![]() |
گفتار هفتم بزرگی و بزرگواری روح
اين سخنرانی در 17 آبان 1349 شمسی مطابق 7 شوال 1390 قمری در حسينيه ارشاد ايراد شده استبسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابیالقاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « يا ايتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربك راضية مرضية فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی »
در جلسهای كه به مناسبت تولد وجود مقدس ابا عبدالله الحسين در اينجا منعقد بود بحثی درباره اين مطلب كردم كه اگر كسی دارای روح بزرگ بشود خواه ناخواه تن او به زحمت و رنج میافتد .
پاورقی : 1 - سوره فجر ، آيات 28 تا . 30
تنها آن تن ها و بدنهائی از آسايش كامل و احيانا عمر دراز ، خوابهای بسيار راحت ، خوراكهای بسيار لذيذ و اينگونه چيزها بهرهمند میشوند كه دارای روحهای حقير و كوچكند اما افرادی كه روح بزرگ دارند همين بزرگی روح آنها سبب رنج تن آنها و احيانا كوتاهی عمر آنهامیشود . سبب بيماريهای تن آنها میشود . درباره اين مطلب مقداری بحث كردم مخصوصا شعر " متنبی " را خواندم كه میگويد :| اذا كانت النفوس كبارا |
| تعبت فی مرادها الاجسام |
| همت بلند دار كه مردان روزگار |
| از همت بلند بجائی رسيدهاند |
در وقتی كه اين آدم در مرض موت و در حال احتضار بود ، يكی از فقها كه همسايهاش بود اطلاع پيدا كرد كه ابوريحان در چنين حالی است . رفت به عيادتش . هوشش بجا بود . تا چشمش به فقيه افتاد يك مسئله فقهی ( 1 ) از باب ارث يا جای ديگری از او سئوال كرد .
پاورقی :
1 - ابوريحان آثارش نشان میدهد و در شرح حالش هم كه محققين نوشتهاند
آمده است كه يك مسلمان بسيار بسيار مؤمن و معتقدی بوده است . در
كتابهائی كه در فنون دينی هم ننوشته مثل " الاثار الباقية " و غير اينها
مثل بو علی سينا هر جا كه اسمی از اسلام ، از قرآن و از مقررات اسلامی
میآيد
بقدر خاضعانه و مؤمنانه واز روی اعتقاد اظهار نظر میكند كه انسان در
اخلاص او شك نمیكند
برخی اساسا يك ادعيه جمع كردن ثروت در وجودشان هست كه به كم قانع نيستند . اين نكته را هم عرض بكنم كه گاهی بعضی از افراد بی همت به دليل اينكه عرضه ندارند ، به دليل اينكه همت ندارند ، به دليل اينكه مرد نيستند ، وقتی آدمی را میبينند كه دنبال جمع كردن ثروت میرود هی تحقيرش میكنند ، به او میخندند ، آيات زهد را میخوانند ، دم از تقوی و زهد ميزنند ، میخواهند مغالطه كنند . نه آقا ! او كه دنبال جمع كردن ثروت میرود ، با همان حرص وحالت دنيا پرستی هم میرود ، از توی ضعيف همت و دون همت گداصفت بالاتر است ، از تو با شخصيتتر است
او نسبت به آن مردی كه همتش از اين بالاتر است مذموم است . يك زاهد واقعی میتواند او را مذمت بكند كه مرد همت است مثل علی ، مرد كار است مرد پيدا كردن ثروت است اما آزمند نيست ، حريص نيست ، برای خودش نگه نمیدارد ، خودش را به آن پول نمیبندد . پول را به دست میآورد ولی برای چه ؟ برای خرج كردن ، برای كمك كردن . اوست كه حق دارد اين مذمت كند و بگويد ای آزمند ! ای حريص ! ای كسی كه همت داری ، عزيمت داری ، تصميم داری ، شور در وجودت هست ، نيرو در وجودت هست چيرا نيرويت را در راه جمع كردن ثروت مصرف میكنی ، چرا ثروت برای تو هدف شده است ؟ ثروت بايد برای تو وسيله باشد . اما من دون همت پست نظر كه همان مال و ثروت را بانكبت و در يوزگی از دست ديگری میگيرم ، دست او را میبوسم ، پای او را میبوسم كه يك هزارم ، يك ميليونيم ثروتش را به من بدهد ، حق ندارم از او انتقاد بكنم
يكی ديگر ، در مسير جاه طلبی و بزرگی و مقام میرود . مگر در اين جهت مردم متساوی هستند ؟ نه . در اينكه اسكندر مردبلند همتی بوده است نمیشود شك كرد . مردی بود كه اين داعيه در سرش پيدا شد كه تمام دنيا را در زير مهميز و فرمان خودش قرار بدهد . اسكندر از يك آدم نوكر صفتی كه اساسا حس سيادت و آفائی در او وجود ندارد ، حس برتری طلبی در او وجود ندارد ، همتش در وجودش نيست خيلی بالاتر است . نادر شاه و امثال او هم همينطور . اينها را بايد گفت روحهای بزرگ ولی نمیشود گفت روحهای بزرگوار . اسكندر يك جاه طلبی بزرگ است ، يك روح بزرگ است اما روح بزرگی كه در او چه چيز رشد كرده است ؟ شاخهای كه در اين روح رشد كرده چيست ؟ وقتی میرويم در وجودش میبينيم اين روح بزرگ شده است اما آن شاخهای كه در او بزرگ شده است جاه طلبی است ، شهرت است ، نفوذ است ، میخواهد بزرگترين قدرتهای جهان باشد ، میخواهد مشهورترين كشور گشايان جهان باشد ، میخواهد مسلط ترين مرد جهان باشد . چنين روحی كه بزرگ است ولی در ناحيه جاه طلبی ، تن او هم راحتی نمیبيند . مگر تن اسكندر در دنيا راحتی ديد ؟ مگر اسكندر میتوانست اسكندر باشد و تنش را حتی ببيند . مگر نادر ، همان نادر ستمگر ، همان نادری كه از كلهها منارها میساخت ، همان نادری كه چشمها را در میآورد ، همان نادر كه يك جاه طلبی ديوانه بزرگ بود میتوانست نادر باشد و تنش آسايش داشته باشد ؟ گاهی كفشش ده روز از پايش در نمیآمد ، اصلا فرصت در آوردن نمیكرد
نقل میكنند كه يك شب نادر از همين دهنه زيدر از جلوی يك كاروانسرا عبور میكرد . زمستان سختی بود . آن كاروانسرا در میگويد نيمههای شب بود كه يك وقت ديدم در كاروانسار را محكم میزنند . تا در را باز كردم يك آدم قوی هيكل سوار بر اسب بسيار قوی هيكلی آمد تو . فورا گفت غذا چه داری ؟ من چيزی غير از تخم مرغ نداشتم . گفت مقدار زيادی تخم مرغ آماده كن . من برای آماده كردم ، پختم . گفت نان بياور ، برای اسبم هم جو بياور . همه اينها را به او دادم ، بعد اسبش را تيمار كرد ، دست به دستها و پاها و تن او كشيد . دو ساعتی آنجا بود و يك چرتی هم زد . وقتی خواست برود دست به جيبش برد و يك مشت اشرفی بيرون آورد . گفت دامنت را بگير . دامنم را گرفتم آنها را ريخت در دامنم . بعد گفت الان طولی نمیكشد كه يك فوج پشت سر من میآيد . وقتی آمد بگو نادر گفت من رفتم فلان جا فورا پشت سر من بياييد
میگويد تا شنيدم " نادر " دستم تكان خورد ، دامن از دستم افتاد . گفت میروی بالای پشت بام میايستی ، وقتی آمدند بگو توقف نكنند پشت سر من بيايند . ( خودش در آن دل شب دو ساعت قبل از فوجش حركت میكرد ) فوج شاه آمدند اينجا . من از بالا فرياد كردم نادر فرمان داد كه اطراق بايد در فلان نقطه باشد ، آنها قرقر میكردند ولی يك نفر جرأت نكرد نرود ، همه رفتند . خوب آدم بخواهد نادر باشد ديگر نمیتواند در رختخواب پرقو هم بخوابد ، نمیتواند عاليترين غذاها را بخورد . بخواهد يك سيادت طلب ، يك جاه طلب ، يك رياست طلب بزرگ ، ولو يك ستمگر بزرگ هم باشد تنش نمیتواند آسايش ببيند ، بالاخره هم كشته میشود و هر كس در هر رشتهای بخواهد همت بزرگ داشته باشد ، روح بزرگ داشته باشد بالاخره آسايش تن ندارد . اما هيچيك از افرادی كه عرض كردم بزرگواری روح نداشتند . روحشان بزرگ بود ولی بزرگوار نبودند
فرق بين بزرگی و بزرگواری چيست ؟ فرض كنيم شخصی ، يك عالم بزرگ باشد وفضيلت ديگری غير از علم نداشته باشد يعنی كسی باشد كه فقط میخواهد يك كشف جديد بكند ، تحقيق جديد بكند . اين يك فكر و انديشه بزرگ است يعنی يك اراده بزرگ و يك همت بزرگ در راه علم است . آن ديگری يك افزون طلب بزرگ است كه هميشه دنبال ثروت میرود و ثروت برای او هدف است ، يك شهوت بزرگ است ، يك حرص بزرگ است . ديگری يك رقابت بزرگ است ، ديگری يك كينه توزی بزرگ است ، ديگری يك حسات بزرگ است ، ديگری يك جاه طلبی بزرگ است
تمام اينها خود پرستيهای بزرگ هستند . هيچيك از اينها را نمیشود بزرگواری گفت . بزرگی هست ولی بزرگواری نيست
مسالهای است كه از جنبه روانی و فلسفی بسيار قابل توجه است و آن اينكه انسان در ضمير و روح و روان خودش و به تعبير قرآن در فطرت خودش غير از اينگونه بزرگيها كه بازگشتش به خود پرستيهای بزرگ است يك نوع احساس بزرگی ديگری در وجود خود میكند كه از اين نوعها نيست . آنرا بايد گفت انسانيت بزرگ . و من هنوز نتوانستهام بفهمم كه اين آقايان ماديين ، ماترياليستها ، اينها را چگونه میتوانند توجيه بكنند ؟ آخر اين چه احساسی است در بشر يا لااقل در بعضی از افراد بشر ( البته در عموم افراد بشر هست ولی در بعضی اين چراغ يا خاموش است يا خيلی ضعيف و در بعضی ديگر كاملا روشن است ) كه گاهی در روح خودش احساس شرافت میكند يعنی بزرگی را بصورت شرافت احساس میكند . اين يك انسان بزرگ است نه يك خود پرست بزرگ . بالاتر از خود پرستی است . به خاطر احساس يك شرافت و بزرگواری پا روی خود پرستی میگذارد . چطور ؟ اين آدم میخواهد بزرگ باشد اما دنبال اين نيست كه بزرگتر ازفلان آدم باشم ، فلان آدم فلان مقدار ثروت دارد من از او بيشتر داشته باشم ، فلان آدم فقط محكوم حكم من باشد ، من امر كنم و او اطاعت كند ، من بايد آمر باشم و او مطيع . در مقابل پليديها برای نفس خودش ، برای روح خودش احساس بزرگی میكند . مثلا انسانی اساسا روحش به او اجازه نمیدهد كه دروغ بگويد ، اصلا دروغ را پستی میدادند ، در روح خودش احساس علو میكند . آن بزرگی در مقابل كوچكی است ، در مقابل كمی است . اين بزرگی كه به آن بزرگواری میگوئيم در مقابل دنائت و پستی است . انسان در روح خود احساس بزرگواری میكند يعنی يك شرافتی را در خودش درك میكند كه به موجب آن از دنائتها احتراز دارد . آن آدم جاه پرست برای جاه پرستی آنقدر اهميت قائل است كه میگويد آقا زندگی اگر هست اينست كه آدم مثل شير زندگی كند نه مثل گوسفند ، يعنی بدرد نه اينكه ديگری او را بدرد
موسولينی ديكتاتور معروف ايتاليا به يكی از دوستانش گفته بود من ترجيح میدهم كه يك سال شير زندگی كنم تا اينكه صد سال گوسفند زندگی كنم . اينكه يك سال شير باشم ، ديگران را بخورم و طمعه خودم بكنم بهتر از اينست كه صد سال گوسفند باشم و آماده خورده شدن در كام يك شير باشم
اين را گفت و مرتب به دوستش يك پولی ميداد و میگفت خواهش میكنم كه اين جمله را تا من زنده هستم در جايی نقل نكن . چرا ؟ به جهت اينكه من با اين شرط میتوانم شير باشم كه مردم گوسفند باشند اما اگر مردم اين جمله را بفهمند آنها هم میخواهند مثل موسولينی باشند ، مثل من شير باشند . اگر آنها هم بخواهند مثل من شير باشند ديگرمن نمیتوانم شير باشم . آنها بايد گوسفند باشند كه من شير باشم . در اين ، بزرگی هست امابزرگواری نيست
اما بزرگوار چطور است ؟ بزرگوارمیخواهد همه مردم شير باشند يعنی گوسفندی نباشد كه ديگری طعمهاش كند . اصلا میخواهد درندگی در دنيا وجود نداشته باشد . اين معنايش احساس بزرگواری است ، احساس انسانيت است ، به تعبير قرآن احساس عزت است ، احساس كرامت نفس است . كلمه كرامت در آثار اسلامی زياد آمده و همان مفهوم بزرگواری را دارد . جملهای است از پيغمبر اكرم ، فرمود : « انی بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » ( 1 ) ، مكرر گفتهام گاهی در ترجمه فارسی ، اين جمله را غلط ترجمه میكنند ، میگويند پيغمبر فرمود كه من مبعوث شدم كه اخلاق نيك را تكميل كنم . نه ، اين ترجمه رسائی نيست ، پيغمبر بيشتر از اين گفت . اگر پيغمبر گفته باشد من معبوث شدم كه اخلاق نيك را تكميل كنم ، اين چيز تازهئی نيست
هر صاحب مكتبی ، هر نوع اخلاقی آورده باشد ، عقيدهاش اين است كه اخلاق نيك همين است كه من میگويم . آن اخلاقی كه اساسا دستور تدنی و پستی ميدهد هم معتقد است كه اخلاق نيك همين است . آن ديگری مثل " نيچه " كه اساسا میگويد بشر بايد تكيهاش بزور باشد ، گناهی بالاتر از ضعف نيست ، به ضعيف ترحم نكنيد وزير بالش را نگيريد هم میگويد اخلاق نيك همين است كه من میگويم . پيغمبر نه تنها فرمود اخلاق نيك ، بلكه نيكی را هم در مكتب خود تفسير كرد ، من تنها نمیگويم نيك ، نيك را همه میگويند ، اين كه چيز تازهای نيست « بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » من معبوث شدم كه اخلاق را تكميل كنم كه در آن روح مكرمت هست ، يعنی اخلاق بزرگواری ، اخلاق آقائی اما نه آقائی به معنای آن سيادتی كه بر ديگری مسلط بشوم ، بلكه آقائی ای كه روح من آقا باشد و از پستی ، دنائت ، دروغ ، غيبت ، از تمام صفات رذيله احتراز داشته باشد ، خودش را برتر و بالاتر از اينها بداند و در اين زمينه بقدری ما در آثار اسلامی داريم كه الی ماشاءالله
پاورقی : 1 - المحجة البيضأج 5 ص . 89
علی عليه السلام به فرزندش اما مجتبی ( ع ) میفرمايد : « اكرم نفسك عن كل دنيه و ان ساقتك الی الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك عوضا » ( 1 ) پسر جانم ! روح خودت را گرامی بدار ، بزرگوار بدار ، برتر بدار از هر كار پستی . در مقابل هر پستی فكر كن كه روح من بالاتر از اين است كه به اين پستی آلوده بشود . درست مثل آدمی كه يك تابلوی نقاشی خيلی عالی دارد كه وقتی لكه سياهی در آن پيدا میشود ، گردی ، غباری روی آن میبيند ، خودبخود فورا دستمال را بر میدارد و آنرا تميز میكند . اگر به او بگويی چرا اين كار را میكنی ، میگويد حيف چنين تابلوی نقاشیای نيست كه چنين لكه سياهی در آن باشد ؟ حس میكند كه اين تابلوی نقاشی آنقدر زيبا و عاليست كه حيف است يك لكه سياه در آن باشد . علی ( ع ) میگويد در روح خودت اينگونه احساس زيبائی كن ، احساس عظمت كن ، احساس شخصيت كن كه قطع نظر از هر مطمعی ، قطع نظر از هر خيالی ، قطع نظر از هر حاجت مادی ای ، اصلا خودت را بزرگتر از اين بدانی كه تن به پستی بدهی . دروغ پيش میآيد ؟ دروغ پستی است ، دنائت است . تو كريمی ، تو بزرگواری ، تو عالی هستی ، تو زيبا هستی ، خودت را برتر از اين بدان كه با دروغ خود را پست و كوچك بكنی .پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ص . 929
از مردم چيزی مخواه ، خواستن از مردم دنائت است ، تو بزرگی ، بزرگواری ، زيبائی . تو انسانی ، مقام انسانيت بالاتر از اينست كه انسان حاجت خودش را از ديگری بصورت التماس بخواهد فرمود : « التقلل و لا التوسل » به كم بساز و دست پيش ديگری دراز مكن . مخصوصا در كلمات علی ( ع ) در اين زمينه زياد است . علی ( ع ) جمله عجيبی دارد ميگويد : « ما زنی غيور قط » يعنی هرگز يك آدم با شرف زنا نمیكند يك آدم غيرتمند هرگز زنا نمیكند . اين قطع نظر از اين است كه زنا شرعا حرام است يا حرام نيست . قطع نظر از اين است كه آيا خدادر قيامت يك آدم زناكار را معاقب میكند يا نمیكند . ميفرمايد يك آدم شريف ، يك آدم غيور ، آدمی كه احساس عظمت میكند ، احساس شرافت در روح خودش میكند هرگز زنا نمیكندجملهای در نهج البلاغه است كه حماسه است و يك مسلمان با شنيدن آن بايد در روح خودش احساس حمالسه بكند . جريان معروف است ولابد شنيدهايد . در اولين رويارويی علی ( ع ) در صفين با لشكر معاويه ، اميرالمؤمنين در نظرش اين بود كه ابتدا جنگ نكند ، نامهها مبادله بشود سفيرها مبادله بشوند بلكه اين اختلاف حل بشود و مسلمين بروی يكديگر شمشير نكشند
معاويه واصحابش وقتی كه آمدند ، بخيال خودشان پيشدستی كردند محل برداشتن آب از كنار فرات را اشغال نمودند تا لشكر اميرالمؤمنين كه میرسد دسترسی به آب نداشته باشد و در مضيقه بی آبی قرار بگيرند و از اين راه باصطلاح شكست بخورند . اميرالمؤمنين وقتی وارد شد ديد اينها دست به چنين كاری زدهاند . نامهای نوشت ، كسی را فرستاد كه اين كار را نكنيد ما كه هنوز با يكديگر جنگ نداريم ، ما آمادهايم با هم صحبت بكنيم ، سفير بفرستيم ، ملاقات بكنيم بلكه خداوند ميان مسلمين اصلاح بكند و جنگ صورت نگيرد . معاويه به هيچ شكل حاضر نشد گفت ما اين فرصتی را كه داريم هرگز از دست نمیدهيم . چند بار حضرت اينكار را كردند هرچه گفتند كه باصطلاح ما از خر شيطان پائين بيا ، ما كه نمیتوانيم با بی آبی صبر كنيم ، يك روز ، دو روز اگر طول بكشد و آبمان تمام بشود ، مجبور خواهيم شد شمشير بكشيم ولی من میخواهم فرصتی باشد تا مذاكره كنيم ، گفت نمیشود كه نمیشود . علی ( ع ) ديد كه چارهای جز جنگ نيست . آمد برای اصحاب خودش خطابه مختصری خواند
ببنيد اين علی زاهد ، اين علی عابد ، اين علی متقی و پرهيزكار ، اين علی اهل آخرت ، در روحش چقدر حماسه وجود دارد ، چقدر عظمت وجود دارد ! چقدر شرافت انسانيت را حفظ میكند ! ( بر خلاف زاهد مابان ما ) فرمود : « قد استطعموكم القتال » ( خطابه حماسی است ) لكشريانم ، سپاهيانم ! اينها جنگ را مانند يك خوراك از شما میخواهند ، شمشيرها را مثل يك خوراك از شما میخواهند جنگ طلب شدهاند . بعد فرمود : « رووا السيوف من الدماء ، ترووا من الماء » حالا كه اينها چنين كردند میدانيد چه بايد كرد ؟ لشكريان من تشنه ماندهايد ؟ يك راه بيشتر وجود ندارد ، اين شمشيرهای خودتان را از خون اين پليدها سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد . بعد فرمود « فالموت فی حياتكم مقهورين و الحياش فی موتكم قاهرين » (1) ( من خيال نمیكنم در همه خطابههای حماسی جملهای كوتاه به اين رسائی و مهيجی وجود داشته باشد ) معنی زندگی چيست ؟ زندگی كه نان خوردن و آب نوشيدن نيست ، زندگی كه خوابيدن نيست ، زندگی كه راه رفتن نيست . اگر بميريد و پيروز باشيد ، آنوقت زنده هستيد . ولی اگر مغلوب دشمن باشيد و زنده باشيد بدانيد كه مردهايد
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 51 ص . 138
اينطور علی ( ع ) روح عزمت وكرامت را در اصحاب خود دميد . در اين زمينه ها جملههای ديگری از اميرالمؤمنين هست كه قسمتهايی از آنها را برای شما عرض میكنم . بطور كلی اميرالمؤمنين تمام اخلاق دنيه راروی حساب پستی نفس میگذارد . يعنی ريشه همه اخلاق رذيله را دنائت میداند مثلا درباب غيبت میگويد : « الغيبة جهد العاجز » ( 1 ) بيچارهها ، ناتوانها ، ضعيف همتها ، پستها غيبت میكنند . يك مرد ، يك شجاع ، يك آدمی كه احساس كرامت و شرافت در روح خودش میكند اگر از كسی انتقادی دارد جلوی رويش میگويد يا حد اقل جلوی رويش سكوت میكند . حالا اينكه بعضی مداحی و تملق میكنند مطلب ديگری است . پشت سر كه ميشود ، شروع میكند به بدگوئی و غيبت كردن . میگويد اين منتهای همت عاجزان است ، اراده ناتوانان است ، از پستی است ، از دنائت است . آدمی كه احساس شرافت میكند ، غيبت نمیكند . « ازری بنفسه من استشعر الطمع و رضی بالذل من كشف ضره و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه » ( 2 ) ، آن كسی كه طمع به ديگران را شعار خود قرار داده ، خودش را كوچك و حقير كرده است ، خودش را پستتر كرده است يعنی آدمی كه احساس عظمت میكند ، محال است كه به ديگران طمع ببندد .پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 453 ، ص . 1297 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 2 ، ص . 1089
آنكسی كه رنج وناراحتی خود را برای ديگران بازگو میكند ، بايد بداند كه تن بخواری داده است . يك آدم شريف ، آدمی كه احساس انسانيت و عزت میكند ، حتی حاضر نيست رنج خود را بديگران بگويد . رنجش را تحمل میكند و برای ديگران بيان نمیكند شخصی آمد خدمت امام صادق ( ع ) شروع كرد از تنگدستی خودش گفتن كه خيلی فقر شدهام ، خيلی ناچارم و در آمدم كفاف خرجم را نمیدهد ، چنين میكنم و چنان . حضرت به يك از كسانشان فرمود : برو فلان مقدار دينار تهيه كن و به او بده . تا رفت بياورد ، آن شخص گفت ، آقا من والله مقصودم اين نبود كه از شما چيزی بخواهم . فرمود من هم نگفتم كه مقصود تو از اين حرفها اين بود كه از من چيزی میخواهی ولی من يك نصيحت بتو میكنم : اين نصيحت از من بتو باشد كه هر بيچارگی و سختی و گرفتاری كه داری برای مردم نقل نكن زيرا كوچك میشوی . اسلام دوست ندارد مؤمن در نظر ديگران كوچك باشد . يعنی صورت خودت را با سيلی هم كه شده سرخ نگهدار عزت خودت را حفظ كن . علی هم میگويد : « و رضی بالذل من كشف ضره » آنكسی كه درد خودش را ، بيچارگی خودش را برای ديگران ميگويد آبرو و عزت خود را از بين میبرد . همه جا میگويد آقا ما خيلی بيچاره هستيم ، اوضاع ما خيلی بد است ، اوضاعمان بقول امروزيها خيلی درام است ، چنين وچنان . اينها را نگو ، آبرو از هر چيزی عزيزتر است ، عزت مؤمن از هر چيزی ديگری گراميتر است« و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه » ، آنكسی كه هوای نفس خودش را بر خودش غلبه میدهد ، آنكسی كه تابع شهوت خودش و هوا پرست است بايد بداند كه اولين اهانت را بخودش كرده ، خودش را پست كرده است . شهوت پرستی نوعی پستی است . اصلا در منطق علی تمام رذايل اخلاقی در يك كلمه جمع میشود و آن پستی روح است ، بزرگوار نبودن است . و تمام فضائل اخلاقی را علی در يك كلمه جمع میكند و آن بزرگواری روح است . در روح خودتان احساس بزرگواری بكنيد ، میبينيد راستگو هستيد ، میبينيد امين هستيد ، میبينيد با استقامت هستيد . در روح خودتان احساس بزرگواری بكنيد میبينيد خويشتندار هستيد منيع الطبع هستيد ، غيبت نمیكنيد ، هيچ كار پستی نمیكنيد مثلا شراب نمیخوريد چون شراب خوردن مستی میآورد ومستی ولو موقت باشد عقل را از انسان میگيرد و در نتيجه وزن و سنگينی را از انسان میگيرد . در يك مدت موقت هم اگر انسانيت از انسان سلب شود تبديل به يك حيوان لايشعر میشود
در جمله ديگر فرمود : « المنية و لا الدنية » ( 1 ) . من بنايم بر افراط نيست . تعليمات عرفاو متصوفه خودمان نكات برجسته زياد دارد ، تعليمات علی زياد دارد ولی يكی از خسارتهای بزرگی كه اسلام از راه تعليمات عرفا و متصوفه ديد ، اين بود كه اينها تحت تأثير تعليمات مسيحيت از يك طرف ، تعليمات بودائی از سوی ديگر و تعليمات مانوی از طرف ديگر در مساله مبارزه با نفس و با صطلاح خودشاننفس كشتن و در مساله خود را فراموش كردن حساب از دستشان در رفت . اگر اندك توجهی به تعليمات اسلام میكردند میديدند اسلام طرفدار منهدم كردن نوعی خودی و زنده كردن نوع ديگر از خودی است . اسلام میگويد خود را فراموش كن و خود را فراموش نكن
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 390 ، ص . 1273
خود سافل حيوانی را توصيه میكند كه فراموش بكنيد ولی يك تولد ديگر ، يك ولادت ديگر در روح شما میخواهد . میخواهد يك خود ديگر ، يك منش ديگر در وجود شما زنده شود . شايد دوازده سال پيش يا بيشتر بود كه من متوجه اين نكته شدم وبعد هم كه اقبالنامه آقای سيد غلامرضا سعيدی را خواندم ديدم كه اقبال لاهوری متوجه اين نكته شده است . مطلبی را تحت عنوان فلسفه خودی بيان كرده و مقصودش اين است كه خودی خودت را باز ياب ، خودی انسانی خودت را بازياب . اصلا اسلام يكی از عقوبتهای الهی را اين میداند كه خدا انسانرا بشكلی در میآورد كه خودش را فراموش كند : « و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم »( 1 ) ، از كسانی مباشيد كه خداوند را فراموش میكنند و در نتيجه فراموش كردن خدا ، خدا آنها را معاقب میكند . عقابشاين است كه خودشان را فراموش میكنند . میگويد " خود " اما آن خودی كه قرآن میگويد يادت باشد ، چيست ؟ نمیگويد شهوتت يادت باشد نمیگويد جاه طلبيت يادت باشد نميگويد پول پرستيت يادت باشد میگويد اينها را فراموش كن خودت يادت باشد . تو اين نيستی ، تو برتر از اين هستی ، تو يك انسانيتی هستی ، يك شخصيتی هستی ، يك منشی هستی كه وقتی آن منش را در خودت بيابی خودت را يكپارچه نور میبينی ، خودت را يكپارچه عظمت و قدرت میبينی خودت را يكپارچه شرافت میبينی آنرا فراموش نكن والا شما چه كسی را در دنيا پيدا میكنيد كه بيش از علی ( ع ) مردم را دعوت بتقوی كرده باشد ؟ ( اينها تأمل دارد ، تفكر دارد بايد درباره اينها فكر كرد )پاورقی : 1 - سوره حشر ، آيه . 19
چه كسی بيش از علی مردم را دعوت به مبارزه با هوای نفس كرده است ؟ چه كسی بيش از علی مردم را دعوت به ترك دنيا كرده است ؟ هيچكس . ولی همين علی در تعليمات خودش انسانها را دعوت میكند بهعزت و منشدر دنباله همان جملههائی كه عرض كردم خطاب بامام حسن میفرمايد ، اين جمله را دارد : « و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا » ( 1 ) پسركم ! بنده انسان ديگری مباش خدا ترا آزاد آفريده است ، خودت را حفظ كن
علی كه دعوت به تواضع میكند ، علی كه متواضع ترين مردم دنياست ، علی كه هميشه به مبارزه با هوای نفس توصيه میكند ، چطور اينجا دعوت به منيت میكند ؟ نه ، اين منيت غير از آن منيت است . اين منيتی است كه بايد محفوظ بماند . اين است كه میگويد : ولا تكن عبد غيرك هرگز خودت را بنده ديگری مكن . بنده ديگری بودن ، برده ديگری بودن ، اظهار خاكساری پيش بندهای از بندگان خدا كردن با شرافت خدائی و عزت انسانی تو منافات دارد
چون اين بحث را من دردنباله بحث هفته گذشته كه ميلاد امام حسين ( ع ) بود ، عنوان كردم مناسب است كه راجع به اين مطلب يعنی مساله بزرگواری از كلمات وجود مقدس ابا عبدالله الحسين كه بحث درباره ايشان ما را به اينجا كشيد ، برايتان شاهد بياورم . از حضرت امام حسين بر خلاف حضرت امير به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت ، كلمات زيادی بدست ما نرسيده است .
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ص . 929
ازاميرالمؤمنين روايات مستند زيادی بصورت خطبه و خطابه داريم مخصوصا خطبهها و خطابههای دوران پنج ساله خلافت . ولی از حضرت امام حسن و امام حسين ( ع ) و مخصوصا از حضرت امام حسين به واسطه آن اختناق فوق العادهای كه در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاويه وجود داشت كه شنيدهايد چه وضع عجيبی بود ، كسی جرأت نمیكرد به ايشان نزديك بشود و اگر سخنی شنيده بود جرأت نمیكرد نقل بكند ، خيلی كم نقل شده است . من يكوقتی كتابهايی را كه كلمات حضرت را نقل كردهاند مطالعه میكردم ، ديدم عجيب است با آنكه كلمات امام حسين آنقدر زياد نيست ، ولی هيچ مطلبی در كلمات ايشان باندازه بزرگواری بچشم نمیخورد اصلا مثل اينكه روح حسين مساويست با بزرگواری همهاش دم از بزرگواری میزند . حال من قسمتهائی از آنها را عرض میكنم . يكی از آنها همان جملههائيست كه امام در واپسين لحظات حياتش گفت خيلی هم شنيدهايد . پس از آنكه آن جنگها را كرده است ، حمله كرده است ، جنگ تن به تن كرده است ، فوق العاده خسته شده است و بواسطه ضربات تيرها روی زمين افتاده و خون زيادی از بدنش آمده و ديگر قدرت روی پا ايستادن ندارد . حداكثر اين است كه میتواند خودش را روی كندههای زانو بلند كند و به شمشيری تكيه بدهد ، ديگر رمق در وجودش نيست . متوجه میشود كه گويا میخواهند بروند خيمههای حرم را غارت كنند . به هر زحمتی هست بلند میشود و فريادش را بلند میكند: ²ويلكم يا شيعة آل ابیسفيان !» ای خود فروختگان ، ای شيعيان آل ابیسفيان ای كسانی كه خودتان را به نوكری اينها پست كردهايد ! وای بر شما « ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فی دنياكم » اگر مسلمان نيستيد ، انسان باشيد ، يك ذره حريت در وجود شما باشد ، آزاد مرد باشيدگيرم به خدا و قيامت معتقد نيستيد ولی اينمقدار احساس شرافت در خودتان بكنيد ، يك انسان شريف يك كسی كه بوئی از انسانيت برده باشد دست به چنين كاری كه شما زديد نمیزند . گفتند چه میگويی فرزند فاطمه ؟ ما چه كاری بر خلاف حريت كرديم . فرمود : « انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننی و النساء ليس عليهن جناح » ( 1 )
در خطابههائی كه امام در بين راه خوانده است كرامت و بزرگواری موج ميزند . ازاولين خطابهای كه در مكه خوانده است تا آخرين آنها . خطابهای كه در مكه خوانده است چنين شروع میشود : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلادش علی جيدالفتاش » تا آن آخر كه میفرمايد : « فمن كان فينا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل معنا فاننی راحل مصبحا ان شاء الله » ( 2 ) میخواهد بگويد كه اصلا روح من به من اجازه نمیدهد كه اين اوضاع فاسد را ببينم و زنده باشم تا چه رسد كه بخواهم خودم هم جزء اينها شوم « انی لا اری الموت الا سعادش و الحيوش مع الظالمين الا برما » ( 2 ) من برای خودم افتخار ميدانم كه در ميان چنين جمعيتی نباشم . زندگی با اين ستمگران برای من خستگی است ، ملالت است ، كسالت است ، افسردگی روح است
پاورقی : 1 - لهوف ص . 105 2 - لهوف ص . 53 3 - لهوف ص . 69
در بين راه خيلی اشخاص با امام برخورد داشتند . صحبتهايی میكردند و اغلب همان نصيحتهای پدرانهای را میكردند كه هر تنبلی میكند ، ای آقا اوضاع خيلی خطرناك است برويد خودتانرا بكشتن ندهيد . در جواب يكی از اينها فرمود من به تو همان را میگويم كه يكی از انصار كه در ركاب پيغمبر در جنگ شركت میكرد در جواب پسر عمويش كه میخواست او را از جنگ باز دارد گفت . بعد امام اين اشعار را خواند :| سأمضی و ما بالموت عارعلی الفتی |
| اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما |
| و واسی الرجال الصالحين بنفسه |
| و فارق مثبورا و خالف مجرما |
| فان عشت لم اندم و ان مت لم الم |
| كفی بك ذلا ان تعيض و ترغما (1) |
پاورقی : 1 - اعلام الوری ص 230 ، نفس المهموم ص . 116
باز در بين راه وقتی كه با اصحاب خودش صحبت ميكند مكرمت و بزرگواری و ترجيح دادن مردن با شرافت بر زندگی با ننگ شعار اوست ، « الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهی عنه ؟ » نمیبينيد ؟ چشمهايتان باز نيست ؟ نمیبينيد كه به حق عمل نمیشود ، نمیبينيد كه اينهمه فساد وجود دارد و كسی از آن نهی نمیكند ؟ در چنين شرايطی « ليرغب المؤمن فی لقاء الله محقا » ( 1 ) مؤمن بايد مرگ را طلب كند . كرامت و شرافت را از پدرشبه ارث برده ، وقتی به علی ( ع ) خبر میدهند كه لشكريان معاويه شهر انار را غارت كردهاند و در ضمن گوشواره يك زن غير مسلمان ( اهل ذمه ) كه در پناه مسلمانان است را ربودهاند در ضمن سخنانش میگويد به خدا قسم اگر يك مسلمان در غم چنين حادثهيی بميرد ، ازنظر من مورد ملامت نيستمیآئيم روز عاشورا ، میبينيم تا آخرين لحظات حيات حسين ( ع ) مكرمت و بزرگواری يعنی همان محور اخلاق اسلامی ، محور تربيت اسلامی در كلمات او وجود دارد . در جواب فرستاده ابن زياد میگويد : « لا اعطيكم بيدی اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد » من مانند يك آدم پست ، دست بدست شما نمیدهم ، مانند يك بنده و برده هرگز نمیآيم اقرار بكنم كه من اشتباه كردم ، چنين چيزی محال است . بالاتر از اين در همان حالی كه دارد میجنگد يعنی در حاليكه تمام اصحابش كشته شدهاند ، تمام نزديكان واقاربش شهيد شدهاند ، كشتههای فرزندان رشيدش را در مقابل چشمش میبيند ، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش میبيند و به چشم دل میبيند كه تا چند ساعت ديگر میريزند در خيام حرمش و اهل بيتش را هم اسير میكنند ، در عين حال در همان حال كه میجنگد شعار میدهد ، شعار حكومت سيادت و آقائی اما نه آقايی به معنی اينكه من بايد رئيس باشم و تو مرئوس [ بلكه به اين معنی كه ] من آقائی هستم كهاقائيم به من اجازه نمیدهد كه به يك صفت پست تن بدهم :
پاورقی : 1 - تحف العقول ص . 245
| الموت خير من ركوب العار |
| و العار اولی من دخول النار (1) |
البته بزرگواران ، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نيستند . همه بزرگواران بزرگند . اين است كه وقتی ما در مقابل اين بزرگواران میايستيم همهاش از بزرگواريشان میگوئيم نه از بزرگی منهای بزرگواری : « اشهد انك قد اقمت الصلوش و آتيت الزكاش و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر » (2) . ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهيم بايستيم چه بايد بگوئيم ؟ بايد از بزرگيش بگوئيم بايد بگوئيم : ما گواهی میدهيم كه تو رفتی هند را غارت كردی والماس نور برايمان آوردی ، دريای نور برايمان آوردی ، كوه نور را برايمان آوردی اما به حسين میگوئيم كه ما شهادت میدهيم كه تو زكات دادی نه ثروت جمع كردی وآوردی . تو امر به معروف كردی نهی از منكر كردی ، تو نماز را كه اساس پيوند بنده با خداست زنده كردی ، تو در راه خدا كوشيدی نه در راه شكم خودت ، نه در راه جاه طلبی خودت . تو يك جاه طلبی بزرگ نبودی ، تو يك انتقام بزرگ نبودی ، تو يك كينه توزی بزرگ نبودی ، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودی تو يك مجاهد فی سبيل الله بزرگ بودی . تو كسی بودی كه خود فردی و حيوانی را فراموش كردی و آن خودی را كه ترا به خدايت پيوند میدهد زنده كردی . « اشهد انك جاهدت فی الله حق جهاده » (3) ما گواهی میدهيم كه تو كوشيدی ، جهاد كردی ولی جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود ، بلكه در راه حق و حقيقت بود
پاورقی :
1 - نفس المهموم ص . 219
2 - مفاتيح الجنان ، زيارت مطلقه امام حسين ( ع )
3 - همان مدرك
خدايا ما مسلمانان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بينا و علاقمند بگردان
و لا حول و لا قوش الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين


