next page

fehrest page

back page

گفتار هشتم ايمان به غيب

اين سخنرانی در سال 1347 شمشی در شب نيمه شعبان و در يك منزل شخصی‏ ايراد شده است
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علی عبدالله‏ ور سوله و حبيبه وصفيه ، وحافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا ومولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله‏ من الشيطان الرجيم : « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوش و مما رزقناهم ينفقون »( 1 )
در عرف ما اينطور معروف است كه به بعضی از افراد می‏گوئيم مؤمن
می‏گوئيم فلان كس مرد مؤمنی است . مقصود اينست كه مرد عابد و متعبدی‏ است . يعنی واجباتش را انجام می‏دهد ، مستبات را هم زياد انجام می‏دهد ، زيارت می‏رود ، نافله می‏خواند ، ذكر زياد می‏گويد . اما درباره فرد ديگری‏ كه دارای اين مشخصات نيست ، می‏گوئيم فلان كس آدم مؤمنی ياآدم مقدس‏ مابی نيست .

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 3

اين اصطلاح عرف است ولی يك اصطلاح هم قرآن دارد . قرآن به‏ بعضی از مردم می‏گويد مؤمن وبه بعضی ديگر می‏گويد كافر وغير مؤمن . مؤمن در اصطلاح قرآن يعنی چه‏ ؟ يعنی صاحب ايمان . غير مؤمن يعنی كسی كه فاقد ايمان است . ايمان يعنی‏ چه ؟ از خود ايمان شروع بكنيم : ايمان مربوط به دل ، قلب واعتقاد است و اين ، نص قرآن مجيد است ، عده‏ای از اعراب با ديه نشين آمدند خدمت پيغمبر اكرم ( ص ) وگفتند : آمنا يا رسول الله ، ما ايمان آورديم : آيه قرآن نازل شد : « قالت‏ الاعراب آمنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان فی‏ قلوبكم »( 1 ) يعنی گروهی از اعراب باديه نشين آمدند نزد تو ( پيغمبر ) و گفتند ما ايمان آورديم . به آنها بگو : شما نگوئيد ما ايمان آورديم ، بگوئيد ما اسلام آورديم . اسلام آوردن يعنی شهادتين را به زبان آوردن ، ولی‏ ايمان مربوط به دل و قلب است ، مربوط به اعتقاد باطن است . هنوز ايمان‏ در دل شما مردم نفوذ نكرده است . از اينجا می‏فهميم كه ايمان ، واقعيت و حقيقی است مربوط به روح انسان به مربوط به بدن انسان ، نه مربوط به‏ پيشانی انسان كهاثار سجده داشته باشد يا نداشته باشد ، و نه مربوط به‏ زبان انسان كه متذكر خدا باشد يا نباشد . بلكه به ريشه اين امور كه‏ عبارتست از يك حالت قلبی و فكری واعتقادی مربوط است . شما می‏پرسيد ايمان به چی ؟ بگويم به خدا ؟ بگويم ايمان به صفات خداوند ؟ بگويم ايمان‏ به رسالت پيغمبر و نزول وحی بر او ؟ بگويم ايمان به اينكه معادی هست ؟ بله ، همه اينها درست است ولی خود قرآن تمام اينها را در يك كلمه جمع‏ كرده است كه من فقط می‏خواهم آن را توضيح بدهم .

پاورقی : 1 - سوره حجرات آيه . 14

آن كلمه كلمه‏ای است‏ كه در اولين آيه سوره بقره به يك اعتبار و در سومين آيه آن به اعتبار ديگر ذكر شده است . در سوره بقره اينطور می‏خوانيم : « بسم الله الرحمن الرحيم . الم 0 ذلك الكتاب لا ريب فيه هدی للمتقين‏ 0 الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوش و مما رزقنا هم ينفقون »
در عبارت " « الذين يؤمنون بالغيب »" آنها كه به حقايق نهانی‏ ايمانی دارند ، كلمه غيب يك كلمه است به جای چندين كلمه . ايمان به‏ خدا هست ، ايمان به صفات پروردگار هست ، ايمان به دستگيريهای نهانی و غيبی در يك شرايط معين هست . حالا كلمه غيب را تا اندازه‏ای كه متناسب‏ با اين جلسه باشد ، شرح می‏دهم ، بعد دنباله عرايضم را عرض می‏كنم
غيب يعنی چه كه فرق آدم مؤمن و غير مؤمن در ايمان به غيب است . عرض‏ كردم غيب يعنی نهان ، مخفی ، پنهان . باز مطلب حل نشد . پنهان از چی ؟ الان كه ما در اين محوطه هستيم پشت اين ديوار از ما پنهان است . پس اگر ما ايمان داشته باشيم كه در پشت اين ديوار چه می‏گذرد ، ايمان به غيب‏ است ؟ اگر الان از ما بپرسند در فاصله مثلا 500 متری زير اين زمين كه ما روی آن نشسته‏ايم ، چيست ، نهان است نمی‏دانيم . آيا اگر بدانيم ، اين‏ ايمان به غيب است ؟ نه . فردا از مانهان است آيا اگر ما به قضايايی كه‏ فردا واقع می‏شوند ايمان داشته باشيم ، اگر از حالا پيشگويی بكنيم واعتقاد داشته باشيم كه فردا چه حوادثی اتفاق می‏افتد ، اين ايمان به غيب است ؟ نه . حتی گذشته از ما پنهان است . ايمان به گذشته غيب است ؟ نه . پس‏ مقصود از ايمان به غيب چيست ؟ ايمان به نهان چيست ؟ نهان از چی ؟ اينجا بايد توجه بفرمائيد
يك چيزهايی در اين عالم هست كه با حواس ما ، حس باصره ، حس سامعه‏ ، حس لامسه ، حس ذائقه و حس شامه قابل ادرار كند ( به قول بعضی ، مابيش از اينها حواس‏داريم ولی از همين نوع است ) . پشت اين ديوار الان‏ از ما مخفی است ولی برای مااين امكان هست كه با چشم خودمان آنچه را كه‏ در پشت اين ديوار می‏گذرد ببينيم يعنی از چشم مانمی‏تواند پنهان باشد ، چشم ماقادر است آن را ببيند . گوش ما قادراستبشنود يا چيزهايی كه ذائقه‏ ما قادر است آنها را بچشد ، لامسه ما قادر است ببويد . اينها را می‏گويند شهادت يعنی چيزهايی كه انسان باظاهرش بدنش می‏تواند آنها را درك كند
ما يك ادراك پوسته‏ای داريم كه در ظاهر بدن ماتعبيه شده است و در اين‏ حدود حيوانات هم دارند يعنی حواس كه ما داريم حيوانات هم دارندو احيانا در بعضی ازاين حواس حيوانات ازما قويتر ونيرومندتر هستند . چشم‏ بسياری از حيوانات و از آن جمله سگ از گوش انسان بسيار حساستر است
شامه بسياری از حيوانات و از جمله مورچه ، همين مورچه ضعيف از انسان‏ فوق العاده حساستر است . شما اگر يك ظرف گوشت را روی طاقچه اتاق‏ بگذاريد اگر چشمتان نبيند ، به صرف اينكه وارد اتاق بشويد از روی شامه‏ نمی‏توانيد بفهميد كه الان مقداری گوشت در اين اتاق موجود است . ولی‏ مورچه با شامه خودش بسيار دقيقتر از اينها را می‏فهمد و درك می‏كند
اينها را می‏گويند حواس . چيزهايی را كه انسان بوسيله حواس خودش بتواند درك كند ، می‏گويند جز غيب نيست ، آشكار است . حوادث را با من با همين حواس خودم درك می‏كنم
يعنی شكلی را كه فردا می‏خواهد پيدا شود فردا با چشم خودم می‏توانم ببينم
آوازی را كه فردا می‏خواهد بلند شود با گوش خودم می‏توانم بشنوم . غذائی‏ را كه فردا می‏خواهد تهيه شود با ذائقه خودم می‏توانم بچشم . بنابراين ، غيب اين نيست ، به اصطلاح قرآن شهادت است پس غيب چيست ؟ غيب عبارت است از اينكه انسان اقرار و اعتراض داشته باشد كه در عالم هستی حقايق و واقعيتهايی هست كه من با پوسته بدن خودم يعنی با حواس خودم نمی‏توانم آنها رادرك بكنم و لو اينكه اينجا حضور داشته باشند . چشم من ، گوش من ، ذائقه من ، لامسه و شامه من قادر به ادراك آنها نيستند . يعنی من درباره خودم اينطور قضاوت بكنم كه اين حواسی كه من‏ دارم ، وسائل بسيار بسيار محدودی است كه برای تماس پيدا كردن من با دنيای خارج به من داده شده است . اصلا چشم رابرای چه به من داده‏اند ؟ برای اينكه وقتی می‏خواهم با اين دنيا از راه رنگها و شكلها ارتباط پيدا كنم بتوانم و راه خودم را بدست آورم ، همين . گوش را برای چه به من‏ داده‏اند ؟ برای اينكه امواج ديگری است به نام اصوات كه به وسيله گوش‏ ادراك می‏شوند . لذا وقتی می‏خواهم در اين دنيا كارهای زندگيم را انجام‏ دهم بايد گوش داشته باشم . هم چنين ساير حواس . اما آيا اين حواسی كه‏ من دارم ابزاری است برای من كه هر چه در عالم هستی است را با آنهادرك‏ بكنم به طوری كه اگر چيزی را با حواس خودم درك نكنم ، قبول نداشته باشم‏ ؟ نه ، ايناشتباه است . بلكه بزرگترين اشتباهی كه بشر در زندگی خودش‏ مرتكب می‏شود و شكل علمی هم به آن می‏دهد همين است ، كهخيال بكند حواسی‏ كه به او در دنيا و در اين طبيعت داده شده است ، برای اين است كه هر چه در اين دنيا هست را با همين حواس كشف بكند به طوری كه اگر چيزی را با حواس خودش درك نكرد ، آنرا نفی كند و بگويد وجود ندارد چرا كه اگر می‏بود من با دست خودم آنرا لمس می‏كردم ، با چشم خودم آنرا می‏ديدم يا با گوش خودم آنرا می‏شنيدم يا با ذائقه خودم آنرا می‏چشيدم
تمام چيزهائی را كه انسان بايد به آنها ايمان داشته باشد ، قرآن با كلمه غيب بيان كرده است . ايمان به اينكه حقايق و واقعيتهايی هست كه‏ از حدود حواس من بيرون است . پس با چه چيزی من وجود آنها را قبول بكنم‏ ؟ راه ديگری به انسان نشان داده شده است ، دلائلی به انسان داده شده كه‏ از راه آنها می‏تواند غيب را قبول كند . البته اين هم معلوم است كه‏ معنای اينكه قرآن می‏گويد مؤمنين كسانی هستند كه ايمان به غيب می‏آورند ، اين نيست كه هر چيزی را كه به شكل امر نهانی به ماگفتند بگوئيم من لشكری‏ از جن دارم كه چنين است و چنان ، چنين و چنان می‏كند ، بگوئيم : الذين‏ يؤمنون بالغيب ، به ماگفته شده است كه به غيب ايمان داشته باشيد پس‏ مابايد به ادعای اين جن گير هم ايمان داشته باشيم . اينكه آن غيب چيست‏ ، در جاهای ديگر قرآن و در غير قرآن توضيح داده شده است . نگفتم به هر اعائی كه به صورت غيب باشد بايد ايمان آورد بلكه نبايد منكر غيب بود
منكر حقايق نهانی نبايد بود . حالا اگر شما بگوئيد كه انسان ازچه راهی‏ می‏تواند به غيب ايمان بياورد ، من عرض می‏كنم مراحلی دارد . اولين‏ مرحله‏اش اين است كه هزاران نشانه در دنيا هست كه لااقل جلوی انكار غيب‏ را می‏گيرد . يعنی انسان را از مرحله نفی به مرحله شك وارد می‏كند . امروز معلوم شده است كه در همين دنيای محسوس و ملموس ما هزاران چيز وجود دارد كه ما از آنها را حس نمی‏كنيم ، لمس نمی‏كنيم . با اين حواس خودمان‏ حس نمی‏كنيم . يك مثال خيلی روشن برای شما عرض بكنم
در قديم الايام در ميان امواجی كه در فضاست ، تنها موجی راكه می‏شناختند موج صوتی بود . درباب صوت وصدا از قديم ميان علما بحث بوده است . آدم‏ حرف می‏زند و ديگری می‏شنود . سنگی به سنگی می‏خورد ، صدايش به گوش انسان‏ می‏رسد . اين چگونه است ؟ می‏گفتند اين هوايی كه شما در اينجا احساس‏ می‏كنيد و وجودش را احيانا در موقع حركت يا در يك وقت ديگر درك‏ می‏كنيد ، مثل آب است . همين طور كه شما آب را با چشم خودتان می‏بينيد كه موج بر می‏دارد و وقتی سنگی را در حوض آب می‏اندازيد ، موج ايجاد می‏كند و موجش پخش می‏شود وهر چه بيشتر پخش می‏گردد ضعيفتر می‏شود ، همينطور وقتی شما حرف می‏زنيد يا دو تا سنگ به هم می‏خورند در هوا موجی‏ پيدا می‏شود و اين موج وارد گوش شما می‏شود . در آنجا دستگاهی است ، پرده‏ای است ، استخوان است ، اعصاب است كه به حركت در می‏آيد ، در نتيجه شما چيزی را ادراك می‏كنيد به نام صوت . ديگر بيش از اين بشر نمی‏توانست درباب امواج دركی داشته باشد . امروز از راه همين علوم حسی‏ يعنی از راه قرائنی كه علوم حسی به دست بشر داده ، معلوم شده است كه‏ غير از موج صوتی امواجی هست كه اساسا طرف نسبت باموج صوتی نيستند و حتی نه گوش ما و نه هيچ‏ حسی از حواس ما قادر نيست آن امواج را درك بكند ولی وجود دارند ، مثل‏ امواج برقی ، امواجی كه راديوها پخش می‏كنند و راديوی گيرنده شما آنها را تبديل به موج صوتی می‏كند . آن موجی كه مركز پخش راديو پخشش می‏كند موج‏ صوتی نيست . اگر به صورت موج صوتی می‏بود بايد وقتی كه مثلا در تهران‏ پخش می‏شود شايد يك ساعت ونيم يا بيشتر طول بكشد تا برسد به خراسان
می‏گويند اگر بنا شود موج صوتی فاصله قم و تهران يعنی 24 فرسخ را طی كند در حدود 20 دقيقه طول می‏كشد . سرعت حركت آننسبت به موج برق بسيار كند است . اگر مثلا من كه اينجا حرف می‏زنم يك بلند گوئی هم در فاصله 200 متری اينجا باشد كه از آنجا هم صدا بيايد و شما هم صدای من را بشنويد و هم صدای بلند گو را ، در اين صورت كلمات را با فاصله می‏شنويد يعنی يك‏ كلمه را از من می‏شنويد و با فاصله لحظه‏ای از بلندگو می‏شنويد يعنی طول‏ می‏كشد تا موج صوتی بلند گو به شما برسد . ولی شما می‏بينيد راديو كه حرف‏ می‏زند در همان لحظه شما می‏شنويد . يا وقتی با تلفن مثلا باخراسان حرف‏ می‏زنيد ، مثل اينست كه در همينجا صحبت می‏كنيد . به اين سرعت صوت به‏ شكل موج برقی حالا با سيم يا بی سيم می‏رود به خراسان وباهمان سرعت بر می‏گردد به اينجا
مثل معروفی است می‏گويند صدای ساعت معروفی در انگلستان را مردمی كه در آن سردنيا هستند زودتر از مردمی كه در آن ميدان هستند ، می‏شنوند . يعنی‏ اگر شما در اينجا رايوی انگلستان را بگيريد ، صدای آن ساعت را قبل از مردمی كه در انگلستان در آن ميدان اند ، می‏شنويد . چرا ؟ زيرا برای مردمی كه می‏خواهند از طريق هوا و با موج صوتی صدای اين‏ ساعت را بشنوند ، ممكن است يك ثانيه يا دو ثانيه طول بكشد ولی برای‏ مردمی كه صدای آنرا با موج الكتريكی مثلا در ايران گوش می‏كنند ، يك‏ ثانيه كه هيچ يك هزارم ثانيه و شايد يك ميليونيم ثانيه هم طول نمی‏كشد كه اين صدا به آنها می‏رسد . در نتيجه شما اين صدا را از يك انگليسی كه‏ در آنجاست ، زودتر می‏شنويد
اين امواج در فضا وجود دارد . با چه حسی ما می‏توانيم آنها را درك كنيم‏ ؟ ! باهيچ حسی ، فقط با قرائن علمی . حتی علما می‏توانند طول اين امواج را بدست آورند بدون اينكه آنها را ببينند . پس اجمالا ما می‏فهميم كه اين‏ امواج وجود دارند . بسيار بسيار جاهلانه است كه انسان دائره ايمان و تصديق خودش را محدود كند و بگويد من فقط به هر چيز كه آنرا مستقيما با يكی ازحواس خودم درك می‏كنم ، ايمان دارم
معنی « الذين يؤمنون بالغيب »چيست ؟ آيا فقط اينست كه ايمان داشته‏ باشيم كه غيبی وجود دارد ، خدايی وجود دارد ، وحيی وجود دارد ، ملائكه و فرشتگانی وجود دارند ؟ كتب آسمانی ، منشأ غيبی دارند ؟ معادی وجود دارد ؟ يا ايمان داشته باشيم كه امام زمانی وجود دارد ؟ آيا ايمان به غيب‏ همين است و به همينجا خاتمه پيدا می‏كند ؟ نه ، بالاتر است . ايمان به‏ غيب آنوقت ايمان به غيب است كه انسان يك ايمانی هم به رابطه ميان‏ خودش با غيب داشته باشد . ايمان داشته باشيم كه اينجور نيست كه غيبی‏ هست جدا و ما هستيم جدا ، بايد به مددهای غيبی ايمان داشته باشيم
شمادر سوره حمد می‏خوانيد : « اياك نعبد و » ²اياك نستعين »ای خدای نهان و پنهان! ما تنها تو را پرستش می‏كنيم و از تو كمك می‏گيريم ، از تو مدد می‏گيريم ، از تو نيرو می‏خواهيم . اين ، استمداد است . در راهی كه می‏رويم ، اين نيروهايی را كه تو به ما داده‏ای‏ به كار می‏اندازيم ولی می‏دانيم كه سر رشته تمام نيروها در دست توست ، از تو قوت می‏خواهيم ، از تو مدد می‏خواهيم ، از تو هدايت می‏خواهيم
شب جمعه است ، در دعای كميل اينطور می‏خوانيم « يا رب ، يا رب ، يا رب ، قو علی خدمتك جوارحی و اشدد علی العزيمة جوانحی و هب لی الجد فی‏ خشيتك و الدوام فی الاتصال بخدمتك » پروردگارا ، پروردگارا ، پروردگارا ! به اعضا و جوارح من نيرو بده ولی در راه خدمت خودت . خودتان را بنده‏ آماده به خدمتنشان می‏دهيد ، از خدا استمداد می‏كنيد و نيرو می‏خواهيد . نه‏ تنها برای اعضا و جوارح خودم نيرو می‏خواهم ، برای دل خودم و برای عزم‏ وتصميم خودم هم از تونيرو می‏خواهم . خدايا به دل من عزم و تصميم بده ، اراده مرا محكم كن . اصلا دعا يعنی چه ؟ بسيار خوب ، ايمان دارم به غيب‏ برای خودش ، من برای خودم ؟ نه ، نكته‏ای می‏گويند كه حرف خوبی است
می‏گويند يكی از تفاوتهايی كه ميان فلسفه الهی و دين ومذهب هست ، اينست‏ كه فلسفه الهی ( البته فلسفه‏های الهی ای كه از مذهب مثل اسلام استمداد نكرده‏اند ) حداكثر به خدايی جدای از عالم ، به غيبی جدای از شهادت‏ اعتقاد دارند . مثل يك آدم ستاره شناس كه مثلا می‏گويد در منظومه شمسی‏ ستاره‏ای كشف شد به نام نپتون ، در كهكشان چنين چيزی كشف شد . خوب ، هست كه هست ، به من چه مربوط ؟ ولی در دين ، عمده ، آن رابطه‏ای است كه ميان بنده و خدا ، ميان ما وجهان غيب بر قرار می‏شود . دين از يك طرف مارا وادار می‏كند به عمل و كوشش و به تعبير اميرالمؤمنين به خدمت ، و از طرف ديگر می‏گويد پيوندها و رابطه‏هايی‏ معنوی ميان غيب واينجا هست . تو دعا كن ، تو بخواه ، تواستمداد كن ، از يك راه نهانی كه خودت نمی‏دانی ، به هدف و نتيجه می‏رسی . می‏گويد صدقه‏ بده ، از يك راه نهانی كه تو نمی‏دانی رفع بلا ميكند . دعا كن ، كه البته‏ شرايطی دارد ، اگر دعا با آن شرايط صورت بگير ، از خداوند در كارها الهام بخواه ، بعد می‏بينی در موقع معين ، سر بزنگاه ، خدا به قلب تو الهامی كرد . از غيب به تو مدد می‏رسد . البته مدد غيبی شرايطی دارد ، معنايش اين نيست كه ما توی خانه مان بنشينيم و بگوئيم : ای غيب بيا به‏ من مدد بده . نه ، مدد غيبی ، قانون و شرايط دارد . پس ، عمده‏اينست كه‏ ما ايمان به غيب و ايمان به مددهای غيبی در يك شرايط معين داشته باشيم‏ . اصلا وحی ، خود مدد غيبی است ولی در مقياس اجتماع بشر . آنجا كه ديگر پای علم بشر ، پای عقل بشر ، پای فعاليت بشر نمی‏رسد ، آنجا كه ديگر پای‏ حس نمی‏رسد ، پای عقل و فكر نمی‏رسد ، خداوند به وسيله يك عده به نام‏ پيامبران ، بشر را هدايت و راهنمايی می‏كند ، از غيب مدد می‏رساند . آنجا كه جای عجز و ناتوانی بشر است ، ديگر بشر فعاليت خودش را كرده ، است‏ ، كار خودش را انجام داده است ، ناتوان است و در قدرت او نيست ، جای‏ مدد غيبی است . قرن درباره پيغمبر اكرم می‏فرمايد : « و اذكروا نعمة الله‏ عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم ، فاصبحتم بنعمته اخوانا و كنتم‏ علی شفا حفرش من النار فانقذكم منها »( 1 ) ای مردم ! اين نعمت خدا را فراموش نكنيد كه شما ، يعنی شمامردم ، شمابشرها ، شما انسانها ( نه تنها شما عربها ، بلكه همه انسانها ) به يك پرتگاه‏ بسيار خطرناكی رسيده بوديد وعنقريب سقوط قطعی می‏كرديد . خداوند به وسيله‏ اين پيغمبر شما را نجات داد ، به شما آزادی داد ، شما را خلاص كرد . اين‏ ، مدد غيبی است . وچقدر برای زندگی فردی واجتماعی انسان ، اين ايمان‏ مفيد و نگه دارنده است

پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 103

من نمی‏دانم با چنين اشخاصی بر خورد كرده‏ايد يا نه ، من برخورد كرده‏ام ، و خودم در زندگی شخصيتم چنين تجربه‏هايی دارم كه انسان گاهی انيجور احساس‏ ميكند كه اگر آن راهی را كه خدا برای اومعين كرده است برود ، يك‏ تأييدهايی ، يك حمايتهای غيبی ونهانی هست بالاتر از عقل و فهم و فكر او كه برای او كار ميكند و چقدر يك چنين ايمانی آدم را نگه می‏دارد و برای‏ زندگی انسان مفيد است
داستانی الان يادم افتاد ، دريغ است كه آن را نگويم ، يكی دوبار ديگر هميادم هست‏كه در سخنرانيها گفته‏ام ، مربوط به مرحوم آية الله بروجردی‏ اعلی الله مقامه است . قبل از اينكه ايشان به قم بيايند ، من از نزديك‏ خدمت ايشان ارادت داشتم ، بروجرد رفته بودم و در آنجا خدمتشان رسيده‏ بودم . مردی بود در حقيقت با تقوی و براستی موحد . نگوئيد هر كس مرجع‏ تقليد شد ، البته موحد هست . توحيد هم مراتب دارد . بله ، اگر بهمقياس‏ ما و شما حساب كنيم ، مراجع تقليد درجات خيلی بالاتر از توحيد من و شما را دارند ولی وقتی كه من می‏گويم موحد ، يك درجه خيلی عالی را ميگويم
او كسی بود كه اساسا توحيد را در زندگی خودش لمس می‏كرد ، يك اتكا واعتماد عجيبی به دستگيريهای خدا داشت . سال اولی بود كه ايشان به قم آمده بودند ، تصميم گرفته بودند بروند به مشهد . مثل اينكه نذر گونه‏ای داشتند ، در آن وقت كه بيمار شده بودند ، آن بيماری معروف كه احتياج به جراحی پيدا كردند و ايشان را از بروجرد به تهران آوردند وعمل كردند و بعد به در خواست علمای قم به قم رفتند ، در دلشان نذر كرده بودند كه اگر خداوند به‏ ايشان شفا عنايت بفرمايد ، بروند زيارت حضرت رضا ( ع ) . بعد از شش‏ ماه كه در قم ماندند و تابستان پيش آمد ، تصميم گرفتند بروند به مشهد
يكروز در جلسه دوستان و به اصطلاح اصحابشان طرح می‏كنند كه " من می‏خواهم‏ به مشهد بروم هر كس همراه من می‏آيد ، اعلام بكنند " اصحابشان عرض‏ می‏كنند بسيار خوب ، به شما عرض می‏كنيم . يكی ازاصحاب خاصشان كه هم‏ اينك يكی از مراجع تقليد است ، برای من نقل كرد كه ما دور هم نشستيم‏ كنكاش كرديم . فكر كرديم كه مصلحت نيست آقا بروند مشهد . چرا ؟ چون‏ آقا را ما می‏شناختيم ولی در آن زمان هنوز مردم تهران ايشان را می‏شناختند ، مردم خراسان نمی‏شناختند و به طور كلی مردم ايران نمی‏شناختند . بنابر اين تجليلی كه شايسته مقام اين مرد بزرگ هست ، نمی‏شود ، بگذاريد ايشان‏ يكی دو سال ديگر بمانند . برای نذرشان هم كه صيغه نخوانده‏اند كه نذر شرعی‏ باشد . در دلشان اين نيت را كرده‏اند . بعد كه معروف شدند ومردم ايران‏ ايشان را شناختند با تجليلی كه شايسته شان است ، بروند . تصميم گرفتيم‏ كه اگر دوباره فرمودند ، ايشان را منصرف كنيم . بعد از چند روز باز در جلسه گفتند : " از آقايان كی همراه من می‏آيد ؟ " هر كدام از دوستانشان‏ حرفی می‏زدند و بهانه‏ای تراشيدند . يكی گفت : ای آقا شما تازه از بيماری برخاسته‏ايد . ( آنوقت فقط اتومبيل بود و هواپيما نبود ) ناراحت می‏شويد ، ممكن است بخيه‏ها باز شود . ديگری چيز ديگری گفت . ولی از زبان يكی از رفقا در زكر كه چرا شما نبايد به مشهد برويد . جمله‏ای گفت كه آقا درك كرد اينها كه ميگويند نرو مشهد بخاطر اين است كه می‏گويند هنوز مردم ايران شما را نمی‏شناسند و تجليلی كه شاسته‏ شما است بعمل نمی‏آيد . آن آقا برای من نقل می‏كرد آقا تا اين جمله را شنيد تكانی خورد (آنوقتايشان هفتاد سالشان بود) گفت : هفتاد سال از خدا عمر گرفته‏ام و خداوند در اين مدت تفضلاتی به من كرده است و هيچيك از اين تفضلات تدبير نبوده است ، همه تقدير بوده است . فكر من هميشه اين‏ بوده كه ببينم وظيفه‏ام در راه خدا چيست . هيچ وقت فكر نكرده‏ام كه من در راهی كه می‏روم ترقی می‏كنم يا تنزل ، شخصيت پيدا می‏كنم يا پيدا نمی‏كنم ، فكر هميشه اين بوده كه وظيفه خودم را انجام بدهم . هر چه پيش آيد ، تقدير الهی است . زشت است در هفتاد سالگی ، خودم برای خودم تدبير بكنم‏ . وقتی كه خدائی دارم ، وقتی كه عنايت حق را دارم ، وقتی كه خودم را بصورت يك بنده و يك فرد می‏بينم خدا هم مرا فراموش نمی‏كند ، خير ، می‏روم . و ديديم اين مرد از روزی كه فوت كرد ، روز بروز خداوند بر عزت‏ اوافزود . آيا آية الله بروجردی نعذو بالله با خدا قوم و خويشی داشت كه‏ مورد تفضل و يا عنايت حق باشد ؟ ابدا . امدادهای الهی به افراد ، به‏ اجتماعات و به بشريت حسابی دارد
پيغمبر اكرم درباره مهدی موعود فرمود : « يبعث فی امتی علی اختلاف من‏ الناس و زلازل يرضی عنه ساكن السماء و ساكن الارض و » « يقسم المال صحاحا ، قالوا : و ما صحاحا يا رسول الله ؟ قال يقسم بينهم‏ بالسوية » ( 1 ) خدا هرگز دنيا را بی صاحب نگذاشته است و بی صاحب هم‏ نخواهد گذاشت . آنوقتی كه كار دنيا می‏كشد به آنجا كه واقعا بشريت در خطر است ، خدا بشريت را بوسيله يك بشر نجات می‏دهد . هيچ می‏دانيد الان‏ چگونه بدبينی ای در روشنفكران جهان نسبت به آينده بشريت پيدا شده است‏ و هيچ می‏دانيد اين بدبينی با مقياس علل و عوامل ظاهری بجاست ؟ مامسلمانها قدر اين نعمت رانمی‏دانيم كه الان مثل مردم صد سال پيش‏ می‏گوئيم زندگی بشر ، مثلا پانصد سال ديگر ، هزار سال ديگر هم هست وشايد صد هزار سال ديگر هم باشد . پيش خودمان می‏گوئيم دليلی ندارد كه نباشد ، دليلی ندارد كه بشريت منقرض بشود اما امروز عده‏ای از به اصطلاح‏ روشنفكران دنيا ( از جمله راسل در كتاب اميدهای نو ) معتقدند كه بشريت‏ دوران خودش را تمام كرده و وقت انقراضش فرا رسيده است . يكی ازكسانی‏ كه چنين بدبينی‏ای نسبت به آينده بشر دارد اينشتن است . او می‏گويد به‏ احتمال قوی بشر با يك مهارت شگرفی خودش را بكلی نابود می‏كند ، چون از نظر توليد نيروهای مخرب بجائی رسيده كه قدرت ازميان برد بشريت را پيدا كرده است ، در گذشته چنين چيزی نبود . در گذشته خطرناكترين مردم ، محبوبترين افراد اگر بزرگترين قدرتهای وقت را هم داشت ، چكار می‏توانست‏ بكند ؟ مثلا صد هزار يا پنجاه هزار نفر آدم رامی‏كشت . می‏گفتند : سبحان‏ الله ! ببينيد حجاج بن يوسف سی هزار آدم را كشت . خوب بيش از اين‏ نمی‏توانست بكشد .

پاورقی : 1 - منتخب الائر ، ف 2 ، ب 1 ، ح . 14

تمدن آن عصر بيش از اين اجازه نمی‏داد . مگر باشمشير و بانيروی جلاد كه آی گردن اين را بزن ، آی شكم آن را سفرهكن چقدر آدم را می‏شود كشت ؟ آدم بيست سال هم كه‏ حكومت بكند روزی سه چهار نفر را هم بكشد از سی هزار تا كه ديگر بيشتر نمی‏شود . يا آن سزار امپراطور خوانخوار روم حداكثری كه می‏توانست جنايت‏ بكند چه بود ؟ جانی بالفطره هم باشد ، می‏رود روی بلندی می‏ايستد می‏گويد اين شهر را آتش بزنيد . شهر را آتش می‏زنند . شهر گر می‏گيرد و او لذت‏ می‏برد . ولی آيا می‏تواند دنيا را آتش بزند ؟ ابدا . تازه شهری كه آنوقت‏ آتش می‏زدند اصلا مگر می‏شد به اندازه تهران باشد ؟ ابدا . وسائل آنروز اجازه نمی‏داد . شهری به اين وسعت و عظمت مثل تهران و شهرهای بزرگتر مولود تمدن جديد هستند . ولی امروز تمدن بشريت بجائی رسيده كه اگر يك‏ سزار پيدا بشود ، يك قدرت درجه اول دنيا پيدا بشود كه يك جنون آنی به‏ كله‏اش بزند ، تمام بشريت از بين رفته است . صدر اعظم آلمان گفت اگر جنگ سوم جهانی رخ بدهد ، ديگر غالب ومغلوبی وجود نخواهد داشت . تا حالا در جنگ يكی غالب بود و ديگری مغلوب ولی اگر جنگ جهانی ديگری ميان‏ قدرتهای درجه اول جهان صورت بگيرد غالب و مغلوبی وجود نخواهد داشت‏ يعنی غالب و مغلوب هر دو از ميان می‏روند . واقعا بر اساس شرايط ظاهری‏ حق باكی است ؟ حق بايد بينهاست . اگر حساب بكنيم كه دنيا به راستی روی‏ انبار باروت است ، ازانبار باروت هم خطرناكتر ( ديگر باروت يعنی چه ؟ صد درجه بالاتر از انبار باروت ) ، و از ميان رفتنش بافشار دادن چند تا دكمه ميسر است ، حق با آنهائی است كه به آينده دنيا بدبينند ، راستی هم روی علل ظاهری هيچ دليل ندارد كه بد بين نباشيم ، بايد هم بدبين‏ باشيم . نبايد اميدوار باشيم كه بچه‏های ما يك عمر طبيعی و عادی بكنند و بچه‏های خودشان را ببينند
امروز می‏بينيم بشر به كره ماه می‏رود . به خود فكر می‏كنيم كه كم كم آنجا سكونت می‏كند و اگر جنونی به كله‏اش بزند ، از آنجا زمين را منهدم می‏كند . تنها يك چيز است و آن الهامی است كه ما از دين می‏گيريم : « الذين‏ يؤمنون بالغيب »می‏گوئيم البته درگذشته برای بشريت به مقياسهای كوچك ، مقياسهای قبيله‏ای ، كشوری ، مقياسهای كمی بزرگتر ، اقليمی ، از اين‏ خطرات پيش آمده ولی جهان را صاحبی باشد خدا نام . خداوند به يك‏ وسيله‏ای آنرا حفظ كرده است . وقتی هم كه خطر به مياس جهانی بوود آيد باز لطف الهی از عالم گرفته نمی‏شود . چه حرف خوبی می‏زند گاندی ، می‏گويد : اروپا آكنده است از جنون ونبوغ با هم ، نوابغشان هم مجونند ، نبوغهای‏ توأم با جنون دارند
از نظر منطق دين ، از نظر « الذين يؤمنون بالغيب » ، از نظر منطق‏ خبرهائی كه از طريق دين گرفته‏ايم نه از روی اصول ظاهر ، می‏گوئيم خيالمان‏ از اين جهت كه بشريت بكلی نيست ونابود بشود راحت است ، هر چه در گذشته بوده است مقدمه‏ای بوده برای آنچه كه در آينده پيش می‏آيد . ما آينده‏ای پيش رو داريم كه در آن به تعبير اسلام عقلها كامل می‏شود . حديث‏ دارد كه خداوند ( نمی‏گويد امام زمان ) در آن دوره دست لطف خودش را بر سربندگان می‏گذارد « حتی كملت عقولهم » ( 1 ) و بشر عقل خودش را باز می‏يابد و ديگر اين بی عقليها را خود بخود نمی‏كند

پاورقی : 1 - منتخب الائر ، ف 7 ، ب 12 ، ح . 1

می‏فرمايد در آن دوره عمرها طولانيتر و بهداشت مردم كاملتر می‏شود ، امنيت‏ به طور كامل بر قرار می‏گردد « تصطلح فی ملكه السباع » ( 1 ) درندگان‏ بايكديگر صلح می‏كنند ، كاسيگين و جانسون هم با هم صلح می‏كنند . « يخرج‏ الارض افلاذ كبدها » ( 2 ) زمين آنقدر منابع نيرو و ذخيره‏ها دارد كه الی‏ ما شاء الله . تازه شما به كجای آن پی برده‏ايد ؟ می‏گوييد چهار پنج مييارد جمعيت زياد است ؟ نه ، بيش از اينها می‏تواند در خود جا دهد . زمين‏ حداكثر نيروئی را كه دارد ، گنجهای مدفونی را كه دارد در اختيار بشر می‏گذارد . آسمان بركاتش را می‏بارد
وقتی كه ما روی الهام مذهبی ، روی اين چيزها مطالعه می‏كنيم و دنيای به‏ اصطلاح روشن امروز را می‏نگريم ، می‏بينيم مثل ما در اين دنيا نسبت بدنيائی‏ كه دين بما نويد می‏دهد كه در انتظار ماست خواه كه ما شخصا به آن دوره‏ برسيم يا نرسيم ، مثل مردمی است كه دارند از يك تونل عبور می‏كنند
تونل در ذات خودش تاريك است ولی چراغ مصنوعی در آن نصب كرده‏اند
تازه بايد از اين تونل بيايند بيرون ، وقتی كه آمدند بيرون به يك فضای‏ بسيار باز و بسيار روشن كه روشنی آن طبيعی است می‏رسند . عدالت به معنی‏ واقعی بر قرار است ، امنيت به معنی واقعی بر قرار است ، آزادی به معنی‏ واقعی بر قرار است ، توحيد به حقيقت خودش طلوع می‏كند و ظاهر می‏شود و دنيا را روشن می‏كند « اعلموا ان الله يحيی الارض بعد موتها »( 2 ) قرآن‏ می‏گويد بدانيد كه خدا همين زمين مرده را در هنگام بهار زنده می‏كند .

پاورقی : 1 - منتخب الاثر ، ف 9 ، ب 1ح . 2 2 - منتخب الاثر ، ف 2 ، ب 1 ، ح . 78 3 - سوره حديد آيه . 17

اين آيه در احاديث ما اين‏ طور تفسير شده است كه اين مطلب ، اختصاص به زمين خاكی ندارد ، زمين‏ اجتماعی بشر هم چنين است ، اگر شما ديديد كه روزی فساد جهانگير شد « ظهر الفساد فی البر و البحر بما كسبت ايدی الناس »( 1 ) اگر تمام عالم مثل‏ فصل زمستان مرد مأيوس نشويد نگوئيد آقا دنيا را زمستان گرفت ديگر دوره‏ بهار منقضی شد . خير ، بهاری خواهد آمد
اين معنی « الذين يؤمنون بالغيب »، ايمان به نهان وايمان به مددهای‏ غيبی و نهانی است منتهی مددهای برای شخص به مقياس شخصی ، برای اجتماع‏ كوچك بمقياس اجتماعی و برای جهان بشريت به مقياس جهانی است . حكومت‏ واحد جهانی سراسر عدالت ، سراسر امنيت ، سراسر بركت ، سراسر رفاه ، سراسر آسايش ، سراسر خوبی وسراسر ترقی خواهد بود . در خاتمه عرايضم اين‏ جملات دعای افتتاح را كه شايد اكثر شما حفظ هستيد می‏خوانم : « الهم انا نرغب اليك فی دولة كريمة ، تعز بها الاسلام و اهله و تذل‏ بها النفاق و اهله و تجعلنا فيها من الدعاش الی طاعتك و القادش الی‏ سبيلك و ترزقنا بها كرامة الدنيا و الاخرش »
خدايا ترا قسم می‏دهيم به حق صاحب امشب كه ما را اهل ايمان و جزء منتظرين واقعی فرج او قرار بده
دست ما را از دامن ولای اهل بيت وايمان به حقانيت آنها كوتاه مفرما

پاورقی : 1 - سوره روم ، آيه . 41

خدايا ما را به حقايق دين مقدس اسلام آشنا كن ، توفيق عمل و خلوص نيت‏ بههمه ما كرامت بفرما
و صلی الله علی محمد و آل محمد

گفتار نهم معيار انسانيت چيست ؟

اين سخنرانی در يكی از دانشگاههای كشور ايراد شده و تاريخ آن مشخص‏ نيست
بسم الله الرحمن الرحيم گرچه وقت من خيلی گرفته است و بيش از اندازه ظرفيت و توانائيم برای‏ خودم كارهايی درست كرده‏ام يا شرايط بر من تحميل كرده است ، در عين حال‏ وقتی دوستان از من تقاضای بحثی در اينجا كردند چاره‏ای جز اين نديدم كه‏ موافقت بكنم برای اينكه نشستن و صحبت كردن و مسائل اسلامی را با شما دانشجويان عزيز در ميان گذاشتن برای من از مهمترين مسائل است
ترجيح می‏دهم كه مسئله‏ای را طرح كنم كه ذهن شما را بر انگيزد تا درباره‏ آن فكر كنيد و با يكديگ به مذاكره بپردازيم ، لذا بحث من بيشتر جنبه‏ طرح و سئوال دارد . موضوع بحث معيار انسانيت است يعنی می‏خواهيم بدانيم‏ معيار و ميزان انسانيت چيست ؟ اگر از نظر زيست شناسی بخواهيم معيار انسانيت را بدست بدهيم ، كار ساده و آسانی است . در زيست شناسی فقط جسم انسان مطرح است . در آنجا بحث می‏كنند كه‏ انسان در ميان رده های مختلف حيوانات در چه رده‏ای است ؟ مثلا پستاندار است و . . . بالاخره يك نوع از انواع جانداران را انسان می‏نامند در مقابل انواع ديگر جانداران نظير پرندگان ، خزندگان ، چارپايان ، حشرات و غيره . بامقياس زيست شناسی همه افراد بشر كه بر روی زمين هستند ، با دو پا راه می‏روند ، پهن ناخن هستند وحرف می‏زنند ، انسانند و با اين معيار هيچ تفاوتی ميان انسانها در انسانيت زيست شناسی نيست . فی المثل با مقياس زيست شناسی و يا با مقياس پزشكی و حتی با مقياس روانشناسی ، موسی چمبه همان مقدار انسان است كه لومومبا . يعنی از جنبه زيست شناسی‏ ، از نظر يك پزشك و حتی ازنظر يك روانشناس كه درباره جهازات بدنی يا جهازات روانی انساتن گفتگو می‏كنند ، بين اين دونفر نمی‏توان فرقی گذاشت‏ ، همچنانكه ميان امام حسين ( ع ) و يزيد نمی‏توان فرقی گذاشت . هر دو از نظر زيست شناسی و پزشكی و حتی روانشناسی انسان هستند . ولی آيا انسانيت‏ انسان ، آنچه كه شرافت وكمال انسانی ناميده می‏شود به همين است ؟ در علوم انسانی می‏بينيم سخن از انسان كامل و انسان ناقص است ، سخن از انسان پائين افتاده و انسان مترقی و متعالی است . آن انسانی كه از نظر علوم انسانی ، از نظر علوم اخلاقی ، از نظر علوم اجتماعی ممكن است كامل‏ باشد و ممكن است ناقص ، قابل ستايش و تقدير وتكريم باشد و يا بهيچ وجه‏ قابل ستايش وتعظيم نباشد بلكه شايسته تحقير باشد ، كدام انسان است ؟ معيار انسانيت چيست و در كجاست ؟ اين چگونه است كه ميان مثلا چمبه ولومو مبافرق می‏گذاريم ؟ در چه‏ چيز آنها فرق می‏گذاريم ؟ چه چيز ، يكی را انسان منحط قابل نكوهش و حتی‏ مستحق اعدام قرار داده است و ديگری را انسانی قابل ستايش ، بااينكه از جنبه‏های زيست شناسی اگر هر دو را كالبد شكافی كنند شبيه يكديگرند حتی‏ جهازات روانيشان هم شبيه يكديگر است . هر دو دارای قلب ، سلسله اعصاب‏ ، كبد ، كليه ، ماهيچه‏ها ، معده و . . . هستند وچه بسا كه اعضای بدن‏ انسان قابل نكوهش از اعضای بدن انسان متعالی بهتر كار كند . پس چه چيز در اين است و چه چيز در آن كه باعث تفاوت ايندو شده است ؟ اين همان مسئله بسيار بسيار مهمی است كه از قديم در علوم انسانی و نيز در اديان ومذاهب مطرح بوده است . مثلا قرآن انسانهايی را برتر و بالاتر ازفرشته و شايسته مسجوديت ملائك می‏داند چنانكه می‏گويد ما به فرشتگان‏ گفتيم به آدم سجده كنيد . ولی در مورد انسانهايی نيز می‏گويد كه چهار پايان بر اينها برتری دارند . چه مقياسها و معيارهايی است كه اين مقدار تفاوت را به وجود آورده است ؟ اين ، حتی به دين و مذهب هم ارتباط ندارد . و حتی مسئله انسان در سطحی قرار گرفته است كه باموضوع خدا هم صد در صد بستگی ندارد ، يعنی فيلسوفان مادی جهان هم كه به خدا و دين ومذهب‏ اعتقاد ندارند ، باز مسئله انسان و انسانيت و مسئله انسان برتر و انسان‏ فروتر را مطرح كرده‏اند ، در اينجا اين سئوال مطرح می‏شود كه از نظر مكاتب‏ مادی ، انسان برتر و انسان فروتر چگونه انسانهايی هستند ؟ و ملاك برتری و ملاك فروتری چيست ؟ اين سئوال بود حال ببينيم جواب چيست ؟ آيا ما می‏توانيم علم را ملاك و معيار انسانيت قرار بدهيم و بگوئيم كه‏ انسانها ازنظر زيست شناسی با يكديگر مساوی هستند ولی يك چيز هست كه‏ اكتسابی يعنی بدست آوردنی است وبا آن ميعار ، انسانيت باغير انسانيت‏ تفاوت ميكند مرزی است ميان انسان برتر و انسان فروتر ، وآن دانش است‏ . هر اندازهكه انسان آگاهی و دانش بيشتری پيدا كند ، انسانتر است وهر اندازه كه از علم و دانش بی بهره تر باشد ، از انسانيت بی بهره تر است‏ ، بنابر اين دانش آموز كلاس اول از كسی كه هنوز به مدرسه نرفته انسانتر است . دانش آموز كلاس دوم از دانش آموز كلاس اول انسانتر است و همينطور . . . در دوره دانشگاه هم دانشجويی كه سال آخر را طی می‏كند از دانشجويی كه سال ماقبل آخر را طی می‏كند انسانتر است . در ميانعلما و دانشمندان نيز هر كدام كه معلوماتش بيشتر است انسانتر است . آيا اينكه‏ علم و دانش معيار انسانيت است و تنها معيار هم هست ، می‏تواند مورد قبول واقع شود ؟ آيا شما ، انسانها را بر اساس دانششان ستايش يا نكوهش‏ می‏كنيد ؟ ابوذر را كه شماستايش می‏كنيد ، آيابدليل اينست كه دانش ابوذر از دانش شما و از دانش انسانهای زمان خودش بيشتر بوده است ؟ اينكه‏ معاويه مورد نكوهش و در مقابل ابوذر مورد ستايش شماست آيا به اين دليل‏ است كه شما حساب كرده‏ايد و ديده‏ايد معلومات ابوذر از معاويه بيشتر است ؟ در مورد چمبه ولومومبا چطور ؟ من گمان نمی‏كنم كه تنها علم و دانش‏ معيار انسانيت باشد وهر كه عالمتر است ، انسانتر می‏باشد . با اين‏ مقياس بايد بگوئيم كه در زمان ما اينشتن كه از همه دانشمندان عالم شهرتش بيشتر است و واقعا هم شايد از همه دانشمندان عالم‏ ، عالمتر بود انسان‏ترين انسانهای زمان ما بوده است
نظريه ديگر اينست كه انسانيت به دانش نيست . دانش البته شرطی است‏ برای انسانيت . آگاهی و باخبر بودن ، روشن بودن به جهان ، به خود و به‏ اجتماع را نمی‏شود نفی كرد اما اين مسلما كافی نيست . اگر هم دخالتی دارد ، يكی از پايه‏های انسانيت است . تازه در اصل پايه بودنش هم حرف است‏ كه بعد عرض می‏كنم . اين نظريه می‏گويد انسانيت به خلق و خوی است نه به‏ دانش . خلق وخوی يك مسئله است وآگاهی مسئله ديگر . ممكن است انسان‏ آگاه و دانا باشد و همه چيز را بداند ولی خلق وخوی او ، خلق وخوی انسانی‏ نباشد بلكه خلق وخوی حيوانی باشد . چطور ؟ مثلا يك حيوان از نظر خلق و خوی تابع غرائزی است كه با آن غرائز آفريده شده است . جبر غرائز بر او حكومت ميكند . يعنی در مقابل غريزه‏اش يك اراده حاكم ندارد وحتی او همان غريزه خودش است و غير از غريزه چيزی نيست . اگر می‏گوئيم سگ يك‏ حيوان درنده و در عين حال باوفاست درندگی و وفا برای اين حيوان غريزه‏ است . اگر می‏گوئيم مورچه يك حيوان حريص يا مال انديشه است ، حرص‏ يامال انديشی برای اين حيوان يك غريزه است . جبر غريزه بر او حكومت‏ ميكند و بس . انسانهايی در جهان هستند كه همان خلق و خوی حيوان را دارند يا به عبارت ديگر همان خلق وخوی اولی طبيعی را دارند ، خودشانرا بر اساس طرح انسانی نساخته‏اند ، خودشانرا تربيت نكرده‏اند ، انسان طبيعی‏ هستند ، يك انسان صد در صد موافق طبيعت ، انسانی كه در درون خودش محكوم طبيعت خودش است . علم او چطور ؟ علم ، آگاهی و چراغ است‏ . او در حالی كه محكوم طبيعتش است ، چراغ علم را در دست دارد . آنوقت‏ تفاوتش با حيوان در اين جهت می‏شود كه شعاع آگاهی حيوان برای تأمين‏ غرائزش ضعيف ومحدود به زمان و مكان خودش است ولی آگاهی به انسان‏ قدرت می‏دهد به طوری كه بر زمان گذشته اطلاع پيدا می‏كند ، زمان آينده را پيش بينی می‏كند ، از منطقه خودش خارج می‏شود و به منطقه‏های ديگر می‏رود تا آنجا كه از كره خودش هم خارج می‏شود و به كره ديگر می‏رود
ولی مسئله خلق وخوی يك امر ديگر است ، غير از مسئله آگاهی است
بهعبارت ديگر آگاهی به آموزشهای انسان ارتباط پيدا می‏كند وخلق و خوی به‏ پرورشهای انسان . اگر بخواهند به انسان آگاهی بدهند بايد اورا آموزش‏ بدهند و اگر بخواهند به انسان خلق و خوی خاص بدهند ، بايد او را همانگونه تربيت كنند ، عادت و پرورش دهند واين يك سلسله عوامل غير از عامل آموزش می‏خواهد به اين معنی كه عامل آموزش ، شرط پرورش هست ولی‏ شرط لازم است نه شرط كافی
نظريه اول كه معيار انسانيت را تنها دانش می‏دانست خيال نمی‏كنم كه‏ چندان قابل باشد بعد عرض می‏كنم كه چه اشخاصی همين نظريه را دنبال‏ كرده‏اند . ولی نظريه دوم كه سراغ خلق و خيو می‏رود طرفداران بيشتری دارد
اما تازه اين مسئله مطرح است كه كدام خلق وخوی معيار انسانيت است . در اينجا هم چند نظريه است . يكی اينكه آن خوئی كه معيار انسانيت است ، محبت است ، انساندوستی است وما در همه خويهای خوب ديگر ، محبت است . پس اگر كسی خلق و خويش بر اساس‏ انساندوستی بود وانساندوست بود انسان است . به سرنوشت ديگران همانقدر انديشيدن كه به سر نوشت خود و بلكه به سرنوشت ديگران بيشتر از سرنوشت‏ خود انديشيدن . در منطق دين ، اسم اين را ايثار می‏گذارد . در كتابی نوشته‏ بود : يك دستور كه در تمام اديان جهان يافت می‏شود اينست ، برای ديگران‏ همان را دوست بدار كه برای خود دوست ميداری و برای ديگران همان را مپسند كه برای خود نمی‏پسندی . در احاديث ما به اين عبارت است : « احبب لغيرك ما تحب لنفسك و اكره له ما تكره لها » (1) ، برای ديگری‏ همانرا بخواه كه برای خود می‏خواهی و برای او همان را نپسند كه برای خود نمی‏پسندی . اين منطق ، منطق محبت است . چنانكه می‏دانيد در مكتب هند و هم در مكتب مسيحيت روی كلمه محبت زياد تكيه می‏شود . می‏گويند در همه‏ موارد محبت كنيد ، اصلا غير از محبت مسئله ديگری مطرح نيست . البته در اين دومكتب يك انحرافی هست ، يعنی آنها می‏گويند محبت ، ولی محبتی كه‏ آنها می‏گويند نوعی تخدير است . خوب اين هم نظريه‏ای است وبعد بايد درباره آن صحبت بكنيم كه آيا محبت به تنهايی برای معيار انسانيت بودن‏ كافی است يا نه ؟ گفتيم در نظريه خلق و خوی ، اول حرفی كه در معيار انسانيت مطرح است ، انساندوستی است . انسان اخلاقی يا انسان بالاتر ، انسان فراتر ، انسانی‏ است كه انساندوست باشد . با اين معيار يك مقدار از مشكلاتمان حل می‏شود .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ، صفحه . 921

اگر از ما بپرسند : ابوذر را كه شما بر معاويه ترجيح می‏دهيد ، برای چه ترجيح می‏دهيد ، ديديم با معيار اول يعنی ملاك‏ برتری را دانش و آگاهی صرف دانستن ، اين ترجيح ما جور در نمی‏آمد ولی با معيار دوم يك مقدار اين مسئله حل می‏شود . می‏گوئيم : معاويه انسانس بود فقط در فكر خودش وبرای خودش ، و انسانهای ديگر رابرای اشباع جاه‏ طلبيهای خود به زور استثمار كرده بود . پس اويك موجود خو خواه ، خود پسند وخود پرست بود ولی ابوذر بر عكس با اينكه همه امكانات برايش‏ فراهم بود وهمين معاويه حاضربود بهترين شرايط زندگی رابرای اوفراهم كند ، به خاطر اينكه معاويه حقوق مردم را پايمال كرده بود و برای اينكه به‏ سرنوشت ديگران می‏انديشيد ، با همين معاويه جبار مبارزه كرد تا آنجا كه‏ جانش رابر سر اين كار گذاشت و در تبعيدگاه ربذه در غربت جان داد . پس‏ اينكه ما ابوذر را انسان ميدانيم و معاويه را انسان نمی‏دانيم بلكه يك‏ حيوان می‏دانيم به خاطر اينست كه معاويه فقط در فكر آخور خودش بود و ابوذر در فكر انسانهای ديگر
ما چرا علی ( ع ) را يك انسان كامل ميدانيم ؟ برای اينكه درد اجتماع‏ راحس ميكرده ، برای اينكه " من " اوتبديل به " ما " شده بود . برای‏ اينكه " خود ) ] ؟ او خودی بود كه همه انسانها را جذب می‏كرد . او به‏ صورت يك فرد مجزا از انسانهای ديگر نبود بلكه واقعا خودش را به منزله‏ يك عنصر ، يك انگشت ، يك عصب در يك بدن احساس می‏كرد كه وقتی‏ ناراحتی ای در يك جای بدن پيدا می‏شود اينعضو نا آرام و بی قرار می‏گردد
و اين سخن اصلا مال خود اوست ، اين تعبيرات مال خود اوست . قبل از اينكه در قرن بيستم ، فلسفه های او ما نيستی اين حرفها را بياورند علی ( ع ) اينها را گفته است ، وقتی‏ كه خبردار می‏شود كه عامل او ، فرمانداری كه از ناحيه او منصوب است در يك مهمانی شركت كرده است نامه عتاب آميزی به او می‏نويسد كه در نهج‏ البلاغه هست . حال چهمهمانی ای بوده است ؟ آياآن فرماندار در مهمانی ای‏ شركت كرده بوده كه در سر سفره آن مشروب بوده است ؟ نه . در آنجا قمار بوده ؟ نه . در آنجا مثلا زنهائی را آورده و رقصانده بودند ؟ نه . در آنجا كار حرام ديگری انجام داده بودند ؟ نه . پس چرا آن مهمانی مورد ملامت‏ قرار می‏گيرد ونامه تند نوشته می‏شود ؟ می‏گويد : « و ما ظننت انك تجيب‏ الی طعام قوم عائلهم مجفو و غنيهم مدعو » ( 1 ) گناه فرماندارش اين بوده‏ كه بر سر سفره‏ای شركت كرده است كه صرفا اشرافی بوده ، يعنی طبقه اغنيا در در آنجا شركت داشته و فقرا محروم بوده‏اند . علی عليه السلام می‏گويد : من باور نمی‏كردم كه فرماندار من ، نماينده من پای در مجلسی بگذارد كه‏ صرفا از اشراف تشكيل شده است . بعد راجع به خودش و زندگی خودش برای‏ آن فرماندار شرح می‏دهد . درباره خود می‏گويد : درد مردم را از درد خودش‏ بيشتر احساس می‏كرد ، درد آنها سبب شده بود كه اساسا درد خود را احساس‏ نكند . سخنان علی ( ع ) نشان داده كه او واقعا دانا و دانشمند وحكيم بوده‏ است . امام علی را كه اينقدر ستايش می‏كنيم نه فقط به خاطر اينست كه‏ باب علم پيغمبر بوده كه پيامبر فرمود : « انا مدينة العلم و علی بابها » ( 2 ) .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 45 ، صفحه . 966 2 - غاية المرام ، باب . 29

بيشتر از اين جهت ستايش می‏كنيم كه انسان بود ، اينركن از انسانيت را داشت كه به سرنوشت انسانهای محروم می‏انديشيد ، غافل نبود ، درد ديگران را احساس ميكرد . چنانكه ساير اركان انسانيت را هم داشت
مكتب ديگر می‏گويد : معيار انسانيت " اراده " است ، اراده مسلط كننده انسان بر نفس خود . به عبارت ديگر معيار انسانيت ، تسلط انسان‏ است بر خود ، بر نفس خود ، بر اعصاب خود ، بر غرائز خود ، بر شهوات‏ خود ، به طوری كه هر كاری كه از انسان صادر می‏شود بحكم عقل و اراده باشد نه به حكم ميل . فرق است ميان ميل و اراده . ميل در انسان يك كشش است‏ ، يك جاذبه است ، جنبه بيرونی دارد يعنی رابطه‏ای است بين انسان و شيئی‏ خارجی كه آن شيئی انسان را به سوی خودش می‏كشد . مثل آدم گرسنه كه ميل به‏ غذا دارد ، اين ميل يك جاذبه است كه انسان را به طرف خود می‏كشد ، يا مثلا تمايل جنسی يك جاذبه است ، يك ميل است كه انسان را بسوی خود می‏كشد . حتی خواب هم همينطور است ، خواب انسان را بسوی خودش می‏كشاند ، انسان به سوی آن حالتی كه نامش خواب است كشيده می‏شود . ميل به جاه و مقام ، شهوت جاه ومقام ، انسان را به سوی خودش می‏كشاند و امثال اينها
ولی اراده بيشتر جنبه درونی دارد . بر عكس ميل است ، انسان را ازكشش‏ اميال آزاد می‏كند . يعنی اميال را در اختيار انسان قرار ميدهد . هر طور كه اراده می‏كند ، كار می‏كند نه هر طور كه ميلش بكشد . تابع تصميم و فكر بودن غير از تابع ميل بودن است . اين ، نوعی تسلط بر اميال است . اگر توجه كرده باشيد ، علمای اخلاق ، اخلاقيون قديم ما بيشتر تكيه‏شان روی مسئله‏ اراده بوده است . اراده حاكم بر ميلهای انسان . می‏گفتند معيارو ميزان‏ انسانيت ، اراده است . حيوان ، موجودی است تابع جير غريزه كه همان ميلها باشد ولی انسان موجودی است كه‏ می‏تواند به حكم اراده و به حكم اختيار از جبر غريزه آزاد باشد ، می‏تواند اراده بكند كه بر ضد ميل خودش رفتار و عمل بكند . پس آن كسی انسان است‏ كه بر خودش مسلط باشد و به هر اندازه كه انسان بر خودش مسلط نباشد ، از انسانيت بدور است . اين هم يك نظر است . اين هم يك معيار برای‏ انسانيت است . يكی دو معيار ديگر هم برای شما عرض بكنم و به عرايض‏ خودم خاتمه بدهم
معيار ديگر برای انسانيت انسان ، آزادی است . يعنی چه ؟ يعنی انسان‏ آن اندازه انسان است كه هيچ جبری را تحمل نكند ، محكوم و اسير هيچ قدرتی‏ نباشد ، همه چيز را خودش آزادانه انتخاب كند . در مكتبهای جديد می‏دانيد كه روی آزادی به عنوان معياری از معيارهای انسانی ، بيشتر تكيه می‏شود
يعنی بهر اندازه كه فرد بتواند آزاد زيست كند ، به همان اندازه انسان‏ است . پس آزادی معيار انسانيت است . اين نظريه چطور است ؟ آيا اين‏ نظريه درست است يا نه ؟ اين نظريه هم مثل نظريات پيش ، هم درست است‏ و هم نادرست . يعنی به عنوان جزئی از انسانيت انسان درست است ولی به‏ عنوان اينكه تمام معيار انسانيت باشد ، درست نيست . از نظر اسلام‏ همانطور كه محبت انسانها به يكديگر تشويق و ترغيب و تقديس و به آن‏ دعوت شده است و همانطور كه تسلط انسان بر نفس خود تقديس و به آن‏ دعوت شده است ، آزادی هم تقديس شده است
درباره تسلط بر نفس اماره در اسلام تأكيد فراوان شده است داستان كوچكی‏ را در اين زمينه كه شايد شنيده باشيد نقل می‏كنم ، نوشته‏اند پيغمبر اكرم در مدينه از محلی عبور می‏كرد . گروهی از جوانان‏ مشغول زور آزمايی بودند به اين ترتيب كه سنگ بزرگی را بلند می‏كردند ( مثل اينهائی كه هالتر بر ميدارند ) تا ببينند چه كسی بهتر می‏تواند آنرا بلند كند . خوب ، اين هم مثل همه مسابقات احتياج به داور دارد چون گاهی‏ دونفر وزنه را نزديك به يكديگر بر ميدارند . وقتی پيغمبر اكرم آمد از آنجا بگذرد ، جوانان گفتند هيچ داوری بهتر از پيغمبر نيست . يا رسول‏ الله ! شما اينجا بايستيد وميان ما داوری كنيد كه كداميك از ما بهتر وزنه را بلند می‏كنيم . پيامبر ( ص ) قبول كرد . آنها مشغول شدند . آخر كار پيغمبر فرمود می‏خواهيد بگويم از همه شماقويتر ونيرومندتر كيست ؟ بله‏ يا رسول الله ! فرمود : از همه شما قويتر و نيرومندتر آن كسی است كه‏ وقتی به خشم می‏آيد ، خشم بر او غلبه نكند بلكه او بر خشمش غلبه كند وخشم‏ او را در راهی كه رضای خدا نيست ، نيندازد ، بر خشم خودش مسلط شود ، وآنگاه كه از چيزی خوشش می‏آيد ، آن خوش آمدن ، او را به غير رضای خدا نيندازد و بتواند بر رضای خودش ، بر ميل و رغبت خودش مسلط شود . يعنی‏ پيامبر آن زور آزمايی بدنی را فورا تحليل و تبديل به يك مسابقه روحی كرد و مسئله قوت بازو را روی قوت اراده [ تحليل نمود ] گفت البته اين هم‏ يك كاری است ، كنكه بازويش قويتر است ، مردتر است اما مردی فقط به‏ زور بازو نيست . زور بازو يكی از نشانه های كوچك آنست . اساس مردی در قوت اراده است . ملای رومی می‏گويد :
وقت خشم و وقت شهوت مرد كو
طالب مردی چنينم كو به كو
ما علی ( ع ) را كه شير خدا ميدانيم ، مرد خدا می‏دانيم ، چون در دو جبهه از همه مردتر بود . يكی جبهه بيرونی ، اجتماعی ميدانهای مبارزه ، كه‏ هر پهلوانی را به خاك می‏افكند و از آن مهمتر ، جبهه درون خودش ، كه بر خودش مسلط بود . اراده‏اش بر هر ميلی ، بر هر شهوتی ، بر هر انديشه‏ای‏ حاكم بود . اين داستان كه مولوی آنرا در مثنوی آورده ، چقدر ازنظر مردی‏ وقوت اراده ، فوق العاده است . چه تابلوی عالی و لطيفی است كه يك‏ جوان بيست و چهار پنج ساله ، دشمن بسيار نيرومند خودش را به خاك‏ افكنده است ، می‏رود روی سينه‏اش می‏نشيند تا سرش را از بدن جدا كند . او به صورت علی ( ع ) تف می‏اندازد . طبعا علی ناراحت می‏شود . موقتا از بريدن سر او صرف نظر می‏كند . چند لحظه‏ای قدم می‏زند ، بعد بر ميگردد
دشمن می‏گويد چرا رفتی ؟ می‏گويد : برای اينكه اگر در آن حال سر ترا بريده‏ بود ، به حكم خشم خودم بريده بودم نه برای انجام وظيفه‏ام و در راه هدفم و در راه خدا . اين قدر آدم بر خودش ، بر اعصاب خودش ، بر خشم خودش ، بر رضای خودش مسلط باشد ! در موضوع حريت و آزادی بوديم . اين اسلام عجيب است ! در همه اين‏ موارد حرفش را گفته است . در نهج البلاغه در وصيتنامه‏ای كه علی ( ع ) به‏ فرزندشان امام حسن (ع) نوشته‏اند ، آمده است : « اكرم نفسك عن كل دنية » ، خودت را ، جان خويش را از هر كار پستی برتر بدان . تن به كار پست‏ مده كه جان تو بالاتر از كارهای پست است . « فانك لن تعتاض مما تبذل‏ من نفسك عوضا » به جای آنچه كه از جان خودت در مقابل شهوات می‏پردازی ، چيزی دريافت نمی‏كنی . آنچه كه از شرف خودت ، از جان خويش در ازای يك ميل و شهوت می‏پردازی ، عوض ندارد . تا آنجا كه می‏فرمايد : « و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله‏ حرا » ( 1 ) ، هرگز خودت را بنده گيری مساز كه خدا ترا آزاد آفريده است‏ . نمی‏خواهد بگويد كه خدا تنها تو پسر من را كه امام حسن هستی آزاد آفريده‏ بلكه تو به عنوان يك انسان را می‏گويد ، چون مسئله خلقت است . اين هم‏ كه معيار انسانيت ، آزادی است ، نظريه‏ای است ، چنانكه در مكتب‏ اگزيستانسياليسم در مورد معيار انسانيت ، بيشتر روی مسئله آزادی تكيه‏ شده است
معيار ديگر برای انسانيت ، مسئله مسئوليت و تكليف است كه البته اين‏ بيشتر از كانت شروع شده ، بعد هم در زمان ما روی آن خيلی تكيه كرده‏اند
می‏گويند انسان آن كسی است كه احساس تكليف بكند ، در مقابل انسانهای‏ ديگر احساس مسئوليت بكند ( اين ، غير از محبت است ، اشتباه نشود )
احساس بكند كه مسئول جامعه خويش است و حتی مسئول خودش است ، مسئول‏ عائله خودش است . مسئله مسئوليت در زمان ما دامنه وسيعی پيدا كرده‏ است ، خيلی هم روی آن تكيه می‏شود ، ولی بحث است كه ريشه‏های مسئوليت‏ چيست ؟ آزادی هم همينطور است . از كجا می‏شود اينها را بدست آورد
انسان احساس مسئوليت را چگونه بايد بدست آورد . يعنی چطور می‏شود كه‏ يك انسان احساس مسئوليت می‏كند ، ريشه اين احساس چيست ؟ آيا با گفتن‏ درست می‏شود ؟ اينكه آدم بگويد من مسئولم ، مسئوليت در وجدانش به وجود می‏آيد ؟ اين وجدان مسئول را چه نيرويی می‏سازد ؟ اين هم خودش مطلبی است

پاورقی : 1 - نهج‏البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ، ص . 929

به يك مكتب ديگر هم اشاره بكنم . اين مكتب روی زيبايی تكيه می‏كند
افلاطون اخلاق را بر اساس زيبايی توصيف كرده است . می‏گويد آن چيزی‏ انسانی است كه زيبا باشد . مثلا عدالت را همه مكتبها می‏پسندند ، يك‏ مكتب ، عدالت را از روی محبت می‏پسندد ، ديگری عدالت را از روی ميزان‏ اخلاقی آن می‏پسندد . يكی هم چون بين عدالت و آزادی خويشاوندی قائل است‏ آنرا می‏پسندد ، ديگری ممكن است عدالت را با ميزان مسئوليت بنسجد
افلاطون عدالت را با عينك زيبايی می‏بيند . می‏گويد عدالت كه خوبست ، چه‏ عدالت اخلاقی در فرد و چه عدالت اجتماعی در جامعه ، به اين دليل خوبست‏ كه منشأ توازن می‏شود وايجاد زيبايی می‏كند . جامعه‏ای كه در آن عدالت باشد ، زيباست . و همان حس زيبايی جويی بشر است كه او را عدالتخواه كرده‏ است . انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهای انسانی برسد ، بايد احساس زيبايی را در خود تقويت كند ، ريشه‏اش زيبايی است . البته او توجه دارد كه زيبايهای انسانی آن زيبائيهای معنوی است . اين هم يك‏ مكتب
در جلسه ديگر ( 1 ) مقداری درباره اين مكتبها قضاوت خواهيم كرد تا ببينيم بالاخره چه می‏شود گفت ؟ معيار انسانيت كداميك از اينهاست ؟ آن‏ حرف زيست شناسی كه ديديم درست نيست . با معيار زيست شناسی نمی‏توانيم‏ انسانيت بسازيم . ببينيم درباره معيارهای فلسفی ، اخلاقی و مذهبی چه‏ می‏توان گفت و اسلام در اين زمينه‏ها چه می‏گويد ؟ و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين

پاورقی : 1 - گويا جلسه ديگر تشكيل نشده و اگر هم تشكيل شده ، نوار آن در دست‏ نيست

next page

fehrest page

back page