گفتار سيزدهم مكتب انسانيت
اين سخنرانی در دانشكده فنی دانشگاه تهران ايراد شده و تاريخ آن مشخص نيستبسم الله الرحمن الرحيم موضوع بحث مكتب انسانيت است . انسانی كه خود يگانه موجود كاوشگر و محقق جهانی است كه ما میشناسيم ، هميشه خودش يكی از موضوعات بحث و تحقيق خودش بوده است . يعنی پيوسته يكی از مسائل مورد بحث انسان ، خود او بوده است
مفهوم كلمه انسانيت همواره با نوعی قدس و تعالی همراه بوده است ، چنانكه شؤون خاص ما فوق حيوان انسان نظير دانش ، عدالت ، آزادی و وجدان اخلاقی به عنوان مقدسات شناخته میشوند . پس انسان و انسانيت اجمالا به عنوان يك امر مقدس شناخته شده و میشود . يعنی با آنكه درباره بسياری ازمقدسات بشر ترديد شده و حتی برخی از آنها مورد انكار قرار گرفتهاند ، ظاهره هنوز مكتبی در جهان پيدا نشده است كه عملا شؤون خاص انسانيت را ، جنبههای ما فوق حيوانيت انسان را تحقير بكند و آنها راتقديس نكند . مولوی خودمان عزل معروفی دارد كه ذكر آن مناسب است :
| بنمای رخ كه باغ و گلستانم آرزوست |
| بگشای لب كه قند فراوانم آرزوست |
| يعقوب وار وا اسفاها همی زنم |
| ديدار خوب يوسف كنعانم آرزوست |
| زين همرهان سست عناصر دلم گرفت |
| شير خدا و رستم دستانم آرزوست |
| دی شيخ با چراغ همی گشت گرد شهر |
| كز ديو ودد ملولم وانسانم آرزوست |
| گفتم كه يافت مینشود گشتهايم ما |
| گفت آنكه يافت مینشود آنم آرزوست |
| ازجان برون نيامده جانانت آرزوست |
| زنار نابريده و ايمانت آرزوست |
| مرديدهای و همت مردی نكردهای |
| وانگاه حق سفره مردانت آرزوست |
| فرعون وار لاف اناالحق همی زنی |
| آنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست |
پاورقی :
1 - غزليات عرفانی سعدی
در قرون اخير با پيشرفت عظيمی كه علم كرد ، انسانيت از آن مقام قداستی كه بشر سابق برای آن قائل بود ، يك مرتبه سقوط كرد ، سقوط بسيار بسيار خرد كنندهای . چون يك موجود هر قدر بالاتر رفته باشد وقتی سقوط كند ، قهرا سقوطش خرد كنندهتر است . انسان درست به يك مقام نيمه خدائی رسيده بود . چقدر در ادبيات خودمان از اين مقام نيمه خدائی انسان سخن رفته است :
| طاير گلشن قدس چه دهم شرح فراق |
| كه در اين دايره حادثه چون افتادم |
يكی از آنها اين بود كه انسان خود را موجودی تقريبا آسمانی نژاد میدانست ، خليفة الله میدانست ، خود را نفخه الهی میدانست و بر اين اعتقاد بود كه روح خدا در اين كالبد دميده شده كه انسان بوجود آمده است
تحقيقت بيولوژی در مسئله تحول و تطور انواع ، يكمرتبه نسب و نژاد انسان را متصل كرد به همين حيواناتی كه انسان آنها را خيلی پست و حقير میشمارد . گفت ای انسان ! تو ميمون نژاد هستی ، ويا فرضا ميمون نژاد نباشی ، از نسل يك حيوانی مثل حيوانات ديگر و بالاخره با حيوانات هم نژاد هستی . آن جنبه باصطلاح خدا زادگی به به اين شكل از انسان گرفته شد
و اين ضربه ديگری بود كه بر پيكر انسان وتقدس انسانی وارد شد
يكی ديگر از آن ضربههای بسيار مؤثر ، ضربهای بود كه به سابقه و پرونده و عمليات ظاهرا درخشان انسان وارد شد . يعنی انسان در فعاليت خودش نشان ميداد كه میتواند فعاليتی داشته باشد پاك ومنزه و خدائی كه جز عشق الهی انگيزهای نداشته باشد ، جز احسان ونيكی انگيزهای نداشته باشد ، هيچ جنبه حيوانی و عادی نداشته باشد . يك مرتبه فرضيههائی پيدا شد و در آنها چنين وانمود گرديد كه خير ، اين پروندهای كه انسان برای خود درست كرده است اينچنين مقدس و پاك و پاكيزه ، اين جور نيست . تمام عملياتی كه بشر به آنها نام دانش دوستی و دانش طلبی داده است ، نام هنر وزيبائی داده است ، نام اخلاق و وجدان داده است ، نام تسبيح و نقديس و تعالی داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبيعی داده است ، از نوع همان فعاليتهائی است كه در حيوانات هم پيدا ميشود ولی در انسان با يك مكانيزم و شكل پيچدهتری است . يكی گفت سرچشمه همه اينها شكم است . سعدی ما هم گفته است : " مايه عيش آدمی شكم است " ولی ديگران گفتند : نه تنها مايه عيش آدمی شكم است ، بلكه مايه فكر آدمی هم شكم است ، مايه دل آدمی هم شكم است . و بعضی ديگر ، اينمقام را نيز برای انسان خيلی بالا و والا ديدند ، يك مقدار پائين آمدند وگفتند ، از شكم هم پائينتر . پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان ، فعاليتهای قابل تقديس و تمجيدی كه داشته است ، با ضربههايی خراب شد و از ميان رفت
كم كم كار بجائی رسيد كه گفتند : اساسا بيائيم اين موجود را بررسی بكنيم . اين موجودی كه يك روز خود را مركز عالم ، وجهان و خلقت را طفيلی خود میدذانست و در خود نمونهای از روح الهی میپنداشت ، اين موجودی كه برای اعمال خود احيانا قداست فوق العادهای قائل بود ، جنبههای مافوق حيوانی قائل بود ، اصلا چيست ؟ كالبد او را چه تشكيل میدهد ؟ باز فرضيهای بوجود آمد كه هيچ تفاوتی ميان اين موجود پر مدعا و گياهان و حتی جمادات از نظر تاروپود نيست . ازنظر بافتمان ، از نظر نظم وشكل ، تفاوت هست ، ولی از نظر تاروپود آن مادهای كه اينها را به وجود آورده ، فرق نمیكنند . مثل تفاوت يك جوال با يك پارچه فاستونی است كه هر دو را از پشم بافتهاند ولی جوال را با نخهای خيلی درشتر و بی قوارهتر و پارچه فاستونی را با نخهای بسيار ظريف . بله ميان انسان و گياه يا جماد تفاوتهائی در ظرافت و بافتمان و خيلی چيزهای ديگر هست ولی در اصل مادهای كه اينها را بوجود آورده ، فرقی نيست . ديگر روح ونفخه الهی وجود ندارد . انسان يك ماشين است مثل ماشينهای ديگر ، يعنی ازنوع ماشين است . البته ماشين با ماشين تفاوت میكند . ساعتی كه در دست شما و در بغل من است يك ماشين است و يك دوچرخه هم يك ماشين است ، يك اتومبيل هم يك ماشين است ، آپولو كه میگويند پنج يا سه ميليون قطعه دارد هم يك ماشين است البته بسيار بسيار پيچيده تر و عظيمتر ، اما در اينكه يك ماشين است مثل همه ماشينها و جز جنبه ماشينی ، جنبه ديگری ندارد ، ترديدی نيست . بنظر میرسد كه اين ، آخرين ضربهای بود كه بر پيكر انسانيت وارد شد
ولی با همه اين حرفها ، باز ارزشهای انسانی صد در صد محكوم نشد مگر دربارهای از فلسفه ها و سيستمهای فلسفی كه مفاهيمی از قبيل : صلح ، آزادی ، معنويت ، عدالت وترحم را بكلی شوخی گرفتند . از اواسط قرن نوزدهم الی زماننا هذا كه در نيمه دوم قرن بيستم هستيم ، دو متبه انسانيت دارد ظهور میكند ، اصالتی بخودش میگيرد ، باز مكتبهائی در جهان پيدا میشود بنام مكتبهای انسانی و حتی بصورت انسان پرستی . انسان در گذشته معبود نبود ، آيت بزرگ بود ، دريچه بزرگ معنويت بود . بدون شك قرآن هم برای معنويت ، شناخت خدا و ماوراء طبيعت ، انسان را از هر آيت ديگری ، از هر دروازه ديگری و از هر دريچه ديگری مناسبتر میداند : « سنريهم آياتنا فی الافاق و فی انفسهم ( 1 ) آفاق را جدا ذكر میكند ، انفس را جدا . و از همين جاست كه اصطلاح آفاق و انفس ، در ميان عرفا و ادبا و شعرا بوجود آمده است . « و فی الارض آيات للموقنين و فی انفسكم ا فلا تبصرون » ( 2 ) ، در زمين ، نشانهها ، زمينهها ، دروازهها و دريچههايی است برای مشاهده غيب و ملكوت ، و در وجود شما بالخصوص " وجود شما " را مستقلا ذكر میكند )
« ا فلا تبصرون »آيا نمیبينيد ؟ يعنی چرا بصيرت نداريد ؟ چرا دقت نمیكنيد ؟ در خودتان دقت كنيد و بنگريد
همين موجود كه در گذشته بعنوان يك آيت بزرگ و يك دروازه بزرگ برای عبور انسان از خود بسوی معنويت الهی و ايمان به غيب و ملكوت بود ، باز موضوع واقع شد . اما اين مرتبه به شكل ديگری موضوع واقع شد ، به شكلی كه بنظر میرسد نتوانسته است خودش را از تناقض نجات بخشد و مشكل عمده ومسئله مهم اين است . يعنی بشريت از تو میخواهد قداست و علو و شرافت خودش را باز يابد بطوری كه هدف و غايت واقع شود ، هدف فعاليتها واقع شود ولی بدون آنكه آن معيارهای سابق به ميان آيد ، بدون آنكه جنبه خدائی وجنبه نا خدائی به او داده بشود ، بدون آنكه مسئله « هو الذی خلق لكم ما فی الارض جميعا »( 3 ) هر چه در زمين است برای انسان آفريده شده است ، درميان بيايد ، بدون آنكه « نفخت فيه من روحی »( 4 ) در ميان بيايد ، كه خدا از روح خود يعنی يك چيزی نه از اين جهان بلكه از جهان ديگر در او دميده است يعنی او مظهری از الوهيت است .
پاورقی : 1 - سوره فصلت ، آيه . 53 2 - سوره ذريات آيات 20 و . 21 3 - سوره بقره ، آيه . 29 4 - سوره حجر آيه 29 ، سوره ص آيه . 72
نه ، ديگر اينها به ميان نيايد و حتی در جنبه های محركات انسانی ، انگيزههای درونی و محرك انسان همن بحثی نشود ، ولی در عين حال انسان و شعور انسان اموری مقدس و محترم باشند . الان هم شما میبينيد هر كس تابع هر مكتبی هست ، میگويد من طرفدار صلحم ، طرفدار آزادی هستم ، بش دوست هستم ، طرفدار عدالتم ، طرفدار حق هستم ، طرفدار حقوق بشر هستم . حتی اعلاميه حقوق بشر اصلا با اين عبارت شروع میشود : " احترام به حيثيت ذاتی بشر " يعنی میخواهند برای بشريك حيثيت ذاتی قابل احترام و تقديس قائل بشوند كه بعد تعليم وتربيتها بر اين اساس باشد بطوری كه بنده ، جنابعالی را دارای يك حيثيت ذاتی قابل احترام و تقديس بدانم تا به قداست ذاتی شما ايمان پيدا كنم و به موجب اين ايمان با اينكه میتوانم به حقوق شما تجاوز كنم چنين نكنم . و شما هم در وجود من يك چنين قداست ذاتی قائل بايد و با اينكه میتوانيد به حقوق من تجاوز كنيد ولی آن ايمان شما به اين قداست ذاتی باعث بشود كه شما به حقوق من ، به آزاديهای من ، تجاوز نكنيدبسياری از كسانی كه طالب فلسفه بشر دوستی هستند ، فلسفهای بر غير اساس معيارهای سابق میخواهند . معذلك همين جاست كه اشكال عمده و مهم پيش میآيد و تناقض بزرگ در زندگی و بلكه در فكر و منطق بشر امروز بوجود میآيد ، منطقی كه ابدا نمیتواند پايه داشته باشد
گمان نمیكنم از مردم محقق دنيا باشد كسی كه انساندوستی را به آن مفهومی تشريح بكند كه به آن صلح كل گويند . البته هستند در ميان افراد عامی و عادی كه تا صحبت بشريت و انساندوستی پيش میآيد ، میگويند آقا ! همه بشرند ، بنابراين در نظر ما همه بايد يك جور باشند ، همه بايد بيك چشم بهم نگاه بكنيم . میگوئيم : ارزشهای انسانی چطور ؟ همه انسانها كه ازنظر وجدان بودن ارزشهای انسنی يك جور نيستند ، يك بشر بادانش است و يكی بی دانش ( حالا ممكن است بگوئيد علت بی دانش او اين بوده كه علم در اختيارش نبوده ) ، يك بشر پاك و پرهيزكار است و ديگری ناپاك و آلوده ، يكی ستمگر است وديگری ستم كش ، يكی خير خواه است و ديگری بدخواه . آيا ما بايد به حكم فلسفه بشر دوستی ، بگوئيم اينها همه بشرند و برای ما فرق نمیكنند ؟ ما برای بشر احترام قائل هستيم ديگر چكار داريم كه اين بشر با دانش است يا بی دانش ، با ايمان است يا بی ايمان ، با تقواست يا بی تقوا نيكخواه است يا بدخواه ، مصلح است يا بد كار ومضر و مفسد ! ما بايد بشر دوست و صلح كل باشيم . ديگر در نظر ما وابستگی يك بشر به هر مسلك و مكتبی نبايد فرق بكند ! اگر چنين بگوئيم به بشريت خيانت كردهايم
از دورها مثال میزنم ، از يك قاره ديگر و از زمان خودمان : لوموبا يك انسان بود ، موسی چومبه هم يك انسان بود . يعنی از نظر زيست شناسی هيچ تفاوتی ميان نژاد لومومبا و موسی چومبه نيست . فرضا گروه خون موسی چومبه با گروه خون لومومبا تفاوت داشته باشد ، اگر شما به يكی از اينها علاقمنديد و از ديگری تنفر داريد ، بموجب گروه خونشان نيست ، موجب ديگری در كار است . ولی آيا شما كه میخواهيد يك بشر انساندوست باشيد ، میتوانيد نسبت به اين دو نفر بی تفاوت باشيد و بگوئيد هر دوشان انسانند ، حالا كه انسانند چه فرق میكند ، من بايد چومبه را همان قدر دوست داشته باشم كه لومومبا را و لومومبا را همانقدر دوست داشته باشم كه چومبه را . و اگر بنا است تنفر داشته باشيم ، بايد ازهر دو به يك مقدار تنفر داشته باشيم . ولی اينطور نيست . انسان يك تفاوت اساسی با حيوان دارد و آن اين است كه انسان از هر حيوانی بيشتر بالقوه است و كمتر بالفعل . يعنی چه ؟ يعنی مثلا يك اسب ، اسب است و بالفعل يعنی هر چه از اسببودن بايد داشته باشد ، دارد . مقدار كمی از اسب بودن هست كه مثلا بايد با تمرين بدست آورد
اسب ، يك اسب بالفعل به دنيا میآيد . يك گربه بالفعل بدنيا میآيد ، و همين طور ساير حيوانات . ولی انسان است كه به صورت يك موجود صد در صد بالقوه بدنيا میآيد . يعنی اولی كه بدنيا میآيد اصلا معلوم نيست كه در آينده چه میشود . ممكن است واقعيت او در آينده واقعيت يك گرگ باشد ، ممكن است واقعيت يك گوسفند باشد ، در صورتی كه شكل ، شكل انسان است
همچنين ممكن است واقعيتش ، واقعيت يك انسان باشد . صدرالمتألهين فيلسوف بزرگ اسلامی و ايرانی اصراری دارد روی اين مطلب كه اشتباه است كه مردم خيال میكنند افراد انسان ، همه افراد يك نوعند . میگويد : به عدد افراد انسان ، انواع انسانها وجود دارد ، چون انسان جنس است نه نوع . البته او يك فيلسوف است ، از نظر زيست شناسی نگاه نمیكند . از نظر يك زيست شناس كه فقط اندامها و جهازها را میبيند ، همه افراد انسان يك نوع هستند . ولی يك فيلسوف كه انسان را مطالعه میكند وواقعيت انسان را وابسته میداند به ملكاتش و آنچه كه انسانيت ناميده میشود ، نمیتواند باور كند كه همه افراد انسان ، افراد يك نوع هستند ، میگويد به عدد افراد انسان ، انواع مختلف وجود دارد . لذا میگوئيم ارزشهای انسان ارزشهای بالقوه هستند . بعضی از افراد انسان به آن مقام انسان واقعی میرسند و بسياری از افراد انسان اساسا به مقام انسان واقعی نمیرسند . به تعبير اميرالمؤمنين : « الصورش صورش انسان و القلب قلب حيوان » ( 1 ) يعنی شكل ، شكل انسان است اما باطنش ، باطن يك درنده است ، يك پلنگ است ، يك خوك است ، يك شير است ، يك گرگ است . و اما اينكه باطن متناسب با ظاهر باشد ، يعنی واقعا انسان باشد ، در همه افراد مردم نيست
گفتيم جهان دو مرتبه تا حدودی زيادی بسوی مكتب انسانيت باز گشته است . يعنی فلسفههائی بنام فلسفههای انسانيت در جهان پيدا شده است ، و شايد از همه اينها عجيبتر دين انسانيتی است كهاگوست كنت در اواسط قرن نوزدهم تأسيس و اختراع وابتكار كرد . اين مرد در يك بن بست عجيبی ميان عقل و فكرش از يك طرف و دل و وجدانش از طرف ديگر واقع شده بود . روی همين جهت چيزی را اختراع كرد بنام دينانسانيت و گفت : دين برای بشر ضرورت دارد و تمام مفاسدی كه در اجتماع ديده میشود به اين جهت است كه دين در اجتماع سستی گرفته است . دين گذشته ( كه او توجهش هميشه به مذهب كاتوليك بوده است ) صلاحيت اينكه دين بشر امروز باشد را ندارد
او دورههای سه گانهای را تشخيص داده بود : دوره ربانی وماوراء الطبيعی ، دوره فلسفی و تعقلی ، و دوره علمی وتحققی و مثبت ( بقول خود او ) . گفت : مذهب كاتوليك مربوط به طرز تفكر ماوراء الطبيعی بشر بوده است
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 86 ص . 214
امروز ديگر عصر عصر علم است و بشر ، ديگر تفكر ماوراء الطبيعی را نمیپذيرد . دين رااختراع كرد منهای ريشه غيبی . ( خيلی عجيب است : دين ، دين باشد منهای ريشه غيبی ! ) ولی تمام آداب و رسول و مناسك و شعائر وآدابی را كه در دين بود قبول كرد ، حتی برای دين خودش كشيش قائل شدخودش هم به عنوان يك يامبر اما يامبر بی خدا . و حتی گفتهاند در آدابش از مذهب كاتوليك اقتباس كرده. عين همان آداب و مناسك مذهب كاتوليك را در دين انسانيت خودش آورد . بعضی به او اعتراض میكردند ، میگفتند : ما با دينی كه ريشه الهی ندارد كاری نداريم . توكه مذهب كاتوليك را قبول نداری ديگر چرا اين تشريفات را كه حتی ممكن است از نظر يك عالم خرافات جلوه بكند میآوری ؟ تو خدا را قبول نداری ، آداب و مناسكش را میآوری و قبول میكنی ؟ ! ولی از يك جهت حق با او بود ، بشر نياز به عبادت و پرستش دارد ، نياز به انجام يك سلسله آداب و عادات دارد كه آنها را به مفهوم و عنوان ديگری . . . ( 1 ) بياورد . اين بود كهاو دينی آورد در ميان بشر كه منهای ريشه غيبی بود ولی به علاوه عبادات ، آداب و عادات و مناسك وشعائر . وعجيبی اين است كه در بعضی كتابها خواندم كه اين مرد اتباع و پيروان زيادی هم در اروپا وامريكا پيدا كرد وحتی نوشته اند امروز هم دين اين آدم ، اتباع و پيروان زيادی دارد و خانه او حكم كعبه را برای پيروانش پيداكرده است . بطوری كه در يكی از كتابهای عربی خواندم ، او معشوقهای داشته است ، و جريان از اين قرار بوده كه شوهر آن زن به حبس ابد محكوم میشود و بعد اين ، عاشق آن زن میشود وقبل از اينكه به وصال او برسد ، وی میميرد و تا آخر عمر هم او را فراموش نمیكند و میگويند : اساسا از همين جا از دنيای عقل رو آورد به دنيای دل و احساسات و بعد همكارش منتهی شد به اينكه دين انسانيت را اختراع بكند .
پاورقی :
1 - افتادگی از متن پياده شده از نوار است
ولی بعدها مسئله مكتب انسانيت و به عبارت ديگر اصالت بشر ، به شكلهای ديگر مطرح شده است كه امروز شماخودتان میبينيد ومیخوانيد و میشنويد . چون بايد همه مطالب را در يك سخنرانی خلاصه بكنم و اگر بنا بود كه سه سخنرانی بشود ، مطلب را مشروحتر و مفصلتر عرض میكردم ، قسمتهائی را بطور خلاصه ومختصر عرض میكنم . در باب انسان واصالت انسان مسائل خيلی زيادی هست . لااقل بصورت سؤال اينها را عرض میكنم : از جمله سؤالاتی كه درباره انسان مطرح است ، مسئله آزادی واختيار انسان ومسئله مسؤوليت و رسالت انسان است . آيا واقعا انسان يك موجود آزاد ومختار است ؟ و آيا مسؤوليتی دارد ، وآيا رسالتی دارد كه بايد آن رسالت را انجام بدهد ؟ البته اگر جواب را ازنظر منطق اسلامی بخواهيد ، بايد بگويم صد در صد . در قرآن سورهای است بنام سوره انسان كه الدهر هم به آن میگويند ، و از اين جهت سوره انسان ناميده میشود كه در اول اين سوره ، از انسان نام برده شده است و از اختيار وآزادی و رسالت و مسؤوليت انسان . اين سوره با اين آيات شروع میشود : « هل اتی علی الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا 0 انا خلقنا الانسان من نطفة امشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا 0 انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا ». بنابر اين انسان يك موجودمجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نيست . خالق خلقت از او چه خواسته است ؟ از او آزادی خوساتهاست ، او را بصورت يك موجود آزاد آفريده است ، به صورت يك موجود مسؤول ، بصورت موجودی كه رسالتی بعهده دارد . وحتی بزرگترين تعبيرات كه ديگر شما تعبيری از اين بالاتر نمیتوانيد پيدا بكنيد ، تعبيری است كه قرآن درباره انسان كرده ، میفرمايد : خليفة الله جانشين خدا
قطعا هيچ كتابی مثل قرآن انسان را تمجيد وتقديس نكرده است . میگويد : در آغاز خلقت انسان ، به فرشتگان اعلام كرديم : « انی جاعل فی الارض خليفة »( 1 ) میخواهم جانشين در زمين بيافرينم . فرشتگاه به اعتراض و سؤال بر خاستند . خدا به ايشان گفت : من چيزی میدانم كه شمانمیدانيد
« انی جاعل فی الارض خليفة »خدای روی زمين. ( وقتی میگوييم نيمه خدائی ، معنايش همين است ) اين ، حكايت از چه میكند ؟ از استعدادهای فراوانی كه در وجود اين موجود هست
« و علم آدم الاسماء كلها »( 2 ) ببينيد اسلام كه خود از جنبههای فلسفی يك مكتب انسانيت است ، برای انسان چه مقامی قائل است . به يك صورت رمز آميز میگويد ، تمام " اسم " ها را دانستن . اسم يك چيز يعنی كليد شناختن آن چيز .
پاورقی : 1 و 2 - سوره بقره آيات 30 و . 31
كليد شناختن همه چيز را ما به او تعليم كرديم . بعد فرشتگان عالم بالا را در ميدان مسابقه اين انسان آورديم . انسان از فرشتگان برنده شد . بعد به ايشان گفتيم : فرشتگان ! نگفتم من چيزهائی میدانم كه شما نمیدانيد ؟ شما آن طرف سكه را خوانديد ، گفتيد : اين موجود چون دارای شهوت غضب است ، خونريزی میكند ، آدم كشی و خرابكاری میكند . ولی اين طرف سكه رانخوانده بوديد . همه اعتراف كردند كه : « سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا »خدايا اعتراف میكنيم كه ما نمیدانيم ، ما فقط آنچه را كه تو بما تعليم كنی میدانيم . از جهالتمان بود كه آن سخن را گفتيم . آنوقت بفرشتگان گفتيم در پيشگاه اين موجود خضوع و سجده كنيد . ( يعنی چه كه شما بخواهيد فرشتگان را بقوای اينجهان تعبير كنيد ؟ ! به چيز ديگر تعبير نكنيد . میگوييم فرشتگان موجوداتی هستند كه تمام قوای اين جهان مسخر آنهاست ) . « و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس »( 1 )بهر حال بزرگترين تعبير از نظر قائل بودن رسالت و آزادی و اختيار برای انسان ، همين است كه او را خليفه وجانشين حق میداند ، مكمل وجود و هستی میداند . من خدا كه خودم خلاقم ، قسمتی از خلاقتيم را بتو تفويض كردم ، بعهده توگذاشتم ، تو بايستی انجام بدهی ، تو مظهر فعاليت وخلاقيت منی
مسئله ديگر درباره انسان مسئلهء سعادت و لذت انسان است . اين را هم بطور اجمال و اشاره برگزار میكنم : انسان دنبال لذت میرود .
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 34
طبعا لذتها را از كجا بايد جستجو كند ؟ آيا لذت را از بيرون بايد جستجو كند يا از درون ، و يا هم از بيرون و هم از درون و به چه نسبتی ؟ بسياری از اشخاص كه كانون لذت را در بيرون از وجود خودشان جستجو ميكنند و دائما دنبال اين هستند كه بخيال خودشان از زندگی كام بگيرند ، همانهاهستند كه خودشان را بعنوان يك انسان نمیشناسند ، يعنی خود را بعنوان يك كانون اصلی لذت و بهجت ( كه از درون خود انسان بر میخيزد ) ، نمیشناسند . كيف را ازكجا میخواهد جستجو بكند ؟ ازجام می ، از كاباره . چه خوب میگويد ملای رومی در داستان آن مردی كه ميخوارهای را امر به معروف و نهی از منكر میكرد . خطاب به آن مرد ميخواره گفت :| ای همه هستی چه میجوئی عدم |
| وی همه دريا چه خواهی كردنم |
| تو خوشی وخوب و كان هر خوشی |
| تو چرا خود منت باده كشی |
| " جوهر است انسان و چخر او راعرض " |
| راه لذت از درون دان نه از برون |
| احمقی دان جستن از قصر و حصون |
| آن يكی در كنج زندان مست وشاد |
| و آن يكی در باغ ترش و بی مراد |
درباره انسان مطالب زياد ديگری هست كه مختصری از آن را برای شما عرض میكنم . آن مكتبی كه خودش را مكتب انسانيت میداند ، حتما بايد به يك سلسله سؤالها جواب بدهد . اگر به آن سؤالها جواب داد ، آنوقت میتواند مكتب انسانيت به معنای واقعی باشد . همانطور كه عرض كردم انسان دريچه و دروازه دنيای معنويت بود . اصلا بشر از وجود خودش به دنيای معنويت پی برد . معنويت و انسانيت ، دين و انسانيت دو امر تفكيك ناپذيرند
يعنی يا بايد دين وانسانيت هر دو را يك جا رهاكنيم يا اگر بخواهيم به يكی بچسبيم ، بايد به ديگری هم بچسبيم ، نمیتوانيم به دين بچسبيم و انسانيت را ، قداست انسانيت را رها كنيم . همچنانكه نمیتوانيم به انسانيت بچسبيم و دين را رها كنيم . اين دو با يكديگر توأمند ، تفكيك ناپذيرند . تناقضی كه ما مدعی هستيم در مكتبهای اصالت بشری وجود دارد همين است . اساسش همين است كه انسانيت در گذشته سقوط كرد البته به غلط هم سقوط كرد ، يعنی تغيير هيئت بطلميوسی نبايد سبب بشود كه ما در مقام شامخ انسان از نظر انيكه هدف مسير خلقت است ترديد بكنيم . زمين مركز جهان باشد يا نباشد ، انسان هدف جهان است . يعنی چه هدف جهان است ؟ يعنی طبيعت در مسير تكاملی خودش به اين سو میرود ، چه انسان را يك موجود خلق الساعه بدانيم و چه او را از نسل حيوانات ديگر بدانيم
اين امر تفاوتی نمیكند در اينكه ما او را دارای روح الهی بدانيم يا ندانيم . گفت : « نفخت فيه من روحی »او كه نگفت انسان از نژاد خدا بوجود آمده است . اگر درباره انسان مثلا میگفت ، ماده انسان را ، سرشت انسان را از جهان ديگر آوردند و آن خاكی كه از جهان ديگر آوردند بودند كه او راموجودی شامخ و مقدس نمود . . . ( 1 ) ای كسانی كه فلسفه شما فلسفه بشر دوستی است و موضوع ايمان شما بشريت است ، مامیگوئيم : آيا در انسان احساسی به نام احسان و نيكوكاری و خدمت وجود دارد يا نه ؟ اگر بگوئيد : به هيچ معنی وجود ندارد ، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است مثل اينكه يك سنگ يا حيوان را دعوت كنيم ! نه ، چنين احساسی هست
ولی اين كه هست ، چيست ؟ ممكن است كسی بگويد : احساس خدمتگزاری نسبت به ديگران كه در ما هست ، يك نوع جانشين سازی است . يعنی چه ؟ آن وقتی كه مثلا مامیبينيم يك . . . ( 2 ) و حس انساندوستی به خيال خودمان درما تقويت ميشود كه برويم اينها را تعليم كنيم ، به اينهاخدمت كنيم ، برويم مظلومها را نجات بدهيم . میگويند اگر خوب دقتكنيم میبينيم انسان خود را بجای آنها گذاشته ، اول فكر میكند كه او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند ، بعد در نظر میگيرد كه الان اين خودش است به جای او
بعد همان حس خود پرستی كه از خودش بايد دفاع كند ، اينجا به دفاع مظلوم بر میخيزند والا در انسان هيچ چيز كه اصالت داشته باشد برای اينكه از يك مظلوم دفاع بكند وجود ندارد
پاورقی : 1 و 2 - افتادگی از متن پياده شده از نوار است .
مكتب انسانيت بايد جواب بدهد . اولا چنين حسی وجود دارد يا نه ؟ آيا چنين شرافتی در انسان وجود دارد يا نه ؟ ما میگوئيم وجود دارد : « فالهمها فجورها و تقويها »( 1 ) به حكم همان كه انسان خليفة الله ، مظهر جود و كرم الهی است ، مظهر احسان است . يعنی انسان در عين اينكه خود خواه است و وظيفه دارد برای حفظ بقاء و حيات خودش برای خودش فعاليت كند ، ولی تمام هستیاش خودخواهی نيست ، خير خواهی هم هست ، جهانسازی هم هست ، دنياسازی هم هست ، بشريت هم هست ، وجدان اخلاقی هم هست . همين چندی پيش كه من در شيراز بودم ، مؤسسهای بنام مؤسسه خوشحالان را به من معرفی كردند . افرادی فقط بواسطه حس درونی و ايمان شخصی خودشان يك مؤسسه تشكيل دادهاند و در آن عدهای از كرولالها را جمع كردهاند . رفتم از يكی از كلاسهای آن بازديد كردم . واقعا برای ما كه افراد باصطلاح نازك نارنجی هستيم حتی يك ساعت سر آن كلاس رفتن و ديدن آنها طاقت فرساست . آدم نگاه میكند به بچهها كه وقتی میخواهند يك كلمه به اشاره حرف بزنند دهانشان را كجا میكنند . آقائی را ديدم كه سيد هم بود و اتفاقا اسمش امامزاده بود . میديدم كه اين آدم با چه دلسوزیای ، با چه عشق و علاقهای ( با اينكه همان جا اطلاع پيدا كردم كه حقوقی كه میگيرد شايد از حقوق يك آموزگار هم كمتر باشد ، چون آن مؤسسه بودجهای ندارد ) سر به سربچههای كرولال مردم میگذارد تا نوشتن را به آنها ياد بدهد و ضمنا معنی حرف را با چه زحمتی به آنها بفهماند .پاورقی : 1 - سوره شمس ، آيه . 8
مثلا وقتی میخواست بگويد " اينجا " دهانش را جوری كج و راست میكرد كه وقتی آنها به دهان او نگاه میكنند ، بفهمند كه او میگويد " اينجا " فورا روی تخته مینوشت " اينجا " و از اين جور چيزهااين ، چيست در بشر ؟ اين ، چهحسی است در بشر ؟ اين ، مظهر انسانيت ونمايشگر اصالت انسانيت است . بطور كلی حس تحسين نسبت به نيكان و حس تنفر نسبت به بدان ولو اينكه در زمانهای گذشته بودهاند ، چيست ؟ وقتی كه نام يزيد و شمر را پيش ما میبرند با آن جنايتهائی كه مرتكب شدهاند و از آن طرف نام شهيدان كربلا را برای ما ذكر میكنند با آن فداكاريهائی كه انجام دادهاند ، در خودمان يك حس تنفر نسبت به دسته اول و يك حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پيدا میكنيم . اين چيست ؟ آيا واقعا باز مساله طبقه است ، ما فكر میكنيم ، خودمان را در طبقه شهيدان كربلا میبينيم و دشمنانمان را در آن دسته ديگر ، و اين حس تنفر از يزيد و شمر همان حس تنفری است كه از دشمن خودمان داريم ، ولی آنرا متوجه آنها میكنيم و آن حس احترامی كه نسبت به شهيدان كربلا داريم ، همان ترحمی است كه به خودمان داريم يعنی همان تمايلی است كه به خودمان داريم و به اين صورت بيان میكنيم ؟ ! اگر اينطور است ، پس آن كسی هم كه او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب میكنی با تو هيچ فرق ندارد . چون او هم [ مطابق اين طرز تفكر ] حق دارد كه مثلا از يزيد و شمر تحسين بكند و به آنها احترام بگذارد و از شهيدان كربلا تنفر داشته باشد ، زيرا او هم خودش را كنار هم طبقه خنود میگذارد و بهحكم همان حسی كه تو از دسته اول تنفر پيدا میكردی و نسبت به دسته دوم تحسين واعجاب داشتی او بر عكس ، نسبت به آنكه تو تنفر داری ، تحسين دارد و نسبت به آنكه تو تحسين داری ، تنفر دارد
اينطور نيست . شما در اينجا از دريچه ديگری كه دريچه شخصی نيست ، دريچه فرد نيست ، بلكه دريچه انسانيت است و باجهان انسانيت و دريای انسانيت شما اتصال دارد ، [ به موضوع مینگريد ] . در اين نگرش ، ديگر " من " و " تنفر " نيست بلكه حقيقت در ميان است . در آن پيوندی كه در آنجا داری ، آن " من " كه نسبت به شهيدان كربلا تحسين میكند و نسبت به دشمنان آنها تنفر دارد ، " من " شخصی نيست ، يك " من " كلی و نوعی است . مكتب انسانيت كه برای بشريت اصالت قائل است بايد به اين سئوال جواب بدهد : اينها چيست و از كجا پيدا میشود وهمچنين مسائل ديگری از قبيل عشق صادقانهای كه بشر به سپاسگزاری دارد . انسان میخواهد از كسی كه نيكی كرده سپاسگزاری كند . اين خودش مسئلهای است . وقتی كه اصالت ارزشهای انسان پيدا شد ، آنوقت مسئله خود انسان به ميان میآيد . فقط اشاره میكنم : اين انسانی كه در او چنين اصالتهائی وجود دارد ، آيا واقعا تار و پودش همان است كه ماترياليسم میگويد ، يك ماشين است ؟ يك آپولوست ؟ ماشين هر اندازه بزرگ باشد فقط عظيم است . اگر ماشينی هزار برابر آپولو هم ساخته بشود ، دربارهاشچه بايد بگوئيم ؟ بايد بگوئيم عظيم ، شگفت انگيز ، فوق العاده . اماآيا میتوانيم بگوئيم شريف ؟ نه . میتوانيم بگوئيم مقدس ؟ نه . اگر يك ميليارد برابر آپولوی فعلی هم باشد و ميلياردها رشته و قطعات منظم داشته باشد ، باز يك موجوديت عظيم ، شگفت انگيز ، حيرت آور و فوق العاده است . هرگز ممكن نيست به اين پايه برسد كه به آن بگوئيم شريف ، مقدس ، دارای حيثيت ذاتی . اعلاميه حقوق بشر و همچنين فيلسوفان كمونيست ، اينهائی كه طرفدار اصالت انسان به شكلهای مختلف هستند ، چگونه میتوانند دم از حيثيت وتقدس بشر بزنند بدون اينكه در وجود بشر نفخت فيه من روحی را سراغ بدهند . وقتی كه اين اصالت ارزشها برايشان مشخص شد ، اصالت خود انسان برايشان مشخص میشود . حالا آمديم به اصالت خود انسان هم رسيديم
يك سئوال ديگر را هم بايد به طور مختصر عرض بكنم : ازاصالت ارزشهای انسانی ، رسيديم به اصالت خود انسان : « نفخت فيه من روحی ». آيا فقط همين انسان است در اين جهانی كه در ميان يك بی نهايت ظلمت است ؟ و به قول يك اروپايی در ميان يك اقيانوس زهر ، تنها اين آقا تصادفا يك قطره شيرين بوجود آمده ؟ يا نه ؟ اين قطره شيرين نماينده اقيانوس شيرين است ؟ ، اين ذره نور ، نماينده جهان نور است ؟ اينجاست كه رابطه اصالت انسان با خدا روشن میشود . يعنی اصلا اين دو از هم تفكيك پذير نيستند . « الله نور السموات و الارض »( 1 ) اگر گفتيد خدا ، خدا فقط اين نيست كه ... (2) محرك اول ارسطو را نمیگويم ، محرك اول ارسطو غير از خدای اسلام است. او يك موجود جدا و اجنبی از جهان است . [ منظور ] خدای اسلام [است] كه « هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن (3) تا گفتيد خدا يك دفعه جهان برای شما منظره ديگری پيدا میكند ، برای تمام اصالتهايی كه در وجود خودتان احساس میكنيد ، مفهوم و معنی پيدا میشود . هدف پيدا میشود . میفهميد كه شما اگر يك ذره نور هستيد ، چون جهانی از نور وجود دارد
پاورقی :
1 - سوره نور ، آيه . 35
2 - افتادگی از متن پياده شده از نوار است
3 - سوره حديد آيه . 35
اسلام يك مكتب انسانی است يعنی بر اساس مقياسهای انسانی است . بدين معنی كه در اسلام آن چيزهايی كه مبنی بر تبعضيهای غلط بين انسانهاست ، وجود ندارد يعنی در اسلام اقليم وجود ندارد ، نژاد وجودندارد ، خون وجود ندارد ، منطقه وجود ندارد ، زبان وجود ندارد ، اينها ابدا در اسلام ملاك امتياز انسانها نيست . در اسلام آنچه كه ملاكامتياز انسانهاست ، همان ارزشهای انسانی است . اسلام كه يك مكتب انسانيت است و برای انسانيت احترام قائل است ، از آن جهت برای ارزشهای انسانی اصالت قائل است كه برای خود انسان اصالت قائل است ، و از آن جهت برای خود انسان اصالت قائل است كه برای جهان اصالت قائل است ، يعنی به خدای قادر متعالی قائل و معترف است : « هو الله الذی لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر »( 1 ) و از اين جهت است كه تنها مكتب انسانيتی كه میتواند بر اساس يك منطق صحيح وجود داشته باشد ، اسلام است و ديگر مكتب انسانيتی در جهان وجود ندارد
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
پاورقی : 1 - سوره حشر ، آيه . 23

