ريشه واحد اين دو معنی
ولی ايندو به يك جا میپيوندند ، چون گفتيم كه [ ماركسيسم ] فلسفه تغيير است برای شناخت ، برای ساختن . آن عملی كه اول گفتيم اين فلسفه برای عمل است ، يعنی عمل پيشروی ، يعنی برای تكامل ، به يك معنا ساختن . حال ، ماركسيسم كه فلسفهای است كه برای عمل ساخته شده است آنهم عمل اجتماعی ، میگويد اين عمل اجتماعی را از راه تغيير دادن جامعه يعنی وارد مبارزه شدن [ بايد انجام داد . ] بايد وارد مبارزه و عمل شد تا در جريان مبارزه به شناسايی موفق شد ، بعد از ورود در مبارزه و موفق شدن در شناسايی آن وقت است كه موفق به عمل صحيح میشويد و میتوانيد كارهايتان را در جامعه عمل كنيد . آنگاه اين كه اينها میگويند فقط در جريان عمل است كه انسان میتواند ماركسيست باشد ، يعنی ماركسيسم را تنها با نظر نمیشود شناخت و بايد وارد عمل شد و بعد ، از اين . . .(1) اينها میگويند هر كسی يا ماركسيست است يا ماركسيسم را نمیداند ، بر اين اساس میخواهند بگويند كه يك يك نفر ماركسيست آن كسی است كه در عمل ماركسيست است و اگر در عمل ماركسيست بود ماركسيسم را هم ديگر میداند و اگر كسی عملا ماركسيست نبود ماركسيسم را نمیداند ، كه در اين سخن البته يك مغالطه خيلی روشنی هم هست و آن اين است كه ممكن است كسی بگويد كه بايد در عمل وارد شد تا فهميد كه ماركسيسم بیاساس است ، برای اينكه اگر ما اين اصل را قبول كنيم ، همين اصلی كه ماركس گفته است ، يعنی اگر اصل پركسيس را قبول كنيم ، اين مربوط به مساله شناخت است ، يعنی بايد وارد عمل شد تا شناخت . ولی اين كه " بايد وارد عمل شد تا شناخت " دليل نمیشود كه پس حتما هر كسی كه وارد عمل شد شناسايیاش هم اين میشود كه ماركسيسم درست است . ما هم میگوييم بايد وارد عمل شد تا شناخت ، اما تا شناخت كه چه ؟ خيلی اشخاص همين طور هم میگويند ، میگويند ما رفتيم مدتی ماركسيست شديم و شناختيم كه ماركسيسم بیاساس است ، يعنی به حكم همين پركسيس آن را شناختيم ، در عمل شناختيم ، چون وارد عمل شديم شناختيم كه بیاساس و بيهوده و پوچ است . پس به هر حال اين يك مناقشه استپاورقی : . 1 [ چند ثانيهای نوار افتادگی دارد . ]
تا اينجا معنی اينكه ماركسيسم يك پركسيس و يك فلسفه عمل است به دو معنای خودش - كه هر دو معنا به يك معنا میپيوست - از نظر اينها دانستيم . اينجا ماركسيسم با يك مشكل ديگر مواجه میشود . آن ، مشكلی است كه خيلی هم مشكل بزرگی است ، و آن اين است :تعارض ميان فلسفه عمل و جبر تاريخ
يك فلسفه آن وقت میتواند فلسفه عمل و برنامه عمل باشد كه انسان در عمل مختار و آزاد باشد ، چون فلسفه عمل بودن ، يعنی به كار بستن يك فلسفه در عمل ، فرع بر اين است كه انسان اين حالت را داشته باشد كه آزاد باشد كه يك طرحی را به كار ببندد و به كار نبندد ، بعد میگوييم اين فلسفه و اين طرح را تو بيا به كار ببند . اصلا وقتی ما میگوييم فلسفه عمل ، اختياری بودن عمل و آزاد بودن برای عمل در مفهومش خوابيده است ، و الا عملهايی كه خارج از اختيار انسان است ديگر فلسفه نمیپذيرد . مثلا حركت قلب انسان خارج از اختيار انسان صورت میگيرد ، ديگر نمیتواند يك چيزی فلسفه باشد برای عمل قلب انسان ، چون اين كار كه فیحدذاته دارد صورت میگيرد در اختيار من نيست ، و همه كارهای غيراختياری . اصلا فلسفه برای عمل گفتن ، فرع بر اختيار است . و از طرفی ماركسيسم كه اين همه بر عمل تكيه دارد و خود را فلسفه عمل میداند ، قائل به نوعی حتميت تاريخی است ، يعنی قائل به جبر تاريخ است ، و معنی حتميت تاريخ اين است كه انسان خودش مسير خودش را تعيين نمیكند ، بلكه جبر تاريخ است كه مسير انسان را تعيين میكند ، يعنی شرايط موجود است كه مسير تاريخ را تعيين میكندانسان اگر موافق با اين شرايط حركت كند میتواند باقی بماند ، اگر موافق با اين شرايط حركت نكند معدوم میشود ، مثل يك سيل بسيار قوی و بنيانكنی كه تلاش در مقابل آن هيچگونه فايده ندارد . انسان اگر در داخل چنين سيلی بيفتد هرگونه تلاشی كه ما فرض كنيم بخواهد در جهت خلاف [ سيل انجام دهد ، ] هرگز به نتيجه نمیرسد . حداكثر اين است كه يك شناگر در مسير آب حركاتی بكند كه مثلا به ديوارها نخورد ، ولی در جهت مسير آب ، نه در جهت خلاف آن . باز درست مثل اين است كه ما الان روی كره زمين كه هستيم ، كره زمين دو حركت دارد ، يك حركت وضعی و يك حركت انتقالی ، و ما به تبع حركت زمين حركت میكنيم چه بخواهيم چه نخواهيم . اين حركت ما جبری است يعنی خارج از اختيار ماست . اينجا هم گفته میشود - يعنی خودشان طرح كردهاند - پس مساله عمل با جبر تاريخ چگونه جور درمیآيد ؟
آزادی از نظر ماركسيسم
ناچار اينها آمدهاند آزادی انسان را به گونهای خاص تفسير كردهاند ، گفتهاند آزادی انسان به معنی اين نيست كه بتواند مسير تاريخ را عوض كند ، آزادی انسان به معنی آگاهی به ضرورتهای تاريخی است . تاريخ ضرورت خودش را دارد و طی میكند و میرود . انسان میتواند به ضرورتهای تاريخی آگاه بشود و حداكثر اختيارش اين است كه میتواند خود را با ضرورتهای تاريخی منطبق كند نه اينكه مسير آن را عوض كند و تغيير بدهد . نظير اينكه ما میگوييم زلزله واقع میشود . انسان سه حالت مختلف در مقابل زلزله میتواند داشته باشد : يكی اينكه بگوييم انسان اساسا نه میتواند جلو وقوع زلزله را بگيرد و نه میتواند پيش از وقوع آگاه بشود ، بلكه بايد هميشه در مقابل زلزله تسليم محض و بلااختيار محض باشد . همين طور نشستهايم ، ممكن است در ظرف چند ثانيه يكمرتبه زلزلهای بيايد يك شهر را واژگون كنددوم اين است كه ما نمیتوانيم نگذاريم زلزله واقع شود يا مسيرش را عوض كنيم ، اگر آن مواد مذاب يا گازهايی كه در زير زمين هست زمين را میشكافد و میلرزاند ، مسير برايش معين كنيم كه از اقيانوسها بيرون بيايد ، ولی يك كار ديگر میتوانيم بكنيم ، میتوانيم با زلزله سنج از وجود زلزله قبل از وقوعش لااقل چند دقيقه يا بيشتر به هر نسبتی كه علم بتواند - آگاه بشويم ، همان طور كه حيوانات آگاه میشوند . مسلم علائمی دارد كه حيوانات آگاه میشوند . اين يك امر مسلمی است كه بسياری از حيوانات از وقوع زلزله قبل از وقوعش آگاه میشوند . در همين زلزلهای كه در بوئينزهرا واقع شد مكرر در زمان خودمان [ اين مطلب را ] گفتند . در همين زلزلهای كه چند سال پيش در تهران رخ داد در يكی از اين كافهها كه در آن تعدادی پرنده داشتهاند ، بلبل و قناری و . . . ، ناگهان میبينند كه اين حيوانات يكمرتبه به خود میافتند و به اين طرف و آن طرف میروند ، میخواهند اين قفسها را بشكنند . اسباب تعجب مردم میشود كه چه خبر است ؟ گربهای ديدهاند ؟ نه ، گربهای نيست . يك ولوله عجيبی ! به فاصله مثلا يك دقيقه يك وقت میبينند زلزله آمد
به هر حال ، ممكن است انسان اين كار را بتواند بكند كه از وقوع زلزله و از ضرورت آن آگاه بشود و بعد در اثر آگاهی استفاده كند . چون زلزله يك جريان خطرناكی هست خودش را از مسير خطر زلزله نجات بدهد
سوم اين است كه اساسا جلوی وقوع زلزله را بگيرد . قدرت و آگاهی انسان در حدی باشد كه اصلا مانع وقوع زلزله بشود ، حال از هر راهی . فرض كنيم بشر بتواند مسير اين موادی را كه سبب حركت و تزلزل زمين میشوند تغيير بدهد به جايی كه برای خود او ضرر نداشته باشد
انسان در مقابل تاريخ هم سه حالت ممكن است داشته باشد . يك حالت اينكه بگوييم جريانهای تاريخ جبری است و بدون اختيار ما صورت میگيرد ، ما نه میتوانيم تغيير بدهيم و نه میتوانيم آگاه بشويم ، و به فرض هم آگاه بشويم آگاهی ما اثر ندارد . آگاهی ما از قبيل اين میشود كه يك وقتی اطلاع پيدا كنيم كه يك ستاره بسيار بزرگی در فضا در حركت است و در مسيری قرار گرفته كه با زمين ما تصادف میكند ، در فلان روز ، فلان ساعت ، فلان دقيقه و فلان ثانيه طبق حسابهای دقيق . ما اصلا نمیتوانيم جلويش را بگيريم . ممكن است كسی برای تاريخ چنين وضعی قائل باشد(در كف شير نر خونخوارهای - غير تسليم و رضا كو چارهای )
دوم اين است كه نه ، يك مقدار ما میتوانيم [ تاثير بگذاريم . ] آن پيش میآيد ، تاريخ را ما نمیتوانيم عوض كنيم ، تاريخ همين طور كه حركت میكند وضعش جبری پيش میآيد . ما فقط میتوانيم خودمان را با تاريخ تطبيق بدهيم ، خودمان را در مسير تكاملی تاريخ قرار بدهيم ، و هم میتوانيم در مقابل تاريخ بايستيم . اگر در مقابلش بايستيم خودمان را نابود كردهايم ، در مسير تاريخ قرار بگيريم به وجود خودمان تحقق بخشيدهايم ، به خودمان تكامل بخشيدهايم
سوم اين است كه ما حتی بتوانيم جلو تاريخ را و جلو وقوع حادثه تاريخی را بگيريم . ماركس و ديگران كه قائل به جبر تاريخ هستند گفتهاند نه ، با تاريخ نمیشود مبارزه كرد ، چنين چيزی امكان ندارد . جلو وقوع جريانهای تاريخ را - آنهم به همان ترتيبی كه اينها میگويند كه انسان چه بخواهد و چه نخواهد آن وقوع پيدا میكند و خارج از اراده و خواست انسان است - نمیشود گرفت . آزادی انسان حداكثر اين مقدار است كه میتواند به ضرورتهای تاريخ آگاه بشود و خودش را با آن تطبيق بدهد
پس وقتی ما میگوييم انسان از راه تغيير میشناسد و بعد عمل میكند ، در محدوده جبر تاريخ است ، يعنی توانايی انسان در اين محدوده و در اين مسير است ، در خلاف مسير تاريخ نه موفق به تغيير میتوان شد نه شناخت شناخت صحيحی خواهد بود . بنابراين شناخت ما اين طور بايد باشد : ما اول بايد مسير جبری تاريخ را بشناسيم كه به كدام سو هست ، بعد وارد عمل میشويم ، در مسير مقدر و حتمیای كه قبلا تاريخ خودش برای خودش دارد . پس اين نوعی امر بين امرين است كه اينها خواستهاند قائل شوند ولی در اين حد ، در يك حد اختيار بسياربسيار محدودی كه انسان میتواند در اين زمينه دارا باشد
پس يكی از مسائلی كه در باب پركسيس به عنوان فلسفه عمل مورد بحث واقع میشود تعارض ميان فلسفه عمل از يك طرف و حتميت تاريخی آنهم حتميت اقتصادی از طرف ديگر است كه بايد ببينيم آيا میشود اين تعارض را حل كرد يا نمیشود ؟
اختيار انسان
اينجا مسالهای را بايد دقيقا بررسی كرد ، مساله اختيار انسان . آيا طبيعت همين طور است كه اينها میگويند كه انسان در مقابل مسير تاريخ از خودش قدرتی ندارد ؟ كما اينكه ما هم هميشه اين حرف را میزنيم ، میگوييم مسير تاريخ مسير تكاملی است ( به نظرم ما در گذشته هم درباره اين قضيه بحث كردهايم ، در آنجا كه كتاب تاريخ چيست را بحث میكرديم ) ولی خود اراده كمالجوی انسانها عامل اصلی اين تكامل است . اين به معنی اين است كه انسان چون میخواهد ، تكامل جبرا پيدا میشود ، به معنی اين نيست كه به فرض اگر هم نخواهد باز هم واقع میشود . يك وقتی يك دانشجو سوال كرد ( اين سوال سوال سادهای است) گفت كه آيا اگر انسان يك خطر قطعی را ببيند ، مثلا درندهای میبيند كه قدرت مقاومت در برابرش نيست ، آيا حتما فرار میكند يا نه ؟ بله . اگر حتما فرار میكند پس اين فرارش ديگر اختياری نيست ، چون میگوييم ضرورت دارد كه به صرف اينكه او را میبيند فرار میكند . جوابش اين است كه فرق است ميان اينكه انسان به حكم يك جبر فرار كند و اينكه انسان حتما يك طرف را اختيار كند . در اين گونه موارد انسان بالضروره يك طرف را اختيار میكند . بالضروره يك طرف را اختيار كردن غير از اين است كه جبرا به او تحميل شده باشد . مثلا يك انسان عالم باتقوای پرهيزكار كه دارای يك روح لطيف و ملكه تقوا و ملكه عدالت است كه ما او را " عادل " میخوانيم ، وقتی كه در مقابل يك گناه و يك پليدی واقع میشود شك نداريم كه پرهيز میكند ، ولی اين معنايش اين نيست كه جبرا پرهيز میكند ، يعنی در يك مرحلهای است كه هميشه اين كار را اختيار میكند نه آن كار را . نه اين است كه او چون با تقواست پس مجبور است ، نه ، تقوا برای او مناط اختيار است نه مناط مجبور بودناينها خيال كردند كه اگر ما برای انسان اختياری قائل باشيم يعنی بگوييم انسان قدرت دارد جلو تاريخ بايستد ، انسان مجبور است . آيا الان انسانهای دنيا مجبورند كه وضعی را كه دارند حفظ كنند و به وضع سابق خودشان برنگردند ؟ يعنی اگر مردم دنيا بخواهند تصميم بگيرند كه وضع تاريخ را به همان وضع سابق برگردانند نمیتوانند ؟ يك وقت ما میگوييم چنين تصميمی را مردم دنيا نمیگيرند ، اين يك مساله است ، يك وقت مساله اين است كه اگر هم بخواهند تصميم بگيرند نمیتوانند . جبر آن است . جبر آن وقت است كه اگر انسان بخواهد هم خلاف آن بكند نمیتواند ، نه اينكه اگر بخواهد میتواند ولی خودش نمیكند . میگويد مگر من ديوانهام ؟ ! يك آدم عاقل هرگز لباسهايش را نمیكند مكشوفالعوره برود در خيابان ، ولی آيا نمیتواند ؟ اين جبر است ؟ در مقابل يك جبر است كه نمیتواند ؟ يا نمیكند ؟ انسان به حكم اينكه غريزتا كمالجو و جستجوگر است هميشه در جهت كمال سير میكند . اما اين غير اين است كه انسان نمیتواند خلاف اين عمل كند . ما در تاريخ ، چيزی نداريم كه نظير زلزله باشد ، چيزی نداريم كه نظير آن ستارهای باشد كه به طرف زمين میآيد كه انسان اگر هم بخواهد نمیتواند [ جلوگيری كند . ] نه ، " اگر بخواهد نمیتواند " نيست ولی نمیخواهد . بشر هميشه بهبود زندگیاش را میخواهد ، نه معنايش اين است كه ضد بهبود و به اصطلاح بدبود زندگی خودش را ديگر نمیتواند بخواهد ، نمیتواند به سوی بدبود زندگی خودش حركت كند ، نه ، میتواند ولی نمیخواهد . آن ، مناط اختيار انسان است
پس چيزی كه مناط اختيار است با مناط جبر نبايد اشتباه شود . هيچ وقت عوامل اقتصادی و هر عامل ديگری كه شما در نظر بگيريد با اينكه قابل پيشبينی است ، جبر نيست ، يعنی هر امری كه حتی از روی اختيار هم قابل پيشبينی است آن را با جبر نبايد يكی دانست . يك مثال اقتصادی بزنيم
اگر ما يك كالايی توليد میكنيم كه با كار زيادتر و هزينه بيشتر كالای نامرغوبتر به وجود میآوريم ، بعد يك وسيلهای اختراع میشود ، يك راهی به دست میآوريم كه با كار كمتر و هزينه كمتر كالای مرغوبتر به وجود میآوريم و در نتيجه میتوانيم اين كالای مرغوبتر را به قيمت ارزانتر به بازار ببريم ، آيا اين منجر به شكست آن يكی میشود يا نمیشود ؟ قطعا منجر به شكست آن میشود . ولی آيا در اينجا يك جبری در كار است ؟ با اينكه قطعيت هست ولی آيا جبر در كار است ؟ يعنی انسانها نمیتوانند با اين جريان مبارزه كنند ؟ يعنی اگر هم بخواهند جنس نامرغوبتر را به قيمت گرانتر بخرند و جنس مرغوب را به قيمت ارزانتر نخرند ، نمیتوانند ؟ نه ، با اينكه میتوانند ولی نمیكنند و لهذا اگر يك وقتی يك جريان فوقالعادهای پيش بيايد ، مثلا جنس مرغوب ارزان مال خارج باشد و جنس نامرغوب گران مال داخل باشد ، برای اينكه نفوذ خارجی را قطع كنند تصميم میگيرند جنس نامرغوب گران خودشان را مصرف كنند . در يك چنين جريان فوقالعادهای انسانها اين كار را میكنند ولی در غير آن نمیكنند . اگر بگوييم چرا ، میگويند مگر ديوانهاند كه بكنند ، نمیگويند اختيارش را ندارند . در اينجا اگر [ از او سوال كنيم ، ] تاييد میكند ، میگوييم تو چرا جنس نامرغوبتر را به قيمت گرانتر نمیخری و جنس مرغوبتر را به قيمت ارزانتر [ میخری ] ؟ میگويد مگر ديوانهام ، [ نمیگويد ] اختيار ندارم ، يعنی عقلش حكم میكند كه اين كار را بكند . اين قطعيت هم بر اساس اختيار است نه جبر . مساله جبر غير از مساله اختيار [ و نخواستن ] است . انسانها به حكم اينكه عاقلند و به حكم اينكه با اراده هستند و به حكم اينكه عقل میگويد هميشه راه سهلتر و آسانتر و باصرفهتر را طی كن ، يعنی عقل هميشه میگويد اگر میخواهی به مقصدی بروی اقصر فواصل را طی كن نه اطول آن را ، به حكم عقل خودشان و به حكم اختيار خودشان اقصر فواصل را طی میكنند و میروند. وقتی ما میگوييم " جنس مرغوبتر و به قيمت ارزانتر " يعنی اختيار اقصر فواصل . همين را به صورت مثال در میآوريم : يك جادهای از اينجا كشيدهاند تا قم [ به طول ] 140 كيلومتر ، راهی پرپيچ و خم ، يك دفعه آمدند يك جاده مستقيم اتوبان كشيدند ، به جای 140 كيلومتر 120 كيلومتر ، بديهی است كه اين راه آن راه را شكست میدهد . قطعی هم پيشبينی میشود كه آن راه متروك خواهد شد ، ولی آيا اين معنايش اين است كه جبر پيش آمده است ، ديگر انسانها مجبورند از اين راه بروند ؟ نمیتوانند در مقابل اين جريان مبارزه كنند ؟ نه ، میتوانند و نمیكنند
" میتوانند و نمیكنند " غير از " نمیتوانند " است
پس اين يك مسالهای است كه نبايد اين را اشتباه كرد و اين را آقايان اشتباه كردهاند و نتيجه اين است كه برای انسان فرعيتی نسبت به جريانهای تاريخی قائل شدهاند ، يعنی اينجاست كه انسان شده يك موجود فرعی و بیاختيار ، حداكثر اختيارش اين است كه همين قدر فقط میتواند خودش را [ با سير تاريخ ] هماهنگ كند ، بيش از اين ديگر نمیتواند . خير ، بيش از اين میتواند ولی نمیكند . " میتواند و نمیكند " غير از " نمیتواند " است . پس چنين چيزی از اين جهت حكمفرما نيست
3 پركسيس يا فلسفه عمل
[ بحث ما درباره ] (1) پركسيس يا فلسفه عمل است كه ماركسيسم به آن متكی است . در جلسه پيش مقدار زيادی درباره اين مطلب بحث شد . در اين جلسه در نظر داريم قسمتی از آنچه در جلسه پيش گفته شد به طور جامعتر بحث كنيم . آنچه در آن جلسه گفته شد درواقع سه قسمت بود . يكی معنی فلسفه عمل بودن ماركسيسم و در واقع توضيح اين فلسفه به نام " پركسيس " كه اينها چه میگويند ، مقصودشان از فلسفه عمل چيست ؟ دوم بحثی بود درباره اينكه فلسفه عمل به اين معنا كه اينها میگويند با حتميت تاريخی چگونه قابل جمع است ؟ يعنی اينها كه قائل به ضرورت و جبر تاريخ هستند آن هم جبر اقتصادی ، لازمه جبر اين است كه ديگر عمل به عنوان يك امر اختياری و يك امر برنامهپذير نقشی نداشته باشد . مثالهايی هم در جلسه پيش ذكر كرديم . ما نمیخواهيم بحث اين قسمت حتميت تاريخی را تكرار كنيم ، میخواهيم راجع به آن قسمت اول كه آنها میگويند پركسيس يعنی فلسفه عمل ، توضيح بيشتری بدهيم . ما حرف اينها را میگوييم و حتی با بيانی میگوييم كه خود اينها شايد به اين خوبی بيان نكرده باشند ، جامعتر از آنچه خود اينها گفتهاند يا لااقل در اين كتاب آمده ذكر میكنيمپاورقی : . 1 [ چند ثانيهای از ابتدای نوار افتادگی دارد . ]
گفتيم كه در منطق قديم و فلسفه قديم - كه مبتنی بر آن منطق است - انديشه كليد انديشه است و لهذا منطق با اين جمله آغاز میشود كه علم يا تصور است يا تصديق ، و هر كدام يا بديهیاند يا نظری ، و ما تصورات نظری را از تصورات بديهی به دست میآوريم و تصديقات نظری را از تصديقات بديهی . اين معنايش اين است كه تصور از تصور و تصديق از تصديق [ به دست میآيد ، ] تصور خودش نوعی انديشه است و تصديق نوعی از انديشه ، پس انديشه را از راه انديشه بايد به دست آورد . در سه چهار قرن پيش با اين منطق مبارزه شد كه نه ، انديشه را از طريق عمل بايد به دست آورد نه از طريق انديشه . و باز در مساله ديگر به عنوان " معيار حقيقت " [ گفتند معيار حقيقت عمل است . ] آن طريق كشف بود . طريق كشف يك مطلب است ، معيار صحت و اكتساب مطلب ديگری است . حال ما از هر طريقی وارد شديم با چه معياری بتوانيم بفهميم كه عمل ما به طرز صحيح انجام گرفته ، چون ما میدانيم كه در تفكرات خود گاهی خطا میكنيم و همين تناقض و تعارض مفسرين و اختلاف نظر ، دليل بر اين است كه انسان در تفكرات خودش دچار خطا میشود . از اين نظر منطق وضع شد كه معياری باشد برای سنجش افكار از نظر صحيح بودن يا خطا بودن . خود اين منطق كه منطق ارسطويی باشد باز معيارهايش همه ذهنی است يعنی همه معيارهايش از سنخ انديشه است . پس گذشته از اينكه انديشه را كليد انديشه میداند ( از نظر تحصيل ) و انديشه را محصل و وسيله كشف انديشه میداند ، انديشه را معيار صحت و خطای [ افكار ] میداند ، كه اين هم باز در علم جديد ، قبل از دوره ماركس و امثال او ، به عنوان يك اعتراض بر منطق ارسطو ايراد شد و گفته شد كه خير ، انديشه معيار انديشه نيست ، عمل معيار انديشه استامروز ديگر به اين صورت نمیگويند كه ما تصديقات را از تصديقات ديگر به دست میآوريم ، بلكه علم امروز به اين شكل میگويد كه دانشمند اول يك فرضيه در ذهنش میسازد ( حال مساله پيدايش فرضيه چگونه است خودش يك معمايی است . اغلب میگويند الهام است . ) يك فرضيهای برای مطلب در ذهن دانشمند القا میشود ، نمیداند اين فرضيه صحيح است يا خطا . ديگر دنبال معيارهای منطقی و ذهنی ارسطويی به اصطلاح ، نمیرود ، میگويد ما اين را در مقام عمل آزمايش میكنيم ، به مرحله عمل میآوريم ، ببينيم در عمل خوب جواب میدهد يا نه ، اگر در مقام عمل و تجربه [ جواب داد ، ] اگر اين تئوری جنبه پراكتيك و عملی پيدا كرد و در عمل جواب داد میگوييم درست است و اگر در عمل جواب نداد میگوييم نادرست است . پس عمل معيار انديشه است
مساله ديگر اين است كه باز فلسفه قديمی كمال انسان را يا بگوييم انسانيت انسان را به انديشه و علم میدانست ، يعنی همه تكيهها بر علم بود ، انسان شريف ، انسان عالی ، انسان متعالی ، انسان كمال يافته چه كسی بود ؟ انسانی كه عالمتر باشد ، و روی همين جهت احترامات همه بر اساس علم بود . علما محترم هستند . علما چون علما و دانشمندان و انديشمندان هستند ، به ملاك انديشه و به ملاك دانشمندی و علم محترمند ، بايد هم محترم باشند چون اينها انسانهای كماليافته هستند . چرا ما برای علما احترام قائل هستيم ؟ برای اينكه برای انديشه احترام قائل هستيم
اما اين فلسفه برای انديشه از آن جهت كه انديشه است احترامی قائل نيست ، برای عمل احترام قائل است نه برای انديشه . كمال انسانی و جوهر انسانی را در كار انسان خلاصه میكند نه در علم انسان . انسان با كار خودش به كمال میرسد نه با علمش . میگويد ملاك شرافت ، عمل و كار است و نه علم ، و تازه علم هم اگر شرافتی داشته باشد از آن ناحيه است كه خود علم هم نوعی عمل است ، علمی كه قهرا در طريق عمل قرار بگيرد ( به قول اين كتاب خيزی در راه فتح باشد ) نه علمی كه فقط يك سلسله ذهنيات است. مثلا [ از نظر ما ] فلان شخص خيلی مورد احترام است ، چرا ؟ برای اينكه او محفوظات زيادی دارد . وقتی راه میرود يك كتابخانه است كه حركت میكند . اگر ما فيش زيادی داشته باشيم و هر مطلبی را بخواهيم بايد به آن فيشها مراجعه كنيم تا مطلب را از داخل كتابها به دست آوريم ، او فيش زنده متحرك است ، هر مطلبی را بخواهيم ، فورا میگويد فلان كتاب . فلان كس مثلا هشتاد هزار شعر حفظ است . مرحوم آقا شيخ محمدعلی مسجدشاهی ، مرد فقيه و خيلی عالم و هيوی و فيلسوف بود ، اديب هم بود ، حافظه خارقالعادهای داشت و میگفتند هشتادهزار شعر حفظ است . خود اين فقط به اعتبار دانستن ، نفس اين دانستن چون دانستن است ، اين مغزی كه محفظه خيلی بزرگی است برای انديشهها ، شرافت [ دارد . ]
از نظر ماركسيسم شرافت انسان به كار اوست
اينها آمدند و گفتند خير ، شرافت انسان به كار انسان است . علم هم تا آن حد كه به عمل بپيوندد شرافت دارد ، يعنی آن علمی كه با عمل توام است ، علمی كه به تعبير اينها خيزی است در راه فتح كردن ، محترم است . اينجا ضمنا ما به يك معيار اخلاقی خاص هم برای كار میرسيم و آن اين است : وقتی كه كمال و شرف انسان به كارش شد - كه باز هم راجع به اين قضيه توضيح میدهيم - به همين دليل كار يك امر قابل فروش نمیتواند باشد . ( درست توجه كنيد ، بعد تطبيق كردن اينها با مسائلی كه ما خودمان داريم خيلی جالب درمیآيد، مخصوصا اگر برسيم با يك مقايسه كاملتر نتيجهگيری كنيم. ) الان خود ما چيزهايی را كه معيار شرف انسانيت است ، ارزشهای عالی بشريت است آيا فوق فروش میدانيم يا نمیدانيم ؟ اگر كسی كار خودش را بفروشد ما نه تنها او را مذمت نمیكنيم ، تقديس هم میكنيم ، [ میگوييم ] كار میكند ، مزد میگيرد ، نان میخورد . قصه آن شعرهای جلال الممالك است:| شنيدم كارفرمايی نظر كرد |
| ز روی كبر و نخوت كارگر را |
اين ديگر حداكثر اين قضيه است : كار میكند و مزد میگيرد . ولی اگر كسی بخواهد اخلاق را مصرف كند پول بگيرد ، مثلا يك مقدار از راستی را بفروشد پول بگيرد ، اين از نظر ما دنیترين كارهاست ، میگوييم راستی قابل فروش نيست [ كه ] من اين قدر پول میگيرم كه اين دروغ را بگويم . يا كسی عفت را مايه به دست آوردن پول قرار بدهد . يا كسی آزادی را [ چنين كند . ] چرا ما در فقه خودمان آزادی را قابل فروش نمیدانيم ؟ انسان به ملاك ديگری میتواند برده بشود ولی انسان به ملاك آزادی خودش نمیتواند آزادی خود را بفروشد ، يعنی در حدی كه آزاد است و آن شرافت ذاتی آزادیاش سقوط نكرده است و هنوز وجود دارد او نمیتواند آزادی خودش را بفروشد
يك كسی بگويد من در همه چيز آزادم و حتی آزادم كه آزادی خودم را از دست بدهم . من میخواهم خودم را برده فلان كس كنم ، خودم را به او بفروشم ، الناس مسلطون علی اموالهم ، يك " انفسهم " هم اضافه شود ، كه در اصل نيست ، البته يك قاعده اختياری است ، انسانها بر اموال خودشان و بر نفس خودشان مسلطاند ، من اختيار خودم را دارم ، میخواهم آزادی خودم را بفروشم . ولی به تو اجازه نمیدهند ، میگويند تو حق نداری آزادی خودت را بفروشی ، چون آزادی جوهر انسانيت است . ممكن است اين آزادی خودش قبلا تباه شده باشد و اگر تباه شده باشد آن وقت تو میتوانی برده بشوی ، اما مادامی كه وجود دارد قابل فروختن نيست
مساله اخذ اجرت بر عبادات
يا مساله عبادت . مساله اخذ اجرت بر عبادات ، خودش مسالهای است در فقه . آيا بر عبادات میشود اجرت گرفت يا نه ؟ مساله مهمی هم هستالبته در عبادات واجب ، آنهايی كه برای انسان واجب عينی است ، شك ندارد كه نمیشود ، آدم پول بگيرد كه نماز خودش را بخواند ! مرحوم آقا شيخ علیاكبر واعظ يك وقتی در جايی نشسته بود ، يك آقايی بود كه میرفت جايی نماز میخواند ، آن مسجد وابسته به يك موقوفهای بود ، گفتند آنجا مثلا ماهی صدتومان به امام میدهند . گفت : " پس نماز خودش را میخواند ماهی صد تومان هم میگيرد ! " حال انسان كه نمیتواند فريضه خودش را انجام بدهد [ و پول بگيرد ، ] در اين بحثی نيست . ولی چيزی كه برای انسان فريضه عينی نيست و عبادت هم نيست چطور ؟ اينجا بحثهايی است : در واجبات كفايی عبادی آيا میشود اجرت گرفت يا نه ؟ مثل تجهيز ميت ، غسل دادن ميت ، كه هم عبادی است هم واجب كفايی . در واجبات كفايی غيرعبادی چطور ؟ در آنجا شايد شكی نباشد [ كه نمیشود اجرت گرفت . ] و لهذا در مساله طبابت اين بحث هست كه آيا پزشك برای مداوا میتواند پول بگيرد يا نه ؟ اين شبههای است كه خيلی از فقها اجازه نمیدهند كه پزشك برای مداوا كردن و نسخه دادن پول بگيرد و قدما وقتی میخواستند پول بگيرند ، به عنوان حقالقدم [ میگرفتند ، ] میگفتند بر من مداوا كردن مريض واجب است ولی عيادت كردن از مريض بر من مواجب نيست . اگر او آمد اينجا من مداوايش میكنم ولی من بلند شوم بروم آنجا نه
اما در آنچه كه بر انسان واجب نباشد ، نه واجب عينی نه واجب كفايی ، مثل عبادات استيجاری چطور ؟ مساله خيلی غامض مهمی است كه در مكاسب محرمه مطرح است و اغلب اشكال میكنند . منتها ريشه اشكال چيست ؟ بعضی اشكالشان از اين جهت بوده كه پول گرفتن با قصد قربت سازگار نيست
خودش يك مطلبی است ، ولی بعضی خواستهاند بگويند نه ، در عين حال قابل اين مطلب هست . يك چيز ديگر كه علت اساسیتر است اين است كه اساسا كاری نظير عبادت بالاتر است از حد فروش ، يعنی اسلام اين كارها را برتر میداند از فروختن ، يعنی شرافت اين [ كار ] اجازه نمیدهد كه فروخته بشود ، نه از باب اينكه قصد قربت برای آن عملكننده متنجز میشود يا نمیشود ، كه نظير اين را ما در اعيان داريم ، مانند بيع مصحف . اگر فروختن قرآن اشكال دارد ، قرآن هم مثل همه كالاهای ديگر زحمت برده است ، يك كسی زحمت كشيده قرآنی نوشته است ، چرا نتواند [ اجرت ] بگيرد ؟ نه ، از جنبه اينكه قرآن است ، نفس آن كالا يعنی آن موضوعی كه میخواهد خريد و فروش بشود ، به واسطه اينكه آيات قرآن است كه در اينجا نوشته شده است ، بالاتر است از اينكه خريد و فروش بشود ، بايد از غير طريق خريد و فروش در اختيار مردم قرار بگيرد و لهذا هيچ وقت قدمای ما نمیگفتند قرآن خريدم ، میگفتند قرآن هديه كردم ، يعنی اگر قرآن میگرفت و پول میداد ، نه به عنوان خريد و فروش بود ، او قرآن را هديه میكرد ، اين هم پولی به او هديه میكرد . اشكال شرعی میكردند كه قرآن خريد و فروش شود
همين طور اذان گفتن و حتی قضاوت . قاضی در مقابل قضاوت نمیتواند پول بگيرد ، چون قضاوت ارزشش بالاتر از اين است كه من اين قدر پول میگيرم تا بگويم عدالت چنين حكم میكند ، حق چنين است . بيان حق و عدالت در مقابل پول ، پايين آوردن حد عدالت است و قهرا اين مساله حتی در باب تعليم میآيد ، در تعليم دين كه به طريق اولی میآيد ، بلكه در مطلق تعليمات ، و لهذا در باب قضاوت میگويند قاضی حق ندارد در مقابل قضاوت پول بگيرد ولی بايد به طور گسترده از بيتالمال تامين شود ، هر چه احتياج دارد بيتالمال به او بدهد ، او را تامين كند ، ولی آنجا كه قضاوت میكند مساله اين نباشد كه اين قدر پول میگيرم تا بگويم حق با زيد است يا عمرو . قهرا اين مساله در تعليم و تعلم هم هست . اين يك باب بسيار وسيعی است . يك وقتی من درس فقهی در مدرسه مروی میگفتم . اين باب آنجا برايم فتح شد ، ديدم خيلی مساله جالب و عجيبی است . تمام كارهايی كه نفس كار شرافت ذاتی دارد يا كالای به دست آمده دارای نوعی شرافت است كه اسلام اجازه نمیدهد [ فروخته شود ، اجرت يا قيمت ] همه اينها بايد از بودجههای عمومی و از بيت المال [ تامين شود . ] قهرا يكی از آنها مساله وعظ است ، چون وعظ نوعی تعليم دين است و اندرز دادن به دين است
اجرت گرفتن در قبال آن از نظر شرعی فوقالعاده محل اشكال است ، يعنی وعظ يك عملی است مقدس و شريف ، آن شرافت و قداستش اجازه نمیدهد كه [ همراه با اجرت باشد . ] من تو را نصيحت میكنم ، اندرز میدهم ، راجع به خدا بحث میكنم ، راجع به آخرت بحث میكنم ، حال است ، ولی اين قدر پول میگيرم . اصلا اين خودش با آن تضاد دارد ، و لهذا اثرش هم از سبيل گوينده بالاتر نمیرود ( خنده استاد و حضار )
پس ما خودمان در همه اين زمينهها چيزهايی داريم . اينها آمدهاند گفتهاند كه نه ، اساسا يكمرتبه بگوييم كار به طور كلی را نمیتوان فروخت . تقسيم نمیكنند ، نمیگويند امر شريف را [ نبايد فروخت ، ] كه آن امر شريف میخواهد كار باشد میخواهد كار نباشد ، اخلاق را نمیشود فروخت ، آزادی را نمیشود فروخت ، امنيت را نمیشود فروخت ، و يا علم را نمیشود فروخت ، عبادت را نمیشود فروخت ، قضا را نمیشود فروخت ، افتا را نمیشود فروخت ، امری است مسلم ، هيچ مفتی حق ندارد در مقابل افتا خودش پول بگيرد و نمیگيرد . اين الحمد لله باقی مانده است . قضاوت هم تا اندازهای باقی مانده ، منتها شكل ديگری پيدا كرده است ، و همه كارهای ديگر در اين سطح بايد همين طور باشد
اينها آمدهاند مساله را بردهاند در حد اينكه فقط كار به طور كلی جوهر انسانيت است ، چون كار جوهر انسانيت است و انسان هر چه دارد از كار دارد ، كار معيار شناخت است ، كار خلاق انسان است ، پس كار نبايد خريد و فروش شود . وقتی انسان كارش را میفروشد گويی خودش را فروخته يا گويی خدای خودش را فروخته ، آفريننده خودش را فروخته است ، و اين يك جنبه اخلاقی است كه اينها كم و بيش میتوانند به فلسفه اشتراكی بدهند و يا دادهاند كه چرا بايد زندگی بشر اشتراكی باشد ، يعنی همه با همديگر كار كنند به قدر استعداد و مصرف كنند به قدر نياز ، اين حساب نباشد كه چه كسی كار بيشتری میكند پس منافع بيشتری ببرد ، چه كسی كار كمتر میكند منافع كمتر ببرد ، اين بر اساس خريد و فروش كار است و خريد و فروش كار يعنی خريد و فروش انسان ، چون كار جوهر انسانيت است
چرا در فلسفه ماركس كار جوهر انسانيت است ؟
حال به چه دليل شما میگوييد كار جوهر انسانيت است ؟ كار را شما تقديس میكنيد ، حتی به حد پرستش بردهايد [ كه ] اگر چيزی در عالم قابل پرستش باشد آن كار است و نه علم . حال اين " كار " مگر چه كرده است كه رسيده است به حدی كه جوهر انسانيت است و يك امر قابل تقديس است و همه شرافتهای انسان در كار خلاصه و از كار ناشی میشود ؟ منبع و كانون تمام شرفها و حيثيتهای انسانی است ، به چه دليل ؟ يكی اينكه كار معيار شناخت است ، گفتيم كه انسان با كار جهان را و طبيعت را كشف میكند ، خودش را كشف میكند ، جامعهاش را كشف میكند . در مساله بسيار معروف شناخت ، در اين مكتب كار ملاك شناخت است . انسان با كار میشناسد ولی خود شناختن هم در اين مكتب باز نوعی كار است ، به قول مولف خيز در راه فتح و پيروزی استمیشناسد برای اينكه فتح كند يعنی بار ديگر شناسايی خودش را به كار ببندد . پس كار از آن نظر كه معيار و ملاك شناخت است و وسيلهای است برای پيدايش شناخت ، و خود شناخت كه ناشی از كار [ است ] وسيلهای است برای فتح كردن طبيعت يا خود يا جامعه و برای دگرگون كردن اينها ، از اين جهت كار خودش همه چيز انسان است ، ملاك شناخت است ، پدر شناخت است ، علمی كه اينهمه تبليغ میشود پدرش كار است
ديگر اينكه كار نه تنها مبدا شناسايی است ، آفريننده انسان است ، انسان را میآفريند . اين مكتب چون منكر خداست میگويد انسان را خدا نيافريده است و حتی طبيعت هم نيافريده است ، انسان را كار انسان آفريده است ، انسان آفريده شده كار خودش است . پس اين موجود ، خلاق انسان است
پس كار قداست خودش را از اين دو جهت كسب میكند ، يكی اينكه مبدا شناسايی انسان است و ديگر اينكه خلاق و آفريننده انسان است . حال در مكتب اينها چگونه كار انسان را میآفريند ؟ ابتدا دو نكته را عرض بكنم
مفهوم خاص " كار " در ماركسيسم
وقتی كه ما میگوييم كار معيار شناخت است يا میگوييم كار خلاق و آفريننده انسان است ، بايد بدانيم كه در ماركسيسم كار از دو جهت مفهوم خاصی پيدا كرده كه در غير ماركسيسم اين جنبههای خاص نيست : يكی اينكه در ماركسيسم كار مساوی است با دگرگون كردن . اگر يك كاری در آن دگرگونی نباشد درواقع كار شمرده نمیشود . اينها وقتی میگويند كار ، يعنی آن حملهای كه انسان میكند كه در سرشت انسان تمايلی به تغيير دادن و دگرگون كردن طبيعت برای شناخت طبيعت ، جامعه برای شناخت جامعه ، حتی خود برای شناخت خود هست . پس اينها به كار مفهوم " دگرگونی " میدهند . و ديگر اينكه اينها به كار بعد اجتماعی میدهند ، كه خوانديم نه تنها ماركس بلكه قبل از او فويرباخ به كار بعد اجتماعی داد ، [ گفتند ] انسان خودش يك موجود اجتماعی است ، انسان تنها اصلا انسان نيست ، انسان فقط در جامعه انسان است ، گفتيم نظير اينكه به طور كلی در مركبها و در " كل " كه دارای يك اندام و يك سلسله اعضاست هر عضوی در " كل " ماهيت خودش را دارد ، اگر از " كل " جدا شود آن ماهيت را ندارد . چشم وقتی كه در اين بدن و جز اين بدن است واقعا چشم است ، اگر اين را جدا كنيم و كناری بگذاريم اين چشم بوده ، حالا ديگر چشم نيست . بينی در جای خودش و در حالی كه جز يك كل است بينی است و نام خودش را دارد - كه اين مطلب را در يك حدی بوعلی و ديگران هم گفتهاند ولی اگر اين را جدا كنيم اين ديگر خودش خودش نيست ، ماهيت خودش را ندارد . انسان در جامعه انسان است . يك انسان منعزل از جامعه اصلا او انسان نيست ، او هويت و ماهيت انسانی خودش را از دست داده است . آن فكر ارسطويی در اينجا بيشتر تقويت میشود كه میگفتند انسان مدنی بالطبع است ، اجتماعی بالطبع است ، طبيعتا اجتماعی استاين همان معناست در يك شكل شديدتر ، يعنی انسان منفرد اصلا انسان نيست ، عضو جدا شده است ، هويت و ماهيت خودش را ندارد . قهرا كار انسان هم آن وقتی كار انسان است كه به صورت كار اجتماعی دربيايد . همه معجزههايی كه اينها از كار میخواهند و [ به آن ] معتقد هستند كه كار ملاك شناخت است ، كار چنين و چنان است ، مقصود كار اجتماعی است نه هر كاری . پس در باره هر كاری اينها اين حرف را نمیزنند
توضيح " كار آفريننده انسان است "
حال برويم دنبال آن مطلب كه اينها میگويند كار آفريننده انسان استاينجا باز به كار يك قيد و شرط ديگری اضافه میكنند و آن اين است : انسان در نقشی كه در موضوع تغييرات دارد و حتی در كار دستهجمعی خودش دو وضع میتواند داشته باشد ، يكی اينكه در جامعه يك تز باشد و ديگر اينكه در جامعه يك آنتیتز باشد . [ توضيح اينكه ] در پركسيس انسان نسبت به طبيعت اين طور است كه انسان خود را در برابر طبيعت مینهد ، يعنی از طبيعت به وجود آمده ، فرزند طبيعت است ولی فرزندی است كه عليه طبيعت میشورد و طغيان میكند ، میخواهد طبيعت را مسخر كند ، در طبيعت دگرگونی به وجود میآورد ، طبيعت را در تحت اراده خودش قرار میدهد ، با طبيعت میجنگد ، پس طبيعت میشود تز ، خودش میشود آنتیتز . اين آنتیتز يك سنتزی دارد ، يعنی طبيعت است ، انسانی است كه خود را در برابر طبيعت نهاده است ، محصولش چيست ؟ آن انسانی كه ساخته میشود ، يعنی انسان بعد از آنكه خودش را در برابر طبيعت قرار داد و شد آنتیتز در مقابل طبيعت ، آن وقت است كه میبينيم با عمل خودش ساخته میشود يعنی با عمل آنتیتز مآبانهاش ، با عمل ضديت كردن و جنگيدن با طبيعت است كه خودش را میسازد . پس باز هر كاری را ما عنصر شناخت نمیدانيم ، هر كاری را خلاق انسان نمیدانيم ، آن كار مترقی [ را چنين میدانيم . ] كار مترقی يعنی شوريدن در برابر طبيعت . اين يك نوع پركسيس است . يا كار به معنای شوريدن در جامعه ، كار تغييری اجتماعی انقلابی عليه وضع موجود . پس آن گروه محافظهكاری كه در جامعه هست ، دارد كار میكند ولی كار او محافظهكاری است يعنی جلو تغيير را گرفتن ، كار او ماهيت تغيير ندارد ، كار او ماهيت ثباتی دارد ، او میخواهد جلو تغيير را بگيرد و لهذا كار او معيار شناخت و ملاك سازندگی انسان نيست ، نه ، كاری كه ماهيت تغييری داشته باشد ، و قهرا كاری است كه انسان در وضع آنتیتز آن كار را انجام بدهد ، آنجا كه انسان خود را در برابر طبيعت مینهد ، يا در جامعه خود را در برابر طبقاتی از جامعه مینهد و با آنها مبارزه میكند ، يا آنجا كه انسان خود را در برابر خود مینهد . باز انسان خودی دارد و بعد در خود تغيير ايجاد میكند برای اينكه خود را عوض كند ، و حتی بعضیها اساسا در مورد عبادت اين طور تفسير و تعبير میكنند ، میگويند عبادت در واقع يك نوع پركسيس انسان است نسبت به خود ، يعنی انسان خودی دارد ، با عمل عبادت كه بيشتر جنبه درونی دارد كانه خودش را در مقابل خودش مینهد ، در خودش تغيير ايجاد میكند ، بعد آن نتيجهای كه از عبادت میگيريم میگوييم تقرب الی الله ، سنتزی است كه بعد از اينكه انسان خود را در مقابل خود نهاد پيدا میشود ، پس تقرب الی الله سنتزی است كه از عبادت - كه خودش آنتیتز است - در مقابل تز ( كه خود اولی انسان است ) پيدا میشود
شباهت اين نظريه با عرفان
اينجا اينها در نهايت امر به يك چيزی شبيه عرفان میرسند ولی نه آن عرفان ، بلكه عرفان ديگری ، يعنی حرفهايشان در اين مساله پركسيس اين قدر جنبه خطابی به خود میگيرد كه رنگ و بوی عرفان پيدا میكند ، عرفان است و مادی ، چگونه ؟ ( البته مولف هم در آخر يك چيزی گفته كه " حرفهای خيلی هيجان انگيز اما دراماتيك " میدانيم كه تفاوت اساسی عرفان با فلسفه ، روش عارف با روش فيلسوف ، اين است كه فيلسوف فقط میخواهد دنيا را كشف كند ، هدفش كشف كردن است و راه كشف كردن هم تفكر است . هدف فقط كشف كردن است و راه كشف كردن هم تفكر و انديشيدن است . فيلسوف الهی و عارف در اينكه توحيد را كمال انسانيت میشمارند با همديگر مشتركند با اين تفاوت كه برای فيلسوف خدا يك جز از اجزا عالم است ، منتها جز اساسی عالم ، چون مبدا عالم است . همه عالم را بايد شناخت و در راس همه خدا . عارف در اين جهت يك مقدار شريك است ولی برای او خدا به عنوان يك جز كه در راس ساير اجزا قرار گرفته است نيست ، خدا همه چيز عالم است . اگر خدا را شناختی همه چيز را شناختهای ، اگر خدا را نشناختی هيچ چيز را نشناختهای ، چون همه چيز ديگر شوون او و اسما او و صفات او و تجليات اوست ، شناخت همه چيز در شناخت او مندرج است ، اگر او را نشناسی هيچ چيز را نشناختهای ، اگر او را بشناسی همه چيز را شناختهای و درست شناختهای ( آن طور كه آنها میگويند ) . در اين جهت مشتركند ولی فيلسوف شناختن را مقصد نهايی میداند ، عارف رسيدن را ، يعنی او معتقد به نوعی رفتن است و میگويد شناختن جز با رفتن و عمل پيدا نمیشود . با دوزانو نشستن در خانه خود و روی كتاب افتادن و چشمها را بستن و فكر كردن ، شناختن پيدا نمیشود ، بايد راه افتاد و رفت ، در جريان عمل است كه شناسايی پيدا میشود . ( منتها عمل او كه میگويد سير و سلوك ، يك چيزهای ديگر است . ) آنگاه میگويد ما ديگر با شما حرفی نداريم . تو اگر میخواهی بفهمی حرف من درست است يا درست نيست بايد با من بيايی تا ببينی درست است يا درست نيست . تو سر جايت نشستهای من جای ديگری رفتهام و هر قدمی كه از آنجا بر میدارم چشمانداز جديدی میبينم ، میخواهی با من بحث كنی كه آيا آن چشمانداز من درست است يا درست نيست . بايد آمد تا ديد و تا شناختاينها هم يك چنين حرفی میزنند ، منتها عملی كه عارف میگويد عبارت است از يك نوع تصفيه نفس ، جهاد با نفس ، حركت كردن در اطوار نفس و در معنا و در باطن ، و عملی كه اينها میگويند همان عمل عينی اجتماعی مادی بدنی است ، كه بعدها در باره ارزش اين عمل قهرا بحث میكنيم كه چقدر میتواند باشد
اينجاست كه ماركسيسم به " نوعی " شبه عرفان میپيوندد ( نمیگوييم عرفان ) چون شناخت را تابع عمل میداند . حال نگوييد كه در اسلام هم اين مطلب هست : " من عمل علم و من علم عمل " ، « " و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا " »(1) ، بسيار خوب ، خيلی از حرفهای عرفا ريشه اسلامی دارد ، ما هم قول ندادهايم كه هر حرفی كه عرفا میگويند يا هر حرفی كه اينها میگويند بگوييم صددرصد باطل است ، ممكن است عنصر درستی هم داشته باشد . ولی به هر حال حرف اينها هم در نهايت امر به يك نوع شبه عرفان میپيوندد
بررسی اين نظريه
اينها جنبههای مختلف بحثی بود كه . . . (2) ببينيم اين حرفهايی كه در اين زمينهها گفتهاند تا چه اندازه درست است تا چه اندازه درست نيستابتدا بحث ما درباره مساله انديشه است كه آيا اولا به طور كلی منطق قديم بر اساس اين بود كه انديشه معيار انديشه است و به هيچ وجه معتقد نبود كه عمل معيار انديشه است ، و ثانيا آيا حرف اينها صحيح است كه انديشه معيار انديشه نيست به طور كلی ، هميشه عمل معيار انديشه است ؟ خير ، نه اساس منطق قديم بر اين مطلب بود كه هميشه انديشه معيار انديشه است و نه اين حرف درست است كه هيچ وقت انديشه معيار انديشه نيست و هميشه عمل معيار انديشه است .
پاورقی : . 1 عنكبوت / . 69 . 2 [ چند ثانيهای نوار افتادگی دارد . ]
اما در مساله تعريفات يعنی در باب تصورات كه میگفتند تصور معيار تصور است ، اين يك مطلبی است كه در قديم و جديد گفتهاند ، آن حرف هم اگر در قديم میگفتند مقصودشان اين بود كه اگر بتوان به كنه انديشهای از نظر تصور رسيد ، جز با تحليل آن انديشه به عناصر اوليه خودش ميسر نيست ، يعنی اگر ما بخواهيم يك انديشه مركب را به دست بياوريم جز اينكه آن انديشه را به عناصر اوليه خودش تحليل كنيم راهی برای شناخت نداريم ، يعنی همين طور كه اگر ما بخواهيم يك مركب عينی را بشناسيم راهش اين است كه آن را در لابراتوار تجزيه كنيم ببينيم چه عناصری از آن پيدا میشود ، لدیالامكان آن اجزائی كه پيدا شده اگر قابل تجزيه باشند آنها را هم باز تجزيه كنيم ، در نهايت امر برسيم به اجزا غير قابل تجزيه ، در باب تعاريف نيز اگر ما بخواهيم به كنه يك تصور برسيم جز اينكه آن را در ظرف ذهن تحليل كنيم به اجزائش و اجزائش را به اجزا اجزائش تا برسيم به اجزا اوليه ، راه ديگری وجود ندارد . اما [ اينكه ] اين لابراتوار ذهن بشر قدرت چنين تجربهای را دارد يا ندارد يك مطلب است ، راه اين است مطلب ديگری است . راجع به اينكه بشر چنين قدرتی دارد يا ندارد ، بحثی است كه حتی از زمان فارابی شروع شده كه گاهی گفتهاند كار بسيار مشكلی است ، گاهی گفتهاند كار نشدنی است ، يعنی مساله تعريف كردن اشيا به اجزا اوليه " حد تام " به اصطلاح منطقيين ) ، به دست آوردن حد تام يعنی تجزيه كردن نهايی عناصر فكری ، يك عمل غيرممكن است ، به تعبير ديگر اجناس و فصول اشيا را دقيقا به دست آوردن گفتهاند يا متعسر است و يا متعذر . امروز هم راه بهتری برايش پيدا نكردهاند . با عمل ، تعريف يك شی را نمیشود به دست آورد . امروز و ديروز آخرش رسيدهاند به اينكه در مقام تعريف اشيا ، اشيا را به خواص و آثارشان بايد تعريف كرد نه به ماهيتشان . اين در باب تصوراتدر باب تصديقات هم آنها مبادی تصديقات را متعدد میدانستند . اين ديگر در ابتدائیترين منطقها هست . میگفتند مبادی برهان شش چيز است : بديهيات اوليه ( كه نه منتهی به حس باطنی میشود و نه حس ظاهری ) ، محسوسات ، وجدانيات ، تجربيات ، فطريات و متواترات . در ميان اينها لااقل دوتايشان كه محسوسات و تجربيات باشد يعنی عمل ، يعنی تصديقی كه از مشاهده گرفتهايم ، تصديقی كه از مبدا تجربی گرفتهايم . پس اين يك تهمت است كه بگوييم به طور كلی علم قديم انديشه را فقط از انديشه میخواهد و به غير انديشه اساسا تكيه ندارد
ثانيا اين نظريه كه در همه جا انديشه را با عمل بايد ثابت كرد و انديشه را با انديشه نمیشود ثابت كرد ، يعنی بیارزشی قياس منطقی ، مطلبی است كه ما در اصول فلسفه و جاهای ديگر بحث كردهايم و اين مطلب صددرصد غلط است . يكی از مبادی استدلال انسان بديهيات اوليه است و بديهيات اوليه به هيچ وجه استناد به حواس ندارد و نمیتواند داشته باشد از باب اينكه بديهيات اوليه از عناصری تشكيل میشود كه آن عناصر نمیتواند محسوس باشد ، بلكه مبادی اوليه فكر بشر مباديی است كه از عناصری تشكيل شده كه مبدا حسی ندارند ، برای اينكه در آن مبادی اوليه مفهوم " ضرورت " ( همين حتميتی كه در مورد حتميت تاريخی به كار میبرند ) يا به تعبير ديگر حتميت ( نقطه مقابلش امتناع و نقطه مقابل ديگرش امكان ) هست و اينها به هيچ وجه معانی حسی نيست . حتی خود مفهوم وجود [و مفهوم] عدم [ حسی نيستند ] و بشر تا مفهوم " عدم ] را در باب شناخت وارد نكند هيچ چيز را نمیتواند بشناسد . در شناخت انسان اين سادهبينی است كه كسی خيال كند كه شناخت فقط با عمل پيدا میشود، به اين معنا كه اينها میگويند ،يعنی تو با عمل با واقعيت عينی برخورد میكنی، بعد آن در ذهن تو منعكس میشود آنچنان كه صورت در آينه
اين همان فكر بسياربسيار ابتدائی است كه گمان شده است كه انديشههای انسان در مرحله حتی تصديقات انعكاسات مستقيم عالم عين است ، در صورتی كه در خود اروپا برای اولين بار كانت پی برد - گو اينكه نتوانست حلش كند - كه عناصری كه ذهن از عالم عين میگيرد كه انعكاسات عالم عين است جزئی از عناصر شناخت ما را در ذهن تشكيل میدهد . ما چه بخواهيم چه نخواهيم ، چه مشكلش را بتوانيم حل كنيم چه نتوانيم ، در عناصر شناخت ما و شما - كه اين حرف را میزنيد - عناصری وجود دارد كه انعكاس مستقيم عالم عين نيست . اين بحث اصلا قابل شك و ترديد نيست . پس [ اينكه میگوييد ] صددرصد عمل كليد انديشه است ، عمل معيار شناخت است ، شناخت را درك نكردهايد ، شناخت را نشناختهايد . اين حقيقتی است كه شناخت را نشناختهايد ، اگر اينها شناخت را شناخته بودند به اين جزم نمیگفتند كه عالم عينی معيار شناخت است ، كه معنای اين حرف اين است كه انسان فقط از طريق حواس خودش با دنيای بيرون ارتباط دارد ، هر چه بيشتر با دنيای بيرون گلاويز بشود بيشتر دنيای بيرون در ذهنش منعكس میشود . همين قدر كه منعكس شد پس شناخت پيدا شد ، خير ، شناخت را نشناختهايد كه چنين حرفی را میزنيد . اگر آن عارف حرفی میزند حرف او خيلی عميقتر از حرف اينهاست . حرف او چيز ديگری است . او برای روان انسان دو دروازه قائل است : يك دروازه به طرف طبيعت كه آن باز منقسم میشود حداقل به پنج دروازه اگر پنج حس داشته باشيم . دروازه ديگر را به جای ديگر متصل و مرتبط میبيند و میداند ، و میگويد انسان اگر كوشش كند كه از آن دروازه و از آن سو برود و خودش را آماده كند آن وقت [ چيزهايی ] را از آنجا دريافت میكند . همينطور كه در اينجا اگر ما چشمهايمان را بسته باشيم جايی را نمیبينيم ، گوشهايمان را ببنديم چيزی را نمیشنويم ، لامسه خودمان را به يك وضعی تخدير كنيم چيزی را لمس نمیكنيم ، و همين طور حواس ديگرمان ، در آنجا هم [ اگر دروازه قلبمان را باز نكنيم چيزی دريافت نمیكنيم . ] ولی اگر ما دروازه قلب را باز كنيم ، آن وقت به ما اشراق و الهام میشود چيزهايی كه مستقيما از آنجا گرفتهايم ، و اصلا آن شناختی كه او میگويد غير از اين شناخت است ، از اين سنخ و تيپ نيست و لهذا قابل بيان هم نيست ، معانیای است كه لفظ ندارد ، چون الفاظ بشر برای آنها وضع نشده :
| الا ان ثوبا خيف من نسج تسع |
| و عشرين حرفا عن معاليه قاصر |
| معانی هرگز اندر حرف نايد |
| كه بحر بيكران در ظرف نايد |
و اما آن مساله دوم كه باز شناخت معيار شناخت است ، يعنی مساله منطق . گفتيم دو مساله است : يكی اينكه انديشه وسيله كسب انديشه است ، و ديگر اينكه انديشه معيار تصحيح انديشه است . آن هم باز مساله ارزش منطق میشود كه آيا منطق [ ارسطو ] ارزشی دارد يا ارزشی ندارد ؟ آيا واقعا میتواند انديشه معيار انديشه واقع شود ؟ اين را ما در جای خودش مفصل بحث كردهايم كه منطق ارسطويی منطق صورت است نه منطق ماده . مقصود اين است كه فكر انسان مانند يك شی خارجی ، مثل اين اتاق ، مادهای دارد و صورتی . همان طور كه اين اتاق مادهاش عبارت است از آجر و سيمان و آهن و گچ و . . . ، شكلش اين است كه به اين وضع ساخته شده ، میتوانست اين شكل از ماده ديگری ساخته شود ، میتوانست اين مادهها شكل ديگری داشته باشد ، فكر انسان هم اين طور است ، يك سلسله مواد اصلی است كه بعد شكل خاص پيدا میكند ، بعد كه شكل خاص پيدا كرد زاينده و مولد میشود . كار منطق ارسطو اين است كه نشان میدهد كه شكل دادن به فكر بايد چگونه باشد ، يعنی معيار شكل دادن است . مثل میزنند میگويند مثل شاقول بناست . شاقول بنا به اينكه ماده از كجا آمده كاری ندارد ولی میگويد وقتی تو میخواهی ديوار بسازی ، من به تو نشان میدهم آن ديوار را راست بالابردهای يا كج
يا مثل تراز بنا كه نشان میدهد اين ديوار را تو صاف و افقی چيدهای يا كج . در اين جهت خودش هم علم صد درصد موفقی بوده است ، يعنی منطق معيار شناخت صحيح فكر كردن [ بوده است ، ] كه خود فكر يعنی شكل دادن به موادی كه در ذهن وجود دارد . ابتدا در اروپا خيلی گرد و خاك كردند ولی حالا به عنوان اينكه منطق ارسطو بالاخره منطق صورت است و برای صورت مفيد است - كه خود او هم بيش از اين ادعايی نداشت - در آن بحثی ندارند ، حداكثر اين است كه بعضی گفتهاند ما تكميلش كرديم . تكميل هم كرده باشند همان را تكميل كردهاند ، چيز ديگری كه نيست

