![]() |
گفتار دوم آزادی معنوی 2
اين سخنرانی در 11 مهر 1348 شمسی مطابق 20 رجب 1389 قمری در حسينيه ارشاد ايراد شده استبسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش والسلام علی عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا ونبينا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التی كانت عليهم »( 1 )
در هفته گذشته عرض كردم كه مجموع عرايض ما در مبحث آزادی معنوی مشتمل بر سه قسمت است ، يكی اينكه معنی آزادی چيست دوم اينكه آزادی بر دو قسم است : آزادی معنوی و آزادی اجتماعی ، مرحله سوم وابستگی اين دو نوع آزادی به يكديگر و مخصوصا وابستگی آزادی اجتماعی به آزادی معنوی است .
پاورقی : 1 - سوره اعراف ، آيه . 156
امشب میخواهم عرايض خودم را اختصاص بدهم به خود آزادی معنوی كه اساس آزادی معنوی يعنی چه و آيا ضرورتی دارد كه بشر آزادی معنوی داشته باشد يا نداشته باشد ؟ و مخصوصا من اين مسئله را از اين جهت بيشتر مورد توجه قرار میدهم كه امروز توجه به آزادی معنوی بسيار كم شده است و همين ، خود يكی از علل نابسامانيهای امروز است . بسياری خيال میكنند كه اين مسائل ديگر منسوخ شده است . در صورتی كه بر عكس در عصر امروز نياز بشر به آزادی معنوی از اعصار گذشته اگر بيشتر نباشد ، كمتر نيستآزادی معنوی يعنی چه ؟ آزادی هميشه دو طرف میخواهد به طوری كه چيزی از قيد چيز ديگر آزاد باشد . در آزادی معنوی ، انسان از چه میخواهد آزاد باشد ؟ جواب اينست كه آزادی معنوی بر خلاف آزادی اجتماعی ، آزادی انسان ، خودش از خودش است . آزادی اجتماعی آزادی انسان است از قيد و اسارت افراد ديگر . ولی آزادی معنوی نوع خاصی از آزادی است و در واقع آزادی انسان است از قيد و اسارت خودش . قهرا اين سؤال پيش میآيد كه مگر انسان میتواند در قيد و اسارت خودش باشد ؟ مگر يك چيز میتواند خودش هم برده باشد و هم برده گير ، هم اسير باشد و هم اسير كننده ، مگر چنين چيزی ممكن است ؟ جواب اينست : بله ممكن است . در مورد ديگر اگر ممكن نباشد ، فی المثل اگر در حيوانات بردگی معنوی ومتقابلا آزادی معنوی معنی ندارد و امكان ندارد ، در انسان اين موجود عجيب ، اينكه انسان خود برده و اسير خود باشد و يا خود ، آزاد از خود باشد ، معنی دارد . چگونه ممكن است ؟ اين از آن جهت است كه انسان در ميان موجودات ديگر يك شخصيت مركب است و اين يك حقيقت است . اينكه انسان يك شخصيت و موجود مركب است را اديان و فلسفهها تأييد كردهاند ، علما وحتی روانشناسها تأييد كردهاند ، و مطلبی است غير قابل ترديد
ابتدا تعبير قرآنی و تعبير حديثی مطلب را عرض میكنم . شما در قرآن میبينيد كه درباره خلقت انسان ( اختصاصا درباره انسان ) چنين میفرمايد : « فاذا سويته و نفخت فيه من روحی فقعوا له ساجدين »( 1 ) به فرشتگان میگويد وقتی كه خلقت اين موجود را تكميل كردم او از روح خود چيزی در او دميدم ، بر او سجده بريد . میگويد اين موجود ، يك موجود خاكی است ، من او را از خاك میآفرينم ، يك موجود طبيعی و مادی است . ولی همين موجود آفريده شده از آب و خاك ، همين موجودی كه دارای جسم و جسدی است مانند حيوانهای ديگر ، و نفخت فيه من روحی ، از روح خودم چيزی در او میدمم
لازم نيست كه مامعنای روح خدا را بفهميم كه نفخه الهی و آنچه خدا او را روح خود ناميده است چيست . اجمالا میدانيم كه در اين موجود خاكی يك چيز ديگری هم غير خاكی وجود دارد . حديث معروفی است ، پيغمبر اكرم فرمود : خداوند فرشتگان را آفريد و در سرشت آنها تنها عقل را نهاد ، حيوانات را آفريد و در سرشت آنها تنها شهوت را نهاد ، انسان راآفريد و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را ، كه مولوی همين را به صورت شعر در آورده است
| گفت پيغمبر كه خلاق مجيد |
| خلق عالم را سه گونه آفريد |
پاورقی : 1 - سوره حجر ، آيه . 29
حالا ممكن است ما بخواهيم اين را با يك زبان ساده تری بفهميم . واقعا ما خودمان ، قطع نظر از مطالب ومسائلی كه در قرآن مجيد آمده است ، در حديثآمده است ، عرفا بالخصوص در اين زمينه اظهار نظر كردهاند ، علمای روانشناسی تأييد كردهاند ، قطع نظر از همه اينها ، میخواهيم با يك زبان سادهای اين مسئله آزادی معنوی را بفهميم . ما مطلب را از يك مطلبی كه هر كسی میتواند احساس بكند شروع میكنيم و آن اينست : بدون شك ما در زندگی خودمان احتياج داريم به خوراك ، و هر چه بهتر ، بهتر ، احتياج داريم به پوشاك و هر چه عاليتر ، بهتر ، احتياج داريم به مسكن و هر چه مجللتر ، بهتر . همينطور احتياج داريم به زن و فرزند ، احتياج داريم به تجملات زياد زندگی و به پول و ماديات علاقه مند هستيماما در يكجا ما سر يك دو راهی قرار میگيريم ، احساس میكنيم كه اينجا يا بايد شرافت وعزت وس يادت وآقايی خودمان را حفظ كنيم ولی با فقر بسازيم ، نان بخوريم ولی نان خشك و خالی ، لباس بپوشيم ، لباس ژنده ، خانه داشته باشيم ، خانه تنگ و كوچك و محقر ، پول نداشته و در مضيقه باشيم و يا از عزت و آقايی و سيادت خودمان صرف نظر بكنيم ، تن به يك ذلت بدهيم ، تن به خدمت بدهيم ، آنوقت تمام نعمتهای مادی برای ما فراهم میشود . میبينيم بسياری از افراد مردم اساسا حاضر نيستند تن به ذلت بدهند و لو به قيمت اينكه ماديات زندگيشان خيلی زياد شود . البته بعضيها حاضر میشوند ، تن به اين ذلت میدهند ولی در عين حال همين آدم در عمق وجدانش احساس يك سرشكستگی میكند
سعدی در گلستان میگويد دو تا برادر بودند يكی توانگر و ديگری درويش
توانگر به قول او در خدمت ديوان بود ، خدمتگزار بود ، ولی آن درويش يك آدم كارگر بود و به تعبير سعدی از زور بازوی خودش نان میخورد . میگويد برادر توانگر يك روز به برادر درويش گفت برادر ! تو چرا خدمت نمیكنی از اين مشقت برهی ؟ تو هم بيا مثل من در خدمت ديوان تا از اين رنج و زحمت و مشقت ، از اين كارگری ، از اين هيزم شكنی ، از اين كارهای بسيار سخت رهايی يابی . میگويد برادر درويش جواب داد : تو چرا كار نمیكنی تا از ذلت خدمت برهی ؟ تو به من میگويی تو چرا خدمت نمیكنی تا از رنج و مشقهت كار برهی ، من به تو میگويم تو چرا كار نمیكنی ، متحمل رنج و مشقت نمیشوی تا از ذلت خدمت برهی ؟ اين ، خدمت را با آن همه مال و ثروت و توانايیای كه دارد ولی چون خدمت است ، چون سلب آزادی است ، چون خم شدن پيش غير است ، ذلت تشخيص میدهد . بعد میگويد : خردمندان گفتهاند كه نان خود خوردن و نشستن به كه كمر زرين بستن و در خدمت ديگری ايستادن
| به دست آهن تفته كردن خمير |
| به از دست بر سينه پيش امير |
| كد كد العبد ان احببت ان تصبح حرا |
| و اقطع الامال من مال بنیآدم طرا |
| انت ما استغنيت عن غيرك علی الناس قدرا |
به نظرم در سخنان جا حظ بود ديدم يا يكی ديگر از علمای اهل تسنن كه اهل ادب است ( جا حظ خودش فوق العاده مرد بليغی است و انصافا مرد سخن است و فوق العاده برای مقام سخن علی ( ع ) احترام قائل است و حرفهای عجيبی هم میزند ) . میگويد در ميان سخنان علی ( ع ) ، نه سخن است كه اينها در دنيا نظير ندارد . از ميان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث ماست . اميرالمؤمنين میفرمايد : « احتج الی من شئت تكن اسيره استغن عن من شئت تكن نظيره ، احسن الی من شئت تكن اميره » ( 1 ) . يعنی نيازمند هر كسی میخواهی باش اما بدان اگر نيازمند كسی شدی تو برده او هستی . بی نياز باش از هر كه دلت میخواهد ، مثل او هستی . نيكی كن به هر كه دلت میخواهد ، توامير او هستی . پس نيازمندی به افراد ديگر نوعی رقيت و بردگی است اما چه جور بردگی است ؟ بردگی تن است ؟ نه ، بردگی روح است . بردگی معنوی است . دراين زمينه چقدر سخنان خوب گفتهاند ومتاسفانه امروز اين بحثها كمتر گفته میشود ، البته به يك جهاتی كه چون مسائل ديگری مطرح است وانسان میخواهد درباره آنها بحث بكند ، بحثهای اخلاقی كمتر گفته میشود و حال آنكه اينها زياد هم بايد گفته شود . علی ( ع ) میفرمايد : « الطمع رق مؤبد » ( 2 ) طمع ، بردگی هميشگی است .
پاورقی : 1 - غرر الحكم چاپ دانشگاه تهرانج 2 ص . 584 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 171 ص . 1170
يعنی از بردگی بدتر ، طمع داشتن است . كه باز هم در اين زمينه ، مطالب و مسائل زياد استبنابراين شما میتوانی بفهميد كه غير از بردگی تن ، يك بردگی ديگر همهست در عين اينكه تن انسان آزاد است . در آن مثلی كه سعدی در مورد دو برادر توانگر و درويش گفت ، آن برادر توانگر امكانات مادیاش فوق العاده بيشتر از آن برادر درويش است . تن او از تن اين خيلی آزادتر است . تن اين كه بيچاره هميشه لگد كوب كارها و زحمتهاست . ما روح اين از او آزادتر است . پس اينجا شما اجمالا میتوانيد بفهميد كه نوعی بردگی ديگر هم هست كه آن ، بردگی تن نيست . نوعی آزادی ديگر هم هست كه آزادی تن نيست
از اين يك درجه بالاتر بياييد . يك نوع ديگر بردگی و آزادی هست كه مربوط به مال و ثروت است . تمام علمای اخلاق ، بشر را از اينكه برده مال وبنده ثروت باشد ، بر حذر داشتهاند ، تحت همين عنوان كه ای انسان ! بنده و برده مال دنيا نباش . باز جملهای دارد كه علی ( ع ) میفرمايد : « الدنيا دار ممر لا دار مقر » دنيا برای بشر گذشتنگاه است نه قرارگاه
بعد میفرمايد : « و الناس فيها رجلان » مردم در دنيا دو صنف میشوند : « رجل باع نفسه فيها فأوبقها و رجل ابتاع نفسه فأعتقها » ( 1 ) ، میگويد مردم كه در اين بازار دنيا ، در اين گذشتگاه دنيا میآيند دو دستهاند ، بعضی میآيند خودشان را میفروشند ، برده میكنند و میروند . بعضی ديگر میآيند خودشان را میخرند ، آزاد میكنند و میروند . بشر باز اين را هم احساس میكند كه نسبت به مال و ثروت دنيا دو حال میتواند داشته باشد ، میتواند بنده واسير و در قيد مال باشد و میتواند آزاد باشد .
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 128 ص . 1150
گفت :| بند بگسل ، باش آزاد ای پسر |
| چند باشی بند سيم و بند زر |
آنوقت مقام وجودی خودش را میفهمد ، اين معنا را میفهمد كه قرآن میگويد « هو الذی خلق لكم ما فی الارض جميعا »( 2 ) ، اوست خدايی كه آنچه در اين زمين استرا برای شما آفريد . ميبيند پس مال وثروت بنده وب رده من است ، او در خدمتمن است نه من در خدمت او ، پس ديگر بخل يعنی چه ؟ افزون طلبی به خاطر افزون طلبی يعنی چه ؟ بله انسان خودش اسير خودش میشود ، خودش برده و بنده خودش میشود . انسان دو مقام دارد ، دو درجه دارد : درجه دانی . درجه حيوانی ، و درجه عالی : درجه انسانی
پيغمبران آمدهاند كه آزادی معنوی بشر را حفظ كنند . يعنی چه ؟ يعنی نگذارند شرافت انسان ، انسانيت انسان ، عقل ووجدان انسان ، اسير شهوت انسان بشود ، اسير خشم انسان بشود ، اسير منفعت طلبی انسان بشود
پاورقی : 1 - سوره جاثيه ، آيه . 23 2 - سوره بقره ، آيه . 29
اين معنی آزادی معنوی است . هر وقت شما ديديد بر خشم خودتان مسلط هستيد ، نه خشم شما بر شمامسلط است ، شما آزاديد . هر وقت ديديد شمابر شهوت خودتان مسلط هستيد ، نه شهوت شمابر شما ، هر وقت شما ديديد يك در آمد غير مشروع در مقابل شما قرار گرفت و اين نفس شما اشتياق دارد میگويد اين در آمد را بگير ، اما ايمان و وجدان و عقل شما حكم میكند كه اين نامشروع است ، نگير و بر اين ميل نفسانی خودتان غالب شديد ، بدانيد شما از نظر معنوی واقعا انسان آزادی هستيداگر شما ديديد يك زن نامحرم دارد مرود و حس شهوت شما ، شما را تحريم میكند به چشم چرانی وتعقيب كردن ، ولی يك وجدانی بر وجود شما حاكم است كه شما را منع میكند و تا فرمان میدهد ، فرمانش را اطاعت میكنيد ، بدانيد شما آزادمرد هستيد ، اما اگر ديديد تا چشم يك چيزی را میخواهد میدويد دنبالش ، گوش يك چيزی را میخواهد میدويد دنبالش ، دامن يك چيزی را میخواهد ، میدويد دنبالش ، شكم يك چيزی را میخواهد میدويد دنبالش ، شما اسيريد ، برده و بنده هستيد . انسان يك موجود مركب است . اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه در انسان واقعا دو " من " حاكم است ، يك " من " انسانی و يك " من " حقيقی انسان ، آن " من " انسانی است . و چقدر مولوی اين مسئله تضاد درونی انسان را عالی در آن داستان معروف مجنون و شتر سروده است . انسان واقعا مظهر اصل تضاد است . در هيچ موجودی به اندازه انسان ، اينتضاد و ضديت درونی و داخلی حكومت نمیكند . داستان را اينجور آورده است كه مجنون به قصد اينكه برود به منزل ليلی شتری را سوار بود و میرفت و از قضا آن شتر كرهای داشت ، بچهای داشت شير خوار . مجنون برای اينكه بتواند اين حيوان را تند براند و در بين راه معطل كره او نشود ، كره را در خانه حبس كرد و در را بست ، خود شرتر را تنها سوار شد و رفت . عشق ليلی ، مجنون را پر كرده بود ، جز درباره ليلی نمیانديشيد
اما از طرف يگر ، شتر هم حواسش شش دانگ دنبال كرهاش بود و جز درباره كره خودش نمیانديشيد . كره در اين منزل است و ليلی در آن منزل ، اين در مبدأ است و آن در مقصد . مجنون تا وقتی كه توجه داشت به راندن مركب ، میرفت . در اين بينها حواسش متوجه معشوق میشد ، مهار شتر از دستش میرفت . شتر وقتی میديد مهارش شل شده ، يواشكی بر میگشت به طرف منزل
يك وقت مجنون متوجه حال خودش میشد ، میديد دو مرتبه به همان منزل اول رسيده . بر میگرداند ، باز شروع میكرد به رفتن . مدتی میرفت ، دوباره تا از خود بی خود میشد ، حيوان بر میگشت . چند بار اين عمل تكرار شد
| همچو مجنون در تنازع با شتر |
| گه شتر چربيد و گه مجنوه حر |
| ميل مجنون پس سوی ليلی روان |
| ميل ناقه از پی طفلش دوران |
| ای ناقه چو هر دو عاشقيم |
| ما دو ضد بس همره نالايقيم |
| جان گشاده سوی بالا بالها |
| تن زده اندر زمين چنگالها |
| ميل جان اندر ترقی وشرف |
| ميل تن در كب اسباب وعلف |
نمیتوانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد ، پول پرست باشی و روحت آزاد باشد ودر واقع نمیتوانی شهوت پرست باشی ، خشم پرست باشی . پس اگر میخواهی واقعا آزاد باشی ، روحت را بايد آزاد كنی . چقدر در همين زمينه ما بيانات عجيبی داريم . حديثی ديدم در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد كه رسول اكرم ( ص ) روزی رفتند در ميان اصحاب صفه ( 1 ) . يكی ازآنها گفت يا رسول الله ! من ر نفس خودم اين حالت را احساس میكنم كه اصلا تمام دنيا و ما فيها در نظر من بی قيمت است . الان در نظر من طلا و سنگ يكی است . يعنی هيچكدام از اينها نمیتواند مرا به سوی خودش بكشد
پاورقی :
1 - اصحاب صفه عدهای از فقرای اصحاب پيغمبر بودند كه از اهل مدينه
نبودند ، ازمهاجرين بودند و ثروتی نداشتند ، زن و زندگی نداشتند . پيغمبر
اكرم برای اينها اول در داخل مسجد مدينه يك جايی قرار داد ولی بعد دستور
الهی رسيد كه مسجد جای خوابيدن و اين چيزها نيست . پيغمبر اكرم محل آنها
را در يك سكويی پهلوی مسجد قرار داد كه الان هم كسانی كه مشرف شدهاند به
مدينه طيبه میدانند كه در شمال خانه حضرت زهرا ( ع ) سكويی هست كه الان
خواجهها مینشينند ، اين همان محل اصحاب صفه است . در ميان اصحاب صفه
بسياری از اكابر و بزرگان بودهاند
حالا يك سلسله دلايل ديگری ، باز دلائل وجدانی ذكر بكنيم رجاع به اينكه واقعا شخصيت انسان يك شخصيت مركب است ، و واقعا انسان از نظر معنوی میتواند آزاد باشد ، ومیتواند برده باشد
خداوند تبارك و تعالی اين قدرت و توانايی را به بشر داده است كه خودش میتواند قاضی خودش باشد . در اجتماع هميشه قاضی غير از مدعی ومدعا عليه است . يك نفر مدعی میشود ، يك نفر ديگر مدعا عليه ، هر دونفرشان میروند پيش قاضی و قاضی بايد يك نفر است ، مدعا عليه يك نفر ديگر و قاضی يك نفر سوم . هيچ فكر كرده ايد كه چطور است كه انسان میتواند خودش مدعی خودش باشد و قهرا خودش هم مدعا عليه خودش باشد و هم خودش قاضی خودش باشد ، يعنی خودش حكم صادر كنند . انصاف يعنی چه ؟ میگويند فلان كس آدم با انصافی است ، يعنی چه ؟ اصلا آدم با انصاف يعنی آدمی كه در مسائل مربوط به خود میتواند بی طرفانه درباره خودش قضاوت بكند ، واحيانا در جايی كه خودش مقصر است ، حكم عليه خودش صادر كند . اين چگونهه است ؟ اين جز اينكه شخصيت واقعی انسان مركب باشد ، چيز ديگری نيست . چقدر انصافها در دنيا سراغ داريد كه میبينيد يك نفر در مورد خودش انصاف میدهد ، ديگری را بر خودش ترجيح میدهد ، اقرار میكند كه حق با ديگری است ، فضيلت با ديگری است
مرحوم سيد حسين كوه كمری ، از بزرگان اكابر علما و از مراجع تقليد زمان خودشان بودند . آذبايجانی هم هستد . ايشان عمومی مرحوم آية الله حجت كوه آقا سيد حسين میآمد تدريس میكرد . يك روز مرحوم آقا سيد حسين وارد مسجد میشود . از بازديدی بر میگشت ، ديد ديگر فرصت نيست كه برود خانه و دو مرتبه بر میگردد . هنوز حدود يك ساعت به درس مانده بود ، گفت میرويم در مسجد مینشينيم تا موقع درس بشود و شاگردان بيايند . رفت ديد يك شيخ به اصطلاح ما جلنبری هم آن گوشه نشسته برای و سه نفر تدريس میكند . او هم همان كنار نشست ولی صدايش را میشنيد ، حرفهايش را گوش كرد ديد خيلی پخته دارد تدريس میكند و رسما استفاده میكند . حالا آقا سيد حسين ، يك عالم متبحر معروف قريب المرجعيت و اين ، يك مرد مجهولی كه تا امروز او را اساسا نمیشناخته است . فردايش گفت حالا امروز هم كمی زودتربروم ، ببينم چگونه است ، آيا واقعا همينطور است ؟ فردا عمدا يك ساعت زودتر رفت . باز يك كناری نشست ، گوش كرد ، ديد تشخيص همان است كه ديروز بود ، راستی اين مرد ، مرد ملای فاضلی است واز خودش فاضلتر . گفت يك روز ديگر هم امتحان میكنيم . يك روز ديگر هم همين كار را كرد . برايش صد در صد ثابت شد كه اين مرد نا معروف مجهول از خودش عالمتر است وخودش از او میتواند استفاده كند . بعد رفت نشست ، شاگردانش كه آمدند ( هنوز آن درس تمام نشده بود ) گفت شاگردان ! من امروز حرف تازهای برای شما دارم . آن شيخی كه میبينيد آن گوشه نشسته ، ازمن خيلی عالمتر و فاضلتر است . من امتحان كردم ، خود من هم از او استفاده میكنم ، اگر راستش را بخواهيد من و شما همه با همديگر بايد برويم پای درس او ، يا الله ما كه رفتيم . خودش از جا بلند شد و تمام شاگردان هم يكجا رفتند به درس او
اين انصاف چيست در بشر ؟ صد در صد قيام عليه منافع خود است . از آن ساعت آقا سيد حسين جزء شاگردان شيخ انصاری شد يعنی يك مرجعيت ( میدانيد مرجعيت از جنبه دنيايی انسان حساب بكند ، بسيار مقام عالی ای است ) را اينجور از خودش سلب كرد و عملا به ديگری تفويض نمود . آيا نفس اين آدم احساس نمیكرد آقايی چيست ؟ مدرس بودن چيست ؟ احترام چيست ؟ خوب مسلم او هم مثل ما از احترام خوشش میآمد . او هم مثل ما از سيادت و آقايی خوشش میآمد نه اينكه خوشش نمیآمد . اما اين مرد يك روح عالی متعالی آزادی داشت كه توانست درباره خودش و آن شخص قضاوت بكند و عليه خودش حكم صادر بكند . اين معنی اينست كه انسان شخصيت مركبی دارد . انسان گناه مرتكب میشود ، بعد خودش را ملامت میكند . اين ملامت وجدان يعنی چه ؟ اين عذاب وجدان كه همه شنيدهايد يعنی چه ؟ دولتهای استعماری افرادی را طوری تربيت میكنند كه وجدان در اينها بميرد . در عين حال موقعش كه میشود ، وجدانی كه خيال میكنند مرده است ، باز يك چراغ كوچكی در آن روشن و زنده است . خلبان هيروشيما را اصلا برای يك چنان جنايتی تربيت كرده بودند ولی وقتی كه رفت بمب خودش را انداخت و بعد هم نگاه كرد به شهری كه در آتش میسوخت و ديد مردم بيگناه ، پيرمرد ، پيرزن ، بچه كوچك ، افرادی كه اساسا در ميدان جنگ وارد نشدهاند دارند چه جور در ميان آتش دست و پا میزنند ، از همان ساعت حالش بهم خورد
بعد در آمريكا خودش را محاسبه میكند . جزء دستورهای عجيب مسلم دينی ما محاسبة النفس است . میگويد ازخودتان حساب بكشيد ، حسابوا انفسكم قبل ان تحاسبوا متأسفانه اين حرفها فراموش شده . از خودتان حساب بكشيد و انسان میتواند از خودش حساب بكشد و بايد از خودش حساب بكشد . « و زنوا انفسكم قبل ان توزنوا » ( 2 ) ، خودتان را وزن كنيد ، بسنجيد قبل از آنكه شما و اعمال شما را در قيامت بسنجيد ، وزن كنند . انسان خودش ، خودش را وزن میكند ، میسنجد ، خودش از خودش حساب میكشد . انسان خودش را مجازات میكند
پاورقی : 1 - سوره قيامة ، آيه . 2 2 - وسائل الشيعهج11 ص 38 حديث . 9
همه اينها دليل بر اينست كه انسان شخصيت مركبی دارد . اين شخصيت مركب ، قسمت عالی دارد كه قسمت انسانی اوست و قسمت دانی دارد كه قسمت حيوانی اوست . آزادی معنوی يعنی قسمت عالی و انسانی انسان از قسمت حيوانی و شهوانی او آزاد باشد . گفتيم انسان خودش را مجازات میكند . يادم افتاد از تعبيری از اميرالمؤمنين علی ( ع ) : مردی میآيد خدمت اميرالمؤمنين ، استغفار میكند ، توبه میكند ، يعنی صيغه استغفار را جاری میكند . او مثل بسياری از ما خيال میكرد كه توبه كردن يعنی گفتن : استغفر الله ربی و اتوب اليه . اميرالمؤمنين با يك شدتی به او فرمود : « ثكلتك امك ، ا تدری ما الاستغفار ؟ الاستغفار درجة العليين » ( 1 ) ، يعنی خدا مرگت بدهد ، مادرت به عزايت بنشيند ، اصلا تومیدانی استغفار يعنی چه كه میگويی « استغفرالله ربی و اتوب اليه ؟ » حقيقت استغفار را میدانی چيست ؟ استغفار ، درجه مردمان بلند مرتبه است . اصلا خود توبه ، محكوم كردن خود است . بعد حضرت فرمود استغفار چند اصل دارد ، دو تا ركن دارد ، دو تا شرط قبول و دو تا شرط كمال و مجموعا شش تا كه حالا من برايتان عرض میكنم : فرمود اولين ركن استغفار اينست كه انسان واقعا ازگذشته تيره و سياه خودش پشيمان باشد . دوم : تصميم بگيرد كه در آينده آن گناه گذشته رامرتكب نشود . سوم اينكه اگر حقوق مردم را بر عهده و ذمه دارد ادا بكند .پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 409 ص . 1281
چهارم اينكه اگر فرائض الهی راترك كرده است ، جبران كند ، قضا كند . تا اينجا محل شاهد من نيست . محل شاهد من در آن دو تای آخر است . فرمود پنجم اينكه اگر میخواهی توبه تو ، توبه اصيلی باشد ، توبه اساسی و واقعی باشد ، بايد به سراغ اين گوشتهايی كه از معصيت و در معصيت روئيده است بروی ، آنچنان با غصهها و اندوهها و توبهها آنها را آب بكنی كه پوست بدنت به استخوان بدنت بچسبد . ششم : اين تنی كه عادت كرده است معصيت بكند و لذتی جز لذت معصيت نچشيده است ، مدتی بايد رنج طاعت را به آن بچشانی . خوب ، آيابشرهايی هم بودهاند كه اينجور توبه بكنند ، بله . امروز است كه ديگر توبه كردن منسوخ شده و ما يادمان رفته كه توبهای هم بايد بكنيم ! مرحوم آخوند ملا حسينقلی همدانی از علمای بزرگ اخلاق و سير و سلوك در اعصار اخير بوده است ، شاگرد مرحوم ميرزای شيرازی اعلی الله مقامه و شيخ انصاری بوده و خود ميرزای بزرگ برای ايشان احترام زيادی قائل بوده است . يكی از اكابر علما وبزرگان شاگردان ايشان نوشته است مردی آمد خدمت مرحوم آخوند و ايشان او را توبه داد . بعد از چند روز كه اين آدم توبه كرده آمد ، اصلا نمیتوانستيم او را بشناسيم . به اين سرعت ، اين آدم تمام گوشتهای بدنش آب شده بود . من اين را از جنبه روانشناسی دارم عرض میكنم ، من میگويم اين چيست در بشر ؟ آخوند ملا حسنقلی همدانی ، نه شلاق داشت ، نه سر نيزه ، نه توپی نه تشری ، فقط يك نيروی ارشاد داشت ، يك نيروی معنويت داشت ، با وجدان و دل اين آدم سر و كار داشت . اين چه وجدان نهفتهای در آن آدم بود كه او را زنده كرد و آنچنان عليه خودش و عليه شهوات بدنيش و عليه اين گوشتهايی كه از معصيت روئيده است ، بر انگيخت كه بعد از چند روز كه او را ديدند گفتند ما او را نمیشناختيم ، اينچنين لاغر شده بود . بزرگترين برنامه انيا آزادی معنوی است . اصلا تزكيه نفس يعنی آزادی معنوی : « قد افلح من زكيها 0 و قد خاب من دسيها »( 1 ) ، و بزرگترين خسران عصر ما اينست كه همهاش میگويند آزادی ، اما جز از آزادی اجتماعی سخن نمیگويند . از آزادی معنوی ديگر حرفی نمیزنند و به همين دليل به آزادی اجتماعی هم نمیرسند . در عصر ما يك جنايت بزرگ كه به صورت فلسفه و سيستمهای فلسفی مطرح شده است ، اينست كه اساسا درباره انسان ، شخصيت انسانی و شرافت معنوی انسان هيچ بحث نمیكنند " نفخت فيه من روحی " فراموش شده است . میگويند اصلا چنين چيزی وجود ندارد . انسان يك موجود دو طبقهای نيست كه طبقه عالی و طبقه دانی داشته باشد . اصلا انسان با يك حيوان هيچ فرق نمیكند ، يك حيوان است . زندگی ، جز تلاش كردن هر فردبرای خود و جنگيدن برای منافع خود چيز ديگری نيست ! میدانيد اين جمله چقدر به بشريت ضربه وارد كرده است ؟ میگويند زندگی جز جنگ و ميدان جنگ چيز ديگری نيست . بلكه جملهای میگويند كه بعضی هم خيال میكنند كه خيلی حرف درستی است . میگويند كه بعضی هم خيال میكنند كه خيلی حرف درستی است .پاورقی : 1 - سوره شمس ، آيات 9 و . 10
میگويند : حق گرفتنی است نه دادنی . حق ، هم گرفتنی است و هم دادنی ، اصلا اين جمله كه حق را فقط بايد گرفت و كسی به تو نمیدهد ضمنا تشويق به اين است كه آقا تو حق را بايد بگيری نه اينكه حق را بايد بدهی ، صاحب حق بايد بيايد ، اگر توانست ، به زور از تو بگيرد ، اگر نتوانست كه نتوانست . اما پيغمبران نيامدند اين حرف را بزنند . پيغمبران گفتند حق هم گرفتنی است و همن دادنی يعنی مظلوم را ، پايمال شده را توصيه كردند به اينكه حق را برو بگير ، و از آن طرف ظالم را وادار كردند عليه خودش قيام بكند كه حق را بدهد و در اين كار خودشان هم كامياب و موفق شدند . خوب عرايض امشب من در همينجا ديگر تمام شددعا میكنم : خدايا از تو میخواهيم به حق آن آزاد مردان واقعی كه آزادی معنوی را در درجه اول داشتند ، به ما توفيق عنايت كنی كه ازنفس اماره خودمان آزاد شويم
خدايا به ما آزادی معنوی عنايت كن ، آزادی اجتماعی عنايت كن
خير دنيا و آخرت به همه ماكرامت بفرما
خدايا مرا به حقايق اسلام آشنا بفرما
حاجات مشروعه همه ما را بر آور
خدايا اموات همه ما را ببخش و بيامرز
رحم الله من قرا الفاتحة مع الصلوات


