fehrest page

back page

گفتار سيزدهم مكتب انسانيت

اين سخنرانی در دانشكده فنی دانشگاه تهران ايراد شده و تاريخ آن مشخص‏ نيست
بسم الله الرحمن الرحيم موضوع بحث مكتب انسانيت است . انسانی كه خود يگانه موجود كاوشگر و محقق جهانی است كه ما می‏شناسيم ، هميشه خودش يكی از موضوعات بحث و تحقيق خودش بوده است . يعنی پيوسته يكی از مسائل مورد بحث انسان ، خود او بوده است
مفهوم كلمه انسانيت همواره با نوعی قدس و تعالی همراه بوده است ، چنانكه شؤون خاص ما فوق حيوان انسان نظير دانش ، عدالت ، آزادی و وجدان اخلاقی به عنوان مقدسات شناخته می‏شوند . پس انسان و انسانيت‏ اجمالا به عنوان يك امر مقدس شناخته شده و می‏شود . يعنی با آنكه درباره‏ بسياری ازمقدسات بشر ترديد شده و حتی برخی از آنها مورد انكار قرار گرفته‏اند ، ظاهره هنوز مكتبی در جهان پيدا نشده است كه عملا شؤون خاص‏ انسانيت را ، جنبه‏های ما فوق حيوانيت انسان را تحقير بكند و آنها راتقديس نكند . مولوی خودمان عزل معروفی دارد كه ذكر آن مناسب است :
بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب كه قند فراوانم آرزوست
يعقوب وار وا اسفاها همی زنم
ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر
كز ديو ودد ملولم وانسانم آرزوست
گفتم كه يافت می‏نشود گشته‏ايم ما
گفت آنكه يافت می‏نشود آنم آرزوست
و سعدی در " طيبات " ( 1 ) خودش خواسته استقبالی كرده باشد يا جوابی داده باشد ، می‏گويد :
ازجان برون نيامده جانانت آرزوست
زنار نابريده و ايمانت آرزوست
مرديده‏ای و همت مردی نكرده‏ای
وانگاه حق سفره مردانت آرزوست
فرعون وار لاف اناالحق همی زنی
آنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
بهرحال قسمتی از ادبيات عمده بشر را چه ادبيات دينی و چه ادبيات غير دينی ، مسئله انسانيت و تجليل از آن تشكيل می‏دهد .

پاورقی : 1 - غزليات عرفانی سعدی

مخصوصا در ادبيات اسلامی كه مااز آن اطلاع داريم چه در چهره عربی وچه در چهره فارسی كه در اين زمينه مطالب زيادی موجود است
در قرون اخير با پيشرفت عظيمی كه علم كرد ، انسانيت از آن مقام‏ قداستی كه بشر سابق برای آن قائل بود ، يك مرتبه سقوط كرد ، سقوط بسيار بسيار خرد كننده‏ای . چون يك موجود هر قدر بالاتر رفته باشد وقتی سقوط كند ، قهرا سقوطش خرد كننده‏تر است . انسان درست به يك مقام نيمه خدائی‏ رسيده بود . چقدر در ادبيات خودمان از اين مقام نيمه خدائی انسان سخن‏ رفته است :
طاير گلشن قدس چه دهم شرح فراق
كه در اين دايره حادثه چون افتادم
و حافظ می‏گويد : ترا ز كنگره عرش می‏زنند صفير ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده‏ است در دو سه قرن اخير ، انسان از اين مقام شامخ و عالی كه خود برای خود فرض كرده بود ، يك مرتبه سقوط كرد ، سقوط بسيار خرد كننده‏ای اولين‏ اكتشافاتی كه بشر كرد مسئله هيأت عالم بود كه آنچه كه سابق درباره زمين‏ فكر می‏كرد و زمين را مركز جهان می‏دانست و افلاك و ستارگان را سيار به‏ دور زمين ، يك مرتبه عوض شد و زمين به بصورت ستاره كوچكی در آمد كه‏ گرد خورشيد بايد بچرخد و تازه خود خورشيد اهميت زيادی در جهان ستارگان‏ ندارد . آنوقت اينكه انسان مركز دايره امكان و هدف خلقت است ، سخت‏ مورد ترديد و انكار واقع شد و ديگر كسی جرئت نكرد از اين حرفها بگويد : ای مركز دايره امكان وای زبده عالم كون و مكان ، تو شاه جواهر ناسوتی ، خورشيد مظاهر لاهوتی . گفتند : نه ، پس آنجورها كه مادرباره انسان خيال‏ می‏كرديم ، نيست . انسان آن فكر مركزيت خودش در جهان را كه توأم كرده‏ بود با مركزيت زمين برای ستارگان و افلاك ، با اين ضربه علمی از دست‏ داد . بعدا ضربه‏های بسيار بسيار خرد كننده ديگری بر پيكر انسان وارد شد
يكی از آنها اين بود كه انسان خود را موجودی تقريبا آسمانی نژاد می‏دانست‏ ، خليفة الله می‏دانست ، خود را نفخه الهی می‏دانست و بر اين اعتقاد بود كه روح خدا در اين كالبد دميده شده كه انسان بوجود آمده است
تحقيقت بيولوژی در مسئله تحول و تطور انواع ، يكمرتبه نسب و نژاد انسان را متصل كرد به همين حيواناتی كه انسان آنها را خيلی پست و حقير می‏شمارد . گفت ای انسان ! تو ميمون نژاد هستی ، ويا فرضا ميمون نژاد نباشی ، از نسل يك حيوانی مثل حيوانات ديگر و بالاخره با حيوانات هم‏ نژاد هستی . آن جنبه باصطلاح خدا زادگی به به اين شكل از انسان گرفته شد
و اين ضربه ديگری بود كه بر پيكر انسان وتقدس انسانی وارد شد
يكی ديگر از آن ضربه‏های بسيار مؤثر ، ضربه‏ای بود كه به سابقه و پرونده‏ و عمليات ظاهرا درخشان انسان وارد شد . يعنی انسان در فعاليت خودش‏ نشان ميداد كه می‏تواند فعاليتی داشته باشد پاك ومنزه و خدائی كه جز عشق‏ الهی انگيزه‏ای نداشته باشد ، جز احسان ونيكی انگيزه‏ای نداشته باشد ، هيچ‏ جنبه حيوانی و عادی نداشته باشد . يك مرتبه فرضيه‏هائی پيدا شد و در آنها چنين وانمود گرديد كه خير ، اين پرونده‏ای كه انسان برای خود درست كرده است اينچنين مقدس و پاك و پاكيزه ، اين جور نيست . تمام عملياتی كه بشر به آنها نام دانش دوستی و دانش طلبی داده است ، نام هنر وزيبائی داده است ، نام اخلاق و وجدان‏ داده است ، نام تسبيح و نقديس و تعالی داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبيعی داده است ، از نوع همان فعاليتهائی است كه در حيوانات هم پيدا ميشود ولی در انسان با يك مكانيزم و شكل پيچده‏تری است . يكی گفت‏ سرچشمه همه اينها شكم است . سعدی ما هم گفته است : " مايه عيش آدمی‏ شكم است " ولی ديگران گفتند : نه تنها مايه عيش آدمی شكم است ، بلكه‏ مايه فكر آدمی هم شكم است ، مايه دل آدمی هم شكم است . و بعضی ديگر ، اينمقام را نيز برای انسان خيلی بالا و والا ديدند ، يك مقدار پائين آمدند وگفتند ، از شكم هم پائينتر . پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان ، فعاليتهای قابل تقديس و تمجيدی كه داشته است ، با ضربه‏هايی خراب شد و از ميان رفت
كم كم كار بجائی رسيد كه گفتند : اساسا بيائيم اين موجود را بررسی‏ بكنيم . اين موجودی كه يك روز خود را مركز عالم ، وجهان و خلقت را طفيلی خود می‏دذانست و در خود نمونه‏ای از روح الهی می‏پنداشت ، اين‏ موجودی كه برای اعمال خود احيانا قداست فوق العاده‏ای قائل بود ، جنبه‏های‏ مافوق حيوانی قائل بود ، اصلا چيست ؟ كالبد او را چه تشكيل می‏دهد ؟ باز فرضيه‏ای بوجود آمد كه هيچ تفاوتی ميان اين موجود پر مدعا و گياهان و حتی‏ جمادات از نظر تاروپود نيست . ازنظر بافتمان ، از نظر نظم وشكل ، تفاوت هست ، ولی از نظر تاروپود آن ماده‏ای كه اينها را به وجود آورده ، فرق نمی‏كنند . مثل تفاوت يك جوال با يك پارچه فاستونی است كه هر دو را از پشم بافته‏اند ولی جوال را با نخهای خيلی درشتر و بی قواره‏تر و پارچه فاستونی را با نخهای بسيار ظريف . بله ميان انسان و گياه يا جماد تفاوتهائی در ظرافت‏ و بافتمان و خيلی چيزهای ديگر هست ولی در اصل ماده‏ای كه اينها را بوجود آورده ، فرقی نيست . ديگر روح ونفخه الهی وجود ندارد . انسان يك ماشين‏ است مثل ماشينهای ديگر ، يعنی ازنوع ماشين است . البته ماشين با ماشين‏ تفاوت می‏كند . ساعتی كه در دست شما و در بغل من است يك ماشين است و يك دوچرخه هم يك ماشين است ، يك اتومبيل هم يك ماشين است ، آپولو كه می‏گويند پنج يا سه ميليون قطعه دارد هم يك ماشين است البته بسيار بسيار پيچيده تر و عظيمتر ، اما در اينكه يك ماشين است مثل همه ماشينها و جز جنبه ماشينی ، جنبه ديگری ندارد ، ترديدی نيست . بنظر می‏رسد كه اين‏ ، آخرين ضربه‏ای بود كه بر پيكر انسانيت وارد شد
ولی با همه اين حرفها ، باز ارزشهای انسانی صد در صد محكوم نشد مگر درباره‏ای از فلسفه ها و سيستمهای فلسفی كه مفاهيمی از قبيل : صلح ، آزادی‏ ، معنويت ، عدالت وترحم را بكلی شوخی گرفتند . از اواسط قرن نوزدهم الی‏ زماننا هذا كه در نيمه دوم قرن بيستم هستيم ، دو متبه انسانيت دارد ظهور می‏كند ، اصالتی بخودش می‏گيرد ، باز مكتبهائی در جهان پيدا می‏شود بنام‏ مكتبهای انسانی و حتی بصورت انسان پرستی . انسان در گذشته معبود نبود ، آيت بزرگ بود ، دريچه بزرگ معنويت بود . بدون شك قرآن هم برای‏ معنويت ، شناخت خدا و ماوراء طبيعت ، انسان را از هر آيت ديگری ، از هر دروازه ديگری و از هر دريچه ديگری مناسبتر می‏داند : « سنريهم آياتنا فی الافاق و فی انفسهم ( 1 ) آفاق را جدا ذكر می‏كند ، انفس را جدا . و از همين جاست كه اصطلاح‏ آفاق و انفس ، در ميان عرفا و ادبا و شعرا بوجود آمده است . « و فی‏ الارض آيات للموقنين و فی انفسكم ا فلا تبصرون » ( 2 ) ، در زمين ، نشانه‏ها ، زمينه‏ها ، دروازه‏ها و دريچه‏هايی است برای مشاهده غيب و ملكوت ، و در وجود شما بالخصوص " وجود شما " را مستقلا ذكر می‏كند )
« ا فلا تبصرون »آيا نمی‏بينيد ؟ يعنی چرا بصيرت نداريد ؟ چرا دقت‏ نمی‏كنيد ؟ در خودتان دقت كنيد و بنگريد
همين موجود كه در گذشته بعنوان يك آيت بزرگ و يك دروازه بزرگ برای‏ عبور انسان از خود بسوی معنويت الهی و ايمان به غيب و ملكوت بود ، باز موضوع واقع شد . اما اين مرتبه به شكل ديگری موضوع واقع شد ، به شكلی كه‏ بنظر می‏رسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشكل عمده‏ ومسئله مهم اين است . يعنی بشريت از تو می‏خواهد قداست و علو و شرافت‏ خودش را باز يابد بطوری كه هدف و غايت واقع شود ، هدف فعاليتها واقع‏ شود ولی بدون آنكه آن معيارهای سابق به ميان آيد ، بدون آنكه جنبه خدائی‏ وجنبه نا خدائی به او داده بشود ، بدون آنكه مسئله « هو الذی خلق لكم ما فی الارض جميعا »( 3 ) هر چه در زمين است برای انسان آفريده شده است ، درميان بيايد ، بدون آنكه « نفخت فيه من روحی »( 4 ) در ميان بيايد ، كه خدا از روح خود يعنی يك چيزی نه از اين جهان بلكه از جهان ديگر در او دميده است يعنی او مظهری از الوهيت است .

پاورقی : 1 - سوره فصلت ، آيه . 53 2 - سوره ذريات آيات 20 و . 21 3 - سوره بقره ، آيه . 29 4 - سوره حجر آيه 29 ، سوره ص آيه . 72

نه ، ديگر اينها به ميان‏ نيايد و حتی در جنبه های محركات انسانی ، انگيزه‏های درونی و محرك انسان‏ همن بحثی نشود ، ولی در عين حال انسان و شعور انسان اموری مقدس و محترم‏ باشند . الان هم شما می‏بينيد هر كس تابع هر مكتبی هست ، می‏گويد من‏ طرفدار صلحم ، طرفدار آزادی هستم ، بش دوست هستم ، طرفدار عدالتم ، طرفدار حق هستم ، طرفدار حقوق بشر هستم . حتی اعلاميه حقوق بشر اصلا با اين‏ عبارت شروع می‏شود : " احترام به حيثيت ذاتی بشر " يعنی می‏خواهند برای‏ بشريك حيثيت ذاتی قابل احترام و تقديس قائل بشوند كه بعد تعليم‏ وتربيتها بر اين اساس باشد بطوری كه بنده ، جنابعالی را دارای يك‏ حيثيت ذاتی قابل احترام و تقديس بدانم تا به قداست ذاتی شما ايمان‏ پيدا كنم و به موجب اين ايمان با اينكه می‏توانم به حقوق شما تجاوز كنم‏ چنين نكنم . و شما هم در وجود من يك چنين قداست ذاتی قائل بايد و با اينكه می‏توانيد به حقوق من تجاوز كنيد ولی آن ايمان شما به اين قداست‏ ذاتی باعث بشود كه شما به حقوق من ، به آزاديهای من ، تجاوز نكنيد
بسياری از كسانی كه طالب فلسفه بشر دوستی هستند ، فلسفه‏ای بر غير اساس‏ معيارهای سابق می‏خواهند . معذلك همين جاست كه اشكال عمده و مهم پيش‏ می‏آيد و تناقض بزرگ در زندگی و بلكه در فكر و منطق بشر امروز بوجود می‏آيد ، منطقی كه ابدا نمی‏تواند پايه داشته باشد
گمان نمی‏كنم از مردم محقق دنيا باشد كسی كه انساندوستی را به آن مفهومی‏ تشريح بكند كه به آن صلح كل گويند . البته هستند در ميان افراد عامی و عادی كه تا صحبت بشريت و انساندوستی پيش می‏آيد ، می‏گويند آقا ! همه بشرند ، بنابراين در نظر ما همه بايد يك جور باشند ، همه بايد بيك چشم بهم نگاه بكنيم . می‏گوئيم : ارزشهای انسانی‏ چطور ؟ همه انسانها كه ازنظر وجدان بودن ارزشهای انسنی يك جور نيستند ، يك بشر بادانش است و يكی بی دانش ( حالا ممكن است بگوئيد علت بی‏ دانش او اين بوده كه علم در اختيارش نبوده ) ، يك بشر پاك و پرهيزكار است و ديگری ناپاك و آلوده ، يكی ستمگر است وديگری ستم كش ، يكی خير خواه است و ديگری بدخواه . آيا ما بايد به حكم فلسفه بشر دوستی ، بگوئيم‏ اينها همه بشرند و برای ما فرق نمی‏كنند ؟ ما برای بشر احترام قائل هستيم‏ ديگر چكار داريم كه اين بشر با دانش است يا بی دانش ، با ايمان است‏ يا بی ايمان ، با تقواست يا بی تقوا نيكخواه است يا بدخواه ، مصلح است‏ يا بد كار ومضر و مفسد ! ما بايد بشر دوست و صلح كل باشيم . ديگر در نظر ما وابستگی يك بشر به هر مسلك و مكتبی نبايد فرق بكند ! اگر چنين‏ بگوئيم به بشريت خيانت كرده‏ايم
از دورها مثال می‏زنم ، از يك قاره ديگر و از زمان خودمان : لوموبا يك‏ انسان بود ، موسی چومبه هم يك انسان بود . يعنی از نظر زيست شناسی هيچ‏ تفاوتی ميان نژاد لومومبا و موسی چومبه نيست . فرضا گروه خون موسی چومبه‏ با گروه خون لومومبا تفاوت داشته باشد ، اگر شما به يكی از اينها علاقمنديد و از ديگری تنفر داريد ، بموجب گروه خونشان نيست ، موجب‏ ديگری در كار است . ولی آيا شما كه می‏خواهيد يك بشر انساندوست باشيد ، می‏توانيد نسبت به اين دو نفر بی تفاوت باشيد و بگوئيد هر دوشان انسانند ، حالا كه انسانند چه فرق می‏كند ، من بايد چومبه را همان قدر دوست داشته باشم كه لومومبا را و لومومبا را همانقدر دوست داشته باشم كه چومبه را . و اگر بنا است تنفر داشته باشيم ، بايد ازهر دو به يك مقدار تنفر داشته باشيم . ولی اينطور نيست . انسان يك تفاوت اساسی با حيوان دارد و آن اين است كه انسان از هر حيوانی بيشتر بالقوه است و كمتر بالفعل . يعنی چه ؟ يعنی مثلا يك‏ اسب ، اسب است و بالفعل يعنی هر چه از اسب‏بودن بايد داشته باشد ، دارد . مقدار كمی از اسب بودن هست كه مثلا بايد با تمرين بدست آورد
اسب ، يك اسب بالفعل به دنيا می‏آيد . يك گربه بالفعل بدنيا می‏آيد ، و همين طور ساير حيوانات . ولی انسان است كه به صورت يك موجود صد در صد بالقوه بدنيا می‏آيد . يعنی اولی كه بدنيا می‏آيد اصلا معلوم نيست كه در آينده چه می‏شود . ممكن است واقعيت او در آينده واقعيت يك گرگ باشد ، ممكن است واقعيت يك گوسفند باشد ، در صورتی كه شكل ، شكل انسان است
همچنين ممكن است واقعيتش ، واقعيت يك انسان باشد . صدرالمتألهين‏ فيلسوف بزرگ اسلامی و ايرانی اصراری دارد روی اين مطلب كه اشتباه است‏ كه مردم خيال می‏كنند افراد انسان ، همه افراد يك نوعند . می‏گويد : به‏ عدد افراد انسان ، انواع انسانها وجود دارد ، چون انسان جنس است نه نوع‏ . البته او يك فيلسوف است ، از نظر زيست شناسی نگاه نمی‏كند . از نظر يك زيست شناس كه فقط اندامها و جهازها را می‏بيند ، همه افراد انسان‏ يك نوع هستند . ولی يك فيلسوف كه انسان را مطالعه می‏كند وواقعيت‏ انسان را وابسته می‏داند به ملكاتش و آنچه كه انسانيت ناميده می‏شود ، نمی‏تواند باور كند كه همه افراد انسان ، افراد يك نوع هستند ، می‏گويد به عدد افراد انسان ، انواع مختلف وجود دارد . لذا می‏گوئيم ارزشهای انسان ارزشهای بالقوه هستند . بعضی از افراد انسان به آن‏ مقام انسان واقعی می‏رسند و بسياری از افراد انسان اساسا به مقام انسان‏ واقعی نمی‏رسند . به تعبير اميرالمؤمنين : « الصورش صورش انسان و القلب‏ قلب حيوان » ( 1 ) يعنی شكل ، شكل انسان است اما باطنش ، باطن يك‏ درنده است ، يك پلنگ است ، يك خوك است ، يك شير است ، يك گرگ‏ است . و اما اينكه باطن متناسب با ظاهر باشد ، يعنی واقعا انسان باشد ، در همه افراد مردم نيست
گفتيم جهان دو مرتبه تا حدودی زيادی بسوی مكتب انسانيت باز گشته است‏ . يعنی فلسفه‏هائی بنام فلسفه‏های انسانيت در جهان پيدا شده است ، و شايد از همه اينها عجيبتر دين انسانيتی است كهاگوست كنت در اواسط قرن‏ نوزدهم تأسيس و اختراع وابتكار كرد . اين مرد در يك بن بست عجيبی ميان‏ عقل و فكرش از يك طرف و دل و وجدانش از طرف ديگر واقع شده بود . روی‏ همين جهت چيزی را اختراع كرد بنام دين‏انسانيت و گفت : دين برای بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدی كه در اجتماع ديده می‏شود به اين جهت است كه‏ دين در اجتماع سستی گرفته است . دين گذشته ( كه او توجهش هميشه به‏ مذهب كاتوليك بوده است ) صلاحيت اينكه دين بشر امروز باشد را ندارد
او دوره‏های سه گانه‏ای را تشخيص داده بود : دوره ربانی وماوراء الطبيعی ، دوره فلسفی و تعقلی ، و دوره علمی وتحققی و مثبت ( بقول خود او ) . گفت‏ : مذهب كاتوليك مربوط به طرز تفكر ماوراء الطبيعی بشر بوده است

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 86 ص . 214

امروز ديگر عصر عصر علم است و بشر ، ديگر تفكر ماوراء الطبيعی را نمی‏پذيرد . دين رااختراع كرد منهای ريشه غيبی . ( خيلی عجيب است : دين‏ ، دين باشد منهای ريشه غيبی ! ) ولی تمام آداب و رسول و مناسك و شعائر وآدابی را كه در دين بود قبول كرد ، حتی برای دين خودش كشيش قائل شد
خودش هم به عنوان يك يامبر اما يامبر بی خدا . و حتی گفته‏اند در آدابش‏ از مذهب كاتوليك اقتباس كرده. عين همان آداب و مناسك مذهب كاتوليك‏ را در دين انسانيت خودش آورد . بعضی به او اعتراض می‏كردند ، می‏گفتند : ما با دينی كه ريشه الهی ندارد كاری نداريم . توكه مذهب كاتوليك را قبول نداری ديگر چرا اين تشريفات را كه حتی ممكن است از نظر يك عالم‏ خرافات جلوه بكند می‏آوری ؟ تو خدا را قبول نداری ، آداب و مناسكش را می‏آوری و قبول می‏كنی ؟ ! ولی از يك جهت حق با او بود ، بشر نياز به‏ عبادت و پرستش دارد ، نياز به انجام يك سلسله آداب و عادات دارد كه‏ آنها را به مفهوم و عنوان ديگری . . . ( 1 ) بياورد . اين بود كهاو دينی‏ آورد در ميان بشر كه منهای ريشه غيبی بود ولی به علاوه عبادات ، آداب و عادات و مناسك وشعائر . وعجيبی اين است كه در بعضی كتابها خواندم كه‏ اين مرد اتباع و پيروان زيادی هم در اروپا وامريكا پيدا كرد وحتی نوشته‏ اند امروز هم دين اين آدم ، اتباع و پيروان زيادی دارد و خانه او حكم‏ كعبه را برای پيروانش پيداكرده است . بطوری كه در يكی از كتابهای عربی‏ خواندم ، او معشوقه‏ای داشته است ، و جريان از اين قرار بوده كه شوهر آن‏ زن به حبس ابد محكوم می‏شود و بعد اين ، عاشق آن زن می‏شود وقبل از اينكه‏ به وصال او برسد ، وی می‏ميرد و تا آخر عمر هم او را فراموش نمی‏كند و می‏گويند : اساسا از همين جا از دنيای عقل رو آورد به دنيای دل و احساسات‏ و بعد همكارش منتهی شد به اينكه دين انسانيت را اختراع بكند .

پاورقی : 1 - افتادگی از متن پياده شده از نوار است

در اين‏ كتاب نوشته بود كه اتباع او ، معشوقه او را مريم عذرای اين دين می‏خوانند . يعنی به اندازه‏ای كه مسيحيها برای مريم عذرا تقديس و احترام قائل‏ هستند ، پيروان مكتب انسانيت اگوست كنت برای معشوقه او تقديس و به‏ اصطلاح قدسيت قائلند
ولی بعدها مسئله مكتب انسانيت و به عبارت ديگر اصالت بشر ، به‏ شكلهای ديگر مطرح شده است كه امروز شماخودتان می‏بينيد ومی‏خوانيد و می‏شنويد . چون بايد همه مطالب را در يك سخنرانی خلاصه بكنم و اگر بنا بود كه سه سخنرانی بشود ، مطلب را مشروحتر و مفصلتر عرض می‏كردم ، قسمتهائی را بطور خلاصه ومختصر عرض می‏كنم . در باب انسان واصالت انسان‏ مسائل خيلی زيادی هست . لااقل بصورت سؤال اينها را عرض می‏كنم : از جمله سؤالاتی كه درباره انسان مطرح است ، مسئله آزادی واختيار انسان‏ ومسئله مسؤوليت و رسالت انسان است . آيا واقعا انسان يك موجود آزاد ومختار است ؟ و آيا مسؤوليتی دارد ، وآيا رسالتی دارد كه بايد آن رسالت‏ را انجام بدهد ؟ البته اگر جواب را ازنظر منطق اسلامی بخواهيد ، بايد بگويم صد در صد . در قرآن سوره‏ای است بنام سوره انسان كه الدهر هم به آن‏ می‏گويند ، و از اين جهت سوره انسان ناميده می‏شود كه در اول اين سوره ، از انسان نام برده شده است و از اختيار وآزادی و رسالت و مسؤوليت‏ انسان . اين سوره با اين آيات شروع می‏شود : « هل اتی علی الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا 0 انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا 0 انا هديناه السبيل‏ اما شاكرا و اما كفورا ». بنابر اين انسان يك موجودمجبور در مقابل‏ دستگاه و خالق خلقت نيست . خالق خلقت از او چه خواسته است ؟ از او آزادی خوساتهاست ، او را بصورت يك موجود آزاد آفريده است ، به صورت‏ يك موجود مسؤول ، بصورت موجودی كه رسالتی بعهده دارد . وحتی بزرگترين‏ تعبيرات كه ديگر شما تعبيری از اين بالاتر نمی‏توانيد پيدا بكنيد ، تعبيری‏ است كه قرآن درباره انسان كرده ، می‏فرمايد : خليفة الله جانشين خدا
قطعا هيچ كتابی مثل قرآن انسان را تمجيد وتقديس نكرده است . می‏گويد : در آغاز خلقت انسان ، به فرشتگان اعلام كرديم : « انی جاعل فی الارض‏ خليفة »( 1 ) می‏خواهم جانشين در زمين بيافرينم . فرشتگاه به اعتراض و سؤال بر خاستند . خدا به ايشان گفت : من چيزی می‏دانم كه شمانمی‏دانيد
« انی جاعل فی الارض خليفة »خدای روی زمين. ( وقتی می‏گوييم نيمه خدائی ، معنايش همين است ) اين ، حكايت از چه می‏كند ؟ از استعدادهای فراوانی‏ كه در وجود اين موجود هست
« و علم آدم الاسماء كلها »( 2 ) ببينيد اسلام كه خود از جنبه‏های فلسفی‏ يك مكتب انسانيت است ، برای انسان چه مقامی قائل است . به يك صورت‏ رمز آميز می‏گويد ، تمام " اسم " ها را دانستن . اسم يك چيز يعنی كليد شناختن آن چيز .

پاورقی : 1 و 2 - سوره بقره آيات 30 و . 31

كليد شناختن همه چيز را ما به او تعليم كرديم . بعد فرشتگان عالم بالا را در ميدان مسابقه اين انسان آورديم‏ . انسان از فرشتگان برنده شد . بعد به ايشان گفتيم : فرشتگان ! نگفتم من‏ چيزهائی می‏دانم كه شما نمی‏دانيد ؟ شما آن طرف سكه را خوانديد ، گفتيد : اين موجود چون دارای شهوت غضب است ، خونريزی می‏كند ، آدم كشی و خرابكاری می‏كند . ولی اين طرف سكه رانخوانده بوديد . همه اعتراف كردند كه : « سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا »خدايا اعتراف می‏كنيم كه ما نمی‏دانيم ، ما فقط آنچه را كه تو بما تعليم كنی می‏دانيم . از جهالتمان‏ بود كه آن سخن را گفتيم . آنوقت بفرشتگان گفتيم در پيشگاه اين موجود خضوع و سجده كنيد . ( يعنی چه كه شما بخواهيد فرشتگان را بقوای اينجهان‏ تعبير كنيد ؟ ! به چيز ديگر تعبير نكنيد . می‏گوييم فرشتگان موجوداتی‏ هستند كه تمام قوای اين جهان مسخر آنهاست ) . « و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس »( 1 )
بهر حال بزرگترين تعبير از نظر قائل بودن رسالت و آزادی و اختيار برای‏ انسان ، همين است كه او را خليفه وجانشين حق می‏داند ، مكمل وجود و هستی‏ می‏داند . من خدا كه خودم خلاقم ، قسمتی از خلاقتيم را بتو تفويض كردم ، بعهده توگذاشتم ، تو بايستی انجام بدهی ، تو مظهر فعاليت وخلاقيت منی
مسئله ديگر درباره انسان مسئله‏ء سعادت و لذت انسان است . اين را هم‏ بطور اجمال و اشاره برگزار می‏كنم : انسان دنبال لذت می‏رود .

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 34

طبعا لذتها را از كجا بايد جستجو كند ؟ آيا لذت را از بيرون بايد جستجو كند يا از درون ، و يا هم از بيرون و هم از درون و به چه نسبتی ؟ بسياری از اشخاص كه كانون لذت را در بيرون از وجود خودشان جستجو ميكنند و دائما دنبال اين هستند كه بخيال خودشان از زندگی كام بگيرند ، همانهاهستند كه خودشان را بعنوان يك انسان نمی‏شناسند ، يعنی خود را بعنوان يك كانون اصلی لذت و بهجت ( كه از درون خود انسان بر می‏خيزد ) ، نمی‏شناسند . كيف را ازكجا می‏خواهد جستجو بكند ؟ ازجام می ، از كاباره‏ . چه خوب می‏گويد ملای رومی در داستان آن مردی كه ميخواره‏ای را امر به‏ معروف و نهی از منكر می‏كرد . خطاب به آن مرد ميخواره گفت :
ای همه هستی چه می‏جوئی عدم
وی همه دريا چه خواهی كردنم
تو خوشی وخوب و كان هر خوشی
تو چرا خود منت باده كشی
تا آنجا كه می‏گويد :
" جوهر است انسان و چخر او راعرض "
و اشعار ديگری از اين قبيل دارد . البته اينكه انسان اشياء خارج را بكلی‏ رها كند ومكتب افراطی هندی را پيش بگيرد وبگويد اساسا تمام لذتها را از درون بايد جستجو كرد ، درست نيست . شايد در بعضی اشعار مولوی اين اغراق‏ و مبالغه باشد مثل آنجا كه می‏گويد :
راه لذت از درون دان نه از برون
احمقی دان جستن از قصر و حصون
آن يكی در كنج زندان مست وشاد
و آن يكی در باغ ترش و بی مراد
مقصودش رها كردن اشياء خارج نيست . مقصودش اينست كه انسان اگر لذت‏ می‏خواهد ، نبايد بپندارد كه تمام لذتها را در مديات برون از وجود خودش‏ می‏تواند پيدا كند . كانون اصلی لذت در وجود خودش است يا لااقل بايد توازنی ميان ايندو بر قرار باشد
درباره انسان مطالب زياد ديگری هست كه مختصری از آن را برای شما عرض‏ می‏كنم . آن مكتبی كه خودش را مكتب انسانيت می‏داند ، حتما بايد به يك‏ سلسله سؤالها جواب بدهد . اگر به آن سؤالها جواب داد ، آنوقت می‏تواند مكتب انسانيت به معنای واقعی باشد . همانطور كه عرض كردم انسان دريچه‏ و دروازه دنيای معنويت بود . اصلا بشر از وجود خودش به دنيای معنويت پی‏ برد . معنويت و انسانيت ، دين و انسانيت دو امر تفكيك ناپذيرند
يعنی يا بايد دين وانسانيت هر دو را يك جا رهاكنيم يا اگر بخواهيم به‏ يكی بچسبيم ، بايد به ديگری هم بچسبيم ، نمی‏توانيم به دين بچسبيم و انسانيت را ، قداست انسانيت را رها كنيم . همچنانكه نمی‏توانيم به‏ انسانيت بچسبيم و دين را رها كنيم . اين دو با يكديگر توأمند ، تفكيك‏ ناپذيرند . تناقضی كه ما مدعی هستيم در مكتبهای اصالت بشری وجود دارد همين است . اساسش همين است كه انسانيت در گذشته سقوط كرد البته به‏ غلط هم سقوط كرد ، يعنی تغيير هيئت بطلميوسی نبايد سبب بشود كه ما در مقام شامخ انسان از نظر انيكه هدف مسير خلقت است ترديد بكنيم . زمين‏ مركز جهان باشد يا نباشد ، انسان هدف جهان است . يعنی چه هدف جهان‏ است ؟ يعنی طبيعت در مسير تكاملی خودش به اين سو می‏رود ، چه انسان را يك موجود خلق الساعه بدانيم و چه او را از نسل حيوانات ديگر بدانيم
اين امر تفاوتی نمی‏كند در اينكه ما او را دارای روح الهی بدانيم يا ندانيم . گفت : « نفخت فيه من روحی »او كه نگفت انسان از نژاد خدا بوجود آمده است . اگر درباره انسان مثلا می‏گفت ، ماده انسان را ، سرشت‏ انسان را از جهان ديگر آوردند و آن خاكی كه از جهان ديگر آوردند بودند كه‏ او راموجودی شامخ و مقدس نمود . . . ( 1 ) ای كسانی كه فلسفه شما فلسفه‏ بشر دوستی است و موضوع ايمان شما بشريت است ، مامی‏گوئيم : آيا در انسان احساسی به نام احسان و نيكوكاری و خدمت وجود دارد يا نه ؟ اگر بگوئيد : به هيچ معنی وجود ندارد ، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است‏ مثل اينكه يك سنگ يا حيوان را دعوت كنيم ! نه ، چنين احساسی هست
ولی اين كه هست ، چيست ؟ ممكن است كسی بگويد : احساس خدمتگزاری نسبت‏ به ديگران كه در ما هست ، يك نوع جانشين سازی است . يعنی چه ؟ آن وقتی‏ كه مثلا مامی‏بينيم يك . . . ( 2 ) و حس انساندوستی به خيال خودمان درما تقويت ميشود كه برويم اينها را تعليم كنيم ، به اينهاخدمت كنيم ، برويم‏ مظلومها را نجات بدهيم . می‏گويند اگر خوب دقت‏كنيم می‏بينيم انسان خود را بجای آنها گذاشته ، اول فكر می‏كند كه او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند ، بعد در نظر می‏گيرد كه الان اين خودش است به جای او
بعد همان حس خود پرستی كه از خودش بايد دفاع كند ، اينجا به دفاع مظلوم‏ بر می‏خيزند والا در انسان هيچ چيز كه اصالت داشته باشد برای اينكه از يك‏ مظلوم دفاع بكند وجود ندارد

پاورقی : 1 و 2 - افتادگی از متن پياده شده از نوار است .

مكتب انسانيت بايد جواب بدهد . اولا چنين حسی وجود دارد يا نه ؟ آيا چنين شرافتی در انسان وجود دارد يا نه ؟ ما می‏گوئيم وجود دارد : « فالهمها فجورها و تقويها »( 1 ) به حكم همان كه انسان خليفة الله ، مظهر جود و كرم الهی است ، مظهر احسان است . يعنی انسان در عين‏ اينكه خود خواه است و وظيفه دارد برای حفظ بقاء و حيات خودش برای‏ خودش فعاليت كند ، ولی تمام هستی‏اش خودخواهی نيست ، خير خواهی هم‏ هست ، جهانسازی هم هست ، دنياسازی هم هست ، بشريت هم هست ، وجدان‏ اخلاقی هم هست . همين چندی پيش كه من در شيراز بودم ، مؤسسه‏ای بنام‏ مؤسسه خوشحالان را به من معرفی كردند . افرادی فقط بواسطه حس درونی و ايمان شخصی خودشان يك مؤسسه تشكيل داده‏اند و در آن عده‏ای از كرولالها را جمع كرده‏اند . رفتم از يكی از كلاسهای آن بازديد كردم . واقعا برای ما كه‏ افراد باصطلاح نازك نارنجی هستيم حتی يك ساعت سر آن كلاس رفتن و ديدن‏ آنها طاقت فرساست . آدم نگاه می‏كند به بچه‏ها كه وقتی می‏خواهند يك كلمه‏ به اشاره حرف بزنند دهانشان را كجا می‏كنند . آقائی را ديدم كه سيد هم‏ بود و اتفاقا اسمش امامزاده بود . می‏ديدم كه اين آدم با چه دلسوزی‏ای ، با چه عشق و علاقه‏ای ( با اينكه همان جا اطلاع پيدا كردم كه حقوقی كه‏ می‏گيرد شايد از حقوق يك آموزگار هم كمتر باشد ، چون آن مؤسسه بودجه‏ای‏ ندارد ) سر به سربچه‏های كرولال مردم می‏گذارد تا نوشتن را به آنها ياد بدهد و ضمنا معنی حرف را با چه زحمتی به آنها بفهماند .

پاورقی : 1 - سوره شمس ، آيه . 8

مثلا وقتی می‏خواست‏ بگويد " اينجا " دهانش را جوری كج و راست می‏كرد كه وقتی آنها به دهان‏ او نگاه می‏كنند ، بفهمند كه او می‏گويد " اينجا " فورا روی تخته می‏نوشت " اينجا " و از اين جور چيزها
اين ، چيست در بشر ؟ اين ، چهحسی است در بشر ؟ اين ، مظهر انسانيت‏ ونمايشگر اصالت انسانيت است . بطور كلی حس تحسين نسبت به نيكان و حس تنفر نسبت به بدان ولو اينكه در زمانهای گذشته بوده‏اند ، چيست ؟ وقتی كه نام يزيد و شمر را پيش ما می‏برند با آن جنايتهائی كه مرتكب‏ شده‏اند و از آن طرف نام شهيدان كربلا را برای ما ذكر می‏كنند با آن‏ فداكاريهائی كه انجام داده‏اند ، در خودمان يك حس تنفر نسبت به دسته‏ اول و يك حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پيدا می‏كنيم . اين‏ چيست ؟ آيا واقعا باز مساله طبقه است ، ما فكر می‏كنيم ، خودمان را در طبقه شهيدان كربلا می‏بينيم و دشمنانمان را در آن دسته ديگر ، و اين حس‏ تنفر از يزيد و شمر همان حس تنفری است كه از دشمن خودمان داريم ، ولی‏ آنرا متوجه آنها می‏كنيم و آن حس احترامی كه نسبت به شهيدان كربلا داريم‏ ، همان ترحمی است كه به خودمان داريم يعنی همان تمايلی است كه به‏ خودمان داريم و به اين صورت بيان می‏كنيم ؟ ! اگر اينطور است ، پس آن‏ كسی هم كه او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب می‏كنی با تو هيچ فرق ندارد . چون او هم [ مطابق اين طرز تفكر ] حق دارد كه مثلا از يزيد و شمر تحسين بكند و به آنها احترام بگذارد و از شهيدان كربلا تنفر داشته باشد ، زيرا او هم خودش را كنار هم طبقه خنود می‏گذارد و بهحكم‏ همان حسی كه تو از دسته اول تنفر پيدا می‏كردی و نسبت به دسته دوم تحسين‏ واعجاب داشتی او بر عكس ، نسبت به آنكه تو تنفر داری ، تحسين دارد و نسبت به آنكه تو تحسين داری‏ ، تنفر دارد
اينطور نيست . شما در اينجا از دريچه ديگری كه دريچه شخصی نيست ، دريچه فرد نيست ، بلكه دريچه انسانيت است و باجهان انسانيت و دريای‏ انسانيت شما اتصال دارد ، [ به موضوع می‏نگريد ] . در اين نگرش ، ديگر " من " و " تنفر " نيست بلكه حقيقت در ميان است . در آن پيوندی كه‏ در آنجا داری ، آن " من " كه نسبت به شهيدان كربلا تحسين می‏كند و نسبت‏ به دشمنان آنها تنفر دارد ، " من " شخصی نيست ، يك " من " كلی و نوعی است . مكتب انسانيت كه برای بشريت اصالت قائل است بايد به اين‏ سئوال جواب بدهد : اينها چيست و از كجا پيدا می‏شود وهمچنين مسائل ديگری‏ از قبيل عشق صادقانه‏ای كه بشر به سپاسگزاری دارد . انسان می‏خواهد از كسی‏ كه نيكی كرده سپاسگزاری كند . اين خودش مسئله‏ای است . وقتی كه اصالت‏ ارزشهای انسان پيدا شد ، آنوقت مسئله خود انسان به ميان می‏آيد . فقط اشاره می‏كنم : اين انسانی كه در او چنين اصالتهائی وجود دارد ، آيا واقعا تار و پودش‏ همان است كه ماترياليسم می‏گويد ، يك ماشين است ؟ يك آپولوست ؟ ماشين‏ هر اندازه بزرگ باشد فقط عظيم است . اگر ماشينی هزار برابر آپولو هم‏ ساخته بشود ، درباره‏اش‏چه بايد بگوئيم ؟ بايد بگوئيم عظيم ، شگفت انگيز ، فوق العاده . اماآيا می‏توانيم بگوئيم شريف ؟ نه . می‏توانيم بگوئيم‏ مقدس ؟ نه . اگر يك ميليارد برابر آپولوی فعلی هم باشد و ميلياردها رشته و قطعات منظم داشته باشد ، باز يك موجوديت عظيم ، شگفت انگيز ، حيرت آور و فوق العاده است . هرگز ممكن نيست به اين پايه برسد كه به آن بگوئيم شريف ، مقدس ، دارای‏ حيثيت ذاتی . اعلاميه حقوق بشر و همچنين فيلسوفان كمونيست ، اينهائی كه‏ طرفدار اصالت انسان به شكلهای مختلف هستند ، چگونه می‏توانند دم از حيثيت وتقدس بشر بزنند بدون اينكه در وجود بشر نفخت فيه من روحی را سراغ بدهند . وقتی كه اين اصالت ارزشها برايشان مشخص شد ، اصالت خود انسان برايشان مشخص می‏شود . حالا آمديم به اصالت خود انسان هم رسيديم
يك سئوال ديگر را هم بايد به طور مختصر عرض بكنم : ازاصالت ارزشهای انسانی ، رسيديم به اصالت خود انسان : « نفخت فيه‏ من روحی ». آيا فقط همين انسان است در اين جهانی كه در ميان يك بی‏ نهايت ظلمت است ؟ و به قول يك اروپايی در ميان يك اقيانوس زهر ، تنها اين آقا تصادفا يك قطره شيرين بوجود آمده ؟ يا نه ؟ اين قطره شيرين‏ نماينده اقيانوس شيرين است ؟ ، اين ذره نور ، نماينده جهان نور است ؟ اينجاست كه رابطه اصالت انسان با خدا روشن می‏شود . يعنی اصلا اين دو از هم تفكيك پذير نيستند . « الله نور السموات و الارض »( 1 ) اگر گفتيد خدا ، خدا فقط اين نيست كه ... (2) محرك اول ارسطو را نمی‏گويم ، محرك‏ اول ارسطو غير از خدای اسلام است. او يك موجود جدا و اجنبی از جهان است‏ . [ منظور ] خدای اسلام [است‏] كه « هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن (3) تا گفتيد خدا يك دفعه جهان برای شما منظره ديگری پيدا می‏كند ، برای تمام اصالتهايی كه در وجود خودتان احساس می‏كنيد ، مفهوم و معنی پيدا می‏شود . هدف پيدا می‏شود . می‏فهميد كه شما اگر يك ذره نور هستيد ، چون جهانی از نور وجود دارد

پاورقی : 1 - سوره نور ، آيه . 35 2 - افتادگی از متن پياده شده از نوار است
3 - سوره حديد آيه . 35

اگر قطره شيرين هستيد ، برای اين است كه اقيانوس بی پايان از شيرينی‏ وجود دارد . پرتوی ازاو در جان شماست
اسلام يك مكتب انسانی است يعنی بر اساس مقياسهای انسانی است . بدين‏ معنی كه در اسلام آن چيزهايی كه مبنی بر تبعضيهای غلط بين انسانهاست ، وجود ندارد يعنی در اسلام اقليم وجود ندارد ، نژاد وجودندارد ، خون وجود ندارد ، منطقه وجود ندارد ، زبان وجود ندارد ، اينها ابدا در اسلام ملاك‏ امتياز انسانها نيست . در اسلام آنچه كه ملاك‏امتياز انسانهاست ، همان‏ ارزشهای انسانی است . اسلام كه يك مكتب انسانيت است و برای انسانيت‏ احترام قائل است ، از آن جهت برای ارزشهای انسانی اصالت قائل است كه‏ برای خود انسان اصالت قائل است ، و از آن جهت برای خود انسان اصالت‏ قائل است كه برای جهان اصالت قائل است ، يعنی به خدای قادر متعالی‏ قائل و معترف است : « هو الله الذی لا اله الا هو الملك القدوس السلام‏ المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر »( 1 ) و از اين جهت است كه‏ تنها مكتب انسانيتی كه می‏تواند بر اساس يك منطق صحيح وجود داشته باشد ، اسلام است و ديگر مكتب انسانيتی در جهان وجود ندارد
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين

پاورقی : 1 - سوره حشر ، آيه . 23

fehrest page

back page