و خداوند در اين مدت تفضلاتی به من كرده است و هيچيك از اين تفضلات تدبير نبوده است ، همه تقدير بوده است . فكر من هميشه اين بوده كه ببينم وظيفهام در راه خدا چيست . هيچ وقت فكر نكردهام كه من در راهی كه میروم ترقی میكنم يا تنزل ، شخصيت پيدا میكنم يا پيدا نمیكنم ، فكر هميشه اين بوده كه وظيفه خودم را انجام بدهم . هر چه پيش آيد ، تقدير الهی است . زشت است در هفتاد سالگی ، خودم برای خودم تدبير بكنم . وقتی كه خدائی دارم ، وقتی كه عنايت حق را دارم ، وقتی كه خودم را بصورت يك بنده و يك فرد میبينم خدا هم مرا فراموش نمیكند ، خير ، میروم . و ديديم اين مرد از روزی كه فوت كرد ، روز بروز خداوند بر عزت اوافزود . آيا آية الله بروجردی نعذو بالله با خدا قوم و خويشی داشت كه مورد تفضل و يا عنايت حق باشد ؟ ابدا . امدادهای الهی به افراد ، به اجتماعات و به بشريت حسابی دارد
پيغمبر اكرم درباره مهدی موعود فرمود : « يبعث فی امتی علی اختلاف من الناس و زلازل يرضی عنه ساكن السماء و ساكن الارض و » « يقسم المال صحاحا ، قالوا : و ما صحاحا يا رسول الله ؟ قال يقسم بينهم بالسوية » ( 1 ) خدا هرگز دنيا را بی صاحب نگذاشته است و بی صاحب هم نخواهد گذاشت . آنوقتی كه كار دنيا میكشد به آنجا كه واقعا بشريت در خطر است ، خدا بشريت را بوسيله يك بشر نجات میدهد . هيچ میدانيد الان چگونه بدبينی ای در روشنفكران جهان نسبت به آينده بشريت پيدا شده است و هيچ میدانيد اين بدبينی با مقياس علل و عوامل ظاهری بجاست ؟ مامسلمانها قدر اين نعمت رانمیدانيم كه الان مثل مردم صد سال پيش میگوئيم زندگی بشر ، مثلا پانصد سال ديگر ، هزار سال ديگر هم هست وشايد صد هزار سال ديگر هم باشد . پيش خودمان میگوئيم دليلی ندارد كه نباشد ، دليلی ندارد كه بشريت منقرض بشود اما امروز عدهای از به اصطلاح روشنفكران دنيا ( از جمله راسل در كتاب اميدهای نو ) معتقدند كه بشريت دوران خودش را تمام كرده و وقت انقراضش فرا رسيده است . يكی ازكسانی كه چنين بدبينیای نسبت به آينده بشر دارد اينشتن است . او میگويد به احتمال قوی بشر با يك مهارت شگرفی خودش را بكلی نابود میكند ، چون از نظر توليد نيروهای مخرب بجائی رسيده كه قدرت ازميان برد بشريت را پيدا كرده است ، در گذشته چنين چيزی نبود . در گذشته خطرناكترين مردم ، محبوبترين افراد اگر بزرگترين قدرتهای وقت را هم داشت ، چكار میتوانست بكند ؟ مثلا صد هزار يا پنجاه هزار نفر آدم رامیكشت . میگفتند : سبحان الله ! ببينيد حجاج بن يوسف سی هزار آدم را كشت . خوب بيش از اين نمیتوانست بكشد .
پاورقی : 1 - منتخب الائر ، ف 2 ، ب 1 ، ح . 14
تمدن آن عصر بيش از اين اجازه نمیداد . مگر باشمشير و بانيروی جلاد كه آی گردن اين را بزن ، آی شكم آن را سفرهكن چقدر آدم را میشود كشت ؟ آدم بيست سال هم كه حكومت بكند روزی سه چهار نفر را هم بكشد از سی هزار تا كه ديگر بيشتر نمیشود . يا آن سزار امپراطور خوانخوار روم حداكثری كه میتوانست جنايت بكند چه بود ؟ جانی بالفطره هم باشد ، میرود روی بلندی میايستد میگويد اين شهر را آتش بزنيد . شهر را آتش میزنند . شهر گر میگيرد و او لذت میبرد . ولی آيا میتواند دنيا را آتش بزند ؟ ابدا . تازه شهری كه آنوقت آتش میزدند اصلا مگر میشد به اندازه تهران باشد ؟ ابدا . وسائل آنروز اجازه نمیداد . شهری به اين وسعت و عظمت مثل تهران و شهرهای بزرگتر مولود تمدن جديد هستند . ولی امروز تمدن بشريت بجائی رسيده كه اگر يك سزار پيدا بشود ، يك قدرت درجه اول دنيا پيدا بشود كه يك جنون آنی به كلهاش بزند ، تمام بشريت از بين رفته است . صدر اعظم آلمان گفت اگر جنگ سوم جهانی رخ بدهد ، ديگر غالب ومغلوبی وجود نخواهد داشت . تا حالا در جنگ يكی غالب بود و ديگری مغلوب ولی اگر جنگ جهانی ديگری ميان قدرتهای درجه اول جهان صورت بگيرد غالب و مغلوبی وجود نخواهد داشت يعنی غالب و مغلوب هر دو از ميان میروند . واقعا بر اساس شرايط ظاهری حق باكی است ؟ حق بايد بينهاست . اگر حساب بكنيم كه دنيا به راستی روی انبار باروت است ، ازانبار باروت هم خطرناكتر ( ديگر باروت يعنی چه ؟ صد درجه بالاتر از انبار باروت ) ، و از ميان رفتنش بافشار دادن چند تا دكمه ميسر است ، حق با آنهائی است كه به آينده دنيا بدبينند ، راستی هم روی علل ظاهری هيچ دليل ندارد كه بد بين نباشيم ، بايد هم بدبين باشيم . نبايد اميدوار باشيم كه بچههای ما يك عمر طبيعی و عادی بكنند و بچههای خودشان را ببينندامروز میبينيم بشر به كره ماه میرود . به خود فكر میكنيم كه كم كم آنجا سكونت میكند و اگر جنونی به كلهاش بزند ، از آنجا زمين را منهدم میكند . تنها يك چيز است و آن الهامی است كه ما از دين میگيريم : « الذين يؤمنون بالغيب »میگوئيم البته درگذشته برای بشريت به مقياسهای كوچك ، مقياسهای قبيلهای ، كشوری ، مقياسهای كمی بزرگتر ، اقليمی ، از اين خطرات پيش آمده ولی جهان را صاحبی باشد خدا نام . خداوند به يك وسيلهای آنرا حفظ كرده است . وقتی هم كه خطر به مياس جهانی بوود آيد باز لطف الهی از عالم گرفته نمیشود . چه حرف خوبی میزند گاندی ، میگويد : اروپا آكنده است از جنون ونبوغ با هم ، نوابغشان هم مجونند ، نبوغهای توأم با جنون دارند
از نظر منطق دين ، از نظر « الذين يؤمنون بالغيب » ، از نظر منطق خبرهائی كه از طريق دين گرفتهايم نه از روی اصول ظاهر ، میگوئيم خيالمان از اين جهت كه بشريت بكلی نيست ونابود بشود راحت است ، هر چه در گذشته بوده است مقدمهای بوده برای آنچه كه در آينده پيش میآيد . ما آيندهای پيش رو داريم كه در آن به تعبير اسلام عقلها كامل میشود . حديث دارد كه خداوند ( نمیگويد امام زمان ) در آن دوره دست لطف خودش را بر سربندگان میگذارد « حتی كملت عقولهم » ( 1 ) و بشر عقل خودش را باز میيابد و ديگر اين بی عقليها را خود بخود نمیكند
پاورقی : 1 - منتخب الائر ، ف 7 ، ب 12 ، ح . 1
میفرمايد در آن دوره عمرها طولانيتر و بهداشت مردم كاملتر میشود ، امنيت به طور كامل بر قرار میگردد « تصطلح فی ملكه السباع » ( 1 ) درندگان بايكديگر صلح میكنند ، كاسيگين و جانسون هم با هم صلح میكنند . « يخرج الارض افلاذ كبدها » ( 2 ) زمين آنقدر منابع نيرو و ذخيرهها دارد كه الی ما شاء الله . تازه شما به كجای آن پی بردهايد ؟ میگوييد چهار پنج مييارد جمعيت زياد است ؟ نه ، بيش از اينها میتواند در خود جا دهد . زمين حداكثر نيروئی را كه دارد ، گنجهای مدفونی را كه دارد در اختيار بشر میگذارد . آسمان بركاتش را میباردوقتی كه ما روی الهام مذهبی ، روی اين چيزها مطالعه میكنيم و دنيای به اصطلاح روشن امروز را مینگريم ، میبينيم مثل ما در اين دنيا نسبت بدنيائی كه دين بما نويد میدهد كه در انتظار ماست خواه كه ما شخصا به آن دوره برسيم يا نرسيم ، مثل مردمی است كه دارند از يك تونل عبور میكنند
تونل در ذات خودش تاريك است ولی چراغ مصنوعی در آن نصب كردهاند
تازه بايد از اين تونل بيايند بيرون ، وقتی كه آمدند بيرون به يك فضای بسيار باز و بسيار روشن كه روشنی آن طبيعی است میرسند . عدالت به معنی واقعی بر قرار است ، امنيت به معنی واقعی بر قرار است ، آزادی به معنی واقعی بر قرار است ، توحيد به حقيقت خودش طلوع میكند و ظاهر میشود و دنيا را روشن میكند « اعلموا ان الله يحيی الارض بعد موتها »( 2 ) قرآن میگويد بدانيد كه خدا همين زمين مرده را در هنگام بهار زنده میكند .
پاورقی : 1 - منتخب الاثر ، ف 9 ، ب 1ح . 2 2 - منتخب الاثر ، ف 2 ، ب 1 ، ح . 78 3 - سوره حديد آيه . 17
اين آيه در احاديث ما اين طور تفسير شده است كه اين مطلب ، اختصاص به زمين خاكی ندارد ، زمين اجتماعی بشر هم چنين است ، اگر شما ديديد كه روزی فساد جهانگير شد « ظهر الفساد فی البر و البحر بما كسبت ايدی الناس »( 1 ) اگر تمام عالم مثل فصل زمستان مرد مأيوس نشويد نگوئيد آقا دنيا را زمستان گرفت ديگر دوره بهار منقضی شد . خير ، بهاری خواهد آمداين معنی « الذين يؤمنون بالغيب »، ايمان به نهان وايمان به مددهای غيبی و نهانی است منتهی مددهای برای شخص به مقياس شخصی ، برای اجتماع كوچك بمقياس اجتماعی و برای جهان بشريت به مقياس جهانی است . حكومت واحد جهانی سراسر عدالت ، سراسر امنيت ، سراسر بركت ، سراسر رفاه ، سراسر آسايش ، سراسر خوبی وسراسر ترقی خواهد بود . در خاتمه عرايضم اين جملات دعای افتتاح را كه شايد اكثر شما حفظ هستيد میخوانم : « الهم انا نرغب اليك فی دولة كريمة ، تعز بها الاسلام و اهله و تذل بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاش الی طاعتك و القادش الی سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الاخرش »
خدايا ترا قسم میدهيم به حق صاحب امشب كه ما را اهل ايمان و جزء منتظرين واقعی فرج او قرار بده
دست ما را از دامن ولای اهل بيت وايمان به حقانيت آنها كوتاه مفرما
پاورقی : 1 - سوره روم ، آيه . 41
خدايا ما را به حقايق دين مقدس اسلام آشنا كن ، توفيق عمل و خلوص نيت بههمه ما كرامت بفرماو صلی الله علی محمد و آل محمد
گفتار نهم معيار انسانيت چيست ؟
اين سخنرانی در يكی از دانشگاههای كشور ايراد شده و تاريخ آن مشخص نيستبسم الله الرحمن الرحيم گرچه وقت من خيلی گرفته است و بيش از اندازه ظرفيت و توانائيم برای خودم كارهايی درست كردهام يا شرايط بر من تحميل كرده است ، در عين حال وقتی دوستان از من تقاضای بحثی در اينجا كردند چارهای جز اين نديدم كه موافقت بكنم برای اينكه نشستن و صحبت كردن و مسائل اسلامی را با شما دانشجويان عزيز در ميان گذاشتن برای من از مهمترين مسائل است
ترجيح میدهم كه مسئلهای را طرح كنم كه ذهن شما را بر انگيزد تا درباره آن فكر كنيد و با يكديگ به مذاكره بپردازيم ، لذا بحث من بيشتر جنبه طرح و سئوال دارد . موضوع بحث معيار انسانيت است يعنی میخواهيم بدانيم معيار و ميزان انسانيت چيست ؟ اگر از نظر زيست شناسی بخواهيم معيار انسانيت را بدست بدهيم ، كار ساده و آسانی است . در زيست شناسی فقط جسم انسان مطرح است . در آنجا بحث میكنند كه انسان در ميان رده های مختلف حيوانات در چه ردهای است ؟ مثلا پستاندار است و . . . بالاخره يك نوع از انواع جانداران را انسان مینامند در مقابل انواع ديگر جانداران نظير پرندگان ، خزندگان ، چارپايان ، حشرات و غيره . بامقياس زيست شناسی همه افراد بشر كه بر روی زمين هستند ، با دو پا راه میروند ، پهن ناخن هستند وحرف میزنند ، انسانند و با اين معيار هيچ تفاوتی ميان انسانها در انسانيت زيست شناسی نيست . فی المثل با مقياس زيست شناسی و يا با مقياس پزشكی و حتی با مقياس روانشناسی ، موسی چمبه همان مقدار انسان است كه لومومبا . يعنی از جنبه زيست شناسی ، از نظر يك پزشك و حتی ازنظر يك روانشناس كه درباره جهازات بدنی يا جهازات روانی انساتن گفتگو میكنند ، بين اين دونفر نمیتوان فرقی گذاشت ، همچنانكه ميان امام حسين ( ع ) و يزيد نمیتوان فرقی گذاشت . هر دو از نظر زيست شناسی و پزشكی و حتی روانشناسی انسان هستند . ولی آيا انسانيت انسان ، آنچه كه شرافت وكمال انسانی ناميده میشود به همين است ؟ در علوم انسانی میبينيم سخن از انسان كامل و انسان ناقص است ، سخن از انسان پائين افتاده و انسان مترقی و متعالی است . آن انسانی كه از نظر علوم انسانی ، از نظر علوم اخلاقی ، از نظر علوم اجتماعی ممكن است كامل باشد و ممكن است ناقص ، قابل ستايش و تقدير وتكريم باشد و يا بهيچ وجه قابل ستايش وتعظيم نباشد بلكه شايسته تحقير باشد ، كدام انسان است ؟ معيار انسانيت چيست و در كجاست ؟ اين چگونه است كه ميان مثلا چمبه ولومو مبافرق میگذاريم ؟ در چه چيز آنها فرق میگذاريم ؟ چه چيز ، يكی را انسان منحط قابل نكوهش و حتی مستحق اعدام قرار داده است و ديگری را انسانی قابل ستايش ، بااينكه از جنبههای زيست شناسی اگر هر دو را كالبد شكافی كنند شبيه يكديگرند حتی جهازات روانيشان هم شبيه يكديگر است . هر دو دارای قلب ، سلسله اعصاب ، كبد ، كليه ، ماهيچهها ، معده و . . . هستند وچه بسا كه اعضای بدن انسان قابل نكوهش از اعضای بدن انسان متعالی بهتر كار كند . پس چه چيز در اين است و چه چيز در آن كه باعث تفاوت ايندو شده است ؟ اين همان مسئله بسيار بسيار مهمی است كه از قديم در علوم انسانی و نيز در اديان ومذاهب مطرح بوده است . مثلا قرآن انسانهايی را برتر و بالاتر ازفرشته و شايسته مسجوديت ملائك میداند چنانكه میگويد ما به فرشتگان گفتيم به آدم سجده كنيد . ولی در مورد انسانهايی نيز میگويد كه چهار پايان بر اينها برتری دارند . چه مقياسها و معيارهايی است كه اين مقدار تفاوت را به وجود آورده است ؟ اين ، حتی به دين و مذهب هم ارتباط ندارد . و حتی مسئله انسان در سطحی قرار گرفته است كه باموضوع خدا هم صد در صد بستگی ندارد ، يعنی فيلسوفان مادی جهان هم كه به خدا و دين ومذهب اعتقاد ندارند ، باز مسئله انسان و انسانيت و مسئله انسان برتر و انسان فروتر را مطرح كردهاند ، در اينجا اين سئوال مطرح میشود كه از نظر مكاتب مادی ، انسان برتر و انسان فروتر چگونه انسانهايی هستند ؟ و ملاك برتری و ملاك فروتری چيست ؟ اين سئوال بود حال ببينيم جواب چيست ؟ آيا ما میتوانيم علم را ملاك و معيار انسانيت قرار بدهيم و بگوئيم كه انسانها ازنظر زيست شناسی با يكديگر مساوی هستند ولی يك چيز هست كه اكتسابی يعنی بدست آوردنی است وبا آن ميعار ، انسانيت باغير انسانيت تفاوت ميكند مرزی است ميان انسان برتر و انسان فروتر ، وآن دانش است . هر اندازهكه انسان آگاهی و دانش بيشتری پيدا كند ، انسانتر است وهر اندازه كه از علم و دانش بی بهره تر باشد ، از انسانيت بی بهره تر است ، بنابر اين دانش آموز كلاس اول از كسی كه هنوز به مدرسه نرفته انسانتر است . دانش آموز كلاس دوم از دانش آموز كلاس اول انسانتر است و همينطور . . . در دوره دانشگاه هم دانشجويی كه سال آخر را طی میكند از دانشجويی كه سال ماقبل آخر را طی میكند انسانتر است . در ميانعلما و دانشمندان نيز هر كدام كه معلوماتش بيشتر است انسانتر است . آيا اينكه علم و دانش معيار انسانيت است و تنها معيار هم هست ، میتواند مورد قبول واقع شود ؟ آيا شما ، انسانها را بر اساس دانششان ستايش يا نكوهش میكنيد ؟ ابوذر را كه شماستايش میكنيد ، آيابدليل اينست كه دانش ابوذر از دانش شما و از دانش انسانهای زمان خودش بيشتر بوده است ؟ اينكه معاويه مورد نكوهش و در مقابل ابوذر مورد ستايش شماست آيا به اين دليل است كه شما حساب كردهايد و ديدهايد معلومات ابوذر از معاويه بيشتر است ؟ در مورد چمبه ولومومبا چطور ؟ من گمان نمیكنم كه تنها علم و دانش معيار انسانيت باشد وهر كه عالمتر است ، انسانتر میباشد . با اين مقياس بايد بگوئيم كه در زمان ما اينشتن كه از همه دانشمندان عالم شهرتش بيشتر است و واقعا هم شايد از همه دانشمندان عالم ، عالمتر بود انسانترين انسانهای زمان ما بوده است
نظريه ديگر اينست كه انسانيت به دانش نيست . دانش البته شرطی است برای انسانيت . آگاهی و باخبر بودن ، روشن بودن به جهان ، به خود و به اجتماع را نمیشود نفی كرد اما اين مسلما كافی نيست . اگر هم دخالتی دارد ، يكی از پايههای انسانيت است . تازه در اصل پايه بودنش هم حرف است كه بعد عرض میكنم . اين نظريه میگويد انسانيت به خلق و خوی است نه به دانش . خلق وخوی يك مسئله است وآگاهی مسئله ديگر . ممكن است انسان آگاه و دانا باشد و همه چيز را بداند ولی خلق وخوی او ، خلق وخوی انسانی نباشد بلكه خلق وخوی حيوانی باشد . چطور ؟ مثلا يك حيوان از نظر خلق و خوی تابع غرائزی است كه با آن غرائز آفريده شده است . جبر غرائز بر او حكومت ميكند . يعنی در مقابل غريزهاش يك اراده حاكم ندارد وحتی او همان غريزه خودش است و غير از غريزه چيزی نيست . اگر میگوئيم سگ يك حيوان درنده و در عين حال باوفاست درندگی و وفا برای اين حيوان غريزه است . اگر میگوئيم مورچه يك حيوان حريص يا مال انديشه است ، حرص يامال انديشی برای اين حيوان يك غريزه است . جبر غريزه بر او حكومت ميكند و بس . انسانهايی در جهان هستند كه همان خلق و خوی حيوان را دارند يا به عبارت ديگر همان خلق وخوی اولی طبيعی را دارند ، خودشانرا بر اساس طرح انسانی نساختهاند ، خودشانرا تربيت نكردهاند ، انسان طبيعی هستند ، يك انسان صد در صد موافق طبيعت ، انسانی كه در درون خودش محكوم طبيعت خودش است . علم او چطور ؟ علم ، آگاهی و چراغ است . او در حالی كه محكوم طبيعتش است ، چراغ علم را در دست دارد . آنوقت تفاوتش با حيوان در اين جهت میشود كه شعاع آگاهی حيوان برای تأمين غرائزش ضعيف ومحدود به زمان و مكان خودش است ولی آگاهی به انسان قدرت میدهد به طوری كه بر زمان گذشته اطلاع پيدا میكند ، زمان آينده را پيش بينی میكند ، از منطقه خودش خارج میشود و به منطقههای ديگر میرود تا آنجا كه از كره خودش هم خارج میشود و به كره ديگر میرود
ولی مسئله خلق وخوی يك امر ديگر است ، غير از مسئله آگاهی است
بهعبارت ديگر آگاهی به آموزشهای انسان ارتباط پيدا میكند وخلق و خوی به پرورشهای انسان . اگر بخواهند به انسان آگاهی بدهند بايد اورا آموزش بدهند و اگر بخواهند به انسان خلق و خوی خاص بدهند ، بايد او را همانگونه تربيت كنند ، عادت و پرورش دهند واين يك سلسله عوامل غير از عامل آموزش میخواهد به اين معنی كه عامل آموزش ، شرط پرورش هست ولی شرط لازم است نه شرط كافی
نظريه اول كه معيار انسانيت را تنها دانش میدانست خيال نمیكنم كه چندان قابل باشد بعد عرض میكنم كه چه اشخاصی همين نظريه را دنبال كردهاند . ولی نظريه دوم كه سراغ خلق و خيو میرود طرفداران بيشتری دارد
اما تازه اين مسئله مطرح است كه كدام خلق وخوی معيار انسانيت است . در اينجا هم چند نظريه است . يكی اينكه آن خوئی كه معيار انسانيت است ، محبت است ، انساندوستی است وما در همه خويهای خوب ديگر ، محبت است . پس اگر كسی خلق و خويش بر اساس انساندوستی بود وانساندوست بود انسان است . به سرنوشت ديگران همانقدر انديشيدن كه به سر نوشت خود و بلكه به سرنوشت ديگران بيشتر از سرنوشت خود انديشيدن . در منطق دين ، اسم اين را ايثار میگذارد . در كتابی نوشته بود : يك دستور كه در تمام اديان جهان يافت میشود اينست ، برای ديگران همان را دوست بدار كه برای خود دوست ميداری و برای ديگران همان را مپسند كه برای خود نمیپسندی . در احاديث ما به اين عبارت است : « احبب لغيرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها » (1) ، برای ديگری همانرا بخواه كه برای خود میخواهی و برای او همان را نپسند كه برای خود نمیپسندی . اين منطق ، منطق محبت است . چنانكه میدانيد در مكتب هند و هم در مكتب مسيحيت روی كلمه محبت زياد تكيه میشود . میگويند در همه موارد محبت كنيد ، اصلا غير از محبت مسئله ديگری مطرح نيست . البته در اين دومكتب يك انحرافی هست ، يعنی آنها میگويند محبت ، ولی محبتی كه آنها میگويند نوعی تخدير است . خوب اين هم نظريهای است وبعد بايد درباره آن صحبت بكنيم كه آيا محبت به تنهايی برای معيار انسانيت بودن كافی است يا نه ؟ گفتيم در نظريه خلق و خوی ، اول حرفی كه در معيار انسانيت مطرح است ، انساندوستی است . انسان اخلاقی يا انسان بالاتر ، انسان فراتر ، انسانی است كه انساندوست باشد . با اين معيار يك مقدار از مشكلاتمان حل میشود .
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ، صفحه . 921
اگر از ما بپرسند : ابوذر را كه شما بر معاويه ترجيح میدهيد ، برای چه ترجيح میدهيد ، ديديم با معيار اول يعنی ملاك برتری را دانش و آگاهی صرف دانستن ، اين ترجيح ما جور در نمیآمد ولی با معيار دوم يك مقدار اين مسئله حل میشود . میگوئيم : معاويه انسانس بود فقط در فكر خودش وبرای خودش ، و انسانهای ديگر رابرای اشباع جاه طلبيهای خود به زور استثمار كرده بود . پس اويك موجود خو خواه ، خود پسند وخود پرست بود ولی ابوذر بر عكس با اينكه همه امكانات برايش فراهم بود وهمين معاويه حاضربود بهترين شرايط زندگی رابرای اوفراهم كند ، به خاطر اينكه معاويه حقوق مردم را پايمال كرده بود و برای اينكه به سرنوشت ديگران میانديشيد ، با همين معاويه جبار مبارزه كرد تا آنجا كه جانش رابر سر اين كار گذاشت و در تبعيدگاه ربذه در غربت جان داد . پس اينكه ما ابوذر را انسان ميدانيم و معاويه را انسان نمیدانيم بلكه يك حيوان میدانيم به خاطر اينست كه معاويه فقط در فكر آخور خودش بود و ابوذر در فكر انسانهای ديگرما چرا علی ( ع ) را يك انسان كامل ميدانيم ؟ برای اينكه درد اجتماع راحس ميكرده ، برای اينكه " من " اوتبديل به " ما " شده بود . برای اينكه " خود ) ] ؟ او خودی بود كه همه انسانها را جذب میكرد . او به صورت يك فرد مجزا از انسانهای ديگر نبود بلكه واقعا خودش را به منزله يك عنصر ، يك انگشت ، يك عصب در يك بدن احساس میكرد كه وقتی ناراحتی ای در يك جای بدن پيدا میشود اينعضو نا آرام و بی قرار میگردد
و اين سخن اصلا مال خود اوست ، اين تعبيرات مال خود اوست . قبل از اينكه در قرن بيستم ، فلسفه های او ما نيستی اين حرفها را بياورند علی ( ع ) اينها را گفته است ، وقتی كه خبردار میشود كه عامل او ، فرمانداری كه از ناحيه او منصوب است در يك مهمانی شركت كرده است نامه عتاب آميزی به او مینويسد كه در نهج البلاغه هست . حال چهمهمانی ای بوده است ؟ آياآن فرماندار در مهمانی ای شركت كرده بوده كه در سر سفره آن مشروب بوده است ؟ نه . در آنجا قمار بوده ؟ نه . در آنجا مثلا زنهائی را آورده و رقصانده بودند ؟ نه . در آنجا كار حرام ديگری انجام داده بودند ؟ نه . پس چرا آن مهمانی مورد ملامت قرار میگيرد ونامه تند نوشته میشود ؟ میگويد : « و ما ظننت انك تجيب الی طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو » ( 1 ) گناه فرماندارش اين بوده كه بر سر سفرهای شركت كرده است كه صرفا اشرافی بوده ، يعنی طبقه اغنيا در در آنجا شركت داشته و فقرا محروم بودهاند . علی عليه السلام میگويد : من باور نمیكردم كه فرماندار من ، نماينده من پای در مجلسی بگذارد كه صرفا از اشراف تشكيل شده است . بعد راجع به خودش و زندگی خودش برای آن فرماندار شرح میدهد . درباره خود میگويد : درد مردم را از درد خودش بيشتر احساس میكرد ، درد آنها سبب شده بود كه اساسا درد خود را احساس نكند . سخنان علی ( ع ) نشان داده كه او واقعا دانا و دانشمند وحكيم بوده است . امام علی را كه اينقدر ستايش میكنيم نه فقط به خاطر اينست كه باب علم پيغمبر بوده كه پيامبر فرمود : « انا مدينة العلم و علی بابها » ( 2 ) .
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 45 ، صفحه . 966 2 - غاية المرام ، باب . 29
بيشتر از اين جهت ستايش میكنيم كه انسان بود ، اينركن از انسانيت را داشت كه به سرنوشت انسانهای محروم میانديشيد ، غافل نبود ، درد ديگران را احساس ميكرد . چنانكه ساير اركان انسانيت را هم داشتمكتب ديگر میگويد : معيار انسانيت " اراده " است ، اراده مسلط كننده انسان بر نفس خود . به عبارت ديگر معيار انسانيت ، تسلط انسان است بر خود ، بر نفس خود ، بر اعصاب خود ، بر غرائز خود ، بر شهوات خود ، به طوری كه هر كاری كه از انسان صادر میشود بحكم عقل و اراده باشد نه به حكم ميل . فرق است ميان ميل و اراده . ميل در انسان يك كشش است ، يك جاذبه است ، جنبه بيرونی دارد يعنی رابطهای است بين انسان و شيئی خارجی كه آن شيئی انسان را به سوی خودش میكشد . مثل آدم گرسنه كه ميل به غذا دارد ، اين ميل يك جاذبه است كه انسان را به طرف خود میكشد ، يا مثلا تمايل جنسی يك جاذبه است ، يك ميل است كه انسان را بسوی خود میكشد . حتی خواب هم همينطور است ، خواب انسان را بسوی خودش میكشاند ، انسان به سوی آن حالتی كه نامش خواب است كشيده میشود . ميل به جاه و مقام ، شهوت جاه ومقام ، انسان را به سوی خودش میكشاند و امثال اينها
ولی اراده بيشتر جنبه درونی دارد . بر عكس ميل است ، انسان را ازكشش اميال آزاد میكند . يعنی اميال را در اختيار انسان قرار ميدهد . هر طور كه اراده میكند ، كار میكند نه هر طور كه ميلش بكشد . تابع تصميم و فكر بودن غير از تابع ميل بودن است . اين ، نوعی تسلط بر اميال است . اگر توجه كرده باشيد ، علمای اخلاق ، اخلاقيون قديم ما بيشتر تكيهشان روی مسئله اراده بوده است . اراده حاكم بر ميلهای انسان . میگفتند معيارو ميزان انسانيت ، اراده است . حيوان ، موجودی است تابع جير غريزه كه همان ميلها باشد ولی انسان موجودی است كه میتواند به حكم اراده و به حكم اختيار از جبر غريزه آزاد باشد ، میتواند اراده بكند كه بر ضد ميل خودش رفتار و عمل بكند . پس آن كسی انسان است كه بر خودش مسلط باشد و به هر اندازه كه انسان بر خودش مسلط نباشد ، از انسانيت بدور است . اين هم يك نظر است . اين هم يك معيار برای انسانيت است . يكی دو معيار ديگر هم برای شما عرض بكنم و به عرايض خودم خاتمه بدهم
معيار ديگر برای انسانيت انسان ، آزادی است . يعنی چه ؟ يعنی انسان آن اندازه انسان است كه هيچ جبری را تحمل نكند ، محكوم و اسير هيچ قدرتی نباشد ، همه چيز را خودش آزادانه انتخاب كند . در مكتبهای جديد میدانيد كه روی آزادی به عنوان معياری از معيارهای انسانی ، بيشتر تكيه میشود
يعنی بهر اندازه كه فرد بتواند آزاد زيست كند ، به همان اندازه انسان است . پس آزادی معيار انسانيت است . اين نظريه چطور است ؟ آيا اين نظريه درست است يا نه ؟ اين نظريه هم مثل نظريات پيش ، هم درست است و هم نادرست . يعنی به عنوان جزئی از انسانيت انسان درست است ولی به عنوان اينكه تمام معيار انسانيت باشد ، درست نيست . از نظر اسلام همانطور كه محبت انسانها به يكديگر تشويق و ترغيب و تقديس و به آن دعوت شده است و همانطور كه تسلط انسان بر نفس خود تقديس و به آن دعوت شده است ، آزادی هم تقديس شده است
درباره تسلط بر نفس اماره در اسلام تأكيد فراوان شده است داستان كوچكی را در اين زمينه كه شايد شنيده باشيد نقل میكنم ، نوشتهاند پيغمبر اكرم در مدينه از محلی عبور میكرد . گروهی از جوانان مشغول زور آزمايی بودند به اين ترتيب كه سنگ بزرگی را بلند میكردند ( مثل اينهائی كه هالتر بر ميدارند ) تا ببينند چه كسی بهتر میتواند آنرا بلند كند . خوب ، اين هم مثل همه مسابقات احتياج به داور دارد چون گاهی دونفر وزنه را نزديك به يكديگر بر ميدارند . وقتی پيغمبر اكرم آمد از آنجا بگذرد ، جوانان گفتند هيچ داوری بهتر از پيغمبر نيست . يا رسول الله ! شما اينجا بايستيد وميان ما داوری كنيد كه كداميك از ما بهتر وزنه را بلند میكنيم . پيامبر ( ص ) قبول كرد . آنها مشغول شدند . آخر كار پيغمبر فرمود میخواهيد بگويم از همه شماقويتر ونيرومندتر كيست ؟ بله يا رسول الله ! فرمود : از همه شما قويتر و نيرومندتر آن كسی است كه وقتی به خشم میآيد ، خشم بر او غلبه نكند بلكه او بر خشمش غلبه كند وخشم او را در راهی كه رضای خدا نيست ، نيندازد ، بر خشم خودش مسلط شود ، وآنگاه كه از چيزی خوشش میآيد ، آن خوش آمدن ، او را به غير رضای خدا نيندازد و بتواند بر رضای خودش ، بر ميل و رغبت خودش مسلط شود . يعنی پيامبر آن زور آزمايی بدنی را فورا تحليل و تبديل به يك مسابقه روحی كرد و مسئله قوت بازو را روی قوت اراده [ تحليل نمود ] گفت البته اين هم يك كاری است ، كنكه بازويش قويتر است ، مردتر است اما مردی فقط به زور بازو نيست . زور بازو يكی از نشانه های كوچك آنست . اساس مردی در قوت اراده است . ملای رومی میگويد :
| وقت خشم و وقت شهوت مرد كو |
| طالب مردی چنينم كو به كو |
دشمن میگويد چرا رفتی ؟ میگويد : برای اينكه اگر در آن حال سر ترا بريده بود ، به حكم خشم خودم بريده بودم نه برای انجام وظيفهام و در راه هدفم و در راه خدا . اين قدر آدم بر خودش ، بر اعصاب خودش ، بر خشم خودش ، بر رضای خودش مسلط باشد ! در موضوع حريت و آزادی بوديم . اين اسلام عجيب است ! در همه اين موارد حرفش را گفته است . در نهج البلاغه در وصيتنامهای كه علی ( ع ) به فرزندشان امام حسن (ع) نوشتهاند ، آمده است : « اكرم نفسك عن كل دنية » ، خودت را ، جان خويش را از هر كار پستی برتر بدان . تن به كار پست مده كه جان تو بالاتر از كارهای پست است . « فانك لن تعتاض مما تبذل من نفسك عوضا » به جای آنچه كه از جان خودت در مقابل شهوات میپردازی ، چيزی دريافت نمیكنی . آنچه كه از شرف خودت ، از جان خويش در ازای يك ميل و شهوت میپردازی ، عوض ندارد . تا آنجا كه میفرمايد : « و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا » ( 1 ) ، هرگز خودت را بنده گيری مساز كه خدا ترا آزاد آفريده است . نمیخواهد بگويد كه خدا تنها تو پسر من را كه امام حسن هستی آزاد آفريده بلكه تو به عنوان يك انسان را میگويد ، چون مسئله خلقت است . اين هم كه معيار انسانيت ، آزادی است ، نظريهای است ، چنانكه در مكتب اگزيستانسياليسم در مورد معيار انسانيت ، بيشتر روی مسئله آزادی تكيه شده است
معيار ديگر برای انسانيت ، مسئله مسئوليت و تكليف است كه البته اين بيشتر از كانت شروع شده ، بعد هم در زمان ما روی آن خيلی تكيه كردهاند
میگويند انسان آن كسی است كه احساس تكليف بكند ، در مقابل انسانهای ديگر احساس مسئوليت بكند ( اين ، غير از محبت است ، اشتباه نشود )
احساس بكند كه مسئول جامعه خويش است و حتی مسئول خودش است ، مسئول عائله خودش است . مسئله مسئوليت در زمان ما دامنه وسيعی پيدا كرده است ، خيلی هم روی آن تكيه میشود ، ولی بحث است كه ريشههای مسئوليت چيست ؟ آزادی هم همينطور است . از كجا میشود اينها را بدست آورد
انسان احساس مسئوليت را چگونه بايد بدست آورد . يعنی چطور میشود كه يك انسان احساس مسئوليت میكند ، ريشه اين احساس چيست ؟ آيا با گفتن درست میشود ؟ اينكه آدم بگويد من مسئولم ، مسئوليت در وجدانش به وجود میآيد ؟ اين وجدان مسئول را چه نيرويی میسازد ؟ اين هم خودش مطلبی است
پاورقی : 1 - نهجالبلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ، ص . 929
به يك مكتب ديگر هم اشاره بكنم . اين مكتب روی زيبايی تكيه میكندافلاطون اخلاق را بر اساس زيبايی توصيف كرده است . میگويد آن چيزی انسانی است كه زيبا باشد . مثلا عدالت را همه مكتبها میپسندند ، يك مكتب ، عدالت را از روی محبت میپسندد ، ديگری عدالت را از روی ميزان اخلاقی آن میپسندد . يكی هم چون بين عدالت و آزادی خويشاوندی قائل است آنرا میپسندد ، ديگری ممكن است عدالت را با ميزان مسئوليت بنسجد
افلاطون عدالت را با عينك زيبايی میبيند . میگويد عدالت كه خوبست ، چه عدالت اخلاقی در فرد و چه عدالت اجتماعی در جامعه ، به اين دليل خوبست كه منشأ توازن میشود وايجاد زيبايی میكند . جامعهای كه در آن عدالت باشد ، زيباست . و همان حس زيبايی جويی بشر است كه او را عدالتخواه كرده است . انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهای انسانی برسد ، بايد احساس زيبايی را در خود تقويت كند ، ريشهاش زيبايی است . البته او توجه دارد كه زيبايهای انسانی آن زيبائيهای معنوی است . اين هم يك مكتب
در جلسه ديگر ( 1 ) مقداری درباره اين مكتبها قضاوت خواهيم كرد تا ببينيم بالاخره چه میشود گفت ؟ معيار انسانيت كداميك از اينهاست ؟ آن حرف زيست شناسی كه ديديم درست نيست . با معيار زيست شناسی نمیتوانيم انسانيت بسازيم . ببينيم درباره معيارهای فلسفی ، اخلاقی و مذهبی چه میتوان گفت و اسلام در اين زمينهها چه میگويد ؟ و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
پاورقی :
1 - گويا جلسه ديگر تشكيل نشده و اگر هم تشكيل شده ، نوار آن در دست
نيست


