next page

fehrest page

back page

گفتار هفتم بزرگی و بزرگواری روح

اين سخنرانی در 17 آبان 1349 شمسی مطابق 7 شوال 1390 قمری در حسينيه‏ ارشاد ايراد شده است
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « يا ايتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربك راضية مرضية فادخلی فی‏ عبادی و ادخلی جنتی »
در جلسه‏ای كه به مناسبت تولد وجود مقدس ابا عبدالله الحسين در اينجا منعقد بود بحثی درباره اين مطلب كردم كه اگر كسی دارای روح بزرگ بشود خواه ناخواه تن او به زحمت و رنج می‏افتد .

پاورقی : 1 - سوره فجر ، آيات 28 تا . 30

تنها آن تن ها و بدنهائی از آسايش كامل و احيانا عمر دراز ، خوابهای بسيار راحت ، خوراكهای بسيار لذيذ و اينگونه چيزها بهره‏مند می‏شوند كه دارای روحهای حقير و كوچكند اما افرادی كه روح بزرگ دارند همين بزرگی روح آنها سبب رنج تن آنها و احيانا كوتاهی عمر آنهامی‏شود . سبب‏ بيماريهای تن آنها می‏شود . درباره اين مطلب مقداری بحث كردم مخصوصا شعر " متنبی " را خواندم كه می‏گويد :
اذا كانت النفوس كبارا
تعبت فی مرادها الاجسام
امشب می‏خواهم بحثی درباره بزرگی و بزرگواری روح بكنم و فرق ميان اين‏ دو را ذكر نمايم كه بزرگی روح يك مطلب است و بزرگواری روح مطلب‏ عاليتری است . يعنی هر بزرگی روح ، بزرگواری نيست . هر بزرگواری ، بزرگی هست ، اما هر بزرگی ، بزرگواری نيست . حال توضيح مطلب : مسلما همت بزرگ نشانه روح بزرگ و همت كوچك نشانه روح كوچك است
همت بلند دار كه مردان روزگار
از همت بلند بجائی رسيده‏اند
ديگری می‏گويد : بلبل به باغ و جغد به ويرانه تاخته است هر كس بقدر همت خود خانه‏ ساخته است و اين در هر مسيری كه انسان قرار بگيرد صادق است . مثلا در مسير علم‏ همتها فرق می‏كند ، يكی قانع است كه ديپلمی بگيرد و در حد يك ديپلمه‏ معلومات داشته باشد كه بی سواد نباشد ولی ديگری را می‏بينيد كه اساسا به‏ هيچ حدی از علم قانع نيست ، همتش اينست كه حداكثر استفاده را از عمر خودش بكند و تا آخرين لحظه عمرش از جذب و جلب و كشف مسائل علمی‏ كوتاهی نكند . داستان معروف ابوريحان بيرونی را شنيده‏ايد ، مردی كه محققين اعتراف دارند كه هنوز مجهول القدر است . اين مرد حكيم ، رياضيدان ، جامعه شناس و مورخ ، مرد فوق العاده‏ايست كه بعضی او را بر بوعلی سينا ترجيح می‏دهند . البته اگر بعضی از قسمتها و نواحی را در نظر بگيريم مسلم ابوريحان بر ابوعلی سينا ترجيح دارد ، همين طور كه در بعضی قسمتهای ديگر بوعلی بر ابوريحان ترجيحج‏ دارد . ايندو معاصر يكديگر هم هستند . اين مرد ، شفيته دانش و تحقيق و كشف جديد است . سلطان محمود بالا جبار او را احضار می‏كند . می‏رود ولی‏ مانند هر مرد باهمتی ازهر فرصتی استفاده می‏كند . سلطان محمود هندوستان را فتح می‏كند ، بهمراه سلطان محمود به هند می‏رود . می‏بيند در آنجا گنجينه‏ای‏ از اطلاعات و علوم است ولی زبان سانسكريت را نمی‏داند . اين زبان را در پيری به حد اعلا ياد می‏گيرد ، سالهای زياد در آنجا مطالعه می‏كند ، اثری‏ بوجود می‏آورد بنام " تحقيق ماللهند من مقولة مرذولة فی العقل او مقبولة " كه اين كتاب امروز يكی از منابع بسيار با ارزش هندشناسان دنياست
در وقتی كه اين آدم در مرض موت و در حال احتضار بود ، يكی از فقها كه‏ همسايه‏اش بود اطلاع پيدا كرد كه ابوريحان در چنين حالی است . رفت به‏ عيادتش . هوشش بجا بود . تا چشمش به فقيه افتاد يك مسئله فقهی ( 1 ) از باب ارث يا جای ديگری از او سئوال كرد .

پاورقی : 1 - ابوريحان آثارش نشان می‏دهد و در شرح حالش هم كه محققين نوشته‏اند آمده است كه يك مسلمان بسيار بسيار مؤمن و معتقدی بوده است . در كتابهائی كه در فنون دينی هم ننوشته مثل " الاثار الباقية " و غير اينها مثل بو علی سينا هر جا كه اسمی از اسلام ، از قرآن و از مقررات اسلامی‏ می‏آيد بقدر خاضعانه و مؤمنانه واز روی اعتقاد اظهار نظر می‏كند كه انسان در اخلاص او شك نمی‏كند

فقه تعجب كرد و اعتراض نمود كه تو در اين وقت كه داری می‏ميری از من مسئله می‏پرسی‏ ؟ ابوريحان جواب داد من از تو سئوالی می‏كنم : آيا من اگر بميرم ( نه‏ اينكه من خودم می‏دانم عنقريب می‏ميرم ) و بدانم بهتر است يا بميرم و ندانم ؟ گفت خوب ، بميری و بدانی . گفت به همين دليل می‏پرسم . فقيه‏ می‏گويد بعد از اينكه من بخانه‏ام رسيدم طولی نكشيد كه فرياد بلند شد كه‏ ابوريحان مرد ! صدای گريه بچه‏هايش را شنيدم . اين را می‏گويند يك مرد بزرگ كه دارای يك همت بزرگ در راه دانش است . ديگری بزرگ است مثلا در جمع كردن ثروت . مگر همتها در گرد آوردن‏ ثروت متساوی است ؟ بعضی اساسا هيچ همتی در جمع كردن ثروت ندارند ، هدفشان فقط اين است كه شكمشان سير بشود ، نانی به دست بياورند ولو از راه نو كری باشد ، ولو از راه در يوزگی باشد ولو از راه تن به ذلت دادن‏ باشد . ولی يكی می‏خواهد داشته باشد ، می‏خواهد گرد بياورد . حال آنهائيكه‏ همت جمع كردن ثروت را دارند با هم مساوی هستند ؟ ابدا
برخی اساسا يك ادعيه جمع كردن ثروت در وجودشان هست كه به كم قانع‏ نيستند . اين نكته را هم عرض بكنم كه گاهی بعضی از افراد بی همت به‏ دليل اينكه عرضه ندارند ، به دليل اينكه همت ندارند ، به دليل اينكه مرد نيستند ، وقتی آدمی را می‏بينند كه دنبال جمع كردن ثروت می‏رود هی تحقيرش‏ می‏كنند ، به او می‏خندند ، آيات زهد را می‏خوانند ، دم از تقوی و زهد ميزنند ، می‏خواهند مغالطه كنند . نه آقا ! او كه دنبال‏ جمع كردن ثروت می‏رود ، با همان حرص وحالت دنيا پرستی هم می‏رود ، از توی ضعيف همت و دون همت گداصفت بالاتر است ، از تو با شخصيتتر است
او نسبت به آن مردی كه همتش از اين بالاتر است مذموم است . يك زاهد واقعی می‏تواند او را مذمت بكند كه مرد همت است مثل علی ، مرد كار است‏ مرد پيدا كردن ثروت است اما آزمند نيست ، حريص نيست ، برای خودش‏ نگه نمی‏دارد ، خودش را به آن پول نمی‏بندد . پول را به دست می‏آورد ولی‏ برای چه ؟ برای خرج كردن ، برای كمك كردن . اوست كه حق دارد اين مذمت‏ كند و بگويد ای آزمند ! ای حريص ! ای كسی كه همت داری ، عزيمت داری ، تصميم داری ، شور در وجودت هست ، نيرو در وجودت هست چيرا نيرويت را در راه جمع كردن ثروت مصرف می‏كنی ، چرا ثروت برای تو هدف شده است ؟ ثروت بايد برای تو وسيله باشد . اما من دون همت پست نظر كه همان مال و ثروت را بانكبت و در يوزگی از دست ديگری می‏گيرم ، دست او را می‏بوسم ، پای او را می‏بوسم كه يك هزارم ، يك ميليونيم ثروتش را به من بدهد ، حق‏ ندارم از او انتقاد بكنم
يكی ديگر ، در مسير جاه طلبی و بزرگی و مقام می‏رود . مگر در اين جهت‏ مردم متساوی هستند ؟ نه . در اينكه اسكندر مردبلند همتی بوده است نمی‏شود شك كرد . مردی بود كه اين داعيه در سرش پيدا شد كه تمام دنيا را در زير مهميز و فرمان خودش قرار بدهد . اسكندر از يك آدم نوكر صفتی كه اساسا حس سيادت و آفائی در او وجود ندارد ، حس برتری طلبی در او وجود ندارد ، همتش در وجودش نيست خيلی بالاتر است . نادر شاه و امثال او هم همينطور . اينها را بايد گفت‏ روحهای بزرگ ولی نمی‏شود گفت روحهای بزرگوار . اسكندر يك جاه طلبی‏ بزرگ است ، يك روح بزرگ است اما روح بزرگی كه در او چه چيز رشد كرده‏ است ؟ شاخه‏ای كه در اين روح رشد كرده چيست ؟ وقتی می‏رويم در وجودش‏ می‏بينيم اين روح بزرگ شده است اما آن شاخه‏ای كه در او بزرگ شده است‏ جاه طلبی است ، شهرت است ، نفوذ است ، می‏خواهد بزرگترين قدرتهای جهان‏ باشد ، می‏خواهد مشهورترين كشور گشايان جهان باشد ، می‏خواهد مسلط ترين مرد جهان باشد . چنين روحی كه بزرگ است ولی در ناحيه جاه طلبی ، تن او هم‏ راحتی نمی‏بيند . مگر تن اسكندر در دنيا راحتی ديد ؟ مگر اسكندر می‏توانست‏ اسكندر باشد و تنش را حتی ببيند . مگر نادر ، همان نادر ستمگر ، همان‏ نادری كه از كله‏ها منارها می‏ساخت ، همان نادری كه چشمها را در می‏آورد ، همان نادر كه يك جاه طلبی ديوانه بزرگ بود می‏توانست نادر باشد و تنش‏ آسايش داشته باشد ؟ گاهی كفشش ده روز از پايش در نمی‏آمد ، اصلا فرصت‏ در آوردن نمی‏كرد
نقل می‏كنند كه يك شب نادر از همين دهنه زيدر از جلوی يك كاروانسرا عبور می‏كرد . زمستان سختی بود . آن كاروانسرا در می‏گويد نيمه‏های شب بود كه يك وقت ديدم در كاروانسار را محكم می‏زنند . تا در را باز كردم يك‏ آدم قوی هيكل سوار بر اسب بسيار قوی هيكلی آمد تو . فورا گفت غذا چه‏ داری ؟ من چيزی غير از تخم مرغ نداشتم . گفت مقدار زيادی تخم مرغ آماده‏ كن . من برای آماده كردم ، پختم . گفت نان بياور ، برای اسبم هم جو بياور . همه اينها را به او دادم ، بعد اسبش را تيمار كرد ، دست به دستها و پاها و تن او كشيد . دو ساعتی‏ آنجا بود و يك چرتی هم زد . وقتی خواست برود دست به جيبش برد و يك‏ مشت اشرفی بيرون آورد . گفت دامنت را بگير . دامنم را گرفتم آنها را ريخت در دامنم . بعد گفت الان طولی نمی‏كشد كه يك فوج پشت سر من می‏آيد . وقتی آمد بگو نادر گفت من رفتم فلان جا فورا پشت سر من بياييد
می‏گويد تا شنيدم " نادر " دستم تكان خورد ، دامن از دستم افتاد . گفت‏ می‏روی بالای پشت بام می‏ايستی ، وقتی آمدند بگو توقف نكنند پشت سر من‏ بيايند . ( خودش در آن دل شب دو ساعت قبل از فوجش حركت می‏كرد ) فوج‏ شاه آمدند اينجا . من از بالا فرياد كردم نادر فرمان داد كه اطراق بايد در فلان نقطه باشد ، آنها قرقر می‏كردند ولی يك نفر جرأت نكرد نرود ، همه‏ رفتند . خوب آدم بخواهد نادر باشد ديگر نمی‏تواند در رختخواب پرقو هم‏ بخوابد ، نمی‏تواند عاليترين غذاها را بخورد . بخواهد يك سيادت طلب ، يك جاه طلب ، يك رياست طلب بزرگ ، ولو يك ستمگر بزرگ هم باشد تنش نمی‏تواند آسايش ببيند ، بالاخره هم كشته می‏شود و هر كس در هر رشته‏ای بخواهد همت بزرگ داشته باشد ، روح بزرگ داشته باشد بالاخره‏ آسايش تن ندارد . اما هيچيك از افرادی كه عرض كردم بزرگواری روح‏ نداشتند . روحشان بزرگ بود ولی بزرگوار نبودند
فرق بين بزرگی و بزرگواری چيست ؟ فرض كنيم شخصی ، يك عالم بزرگ‏ باشد وفضيلت ديگری غير از علم نداشته باشد يعنی كسی باشد كه فقط می‏خواهد يك كشف جديد بكند ، تحقيق جديد بكند . اين يك فكر و انديشه بزرگ است‏ يعنی يك اراده بزرگ و يك همت بزرگ در راه علم است . آن ديگری يك افزون طلب بزرگ است كه هميشه دنبال ثروت‏ می‏رود و ثروت برای او هدف است ، يك شهوت بزرگ است ، يك حرص‏ بزرگ است . ديگری يك رقابت بزرگ است ، ديگری يك كينه توزی بزرگ‏ است ، ديگری يك حسات بزرگ است ، ديگری يك جاه طلبی بزرگ است
تمام اينها خود پرستيهای بزرگ هستند . هيچيك از اينها را نمی‏شود بزرگواری گفت . بزرگی هست ولی بزرگواری نيست
مساله‏ای است كه از جنبه روانی و فلسفی بسيار قابل توجه است و آن‏ اينكه انسان در ضمير و روح و روان خودش و به تعبير قرآن در فطرت خودش‏ غير از اينگونه بزرگيها كه بازگشتش به خود پرستيهای بزرگ است يك نوع‏ احساس بزرگی ديگری در وجود خود می‏كند كه از اين نوعها نيست . آنرا بايد گفت انسانيت بزرگ . و من هنوز نتوانسته‏ام بفهمم كه اين آقايان ماديين‏ ، ماترياليستها ، اينها را چگونه می‏توانند توجيه بكنند ؟ آخر اين چه‏ احساسی است در بشر يا لااقل در بعضی از افراد بشر ( البته در عموم افراد بشر هست ولی در بعضی اين چراغ يا خاموش است يا خيلی ضعيف و در بعضی‏ ديگر كاملا روشن است ) كه گاهی در روح خودش احساس شرافت می‏كند يعنی‏ بزرگی را بصورت شرافت احساس می‏كند . اين يك انسان بزرگ است نه يك‏ خود پرست بزرگ . بالاتر از خود پرستی است . به خاطر احساس يك شرافت‏ و بزرگواری پا روی خود پرستی می‏گذارد . چطور ؟ اين آدم می‏خواهد بزرگ‏ باشد اما دنبال اين نيست كه بزرگتر ازفلان آدم باشم ، فلان آدم فلان مقدار ثروت دارد من از او بيشتر داشته باشم ، فلان آدم فقط محكوم حكم من باشد ، من امر كنم و او اطاعت كند ، من بايد آمر باشم و او مطيع . در مقابل پليديها برای نفس خودش ، برای روح خودش احساس بزرگی‏ می‏كند . مثلا انسانی اساسا روحش به او اجازه نمی‏دهد كه دروغ بگويد ، اصلا دروغ را پستی می‏دادند ، در روح خودش احساس علو می‏كند . آن بزرگی در مقابل كوچكی است ، در مقابل كمی است . اين بزرگی كه به آن بزرگواری‏ می‏گوئيم در مقابل دنائت و پستی است . انسان در روح خود احساس بزرگواری‏ می‏كند يعنی يك شرافتی را در خودش درك می‏كند كه به موجب آن از دنائتها احتراز دارد . آن آدم جاه پرست برای جاه پرستی آنقدر اهميت قائل است‏ كه می‏گويد آقا زندگی اگر هست اينست كه آدم مثل شير زندگی كند نه مثل‏ گوسفند ، يعنی بدرد نه اينكه ديگری او را بدرد
موسولينی ديكتاتور معروف ايتاليا به يكی از دوستانش گفته بود من‏ ترجيح می‏دهم كه يك سال شير زندگی كنم تا اينكه صد سال گوسفند زندگی كنم‏ . اينكه يك سال شير باشم ، ديگران را بخورم و طمعه خودم بكنم بهتر از اينست كه صد سال گوسفند باشم و آماده خورده شدن در كام يك شير باشم
اين را گفت و مرتب به دوستش يك پولی ميداد و می‏گفت خواهش می‏كنم كه‏ اين جمله را تا من زنده هستم در جايی نقل نكن . چرا ؟ به جهت اينكه من‏ با اين شرط می‏توانم شير باشم كه مردم گوسفند باشند اما اگر مردم اين جمله‏ را بفهمند آنها هم می‏خواهند مثل موسولينی باشند ، مثل من شير باشند . اگر آنها هم بخواهند مثل من شير باشند ديگرمن نمی‏توانم شير باشم . آنها بايد گوسفند باشند كه من شير باشم . در اين ، بزرگی هست امابزرگواری نيست
اما بزرگوار چطور است ؟ بزرگوارمی‏خواهد همه مردم شير باشند يعنی‏ گوسفندی نباشد كه ديگری طعمه‏اش كند . اصلا می‏خواهد درندگی در دنيا وجود نداشته باشد . اين معنايش احساس بزرگواری است ، احساس انسانيت است‏ ، به تعبير قرآن احساس عزت است ، احساس كرامت نفس است . كلمه‏ كرامت در آثار اسلامی زياد آمده و همان مفهوم بزرگواری را دارد . جمله‏ای‏ است از پيغمبر اكرم ، فرمود : « انی بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » ( 1 ) ، مكرر گفته‏ام گاهی در ترجمه فارسی ، اين جمله را غلط ترجمه می‏كنند ، می‏گويند پيغمبر فرمود كه من مبعوث شدم كه اخلاق نيك را تكميل كنم . نه ، اين ترجمه رسائی نيست ، پيغمبر بيشتر از اين گفت . اگر پيغمبر گفته‏ باشد من معبوث شدم كه اخلاق نيك را تكميل كنم ، اين چيز تازه‏ئی نيست
هر صاحب مكتبی ، هر نوع اخلاقی آورده باشد ، عقيده‏اش اين است كه اخلاق‏ نيك همين است كه من می‏گويم . آن اخلاقی كه اساسا دستور تدنی و پستی‏ ميدهد هم معتقد است كه اخلاق نيك همين است . آن ديگری مثل " نيچه " كه اساسا می‏گويد بشر بايد تكيه‏اش بزور باشد ، گناهی بالاتر از ضعف نيست‏ ، به ضعيف ترحم نكنيد وزير بالش را نگيريد هم می‏گويد اخلاق نيك همين‏ است كه من می‏گويم . پيغمبر نه تنها فرمود اخلاق نيك ، بلكه نيكی را هم‏ در مكتب خود تفسير كرد ، من تنها نمی‏گويم نيك ، نيك را همه می‏گويند ، اين كه چيز تازه‏ای نيست « بعثت لاتمم مكارم الاخلاق » من معبوث شدم كه‏ اخلاق را تكميل كنم كه در آن روح مكرمت هست ، يعنی اخلاق بزرگواری ، اخلاق‏ آقائی اما نه آقائی به معنای آن سيادتی كه بر ديگری مسلط بشوم ، بلكه آقائی ای كه روح من آقا باشد و از پستی ، دنائت ، دروغ‏ ، غيبت ، از تمام صفات رذيله احتراز داشته باشد ، خودش را برتر و بالاتر از اينها بداند و در اين زمينه بقدری ما در آثار اسلامی داريم كه‏ الی ماشاءالله

پاورقی : 1 - المحجة البيضأج 5 ص . 89

علی عليه السلام به فرزندش اما مجتبی ( ع ) می‏فرمايد : « اكرم نفسك عن‏ كل دنيه و ان ساقتك الی الرغائب فانك لن تعتاض بما تبذل من نفسك‏ عوضا » ( 1 ) پسر جانم ! روح خودت را گرامی بدار ، بزرگوار بدار ، برتر بدار از هر كار پستی . در مقابل هر پستی فكر كن كه روح من بالاتر از اين‏ است كه به اين پستی آلوده بشود . درست مثل آدمی كه يك تابلوی نقاشی‏ خيلی عالی دارد كه وقتی لكه سياهی در آن پيدا می‏شود ، گردی ، غباری روی‏ آن می‏بيند ، خودبخود فورا دستمال را بر می‏دارد و آنرا تميز می‏كند . اگر به او بگويی چرا اين كار را می‏كنی ، می‏گويد حيف چنين تابلوی نقاشی‏ای‏ نيست كه چنين لكه سياهی در آن باشد ؟ حس می‏كند كه اين تابلوی نقاشی‏ آنقدر زيبا و عاليست كه حيف است يك لكه سياه در آن باشد . علی ( ع ) می‏گويد در روح خودت اينگونه احساس زيبائی كن ، احساس عظمت كن ، احساس شخصيت كن كه قطع نظر از هر مطمعی ، قطع نظر از هر خيالی ، قطع‏ نظر از هر حاجت مادی ای ، اصلا خودت را بزرگتر از اين بدانی كه تن به‏ پستی بدهی . دروغ پيش می‏آيد ؟ دروغ پستی است ، دنائت است . تو كريمی‏ ، تو بزرگواری ، تو عالی هستی ، تو زيبا هستی ، خودت را برتر از اين‏ بدان كه با دروغ خود را پست و كوچك بكنی .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ص . 929

از مردم چيزی مخواه ، خواستن‏ از مردم دنائت است ، تو بزرگی ، بزرگواری ، زيبائی . تو انسانی ، مقام انسانيت بالاتر از اينست كه انسان حاجت خودش را از ديگری بصورت التماس بخواهد فرمود : « التقلل و لا التوسل » به كم بساز و دست پيش ديگری دراز مكن . مخصوصا در كلمات علی ( ع ) در اين زمينه زياد است . علی ( ع ) جمله عجيبی دارد ميگويد : « ما زنی غيور قط » يعنی هرگز يك آدم با شرف زنا نمی‏كند يك‏ آدم غيرتمند هرگز زنا نمی‏كند . اين قطع نظر از اين است كه زنا شرعا حرام‏ است يا حرام نيست . قطع نظر از اين است كه آيا خدادر قيامت يك آدم‏ زناكار را معاقب می‏كند يا نمی‏كند . ميفرمايد يك آدم شريف ، يك آدم‏ غيور ، آدمی كه احساس عظمت می‏كند ، احساس شرافت در روح خودش می‏كند هرگز زنا نمی‏كند
جمله‏ای در نهج البلاغه است كه حماسه است و يك مسلمان با شنيدن آن‏ بايد در روح خودش احساس حمالسه بكند . جريان معروف است ولابد شنيده‏ايد . در اولين رويارويی علی ( ع ) در صفين با لشكر معاويه ، اميرالمؤمنين در نظرش اين بود كه ابتدا جنگ نكند ، نامه‏ها مبادله بشود سفيرها مبادله‏ بشوند بلكه اين اختلاف حل بشود و مسلمين بروی يكديگر شمشير نكشند
معاويه واصحابش وقتی كه آمدند ، بخيال خودشان پيشدستی كردند محل برداشتن‏ آب از كنار فرات را اشغال نمودند تا لشكر اميرالمؤمنين كه می‏رسد دسترسی‏ به آب نداشته باشد و در مضيقه بی آبی قرار بگيرند و از اين راه باصطلاح‏ شكست بخورند . اميرالمؤمنين وقتی وارد شد ديد اينها دست به چنين كاری‏ زده‏اند . نامه‏ای نوشت ، كسی را فرستاد كه اين كار را نكنيد ما كه هنوز با يكديگر جنگ نداريم ، ما آماده‏ايم با هم صحبت بكنيم ، سفير بفرستيم ، ملاقات بكنيم بلكه خداوند ميان مسلمين اصلاح بكند و جنگ صورت نگيرد . معاويه به هيچ‏ شكل حاضر نشد گفت ما اين فرصتی را كه داريم هرگز از دست نمی‏دهيم . چند بار حضرت اينكار را كردند هرچه گفتند كه باصطلاح ما از خر شيطان پائين‏ بيا ، ما كه نمی‏توانيم با بی آبی صبر كنيم ، يك روز ، دو روز اگر طول‏ بكشد و آبمان تمام بشود ، مجبور خواهيم شد شمشير بكشيم ولی من می‏خواهم‏ فرصتی باشد تا مذاكره كنيم ، گفت نمی‏شود كه نمی‏شود . علی ( ع ) ديد كه‏ چاره‏ای جز جنگ نيست . آمد برای اصحاب خودش خطابه مختصری خواند
ببنيد اين علی زاهد ، اين علی عابد ، اين علی متقی و پرهيزكار ، اين علی‏ اهل آخرت ، در روحش چقدر حماسه وجود دارد ، چقدر عظمت وجود دارد ! چقدر شرافت انسانيت را حفظ می‏كند ! ( بر خلاف زاهد مابان ما ) فرمود : « قد استطعموكم القتال » ( خطابه حماسی است ) لكشريانم ، سپاهيانم ! اينها جنگ را مانند يك خوراك از شما می‏خواهند ، شمشيرها را مثل يك‏ خوراك از شما می‏خواهند جنگ طلب شده‏اند . بعد فرمود : « رووا السيوف‏ من الدماء ، ترووا من الماء » حالا كه اينها چنين كردند می‏دانيد چه بايد كرد ؟ لشكريان من تشنه مانده‏ايد ؟ يك راه بيشتر وجود ندارد ، اين‏ شمشيرهای خودتان را از خون اين پليدها سيراب كنيد تا خودتان سيراب شويد . بعد فرمود « فالموت فی حياتكم مقهورين و الحياش فی موتكم قاهرين » (1) ( من خيال نمی‏كنم در همه خطابه‏های حماسی جمله‏ای كوتاه به اين رسائی و مهيجی وجود داشته باشد ) معنی زندگی چيست ؟ زندگی كه نان خوردن و آب‏ نوشيدن نيست ، زندگی كه خوابيدن نيست ، زندگی كه راه رفتن نيست . اگر بميريد و پيروز باشيد ، آنوقت زنده هستيد . ولی اگر مغلوب دشمن باشيد و زنده‏ باشيد بدانيد كه مرده‏ايد

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 51 ص . 138

اينطور علی ( ع ) روح عزمت وكرامت را در اصحاب خود دميد . در اين‏ زمينه ها جمله‏های ديگری از اميرالمؤمنين هست كه قسمتهايی از آنها را برای شما عرض می‏كنم . بطور كلی اميرالمؤمنين تمام اخلاق دنيه راروی حساب‏ پستی نفس می‏گذارد . يعنی ريشه همه اخلاق رذيله را دنائت می‏داند مثلا درباب غيبت می‏گويد : « الغيبة جهد العاجز » ( 1 ) بيچاره‏ها ، ناتوانها ، ضعيف همتها ، پستها غيبت می‏كنند . يك مرد ، يك شجاع ، يك آدمی كه‏ احساس كرامت و شرافت در روح خودش می‏كند اگر از كسی انتقادی دارد جلوی‏ رويش می‏گويد يا حد اقل جلوی رويش سكوت می‏كند . حالا اينكه بعضی مداحی و تملق می‏كنند مطلب ديگری است . پشت سر كه ميشود ، شروع می‏كند به بدگوئی‏ و غيبت كردن . می‏گويد اين منتهای همت عاجزان است ، اراده ناتوانان‏ است ، از پستی است ، از دنائت است . آدمی كه احساس شرافت می‏كند ، غيبت نمی‏كند . « ازری بنفسه من استشعر الطمع و رضی بالذل من كشف ضره و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه » ( 2 ) ، آن كسی كه طمع به ديگران‏ را شعار خود قرار داده ، خودش را كوچك و حقير كرده است ، خودش را پستتر كرده است يعنی آدمی كه احساس عظمت می‏كند ، محال است كه به‏ ديگران طمع ببندد .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 453 ، ص . 1297 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 2 ، ص . 1089

آنكسی كه رنج وناراحتی خود را برای ديگران بازگو می‏كند ، بايد بداند كه تن بخواری داده است . يك آدم شريف ، آدمی كه احساس انسانيت و عزت‏ می‏كند ، حتی حاضر نيست رنج خود را بديگران بگويد . رنجش را تحمل می‏كند و برای ديگران بيان نمی‏كند شخصی آمد خدمت امام صادق ( ع ) شروع كرد از تنگدستی خودش گفتن كه‏ خيلی فقر شده‏ام ، خيلی ناچارم و در آمدم كفاف خرجم را نمی‏دهد ، چنين‏ می‏كنم و چنان . حضرت به يك از كسانشان فرمود : برو فلان مقدار دينار تهيه كن و به او بده . تا رفت بياورد ، آن شخص گفت ، آقا من والله‏ مقصودم اين نبود كه از شما چيزی بخواهم . فرمود من هم نگفتم كه مقصود تو از اين حرفها اين بود كه از من چيزی می‏خواهی ولی من يك نصيحت بتو می‏كنم‏ : اين نصيحت از من بتو باشد كه هر بيچارگی و سختی و گرفتاری كه داری‏ برای مردم نقل نكن زيرا كوچك می‏شوی . اسلام دوست ندارد مؤمن در نظر ديگران كوچك باشد . يعنی صورت خودت را با سيلی هم كه شده سرخ نگهدار عزت خودت را حفظ كن . علی هم می‏گويد : « و رضی بالذل من كشف ضره » آنكسی كه درد خودش را ، بيچارگی خودش را برای ديگران ميگويد آبرو و عزت خود را از بين می‏برد . همه جا می‏گويد آقا ما خيلی بيچاره هستيم ، اوضاع ما خيلی بد است ، اوضاعمان بقول امروزيها خيلی درام است ، چنين‏ وچنان . اينها را نگو ، آبرو از هر چيزی عزيزتر است ، عزت مؤمن از هر چيزی ديگری گراميتر است
« و هانت عليه نفسه من امر عليها لسانه » ، آنكسی كه هوای نفس خودش‏ را بر خودش غلبه می‏دهد ، آنكسی كه تابع شهوت خودش و هوا پرست است‏ بايد بداند كه اولين اهانت را بخودش كرده ، خودش را پست كرده است . شهوت پرستی نوعی پستی است . اصلا در منطق علی تمام‏ رذايل اخلاقی در يك كلمه جمع می‏شود و آن پستی روح است ، بزرگوار نبودن‏ است . و تمام فضائل اخلاقی را علی در يك كلمه جمع می‏كند و آن بزرگواری‏ روح است . در روح خودتان احساس بزرگواری بكنيد ، می‏بينيد راستگو هستيد ، می‏بينيد امين هستيد ، می‏بينيد با استقامت هستيد . در روح خودتان‏ احساس بزرگواری بكنيد می‏بينيد خويشتندار هستيد منيع الطبع هستيد ، غيبت‏ نمی‏كنيد ، هيچ كار پستی نمی‏كنيد مثلا شراب نمی‏خوريد چون شراب خوردن مستی‏ می‏آورد ومستی ولو موقت باشد عقل را از انسان می‏گيرد و در نتيجه وزن و سنگينی را از انسان می‏گيرد . در يك مدت موقت هم اگر انسانيت از انسان‏ سلب شود تبديل به يك حيوان لايشعر می‏شود
در جمله ديگر فرمود : « المنية و لا الدنية » ( 1 ) . من بنايم بر افراط نيست . تعليمات عرفاو متصوفه خودمان نكات برجسته زياد دارد ، تعليمات‏ علی زياد دارد ولی يكی از خسارتهای بزرگی كه اسلام از راه تعليمات عرفا و متصوفه ديد ، اين بود كه اينها تحت تأثير تعليمات مسيحيت از يك طرف‏ ، تعليمات بودائی از سوی ديگر و تعليمات مانوی از طرف ديگر در مساله‏ مبارزه با نفس و با صطلاح خودشاننفس كشتن و در مساله خود را فراموش‏ كردن حساب از دستشان در رفت . اگر اندك توجهی به تعليمات اسلام‏ می‏كردند می‏ديدند اسلام طرفدار منهدم كردن نوعی خودی و زنده كردن نوع ديگر از خودی است . اسلام می‏گويد خود را فراموش كن و خود را فراموش نكن

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 390 ، ص . 1273

خود سافل حيوانی را توصيه می‏كند كه فراموش بكنيد ولی يك تولد ديگر ، يك ولادت‏ ديگر در روح شما می‏خواهد . می‏خواهد يك خود ديگر ، يك منش ديگر در وجود شما زنده شود . شايد دوازده سال پيش يا بيشتر بود كه من متوجه اين نكته‏ شدم وبعد هم كه اقبالنامه آقای سيد غلامرضا سعيدی را خواندم ديدم كه اقبال‏ لاهوری متوجه اين نكته شده است . مطلبی را تحت عنوان فلسفه خودی بيان‏ كرده و مقصودش اين است كه خودی خودت را باز ياب ، خودی انسانی خودت‏ را بازياب . اصلا اسلام يكی از عقوبتهای الهی را اين می‏داند كه خدا انسانرا بشكلی در می‏آورد كه خودش را فراموش كند : « و لا تكونوا كالذين‏ نسوا الله فانسيهم انفسهم »( 1 ) ، از كسانی مباشيد كه خداوند را فراموش می‏كنند و در نتيجه فراموش كردن خدا ، خدا آنها را معاقب می‏كند . عقابش‏اين است كه خودشان را فراموش می‏كنند . می‏گويد " خود " اما آن‏ خودی كه قرآن می‏گويد يادت باشد ، چيست ؟ نمی‏گويد شهوتت يادت باشد نمی‏گويد جاه طلبيت يادت باشد نميگويد پول پرستيت يادت باشد می‏گويد اينها را فراموش كن خودت يادت باشد . تو اين نيستی ، تو برتر از اين‏ هستی ، تو يك انسانيتی هستی ، يك شخصيتی هستی ، يك منشی هستی كه وقتی‏ آن منش را در خودت بيابی خودت را يكپارچه نور می‏بينی ، خودت را يكپارچه عظمت و قدرت می‏بينی خودت را يكپارچه شرافت می‏بينی آنرا فراموش نكن والا شما چه كسی را در دنيا پيدا می‏كنيد كه بيش از علی ( ع ) مردم را دعوت بتقوی كرده باشد ؟ ( اينها تأمل دارد ، تفكر دارد بايد درباره اينها فكر كرد )

پاورقی : 1 - سوره حشر ، آيه . 19

چه كسی بيش از علی مردم را دعوت به مبارزه با هوای نفس كرده است ؟ چه‏ كسی بيش از علی مردم را دعوت به ترك دنيا كرده است ؟ هيچكس . ولی‏ همين علی در تعليمات خودش انسانها را دعوت می‏كند بهعزت و منش
در دنباله همان جمله‏هائی كه عرض كردم خطاب بامام حسن می‏فرمايد ، اين‏ جمله را دارد : « و لا تكن عبد غيرك و قد جعلك الله حرا » ( 1 ) پسركم ! بنده انسان ديگری مباش خدا ترا آزاد آفريده است ، خودت را حفظ كن
علی كه دعوت به تواضع می‏كند ، علی كه متواضع ترين مردم دنياست ، علی كه‏ هميشه به مبارزه با هوای نفس توصيه می‏كند ، چطور اينجا دعوت به منيت‏ می‏كند ؟ نه ، اين منيت غير از آن منيت است . اين منيتی است كه بايد محفوظ بماند . اين است كه می‏گويد : ولا تكن عبد غيرك هرگز خودت را بنده‏ ديگری مكن . بنده ديگری بودن ، برده ديگری بودن ، اظهار خاكساری پيش‏ بنده‏ای از بندگان خدا كردن با شرافت خدائی و عزت انسانی تو منافات‏ دارد
چون اين بحث را من دردنباله بحث هفته گذشته كه ميلاد امام حسين ( ع ) بود ، عنوان كردم مناسب است كه راجع به اين مطلب يعنی مساله بزرگواری‏ از كلمات وجود مقدس ابا عبدالله الحسين كه بحث درباره ايشان ما را به‏ اينجا كشيد ، برايتان شاهد بياورم . از حضرت امام حسين بر خلاف حضرت‏ امير به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت ، كلمات زيادی بدست ما نرسيده‏ است .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، نامه 31 ص . 929

ازاميرالمؤمنين روايات مستند زيادی بصورت خطبه و خطابه داريم‏ مخصوصا خطبه‏ها و خطابه‏های دوران پنج ساله خلافت . ولی از حضرت امام حسن و امام حسين ( ع ) و مخصوصا از حضرت امام حسين به واسطه آن اختناق فوق العاده‏ای كه در زمان‏ امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاويه وجود داشت كه شنيده‏ايد چه وضع‏ عجيبی بود ، كسی جرأت نمی‏كرد به ايشان نزديك بشود و اگر سخنی شنيده بود جرأت نمی‏كرد نقل بكند ، خيلی كم نقل شده است . من يكوقتی كتابهايی را كه كلمات حضرت را نقل كرده‏اند مطالعه می‏كردم ، ديدم عجيب است با آنكه‏ كلمات امام حسين آنقدر زياد نيست ، ولی هيچ مطلبی در كلمات ايشان‏ باندازه بزرگواری بچشم نمی‏خورد اصلا مثل اينكه روح حسين مساويست با بزرگواری همه‏اش دم از بزرگواری می‏زند . حال من قسمتهائی از آنها را عرض‏ می‏كنم . يكی از آنها همان جمله‏هائيست كه امام در واپسين لحظات حياتش‏ گفت خيلی هم شنيده‏ايد . پس از آنكه آن جنگها را كرده است ، حمله كرده‏ است ، جنگ تن به تن كرده است ، فوق العاده خسته شده است و بواسطه‏ ضربات تيرها روی زمين افتاده و خون زيادی از بدنش آمده و ديگر قدرت‏ روی پا ايستادن ندارد . حداكثر اين است كه می‏تواند خودش را روی كنده‏های‏ زانو بلند كند و به شمشيری تكيه بدهد ، ديگر رمق در وجودش نيست . متوجه‏ می‏شود كه گويا می‏خواهند بروند خيمه‏های حرم را غارت كنند . به هر زحمتی‏ هست بلند می‏شود و فريادش را بلند می‏كند: ²ويلكم يا شيعة آل ابی‏سفيان !» ای خود فروختگان ، ای شيعيان آل ابی‏سفيان ای كسانی كه خودتان را به نوكری‏ اينها پست كرده‏ايد ! وای بر شما « ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون‏ المعاد فكونوا احرارا فی دنياكم » اگر مسلمان نيستيد ، انسان باشيد ، يك‏ ذره حريت در وجود شما باشد ، آزاد مرد باشيد
گيرم به خدا و قيامت معتقد نيستيد ولی اينمقدار احساس شرافت در خودتان‏ بكنيد ، يك انسان شريف يك كسی كه بوئی از انسانيت برده باشد دست به‏ چنين كاری كه شما زديد نمی‏زند . گفتند چه می‏گويی فرزند فاطمه ؟ ما چه‏ كاری بر خلاف حريت كرديم . فرمود : « انا اقاتلكم و انتم تقاتلوننی و النساء ليس عليهن جناح » ( 1 )
در خطابه‏هائی كه امام در بين راه خوانده است كرامت و بزرگواری موج‏ ميزند . ازاولين خطابه‏ای كه در مكه خوانده است تا آخرين آنها . خطابه‏ای‏ كه در مكه خوانده است چنين شروع می‏شود : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلادش علی جيدالفتاش » تا آن آخر كه‏ می‏فرمايد : « فمن كان فينا باذلا مهجته و موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل‏ معنا فاننی راحل مصبحا ان شاء الله » ( 2 ) می‏خواهد بگويد كه اصلا روح من‏ به من اجازه نمی‏دهد كه اين اوضاع فاسد را ببينم و زنده باشم تا چه رسد كه‏ بخواهم خودم هم جزء اينها شوم « انی لا اری الموت الا سعادش و الحيوش مع‏ الظالمين الا برما » ( 2 ) من برای خودم افتخار ميدانم كه در ميان چنين‏ جمعيتی نباشم . زندگی با اين ستمگران برای من خستگی است ، ملالت است ، كسالت است ، افسردگی روح است

پاورقی : 1 - لهوف ص . 105 2 - لهوف ص . 53 3 - لهوف ص . 69

در بين راه خيلی اشخاص با امام برخورد داشتند . صحبتهايی می‏كردند و اغلب همان نصيحتهای پدرانه‏ای را می‏كردند كه هر تنبلی می‏كند ، ای آقا اوضاع خيلی خطرناك است برويد خودتانرا بكشتن ندهيد . در جواب يكی از اينها فرمود من به تو همان را می‏گويم كه يكی از انصار كه در ركاب پيغمبر در جنگ شركت می‏كرد در جواب پسر عمويش كه می‏خواست او را از جنگ باز دارد گفت . بعد امام اين اشعار را خواند :
سأمضی و ما بالموت عارعلی الفتی
اذا ما نوی حقا و جاهد مسلما
و واسی الرجال الصالحين بنفسه
و فارق مثبورا و خالف مجرما
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم
كفی بك ذلا ان تعيض و ترغما (1)
خير من می‏روم ، مرگ برای يك جوانمرد در صورتيكه نيتش از راهی كه‏ می‏رود و در آن راه كشته می‏شود حق است و مانند يك مسلمان جهاد می‏كند نه‏ تنها ننگ نيست بلكه افتخار است . مرگی كه در راه همكاری و همراهی با صالحان است ، مرگی كه در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است . يا من می‏مانم ، يا می‏ميرم . يا كشته ميشوم يا زنده می‏مانم . در آن راهی كه‏ می‏روم اگر زنده بمانم زندگيم با افتخار است و ديگر ننگ آميز نيست. اگر هم بميرم مورد ملامت نيستم . كفی بك ذلا انتعيض و ترغمة ای كسی كه مرا منع ميكنی ! اين ذلت برای تو كافيست كه زنده بمانی و دماغت بخاك‏ ماليده باشد . من زنده باشم و دماغم به خاك ماليده باشد ؟ ! ابدا . من‏ زندگی را توأم با سربلندی می‏خواهم ، زندگی با سرشكستگی برای من مفهوم‏ ندارد . ما می‏رويم

پاورقی : 1 - اعلام الوری ص 230 ، نفس المهموم ص . 116

باز در بين راه وقتی كه با اصحاب خودش صحبت ميكند مكرمت و بزرگواری‏ و ترجيح دادن مردن با شرافت بر زندگی با ننگ شعار اوست ، « الا ترون ان‏ الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهی عنه ؟ » نمی‏بينيد ؟ چشمهايتان باز نيست ؟ نمی‏بينيد كه به حق عمل نمی‏شود ، نمی‏بينيد كه اينهمه فساد وجود دارد و كسی از آن نهی نمی‏كند ؟ در چنين شرايطی « ليرغب‏ المؤمن فی لقاء الله محقا » ( 1 ) مؤمن بايد مرگ را طلب كند . كرامت و شرافت را از پدرش‏به ارث برده ، وقتی به علی ( ع ) خبر می‏دهند كه‏ لشكريان معاويه شهر انار را غارت كرده‏اند و در ضمن گوشواره يك زن غير مسلمان ( اهل ذمه ) كه در پناه مسلمانان است را ربوده‏اند در ضمن سخنانش‏ می‏گويد به خدا قسم اگر يك مسلمان در غم چنين حادثه‏يی بميرد ، ازنظر من‏ مورد ملامت نيست
می‏آئيم روز عاشورا ، می‏بينيم تا آخرين لحظات حيات حسين ( ع ) مكرمت‏ و بزرگواری يعنی همان محور اخلاق اسلامی ، محور تربيت اسلامی در كلمات او وجود دارد . در جواب فرستاده ابن زياد می‏گويد : « لا اعطيكم بيدی اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد » من مانند يك آدم پست ، دست بدست شما نمی‏دهم ، مانند يك بنده و برده هرگز نمی‏آيم اقرار بكنم كه من اشتباه‏ كردم ، چنين چيزی محال است . بالاتر از اين در همان حالی كه دارد می‏جنگد يعنی در حاليكه تمام اصحابش كشته شده‏اند ، تمام نزديكان واقاربش شهيد شده‏اند ، كشته‏های فرزندان رشيدش را در مقابل چشمش می‏بيند ، برادرانش‏ را قلم شده در مقابل چشمش می‏بيند و به چشم دل می‏بيند كه تا چند ساعت‏ ديگر می‏ريزند در خيام حرمش و اهل بيتش را هم اسير می‏كنند ، در عين حال‏ در همان حال كه می‏جنگد شعار می‏دهد ، شعار حكومت سيادت و آقائی اما نه‏ آقايی به معنی اينكه من بايد رئيس باشم و تو مرئوس [ بلكه به اين معنی‏ كه ] من آقائی هستم كهاقائيم به من اجازه نمی‏دهد كه به يك صفت پست تن‏ بدهم :

پاورقی : 1 - تحف العقول ص . 245

الموت خير من ركوب العار
و العار اولی من دخول النار (1)
اين است معنی بزرگواری روح و اين است تفاوت بزرگان با بزرگواران
البته بزرگواران ، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نيستند . همه‏ بزرگواران بزرگند . اين است كه وقتی ما در مقابل اين بزرگواران می‏ايستيم‏ همه‏اش از بزرگواريشان می‏گوئيم نه از بزرگی منهای بزرگواری : « اشهد انك‏ قد اقمت الصلوش و آتيت الزكاش و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر » (2) . ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهيم بايستيم چه بايد بگوئيم ؟ بايد از بزرگيش بگوئيم بايد بگوئيم : ما گواهی می‏دهيم كه تو رفتی هند را غارت‏ كردی والماس نور برايمان آوردی ، دريای نور برايمان آوردی ، كوه نور را برايمان آوردی اما به حسين می‏گوئيم كه ما شهادت می‏دهيم كه تو زكات دادی‏ نه ثروت جمع كردی وآوردی . تو امر به معروف كردی نهی از منكر كردی ، تو نماز را كه اساس پيوند بنده با خداست زنده كردی ، تو در راه خدا كوشيدی‏ نه در راه شكم خودت ، نه در راه جاه طلبی خودت . تو يك جاه طلبی بزرگ‏ نبودی ، تو يك انتقام بزرگ نبودی ، تو يك كينه توزی بزرگ نبودی ، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودی تو يك مجاهد فی سبيل الله بزرگ بودی . تو كسی بودی كه خود فردی و حيوانی را فراموش كردی و آن خودی را كه ترا به‏ خدايت پيوند می‏دهد زنده كردی . « اشهد انك جاهدت فی الله حق جهاده » (3) ما گواهی می‏دهيم كه تو كوشيدی ، جهاد كردی ولی جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود ، بلكه‏ در راه حق و حقيقت بود

پاورقی : 1 - نفس المهموم ص . 219 2 - مفاتيح الجنان ، زيارت مطلقه امام حسين ( ع )
3 - همان مدرك

خدايا ترا به حقيقت حسين بن علی ( ع ) قسم می‏دهيم كه از آن روحی كه‏ محور خلق اسلامی وتربيت اسلامی است يعنی مكرمت و بزرگواری ، نصيب همه‏ ما مسلمانان بگردان . پرتوی از عظمت و شرافت و آن احساس بزرگواری‏ حسينی را در دلهای همه ما بتابان
خدايا ما مسلمانان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بينا و علاقمند بگردان
و لا حول و لا قوش الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله‏ الطاهرين
next page

fehrest page

back page