![]() |
علم معيار علم است يا عمل معيار علم است ؟
تقدم كار بر انديشه ، به يك معنای وسيع و ابتدائیاش ، قبل از ماركس و قبل از هگل [ مطرح بوده است . ] اينها هم باز همه ريشه هگلی و ريشه فويرباخی دارد ، يعنی از ماركس شروع نشده ، از ديگران است ، و بلكه حتی ريشه آلمانی دارد ، يعنی اصلا اين طرز تفكر يك طرز تفكر نژادی و آلمانی است كه حتی انسان را آنها تعريف كردهاند به حيوانی كه كار میكند . اصل قضيه يك ريشه قديمیتری دارد كه تقريبا از نهضت جديد اروپا ناشی میشود ، از عصر دكارت و بيكن ، يعنی از آن زمانی كه به اصطلاح منطق قياسی طرد شد و منطق تجربی را جانشين آن كردند تقريبا همين مساله مطرح است . يكی از مشخصات منطق قياسی اين است كه فكر بالاستقلال میتواند به حقيقت برسد ، يعنی انسان با نيروی استدلال و با نيروی تفكر و مستقل از عمل و تجربه میتواند به حقيقت يا به حقايق برسد . منطق تجربی آمد گفت كه نه ، راه رسيدن به حقيقت تجربه است(تجربه خودش كار است ، عمل است)يا گفت استقرا است - كه البته استقرا غير از تجربه است ولی در اين جهت با تجربه يكی است - يعنی يكيك افراد را بررسی كردن و آمار گرفتن . گفت علم از عمل به دست میآيد . پس در منطق قياسی و استدلالی ، انديشه استقلال دارد از عمل و بلكه تقدم دارد بر عمل ، يعنی در آن طرز تفكر ، انسان ابتدا نه از راه عمل ، از راه تفكر و انديشه عالم میشود ، فيلسوف میشود ، بعد آنچه را كه از راه تفكر به دست آورده است میخواهد به مرحله عمل بياورد و پياده كند . فرض كنيد درباره انديشمندان قديم مثل افلاطون اين جور میگويند كه اينها - به قول خودشان - بر برج عاج مینشستهاند ، يعنی در خلوتهای خودشان ، در كاخها و قصرهای خودشان يا در مدرسههای خودشان(لازم نيست جنبه اشرافی به قضيه بدهيم)مینشستند و فكر میكردند ، سروكارشان با ذهنيات خودشان بود ، ب0عد طرحی هم برای جامعه تهيه میكردند ، آن وقت میخواستند آن طرحشان در جامعه پياده شود . نه ، اين ارزشی ندارد ، چون قائل به تقدم فكر بر عمل بودهاند . ولی از روزی كه انديشه را از عمل و تجربه و آمار و استقرا گرفتند ، عمل مولد و راهنمای انديشه شد . از آن روز موفقيتها بيشتر شد . پس عمل معيار حقيقت شد به يك معنا ، [ و ] به يك معنا از وقتی كه تجربه به ميان آمد و قياس طرد شد ، عمل معيار انديشه واقع شد نه انديشه معيار عمل ، عمل تقدم بر انديشه پيدا كرد نه انديشه بر عمل ، و حتی تا حدود دوره دكارت و بيكن ما فقط به همين حد رسيدهايم كه منشا علم عمل است ، يعنی آنجا اين بحث مطرح بود كه آيا منشا علم عقل است(كه عقل يك امری است درونی) ، نيروی عاقله است ، يا منشا علم عمل و تجربه است ؟ گفتند منشا پيدايش علوم عمل و احساس و تجربه و استقرا است . بعد از آن مساله ديگری مطرح شد كه در دورههای بعد از دوره دكارت و بيكن اين قضيه مطرح شد راجع به مساله معيار حقيقت ، كه معيار حقيقت چيست ؟ يعنی از كجا بفهميم كه يك علم مطابق با حقيقت است يعنی واقعا حقيقت است يا يك خيال باطل است ، حقيقت است يا خطا ، صحيح است يا غلط ، معيار چيست ؟ باز آمدند گفتند كه معيار خود عمل است . علم امروز تقريبا بر همين اساس است . در قديم قضايا را به شكل خاصی تقسيمبندی میكردند ، میگفتند علم بر دو قسم است ، يا تصور است يا تصديق ، تصور هم يا بديهی است يا نظری ، تصديق هم يا بديهی است يا نظری . بعد میگفتند همه تصورات نمیتواند بديهی باشد و الا مجهول برای انسان وجود نداشت ، همه هم نمیتواند نظری باشد و الا هيچ معلومی برای انسان وجود نمیداشت چون هر نظری را جز از طريق تحليل كردن به بديهی نمیشود به دست آورد . در تصديقات هم عينا همين طور . پس قهرا بعضی از تصورات بديهی است بعضی نظری ، و بعضی از تصديقات هم بديهی است و بعضی نظری . میگفتند ما نظريات را بر پايه بديهيات ، با تحليل كردن به بديهيات اكتساب میكنيم . به بديهيات كه میرسيد ، ديگر آنها اصولی بود كه به هر حال قطعی و غير قابل ترديد بوددر دوره جديد قضايا اصلا به اين شكل طرح نمیشود كه يا بديهی است يا نظری ، نظری را از راه بديهيات بايد به دست آورد و بديهيات معيار برای نظريات هستند ، يعنی علم مقياس علم است ، چون بديهی مقياس نظری است . علم جديد اساسا اين بحث بديهی و نظری را كنار گذاشت ، آمد به شكل ديگری قضايا را طرح كرد ، يعنی منطق شكل ديگری گرفت و آن شكل اين است ، گفت كه هر امر مجهولی - به قول شما نظری - ابتدائا دانشمند برای آن يك فرضيه میسازد ، فرض میكند كه حقيقت اين باشد ، ولی نمیداند اين هست يا نيست . بعد اين را در مقام عمل تجربه و آزمايش میكند ، يا در آزمايش جواب مطابق درمیآيد يا مخالف . اگر آزمايشهايی كه روی اين فرضيه به عمل میآيد جواب مخالف داد اين فرضيه طرد میشود ، اگر آن را تاييد كرد قبول میشود . پس معيار اينكه يك فرضيه حقيقت است يا حقيقت نيست اين نيست كه از بديهيات اكتساب شده باشد يا نشده باشد ، يعنی علم با علم توجيه نمیشود ، علم با عمل توجيه میشود . فرض كنيد راجع به فلان بيماری ، ما نمیدانيم كه فلان دارو آيا برای اين بيماری مفيد است يا مفيد نيست . برای اولين بار يك فرضيه پيدا میشود . حال اين فرضيه چگونه پيدا میشود ، اين هم خودش يك مشكلی شده است كه بعضیها اين را تعبير به " الهام " میكنند ، میگويند يك نوع برقی در ذهن دانشمند میزند و گويی نوعی الهام برای او پيدا میشود ولی نمیداند كه آيا اين الهام او حقيقت است يا حقيقت نيست . بعد - اگر اين دارو برای سرطان است چندين بيمار سرطانی را با اين دارو آزمايش میكنند ، يا روی حيوانات آزمايش میكنند ببينند عمل چه جواب میدهد ، اگر جواب مساعد داد میگويند درست است ، اگر نه ، نه . يا در باب علت پيدايش يك بيماری ، مثلا آيا دود سيگار منشا پيدايش سرطان هست يا نه ؟ اين را در عمل روی حيوانات آزمايش میكنند ، مواد اصلیای كه در سيگار هست آزمايش میكنند ، نتيجه را میبينند
پس به يك معنا از همان دوران بعد از دوره بيكن و دكارت در مساله " معيار حقيقت چيست ؟ " نظريات فرق كرد ، يعنی قبل از آنها به قول اينها در منطق ارسطويی علم معيار علم بود ، بديهی معيار نظری بود ، ولی در اين دوره بعد عمل معيار علم شد ، يعنی معيار حقيقت شد ، معيار " درستی " شد ، وسيله كشف مجهولات واقع شد
اين هم باز نوعی تقدم كار است بر انديشه كه اين مقدار را قبلا ديگران هم گفته بودند
پراگماتيزم
بعد يك مرحله بالاتری هم پيش آمد و آن همان پراگماتيزم ويليام جيمز بود . ويليام جيمز آمد يك حرفی زد ، نگفت كه عمل معيار حقيقت است ، او به فايده چسبيد ، گفت اصلا حقيقت داشتن يعنی اثر عملی داشتن ، فايده داشتن ، حقيقت را تعريف كرد به اين كه در عمل آثار خوب و مفيد داشته باشد . ديگران میگفتند كه يك چيز دو گونه ارزش میتواند داشته باشد ، يكی ارزش نظری ، يعنی اينكه حقيقت باشد ، مطابق با واقع باشد ، ديگر ارزش عملی ، كه در عمل هم برای ما مفيد واقع شود . اين دو ارزش جدا از يكديگر بود ، منتها در باب رابطه ميان اين دو ارزش سخن بود كه آيا هر چه ارزش نظری دارد ارزش عملی دارد ؟ يا نه ، ممكن است بين ايندو عموم و خصوص من وجه يا مطلق باشد : هر چه ارزش عملی دارد ارزش نظری دارد ولی نه اين است كه هر چه ارزش نظری دارد ارزش عملی دارد ، ممكن است يك مسالهای ارزش نظری داشته باشد ، [ مثل اين كه ] در دورترين كهكشانها چه خبر است ، ولی برای ما هيچ ارزش عملی نداشته باشد . يا بين ايندو حتی عموم و خصوص من وجه است و بعضی امور ، هم ارزش نظری دارد هم ارزش عملی ، بعضی امور ارزش نظری دارد ارزش عملی ندارد ، مثل همين مثالی كه گفتيم ، بعضی امور ارزش عملی دارد و ارزش نظری ندارد ، يعنی انسان گاهی با يك حرف پوچ نتيجههای خوب و مفيد ممكن است بگيرد . اين خودش يك مسالهای است كه قابل بحث است كه آيا میشود از يك سخن پوچ نتيجههای مفيد را احيانا گرفت يا نه ؟ نمیخواهم بگويم اين حرف درست است ، ولی مسالهای است قابل طرح ، به اين زوديها هم نمیشود . . . (1)مساله دروغ مصلحتآميز و راست فتنهانگيز همين است . يك " راست " ارزش نظری دارد ولی از نظر عملی ارزش منفی دارد ، و در يك جا دروغ هيچ ارزش نظری ندارد و ممكن است ارزش عملی داشته باشد . البته به اين سادگی نمیشود از اين مساله گذشت . حالا طرح كرديم ، نه اينكه خيال كنيد ما اين مطلب را تاييد میكنيم كه [ نسبت ميان ايندو ] حتما عموم و خصوص من وجه است و میشود برای اين قضيه از دروغ استفاده كرد ولو اينكه هدف صددرصد حقيقت باشد ، چون اين بحث را امروز به شكلهای مختلفی كردهاند . بعضی از مصريها اين مطلب را طرح كردهاند . البته به اين بيانی كه من میگويم نگفتهاند ، چيز ديگری گفتهاند كه من به اين بيان میگويم : يكی از آن مواردی كه ارزش نظری ندارد و ارزش عملی دارد افسانههای پندآموز است . كليله و دمنه چه ارزش نظری دارد ؟ شير به روباه چنين گفت و بعد خرگوش به روباه چنين گفت ، بعد چنين و چنان كردند ، يك داستانی كه سراسرش پوچ و بیمعنی است ولی سراسرش هم پند و اندرز استپاورقی : . 1 [ نوار چند ثانيهای افتادگی دارد . ]
اغلب داستانهايی كه سعدی آورده ، حتی همانهايی كه به نام انسانها گفته است ، ارزش تاريخی كه ندارد ، از نظر تاريخی بیارزش است ولی از نظر عملی با ارزش . [ همين طور ] داستانهايی كه مولوی آورده . البته منشا بيشتر قريب به اتفاق اينها پيدا شده ، يعنی اختراع خود مولوی نبوده ، يك ريشهای دارد ، ولی بسياری از اينها ريشههايش افسانههای گذشته است كه خود مولوی هم احيانا میداند افسانه بوده ، و بعضی موارد هم اگر ريشه تاريخی يا افسانهای قبل از مولوی دارد ، مولوی خودش قضيه را پرورش داده ، بعد نتيجهاش را گرفته است . او میگويد تو به نتيجه نگاه كن ، " خذالغايات و اترك المبادی " . او كاری ندارد كه حالا اين قصه از نظر تاريخی واقعا راست است يا راست نيست ، او بيشتر ، نظرش به آن نتيجه عملی است كه میخواهد بگيردحتی بعضی از مصريها پا را بالاتر گذاشتهاند ، گفتهاند قرآن هم در قصص خودش اين راه را طی كرده است ، يعنی گفتهاند قرآن هم صددرصد اعتبار قضايای خودش را امضا نمیكند، چون خودش میگويد: ²" فاقصص القصص لعلهم يتفكرون " »(1) يا میگويد : « " تلك الامثال " »(2)، به صورت امثال ذكر میكند . لزومی ندارد كه مثلا قصه هابيل و قابيل يك واقعيت تاريخی باشد كه بگوييم چون قرآن است و قرآن وحی الهی است و صادق القول است پس قصه هابيل و قابيل يك قصه تاريخی است، يك واقعهای است كه در عالم واقع شده است . يا حتی قصه آدم ، قصه نوح و . . . تمام اينها داستانهايی است كه ارزش عملی دارد ، يعنی قرآن تكيهاش بر ارزش عملی قضاياست نه بر ارزش نظری قضايا
عدهای چنين فكری داشتهاند ، ولی البته فكر غلط و ناصحيحی است . آقای طباطبائی از چيزهايی كه خيلی با آن مبارزه میكند همين فكر است ، كه هرگز چنين چيزی [ نيست. قرآن ] ²"لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه" (3) است . باطل و پوچ از هيچ راهی در قرآن نفوذ ندارد . غير حقيقت غير حقيقت است ، پوچ پوچ است ولو اينكه شما آن را برای يك مقصد عالی بياوريد
پاورقی : . 1 اعراف / . 176 - . عنكبوت / 43 و حشر / . 21 . 3 فصلت / . 42
حتی بعضی از بزرگان مثل بوعلی اين مساله را طرح كردهاند كه اصلا آيا میشود از يك امر پوچ نتيجه صحيح گرفت ؟ يا نه ، برای اينكه ما به يك نتيجه صحيح برسيم حتما بايد از يك راه صحيح برويم ، يعنی اصل " خذ الغايات و اترك المبادی " اصل صحيحی در اين جور موارد نيست ، خير ، " خذالغايات و خذ المبادی " به مقصودهای درست از راه درست برو . داستان آن مردی است كه حضرت صادق عليهالسلام میشنيدند كه خيلی مرد خوبی است ، خيلی مرد با تقوايی است ، مردم خيلی مريدش شدهاند و شهره شده است . روزی كمين كردند ببينند كارهای خوب او از چه قبيل است . ديدند از يك دكان نانوايی چند تا نان دزديد ، از جای ديگر چيز ديگری دزديد ، بعد رفت اينها را بين عده زيادی از فقرا تقسيم كرد . [ آن شخص میگويد ] من چون ناظر بودم رفتم گفتم اين چه كاری بود تو كردی ؟ حساب كرد ، گفت درست است كه من با اين كار گناهی مرتكب شدم ولی در عوض چندين ثواب كردم و آن ثوابها بر اينها مضاعف استاين مسالهای است كه در خيلی موارد قابل طرح است ، ولی به هر حال به معنی اين نيست كه هر چه ارزش عملی دارد بايد ارزش نظری داشته باشد ولو به طور موقت . ممكن است يك امری ارزش عملی داشته باشد بدون اينكه ارزش نظری داشته باشد . اما همان طور كه عرض كردم - باز تكيه میكنم - اگر میگويم [ ممكن است ارزش نظری داشته باشد ، ] موقت است و اينها عاقبتهای خيلی بدی دارد ، مثل افرادی كه میآيند خواب يا حديث جعل میكنند در جهت اصلاح مردم ، میگويند اين خواب را ما میگوييم برای اينكه مردم را بيشتر [ به صلاح ] سوق بدهيم . مثلا يك آدم رباخوار میميرد ، بعد شخصی با خود میگويد من اگر يك خوابی بيايم نقل كنم كه او را در خواب ديدم ، چنين بود ، چنين گفت و چنين پيغام داد ، جلوی مردم را از رباخواری میگيرم . میآيد اين حرف را میزند . يا مثل آن مردی كه آنهمه احاديث جعل كرد در ثواب سورههای قرآن كه پيغمبر فرمود هر كس فلان سوره را بخواند چه میشود ، همه را هم از ابیبن كعب نقل كرد . بعد به او گفتند كی و كجا ابیبن كعب به تو گفت ، چرا به كس ديگر نگفت ؟ گفت حقيقتش اين است كه من مردم را ديدم كه خيلی اشتغال پيدا كردهاند به شعر و . .
وقت خودشان را با اين اباطيل میگذرانند . برای اينكه مردم را تشويق كرده باشم كه به جای اين اباطيل قرآن بخوانند اينها را گفتم
اينها كار صحيحی نيست ، يعنی اگر كسی خيال كند از اين راههای غلط و خطا به يك مقصد عالی میرسد ، درست نيست . اگر گفتهاند " دروغ مصلحتآميز " يعنی دروغی كه جلوی يك مفسده را بگيرد ، يعنی دو مساله است : يك وقت كسی میخواهد با يك دروغ راه حق را دو قدم برود جلو ، با دروغ و باطل در راه حق يك قدم هم نمیشود رفت جلو . يك وقت انسان میخواهد با يك فساد كوچكتری جلوی فساد بزرگتر را بگيرد ، مثلا جلوی يك قتل نفس را شما با يك دروغ میگيريد . اين يك مساله است . يك وقت شما میخواهيد حقيقت را با دروغ پيش ببريد . حقيقت را با دروغ نبايد و نمیشود پيش برد
مفاسدش صد درجه بدتر است . بعد كه يك كسی همين قدر بفهمد كه يك دروغی در اينجا تخلل پيدا كرده ، ديگر ريشه حرفها از بين میرود
غرض اين است كه اين مساله " كار " و " عمل " در دنيای جديد در اين حد مطرح شد كه اساسا كار معيار انديشه است يعنی معيار علم است و معيار حقيقت است . اينها آمدند به شكل ديگری باز قضيه را مطرح كردند
اينجا من میبينم چندين مساله تو در تو شده است كه اينها را بايد از همديگر تجزيه كنيم ، ما خودمان جداجدا عرض میكنيم
بررسی نظريه پركسيس
[ ماركسيسم میگويد ] كار معيار شخصيت انسان است ، به همان معنا كه عرض كرديم ، يعنی كار سازنده انسان است ، انسان را كار خودش میسازد ، به اين معنا كه مساله فطرت و امثال اينها برای انسان در اين مكتب مطرح نيست كه انسان دارای يك بعد وجودی خاص انسانی هست و آن بعد وجودی خاص انسانی در انسان معيار انسانيت است ، نه ، انسان ساخته كار خودش است ، منتها میگويند چون انسان در درجه اول ابزار را میسازد و با ابزارش كار میكند ، پس انسان ابزار خود را میسازد و ابزار انسان هم انسان را میسازد ، و ابزار انسان در هر درجهای از تكامل كه باشد ، شخصيت انسان در همان درجه است ، ابزار معيار شخصيت انسان است . اين است كه ما در آن جزوه قيام و انقلاب مهدی عليهالسلام اين منطق را تعبير كرديم به " منطق ابزاری " ، منطق ابزارگرايی در مقابل منطق فطری ، يعنی [ اين منطق ] برای انسان شخصيتی ماورای ابزارش قائل نيست ، انسان ابزار خودش را میسازد و ابزار به نوبه خود انسان را میسازد . در هر درجه كه ابزار ترقی كند و تكامل پيدا كند انسان به همان درجه ساخته میشودحال يك سوال پيش میآيد و آن اينكه : بنابراين اولا بايد ما معيار انسانيت را فقط همان ابزار بدانيم ، يعنی جبرا بايد قائل بشويم كه مثلا انسانهای قرن بيستم چون با ابزارهای متكاملتری سروكار دارند يا سازنده ابزارهای كاملتری هستند(بخصوص در سازندهها)و آن ابزارها هم انسانها را میسازند جبرا در انسانيت هم كاملتر از انسانهای قرون گذشته هستند . آيا اين حرف منطقی است كه همه انسانهای اين قرن بر انسانهای قرون گذشته تقدم دارند حتی در انسانيت ؟ از اين بالاتر ، پس ملاك تكنيك است ، چه تفاوتی هست ميان تكنيك پيشرفته سرمايهداری و تكنيك پيشرفته ضدسرمايهداری ؟ بلكه الان در دنيای امروز میبينيم تكنيك سرمايهداری پيشرفتهتر هم هست
بنابراين ما يك سرمايهدار را و انسانهای وابسته به سرمايهداری را بايد از همه انسانهای ديگری كه در دنيا هستند از جمله خود كمونيستها كاملتر تلقی كنيم ، چون ما ديگر چيزی ورای اين نداريم : انسان ساخته كار خودش است ، ساخته ابزار خودش است و به هر درجه كه ابزارش تكامل پيدا میكند خودبهخود ابزار انسان را میسازد . بسيار خوب ، ابزار انسان را ساخته ، ما نمیتوانيم بگوييم " الا انسان سرمايهدار " ، استثناپذير نيست . همه انسانها اين طور هستند ، انسان ساخته ابزار خودش و ساخته كار خودش است . آنها مگر كار نمیكنند ؟ اينها اگر كار میكنند آنها هم كار میكنند . كار آنها هم در سطح عالی و در سطح بالا قرار گرفته است
اين يك مطلب بود در باب مساله پركسيس كه آقايان مطرح كردند كه ابزار انسان در گرو كار انسان است و شخصيت انسان هم در گرو ابزار كارش است و به هر مقدار كه ابزار تكامل پيدا كند شخصيت تكامل پيدا میكند
اين خودش انسانيت را به بنبست میرساند ، [ زيرا ] در اين صورت چرا ما اينها را انسانهای جانی ، انسانهای ضدانسان بناميم ؟ هميشه جنايتكارهای دنيا از نظر ابزاری پيشرفتهترين انسانها بودهاند ، در عين حال از نظر غيرابزاری منحطتر . فرعون در زمان خودش از نظر ابزاری پيشرفتهتر بود يا فلان اسير بنیاسرائيلی ، كه اصلا نمیدانست در دنيای صنعت آن روز - كه در حد خودش صنعت پيشرفتهای بوده - چه خبر هست ؟ مطلب ديگری كه در اينجا میگويند و از حرفهای خيلی معروف خود ماركس است اين است : در تعريف فلسفه كه فلسفه چيست ، میدانيم كه نظريات مختلفی ابراز شده است . به قدری در جواب " فلسفه چيست ؟ " نظرها مختلف است كه ما در عمل میبينيم در واقع فقط لفظ مشترك است معنا مختلف ، يعنی همه نخواستهاند يك چيز را تعريف كنند ، هر گروهی يك چيز را خواسته تعريف كند . يك وقت میگوييم مثلا انسان چيست ، همه يك چيز را میخواهيم تعريف كنيم . ولی وقتی كه میگوييم فلسفه چيست ، هر كسی از اين لغت يك اصطلاحی دارد ، او مفهوم خودش را تعريف كرده است ، اين قدر اختلاف نظر است . يك حرف خيلی ادبی معروفی كارل ماركس در دنيا دارد كه گفته : " فلسفه تفسير جهان نيست ، تغيير جهان است . " اين جمله را اين كتاب نقل میكند و بعد در اطرافش توضيحی میدهد . میگويد اگر اين را به همان مفهوم سادهاش تصور كنيم كانه فقط میخواهد بگويد ما به جای اينكه جهان را تفسير كنيم بايد بياييم جهان را تغيير بدهيم . اغلب در اين حد توضيح میدهند كه ماركس گفته است به جای اين كار كه برويم به تفسير جهان بپردازيم بايد به تغيير جهان بپردازيم . اگر مقصود فقط اين باشد ، حرفی است در حد حرف معروف بيكن ، منتها او راجع به علم گفته ، اين راجع به فلسفه . بيكن هم گفت كه قدما علم را برای علم میخواستند و ما علم را برای زندگی بايد بخواهيم ، علم را بايد در خدمت زندگی قرار داد
بعضی اين سخن را يك نوع اعراض از تفسير جهان و رو آوردن به تغيير جهان تلقی كردهاند . [ مولف ] میگويد اگر ما اين جور تلقی كنيم هنوز درست حرف ماركس را نفهميدهايم ، او میخواهد بگويد كه تفسير بدون تغيير تفسير نيست ، بايد از راه تغيير جهان جهان را تفسير كرد ، يعنی فقط در جريان عمل میتوان جهان را تفسير كرد ، يگانه تفسيری معتبر است كه انسان در عمل درگير تغيير جهان باشد . او همين پركسيس و فلسفه عمل و تقدم عمل بر انديشه را میخواهد بگويد ، میخواهد بگويد انديشه را عمل تعيين میكند ، در واقع تنها تفسيرهايی ارزش دارد كه مفسرين جدا و منفصل از عمل ننشستهاند فقط به تفكر بپردازند بدون اينكه در عمل وارد شوند ، كسانی فلسفهشان ارزش دارد كه در عمل وارد مبارزه باشند و فكرشان در عمل تكامل پيدا میكند ، جز عمل راه تكامل فكری وجود ندارد . (اينها(1)هم در كتابشان نوشتند كه ما در عمل تكامل پيدا كرديم ، همين حرف را میخواستند بزنند
)پس توضيح جهان پس از تغيير جهان است ، از راه تغيير جهان است
پاورقی : . 1 [ مقصود " مجاهدين خلق " (منافقين) است . ]
ضمنا اين را هم بايد گفت : اگر اين را ما محدود كنيم به فلسفههای اجتماعی ، اين همان مفهوم تجربی بودن فلسفه را میرساند ، يعنی يك فلسفه اجتماعی ، يك طرح اجتماعی ، انسان در مقام عمل - كه میخواهد آن را پياده كند - میتواند بفهمد كه آيا اين فلسفه برای عمل كردن رسا هست يا رسا نيست ، و الا انسان تا وقتی در مقام عمل بر نيايد خيال میكند رساست . تا اين حد ، حرفش حرف نسبتا درستی است ولی حرف تازهای نيست . همان حرف ديگران است در مورد جامعه . ولی اينها میخواهند مساله را توسعه بدهند . میگويند " با تغيير جهان " . ما جهان را كه نمیتوانيم تغيير بدهيم ، جامعه خودمان را تغيير میدهيم . جهان را هم اگر تغيير میدهيم يعنی همين طبيعت محدود اطراف خودمان . فلسفه كه اين نيست كه مثلا بشر سروكاری دارد با اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور . حال فرض كنيد با طبيعت در حال مبارزه است ، اينها را تغيير میدهد . در جامعه هم خودش هميشه در حال مبارزه است و در صدد تغييردادن و دگرگونكردن جامعه است . حداكثر تجربياتی است در حد جامعه ، تجربياتی است در حد اين طبيعت محدودتغيير جهان يك حرف مسخره است كه آدم بگويد من جهان را دارم تغيير میدهم . چه چيز جهان را داری تغيير میدهی ؟ ! اگر ما همه انسان را و همين زمين خود را ، نه تنها زمين خود را ، و همه منظومه شمسی را [ تغيير دهيم ] ، تازه ما نسبت به زمين چقدر هستيم و زمين ما در مجموع منظومه شمسی خودش چقدر است ! اگر ما تمام زمين و منظومه شمسی را نسبت به كهكشانی كه اين منظومه شمسی جز آن است حساب كنيم اصلا قابل حساب كردن نيست ، مثل اين است كه يك ريگی را در كوير به حساب آورده باشيم ، بعد در آن ريگ يك تغييراتی ايجاد كنيم بگوييم ما داريم كوير را تغيير میدهيم . و تازه آن يك كهكشان آن است ، كهكشان ما در مقابل كهكشانهای ديگری كه در عالم هست به حساب نمیآيد ، در صورتی كه بشر - از جمله خود اينها - وقتی میخواهد جهان را تفسير كند میخواهد كل جهان و كل هستی را در تمام ابعادش تفسير كند . اصلا اين حرف مفت است كه انسان بگويد ما جهان را تغيير میدهيم ، آن وقت با تغييرش داريم تفسير میكنيم
به هر حال ، اين جمله هم كه گفتهاند همين است ، يعنی باز يك مساله تقدم كار بر انديشه به معنی اين است كه تكامل انديشه را از راه تكامل كار بايد به وجود آورد
عبارت را میخواستيم بخوانيم ولی نمیرسيم . بحث خيلی خوبی است
2 پركسيس يا فلسفه عمل
در فصل سوم راجع به فلسفه پركسيس بحث میكرديم . فلسفه پركسيس را فلسفه عمل معنی كردهاند و اين طور كه میگويند [ پركسيس ] لغتی است كه مثل اكثر يا همه لغات فلسفی ريشه يونانی دارد و در لغت يونانی " پركسيس " به عملی میگويند كه خود عمل هدف باشد نه عملی كه وسيله و مولد يك امر ديگر باشد . اينها میگويند كه ماركسيسم فلسفه عمل است ، به چه معنا يا در واقع به چه معانی ؟ گفتيم در واقع اين فلسفه تمايزش با فلسفههای ديگر - لااقل به ادعای خودش - اين است كه برای عمل نسبت به انديشه تقدم قائل است ، درواقع میخواهد بگويد من فلسفه عملم نه انديشه ، كه البته " نه انديشه " به معنای اينكه برای انديشه رتبه دوم قائل است و رتبه اول را برای عمل قائل است. به قول اين كتاب اصلا ماركسيسم غير از اينكه فلسفه پركسيس است خودش هم يك پركسيس است يعنی يك عكسالعملی است در مقابل يك وضع موجودی كه در آن زمان بوده است و به قول اينها در مقابل فلسفههای روحانی و پندارهگرا (مقصودش ايدهآليسم است) ، خودش يك عكسالعملی است در مقابل آن فلسفهها . ولی اينجا كه ما میگوييم فلسفه ماركس فلسفه پركسيس [ است ] مقصود اين نيست كه خودش به عنوان يك عكسالعمل در مقابل يك وضعی به وجود آمده ، كه اين شامل خيلی فلسفههای ديگر هم ممكن است بشود . مقصود اين است كه فلسفهای است برای عمل ، يعنی دانش عمل است . به نظر من اين كتاب اينجا قضايا را خيلی به اجمال گذرانده - و نمیدانم به مترجم مربوط است يا به اصل - ولی ما حالا قسمتهای مختلفی كه از دقايق و رقايق اين جملهها استنباط میشود ، همه را بيان میكنيممعنی اول برای اينكه ماركسيسم فلسفه عمل است
[ فلسفه ماركس ] يكی به اين معنا فلسفه عمل است كه فلسفهای است كه برای عمل تنظيم و تدوين شده ، فلسفه عملی است و مقصود از اين عمل همان عمل انقلابی و عمل مبارزه است . اين فلسفه دانش مبارزه و دانش عمل است . از نظر ماركسيستها انسان با داشتن اين دانش میتواند عمل مبارزه را انجام بدهد ، همين طور كه اكثر علوم فنی علوم عملی هستند . مثلا علم مكانيك علم عمل است ، راه و ساختمان علم عمل است ، يعنی كسی كه رشته راه و ساختمان را میخواند برای اين است كه راه عمل را به دست بياورد ، يعنی با داشتن اين دانش میتواند آن عمل خاص راهسازی و ساختمانسازی را انجام بدهد [ و بدون آن نمیتواند ، ] (1)به اين معنا كه آنچه انجام میدهد در حد بسيطترين شكلهاست ، مثل آن كاری كه يك انسان اوليه میكند ، میتواند ساختمانی بسازد در حد يك آغل مرغ ، بیحساب و بینظم و بیقاعدهولی كسی كه اين علم و اين فن را خوانده است تمام قوانين و قواعد و ضوابط آن را میداند و خوب عمل میكند . عمل اجتماعی از نظر اينها در مبارزه خلاصه میشود ، چون در جامعه هميشه ميان تزها و آنتیتزها مبارزه است و حالت تز بودن همان حالت انحطاطی و محافظهكارانه است و آنتیتز بودن حالت مبارزه و انقلابی است ، و هميشه تز بودن همان است كه تقبيح میشود ، چون ضد تكامل است ، و آنتیتز بودن همان است كه به سوی تكامل میكشاند .
پاورقی : . 1 [ چند ثانيهای نوار افتادگی دارد . ] !
اينها اين دانش يعنی ماركسيسم را دانش عمل میخوانند به معنای اينكه دانش اين گونه عمل است ، دانش عمل اجتماعی است ، همين طور كه خيلی از دانشهای ديگر دانشهای عملی هستند با همان مثالی كه عرض كردم ، و لهذا میبينيد اين كسانی كه گرايش به ماركسيسم دارند میگويند انسان فقط با دانستن اصول ماركسيسم میتواند وارد مبارزات انقلابی شود و بعد در مبارزات خودش هم پيروز شود ، چون آن است كه قوانين اين عمل را كاملا نشان میدهد و اگر كسی اين قوانين را نداند يا اصلا پيروز نمیشود يا اگر در مبارزه پيروز شود يك پيروزی تصادفی و اتفاقی است نه روی اصول علمی ، و احيانا اگر فرض كنيم تصادفی و اتفاقی هم باشد قابل دوام نيست چون بر اساس قوانين علمی نيست . معتقدند كه چون اين اصول بر اساس يك جامعهشناسی بسيار دقيق و يك منطق دقيق است - كه همان منطق ديالكتيك است - اين راه را كه شما پيش بگيريد جبرا به پيروزی میرسيد ، اين ديگر امكان تخلف و تخطی ندارد . اين يك معنا برای اينكه بگوييم فلسفه ماركس ( ماركسيسم ) يك پركسيس استممكن است كسی در اين [ سخن ] مناقشه كند كه اگر اين جور باشد پس بايد تنها ماركسيستها باشند كه در مبارزهها پيروز میشوند و غير ماركسيستها هميشه شكست بخورند ، به جهت اينكه اين مبارزهها مبارزه ميان دو گروهی است كه يكی دانش آن مبارزه را دارد و راه صحيح آن را میداند و ديگری راه صحيح آن مبارزه را نمیداند . آنهايی كه در وضع تز زندگی میكنند و با اصول ديالكتيك هم كار نمیكنند ، هميشه بايد در مبارزات خودشان از ماركسيسم شكست بخورند ، اين ديگر جبری بايد باشد ، و حال آنكه هميشه ما شاهد انواع شكستها در ماركسيستها و كسانی كه روی اصول ماركسيستی مبارزه میكنند هستيم . حال اين به جای خود ، ما اكنون اين كتاب را داريم توضيح میدهيم
معنی دوم
يك مطلب ديگر راجع به اينكه ما میگوييم ماركسيسم فلسفه عمل است ، مربوط به مساله شناخت میشود . ( اينهاست كه عرض میكنم در اين فصل همه با يكديگر مخلوط شده . ) مساله شناخت مساله بسيار مهمی در فلسفه است ، از قديم و در جديد ، كه در واقع مقصود اين است كه شناخت چگونه و از چه راه صورت میگيرد ؟ در جلسه پيش گفتيم ممكن است كسی چنين بگويد ( اگرچه ديگران به اين شكل نگفتهاند ، ما داريم به اين شكل تقرير میكنيم و به نظر خودم خوب هم هست ) كه منطق قديم شناخت را بر اساس شناخت قائل بود ، يعنی میگفت كه شناخت از شناخت پيدا میشود ، علم از علم میزايد . و لهذا منطق قديم اصلا با اين جمله شروع میشد ، میگفت علم بر دو قسم است ، يا تصور است يا تصديق ، هر كدام از ايندو بر دو قسماند : يا بديهی هستند يا نظری ، بديهی بالذات بديهی است و هر تصور نظری را از تصور بديهی بايد به دست آورد ، و هر تصديق را از تصديق بديهی . بنابراين بديهیها علم هستند به ذات خودشان و نظریها را هم از بديهیها به دست میآوريم ، مجهولات از معلومات به دست میآيند ، پس هميشه علم پايه علم بعدی استگفتيم كه در دنيای جديد آمدند و اين فرضيه را عوض كردند و اين مطلب را به اين شكل قبول نكردند ، آمدند به تقدم عمل بر انديشه قائل شدند و گفتند كه نه ، علم برپايه عمل استوار است ، مجهولات را از عمل بايد به دست آورد ، يعنی از راه استقرا ، از راه تجربه كردن . تجربه و استقرا ، از نظر قوای ادراكی [ اگر ] ما در نظر بگيريم ، معنايش تقدم حس میشود بر عقل و بر فكر و اگر از نظر ديگر در نظر بگيريم خود عمل است ، چون احساس كردن ، مشاهده كردن ، وارد عمل شدن است ، تجربه كردن وارد عمل شدن است . پس علم جديد آمد گفت نه ، علم را از عمل بايد به دست آورد ، تقدم عمل بر علم . ولی اين نظريه يك نظريه خيلی قديمی است ، سيصد چهارصد سال است ، از زمان بيكن چنين نظريهای پيدا شده است
معنی دقيق " پركسيس "
در ماركسيسم آنچه كه اينها " پركسيس " مینامند بيشتر از آن حدی است كه امثال بيكن گفتهاند . از مجموع قرائن به دست میآيد كه پركسيس را به " فلسفه عمل " ترجمه كردن شايد درست نيست ، يعنی كمی دقيقتر بايد ترجمه كرد . پركسيس عمل است ، ولی نه صرف مفهوم عمل و كار را كه ما به آن بدهيم برای آن كافی باشد ، اگر هم میگوييم عمل و كار ، مقصود تغيير است . پركسيس يعنی فلسفه عمل به معنی تغييردادن و با تغييردادن شناختن . انسان يك موجود پركتيك است ، يعنی يك موجودی است كه دائما میخواهد تغيير بدهد و با تغييردادن بشناسد . اين است كه انسان پركسيسی دارد در برابر طبيعت ، میخواهد طبيعت را تغيير بدهد و با تغيير بشناسد و هم بسازد . پس سه عنصر اينجا در [ كار است ] : پركسيس تغييردادن است و شناختن و ساختن . پركسيس انسان در برابر طبيعت همين است كه دست به تجربه طبيعت میزند . " به تجربه طبيعت " هم كه اينها میگويند ، میدانيم اينها همه حرفهايشان به اصطلاح مفهوم انقلابی و مبارزه دارد . میگويند كه انسان خود را در برابر طبيعت مینهد و طبيعت میشود به منزله تز و او میشود آنتیتز و به جنگ طبيعت میآيد . حالا ديگران میگويند كه طبيعت را تجربه میكند ، اينها میگويند كه " به جنگ طبيعت میآيد " . طبيعت را در عمل تغيير میدهد و میشناسد و میسازد . اين ، پركسيس انسان در برابر طبيعتپركسيس انسان در برابر انسان . انسان هميشه میخواهد انسانهای ديگر را تغيير بدهد و بشناسد و قهرا بسازد
نوع سوم ، پركسيس انسان است نسبت به خودش . انسان خودش را هم میخواهد تجربه كند ، تغيير بدهد و بشناسد و بسازد . خيلی كارها كه انسان میكند درواقع در خودش عمل میكند ، خودش هم فاعل است هم منفعل ، در خود تغيير ايجاد میكند و خود را میخواهد اكتشاف كند و خود را میخواهد بسازد
تا حدودی خيلی مسائلش درست هم هست . يك حرفی در مورد بچه گفته میشود كه بچه كوچك همين قدر كه به سن يك سالگی میرسد و روی زمين میخيزد يا كمی راه میرود میبينيد چقدر خرابكار است ؟ بعضی اين را حمل میكنند به طبيعت خرابكارانه انسان . به يك استكان میرسد آن را میزند به نعلبكی ، نعلبكی را میزند به استكان ، هر دو را میريزد در پارچ ، آن را میريزد و هر چه كه به دستش برسد آرام نمیايستد ، دستی به آن میزند ، كاری میكند كه از نظر ما آن كار خرابكاری است . اين در واقع همان حالت پركسيس است . البته اين را روانشناسان هم گفتهاند كه اين همان حس شناخت است در او ، يعنی كاوش . برای ما چون مطلب كاوششده هست تازگی ندارد( استكان را بزنيم به نعلبكی ، خوب میشكند ، بارها تجربه كردهايم ، اين مطلب را شناختهايم ، ليوان را سرازير كنيم آبش میريزد ، اين را دانستهايم ، ليوان را بيندازيم در پارچ ، قبلا میدانيم چه میشود ، اين ديگر برای ما يك امر ناشناخته نيست .) برای ما امور ناشناخته قهرا همين حالت را دارد . هر وقت در مقابل يك امر ناشناخته قرار بگيريم میخواهيم يك دستی به آن بزنيم ببينيم چطور میشود ، همان حالت كودك را پيدا میكنيم . ما كه حالت خودمان را با كودك تطبيق میكنيم ، میگوييم اين بچه چه مرضی دارد ؟ هی اين را میزند به آن . صحبت مرض نيست ، برای او اينها همه يك امر تازه است ، برای او همه اينها يك امر مجهول است
آن حس كاوشگری و شناختجويی كه دنبال شناخت میرود او را وادار میكند و آن با تغيير است ، به حسب غريزه میخواهد اين را اين طور بكند ببيند چطور میشود . او در لابراتوارش است ، لابراتوار او همينهاست . بعد از مدتی كه اينها برايش تجربه شد و امر عادی شد و قضيه از تازگی افتاد آرام میشود ، بعد ما میگوييم عاقل شده و " عاقل شده " يعنی اينها را شناخته ، حالا كه شناخته ديگر برايش چيز تازهای نيست كه از نو بخواهد اين كار را بكند . و خيلی افراد هستند شما میبينيد همين طورند ، يك شی تازهای كه میبينند آرام نمیگيرند ، تا به آن دست نزنند ، زير و رويش نكنند ، نگاهش نكنند ، و احيانا يك شی الكتريكی و برقی است ، خطر هم دارد ، ولی تا به آن دستی نزنند آرام نمیگيرند
به هر حال ، انسان يك چنين موجودی است ، میخواهد عمل كند ، عمل تغييردهنده ، میخواهد تغيير بدهد و بشناسد و بعد بسازد
پس اينكه ماركسيسم يك فلسفه عمل است ، معنی دوم پيدا كرد ، از جنبه مساله شناخت ، يعنی فلسفهای است كه شناخت را از راه عمل میجويد و لهذا [ مولف ] گفت كه آن حرف معروف ماركس را كه گفته است كه فلسفه تفسير جهان نيست تغيير جهان است ، اغلب خيلی ساده تلقی كردند ، خيال كردند كه او آمده اصطلاح را تغيير داده ، گفته ديگران خواستهاند جهان را تفسير كنند كه اسمش را گذاشتهاند فلسفه ، من اسم تغيير جهان را میگذارم فلسفه . اين كه میشود اسم گذاری ، نه ، او میخواهد بگويد كه ديگران میخواهند جهان را بدون تغيير تفسير كنند و اين تفسير تفسير صحيحی نيست ، من میگويم فلسفه تغيير جهان است ، يعنی بايد تغيير داد تا بتوان تفسير كرد . تفسير ، شناخت است . شناخت بر اساس تغيير است . پس [ با توجه ] به اين معنا وقتی كه ما میگوييم كه ماركسيسم پركسيس است ، فلسفه عمل است ، مفهوم دومی پيدا كرد ، يعنی فلسفهای است كه برای عمل تقدم بر شناخت و بر انديشه قائل است ، يعنی در مساله شناخت قائل به فلسفه عمل است و قائل به تقدم عمل بر انديشه . پس دو معنی مختلف شد
اما وقتی خوب دقت كنيم میبينيم اين دو معنی مختلف به يك اصل برمیگردد . آنجا ما میگفتيم كه ماركسيسم فلسفه عمل است ، يعنی فلسفهای است برای عمل ، همين طور كه اينجا گفتيم كه ماركسيسم فلسفهای است كه عمل را بر شناخت مقدم میداند ، عمل را بر انديشه مقدم میشمارد و شناخت را مبتنی بر عمل و بر تغيير میكند


