next page

fehrest page

back page

گفتار دوم آزادی معنوی 2

اين سخنرانی در 11 مهر 1348 شمسی مطابق 20 رجب 1389 قمری در حسينيه‏ ارشاد ايراد شده است
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلوش والسلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا ونبينا و مولانا ابی القاسم محمد ( ص ) و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان‏ الرجيم : « و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التی كانت عليهم »( 1 )
در هفته گذشته عرض كردم كه مجموع عرايض ما در مبحث آزادی معنوی‏ مشتمل بر سه قسمت است ، يكی اينكه معنی آزادی چيست دوم اينكه آزادی بر دو قسم است : آزادی معنوی و آزادی اجتماعی ، مرحله سوم وابستگی اين دو نوع آزادی به يكديگر و مخصوصا وابستگی آزادی اجتماعی به آزادی معنوی است‏ .

پاورقی : 1 - سوره اعراف ، آيه . 156

امشب می‏خواهم عرايض خودم را اختصاص بدهم به خود آزادی معنوی كه‏ اساس آزادی معنوی يعنی چه و آيا ضرورتی دارد كه بشر آزادی معنوی داشته‏ باشد يا نداشته باشد ؟ و مخصوصا من اين مسئله را از اين جهت بيشتر مورد توجه‏ قرار می‏دهم كه امروز توجه به آزادی معنوی بسيار كم شده است و همين ، خود يكی از علل نابسامانيهای امروز است . بسياری خيال می‏كنند كه اين مسائل‏ ديگر منسوخ شده است . در صورتی كه بر عكس در عصر امروز نياز بشر به‏ آزادی معنوی از اعصار گذشته اگر بيشتر نباشد ، كمتر نيست
آزادی معنوی يعنی چه ؟ آزادی هميشه دو طرف می‏خواهد به طوری كه چيزی از قيد چيز ديگر آزاد باشد . در آزادی معنوی ، انسان از چه می‏خواهد آزاد باشد ؟ جواب اينست كه آزادی معنوی بر خلاف آزادی اجتماعی ، آزادی انسان‏ ، خودش از خودش است . آزادی اجتماعی آزادی انسان است از قيد و اسارت‏ افراد ديگر . ولی آزادی معنوی نوع خاصی از آزادی است و در واقع آزادی‏ انسان است از قيد و اسارت خودش . قهرا اين سؤال پيش می‏آيد كه مگر انسان می‏تواند در قيد و اسارت خودش باشد ؟ مگر يك چيز می‏تواند خودش‏ هم برده باشد و هم برده گير ، هم اسير باشد و هم اسير كننده ، مگر چنين‏ چيزی ممكن است ؟ جواب اينست : بله ممكن است . در مورد ديگر اگر ممكن‏ نباشد ، فی المثل اگر در حيوانات بردگی معنوی ومتقابلا آزادی معنوی معنی‏ ندارد و امكان ندارد ، در انسان اين موجود عجيب ، اينكه انسان خود برده‏ و اسير خود باشد و يا خود ، آزاد از خود باشد ، معنی دارد . چگونه ممكن‏ است ؟ اين از آن جهت است كه انسان در ميان موجودات ديگر يك شخصيت‏ مركب است و اين يك حقيقت است . اينكه انسان يك شخصيت و موجود مركب است را اديان و فلسفه‏ها تأييد كرده‏اند ، علما وحتی روانشناسها تأييد كرده‏اند ، و مطلبی‏ است غير قابل ترديد
ابتدا تعبير قرآنی و تعبير حديثی مطلب را عرض می‏كنم . شما در قرآن‏ می‏بينيد كه درباره خلقت انسان ( اختصاصا درباره انسان ) چنين می‏فرمايد : « فاذا سويته و نفخت فيه من روحی فقعوا له ساجدين »( 1 ) به فرشتگان‏ می‏گويد وقتی كه خلقت اين موجود را تكميل كردم او از روح خود چيزی در او دميدم ، بر او سجده بريد . می‏گويد اين موجود ، يك موجود خاكی است ، من‏ او را از خاك می‏آفرينم ، يك موجود طبيعی و مادی است . ولی همين موجود آفريده شده از آب و خاك ، همين موجودی كه دارای جسم و جسدی است مانند حيوانهای ديگر ، و نفخت فيه من روحی ، از روح خودم چيزی در او می‏دمم
لازم نيست كه مامعنای روح خدا را بفهميم كه نفخه الهی و آنچه خدا او را روح خود ناميده است چيست . اجمالا می‏دانيم كه در اين موجود خاكی يك چيز ديگری هم غير خاكی وجود دارد . حديث معروفی است ، پيغمبر اكرم فرمود : خداوند فرشتگان را آفريد و در سرشت آنها تنها عقل را نهاد ، حيوانات را آفريد و در سرشت آنها تنها شهوت را نهاد ، انسان راآفريد و در سرشت او هم عقل را نهاد و هم شهوت را ، كه مولوی همين را به صورت شعر در آورده‏ است
گفت پيغمبر كه خلاق مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
بعد می‏گويد كه يك گروه فرشتگان ، يك گروه حيوانات و يك گروه هم انسانها .

پاورقی : 1 - سوره حجر ، آيه . 29

حالا ممكن است ما بخواهيم اين را با يك زبان ساده تری‏ بفهميم . واقعا ما خودمان ، قطع نظر از مطالب ومسائلی كه در قرآن مجيد آمده است ، در حديث‏آمده است ، عرفا بالخصوص در اين زمينه اظهار نظر كرده‏اند ، علمای روانشناسی تأييد كرده‏اند ، قطع نظر از همه اينها ، می‏خواهيم با يك زبان ساده‏ای اين مسئله آزادی معنوی را بفهميم . ما مطلب‏ را از يك مطلبی كه هر كسی می‏تواند احساس بكند شروع می‏كنيم و آن اينست‏ : بدون شك ما در زندگی خودمان احتياج داريم به خوراك ، و هر چه بهتر ، بهتر ، احتياج داريم به پوشاك و هر چه عاليتر ، بهتر ، احتياج داريم به‏ مسكن و هر چه مجللتر ، بهتر . همينطور احتياج داريم به زن و فرزند ، احتياج داريم به تجملات زياد زندگی و به پول و ماديات علاقه مند هستيم
اما در يكجا ما سر يك دو راهی قرار می‏گيريم ، احساس می‏كنيم كه اينجا يا بايد شرافت وعزت وس يادت وآقايی خودمان را حفظ كنيم ولی با فقر بسازيم ، نان بخوريم ولی نان خشك و خالی ، لباس بپوشيم ، لباس ژنده ، خانه داشته باشيم ، خانه تنگ و كوچك و محقر ، پول نداشته و در مضيقه‏ باشيم و يا از عزت و آقايی و سيادت خودمان صرف نظر بكنيم ، تن به يك‏ ذلت بدهيم ، تن به خدمت بدهيم ، آنوقت تمام نعمتهای مادی برای ما فراهم می‏شود . می‏بينيم بسياری از افراد مردم اساسا حاضر نيستند تن به‏ ذلت بدهند و لو به قيمت اينكه ماديات زندگيشان خيلی زياد شود . البته‏ بعضيها حاضر می‏شوند ، تن به اين ذلت می‏دهند ولی در عين حال همين آدم در عمق وجدانش احساس يك سرشكستگی می‏كند
سعدی در گلستان می‏گويد دو تا برادر بودند يكی توانگر و ديگری درويش
توانگر به قول او در خدمت ديوان بود ، خدمتگزار بود ، ولی آن درويش يك‏ آدم كارگر بود و به تعبير سعدی از زور بازوی خودش نان می‏خورد . می‏گويد برادر توانگر يك روز به برادر درويش گفت برادر ! تو چرا خدمت نمی‏كنی‏ از اين مشقت برهی ؟ تو هم بيا مثل من در خدمت ديوان تا از اين رنج و زحمت و مشقت ، از اين كارگری ، از اين هيزم شكنی ، از اين كارهای بسيار سخت رهايی يابی . می‏گويد برادر درويش جواب داد : تو چرا كار نمی‏كنی تا از ذلت خدمت برهی ؟ تو به من می‏گويی تو چرا خدمت نمی‏كنی تا از رنج و مشقهت كار برهی ، من به تو می‏گويم تو چرا كار نمی‏كنی ، متحمل رنج و مشقت نمی‏شوی تا از ذلت خدمت برهی ؟ اين ، خدمت را با آن همه مال و ثروت و توانايی‏ای كه دارد ولی چون خدمت است ، چون سلب آزادی است ، چون خم شدن پيش غير است ، ذلت تشخيص می‏دهد . بعد می‏گويد : خردمندان‏ گفته‏اند كه نان خود خوردن و نشستن به كه كمر زرين بستن و در خدمت ديگری‏ ايستادن
به دست آهن تفته كردن خمير
به از دست بر سينه پيش امير
در اين زمينه خودتان ممكن است مطالب زيادی بدانيد . من می‏خواهم شما اين را از جنبه روانشناسی تحليل بكنيد . اين حه حسی است در بشر كه رنج و زحمت و مشقت و كار كردن و هيزم شكنی و فقر و مسكنت و همه اينها را ترجيح می‏دهد بر اينكه دست به سينه پيش كسی مانند خود بايستد . اسم اين‏ را هم اسارت می‏گذارد ، می‏گويد من حاضر نيستم برده ديگری بشودم ( در صورتی كه اين بردگی مادی نيست يعنی‏ واقعا نيروی او استخدام نمی‏شود ، فقط روحش استخدام می‏شود ، بدنش كه‏ استخدام نمی‏شود ) ، اين يك نوع بردگی است . رات هم هست ، بردگی است‏ . اما بردگی ای است كه تن انسان برده نشده است لكن روح انسان واقعا برده شده است . رباعی ای است منسوب به علی ( ع ) يعنی در آن ديوان‏ معروف است ، می‏فرمايد :
كد كد العبد ان احببت ان تصبح حرا
و اقطع الامال من مال بنی‏آدم طرا
لا تقل ذا مكسب يزری فقصد الناس ازری‏انت ما استغنيت عن غيرك اعلی الناس قدرا می‏فرمايد اگر دلت می‏خواهد آزاد زندگی كنی مثل بندگان و بردگان زحمت‏ بكش ، كار كن ، رنج بكش ، و چشم از مال فرزندان آدم عمو ماهر كه‏ می‏خواهد باشد ، ولو حاتم طائی باشد ، ببند . يعنی نمی‏گويم چشم طمع از مال‏ مردم پست و دنی ببند نه ، حتی چشم طمع ببند از مال مردم سخی ، با جود وكرم مثل حاتم طائی . بعد می‏گويد بعضی از افراد ، وقتی برخی ازشغلها به‏ آنها پيشنهاد می‏شود ، می‏گويند كارگريكن ، بيل بزن ، می‏گويد اين كار پستی‏ است ، حمالی كن ، می‏گويد پست است . می‏فرمايد هر كاری ، هر چه هم كه تو آن را پست گمان بكنی پستتر از اينكه دست طمعت پيش ديگری دراز باشد نيست . لاتقل ذا مسكسب يزری فقصد الناس ازری چيزی از اين پستتر نيست‏ كه تو به قصد مردم بروی ، به اين قصد بروی كه از مردم چيزی بگيری ،
انت ما استغنيت عن غيرك علی الناس قدرا
تو همين مقدار كه از ديگران بی نياز باشی از همه مردم برتر هستی
به نظرم در سخنان جا حظ بود ديدم يا يكی ديگر از علمای اهل تسنن كه اهل‏ ادب است ( جا حظ خودش فوق العاده مرد بليغی است و انصافا مرد سخن‏ است و فوق العاده برای مقام سخن علی ( ع ) احترام قائل است و حرفهای‏ عجيبی هم می‏زند ) . می‏گويد در ميان سخنان علی ( ع ) ، نه سخن است كه‏ اينها در دنيا نظير ندارد . از ميان آن نه سخن سه سخنش مربوط به بحث‏ ماست . اميرالمؤمنين می‏فرمايد : « احتج الی من شئت تكن اسيره استغن عن‏ من شئت تكن نظيره ، احسن الی من شئت تكن اميره » ( 1 ) . يعنی نيازمند هر كسی می‏خواهی باش اما بدان اگر نيازمند كسی شدی تو برده او هستی . بی‏ نياز باش از هر كه دلت می‏خواهد ، مثل او هستی . نيكی كن به هر كه دلت‏ می‏خواهد ، توامير او هستی . پس نيازمندی به افراد ديگر نوعی رقيت و بردگی است اما چه جور بردگی است ؟ بردگی تن است ؟ نه ، بردگی روح است‏ . بردگی معنوی است . دراين زمينه چقدر سخنان خوب گفته‏اند ومتاسفانه‏ امروز اين بحثها كمتر گفته می‏شود ، البته به يك جهاتی كه چون مسائل‏ ديگری مطرح است وانسان می‏خواهد درباره آنها بحث بكند ، بحثهای اخلاقی‏ كمتر گفته می‏شود و حال آنكه اينها زياد هم بايد گفته شود . علی ( ع ) می‏فرمايد : « الطمع رق مؤبد » ( 2 ) طمع ، بردگی هميشگی است .

پاورقی : 1 - غرر الحكم چاپ دانشگاه تهران‏ج 2 ص . 584 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 171 ص . 1170

يعنی از بردگی بدتر ، طمع داشتن است . كه باز هم در اين زمينه ، مطالب و مسائل‏ زياد است
بنابراين شما می‏توانی بفهميد كه غير از بردگی تن ، يك بردگی ديگر همهست در عين اينكه تن انسان آزاد است . در آن مثلی كه سعدی در مورد دو برادر توانگر و درويش گفت ، آن برادر توانگر امكانات مادی‏اش فوق‏ العاده بيشتر از آن برادر درويش است . تن او از تن اين خيلی آزادتر است . تن اين كه بيچاره هميشه لگد كوب كارها و زحمتهاست . ما روح اين‏ از او آزادتر است . پس اينجا شما اجمالا می‏توانيد بفهميد كه نوعی بردگی‏ ديگر هم هست كه آن ، بردگی تن نيست . نوعی آزادی ديگر هم هست كه آزادی‏ تن نيست
از اين يك درجه بالاتر بياييد . يك نوع ديگر بردگی و آزادی هست كه‏ مربوط به مال و ثروت است . تمام علمای اخلاق ، بشر را از اينكه برده مال‏ وبنده ثروت باشد ، بر حذر داشته‏اند ، تحت همين عنوان كه ای انسان ! بنده و برده مال دنيا نباش . باز جمله‏ای دارد كه علی ( ع ) می‏فرمايد : « الدنيا دار ممر لا دار مقر » دنيا برای بشر گذشتنگاه است نه قرارگاه
بعد می‏فرمايد : « و الناس فيها رجلان » مردم در دنيا دو صنف می‏شوند : « رجل باع نفسه فيها فأوبقها و رجل ابتاع نفسه فأعتقها » ( 1 ) ، می‏گويد مردم كه در اين بازار دنيا ، در اين گذشتگاه دنيا می‏آيند دو دسته‏اند ، بعضی می‏آيند خودشان را می‏فروشند ، برده می‏كنند و می‏روند . بعضی ديگر می‏آيند خودشان را می‏خرند ، آزاد می‏كنند و می‏روند . بشر باز اين را هم‏ احساس می‏كند كه نسبت به مال و ثروت دنيا دو حال می‏تواند داشته باشد ، می‏تواند بنده واسير و در قيد مال باشد و می‏تواند آزاد باشد .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 128 ص . 1150

گفت :
بند بگسل ، باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سيم و بند زر
بشر می‏گويد : من همانطور كه نبايد بنده وبرده امثال خودم باشم ، نه تنم‏ بنده و برده امثال خودم باشد ونه روحم ، نبايد روحم بنده واسير مال دنيا باشد . در همينجاست كه انسان به يك نكته عاليتری بر می‏خورد می‏گويد اصلا بندگی مال دنيا يعنی چه ، مگرمال دنيا قدرت دارد كه انسان را بنده خودش‏ بكند ؟ مال دنيا يعنی ثروت ، ثروت يعنی چه ؟ يعنی طلا ، نقره ، خانه ، ملك ، زمين و اينجور چيزها . مگر اينها چقدر دارند كه برده گيری كنند ، من انسانم زنده‏ام آن جمال است ، مرده است ، مگر جمال ومرده قدرت دارد كه يك زنده را برده خودش بكند ؟ نه . پس حقيقت مطلب چيست ؟ حقيقت مطل اينست كه آنجا هم كه انسان فكر می‏كند بنده وبرده دنياست ، بنده مال و ثروت است ، واقعا بنده مال و ثروت نيست ، بنده خصائص‏ روحی خودش است ، خودش را برده گرفته است والا پول كه نمی‏تواند انسان‏ را بنده بكند . زمين كه قدرت‏ندارد انسان را برده بكند ، گوسفند كه قدرت‏ ندارد انسان رابرده بكند ، ماشين كه قدرت ندارد ، جماد است اصلا جماد نمی‏تواند در وجود انسانتصرف بكند . وقتی انسان خوب مسئله را می‏شكافد ، می‏بيند اين خودش است كه خودش رابرده كرده است . می‏بيند يك قوه‏ای‏ است در خودش بنام حرص ، قوه‏ای است به نام طمع ، قوه‏ای است به نام‏ شهوت ، قوه‏ای است به نام خشم ، می‏بيند اين شهوت است كه او را برده‏ كرده است ، اين خشم است ك‏ه او را برده كرده است ، اين حرص است كه‏ او را برده كرده است ، اين طمع است كه او را برده كرده است ، اين هوای نفس است‏ كه او را برده كرده است ، « ا فرايت من اتخذ الهه هواه »( 1 ) ، قرآن‏ می‏گويد آيا ديدی آن كسی را كه هوای نفس خودش را خدای خودش قرار داده‏ است ، بنده هوای نفس شده است ؟ اينجا بشر به حقيقت مطلب پی می‏برد . می‏بيند مال و ثروت دنيا در حد ذات خودش‏مذمتی ندارد ، اگر گفته‏اند از مال دنيا بترس كه تو را برده‏ نگيرد و بنده خودش نكند ، مال و ثروت نمی‏تواند مرا بنده بكند اين خود من هستم كه خودم را بنده و برده می‏كنم . می‏گويد پس خودم را از قيد صفات‏ نفسانی پليد آزاد می‏كنم ، آنوقت می‏بينم كه نه ، مال دنيا در خدمت من‏ است نه من در خدمت مال دنيا
آنوقت مقام وجودی خودش را می‏فهمد ، اين معنا را می‏فهمد كه قرآن‏ می‏گويد « هو الذی خلق لكم ما فی الارض جميعا »( 2 ) ، اوست خدايی كه‏ آنچه در اين زمين است‏را برای شما آفريد . ميبيند پس مال وثروت بنده‏ وب رده من است ، او در خدمت‏من است نه من در خدمت او ، پس ديگر بخل‏ يعنی چه ؟ افزون طلبی به خاطر افزون طلبی يعنی چه ؟ بله انسان خودش اسير خودش می‏شود ، خودش برده و بنده خودش می‏شود . انسان دو مقام دارد ، دو درجه دارد : درجه دانی . درجه حيوانی ، و درجه عالی : درجه انسانی
پيغمبران آمده‏اند كه آزادی معنوی بشر را حفظ كنند . يعنی چه ؟ يعنی نگذارند شرافت انسان ، انسانيت انسان ، عقل ووجدان انسان ، اسير شهوت انسان بشود ، اسير خشم انسان بشود ، اسير منفعت طلبی انسان بشود

پاورقی : 1 - سوره جاثيه ، آيه . 23 2 - سوره بقره ، آيه . 29

اين معنی آزادی معنوی است . هر وقت شما ديديد بر خشم خودتان مسلط هستيد ، نه خشم شما بر شمامسلط است ، شما آزاديد . هر وقت ديديد شمابر شهوت خودتان مسلط هستيد ، نه شهوت شمابر شما ، هر وقت شما ديديد يك در آمد غير مشروع در مقابل شما قرار گرفت و اين نفس شما اشتياق دارد می‏گويد اين در آمد را بگير ، اما ايمان و وجدان‏ و عقل شما حكم می‏كند كه اين نامشروع است ، نگير و بر اين ميل نفسانی‏ خودتان غالب شديد ، بدانيد شما از نظر معنوی واقعا انسان آزادی هستيد
اگر شما ديديد يك زن نامحرم دارد مرود و حس شهوت شما ، شما را تحريم‏ می‏كند به چشم چرانی وتعقيب كردن ، ولی يك وجدانی بر وجود شما حاكم است‏ كه شما را منع می‏كند و تا فرمان می‏دهد ، فرمانش را اطاعت می‏كنيد ، بدانيد شما آزادمرد هستيد ، اما اگر ديديد تا چشم يك چيزی را می‏خواهد می‏دويد دنبالش ، گوش يك چيزی را می‏خواهد می‏دويد دنبالش ، دامن يك‏ چيزی را می‏خواهد ، می‏دويد دنبالش ، شكم يك چيزی را می‏خواهد می‏دويد دنبالش ، شما اسيريد ، برده و بنده هستيد . انسان يك موجود مركب است‏ . اين حقيقت را نبايد فراموش كرد كه در انسان واقعا دو " من " حاكم‏ است ، يك " من " انسانی و يك " من " حقيقی انسان ، آن " من " انسانی است . و چقدر مولوی اين مسئله تضاد درونی انسان را عالی در آن‏ داستان معروف مجنون و شتر سروده است . انسان واقعا مظهر اصل تضاد است‏ . در هيچ موجودی به اندازه انسان ، اينتضاد و ضديت درونی و داخلی حكومت‏ نمی‏كند . داستان را اينجور آورده است كه مجنون به قصد اينكه برود به‏ منزل ليلی شتری را سوار بود و می‏رفت و از قضا آن شتر كره‏ای داشت ، بچه‏ای داشت شير خوار . مجنون‏ برای اينكه بتواند اين حيوان را تند براند و در بين راه معطل كره او نشود ، كره را در خانه حبس كرد و در را بست ، خود شرتر را تنها سوار شد و رفت . عشق ليلی ، مجنون را پر كرده بود ، جز درباره ليلی نمی‏انديشيد
اما از طرف يگر ، شتر هم حواسش شش دانگ دنبال كره‏اش بود و جز درباره‏ كره خودش نمی‏انديشيد . كره در اين منزل است و ليلی در آن منزل ، اين در مبدأ است و آن در مقصد . مجنون تا وقتی كه توجه داشت به راندن مركب ، می‏رفت . در اين بينها حواسش متوجه معشوق می‏شد ، مهار شتر از دستش‏ می‏رفت . شتر وقتی می‏ديد مهارش شل شده ، يواشكی بر می‏گشت به طرف منزل
يك وقت مجنون متوجه حال خودش می‏شد ، می‏ديد دو مرتبه به همان منزل اول‏ رسيده . بر می‏گرداند ، باز شروع می‏كرد به رفتن . مدتی می‏رفت ، دوباره تا از خود بی خود می‏شد ، حيوان بر می‏گشت . چند بار اين عمل تكرار شد
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربيد و گه مجنوه حر
ميل مجنون پس سوی ليلی روان
ميل ناقه از پی طفلش دوران
تا آنجا كه می‏گويد خودش را انداخت به زمين و گفت :
ای ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم
بعد گريز خودش را می‏زند ، می‏گويد :
جان گشاده سوی بالا بالها
تن زده اندر زمين چنگالها
در انسان دو تمايل وجود دارد . يكی تمايل روح انسان و ديگر تمايل تن‏ انسان
ميل جان اندر ترقی وشرف
ميل تن در كب اسباب وعلف
اگر می‏خواهی جان و روحت آزاد باشد ، نمی‏توانی شكم پرست باشی
نمی‏توانی زن پرست باشی و روحت آزاد باشد ، پول پرست باشی و روحت آزاد باشد ودر واقع نمی‏توانی شهوت پرست باشی ، خشم پرست باشی . پس اگر می‏خواهی واقعا آزاد باشی ، روحت را بايد آزاد كنی . چقدر در همين زمينه‏ ما بيانات عجيبی داريم . حديثی ديدم در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحديد كه رسول اكرم ( ص ) روزی رفتند در ميان اصحاب صفه ( 1 ) . يكی ازآنها گفت يا رسول الله ! من ر نفس خودم اين حالت را احساس می‏كنم كه اصلا تمام دنيا و ما فيها در نظر من بی قيمت است . الان در نظر من طلا و سنگ‏ يكی است . يعنی هيچكدام از اينها نمی‏تواند مرا به سوی خودش بكشد

پاورقی : 1 - اصحاب صفه عده‏ای از فقرای اصحاب پيغمبر بودند كه از اهل مدينه‏ نبودند ، ازمهاجرين بودند و ثروتی نداشتند ، زن و زندگی نداشتند . پيغمبر اكرم برای اينها اول در داخل مسجد مدينه يك جايی قرار داد ولی بعد دستور الهی رسيد كه مسجد جای خوابيدن و اين چيزها نيست . پيغمبر اكرم محل آنها را در يك سكويی پهلوی مسجد قرار داد كه الان هم كسانی كه مشرف شده‏اند به‏ مدينه طيبه می‏دانند كه در شمال خانه حضرت زهرا ( ع ) سكويی هست كه الان‏ خواجه‏ها می‏نشينند ، اين همان محل اصحاب صفه است . در ميان اصحاب صفه‏ بسياری از اكابر و بزرگان بوده‏اند

نمی‏خواهد بگويد كه استفاده من از طلا و ازسنگ يك جور است ، نه ، يعنی‏ قدرت طلا و قدرت سنگ در اينكه من را به سوی خودش بكشاند يكی است . رسول اكرم نگاهی به اوكرد و فرمود : « اذا انت‏ صرت حرا » حالا من می‏توانم به تو بگويم كه مرد آزادی هستی . پس واقعا آزادی معنوی خودش يك حقيقتی است
حالا يك سلسله دلايل ديگری ، باز دلائل وجدانی ذكر بكنيم رجاع به اينكه‏ واقعا شخصيت انسان يك شخصيت مركب است ، و واقعا انسان از نظر معنوی‏ می‏تواند آزاد باشد ، ومی‏تواند برده باشد
خداوند تبارك و تعالی اين قدرت و توانايی را به بشر داده است كه‏ خودش می‏تواند قاضی خودش باشد . در اجتماع هميشه قاضی غير از مدعی ومدعا عليه است . يك نفر مدعی می‏شود ، يك نفر ديگر مدعا عليه ، هر دونفرشان‏ می‏روند پيش قاضی و قاضی بايد يك نفر است ، مدعا عليه يك نفر ديگر و قاضی يك نفر سوم . هيچ فكر كرده ايد كه چطور است كه انسان می‏تواند خودش مدعی خودش باشد و قهرا خودش هم مدعا عليه خودش باشد و هم خودش‏ قاضی خودش باشد ، يعنی خودش حكم صادر كنند . انصاف يعنی چه ؟ می‏گويند فلان كس آدم با انصافی است ، يعنی چه ؟ اصلا آدم با انصاف يعنی آدمی كه‏ در مسائل مربوط به خود می‏تواند بی طرفانه درباره خودش قضاوت بكند ، واحيانا در جايی كه خودش مقصر است ، حكم عليه خودش صادر كند . اين‏ چگونهه است ؟ اين جز اينكه شخصيت واقعی انسان مركب باشد ، چيز ديگری‏ نيست . چقدر انصافها در دنيا سراغ داريد كه می‏بينيد يك نفر در مورد خودش انصاف می‏دهد ، ديگری را بر خودش ترجيح می‏دهد ، اقرار می‏كند كه حق‏ با ديگری است ، فضيلت با ديگری است
مرحوم سيد حسين كوه كمری ، از بزرگان اكابر علما و از مراجع تقليد زمان‏ خودشان بودند . آذبايجانی هم هستد . ايشان عمومی مرحوم آية الله حجت كوه‏ آقا سيد حسين می‏آمد تدريس می‏كرد . يك روز مرحوم آقا سيد حسين وارد مسجد می‏شود . از بازديدی بر می‏گشت ، ديد ديگر فرصت نيست كه برود خانه و دو مرتبه بر می‏گردد . هنوز حدود يك ساعت به درس مانده بود ، گفت می‏رويم‏ در مسجد می‏نشينيم تا موقع درس بشود و شاگردان بيايند . رفت ديد يك شيخ‏ به اصطلاح ما جلنبری هم آن گوشه نشسته برای و سه نفر تدريس می‏كند . او هم‏ همان كنار نشست ولی صدايش را می‏شنيد ، حرفهايش را گوش كرد ديد خيلی‏ پخته دارد تدريس می‏كند و رسما استفاده می‏كند . حالا آقا سيد حسين ، يك‏ عالم متبحر معروف قريب المرجعيت و اين ، يك مرد مجهولی كه تا امروز او را اساسا نمی‏شناخته است . فردايش گفت حالا امروز هم كمی زودتربروم ، ببينم چگونه است ، آيا واقعا همينطور است ؟ فردا عمدا يك ساعت زودتر رفت . باز يك كناری نشست ، گوش كرد ، ديد تشخيص همان است كه ديروز بود ، راستی اين مرد ، مرد ملای فاضلی است واز خودش فاضلتر . گفت يك‏ روز ديگر هم امتحان می‏كنيم . يك روز ديگر هم همين كار را كرد . برايش‏ صد در صد ثابت شد كه اين مرد نا معروف مجهول از خودش عالمتر است‏ وخودش از او می‏تواند استفاده كند . بعد رفت نشست ، شاگردانش كه آمدند ( هنوز آن درس تمام نشده بود ) گفت شاگردان ! من امروز حرف تازه‏ای‏ برای شما دارم . آن شيخی كه می‏بينيد آن گوشه نشسته ، ازمن خيلی عالمتر و فاضلتر است . من امتحان كردم ، خود من هم از او استفاده می‏كنم ، اگر راستش را بخواهيد من و شما همه با همديگر بايد برويم پای درس او ، يا الله ما كه رفتيم . خودش از جا بلند شد و تمام شاگردان هم يكجا رفتند به درس او
اين انصاف چيست در بشر ؟ صد در صد قيام عليه منافع خود است . از آن‏ ساعت آقا سيد حسين جزء شاگردان شيخ انصاری شد يعنی يك مرجعيت ( می‏دانيد مرجعيت از جنبه دنيايی انسان حساب بكند ، بسيار مقام عالی ای‏ است ) را اينجور از خودش سلب كرد و عملا به ديگری تفويض نمود . آيا نفس اين آدم احساس نمی‏كرد آقايی چيست ؟ مدرس بودن چيست ؟ احترام‏ چيست ؟ خوب مسلم او هم مثل ما از احترام خوشش می‏آمد . او هم مثل ما از سيادت و آقايی خوشش می‏آمد نه اينكه خوشش نمی‏آمد . اما اين مرد يك روح‏ عالی متعالی آزادی داشت كه توانست درباره خودش و آن شخص قضاوت بكند و عليه خودش حكم صادر بكند . اين معنی اينست كه انسان شخصيت مركبی‏ دارد . انسان گناه مرتكب می‏شود ، بعد خودش را ملامت می‏كند . اين ملامت‏ وجدان يعنی چه ؟ اين عذاب وجدان كه همه شنيده‏ايد يعنی چه ؟ دولتهای‏ استعماری افرادی را طوری تربيت می‏كنند كه وجدان در اينها بميرد . در عين‏ حال موقعش كه می‏شود ، وجدانی كه خيال می‏كنند مرده است ، باز يك چراغ‏ كوچكی در آن روشن و زنده است . خلبان هيروشيما را اصلا برای يك چنان‏ جنايتی تربيت كرده بودند ولی وقتی كه رفت بمب خودش را انداخت و بعد هم نگاه كرد به شهری كه در آتش می‏سوخت و ديد مردم بيگناه ، پيرمرد ، پيرزن ، بچه كوچك ، افرادی كه اساسا در ميدان جنگ وارد نشده‏اند دارند چه جور در ميان آتش دست و پا می‏زنند ، از همان ساعت حالش بهم خورد
بعد در آمريكا خودش را محاسبه می‏كند . جزء دستورهای عجيب مسلم دينی ما محاسبة النفس‏ است . می‏گويد ازخودتان حساب بكشيد ، حسابوا انفسكم قبل ان تحاسبوا متأسفانه اين حرفها فراموش شده . از خودتان حساب بكشيد و انسان می‏تواند از خودش حساب بكشد و بايد از خودش حساب بكشد . « و زنوا انفسكم قبل‏ ان توزنوا » ( 2 ) ، خودتان را وزن كنيد ، بسنجيد قبل از آنكه شما و اعمال شما را در قيامت بسنجيد ، وزن كنند . انسان خودش ، خودش را وزن‏ می‏كند ، می‏سنجد ، خودش از خودش حساب می‏كشد . انسان خودش را مجازات می‏كند

پاورقی : 1 - سوره قيامة ، آيه . 2 2 - وسائل الشيعه‏ج‏11 ص 38 حديث . 9

همه اينها دليل بر اينست كه انسان شخصيت مركبی دارد . اين شخصيت‏ مركب ، قسمت عالی دارد كه قسمت انسانی اوست و قسمت دانی دارد كه‏ قسمت حيوانی اوست . آزادی معنوی يعنی قسمت عالی و انسانی انسان از قسمت حيوانی و شهوانی او آزاد باشد . گفتيم انسان خودش را مجازات‏ می‏كند . يادم افتاد از تعبيری از اميرالمؤمنين علی ( ع ) : مردی می‏آيد خدمت اميرالمؤمنين ، استغفار می‏كند ، توبه می‏كند ، يعنی صيغه استغفار را جاری می‏كند . او مثل بسياری از ما خيال می‏كرد كه توبه كردن يعنی گفتن : استغفر الله ربی و اتوب اليه . اميرالمؤمنين با يك شدتی به او فرمود : « ثكلتك امك ، ا تدری ما الاستغفار ؟ الاستغفار درجة العليين » ( 1 ) ، يعنی خدا مرگت بدهد ، مادرت به عزايت بنشيند ، اصلا تومی‏دانی استغفار يعنی چه كه می‏گويی « استغفرالله ربی و اتوب اليه ؟ » حقيقت استغفار را می‏دانی چيست ؟ استغفار ، درجه مردمان بلند مرتبه است . اصلا خود توبه ، محكوم كردن خود است . بعد حضرت فرمود استغفار چند اصل دارد ، دو تا ركن‏ دارد ، دو تا شرط قبول و دو تا شرط كمال و مجموعا شش تا كه حالا من‏ برايتان عرض می‏كنم : فرمود اولين ركن استغفار اينست كه انسان واقعا ازگذشته تيره و سياه‏ خودش پشيمان باشد . دوم : تصميم بگيرد كه در آينده آن گناه گذشته‏ رامرتكب نشود . سوم اينكه اگر حقوق مردم را بر عهده و ذمه دارد ادا بكند .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 409 ص . 1281

چهارم اينكه اگر فرائض الهی راترك كرده است ، جبران كند ، قضا كند . تا اينجا محل شاهد من نيست . محل شاهد من در آن‏ دو تای آخر است . فرمود پنجم اينكه اگر می‏خواهی توبه تو ، توبه اصيلی‏ باشد ، توبه اساسی و واقعی باشد ، بايد به سراغ اين گوشتهايی كه از معصيت و در معصيت روئيده است بروی ، آنچنان با غصه‏ها و اندوهها و توبه‏ها آنها را آب بكنی كه پوست بدنت به استخوان بدنت بچسبد . ششم : اين تنی كه عادت كرده است معصيت بكند و لذتی جز لذت معصيت نچشيده‏ است ، مدتی بايد رنج طاعت را به آن بچشانی . خوب ، آيابشرهايی هم‏ بوده‏اند كه اينجور توبه بكنند ، بله . امروز است كه ديگر توبه كردن‏ منسوخ شده و ما يادمان رفته كه توبه‏ای هم بايد بكنيم ! مرحوم آخوند ملا حسينقلی همدانی از علمای بزرگ اخلاق و سير و سلوك در اعصار اخير بوده است ، شاگرد مرحوم ميرزای شيرازی اعلی الله مقامه و شيخ‏ انصاری بوده و خود ميرزای بزرگ برای ايشان احترام زيادی قائل بوده است‏ . يكی از اكابر علما وبزرگان شاگردان ايشان نوشته است مردی آمد خدمت‏ مرحوم آخوند و ايشان او را توبه داد . بعد از چند روز كه اين آدم توبه‏ كرده آمد ، اصلا نمی‏توانستيم او را بشناسيم . به اين سرعت ، اين آدم تمام‏ گوشتهای بدنش آب شده بود . من اين را از جنبه روانشناسی دارم عرض‏ می‏كنم ، من می‏گويم اين چيست در بشر ؟ آخوند ملا حسنقلی همدانی ، نه شلاق‏ داشت ، نه سر نيزه ، نه توپی نه تشری ، فقط يك نيروی ارشاد داشت ، يك‏ نيروی معنويت داشت ، با وجدان و دل اين آدم سر و كار داشت . اين چه‏ وجدان نهفته‏ای در آن آدم بود كه او را زنده كرد و آنچنان عليه خودش و عليه شهوات بدنيش و عليه اين گوشتهايی‏ كه از معصيت روئيده است ، بر انگيخت كه بعد از چند روز كه او را ديدند گفتند ما او را نمی‏شناختيم ، اينچنين لاغر شده بود . بزرگترين برنامه انيا آزادی معنوی است . اصلا تزكيه نفس يعنی آزادی‏ معنوی : « قد افلح من زكيها 0 و قد خاب من دسيها »( 1 ) ، و بزرگترين‏ خسران عصر ما اينست كه همه‏اش می‏گويند آزادی ، اما جز از آزادی اجتماعی‏ سخن نمی‏گويند . از آزادی معنوی ديگر حرفی نمی‏زنند و به همين دليل به‏ آزادی اجتماعی هم نمی‏رسند . در عصر ما يك جنايت بزرگ كه به صورت‏ فلسفه و سيستمهای فلسفی مطرح شده است ، اينست كه اساسا درباره انسان ، شخصيت انسانی و شرافت معنوی انسان هيچ بحث نمی‏كنند " نفخت فيه من‏ روحی " فراموش شده است . می‏گويند اصلا چنين چيزی وجود ندارد . انسان‏ يك موجود دو طبقه‏ای نيست كه طبقه عالی و طبقه دانی داشته باشد . اصلا انسان با يك حيوان هيچ فرق نمی‏كند ، يك حيوان است . زندگی ، جز تلاش‏ كردن هر فردبرای خود و جنگيدن برای منافع خود چيز ديگری نيست ! می‏دانيد اين جمله چقدر به بشريت ضربه وارد كرده است ؟ می‏گويند زندگی جز جنگ و ميدان جنگ چيز ديگری نيست . بلكه جمله‏ای می‏گويند كه بعضی هم خيال‏ می‏كنند كه خيلی حرف درستی است . می‏گويند كه بعضی هم خيال می‏كنند كه‏ خيلی حرف درستی است .

پاورقی : 1 - سوره شمس ، آيات 9 و . 10

می‏گويند : حق گرفتنی است نه دادنی . حق ، هم‏ گرفتنی است و هم دادنی ، اصلا اين جمله كه حق را فقط بايد گرفت و كسی به تو نمی‏دهد ضمنا تشويق به اين است كه آقا تو حق را بايد بگيری نه‏ اينكه حق را بايد بدهی ، صاحب حق بايد بيايد ، اگر توانست ، به زور از تو بگيرد ، اگر نتوانست كه نتوانست . اما پيغمبران نيامدند اين حرف را بزنند . پيغمبران گفتند حق هم گرفتنی است و همن دادنی يعنی مظلوم را ، پايمال شده را توصيه كردند به اينكه حق را برو بگير ، و از آن طرف ظالم‏ را وادار كردند عليه خودش قيام بكند كه حق را بدهد و در اين كار خودشان‏ هم كامياب و موفق شدند . خوب عرايض امشب من در همينجا ديگر تمام شد
دعا می‏كنم : خدايا از تو می‏خواهيم به حق آن آزاد مردان واقعی كه آزادی معنوی را در درجه اول داشتند ، به ما توفيق عنايت كنی كه ازنفس اماره خودمان آزاد شويم
خدايا به ما آزادی معنوی عنايت كن ، آزادی اجتماعی عنايت كن
خير دنيا و آخرت به همه ماكرامت بفرما
خدايا مرا به حقايق اسلام آشنا بفرما
حاجات مشروعه همه ما را بر آور
خدايا اموات همه ما را ببخش و بيامرز
رحم الله من قرا الفاتحة مع الصلوات
next page

fehrest page

back page