next page

fehrest page

back page

گفتار دوازدهم هجرت و جهاد 3

اجره علی الله »( 1 )
در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد كه در اسلام وجود دارد و در قرآن كريم مكرر اين دو توأم با يكديگر ذكر شده‏اند ، بحثهايی ايراد شد . بحث امروز ما متمم بحثهای قبلی است ، ودرباره ارزش اين دو در تربيت‏ و تكميل روح انسان از جنبه اخلاقی و احيانا از جنبه اجتماعی صحبت می‏كنيم‏ . قبلا تعبير خاصی را كه در شكل افراطی از هجرت و جهاد شده است ، بيان‏ كرديم و حقيقت را توضيح داديم

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 100

ما اگر بخواهيم روح هجرت وجهاد را در همه جبهه‏ها اعم از مادی ومعنوی‏ بدست آوريم می‏بينيم هجرت يعنی جداشدن ، خود را جدا كردن از آنچه به‏ انسان چسبيده يا انسان خود را به آن چسبانده است . و جهاد يعنی درگيری ، چه جهاد با دشمن وچهجهاد با نفس
هجرت و جهاد دو چيزی هستند كه اگر نباشند ، برای انسان جز زبونی و اسارت چيزی باقی نمی‏ماند . يعنی انسان آنوقت به معنی حقيقی انسان است‏ كه زبون آنچه به او احاطه پيدا كرده و به اوچسبيده است يا خودش ، خود را به آن چسبانده نباشد . ولا اگر انسان زبون محيط مادی و يا زبون محيط معنوی‏ای باشد كه در آن زيست می‏كند ، انسان آزاد به معنی واقعی نيست ، انسانی اسير و زبون و بيچاره است
اگر ما هجرتهای ظاهری را در نظر بگيريم اين خود مسئله‏ای است كه آيا برای انسان سفر بهتر است يا حضر ؟ ( البته مقصود اين نيست كه انسان‏ دائم السفر باشد و هيچ وقت حضر نداشته باشد ، وطن نداشته باشد ) . آيا برای انسان بهتر است كه هميشه در يك وطن زندگی كند و سفری در دنيا برايش رخ ندهد يا سفر برای انسان مفيد است و سفر خود هجرتی است ؟ در اسلام بطور كلی سفر ستوده شده است . اگر چه سياحت به آن معنا كه در دوران گذشته بوده بطوری كه افرادی اساسا مقرو جايگاهی نداشته و هميشه‏ ازاينجا به آنجا مسافرت می‏كردند ( اگر تشبيه درستی باشد به اصطلاح ما نظير كولی‏ها ) ، امر مطلوبی نيست ، ولی اينكه انسان در همه عمر در يك‏ ده زندگی كند و از ده خود بيرون نيايد و يا در يك شهر زندگی كند واز آن‏ شهر خارج نشود ، در كشوری زندگی كند و به كشورهای ديگر سفر نكند نيز روح انسان را ضعيف و زبون بار می‏آورد
اگر انسان توفيق پيدا كند كه به مسافرت برود ( خصوصا با سرمايه‏ای علمی‏ كه در حضر كسب كرده است زيرا اگر انسان ، خام به سفر برود استفاده‏ای‏ نخواهد كرد ) و ناديده‏ها را ببيند و بر گردد بسيار مؤثر خواهد بود . آن‏ اثری كه سفر روی روح انسان می‏گذارد ، آن پختگی‏ای كه مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ايجاد می‏كند ، هيچ عامل ديگری ايجاد نمی‏كند حتی كتاب‏ خواندن
اگر انسان مثلا به كشورهای اسلامی نرود و بگويد به جای اينكه به اين همه‏ كشور بروم و مطالعه كنم ، كتاب می‏خوانم ، به نتيه مطلوب نخواهد رسيد
شك نيست كه كتاب خواندن خيلی مفيد است ولی كتاب خواندن هرگز جای‏ مسافرت را كه تغيير جو و محيط دادن و از نزديك مشاهده كردن است ، نمی‏گيرد . در قرآناياتی داريم كه امر به سير در ارض كرده است « قل‏ سيروا فی الارض »( 1 ) يا : « ا و لم يسيروا فی الارض »( 2 ) . مفسرين‏ تقريبا اتفاق نظر دارند كه مقصود ، مطالعه تاريخ است . ولی قرآن برای‏ مطالعه تاريخ به خواندن كتابهای تاريخی توصيه نمی‏كند بلكه دعوت به‏ مطالعه آثار تاريخی می‏كند كه اين صادقتر ازمطالعه كتب تاريخی است . چون‏ سفر است و فايده سفر را همراه خود دارد . سفر چيزی است كه غير سفر جای‏ آنرا نمی‏گيرد .

پاورقی : 1 - سوره نحل ، آيه . 69 2 - سوره روم ، آيه . 9

شعری در ديوان منسوب به اميرالمؤمنين علی ( ع ) هست كه‏ می‏گويد :
تغرب عن الاوطان فی طلب العلی
و سافر ففی الاسفار خمس فوائد
تفرج هم واكتساب معيشة
و علم و آداب و صحبة ماجد (1)
سفر كن ، مثل مرغ پا بسته نباش كه وقتی به پايش يك لنگه كفش‏ می‏بندند ديگر نمی‏تواند تكان بخورد . سفر كن ولی هدف تو از سفر طلب‏ علوها و برتريها ، يعنی طلب فضيلتها وكسب كمالها باشد . و در سفر پنج‏ فايده نهفته است : 1 - تفرج هم هم وغم ، اندوهها از دلت بر طرف می‏شود ، تفرج پيدا می‏كنی‏ . انسان تا وقتی كه در محيط است ، با سوابقی كه در زندگی دارد ، خاطرات‏ هميشه برای اوياد آور غم و اندوه و غصه و گرفتاريهاست . مسافرت كردن و از دروازه شهر بيرون رفتن به طور طبيعی همان است و غم و غصه‏ها در شهر ماندن همان . پس اولين فايده‏اش اين است كه از هم و غمها نجات پيدا می‏كنيد ، لااقل روح انسان كه زير سنگينی غم وغصه‏ها لگد مال می‏شود ، برای‏ مدتی آزاد می‏گردد
2 - واكتساب معيشة اگر با هوش باشيد می‏توانيد با مسافرت كسب معيشت‏ كنيد . انسان نبايد در معيشتها ، در كسب در آمدها فكرش محدود باشد به‏ آنچه كه در محيطش وجود دارد . چه بسا كه انسان با لياقتی كه دارد اگر پايش را از محيط خود بيرون گذاشته و به محيط ديگر برود ، برايش بهتر باشد ، زندگيش خيلی بهتر شود و رونق بيشتری پيدا كند

پاورقی : 1 - مستدرك ، ج 3 ص . 22

3 - وعلم غير از كسب معيشت ، كسب علم كنيد . هر عالمی يك دنيائی‏ است . ممكن است در شهر شما عالمهای بزرگ و درجه اولی باشند ولی هر گلی ، بوئی دارد . عالمی كه در شهر ديگر است ممكن است از يك‏ نظر در حد عالم شهر شما نباشد ولی اوهم برای خود دنيائی دارد . وقتی با دنيای او روبرو شديد غير از دنيائی كه داشتيد ، با دنيای علم ديگری نيز آشنا خواهيد شد و علوم ديگری بدست خواهيد آورد
4 - و آداب همه آداب و اخلاقها ، آداب و اخلاقی نيست كه مردم شهر يا كشور تو ميدانند . وقتی به جای ديگری سفر می‏كنيد با يك سلسله آداب ديگر برخورد می‏كنيد و احيانا متوجه می‏شويد كه برخورد و عادتهای آنها بهتر از عادت مردم شماست ، آدابی كه مردم آنجا رعايت می‏كنند بهتر ازآداب مردم‏ شماست . ممكن است يك سلسله آداب و اخلاق درمسافرت بياموزيد . لااقل‏ می‏توانيد آداب آنها را با آداب خود مقابل يكديگر بگذاريد و مقايسه كنيد ، قضاوت كنيد وداب خوبتر را انتخاب كنيد
5 - وصحبة ماجد غير از مسئله كسب علم ، صحبت است . صحبت يعنی چه ؟ يعنی همنشينی . در سفر به همنشينی با مردمان بزرگ توفيق پيدا می‏كنيد
گاهی صحبت با افراد بزرگ به روح شما كمال می‏دهد . ( نه صحبت تعليم و تعلم است ، بلكه منظور همنشينی با آنهاست . ) فی طلب العلی معنايش اين است كه مسافرت بكنيد و هدفتان از مسافرت‏ اين نباشد كه برويم ببينيم گرانترين هتلها را كجا می‏توان پيدا كرد ، بهترين غذاها را كجا می‏توان خورد ، فلان عياشی را در كجا می‏توان انجام داد ، و از اين قبيل
تغرب عن الاوطان فی طلب العلی
در طلب فضيلتها وعلوها و رقائها و كمالها از وطن دوری كن و اينهاست كه‏ در اثر هجرت از وطن نصيب شما می‏شود
تاريخ نشان می‏دهد افراد عالمی كه مخصوصا بعد از دوران پختگی به مسافرت‏ پرداخته و برگشته‏اند ، كمال و پختگی ديگری داشته‏اند شيخ بهائی در ميان‏ علما امتياز خاصی دارد ، مردی جامع الاطراف و ذی فنون است . در ميان‏ شعرا نيز سعدی شاعريست همه جانبه كه در قسمتهای مختلف شعر گفته است
يعنی دائره فهم سعدی دائره وسيعی است . شعر او به حماسه و غزل عرفانی و اندرز و نوع ديگر اختصاص ندارد ، در همه قسمتها هم در سطح عاليست
سعدی مرديست كه مدت سی سال در عمرش مسافرت كرده است . اين مرد يك‏ عمر نور ساله كرده كه سی سال‏ن به تحصيل گذشته ، بعد از آن در حدود سی سال‏ در دنيا مسافرت‏كرده است . و سی سال ديگر دوره كمال و پختگی او بوده كه‏ به تأليف كتابهايش پرداخته است . گلستان و بوستان همه بعد از دوران‏ پختگی اوست . به همين دليل سعدی يك مرد نسبتا كامل و پخته‏ای است . در بوستان می‏گويد :
در اقصای عالم بگشتم بسی
بسر بردم ايام با هركسی
زهر گوشه‏ای توشه‏ای يافتم
زهر خرمنی خوشه‏ای يافتم
در داستانهای گلستان و بوستان جملاتی از اين قبيل می‏گويد كه در جامع‏ بعلبك بودم چنين شد ، در كاشغر بودم چنان شد ( بعلبك كجا و كاشغر كجا ! ) در كاشغر با كودكی مصادف شدم كه نحو می‏خواند به او گفتم :
طبع ترا تا هوس نحو شد
طاقت وصبر از دل ما محو شد
يا گاهی می‏گويد در هندوستان در سومنات بودم چنين شد . چه ديدم و چنان‏ شد . در سفر حجاز كه می‏رفتم كسی همراه ما بود كه چنان كرد . همه اينها را منعكس كرده است . شك نيست كه روح شاعر با اينها كمال می‏يابد . اين‏ است كه شما در شعر سعدی يك نوع همه جانبگی می‏بيند . ولی در شعر حافظ چنين چيزی نيست . در اشعار مولوی نيز نوعی همه جانبگی می‏توان ديد ، چون‏ مولوی هم بسيار سفر كرده است ، با ملتهای مختلف به سر برده و لذا با زبانهای مختلف آشناست و لغات مختلف بكار برده است . با فرهنگهای‏ مختلف آشنا بوده . ولی حافظ با همه اراداتی كه ما به او داريم و واقعا مرد عارف فوق العاده‏ای بوده است و در غزلهای عرفانی ، سعدی به گرد او هم نمی‏رسد و در اين زمينه بسيار عميق است ، يك بعدی است ، يك بعد بيشتر ندارد . او از شيراز نمی‏توانسته دل بكند . می‏گويد :
اگر چه اصفهان آب حيات است
ولی شيراز ما از اصفهان به
يا می‏گويد :
خوشا شيراز و وصف بی مثالش
خداوند نگهدار از زوالش
او آب مصلی و گلگشت مصلی و همانجائی كه بود را چسبيد و ماند
می‏گويند يك بار سفر كرد و تا يزد آمد ولی آنچنان ناراحت شد كه مرتب‏ آرزو می‏كرد كه به شيراز برگردد :
ای خوش آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وزپی جانان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
اين شعر در عين حال كه عرفانی است بيان حال او نيز هست . توضيح بيت‏ دوم اينكه در تاريخ و افسانه‏های قديم آمده است كه اسكندر كه به ايران‏ آمد ، يزد رامحبس خود كرد يعنی هر كسی را كه می‏خواست زندانی كند به‏ زندان يزد می‏برد و از طرفی در قديم شيراز تخت جمشيد راملك سليمان‏ می‏ناميدند :
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بر بندم و تا ملك سليمان بروم
اگر معنی عرفانی آن را در نظر بگيريم مقصود از زندان سكندر تن و عالم‏ طبيعت و ماده ، و مقصود از ملك سليمان عالم معناست . ولی در عين حال‏ ايهام به اين معنا ( آرزوی بازگشت به شيراز ) هم هست
بعد برای اينكه به يزديها بر نخورد وآنها را مردم حق ناشناس جلوه‏ نداده وخود هم مرد حق ناشناسی نباشد وهمچنين اعتراف كرده باشد كه مردم‏ يزد با او خوشرفتاری كرده‏اند ، در شعر ديگری ازآنها ستايش می‏كند :
ای صبا از ما بگو با ساكنان شهر يزد
ای سرما حق شناسان گوی چوگان شما
و قرار بود سفری هم به هندوستان بكند . تا كنار دريا رفت ولی آنجا گفت نه ، ما اهل دريا نيستيم ، از همانجا دو مرتبه به شيراز برگشت . در همان گلگشت مصلی ماند و ديگر حاضر نشد آنجا را رها كند
مسلما شيخ بهائی كه در دنيا را گشته با ملايی كه پنجاه سال از دروازه‏ نجف بيرون نيامده است ، خيلی فرق می‏كند . او مرديست كه با همه گروهها و طوائف در دنيا سروكار داشته است . بسياری از علمای ديگر كه ما داريم همينطور بوده‏اند . وقتی ما تاريخ را نگاه می‏كنيم‏ می‏بينيم علمايی كه زياد مسافرت كرده و با طبقات گوناگون سرو كار داشته‏اند و استادهای متنوعی در رشته‏های مختلف ديده ( نظير شهيد ثانی ) و در هر شهری با مردم بوده‏اند ، فكر بازتر و وسيعتری دارند نسبت به افرادی‏ كه به اندازه آنها نابغه بوده‏اند ، نبوغشان كمتر از آنها نبوده ، اخلاصشان‏ كمتر از آنها نبوده ولی هميشه در يك محيط زيسته و از محيط خود خارج‏ نشده‏اند . قهرا پختگی روح اينها برابر آنها نخواهد بود
عرض كردم ازهجرت ، تعبير معنوی هم در احاديث شده است : « المهاجر من هجر السيئات » ولی گفتيم بر خلاف توهم بعضيها ، اين تعبير ، معنايش‏ نفی هجرت ظاهری وجسمانی نيست ، بلكه اثبات يك هجرت در سطح روحی‏ ومعنوی است . يعنی هجرت اسلامی منحصر به اين نيست كه انسان از شهر و ديار و ده و منطقه خود هجرت كند ، زبون منطقه‏اش نباشد ، اسير شهر و ده‏ خود نباشد ، اسير آب و هوايی كه در آن زيست كرده نباشد ، اسير عوامل‏ جغرافيايی محيط خود نباشد كه خود يك نوع آزادی ونفی اسارت است ، بلكه‏ همچنين انسان نبايد اسير خصلتها و عادتهای روحی كه به او چسبيده است و اسير منطقه روحی كه در آن زندگی می‏كند و اسير جو روحی خود باشد
انسان به يك چيزهائی عادت پيدا می‏كند . عرف جامعه برای او يك اصل‏ می‏شود و يك عادت جسمی يا روحی برای او پيدا می‏شود . عادت جسمی مثل‏ عادت به سيگار كشيدن . خيلی از افرادی كه سيگار می‏كشند وقتی پزشك به‏ آنها می‏گويد : سيگار نكش ، جواب می‏دهند عادت كرده‏ام ، نمی‏توانم عادتم را ترك كنم ، ترك عادت موجب مرض است‏ ! كه حرف مفتی است . المهاجر من هجر السيئات ، مرد آنست كه بتواند از آنچه كه به او چسبيده است جدا شود و هجرت كند . تو اگر از يك سيگار كشيدن نتوانی هجرت كنی انسان نيستی
مرحوم آية الله حجت اعلی الله مقامه يك سيگاری ای بود كه من واقعا هنوز نظير او را نديده‏ام ، گاهی سيگار از سيگار قطع نمی‏شد ، گاهی هم كه‏ قطع می‏شد طولی نمی‏كشيد . اكثر اوقات ايشان سيگار می‏كشيد . وقتی مريض‏ شدند ، برای معالجه به تهران آمدند و در تهران اطبا گفتند چون بيماری‏ ريوی هم داريد بايد سيگار را ترك كنيد . ايشان ابتدا به شوخی گفته بود من اين سينه را برای سيگار می‏خواهم اگر سيگار نباشد سينه را می‏خواهم چه‏ كنم ؟ گفتند به هر حال برايتان خطر دارد و واقعا مضر است . فرمود : مضر است ؟ گفتند : بله . گفت : نمی‏كشم . يك " نمی‏كشم " كار را تمام كرد . يك عزم و يك تصميم ، اين مرد را بصورت يك مهاجر از يك عادت قرار داد
می‏گويند : مأمون عادت داشت به خاك خوردن . اطبا و ديگران را جمع كرد تا كاری كنند كه خاك خوردن را ترك كند . معجون دادند ، گفتند چنين كن ، چنان كن وهر كس چيزی گفت ، فايده نبخشيد . روزی در اين زمينه صحبت‏ می‏كردند . ژنده پوشی كه دم در نشسته بود ، گفت : دوای اين درد نزد من‏ است . پرسيدند : چيست ؟ گفت عزمة من عزمات‏الملوك يك تصميم شاهانه
به رگ غيرت مأمون برخورد ، گفت : راست می‏گويد وهمان شد
انسان نبايد اينقدر اسير عادت باشد . متأسفانه بايد عرض كنم‏ كه عادات اجتماعی بيشتر در ميان خانمها رايج است تا آقايان . مثلا رسم‏ چنين است كه در روز سوم و هفتم و چهلم ميت ، چنين و چنان بكنند . يا در عروسی رسم اين است كه روی سر عروس قند بسايند و امثال اينها . می‏گويند : رسم است چه می‏شود كرد ، مگرمی‏شود آنرا زير پا گذاشت ؟ ! حال چه‏ فلسفه‏ای دارد و چرا ؟ جواب ميدهند رسم است ديگر ، رسم را كه نمی‏شود انجام نداد . اين يعنی زبونی ، حقارت و بيچارگی . انسان نبايد اينقدر اسير عرفها باشد . آدم بايد تابع منطق باشد . البته مثل امروزيها هم‏ نبايد بی جهت سنت شكن بود و گفت من با هر چه سنت است ، مخالفم ! خير ، من با هر چه كه سنت است مخالف نيستم ، با هر چيزی كه منطق دارد موافق و با هر چه كه منطق ندارد مخالفم . آن هم از آن طرف افتادن است
بنابراين اسلام هجرت را در زندگی انسانها يك اصل ميداند . معنايش‏ چيست ؟ احياء و پرورش شخصيت انسان ، مبارزه با يكی از اساسی ترين‏ عوامل زبونی و اسارت انسان ، ای انسان اسير محيطی كه در آن متولد شده‏ای‏ نباش ، اسير خشت وگل نباش ( 1 ) .

پاورقی : 1 - امام صادق ( ع ) روزی وارد منزل يكی از اصحاب خود شد . آن شخص در خانه حقير و كوچكی كه موجب رنج زن و بچه‏اش بود زندگی می‏كرد . امام‏ می‏دانست كه او مرد متمكنی است . در دستور اسلام است كه : من سعادش الانسان سعة داره » جزء سعادتهای انسان اين است كه خانه‏اش وسيع باشد
اگر كسی چنين امكانی برايش هست كه خانه‏اش وسيع باشد و اين كار را نكند بر زن و فرزند خود ظلم كرده است . امام صادق ( ع ) می‏دانست كه اوامكان‏ دارد و با اين حال در خانه تنگ و كوچك و محقری زندگی می‏كند . فرمود : تو چرا اينجا زندگی می‏كنی ؟ تو كه می‏توانی‏ خانه‏ات را بخاطر اهل خود ، زن وفرزند خود توسعه بدهی . گفت : يابن‏ رسول‏الله ! اين خانه پدری من است . من در اينجا متولد شده‏ام ، پدر و پدر بزرگم هم در اينجا متولد شده و زندگی كرده‏اند ، نمی‏خواهم از خانه پدريم‏ بيرون بروم ! امام صادق با كمال صراحت فرمود : گيرم پدر وپدر بزرگ تو هيچكدام شعور نداشتند ، تو می‏خواهی جريمه بی شعوری پدر ومادرت را متحمل‏ شوی ؟ زن و بچه چهتقصيری دارند ؟ ! از اينجا برو . من اينجا متولد شده‏ام‏ ، به اينجا خوگرفته‏ام ، پدر و پدر بزرگم اينجا بدنيا آمده‏اند ، همه حرف‏ مفت است

انسان بايد برای خود اين مقدار آزادی و حريت واستقلال قائل باشد كه نه خود را اسير و زبون‏ منطقه وآب و گل كند و نه اسير وزبون عادات وعرفيات و اخلاق زشتی كه‏ محيط به اوتحميل كرده است ، باشد . المهاجر من هجر السيئات ، مهاجر كسی‏ است كه بتواند از سيئات ، بديها ، پليديها ، زشتی‏ها وصفات بد جدا شود . هجرت يعنی جدا شدن از زشتيهايی كه بر انسان احاطه پيدا كرده ، آزاد كردن خود از پليديهای مادی و معنوی كه بر انسان احاطه پيدا كرده است
پس نتيجه می‏گيريم كه هجرت خود يك عامل تربتی است . برويم سراغ جهاد : جهاد يعنی درگيری حتی در تعبير معنوی آن كه جهاد با نفس است . انسان‏ باموانع و مشكلات روبرو می‏شود . آيا انسان بايد هميشه اسير وزبون موانع‏ باشد ؟ نه ، همين طور كه انسان نبايد اسير و زبون محيط خود باشد ، اسير و زبون موانع نيز نبايد باشد ، ای انسان تو برای اين آفريده شده‏ای كه بدست‏ خود موانع را ازسر راه خويش برداری
قبل ازعبارت : « و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله و رسوله می‏فرمايد : « و من يهاجر فی سبيل الله يجد فی الارض مراغما كثيرا و سعة هجرت كنيد، هر كس هجرت كند، در روی زمين مراغمهاوسعه‏ها خواهد ديد (1)
قرآن در اينجا تعبير عجيبی دارد . دو آيه قبل از « و من يهاجر فی سبيل‏ الله »، آيه مستضعفين است : « ان الذين توفيهم الملائكة ظالمی انفسهم‏ قالوا فيم كنتم قالوا كنامستضعفين فی الارض قالوا ا لم تكن ارض الله‏ واسعة فتهاجروا فيها »( 2 ) وقتی ملائكه عده‏ای را قبض روح می‏كنند می‏بينند پرونده آنها بسيار تاريك و سياه و پليد است . می‏پرسند : چرا اينطور است ؟ ! جواب می‏دهند ما عده‏ای مردم بيچاره بوديم ، در محيطی‏ زندگی می‏كرديم كه دستمان به جايی نمی‏رسيد ، جبر محيط اجازه نمی‏داد ، و از اين مهملات می‏بافند . ملائكه می‏گويند : اينها برای انسان عذر نيست اينها عذر يك درخت است .

پاورقی : 1 - سعه يعنی فراخنايی ، يعنی می‏بيند زمين خدا خيلی فراخ است و محدود نيست به آنجا كه او بوده . مراغم از ماده رغام است . رغام يعنی خاك‏ نرم . ارغام انف يعنی بينی را به خاك مالاندن . اينكه می‏گويند ارغام‏ انف در نماز مستحب است معنايش اينست كه انسان در سجده سرش را كه‏ روی خاك می‏گذارد ، يك مقدار خاك يا چيزی از جنس خاك مثل مهر يا سنگ‏ باشد كه سر بينی هم در حال سجده روی خاك قرار گيرد
2 - سوره نساء ، آيه . 98

درخت است كه نمی‏تواند از جای خود حركت كند . اگر به درختی بگوئيم : چرا در كنار خيابانهای تهران پژمرده شده‏ای و صورت‏ برگهايت مثل آدمهای ترياكی اينقدر سياه است ؟ می‏گويد : مگر اتوبوسهای شركت واحد را نمی‏بينيد كه‏ چقدر دود می‏كنند ؟ ! تقصير اين درخت چيست ؟ واقعا تقصير درخت چيست ؟ درخت كه نمی‏تواند جايش را عوض كند ومثلا به بيابان برود تا برگهايش‏ سبز وخرم شوند ! اين درخت ، اين موجود ، ريشه‏هايش به زمين وصل است ، نمی‏تواند خود را جدا كند
حتی حيوانات چنين اسارتی را ندارند ، ما در ميان حيوانات ، مهاجر زياد داريم . كبوترهای مهاجر ، غير كبوترهای مهاجر ، پرستوها و خيلی‏ ازحيوانات ديگر . ماهيهای دريا مهاجرت می‏كنند ، مهاجرت تابستانی و زمستانی دارند . پرستوها در تابستان كه هوا گرم ميشود به مناطق سرد می‏روند و يك مهاجرت چند صد فرسخی می‏كنندو بالعكس . بسياری از ماهيها در فصلهای مختلف از يك قسمت دريا به قسمت ديگر دريا مهاجرت‏می‏كنند و باز می‏گردند . يا در ميان حشرات ، ملخها يكدفعه مهاجرت می‏كنند به طوری‏ كه منطقه‏ای را سياه می‏كنند . حيوان خود را به خاك وگل و سنگ نمی‏بندد
در چنين صورتی انسان چنين عذری برای خود می‏آورد كه وقتی از او می‏پرسند : فيم كنتم چرا اينقدر كثيفی ، چرااينقدر پليد وآلوده هستی ؟ جواب می‏دهد محيط ما فاسد بود ! اينهمه سينما ، زن مينی ژوب پوش ، دكان مشروب‏ فروشی و . . . جبر محيط است ! می‏گويند : اين مهملات چيست ؟ ! آيا نمی‏شد از اين محيط برويد دو قدم آنطرفتر ، محيط بهتر ؟ قالوا الم تكن ارض الله‏ واسعة فتهاجروا فيها اينها ميگويند مادر اينجا مرغم بوديم ، می‏خواهند بگويند ما مسلمان بوديم ، شهادتين را قبول داشتيم ولی زير دست و اسير و زبون بوديم ، محيط ما بد بود . هميشه دشمن ، بينی ما را به خاك‏ می‏ماليد . می‏گويند : اينجا اينطور بوديد « و من يهاجر فی سبيل الله يجد فی الارض مراغما كثيرا و سعة »هر كسی كه در راه خدا مهاجرت كند به‏ سرزمينی می‏رسد كه آنجا سرزمين مراغمه است ، يعنی در آنجا با دشمن درگير می‏شود ، اگر يك دفعه دشمن بينی‏ات را بخاك ماليد ، يك دفعه هم تو بينی‏ دشمن را بخاك بمال . يعنی درگيری ، يعنی جهاد . « و من يهاجر فی سبيل‏ الله يجد فی الارض مراغما كثيرا و سعة و من يخرج من بيته مهاجرا الی الله‏ و رسوله ثم يدركه الموت فقد وقع اجره علی الله ». در تعبير معنوی مطلب هم همينطور است . بعضی عادت كرده اند كه وقتی‏ راجع به مسائل اخلاقی به آنها تذكر داده می‏شود ، می‏گويند : نمی‏شود . دروغ‏ نگو ! نمی‏شود ، مگر می‏شود آدم دروغ نگويد ، بالاخره انسان مجبور ميشود دروغ بگويد ! به زن نامحرم نگاه نكن ! مگرميشود آدم نگاه نكند . در جلسه‏ای گفتم : اين شعر خيام نفی انسان است ، افتخار نيست ، ننگ‏ ادبيات ماست :
يارب تو جمال آن مه مهر انگيز
آراسته‏ای به سنبل عنبر بيز
پس حكم همی كنی كه در وی منگر
اين حكم چنين بود كه كج دار و مريز
جبر است ، نمی‏توانم ! جبر نيست ، تو انسانيت انسان را نفی كردی
می‏گوئيم : آقا در نماز حضور ذهن داشته باش . می‏گويد : نمی‏شود ! اگر نمی‏شد نمی‏گفتند داشته باش . مراقبه نداری ، اگر مراقبه كنی می‏توانی در نماز حضور قلب داشته باشی . مراقبه كن خيال تو نيز در اختيارت قرار می‏گيرد ، يعنی خاطره ذهنی بدون اجازه‏ء تو به ذهنت‏ نمی‏آيد تا چه رسد به قسمتهای ديگر
حاكم انديشه‏ام محكوم نی
چون كه بنا حاكم آمد بر بنی
جمله خلقان سخره انديشه‏اند
زين سبب خسته دل و غم پيشه‏اند
چرا انسان بايد مسخر باشد ؟ خدا انسان رامسخر هيچ موجودی قرار نداده‏ است . آنچنان آزادی وحريتی به انسان داده كه اگر بخواهد می‏تواند خود را از همه چيز آزاد كند و بر همه چيز مسلط باشد . ولی در گيری می‏خواهد ، انسان با خود نيز بايد درگيری داشته باشد ، با هوای نفس خود ، با لذت‏ پرستی و راحت طلبی خود درگيری داشته باشد . مسلما اگر درگيری نداشته‏ باشد ، محكوم است . امر داير است ميان يكی از اين دو تا : يا در گيری‏ با نفس اماره و برده كردن در اطاعت خود در آوردن آن ، يادرگير نشدن و اسير و زبون آن گرديدن . « النفس ان لم تشغله شغلتك » خاصيت نفس‏ اماره اينست كه اگر تو را وادار و مطيع خودنكنی ، او تو را مشغول و مطيع‏ خود خواهد ساخت
فلسفه زهد حضرت علی و منطق او در فلسفه ترك دنيای خود چه بود ؟ آزادی‏ . من مغلوب باشم ؟ ! علی عليه السلام همانطور كه نمی‏پسندند در ميدان‏ جنگمغلوب عمر و بن عبدودها ومرحبها باشد ، بطريق اولی و صد چندان بيشتر ، هرگز برخود نمی‏پسنديد كه مغلوب يك ميل و هوای نفس باشد . روزی حضرت‏ از كنار دكان قصابی می‏گذشت ، قصاب گفت : يا اميرالمؤمنين ! ( ظاهرا در دوران خلافت ايشان بوده است ) گوشتهای بسيار خوبی آورده‏ام ، اگر می‏خواهيد ببريد . فرمود : الان پول ندارم . گفت : من صبرمی‏كنم . حضرت فرمود : من‏ به شكم خود می‏گويم صبر كند . اگر من نمی‏توانستم به شكم خود بگويم كه صبر كند ، از تو می‏خواستم كه صبر كنی ! ولی من به شكم خود می‏گويم كه صبر كند
همين داستان را سعدی به شعر در آورده ، منتهی از زبان يك عارف می‏گويد
« و لو شئت لاهتديت الطريق الی مصفی هذا العسل ، و لباب هذا القمح ، و نسائج هذا القز »
من اگر بخواهم بلدم ، نه اينكه عقل و شعورم نمی‏رسد . می‏دانم كه چگونه‏ می‏توان عاليترين لباسها ، عاليترين خوراكها ، آنچه كه سلاطين دنيا برای‏ خودشان تهيه می‏كنند را تهيه كرد « و لكن هيهات ان يغلبنی هوای » ( 1 ) معنی اين كار اينست كه من خود را در اسارت هوای نفس خود قرار دهم
نمی‏كنم . خطاب به دنيا می‏كند در تعبيرای بسيار زيبايی : « اليك عنی يا دنيا فحبلك علی غاربك » يعنی برو گمشو ، « قد انسللت من مخالبك و افلت من حبائلك » ( 1 ) من در برابر تو آزادم . تو چنگالهايت را به‏ طرف من انداختی ولی من خود را از چنگالهای تو رها كردم . تو دامهای خود را در راه من گستردی ، ولی من خود را از اين دامها نجات دادم ، من آزادم‏ و در مقابل اين فلك و آنچه در زير قبه اين فلك است ، خود را اسير وذليل و زبون هيچ موجودی نمی‏كنم . به اين می‏گويند درگيری واقعی ، جهاد با نفس

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، فيض الاسلام ، نامه 45 ص . 972

روز يازدهم محرم يكی از سختترين روزهايی است كه بر اهل بيت پيغمبر اكرم گذشته است . اگر صحنه كربلا را از دو طرف ، يعنی از صفحه نورانی واز صفحه ظلمانی آن بنگريم ، می‏بينيم مثل اينكه‏ صحنه‏ای است نشان دهنده سخنان آنروز ملائكه و پاسخ خداوند درباره آفرينش‏ انسان كه : « ا تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء و نحن نسبح بحمدك‏ و نقدس لك قال انی اعلم ما لا تعلمون »( 1 ) . هر چه ملائكه در سرشت‏ بشر از بديها ديدند در كربلا ظاهر شد . و نيز آنچه خدای متعال به آنها گفت كه شمايك طرف قضيه را ديديد و طرف ديگر آن يعنی صفحه نورانی و فضيلت بشر را نديديد ، تمام فضيلتهای بشری در حاثه كربلا ظاهر شد . يك‏ چنين صحنه آزمايش عجيبی است
اينها انواعی قساوتها كردند كه در نوع خود در دنيا يا بی نظير است يا كم نظير . در مجموع شايد بشود گفت بی نظير است . يكی از آنها اينست كه‏ جوانی يا طفلی را در مقابل چشم مادرش كشتند ، سربريدند . احصا كرده‏اند ، در اين واقعه هشت نفر را به اين شكل كشتند كه سه نفر آنها افراد بالغ‏ ومرد و پنج نفر ديگر كودكانی بوده‏اند كه جلوی چشم مادرانشان يا سر بريده‏ و يا قطعه قطعه شده‏اند . يكی از اين هشت نفر كه مادرانشان در كربلا بوده‏اند جناب عبدالله بن الحسين بن علی بن ابيطالب است كه در ميان ما به علی اصغر معروف است ، طفل شيرخواره ابا عبدالله . بنابر آنچه در مقاتل معتبر هست ، شهادت اين طفل در مقابل خيمه صورت گرفته است

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 30

²يا اختاه ايتينی بولدی الرضيع حتی اودعه ». نوشته‏اند در همان حاليكه ابا عبدالله طفل را می‏بوسيدند و مادرش نيز همانجا ايستاده بود ، با اشاره پسر سعد تيری می‏آيد وگلوی اين‏ طفل را پاره می‏كند
يكی ديگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است كه مادرش در كربلا شاهد شهادت فجيع او بود . ولی مادر حضرت علی اكبر در كربلا نبوده است
علير غم شهرتی كه می‏گويند ليلا در كربلا بوده ، ليلا در كربلا نبوده است
يكی ديگر از جوانانی كه در كربلا شهيد شد ومادر حضور داشت ، عون بن‏ عبدالله بن جعفر فرزند جناب زينب كبری سلام الله عليها است . يعنی‏ زينب سلام الله عليها شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود . از عبدالله بن‏ جعفر شوهر زينب دو پسر در كربلا بودند كه يكی از زينب و ديگری از زن‏ ديگر بود و هر دو شهيد شدند . بنابر اين پسر زينب نيز در كربلا شهيد شده‏ است . و يكی از آن عجايبی كه تربيت بسيار بسيار عالی اين بانوی مجلله‏ را می‏رساند ، اينست كه در هيچ مقتلی ننوشته‏اند كه زينب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد . گوئی اگر می‏خواست اين نام را ببرد ، فكر می‏كرد كه نوعی بی ادبی است . يعنی يا ابا عبدالله ! فرزند من‏ قابل اين نيست كه فدای تو شود . مثلا در شهادت علی اكبر ، زينب از خيمه‏ بيرون دويد و فرياد زد : « يا اخيه و ابن اخيه » ! كه فريادش فضا را پر كرد ولی هيچ ننوشته‏اند كه در شهادت فرزندش چنين كاری كرده باشد
جوان ديگری كه در كربلا شهيد شد يكی از فرزندان جناب مسلم بن عقيل و مادرش رقيه دختر علی بن ابيطالب عليه السلام است . اين جوان هم در مقابل چشم مادرش شهيد شد
دو سه نفر هم از اصحاب هستند يكی عبدالله بن عمير كلبی و ديگر ، آن‏ جوانی است كه شناخته نشده كه پسر كداميك ازاصحاب بوده است . اين دو هم در مقابل چشم مادرشان شهيد شدند كه در جلسه پيش درباره‏شان صحبت‏ كرديم
ديگر ، يكی از جوانان اهل بيت است كه اسمش يادم نيست و بعد از ابا عبدالله به شهادت رسيد . اين طفل كه ده سال داشت در خيمه بود وقتی ديد اوضاع دگرگون شد ، از خيمه بيرون دويد . اينجا درباره او نوشته‏اند : خرج‏ مذعورا حالت بهت زده‏ای داشت ، مثل بهت زده‏ها نگاه می‏كرد ومتحير بود كه چه شده است ؟ ناقل نقل می‏كند كه فراموش نمی‏كنم در دو گوش اين طفل‏ گوشواره بود و مادرش نيز ايستاده بود كه يك نفر آمد و سر او را بريد
يكی ديگر كه خيلی برای ابا عبدالله جانسوز و عجيب است ، اينكه‏ همانطور كه گفتم ابا عبدالله دستور داده بودند كه اهل بيت از خيمه ها بيرون نيايند واين دستور اطاعت می‏شد . فرزندی دارد امامحسن مجتبی بنام‏ عبدالله بن الحسن كه مادر او هم در كربلا حاضر بود . ده ساله بود ( وقتی‏ اين طفل متولد شد پدر نداشت . او در رحم مادر يا شير خواره بود كه پدرش‏ شهيد شد . بهر حال پدر خود را نديده بود ) و در دامن ابا عبدالله بزرگ‏ شده بود به طوری كه ايشان برای او هم عموبودند وهم پدر و به او خيلی‏ علاقمند بودند . اين طفل در آخرين لحظات عمر ابا عبدالله كه در گودال‏ قتلگاه افتاده و توانائی حركت نداشتند ، يكمرتبه از خيمه بيرون آمد ، زينب دويد و او را گرفت ، ولی اوقوی بود ، خود را از دست زينب بيرون‏ آورد وگفت : والله لاافارق عمی بخدا از عمويم جدا نمی‏شوم . دويد وخود را در آغوش ابا عبدالله انداخت . سبحان‏ الله ! حسين چه صبر و چه قلبی دارد ! ابا عبدالله اين طفل را در آغوش‏ گرفت . در همان حال مردی آمد برای اينكه به ابا عبدالله شمشيری بزند
اين طفل گفت : يابن اللخناء تو می‏خواهی عموی مرا بزنی ؟ تاشمشير را حواله كرد ، اين طفل دست خود را جلو آورد ودستش بريده شد . فرياد يا عماه او بلند شد . حسين او را در آغوش گرفت وفرمود فرزند : برادر صبر كن عنقريب به جد پدرت ملحق خواهی شد
ولا حول ولاقوش الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله‏ الطاهرين
نسألك اللهم وندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم بحق محمد و علی و فاطمة والحسن والحسين والتسعة لمعصومين من ذرية الحسين يا الله .

خدايا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان . قلب ما را از محبت‏ خودت ومحبت‏اوليائت مالامال بگردان . ايمانهای ما را قويتر و محكمتر وايمانی مستقر قرار بده . مرضای مسلمين ، مرضای منظور را عاجلا شفا عنايت‏ بفرما
خدايا اموات ما را غريق رحمت بفرما . مساعی ما را ، هر كس بهر نحو در راه اقامه عزای ابا عبدالله و ارشاد مسلمين كوشش كرده است ، به‏ لطفت قبول بفرما . خير دنيا و آخرت ، عنايت بفرما
رحم الله من قرأ الفاتحة مع الصلوات
next page

fehrest page

back page