![]() |
گفتار دوازدهم هجرت و جهاد 3
اجره علی الله »( 1 )در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد كه در اسلام وجود دارد و در قرآن كريم مكرر اين دو توأم با يكديگر ذكر شدهاند ، بحثهايی ايراد شد . بحث امروز ما متمم بحثهای قبلی است ، ودرباره ارزش اين دو در تربيت و تكميل روح انسان از جنبه اخلاقی و احيانا از جنبه اجتماعی صحبت میكنيم . قبلا تعبير خاصی را كه در شكل افراطی از هجرت و جهاد شده است ، بيان كرديم و حقيقت را توضيح داديم
پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 100
ما اگر بخواهيم روح هجرت وجهاد را در همه جبههها اعم از مادی ومعنوی بدست آوريم میبينيم هجرت يعنی جداشدن ، خود را جدا كردن از آنچه به انسان چسبيده يا انسان خود را به آن چسبانده است . و جهاد يعنی درگيری ، چه جهاد با دشمن وچهجهاد با نفسهجرت و جهاد دو چيزی هستند كه اگر نباشند ، برای انسان جز زبونی و اسارت چيزی باقی نمیماند . يعنی انسان آنوقت به معنی حقيقی انسان است كه زبون آنچه به او احاطه پيدا كرده و به اوچسبيده است يا خودش ، خود را به آن چسبانده نباشد . ولا اگر انسان زبون محيط مادی و يا زبون محيط معنویای باشد كه در آن زيست میكند ، انسان آزاد به معنی واقعی نيست ، انسانی اسير و زبون و بيچاره است
اگر ما هجرتهای ظاهری را در نظر بگيريم اين خود مسئلهای است كه آيا برای انسان سفر بهتر است يا حضر ؟ ( البته مقصود اين نيست كه انسان دائم السفر باشد و هيچ وقت حضر نداشته باشد ، وطن نداشته باشد ) . آيا برای انسان بهتر است كه هميشه در يك وطن زندگی كند و سفری در دنيا برايش رخ ندهد يا سفر برای انسان مفيد است و سفر خود هجرتی است ؟ در اسلام بطور كلی سفر ستوده شده است . اگر چه سياحت به آن معنا كه در دوران گذشته بوده بطوری كه افرادی اساسا مقرو جايگاهی نداشته و هميشه ازاينجا به آنجا مسافرت میكردند ( اگر تشبيه درستی باشد به اصطلاح ما نظير كولیها ) ، امر مطلوبی نيست ، ولی اينكه انسان در همه عمر در يك ده زندگی كند و از ده خود بيرون نيايد و يا در يك شهر زندگی كند واز آن شهر خارج نشود ، در كشوری زندگی كند و به كشورهای ديگر سفر نكند نيز روح انسان را ضعيف و زبون بار میآورد
اگر انسان توفيق پيدا كند كه به مسافرت برود ( خصوصا با سرمايهای علمی كه در حضر كسب كرده است زيرا اگر انسان ، خام به سفر برود استفادهای نخواهد كرد ) و ناديدهها را ببيند و بر گردد بسيار مؤثر خواهد بود . آن اثری كه سفر روی روح انسان میگذارد ، آن پختگیای كه مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ايجاد میكند ، هيچ عامل ديگری ايجاد نمیكند حتی كتاب خواندن
اگر انسان مثلا به كشورهای اسلامی نرود و بگويد به جای اينكه به اين همه كشور بروم و مطالعه كنم ، كتاب میخوانم ، به نتيه مطلوب نخواهد رسيد
شك نيست كه كتاب خواندن خيلی مفيد است ولی كتاب خواندن هرگز جای مسافرت را كه تغيير جو و محيط دادن و از نزديك مشاهده كردن است ، نمیگيرد . در قرآناياتی داريم كه امر به سير در ارض كرده است « قل سيروا فی الارض »( 1 ) يا : « ا و لم يسيروا فی الارض »( 2 ) . مفسرين تقريبا اتفاق نظر دارند كه مقصود ، مطالعه تاريخ است . ولی قرآن برای مطالعه تاريخ به خواندن كتابهای تاريخی توصيه نمیكند بلكه دعوت به مطالعه آثار تاريخی میكند كه اين صادقتر ازمطالعه كتب تاريخی است . چون سفر است و فايده سفر را همراه خود دارد . سفر چيزی است كه غير سفر جای آنرا نمیگيرد .
پاورقی : 1 - سوره نحل ، آيه . 69 2 - سوره روم ، آيه . 9
شعری در ديوان منسوب به اميرالمؤمنين علی ( ع ) هست كه میگويد :| تغرب عن الاوطان فی طلب العلی |
| و سافر ففی الاسفار خمس فوائد |
| تفرج هم واكتساب معيشة |
| و علم و آداب و صحبة ماجد (1) |
2 - واكتساب معيشة اگر با هوش باشيد میتوانيد با مسافرت كسب معيشت كنيد . انسان نبايد در معيشتها ، در كسب در آمدها فكرش محدود باشد به آنچه كه در محيطش وجود دارد . چه بسا كه انسان با لياقتی كه دارد اگر پايش را از محيط خود بيرون گذاشته و به محيط ديگر برود ، برايش بهتر باشد ، زندگيش خيلی بهتر شود و رونق بيشتری پيدا كند
پاورقی : 1 - مستدرك ، ج 3 ص . 22
3 - وعلم غير از كسب معيشت ، كسب علم كنيد . هر عالمی يك دنيائی است . ممكن است در شهر شما عالمهای بزرگ و درجه اولی باشند ولی هر گلی ، بوئی دارد . عالمی كه در شهر ديگر است ممكن است از يك نظر در حد عالم شهر شما نباشد ولی اوهم برای خود دنيائی دارد . وقتی با دنيای او روبرو شديد غير از دنيائی كه داشتيد ، با دنيای علم ديگری نيز آشنا خواهيد شد و علوم ديگری بدست خواهيد آورد4 - و آداب همه آداب و اخلاقها ، آداب و اخلاقی نيست كه مردم شهر يا كشور تو ميدانند . وقتی به جای ديگری سفر میكنيد با يك سلسله آداب ديگر برخورد میكنيد و احيانا متوجه میشويد كه برخورد و عادتهای آنها بهتر از عادت مردم شماست ، آدابی كه مردم آنجا رعايت میكنند بهتر ازآداب مردم شماست . ممكن است يك سلسله آداب و اخلاق درمسافرت بياموزيد . لااقل میتوانيد آداب آنها را با آداب خود مقابل يكديگر بگذاريد و مقايسه كنيد ، قضاوت كنيد وداب خوبتر را انتخاب كنيد
5 - وصحبة ماجد غير از مسئله كسب علم ، صحبت است . صحبت يعنی چه ؟ يعنی همنشينی . در سفر به همنشينی با مردمان بزرگ توفيق پيدا میكنيد
گاهی صحبت با افراد بزرگ به روح شما كمال میدهد . ( نه صحبت تعليم و تعلم است ، بلكه منظور همنشينی با آنهاست . ) فی طلب العلی معنايش اين است كه مسافرت بكنيد و هدفتان از مسافرت اين نباشد كه برويم ببينيم گرانترين هتلها را كجا میتوان پيدا كرد ، بهترين غذاها را كجا میتوان خورد ، فلان عياشی را در كجا میتوان انجام داد ، و از اين قبيل
| تغرب عن الاوطان فی طلب العلی |
تاريخ نشان میدهد افراد عالمی كه مخصوصا بعد از دوران پختگی به مسافرت پرداخته و برگشتهاند ، كمال و پختگی ديگری داشتهاند شيخ بهائی در ميان علما امتياز خاصی دارد ، مردی جامع الاطراف و ذی فنون است . در ميان شعرا نيز سعدی شاعريست همه جانبه كه در قسمتهای مختلف شعر گفته است
يعنی دائره فهم سعدی دائره وسيعی است . شعر او به حماسه و غزل عرفانی و اندرز و نوع ديگر اختصاص ندارد ، در همه قسمتها هم در سطح عاليست
سعدی مرديست كه مدت سی سال در عمرش مسافرت كرده است . اين مرد يك عمر نور ساله كرده كه سی سالن به تحصيل گذشته ، بعد از آن در حدود سی سال در دنيا مسافرتكرده است . و سی سال ديگر دوره كمال و پختگی او بوده كه به تأليف كتابهايش پرداخته است . گلستان و بوستان همه بعد از دوران پختگی اوست . به همين دليل سعدی يك مرد نسبتا كامل و پختهای است . در بوستان میگويد :
| در اقصای عالم بگشتم بسی |
| بسر بردم ايام با هركسی |
| زهر گوشهای توشهای يافتم |
| زهر خرمنی خوشهای يافتم |
| طبع ترا تا هوس نحو شد |
| طاقت وصبر از دل ما محو شد |
| اگر چه اصفهان آب حيات است |
| ولی شيراز ما از اصفهان به |
| خوشا شيراز و وصف بی مثالش |
| خداوند نگهدار از زوالش |
میگويند يك بار سفر كرد و تا يزد آمد ولی آنچنان ناراحت شد كه مرتب آرزو میكرد كه به شيراز برگردد :
| ای خوش آن روز كزين منزل ويران بروم |
| راحت جان طلبم وزپی جانان بروم |
| دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت |
| رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم |
| دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت |
| رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم |
بعد برای اينكه به يزديها بر نخورد وآنها را مردم حق ناشناس جلوه نداده وخود هم مرد حق ناشناسی نباشد وهمچنين اعتراف كرده باشد كه مردم يزد با او خوشرفتاری كردهاند ، در شعر ديگری ازآنها ستايش میكند :
| ای صبا از ما بگو با ساكنان شهر يزد |
| ای سرما حق شناسان گوی چوگان شما |
مسلما شيخ بهائی كه در دنيا را گشته با ملايی كه پنجاه سال از دروازه نجف بيرون نيامده است ، خيلی فرق میكند . او مرديست كه با همه گروهها و طوائف در دنيا سروكار داشته است . بسياری از علمای ديگر كه ما داريم همينطور بودهاند . وقتی ما تاريخ را نگاه میكنيم میبينيم علمايی كه زياد مسافرت كرده و با طبقات گوناگون سرو كار داشتهاند و استادهای متنوعی در رشتههای مختلف ديده ( نظير شهيد ثانی ) و در هر شهری با مردم بودهاند ، فكر بازتر و وسيعتری دارند نسبت به افرادی كه به اندازه آنها نابغه بودهاند ، نبوغشان كمتر از آنها نبوده ، اخلاصشان كمتر از آنها نبوده ولی هميشه در يك محيط زيسته و از محيط خود خارج نشدهاند . قهرا پختگی روح اينها برابر آنها نخواهد بود
عرض كردم ازهجرت ، تعبير معنوی هم در احاديث شده است : « المهاجر من هجر السيئات » ولی گفتيم بر خلاف توهم بعضيها ، اين تعبير ، معنايش نفی هجرت ظاهری وجسمانی نيست ، بلكه اثبات يك هجرت در سطح روحی ومعنوی است . يعنی هجرت اسلامی منحصر به اين نيست كه انسان از شهر و ديار و ده و منطقه خود هجرت كند ، زبون منطقهاش نباشد ، اسير شهر و ده خود نباشد ، اسير آب و هوايی كه در آن زيست كرده نباشد ، اسير عوامل جغرافيايی محيط خود نباشد كه خود يك نوع آزادی ونفی اسارت است ، بلكه همچنين انسان نبايد اسير خصلتها و عادتهای روحی كه به او چسبيده است و اسير منطقه روحی كه در آن زندگی میكند و اسير جو روحی خود باشد
انسان به يك چيزهائی عادت پيدا میكند . عرف جامعه برای او يك اصل میشود و يك عادت جسمی يا روحی برای او پيدا میشود . عادت جسمی مثل عادت به سيگار كشيدن . خيلی از افرادی كه سيگار میكشند وقتی پزشك به آنها میگويد : سيگار نكش ، جواب میدهند عادت كردهام ، نمیتوانم عادتم را ترك كنم ، ترك عادت موجب مرض است ! كه حرف مفتی است . المهاجر من هجر السيئات ، مرد آنست كه بتواند از آنچه كه به او چسبيده است جدا شود و هجرت كند . تو اگر از يك سيگار كشيدن نتوانی هجرت كنی انسان نيستی
مرحوم آية الله حجت اعلی الله مقامه يك سيگاری ای بود كه من واقعا هنوز نظير او را نديدهام ، گاهی سيگار از سيگار قطع نمیشد ، گاهی هم كه قطع میشد طولی نمیكشيد . اكثر اوقات ايشان سيگار میكشيد . وقتی مريض شدند ، برای معالجه به تهران آمدند و در تهران اطبا گفتند چون بيماری ريوی هم داريد بايد سيگار را ترك كنيد . ايشان ابتدا به شوخی گفته بود من اين سينه را برای سيگار میخواهم اگر سيگار نباشد سينه را میخواهم چه كنم ؟ گفتند به هر حال برايتان خطر دارد و واقعا مضر است . فرمود : مضر است ؟ گفتند : بله . گفت : نمیكشم . يك " نمیكشم " كار را تمام كرد . يك عزم و يك تصميم ، اين مرد را بصورت يك مهاجر از يك عادت قرار داد
میگويند : مأمون عادت داشت به خاك خوردن . اطبا و ديگران را جمع كرد تا كاری كنند كه خاك خوردن را ترك كند . معجون دادند ، گفتند چنين كن ، چنان كن وهر كس چيزی گفت ، فايده نبخشيد . روزی در اين زمينه صحبت میكردند . ژنده پوشی كه دم در نشسته بود ، گفت : دوای اين درد نزد من است . پرسيدند : چيست ؟ گفت عزمة من عزماتالملوك يك تصميم شاهانه
به رگ غيرت مأمون برخورد ، گفت : راست میگويد وهمان شد
انسان نبايد اينقدر اسير عادت باشد . متأسفانه بايد عرض كنم كه عادات اجتماعی بيشتر در ميان خانمها رايج است تا آقايان . مثلا رسم چنين است كه در روز سوم و هفتم و چهلم ميت ، چنين و چنان بكنند . يا در عروسی رسم اين است كه روی سر عروس قند بسايند و امثال اينها . میگويند : رسم است چه میشود كرد ، مگرمیشود آنرا زير پا گذاشت ؟ ! حال چه فلسفهای دارد و چرا ؟ جواب ميدهند رسم است ديگر ، رسم را كه نمیشود انجام نداد . اين يعنی زبونی ، حقارت و بيچارگی . انسان نبايد اينقدر اسير عرفها باشد . آدم بايد تابع منطق باشد . البته مثل امروزيها هم نبايد بی جهت سنت شكن بود و گفت من با هر چه سنت است ، مخالفم ! خير ، من با هر چه كه سنت است مخالف نيستم ، با هر چيزی كه منطق دارد موافق و با هر چه كه منطق ندارد مخالفم . آن هم از آن طرف افتادن است
بنابراين اسلام هجرت را در زندگی انسانها يك اصل ميداند . معنايش چيست ؟ احياء و پرورش شخصيت انسان ، مبارزه با يكی از اساسی ترين عوامل زبونی و اسارت انسان ، ای انسان اسير محيطی كه در آن متولد شدهای نباش ، اسير خشت وگل نباش ( 1 ) .
پاورقی :
1 - امام صادق ( ع ) روزی وارد منزل يكی از اصحاب خود شد . آن شخص در
خانه حقير و كوچكی كه موجب رنج زن و بچهاش بود زندگی میكرد . امام
میدانست كه او مرد متمكنی است . در دستور اسلام است كه : من سعادش
الانسان سعة داره » جزء سعادتهای انسان اين است كه خانهاش وسيع باشد
اگر كسی چنين امكانی برايش هست كه خانهاش وسيع باشد و اين كار را نكند
بر زن و فرزند خود ظلم كرده است . امام صادق ( ع ) میدانست كه اوامكان
دارد و با اين حال در خانه تنگ و كوچك و محقری
زندگی میكند . فرمود : تو چرا اينجا زندگی میكنی ؟ تو كه میتوانی
خانهات را بخاطر اهل خود ، زن وفرزند خود توسعه بدهی . گفت : يابن
رسولالله ! اين خانه پدری من است . من در اينجا متولد شدهام ، پدر و پدر
بزرگم هم در اينجا متولد شده و زندگی كردهاند ، نمیخواهم از خانه پدريم
بيرون بروم ! امام صادق با كمال صراحت فرمود : گيرم پدر وپدر بزرگ تو
هيچكدام شعور نداشتند ، تو میخواهی جريمه بی شعوری پدر ومادرت را متحمل
شوی ؟ زن و بچه چهتقصيری دارند ؟ ! از اينجا برو . من اينجا متولد شدهام
، به اينجا خوگرفتهام ، پدر و پدر بزرگم اينجا بدنيا آمدهاند ، همه حرف
مفت است
پس نتيجه میگيريم كه هجرت خود يك عامل تربتی است . برويم سراغ جهاد : جهاد يعنی درگيری حتی در تعبير معنوی آن كه جهاد با نفس است . انسان باموانع و مشكلات روبرو میشود . آيا انسان بايد هميشه اسير وزبون موانع باشد ؟ نه ، همين طور كه انسان نبايد اسير و زبون محيط خود باشد ، اسير و زبون موانع نيز نبايد باشد ، ای انسان تو برای اين آفريده شدهای كه بدست خود موانع را ازسر راه خويش برداری
قبل ازعبارت : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله میفرمايد : « و من يهاجر فی سبيل الله يجد فی الارض مراغما كثيرا و سعة هجرت كنيد، هر كس هجرت كند، در روی زمين مراغمهاوسعهها خواهد ديد (1)
قرآن در اينجا تعبير عجيبی دارد . دو آيه قبل از « و من يهاجر فی سبيل الله »، آيه مستضعفين است : « ان الذين توفيهم الملائكة ظالمی انفسهم قالوا فيم كنتم قالوا كنامستضعفين فی الارض قالوا ا لم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها »( 2 ) وقتی ملائكه عدهای را قبض روح میكنند میبينند پرونده آنها بسيار تاريك و سياه و پليد است . میپرسند : چرا اينطور است ؟ ! جواب میدهند ما عدهای مردم بيچاره بوديم ، در محيطی زندگی میكرديم كه دستمان به جايی نمیرسيد ، جبر محيط اجازه نمیداد ، و از اين مهملات میبافند . ملائكه میگويند : اينها برای انسان عذر نيست اينها عذر يك درخت است .
پاورقی :
1 - سعه يعنی فراخنايی ، يعنی میبيند زمين خدا خيلی فراخ است و محدود
نيست به آنجا كه او بوده . مراغم از ماده رغام است . رغام يعنی خاك
نرم . ارغام انف يعنی بينی را به خاك مالاندن . اينكه میگويند ارغام
انف در نماز مستحب است معنايش اينست كه انسان در سجده سرش را كه
روی خاك میگذارد ، يك مقدار خاك يا چيزی از جنس خاك مثل مهر يا سنگ
باشد كه سر بينی هم در حال سجده روی خاك قرار گيرد
2 - سوره نساء ، آيه . 98
حتی حيوانات چنين اسارتی را ندارند ، ما در ميان حيوانات ، مهاجر زياد داريم . كبوترهای مهاجر ، غير كبوترهای مهاجر ، پرستوها و خيلی ازحيوانات ديگر . ماهيهای دريا مهاجرت میكنند ، مهاجرت تابستانی و زمستانی دارند . پرستوها در تابستان كه هوا گرم ميشود به مناطق سرد میروند و يك مهاجرت چند صد فرسخی میكنندو بالعكس . بسياری از ماهيها در فصلهای مختلف از يك قسمت دريا به قسمت ديگر دريا مهاجرتمیكنند و باز میگردند . يا در ميان حشرات ، ملخها يكدفعه مهاجرت میكنند به طوری كه منطقهای را سياه میكنند . حيوان خود را به خاك وگل و سنگ نمیبندد
در چنين صورتی انسان چنين عذری برای خود میآورد كه وقتی از او میپرسند : فيم كنتم چرا اينقدر كثيفی ، چرااينقدر پليد وآلوده هستی ؟ جواب میدهد محيط ما فاسد بود ! اينهمه سينما ، زن مينی ژوب پوش ، دكان مشروب فروشی و . . . جبر محيط است ! میگويند : اين مهملات چيست ؟ ! آيا نمیشد از اين محيط برويد دو قدم آنطرفتر ، محيط بهتر ؟ قالوا الم تكن ارض الله واسعة فتهاجروا فيها اينها ميگويند مادر اينجا مرغم بوديم ، میخواهند بگويند ما مسلمان بوديم ، شهادتين را قبول داشتيم ولی زير دست و اسير و زبون بوديم ، محيط ما بد بود . هميشه دشمن ، بينی ما را به خاك میماليد . میگويند : اينجا اينطور بوديد « و من يهاجر فی سبيل الله يجد فی الارض مراغما كثيرا و سعة »هر كسی كه در راه خدا مهاجرت كند به سرزمينی میرسد كه آنجا سرزمين مراغمه است ، يعنی در آنجا با دشمن درگير میشود ، اگر يك دفعه دشمن بينیات را بخاك ماليد ، يك دفعه هم تو بينی دشمن را بخاك بمال . يعنی درگيری ، يعنی جهاد . « و من يهاجر فی سبيل الله يجد فی الارض مراغما كثيرا و سعة و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله ». در تعبير معنوی مطلب هم همينطور است . بعضی عادت كرده اند كه وقتی راجع به مسائل اخلاقی به آنها تذكر داده میشود ، میگويند : نمیشود . دروغ نگو ! نمیشود ، مگر میشود آدم دروغ نگويد ، بالاخره انسان مجبور ميشود دروغ بگويد ! به زن نامحرم نگاه نكن ! مگرميشود آدم نگاه نكند . در جلسهای گفتم : اين شعر خيام نفی انسان است ، افتخار نيست ، ننگ ادبيات ماست :
| يارب تو جمال آن مه مهر انگيز |
| آراستهای به سنبل عنبر بيز |
| پس حكم همی كنی كه در وی منگر |
| اين حكم چنين بود كه كج دار و مريز |
میگوئيم : آقا در نماز حضور ذهن داشته باش . میگويد : نمیشود ! اگر نمیشد نمیگفتند داشته باش . مراقبه نداری ، اگر مراقبه كنی میتوانی در نماز حضور قلب داشته باشی . مراقبه كن خيال تو نيز در اختيارت قرار میگيرد ، يعنی خاطره ذهنی بدون اجازهء تو به ذهنت نمیآيد تا چه رسد به قسمتهای ديگر
| حاكم انديشهام محكوم نی |
| چون كه بنا حاكم آمد بر بنی |
| جمله خلقان سخره انديشهاند |
| زين سبب خسته دل و غم پيشهاند |
فلسفه زهد حضرت علی و منطق او در فلسفه ترك دنيای خود چه بود ؟ آزادی . من مغلوب باشم ؟ ! علی عليه السلام همانطور كه نمیپسندند در ميدان جنگمغلوب عمر و بن عبدودها ومرحبها باشد ، بطريق اولی و صد چندان بيشتر ، هرگز برخود نمیپسنديد كه مغلوب يك ميل و هوای نفس باشد . روزی حضرت از كنار دكان قصابی میگذشت ، قصاب گفت : يا اميرالمؤمنين ! ( ظاهرا در دوران خلافت ايشان بوده است ) گوشتهای بسيار خوبی آوردهام ، اگر میخواهيد ببريد . فرمود : الان پول ندارم . گفت : من صبرمیكنم . حضرت فرمود : من به شكم خود میگويم صبر كند . اگر من نمیتوانستم به شكم خود بگويم كه صبر كند ، از تو میخواستم كه صبر كنی ! ولی من به شكم خود میگويم كه صبر كند
همين داستان را سعدی به شعر در آورده ، منتهی از زبان يك عارف میگويد
« و لو شئت لاهتديت الطريق الی مصفی هذا العسل ، و لباب هذا القمح ، و نسائج هذا القز »
من اگر بخواهم بلدم ، نه اينكه عقل و شعورم نمیرسد . میدانم كه چگونه میتوان عاليترين لباسها ، عاليترين خوراكها ، آنچه كه سلاطين دنيا برای خودشان تهيه میكنند را تهيه كرد « و لكن هيهات ان يغلبنی هوای » ( 1 ) معنی اين كار اينست كه من خود را در اسارت هوای نفس خود قرار دهم
نمیكنم . خطاب به دنيا میكند در تعبيرای بسيار زيبايی : « اليك عنی يا دنيا فحبلك علی غاربك » يعنی برو گمشو ، « قد انسللت من مخالبك و افلت من حبائلك » ( 1 ) من در برابر تو آزادم . تو چنگالهايت را به طرف من انداختی ولی من خود را از چنگالهای تو رها كردم . تو دامهای خود را در راه من گستردی ، ولی من خود را از اين دامها نجات دادم ، من آزادم و در مقابل اين فلك و آنچه در زير قبه اين فلك است ، خود را اسير وذليل و زبون هيچ موجودی نمیكنم . به اين میگويند درگيری واقعی ، جهاد با نفس
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، نامه 45 ص . 972
روز يازدهم محرم يكی از سختترين روزهايی است كه بر اهل بيت پيغمبر اكرم گذشته است . اگر صحنه كربلا را از دو طرف ، يعنی از صفحه نورانی واز صفحه ظلمانی آن بنگريم ، میبينيم مثل اينكه صحنهای است نشان دهنده سخنان آنروز ملائكه و پاسخ خداوند درباره آفرينش انسان كه : « ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك و نقدس لك قال انی اعلم ما لا تعلمون »( 1 ) . هر چه ملائكه در سرشت بشر از بديها ديدند در كربلا ظاهر شد . و نيز آنچه خدای متعال به آنها گفت كه شمايك طرف قضيه را ديديد و طرف ديگر آن يعنی صفحه نورانی و فضيلت بشر را نديديد ، تمام فضيلتهای بشری در حاثه كربلا ظاهر شد . يك چنين صحنه آزمايش عجيبی استاينها انواعی قساوتها كردند كه در نوع خود در دنيا يا بی نظير است يا كم نظير . در مجموع شايد بشود گفت بی نظير است . يكی از آنها اينست كه جوانی يا طفلی را در مقابل چشم مادرش كشتند ، سربريدند . احصا كردهاند ، در اين واقعه هشت نفر را به اين شكل كشتند كه سه نفر آنها افراد بالغ ومرد و پنج نفر ديگر كودكانی بودهاند كه جلوی چشم مادرانشان يا سر بريده و يا قطعه قطعه شدهاند . يكی از اين هشت نفر كه مادرانشان در كربلا بودهاند جناب عبدالله بن الحسين بن علی بن ابيطالب است كه در ميان ما به علی اصغر معروف است ، طفل شيرخواره ابا عبدالله . بنابر آنچه در مقاتل معتبر هست ، شهادت اين طفل در مقابل خيمه صورت گرفته است
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 30
²يا اختاه ايتينی بولدی الرضيع حتی اودعه ». نوشتهاند در همان حاليكه ابا عبدالله طفل را میبوسيدند و مادرش نيز همانجا ايستاده بود ، با اشاره پسر سعد تيری میآيد وگلوی اين طفل را پاره میكنديكی ديگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است كه مادرش در كربلا شاهد شهادت فجيع او بود . ولی مادر حضرت علی اكبر در كربلا نبوده است
علير غم شهرتی كه میگويند ليلا در كربلا بوده ، ليلا در كربلا نبوده است
يكی ديگر از جوانانی كه در كربلا شهيد شد ومادر حضور داشت ، عون بن عبدالله بن جعفر فرزند جناب زينب كبری سلام الله عليها است . يعنی زينب سلام الله عليها شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود . از عبدالله بن جعفر شوهر زينب دو پسر در كربلا بودند كه يكی از زينب و ديگری از زن ديگر بود و هر دو شهيد شدند . بنابر اين پسر زينب نيز در كربلا شهيد شده است . و يكی از آن عجايبی كه تربيت بسيار بسيار عالی اين بانوی مجلله را میرساند ، اينست كه در هيچ مقتلی ننوشتهاند كه زينب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد . گوئی اگر میخواست اين نام را ببرد ، فكر میكرد كه نوعی بی ادبی است . يعنی يا ابا عبدالله ! فرزند من قابل اين نيست كه فدای تو شود . مثلا در شهادت علی اكبر ، زينب از خيمه بيرون دويد و فرياد زد : « يا اخيه و ابن اخيه » ! كه فريادش فضا را پر كرد ولی هيچ ننوشتهاند كه در شهادت فرزندش چنين كاری كرده باشد
جوان ديگری كه در كربلا شهيد شد يكی از فرزندان جناب مسلم بن عقيل و مادرش رقيه دختر علی بن ابيطالب عليه السلام است . اين جوان هم در مقابل چشم مادرش شهيد شد
دو سه نفر هم از اصحاب هستند يكی عبدالله بن عمير كلبی و ديگر ، آن جوانی است كه شناخته نشده كه پسر كداميك ازاصحاب بوده است . اين دو هم در مقابل چشم مادرشان شهيد شدند كه در جلسه پيش دربارهشان صحبت كرديم
ديگر ، يكی از جوانان اهل بيت است كه اسمش يادم نيست و بعد از ابا عبدالله به شهادت رسيد . اين طفل كه ده سال داشت در خيمه بود وقتی ديد اوضاع دگرگون شد ، از خيمه بيرون دويد . اينجا درباره او نوشتهاند : خرج مذعورا حالت بهت زدهای داشت ، مثل بهت زدهها نگاه میكرد ومتحير بود كه چه شده است ؟ ناقل نقل میكند كه فراموش نمیكنم در دو گوش اين طفل گوشواره بود و مادرش نيز ايستاده بود كه يك نفر آمد و سر او را بريد
يكی ديگر كه خيلی برای ابا عبدالله جانسوز و عجيب است ، اينكه همانطور كه گفتم ابا عبدالله دستور داده بودند كه اهل بيت از خيمه ها بيرون نيايند واين دستور اطاعت میشد . فرزندی دارد امامحسن مجتبی بنام عبدالله بن الحسن كه مادر او هم در كربلا حاضر بود . ده ساله بود ( وقتی اين طفل متولد شد پدر نداشت . او در رحم مادر يا شير خواره بود كه پدرش شهيد شد . بهر حال پدر خود را نديده بود ) و در دامن ابا عبدالله بزرگ شده بود به طوری كه ايشان برای او هم عموبودند وهم پدر و به او خيلی علاقمند بودند . اين طفل در آخرين لحظات عمر ابا عبدالله كه در گودال قتلگاه افتاده و توانائی حركت نداشتند ، يكمرتبه از خيمه بيرون آمد ، زينب دويد و او را گرفت ، ولی اوقوی بود ، خود را از دست زينب بيرون آورد وگفت : والله لاافارق عمی بخدا از عمويم جدا نمیشوم . دويد وخود را در آغوش ابا عبدالله انداخت . سبحان الله ! حسين چه صبر و چه قلبی دارد ! ابا عبدالله اين طفل را در آغوش گرفت . در همان حال مردی آمد برای اينكه به ابا عبدالله شمشيری بزند
اين طفل گفت : يابن اللخناء تو میخواهی عموی مرا بزنی ؟ تاشمشير را حواله كرد ، اين طفل دست خود را جلو آورد ودستش بريده شد . فرياد يا عماه او بلند شد . حسين او را در آغوش گرفت وفرمود فرزند : برادر صبر كن عنقريب به جد پدرت ملحق خواهی شد
ولا حول ولاقوش الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين
نسألك اللهم وندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم بحق محمد و علی و فاطمة والحسن والحسين والتسعة لمعصومين من ذرية الحسين يا الله .
خدايا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان . قلب ما را از محبت خودت ومحبتاوليائت مالامال بگردان . ايمانهای ما را قويتر و محكمتر وايمانی مستقر قرار بده . مرضای مسلمين ، مرضای منظور را عاجلا شفا عنايت بفرما
خدايا اموات ما را غريق رحمت بفرما . مساعی ما را ، هر كس بهر نحو در راه اقامه عزای ابا عبدالله و ارشاد مسلمين كوشش كرده است ، به لطفت قبول بفرما . خير دنيا و آخرت ، عنايت بفرما
رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات


