next page

fehrest page

back page

علم معيار علم است يا عمل معيار علم است ؟

تقدم كار بر انديشه ، به يك معنای وسيع و ابتدائی‏اش ، قبل از ماركس‏ و قبل از هگل [ مطرح بوده است . ] اينها هم باز همه ريشه هگلی و ريشه‏ فويرباخی دارد ، يعنی از ماركس شروع نشده ، از ديگران است ، و بلكه حتی‏ ريشه آلمانی دارد ، يعنی اصلا اين طرز تفكر يك طرز تفكر نژادی و آلمانی‏ است كه حتی انسان را آنها تعريف كرده‏اند به حيوانی كه كار می‏كند . اصل‏ قضيه يك ريشه قديمی‏تری دارد كه تقريبا از نهضت جديد اروپا ناشی می‏شود ، از عصر دكارت و بيكن ، يعنی از آن زمانی كه به اصطلاح منطق قياسی طرد شد و منطق تجربی را جانشين آن كردند تقريبا همين مساله مطرح است . يكی از مشخصات منطق قياسی اين است كه فكر بالاستقلال می‏تواند به حقيقت برسد ، يعنی انسان با نيروی استدلال و با نيروی تفكر و مستقل از عمل و تجربه‏ می‏تواند به حقيقت يا به حقايق برسد . منطق تجربی آمد گفت كه نه ، راه‏ رسيدن به حقيقت تجربه است(تجربه خودش كار است ، عمل است)يا گفت‏ استقرا است - كه البته استقرا غير از تجربه است ولی در اين جهت با تجربه يكی است - يعنی يك‏يك افراد را بررسی كردن و آمار گرفتن . گفت‏ علم از عمل به دست می‏آيد . پس در منطق قياسی و استدلالی ، انديشه استقلال‏ دارد از عمل و بلكه تقدم دارد بر عمل ، يعنی در آن طرز تفكر ، انسان‏ ابتدا نه از راه عمل ، از راه تفكر و انديشه عالم می‏شود ، فيلسوف می‏شود ، بعد آنچه را كه از راه تفكر به دست آورده است می‏خواهد به مرحله عمل‏ بياورد و پياده كند . فرض كنيد درباره انديشمندان قديم مثل افلاطون اين‏ جور می‏گويند كه اينها - به قول خودشان - بر برج عاج می‏نشسته‏اند ، يعنی در خلوتهای خودشان ، در كاخها و قصرهای خودشان يا در مدرسه‏های خودشان(لازم‏ نيست جنبه اشرافی به قضيه بدهيم)می‏نشستند و فكر می‏كردند ، سروكارشان با ذهنيات خودشان بود ، ب‏0عد طرحی هم برای جامعه تهيه می‏كردند ، آن وقت‏ می‏خواستند آن طرحشان در جامعه پياده شود . نه ، اين ارزشی ندارد ، چون‏ قائل به تقدم فكر بر عمل بوده‏اند . ولی از روزی كه انديشه را از عمل و تجربه و آمار و استقرا گرفتند ، عمل مولد و راهنمای انديشه شد . از آن‏ روز موفقيتها بيشتر شد . پس عمل معيار حقيقت شد به يك معنا ، [ و ] به يك معنا از وقتی كه تجربه‏ به ميان آمد و قياس طرد شد ، عمل معيار انديشه واقع شد نه انديشه معيار عمل ، عمل تقدم بر انديشه پيدا كرد نه انديشه بر عمل ، و حتی تا حدود دوره دكارت و بيكن ما فقط به همين حد رسيده‏ايم كه منشا علم عمل است ، يعنی آنجا اين بحث مطرح بود كه آيا منشا علم عقل است(كه عقل يك امری‏ است درونی) ، نيروی عاقله است ، يا منشا علم عمل و تجربه است ؟ گفتند منشا پيدايش علوم عمل و احساس و تجربه و استقرا است . بعد از آن مساله‏ ديگری مطرح شد كه در دوره‏های بعد از دوره دكارت و بيكن اين قضيه مطرح شد راجع به مساله معيار حقيقت ، كه معيار حقيقت چيست ؟ يعنی از كجا بفهميم كه يك علم مطابق با حقيقت است يعنی واقعا حقيقت است يا يك‏ خيال باطل است ، حقيقت است يا خطا ، صحيح است يا غلط ، معيار چيست ؟ باز آمدند گفتند كه معيار خود عمل است . علم امروز تقريبا بر همين اساس‏ است . در قديم قضايا را به شكل خاصی تقسيم‏بندی می‏كردند ، می‏گفتند علم بر دو قسم است ، يا تصور است يا تصديق ، تصور هم يا بديهی است يا نظری ، تصديق هم يا بديهی است يا نظری . بعد می‏گفتند همه تصورات نمی‏تواند بديهی باشد و الا مجهول برای انسان وجود نداشت ، همه هم نمی‏تواند نظری‏ باشد و الا هيچ معلومی برای انسان وجود نمی‏داشت چون هر نظری را جز از طريق تحليل كردن به بديهی نمی‏شود به دست آورد . در تصديقات هم عينا همين طور . پس قهرا بعضی از تصورات بديهی است بعضی نظری ، و بعضی از تصديقات هم بديهی است و بعضی نظری . می‏گفتند ما نظريات را بر پايه‏ بديهيات ، با تحليل كردن به بديهيات اكتساب می‏كنيم . به بديهيات كه‏ می‏رسيد ، ديگر آنها اصولی بود كه به هر حال قطعی و غير قابل ترديد بود
در دوره جديد قضايا اصلا به اين شكل طرح نمی‏شود كه يا بديهی است يا نظری ، نظری را از راه بديهيات بايد به دست آورد و بديهيات معيار برای‏ نظريات هستند ، يعنی علم مقياس علم است ، چون بديهی مقياس نظری است‏ . علم جديد اساسا اين بحث بديهی و نظری را كنار گذاشت ، آمد به شكل‏ ديگری قضايا را طرح كرد ، يعنی منطق شكل ديگری گرفت و آن شكل اين است ، گفت كه هر امر مجهولی - به قول شما نظری - ابتدائا دانشمند برای آن يك‏ فرضيه می‏سازد ، فرض می‏كند كه حقيقت اين باشد ، ولی نمی‏داند اين هست يا نيست . بعد اين را در مقام عمل تجربه و آزمايش می‏كند ، يا در آزمايش‏ جواب مطابق درمی‏آيد يا مخالف . اگر آزمايشهايی كه روی اين فرضيه به عمل می‏آيد جواب مخالف داد اين فرضيه طرد می‏شود ، اگر آن‏ را تاييد كرد قبول می‏شود . پس معيار اينكه يك فرضيه حقيقت است يا حقيقت نيست اين نيست كه از بديهيات اكتساب شده باشد يا نشده باشد ، يعنی علم با علم توجيه نمی‏شود ، علم با عمل توجيه می‏شود . فرض كنيد راجع‏ به فلان بيماری ، ما نمی‏دانيم كه فلان دارو آيا برای اين بيماری مفيد است‏ يا مفيد نيست . برای اولين بار يك فرضيه پيدا می‏شود . حال اين فرضيه‏ چگونه پيدا می‏شود ، اين هم خودش يك مشكلی شده است كه بعضی‏ها اين را تعبير به " الهام " می‏كنند ، می‏گويند يك نوع برقی در ذهن دانشمند می‏زند و گويی نوعی الهام برای او پيدا می‏شود ولی نمی‏داند كه آيا اين‏ الهام او حقيقت است يا حقيقت نيست . بعد - اگر اين دارو برای سرطان‏ است چندين بيمار سرطانی را با اين دارو آزمايش می‏كنند ، يا روی‏ حيوانات آزمايش می‏كنند ببينند عمل چه جواب می‏دهد ، اگر جواب مساعد داد می‏گويند درست است ، اگر نه ، نه . يا در باب علت پيدايش يك‏ بيماری ، مثلا آيا دود سيگار منشا پيدايش سرطان هست يا نه ؟ اين را در عمل روی حيوانات آزمايش می‏كنند ، مواد اصلی‏ای كه در سيگار هست آزمايش‏ می‏كنند ، نتيجه را می‏بينند
پس به يك معنا از همان دوران بعد از دوره بيكن و دكارت در مساله " معيار حقيقت چيست ؟ " نظريات فرق كرد ، يعنی قبل از آنها به قول‏ اينها در منطق ارسطويی علم معيار علم بود ، بديهی معيار نظری بود ، ولی‏ در اين دوره بعد عمل معيار علم شد ، يعنی معيار حقيقت شد ، معيار " درستی " شد ، وسيله كشف مجهولات واقع شد
اين هم باز نوعی تقدم كار است بر انديشه كه اين مقدار را قبلا ديگران‏ هم گفته بودند

پراگماتيزم

بعد يك مرحله بالاتری هم پيش آمد و آن همان پراگماتيزم ويليام جيمز بود . ويليام جيمز آمد يك حرفی زد ، نگفت كه عمل معيار حقيقت است ، او به فايده چسبيد ، گفت اصلا حقيقت داشتن يعنی اثر عملی داشتن ، فايده‏ داشتن ، حقيقت را تعريف كرد به اين كه در عمل آثار خوب و مفيد داشته‏ باشد . ديگران می‏گفتند كه يك چيز دو گونه ارزش می‏تواند داشته باشد ، يكی ارزش نظری ، يعنی اينكه حقيقت باشد ، مطابق با واقع باشد ، ديگر ارزش عملی ، كه در عمل هم برای ما مفيد واقع شود . اين دو ارزش جدا از يكديگر بود ، منتها در باب رابطه ميان اين دو ارزش سخن بود كه آيا هر چه ارزش نظری دارد ارزش عملی دارد ؟ يا نه ، ممكن است بين ايندو عموم و خصوص من وجه يا مطلق باشد : هر چه ارزش‏ عملی دارد ارزش نظری دارد ولی نه اين است كه هر چه ارزش نظری دارد ارزش عملی دارد ، ممكن است يك مساله‏ای ارزش نظری داشته باشد ، [ مثل‏ اين كه ] در دورترين كهكشانها چه خبر است ، ولی برای ما هيچ ارزش عملی‏ نداشته باشد . يا بين ايندو حتی عموم و خصوص من وجه است و بعضی امور ، هم ارزش نظری دارد هم ارزش عملی ، بعضی امور ارزش نظری دارد ارزش‏ عملی ندارد ، مثل همين مثالی كه گفتيم ، بعضی امور ارزش عملی دارد و ارزش نظری ندارد ، يعنی انسان گاهی با يك حرف پوچ نتيجه‏های خوب و مفيد ممكن است بگيرد . اين خودش يك مساله‏ای است كه قابل بحث است كه‏ آيا می‏شود از يك سخن پوچ نتيجه‏های مفيد را احيانا گرفت يا نه ؟ نمی‏خواهم بگويم اين حرف درست است ، ولی مساله‏ای است قابل طرح ، به‏ اين زوديها هم نمی‏شود . . . (1)مساله دروغ مصلحت‏آميز و راست فتنه‏انگيز همين است . يك " راست " ارزش نظری دارد ولی از نظر عملی ارزش منفی‏ دارد ، و در يك جا دروغ هيچ ارزش نظری ندارد و ممكن است ارزش عملی‏ داشته باشد . البته به اين سادگی نمی‏شود از اين مساله گذشت . حالا طرح‏ كرديم ، نه اينكه خيال كنيد ما اين مطلب را تاييد می‏كنيم كه [ نسبت‏ ميان ايندو ] حتما عموم و خصوص من وجه است و می‏شود برای اين قضيه از دروغ استفاده كرد ولو اينكه هدف صددرصد حقيقت باشد ، چون اين بحث را امروز به شكلهای مختلفی كرده‏اند . بعضی از مصريها اين مطلب را طرح‏ كرده‏اند . البته به اين بيانی كه من می‏گويم نگفته‏اند ، چيز ديگری گفته‏اند كه من به اين بيان می‏گويم : يكی از آن مواردی كه ارزش نظری ندارد و ارزش عملی دارد افسانه‏های‏ پندآموز است . كليله و دمنه چه ارزش نظری دارد ؟ شير به روباه چنين‏ گفت و بعد خرگوش به روباه چنين گفت ، بعد چنين و چنان كردند ، يك‏ داستانی كه سراسرش پوچ و بی‏معنی است ولی سراسرش هم پند و اندرز است

پاورقی : . 1 [ نوار چند ثانيه‏ای افتادگی دارد . ]

اغلب داستانهايی كه سعدی آورده ، حتی همانهايی كه به نام انسانها گفته‏ است ، ارزش تاريخی كه ندارد ، از نظر تاريخی بی‏ارزش است ولی از نظر عملی با ارزش . [ همين طور ] داستانهايی‏ كه مولوی آورده . البته منشا بيشتر قريب به اتفاق اينها پيدا شده ، يعنی‏ اختراع خود مولوی نبوده ، يك ريشه‏ای دارد ، ولی بسياری از اينها ريشه‏هايش افسانه‏های گذشته است كه خود مولوی هم احيانا می‏داند افسانه‏ بوده ، و بعضی موارد هم اگر ريشه تاريخی يا افسانه‏ای قبل از مولوی دارد ، مولوی خودش قضيه را پرورش داده ، بعد نتيجه‏اش را گرفته است . او می‏گويد تو به نتيجه نگاه كن ، " خذالغايات و اترك المبادی " . او كاری ندارد كه حالا اين قصه از نظر تاريخی واقعا راست است يا راست‏ نيست ، او بيشتر ، نظرش به آن نتيجه عملی است كه می‏خواهد بگيرد
حتی بعضی از مصريها پا را بالاتر گذاشته‏اند ، گفته‏اند قرآن هم در قصص‏ خودش اين راه را طی كرده است ، يعنی گفته‏اند قرآن هم صددرصد اعتبار قضايای خودش را امضا نمی‏كند، چون خودش می‏گويد: ²" فاقصص القصص لعلهم‏ يتفكرون " »(1) يا می‏گويد : « " تلك الامثال " »(2)، به صورت امثال‏ ذكر می‏كند . لزومی ندارد كه مثلا قصه هابيل و قابيل يك واقعيت تاريخی‏ باشد كه بگوييم چون قرآن است و قرآن وحی الهی است و صادق القول است‏ پس قصه هابيل و قابيل يك قصه تاريخی است، يك واقعه‏ای است كه در عالم‏ واقع شده است . يا حتی قصه آدم ، قصه نوح و . . . تمام اينها داستانهايی‏ است كه ارزش عملی دارد ، يعنی قرآن تكيه‏اش بر ارزش عملی قضاياست نه‏ بر ارزش نظری قضايا
عده‏ای چنين فكری داشته‏اند ، ولی البته فكر غلط و ناصحيحی است . آقای‏ طباطبائی از چيزهايی كه خيلی با آن مبارزه می‏كند همين فكر است ، كه هرگز چنين چيزی [ نيست. قرآن ] ²"لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه" (3) است . باطل و پوچ از هيچ راهی در قرآن نفوذ ندارد . غير حقيقت غير حقيقت است ، پوچ پوچ است ولو اينكه شما آن را برای يك مقصد عالی‏ بياوريد

پاورقی : . 1 اعراف / . 176 - . عنكبوت / 43 و حشر / . 21 . 3 فصلت / . 42

حتی بعضی از بزرگان مثل بوعلی اين مساله را طرح كرده‏اند كه اصلا آيا می‏شود از يك امر پوچ نتيجه صحيح گرفت ؟ يا نه ، برای اينكه ما به يك‏ نتيجه صحيح برسيم حتما بايد از يك راه صحيح برويم ، يعنی اصل " خذ الغايات و اترك المبادی " اصل صحيحی در اين جور موارد نيست ، خير ، " خذالغايات و خذ المبادی " به‏ مقصودهای درست از راه درست برو . داستان آن مردی است كه حضرت صادق‏ عليه‏السلام می‏شنيدند كه خيلی مرد خوبی است ، خيلی مرد با تقوايی است ، مردم خيلی مريدش شده‏اند و شهره شده است . روزی كمين كردند ببينند كارهای خوب او از چه قبيل است . ديدند از يك دكان نانوايی چند تا نان‏ دزديد ، از جای ديگر چيز ديگری دزديد ، بعد رفت اينها را بين عده زيادی‏ از فقرا تقسيم كرد . [ آن شخص می‏گويد ] من چون ناظر بودم رفتم گفتم اين‏ چه كاری بود تو كردی ؟ حساب كرد ، گفت درست است كه من با اين كار گناهی مرتكب شدم ولی در عوض چندين ثواب كردم و آن ثوابها بر اينها مضاعف است
اين مساله‏ای است كه در خيلی موارد قابل طرح است ، ولی به هر حال به‏ معنی اين نيست كه هر چه ارزش عملی دارد بايد ارزش نظری داشته باشد ولو به طور موقت . ممكن است يك امری ارزش عملی داشته باشد بدون اينكه‏ ارزش نظری داشته باشد . اما همان طور كه عرض كردم - باز تكيه می‏كنم - اگر می‏گويم [ ممكن است ارزش نظری داشته باشد ، ] موقت است و اينها عاقبتهای خيلی بدی دارد ، مثل افرادی كه می‏آيند خواب يا حديث جعل‏ می‏كنند در جهت اصلاح مردم ، می‏گويند اين خواب را ما می‏گوييم برای اينكه‏ مردم را بيشتر [ به صلاح ] سوق بدهيم . مثلا يك آدم رباخوار می‏ميرد ، بعد شخصی با خود می‏گويد من اگر يك خوابی بيايم نقل كنم كه او را در خواب‏ ديدم ، چنين بود ، چنين گفت و چنين پيغام داد ، جلوی مردم را از رباخواری می‏گيرم . می‏آيد اين حرف را می‏زند . يا مثل آن مردی كه آنهمه‏ احاديث جعل كرد در ثواب سوره‏های قرآن كه پيغمبر فرمود هر كس فلان سوره‏ را بخواند چه می‏شود ، همه را هم از ابی‏بن كعب نقل كرد . بعد به او گفتند كی و كجا ابی‏بن كعب به تو گفت ، چرا به كس ديگر نگفت ؟ گفت حقيقتش‏ اين است كه من مردم را ديدم كه خيلی اشتغال پيدا كرده‏اند به شعر و . .
وقت خودشان را با اين اباطيل می‏گذرانند . برای اينكه مردم را تشويق كرده‏ باشم كه به جای اين اباطيل قرآن بخوانند اينها را گفتم
اينها كار صحيحی نيست ، يعنی اگر كسی خيال كند از اين راههای غلط و خطا به يك مقصد عالی می‏رسد ، درست نيست . اگر گفته‏اند " دروغ‏ مصلحت‏آميز " يعنی دروغی كه جلوی يك مفسده را بگيرد ، يعنی دو مساله‏ است : يك وقت كسی می‏خواهد با يك دروغ راه حق را دو قدم برود جلو ، با دروغ و باطل در راه‏ حق يك قدم هم نمی‏شود رفت جلو . يك وقت انسان می‏خواهد با يك فساد كوچكتری جلوی فساد بزرگتر را بگيرد ، مثلا جلوی يك قتل نفس را شما با يك دروغ می‏گيريد . اين يك مساله است . يك وقت شما می‏خواهيد حقيقت‏ را با دروغ پيش ببريد . حقيقت را با دروغ نبايد و نمی‏شود پيش برد
مفاسدش صد درجه بدتر است . بعد كه يك كسی همين قدر بفهمد كه يك دروغی‏ در اينجا تخلل پيدا كرده ، ديگر ريشه حرفها از بين می‏رود
غرض اين است كه اين مساله " كار " و " عمل " در دنيای جديد در اين حد مطرح شد كه اساسا كار معيار انديشه است يعنی معيار علم است و معيار حقيقت است . اينها آمدند به شكل ديگری باز قضيه را مطرح كردند
اينجا من می‏بينم چندين مساله تو در تو شده است كه اينها را بايد از همديگر تجزيه كنيم ، ما خودمان جداجدا عرض می‏كنيم

بررسی نظريه پركسيس

[ ماركسيسم می‏گويد ] كار معيار شخصيت انسان است ، به همان معنا كه‏ عرض كرديم ، يعنی كار سازنده انسان است ، انسان را كار خودش می‏سازد ، به اين معنا كه مساله فطرت و امثال اينها برای انسان در اين مكتب مطرح‏ نيست كه انسان دارای يك بعد وجودی خاص انسانی هست و آن بعد وجودی‏ خاص انسانی در انسان معيار انسانيت است ، نه ، انسان ساخته كار خودش‏ است ، منتها می‏گويند چون انسان در درجه اول ابزار را می‏سازد و با ابزارش كار می‏كند ، پس انسان ابزار خود را می‏سازد و ابزار انسان هم‏ انسان را می‏سازد ، و ابزار انسان در هر درجه‏ای از تكامل كه باشد ، شخصيت‏ انسان در همان درجه است ، ابزار معيار شخصيت انسان است . اين است كه‏ ما در آن جزوه قيام و انقلاب مهدی عليه‏السلام اين منطق را تعبير كرديم به‏ " منطق ابزاری " ، منطق ابزارگرايی در مقابل منطق فطری ، يعنی [ اين‏ منطق ] برای انسان شخصيتی ماورای ابزارش قائل نيست ، انسان ابزار خودش‏ را می‏سازد و ابزار به نوبه خود انسان را می‏سازد . در هر درجه كه ابزار ترقی كند و تكامل پيدا كند انسان به همان درجه ساخته می‏شود
حال يك سوال پيش می‏آيد و آن اينكه : بنابراين اولا بايد ما معيار انسانيت را فقط همان ابزار بدانيم ، يعنی جبرا بايد قائل بشويم كه مثلا انسانهای قرن‏ بيستم چون با ابزارهای متكاملتری سروكار دارند يا سازنده ابزارهای‏ كاملتری هستند(بخصوص در سازنده‏ها)و آن ابزارها هم انسانها را می‏سازند جبرا در انسانيت هم كاملتر از انسانهای قرون گذشته هستند . آيا اين حرف‏ منطقی است كه همه انسانهای اين قرن بر انسانهای قرون گذشته تقدم دارند حتی در انسانيت ؟ از اين بالاتر ، پس ملاك تكنيك است ، چه تفاوتی هست‏ ميان تكنيك پيشرفته سرمايه‏داری و تكنيك پيشرفته ضدسرمايه‏داری ؟ بلكه‏ الان در دنيای امروز می‏بينيم تكنيك سرمايه‏داری پيشرفته‏تر هم هست
بنابراين ما يك سرمايه‏دار را و انسانهای وابسته به سرمايه‏داری را بايد از همه انسانهای ديگری كه در دنيا هستند از جمله خود كمونيستها كاملتر تلقی كنيم ، چون ما ديگر چيزی ورای اين نداريم : انسان ساخته كار خودش‏ است ، ساخته ابزار خودش است و به هر درجه كه ابزارش تكامل پيدا می‏كند خودبه‏خود ابزار انسان را می‏سازد . بسيار خوب ، ابزار انسان را ساخته ، ما نمی‏توانيم بگوييم " الا انسان سرمايه‏دار " ، استثناپذير نيست . همه‏ انسانها اين طور هستند ، انسان ساخته ابزار خودش و ساخته كار خودش است‏ . آنها مگر كار نمی‏كنند ؟ اينها اگر كار می‏كنند آنها هم كار می‏كنند . كار آنها هم در سطح عالی و در سطح بالا قرار گرفته است
اين يك مطلب بود در باب مساله پركسيس كه آقايان مطرح كردند كه‏ ابزار انسان در گرو كار انسان است و شخصيت انسان هم در گرو ابزار كارش‏ است و به هر مقدار كه ابزار تكامل پيدا كند شخصيت تكامل پيدا می‏كند
اين خودش انسانيت را به بن‏بست می‏رساند ، [ زيرا ] در اين صورت چرا ما اينها را انسانهای جانی ، انسانهای ضدانسان بناميم ؟ هميشه جنايتكارهای‏ دنيا از نظر ابزاری پيشرفته‏ترين انسانها بوده‏اند ، در عين حال از نظر غيرابزاری منحطتر . فرعون در زمان خودش از نظر ابزاری پيشرفته‏تر بود يا فلان اسير بنی‏اسرائيلی ، كه اصلا نمی‏دانست در دنيای صنعت آن روز - كه در حد خودش صنعت پيشرفته‏ای بوده - چه خبر هست ؟ مطلب ديگری كه در اينجا می‏گويند و از حرفهای خيلی معروف خود ماركس‏ است اين است : در تعريف فلسفه كه فلسفه چيست ، می‏دانيم كه نظريات‏ مختلفی ابراز شده است . به قدری در جواب " فلسفه چيست ؟ " نظرها مختلف است كه ما در عمل می‏بينيم در واقع فقط لفظ مشترك است معنا مختلف ، يعنی همه نخواسته‏اند يك چيز را تعريف كنند ، هر گروهی يك چيز را خواسته تعريف كند . يك وقت می‏گوييم مثلا انسان چيست ، همه يك چيز را می‏خواهيم تعريف كنيم . ولی‏ وقتی كه می‏گوييم فلسفه چيست ، هر كسی از اين لغت يك اصطلاحی دارد ، او مفهوم خودش را تعريف كرده است ، اين قدر اختلاف نظر است . يك حرف‏ خيلی ادبی معروفی كارل ماركس در دنيا دارد كه گفته : " فلسفه تفسير جهان نيست ، تغيير جهان است . " اين جمله را اين كتاب نقل می‏كند و بعد در اطرافش توضيحی می‏دهد . می‏گويد اگر اين را به همان مفهوم ساده‏اش‏ تصور كنيم كانه فقط می‏خواهد بگويد ما به جای اينكه جهان را تفسير كنيم‏ بايد بياييم جهان را تغيير بدهيم . اغلب در اين حد توضيح می‏دهند كه‏ ماركس گفته است به جای اين كار كه برويم به تفسير جهان بپردازيم بايد به تغيير جهان بپردازيم . اگر مقصود فقط اين باشد ، حرفی است در حد حرف‏ معروف بيكن ، منتها او راجع به علم گفته ، اين راجع به فلسفه . بيكن هم‏ گفت كه قدما علم را برای علم می‏خواستند و ما علم را برای زندگی بايد بخواهيم ، علم را بايد در خدمت زندگی قرار داد
بعضی اين سخن را يك نوع اعراض از تفسير جهان و رو آوردن به تغيير جهان تلقی كرده‏اند . [ مولف ] می‏گويد اگر ما اين جور تلقی كنيم هنوز درست حرف ماركس را نفهميده‏ايم ، او می‏خواهد بگويد كه تفسير بدون تغيير تفسير نيست ، بايد از راه تغيير جهان جهان را تفسير كرد ، يعنی فقط در جريان عمل می‏توان جهان را تفسير كرد ، يگانه تفسيری معتبر است كه انسان‏ در عمل درگير تغيير جهان باشد . او همين پركسيس و فلسفه عمل و تقدم عمل‏ بر انديشه را می‏خواهد بگويد ، می‏خواهد بگويد انديشه را عمل تعيين می‏كند ، در واقع تنها تفسيرهايی ارزش دارد كه مفسرين جدا و منفصل از عمل‏ ننشسته‏اند فقط به تفكر بپردازند بدون اينكه در عمل وارد شوند ، كسانی‏ فلسفه‏شان ارزش دارد كه در عمل وارد مبارزه باشند و فكرشان در عمل تكامل‏ پيدا می‏كند ، جز عمل راه تكامل فكری وجود ندارد . (اينها(1)هم در كتابشان‏ نوشتند كه ما در عمل تكامل پيدا كرديم ، همين حرف را می‏خواستند بزنند
)پس توضيح جهان پس از تغيير جهان است ، از راه تغيير جهان است

پاورقی : . 1 [ مقصود " مجاهدين خلق " (منافقين) است . ]

ضمنا اين را هم بايد گفت : اگر اين را ما محدود كنيم به فلسفه‏های‏ اجتماعی ، اين همان مفهوم تجربی بودن فلسفه را می‏رساند ، يعنی يك فلسفه‏ اجتماعی ، يك طرح اجتماعی ، انسان در مقام عمل - كه می‏خواهد آن را پياده كند - می‏تواند بفهمد كه آيا اين فلسفه برای عمل كردن رسا هست يا رسا نيست ، و الا انسان تا وقتی در مقام عمل بر نيايد خيال می‏كند رساست . تا اين حد ، حرفش حرف نسبتا درستی است ولی حرف تازه‏ای نيست . همان حرف ديگران‏ است در مورد جامعه . ولی اينها می‏خواهند مساله را توسعه بدهند . می‏گويند " با تغيير جهان " . ما جهان را كه نمی‏توانيم تغيير بدهيم ، جامعه‏ خودمان را تغيير می‏دهيم . جهان را هم اگر تغيير می‏دهيم يعنی همين طبيعت‏ محدود اطراف خودمان . فلسفه كه اين نيست كه مثلا بشر سروكاری دارد با اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور . حال فرض كنيد با طبيعت در حال مبارزه است ، اينها را تغيير می‏دهد . در جامعه هم خودش هميشه در حال مبارزه است و در صدد تغييردادن و دگرگون‏كردن جامعه است . حداكثر تجربياتی است در حد جامعه ، تجربياتی است در حد اين طبيعت محدود
تغيير جهان يك حرف مسخره است كه آدم بگويد من جهان را دارم تغيير می‏دهم . چه چيز جهان را داری تغيير می‏دهی ؟ ! اگر ما همه انسان را و همين‏ زمين خود را ، نه تنها زمين خود را ، و همه منظومه شمسی را [ تغيير دهيم‏ ] ، تازه ما نسبت به زمين چقدر هستيم و زمين ما در مجموع منظومه شمسی‏ خودش چقدر است ! اگر ما تمام زمين و منظومه شمسی را نسبت به كهكشانی‏ كه اين منظومه شمسی جز آن است حساب كنيم اصلا قابل حساب كردن نيست ، مثل اين است كه يك ريگی را در كوير به حساب آورده باشيم ، بعد در آن‏ ريگ يك تغييراتی ايجاد كنيم بگوييم ما داريم كوير را تغيير می‏دهيم . و تازه آن يك كهكشان آن است ، كهكشان ما در مقابل كهكشانهای ديگری كه در عالم هست به حساب نمی‏آيد ، در صورتی كه بشر - از جمله خود اينها - وقتی‏ می‏خواهد جهان را تفسير كند می‏خواهد كل جهان و كل هستی را در تمام ابعادش‏ تفسير كند . اصلا اين حرف مفت است كه انسان بگويد ما جهان را تغيير می‏دهيم ، آن وقت با تغييرش داريم تفسير می‏كنيم
به هر حال ، اين جمله هم كه گفته‏اند همين است ، يعنی باز يك مساله‏ تقدم كار بر انديشه به معنی اين است كه تكامل انديشه را از راه تكامل‏ كار بايد به وجود آورد
عبارت را می‏خواستيم بخوانيم ولی نمی‏رسيم . بحث خيلی خوبی است

2 پركسيس يا فلسفه عمل

در فصل سوم راجع به فلسفه پركسيس بحث می‏كرديم . فلسفه پركسيس را فلسفه عمل معنی كرده‏اند و اين طور كه می‏گويند [ پركسيس ] لغتی است كه‏ مثل اكثر يا همه لغات فلسفی ريشه يونانی دارد و در لغت يونانی " پركسيس " به عملی می‏گويند كه خود عمل هدف باشد نه عملی كه وسيله و مولد يك امر ديگر باشد . اينها می‏گويند كه ماركسيسم فلسفه عمل است ، به‏ چه معنا يا در واقع به چه معانی ؟ گفتيم در واقع اين فلسفه تمايزش با فلسفه‏های ديگر - لااقل به ادعای خودش - اين است كه برای عمل نسبت به‏ انديشه تقدم قائل است ، درواقع می‏خواهد بگويد من فلسفه عملم نه انديشه ، كه البته " نه انديشه " به معنای اينكه برای انديشه رتبه دوم قائل است‏ و رتبه اول را برای عمل قائل است. به قول اين كتاب اصلا ماركسيسم غير از اينكه فلسفه پركسيس است خودش هم يك پركسيس است يعنی يك عكس‏العملی‏ است در مقابل يك وضع موجودی كه در آن زمان بوده است و به قول اينها در مقابل فلسفه‏های روحانی و پنداره‏گرا (مقصودش ايده‏آليسم است) ، خودش يك‏ عكس‏العملی است در مقابل آن فلسفه‏ها . ولی اينجا كه ما می‏گوييم فلسفه‏ ماركس فلسفه پركسيس [ است ] مقصود اين نيست كه خودش به عنوان يك‏ عكس‏العمل در مقابل يك وضعی به وجود آمده ، كه اين شامل خيلی فلسفه‏های‏ ديگر هم ممكن است بشود . مقصود اين است كه فلسفه‏ای است برای عمل ، يعنی دانش عمل‏ است . به نظر من اين كتاب اينجا قضايا را خيلی به اجمال گذرانده - و نمی‏دانم به مترجم مربوط است يا به اصل - ولی ما حالا قسمتهای مختلفی كه‏ از دقايق و رقايق اين جمله‏ها استنباط می‏شود ، همه را بيان می‏كنيم

معنی اول برای اينكه ماركسيسم فلسفه عمل است

[ فلسفه ماركس ] يكی به اين معنا فلسفه عمل است كه فلسفه‏ای است كه‏ برای عمل تنظيم و تدوين شده ، فلسفه عملی است و مقصود از اين عمل همان‏ عمل انقلابی و عمل مبارزه است . اين فلسفه دانش مبارزه و دانش عمل است‏ . از نظر ماركسيستها انسان با داشتن اين دانش می‏تواند عمل مبارزه را انجام بدهد ، همين طور كه اكثر علوم فنی علوم عملی هستند . مثلا علم‏ مكانيك علم عمل است ، راه و ساختمان علم عمل است ، يعنی كسی كه رشته‏ راه و ساختمان را می‏خواند برای اين است كه راه عمل را به دست بياورد ، يعنی با داشتن اين دانش می‏تواند آن عمل خاص راهسازی و ساختمان‏سازی را انجام بدهد [ و بدون آن نمی‏تواند ، ] (1)به اين معنا كه آنچه انجام می‏دهد در حد بسيطترين شكلهاست ، مثل آن كاری كه يك انسان اوليه می‏كند ، می‏تواند ساختمانی بسازد در حد يك آغل مرغ ، بی‏حساب و بی‏نظم و بی‏قاعده
ولی كسی كه اين علم و اين فن را خوانده است تمام قوانين و قواعد و ضوابط آن را می‏داند و خوب عمل می‏كند . عمل اجتماعی از نظر اينها در مبارزه‏ خلاصه می‏شود ، چون در جامعه هميشه ميان تزها و آنتی‏تزها مبارزه است و حالت تز بودن همان حالت انحطاطی و محافظه‏كارانه است و آنتی‏تز بودن‏ حالت مبارزه و انقلابی است ، و هميشه تز بودن همان است كه تقبيح می‏شود ، چون ضد تكامل است ، و آنتی‏تز بودن همان است كه به سوی تكامل می‏كشاند .

پاورقی : . 1 [ چند ثانيه‏ای نوار افتادگی دارد . ] !

اينها اين دانش يعنی ماركسيسم را دانش عمل می‏خوانند به معنای اينكه‏ دانش اين گونه عمل است ، دانش عمل اجتماعی است ، همين طور كه خيلی از دانشهای ديگر دانشهای عملی هستند با همان مثالی كه عرض كردم ، و لهذا می‏بينيد اين كسانی كه گرايش به ماركسيسم دارند می‏گويند انسان فقط با دانستن اصول ماركسيسم می‏تواند وارد مبارزات انقلابی شود و بعد در مبارزات خودش هم پيروز شود ، چون آن است‏ كه قوانين اين عمل را كاملا نشان می‏دهد و اگر كسی اين قوانين را نداند يا اصلا پيروز نمی‏شود يا اگر در مبارزه پيروز شود يك پيروزی تصادفی و اتفاقی‏ است نه روی اصول علمی ، و احيانا اگر فرض كنيم تصادفی و اتفاقی هم باشد قابل دوام نيست چون بر اساس قوانين علمی نيست . معتقدند كه چون اين‏ اصول بر اساس يك جامعه‏شناسی بسيار دقيق و يك منطق دقيق است - كه همان‏ منطق ديالكتيك است - اين راه را كه شما پيش بگيريد جبرا به پيروزی‏ می‏رسيد ، اين ديگر امكان تخلف و تخطی ندارد . اين يك معنا برای اينكه‏ بگوييم فلسفه ماركس ( ماركسيسم ) يك پركسيس است
ممكن است كسی در اين [ سخن ] مناقشه كند كه اگر اين جور باشد پس بايد تنها ماركسيستها باشند كه در مبارزه‏ها پيروز می‏شوند و غير ماركسيستها هميشه شكست بخورند ، به جهت اينكه اين مبارزه‏ها مبارزه ميان دو گروهی‏ است كه يكی دانش آن مبارزه را دارد و راه صحيح آن را می‏داند و ديگری‏ راه صحيح آن مبارزه را نمی‏داند . آنهايی كه در وضع تز زندگی می‏كنند و با اصول ديالكتيك هم كار نمی‏كنند ، هميشه بايد در مبارزات خودشان از ماركسيسم شكست بخورند ، اين ديگر جبری بايد باشد ، و حال آنكه هميشه ما شاهد انواع شكستها در ماركسيستها و كسانی كه روی اصول ماركسيستی مبارزه‏ می‏كنند هستيم . حال اين به جای خود ، ما اكنون اين كتاب را داريم توضيح‏ می‏دهيم

معنی دوم

يك مطلب ديگر راجع به اينكه ما می‏گوييم ماركسيسم فلسفه عمل است ، مربوط به مساله شناخت می‏شود . ( اينهاست كه عرض می‏كنم در اين فصل همه‏ با يكديگر مخلوط شده . ) مساله شناخت مساله بسيار مهمی در فلسفه است ، از قديم و در جديد ، كه در واقع مقصود اين است كه شناخت چگونه و از چه‏ راه صورت می‏گيرد ؟ در جلسه پيش گفتيم ممكن است كسی چنين بگويد ( اگرچه‏ ديگران به اين شكل نگفته‏اند ، ما داريم به اين شكل تقرير می‏كنيم و به نظر خودم خوب هم هست ) كه منطق قديم شناخت را بر اساس شناخت قائل بود ، يعنی می‏گفت كه شناخت از شناخت پيدا می‏شود ، علم از علم می‏زايد . و لهذا منطق قديم اصلا با اين جمله شروع می‏شد ، می‏گفت علم بر دو قسم است ، يا تصور است يا تصديق ، هر كدام از ايندو بر دو قسم‏اند : يا بديهی هستند يا نظری ، بديهی بالذات بديهی است‏ و هر تصور نظری را از تصور بديهی بايد به دست آورد ، و هر تصديق را از تصديق بديهی . بنابراين بديهی‏ها علم هستند به ذات خودشان و نظری‏ها را هم‏ از بديهی‏ها به دست می‏آوريم ، مجهولات از معلومات به دست می‏آيند ، پس‏ هميشه علم پايه علم بعدی است
گفتيم كه در دنيای جديد آمدند و اين فرضيه را عوض كردند و اين مطلب‏ را به اين شكل قبول نكردند ، آمدند به تقدم عمل بر انديشه قائل شدند و گفتند كه نه ، علم برپايه عمل استوار است ، مجهولات را از عمل بايد به‏ دست آورد ، يعنی از راه استقرا ، از راه تجربه كردن . تجربه و استقرا ، از نظر قوای ادراكی [ اگر ] ما در نظر بگيريم ، معنايش تقدم حس می‏شود بر عقل و بر فكر و اگر از نظر ديگر در نظر بگيريم خود عمل است ، چون‏ احساس كردن ، مشاهده كردن ، وارد عمل شدن است ، تجربه كردن وارد عمل‏ شدن است . پس علم جديد آمد گفت نه ، علم را از عمل بايد به دست آورد ، تقدم عمل بر علم . ولی اين نظريه يك نظريه خيلی قديمی است ، سيصد چهارصد سال است ، از زمان بيكن چنين نظريه‏ای پيدا شده است

معنی دقيق " پركسيس "

در ماركسيسم آنچه كه اينها " پركسيس " می‏نامند بيشتر از آن حدی است‏ كه امثال بيكن گفته‏اند . از مجموع قرائن به دست می‏آيد كه پركسيس را به‏ " فلسفه عمل " ترجمه كردن شايد درست نيست ، يعنی كمی دقيقتر بايد ترجمه كرد . پركسيس عمل است ، ولی نه صرف مفهوم عمل و كار را كه ما به‏ آن بدهيم برای آن كافی باشد ، اگر هم می‏گوييم عمل و كار ، مقصود تغيير است . پركسيس يعنی فلسفه عمل به معنی تغييردادن و با تغييردادن شناختن‏ . انسان يك موجود پركتيك است ، يعنی يك موجودی است كه دائما می‏خواهد تغيير بدهد و با تغييردادن بشناسد . اين است كه انسان پركسيسی دارد در برابر طبيعت ، می‏خواهد طبيعت را تغيير بدهد و با تغيير بشناسد و هم‏ بسازد . پس سه عنصر اينجا در [ كار است ] : پركسيس تغييردادن است و شناختن و ساختن . پركسيس انسان در برابر طبيعت همين است كه دست به‏ تجربه طبيعت می‏زند . " به تجربه طبيعت " هم كه اينها می‏گويند ، می‏دانيم اينها همه حرفهايشان به اصطلاح مفهوم انقلابی و مبارزه دارد . می‏گويند كه انسان خود را در برابر طبيعت می‏نهد و طبيعت می‏شود به منزله تز و او می‏شود آنتی‏تز و به جنگ طبيعت می‏آيد . حالا ديگران می‏گويند كه طبيعت را تجربه می‏كند ، اينها می‏گويند كه " به جنگ طبيعت می‏آيد " . طبيعت را در عمل تغيير می‏دهد و می‏شناسد و می‏سازد . اين ، پركسيس انسان در برابر طبيعت
پركسيس انسان در برابر انسان . انسان هميشه می‏خواهد انسانهای ديگر را تغيير بدهد و بشناسد و قهرا بسازد
نوع سوم ، پركسيس انسان است نسبت به خودش . انسان خودش را هم‏ می‏خواهد تجربه كند ، تغيير بدهد و بشناسد و بسازد . خيلی كارها كه انسان‏ می‏كند درواقع در خودش عمل می‏كند ، خودش هم فاعل است هم منفعل ، در خود تغيير ايجاد می‏كند و خود را می‏خواهد اكتشاف كند و خود را می‏خواهد بسازد
تا حدودی خيلی مسائلش درست هم هست . يك حرفی در مورد بچه گفته‏ می‏شود كه بچه كوچك همين قدر كه به سن يك سالگی می‏رسد و روی زمين می‏خيزد يا كمی راه می‏رود می‏بينيد چقدر خرابكار است ؟ بعضی اين را حمل می‏كنند به‏ طبيعت خرابكارانه انسان . به يك استكان می‏رسد آن را می‏زند به نعلبكی ، نعلبكی را می‏زند به استكان ، هر دو را می‏ريزد در پارچ ، آن را می‏ريزد و هر چه كه به دستش برسد آرام نمی‏ايستد ، دستی به آن می‏زند ، كاری می‏كند كه از نظر ما آن كار خرابكاری است . اين در واقع همان حالت پركسيس‏ است . البته اين را روانشناسان هم گفته‏اند كه اين همان حس شناخت است‏ در او ، يعنی كاوش . برای ما چون مطلب كاوش‏شده هست تازگی ندارد( استكان را بزنيم به نعلبكی ، خوب می‏شكند ، بارها تجربه كرده‏ايم ، اين‏ مطلب را شناخته‏ايم ، ليوان را سرازير كنيم آبش می‏ريزد ، اين را دانسته‏ايم ، ليوان را بيندازيم در پارچ ، قبلا می‏دانيم چه می‏شود ، اين‏ ديگر برای ما يك امر ناشناخته نيست .) برای ما امور ناشناخته قهرا همين‏ حالت را دارد . هر وقت در مقابل يك امر ناشناخته قرار بگيريم می‏خواهيم‏ يك دستی به آن بزنيم ببينيم چطور می‏شود ، همان حالت كودك را پيدا می‏كنيم . ما كه حالت خودمان را با كودك تطبيق می‏كنيم ، می‏گوييم اين بچه‏ چه مرضی دارد ؟ هی اين را می‏زند به آن . صحبت مرض نيست ، برای او اينها همه يك امر تازه است ، برای او همه اينها يك امر مجهول است
آن حس كاوشگری و شناخت‏جويی كه دنبال شناخت می‏رود او را وادار می‏كند و آن با تغيير است ، به حسب غريزه می‏خواهد اين‏ را اين طور بكند ببيند چطور می‏شود . او در لابراتوارش است ، لابراتوار او همينهاست . بعد از مدتی كه اينها برايش تجربه شد و امر عادی شد و قضيه‏ از تازگی افتاد آرام می‏شود ، بعد ما می‏گوييم عاقل شده و " عاقل شده " يعنی اينها را شناخته ، حالا كه شناخته ديگر برايش چيز تازه‏ای نيست كه‏ از نو بخواهد اين كار را بكند . و خيلی افراد هستند شما می‏بينيد همين‏ طورند ، يك شی تازه‏ای كه می‏بينند آرام نمی‏گيرند ، تا به آن دست نزنند ، زير و رويش نكنند ، نگاهش نكنند ، و احيانا يك شی الكتريكی و برقی‏ است ، خطر هم دارد ، ولی تا به آن دستی نزنند آرام نمی‏گيرند
به هر حال ، انسان يك چنين موجودی است ، می‏خواهد عمل كند ، عمل‏ تغييردهنده ، می‏خواهد تغيير بدهد و بشناسد و بعد بسازد
پس اينكه ماركسيسم يك فلسفه عمل است ، معنی دوم پيدا كرد ، از جنبه‏ مساله شناخت ، يعنی فلسفه‏ای است كه شناخت را از راه عمل می‏جويد و لهذا [ مولف ] گفت كه آن حرف معروف ماركس را كه گفته است كه فلسفه تفسير جهان نيست تغيير جهان است ، اغلب خيلی ساده تلقی كردند ، خيال كردند كه او آمده اصطلاح را تغيير داده ، گفته ديگران خواسته‏اند جهان را تفسير كنند كه اسمش را گذاشته‏اند فلسفه ، من اسم تغيير جهان را می‏گذارم فلسفه‏ . اين كه می‏شود اسم گذاری ، نه ، او می‏خواهد بگويد كه ديگران می‏خواهند جهان را بدون تغيير تفسير كنند و اين تفسير تفسير صحيحی نيست ، من‏ می‏گويم فلسفه تغيير جهان است ، يعنی بايد تغيير داد تا بتوان تفسير كرد . تفسير ، شناخت است . شناخت بر اساس تغيير است . پس [ با توجه ] به اين معنا وقتی كه ما می‏گوييم كه ماركسيسم پركسيس است ، فلسفه عمل‏ است ، مفهوم دومی پيدا كرد ، يعنی فلسفه‏ای است كه برای عمل تقدم بر شناخت و بر انديشه قائل است ، يعنی در مساله شناخت قائل به فلسفه عمل‏ است و قائل به تقدم عمل بر انديشه . پس دو معنی مختلف شد
اما وقتی خوب دقت كنيم می‏بينيم اين دو معنی مختلف به يك اصل‏ برمی‏گردد . آنجا ما می‏گفتيم كه ماركسيسم فلسفه عمل است ، يعنی فلسفه‏ای‏ است برای عمل ، همين طور كه اينجا گفتيم كه ماركسيسم فلسفه‏ای است كه‏ عمل را بر شناخت مقدم می‏داند ، عمل را بر انديشه مقدم می‏شمارد و شناخت‏ را مبتنی بر عمل و بر تغيير می‏كند
next page

fehrest page

back page