![]() |
3 . وجه توليد
بعد ما میآييم سراغ كلمه " وجه توليد " كه اين وجه توليد را هم اينها زياد به كار میبرند . (حتما شما بايد لغات اصلی فرنگی اينها را به دست بياوريد و با رجوع كردن به مدارك اصلی ، تعريف اينها را كاملا به دست بياوريد كه اگر در اين ترجمهها اشتباهی هست منشا اشتباه ما نشود . )وجه توليد خيال میكنم با شيوه توليد يكی باشد . مقصود چگونگی توليد استشيوه توليد و وجه توليد - كه به چگونگی مربوط میشود - علی الظاهر مانند اينكه شيوه توليد يك وقت فردی است ، يك وقت اجتماعی
شيوه توليد فردی و جمعی
در قديم زمستان كه میشد دهاتيها ، اغلب همين زارعها ، مرد و زن چون بيكار بودند كارشان نخريسی بود . مردها هم همينطور كه بيكار بودند يا پيرمردهايی كه ديگر كارهای سنگين نمیتوانستند بكنند اغلب میآمدند همان جلو كوچه ، دم دكانها جمع میشدند ، حرف هم كه میزدند هر كدامشان يك ديگلون در دست داشتند(جلك هم به آن میگفتند( 1 " و مشغول رشتن نخ میشدند . اين يك كار فردی است . يك فرد بدون احتياج به هيچ فرد ديگری يك مقدار پشم يا پنبه بر میدارد ، چوب يا سنگی را هم بر میدارد( ديگلونها چوبهای ساخته شده مخصوص برای اين كار بود ، گاهی هم با تكه سنگ اين كار را میكردند) ، كار فردی انجام میدهد . اين شيوه توليد يك شيوه فردی استدر كشاورزی ، هم شيوه فردی وجود دارد هم شيوه جمعی . مثلا يك نفر به تنهايی میرود دنبال ديمهكاری ، همه كارها را از اول تا آخر خودش به تنهايی انجام میدهد . ولی يك شيوههای جمعی هم به وجود میآورند كه آن صورت تكامليافتهاش است . در خراسان آن گروه را میگويند " صحرا "
پاورقی :
. 1 اين مثل كلمه " نيشگون " است كه هر شهری كه شما برويد يك اسم
مخصوص به خود دارد
در عصر جديد با پيشرفت صنعت ، وجه توليد و شيوه توليد به كلی عوض شده ، ديگر اصلا " فردی " هيچ معنی ندارد . يك كارخانه وقتی بخواهد بچرخد ، مركب است از عدهای افراد ، با شعور مختلف . اگر بخواهد تمام كارهايش انجام بشود حتی از وجود يك روانشناس هم استفاده میكنند كه فنش از اين كار فنی دور است . چندين مهندس بايد داشته باشند ، چندين تكنسين بايد داشته باشند ، كارگر عادی بايد داشته باشند ، متخصصهای ديگر بايد داشته باشند ، مدير فنی بايد داشته باشند ، دفتردار بايد داشته باشند ، سكرتر بايد داشته باشند . اين خودش يك كار جمعی میشود ، اين ديگر نمیتواند فردی باشد . ابزار توليد كه به قول اينها تكامل پيدا كرده شيوه توليد هم عوض شده است . البته در آن مثالی كه ما گفتيم بدون آنكه ابزار توليد عوض شده باشد شيوه توليد عوض شد
در كشاورزی ابزار توليد هيچ فرق نكرده ولی دو حالت دارد : حالت انفرادی كه كسی خودش تنها میرود همه كارهايش را انجام میدهد . حالت اجتماعی : همان كه عرض كرديم در آنجا به اصطلاح صحرا تشكيل میدهند ، يازده نفر مرد و ده راس گاو با سرمايهای شامل بذر و امثال آن . پس اين را ما میگوييم " شيوه توليد " كما اينكه باز توليد از نظر اينكه انسان وابسته به يك نقطه معين باشد يا وابسته به نقطه معين نباشد دو شيوه مختلف است . كشاورزی با دوره پيش از آن كه دوره شكار است اين تفاوت را دارد ، يعنی شيوه توليد فرق میكند . ابزار هم میشود گفت فرق كرده كه حيوان در اينجا استخدام شده و در آنجا نه . در شكار ، انسان يك حالت آزادی دارد ، چون شكار است و شكار يك وقت در اين كوه است از اين كوه میرود ، در آن كوه است از آن كوه میرود ، در اين جنگل است از اين جنگل میرود ، در آن جنگل است از آن جنگل میرود . احيانا ممكن است صد فرسخ دور بشود . اصلا در يك جای معين نيست . خانهاش آنجاست كه شكار وجود داشته باشد . لذا زندگی شكاری برابر است با زندگی خانه به دوشی ، يك نوع زندگی خانه به دوشی است
زندگی دامداری هم تا اندازهای همينطور است . دامداری هم كمی انسان را متحرك میكند ، برای اينكه دامدار تابع دام خودش است . دام تابع آب و علف است ، هر جا كه آب و علف باشد بايد آنجا باشد . آب و علف امسال اينجاست سال ديگر آنجاست ، سال ديگر جای ديگر . سرزمينها هم كه در قديم مالك نداشت . سرزمينهای خيلی وسيع در اختيار بود ، مثل زندگی عرب
عرب زندگی دامداری داشت ، گوسفند داشت ، شتر داشت ، گاو داشت ، و لهذا حالت خانه به دوشی داشتند . خانه اينها كجا بود ؟ هر جا كه آب و علف بود . " رائد " داشتند(لا يكذب الرائد اهله . )رائد آن پيشقراولی بود كه هميشه میفرستادند برای [ پيدا كردن آب و علف . ] در خراسان ، در آن حدود فريمان ، اين را میگفتند " پل گردی " . يك كارشان گوسفندداری بود ، میرفتند ببينند كجا آب و علف هست . اين را میگفتند " پل گردی " . رائد كارش اين بود : در اين سرزمين كه بودند احساس میكردند در اينجا ده روز ديگر بيست روز ديگر يك ماه ديگر يا آب پيدا نمیشود يا علف و اين حيوانها در مضيقه خواهند بود . بعد افرادی را میفرستادند دنبال آب و علف ، و هر جا پيدا میكرد خبر میآورد فلان جا مقتضی است برويم آنجا ، همه حركت میكردند میرفتند آنجا . در كلام اميرالمومنين هست : « " و ما كنت الا كقارب ورد و طالب وجد " » (1) . " قارب " همان رائدی را میگويند كه در شب دنبال آب میگردد . كسی كه در شب دنبال آب بگردد و بعد " ورد " يعنی پيدا كند میگويند " قارب ورد " . به هر حال اينطور زندگی قهرا تحرك ايجاد میكند ، ثبات و سكون نيست . اين ، شيوه خاص توليد است
ولی كشاورزی ، هم با دامداری هم با صيادی فرق دارد ، انسان را ساكن میكند برای اينكه وقتی كشاورزی میكند بايد در اين زمين بذر بپاشد ، خود به خود يك نوع وابستگی به زمين پيدا میكند ، چون اين زمين است كه به او محصول میدهد . از اول پاييز كه میآيند تخم را میكارند(اگر پاييزی باشد )تا وقتی برداشت میكنند كه معمولا خرداد برداشت میكنند حدود نه ماه طول میكشد . اگر سال ديگر هم از همين زمين بخواهد استفاده كند قهرا در يك محل بايد سكنی اختيار كند ، تقريبا حالت شهرنشينی برايش پيدا میشود يعنی همان سكونت و آرام گرفتن
پس شيوه توليد فرق میكند ، شكل توليد فرق میكند . همانطور كه شكل توليد از نظر انفرادی و دستهجمعیبودن فرق میكند ، شيوه توليد از نظر اينكه يك توليد متحرك باشد يا يك توليد ساكن فرق میكند . قهرا به حساب اينها - و خواهند گفت روی ساير قسمتها اثر میگذارد . اين هم كلمه " وجه توليد " كه ظاهرا شيوه توليد هم چنين چيزی است
ميزان احتياج خودش توليد كند و قدرت ذخيره پيدا میكند مساله مالكيت خصوصی بهوجود میآيد . اينجا رابطه انسانها با يكديگر از نظر مواد توليدی فرق میكند . اين رابطه بر اساس اين است كه اين مال من است مال تو نيست ، اين ماده توليدی مال من است مال تو نيست . اين ، رابطهای است ميان انسانها بر اساس مواد توليدی ، يعنی روابط توليدی را ما اينطور تعريف میكنيم : رابطه ميان انسانها از نظر مواد توليدی ، كه اين رابطه [ میتواند ] بر اساس مالكيت اشتراكی باشد يا بر اساس مالكيت اختصاصی ، و مالكيت اختصاصی هم ممكن است شكلهای مختلف و گوناگون پيدا كند . اين هم روابط توليدی
5 . روابط اجتماعی
حال اگر " مناسبات اجتماعی " يا " روابط اجتماعی " میگوييم ، روابط اجتماعی شامل روابط توليدی هم میشود ولی يك معنی اعم و وسيعتری است ، چون روابط توليدی يعنی روابط انسانها از نظر مواد توليدی ، ولی روابط اجتماعی يعنی روابط انسانها با يكديگر از نظر اينكه با هم زندگی میكنند و زندگی اجتماعی دارند . آن روابط ممكن است كه روابطی باشد نه از نظر امور توليدی بلكه از نظر مثلا رابطه حاكم و محكوم ، اينكه مثلا حكومت چگونه باشد . اين خودش يك رابطه اجتماعی است ميان افراد . اساسا رابطه بردگی ، اينكه يك انسان مالك انسان ديگر باشد ، يك نوع رابطه اجتماعی است نه رابطه ميان دو انسان از نظر مواد توليدی . اين را هم میگويند " روابط اجتماعی "علی الظاهر ( علی الظاهر كه میگويم برای اينكه بعد ببينيم چيز ديگری به نظر میرسد يا نه.) آنچه را كه ما " زيربنا " میگوييم شامل ابزار توليد، نيروهای توليدی(با تفاوت مختصری كه با ابزار توليد دارد)و وجه توليد و شيوه توليد میشود و اما " روبنا " همانهاست كه شامل روابط اجتماعی و روابط توليدی میشود . مثلا اگر ابزار توليد در حد ابتدايی باشد و وجه توليد يعنی شيوه توليد خصوصی باشد اقتضا میكند كه رابطه توليد ، مالكيت اختصاصی باشد . اما اگر ابزار توليد ، تكامليافتهتر و شيوه توليد ، دستهجمعی باشد آن وقت اقتضا میكند كه روابط توليدی هم اشتراكی باشد
حال اگر ابزار توليد تكامل پيدا كرد و وجه توليد اجتماعی شد ولی مالكيت در حد اختصاصی باقی ماند ، میگويد وقتی كه ابزار توليد ابزار دستی بود و شيوه توليد هم يك درخت را هم در يك قالب قرار بدهيد ، يك قالب خيلی محكم ، فشار میآورد به آن قالب ولی وقتی نتوانست بالاخره در همان حجم كوچكش باقی میماند . مانع رشدش میشود
حال ، اين جور مالكيت به عقيده اينها متناسب است با همان صنعتهای دستی و صنعتهای خصوصی و انفرادی . مالكيت انفرادی متناسب با ابزار توليد انفرادی است
ابزار توليد دستهجمعی جبرا اقتضا میكند جامه و لباسی را متناسب با خودش . اگر در اين حد نگه داريد يكی از دو حال پيش میآيد : يا ابزار توليد اين قالب را میشكند ، مثل بچهای كه وقتی لباس تنگ تنش كنيد كم كم آن را پاره میكند ، يا اگر آن قالب خيلی قرص و محكم ايستادگی كند جلو رشد اين را میگيرد . ايندو با يكديگر ناسازگار است ، از آن چيزهايی كه دنيای امروز خلافش را ثابت كرد ، يعنی سرمايهدارها ثابت كردند كه در عين اينكه ابزار توليد را در حد اعلا رشد میدهند و از كشورهای كمونيستی هم بيشتر رشد میدهند [ مالكيت خصوصی پا برجاست . ] نه مانع رشد ابزار توليد میشود نه رشد ابزار توليد توانست اين روبنا را كه به عقيده اينها خواهناخواه بايد دگرگون بشود - از بين ببرد ، و اينها هم ديگر اصلا اميدی به اينكه يك چنين انقلابی بشود ندارند ، يعنی از جاهايی كه ديگر به كلی اين حرف منسوخ است اينجاست
شما خود عليت را تعريف نفرموديد . اگر عليت معنايش وجود دادن است در آن صورت خيلی چيزها ديگر علت نيست ، پدر علت فرزندش نمیشود
البته يك وجود دادن به آن مفهومی است كه فلاسفه ما میگويند . ولی يك وجود دادن به اين معناست كه اگر الف نمیبود ب وجود پيدا نمیكرد ولی اگر ب هم نبود باز الف وجود داشت ، همان علل معده ، ولی در علل معده هم مرتبه علت يك مرتبهای است غير از مرتبه معلول . اگر اين پدر وجود نمیداشت اين پسر قطعا نبود ولی [ اگر ] اين پسر نبود هم اين پدر وجود داشت . آن وقت در همين جا كه پدر چنين رابطهای با فرزند دارد در عين حال فرزند هم روی همين پدر اثر میگذارد
پس اين را میشود به اين صورت بگوييم : در مورد علل معده تاثير متقابل میتواند وجود داشته باشد
بله ، همينطور است
ولی در مورد علت واقعی نمیتواند وجود داشته باشد
علت واقعی كه اصلا چنين چيزی در مورد آن محال است . ولی بحث اينها در علل ايجادی كه ما میگوييم نيست ، همه در همين علل معده است
بحث اول كه بحث عليت بود ، آن آخر بحث نفهميدم چه نتيجهای گرفتيم
در واقع ما دو بحث كرديم يعنی همه يك بحث نبود . بحث اول راجع به اين نظريه بود كه اقتصاد زيربناست . اول به طور مطلق در كلمات ماركس و ديگران بيان شده ، ولی بعد در تعليماتی كه در آخر دادند ، هم خود ماركس هم انگلس تعديلاتی در آن وارد آوردند و حتی مولف میگويد : " انگلس نيز در مكاتبات خود اعتراف كرد كه بعضی از فرمولهای افراطی ماركس و خود او نتيجه بحثهای مشاجرهآميز آنان بوده است . " تقريبا از اينكه اقتصاد علت مطلق باشد دست برداشتند به همين شكلی كه حالا ما توجيه كرديم ، يعنی گفتند با اينكه علت است ولی عليت مطلق ندارد ، تحت تاثير معلول خودش هم قرار میگيرد . اين يك بحث بود
به هر حال ما به اين شكل توجيه كرديم
خودشان به اين شكل توجيه نكردند ، ما به اين شكل توجيه كرديم
اگر بخواهند میتوانند اينطور توجيه كنند
میتوانند ، اگر توجيه كرده باشند
منظورم اين است كه ما نمیتوانيم در اين زمينه به آنها ايرادی وارد كنيم
از اين نظر نه ، مگر اينكه بعضی حرفهای ديگری گفته باشند كه خود حرف آنها ضد حرف ما باشد ، چون وقتی كسی حرف كسی را توجيه میكند در حدی قابل توجيه است كه خودش ضد آن را نگفته باشد . اگر خودش ضد آن را گفته باشد ديگر قابل توجيه نيست
آيا اصل تاثير متقابل را میشود مرتبط كرد با همان اصل تضاد ، بگوييم تز از خودش آنتیتز را به وجود میآورد و اينها روی هم تاثير میگذارند سنتز را به وجود میآورند ؟ خير ، البته اصل تاثير متقابل شامل همين شی و ضد خودش هم میشود اما اختصاص به اين ندارد ، نه اينكه همان را دارند میگويند ، اختصاص به آن ندارد
قانون نظم كه حاكم است همين اصل تاثير متقابل است ، يعنی نظمی كه بر جهان حاكم است ناشی از تاثير متقابل است
البته اين نظم غير از آن نظم است ، درست است ، اين خودش ارتباط است نه نظم . قبلا هم بحث كردهايم . يكی سخن در ا ين است كه اشيا جهان آيا با يكديگر در رابطه هستند يا بیارتباط با يكديگرند ؟ آنها الهيون را متهم میكنند كه الهيون قائل به اصل گسستگی هستند يعنی میگويند كه هر چيزی خودش خودش است قطع نظر از همه اشيا ديگر ، ولی ما میگوييم اينطور نيست ، همه چيز به همه چيز بستگی دارد و هيچ چيزی را جدا از اشيا ديگر نمیتوان شناخت و تعريف كرد ، چون هر چيزی در حال تاثير متقابل با اشيا ديگر است . البته اينجا اينها يك قدم هم جلوتر میروند كه همان ممكن است كه توجيه ما را در اينجا به ضرر آنها مخدوش كند . (در آن جلسه پزشكان اين قضيه را ما طرح كرديم . )البته اين را هم باز هگل گفته است
حرفهای خيلی پرمغز و لااقل عميق هرجا هست مال خود هگل است
قدما برای اشيا ماهيتی و وجودی قائل بودند و در عين حال يك سلسله اضافات و روابط با اشيا ديگر . مثلا میگفتند انسان در ذات خودش چيزی است و همين انسان كه در ذات خودش چيزی است با اشيا ديگر در ارتباط است . انسان در ذات خودش چيزی است ، اين درخت در ذات خودش چيزی است ، زمين در ذات خودش چيزی است و تعريفش به همان ذاتش است . مثلا در تعريف انسان میگوييم " حيوان ناطق " ، در تعريف زمين میگوييم كره چنين و چنان ، ولی البته اين انسان كه در ذات خود چيزی است و زمين كه در ذات خود چيزی است با يكديگر در ارتباط هم هستند يا حتی روی همديگر اثر هم میگذارند . اين مقدار را كه قدما هم میگفتند . بعد هگل - و اينها هم گاهی در سخنانشان اين حرفها را میآورند - گفت اصلا هر چيزی جز مجموع آثاری كه از اشيا ديگر گرفته چيزی نيست ، يعنی خودش جز مجموع همين اثرها چيز ديگری نيست ، نه اينكه چيزی است دارای رابطه با اشيا ديگر ، اصلا تمام ماهيتش همين رابطههاست . اگر بپرسيد چيست ؟ میگوييم رابطه با اين ، با آن ، . .
خودش جز همان رابطه ماهيتی ندارد ، واقعيتی ندارد . به اين شكل البته فقط هگل چنين حرفی را زده كه ماهيت اشيا را مجموعه روابط آنها با اشيا ديگر تشكيل میدهد . نه اينكه بگوييم انسان يك ماهيت و ذاتی دارد قطع نظر از اشيا ديگر ، اصلا قطع نظر از اشيا ديگر ذات ندارد ، ذاتش را همين روابط تشكيل میدهد
از نظر اينها هم انسان تعريف ندارد كه بگوييم انسان جوهری است جسمانی چنين و چنان كه قدما میگفتند . انسان يعنی مجموعی از آثاری كه در طول تاريخ ميليونها سال در گذشته و يا يك سلسله آثار در زمان حاضر كه از بيرون در يك جا جمع شده ، مجموع اين آثار میشود انسان ، چيز ديگری نيست . اين نظم كه شما میگوييد ، مقصود فقط همان رابطه است ، نه نظم به آن مفهومی كه الهيون میگويند يعنی نظام ، يعنی چيزی كه حكايت میكند از اينكه نظم ، ساخته يك شعور و يك تدبير است . اين را كه اينها نمیگويند . [ از نظر اينها ] نظم يعنی همان ارتباط . هزار جور ارتباط در عالم فرض میشود
3 ماديگرايی تاريخی
" ماديگرايی تاريخی كه به منزله بررسی تاريخ از ديدگاه اقتصادی است ، همچنين بررسی اقتصاد است از ديدگاه تاريخی . در واقع بيان اين موضوع كه روابط اقتصادی تعيينكننده وضع تمدن است كافی نيست ، بايد شرح داد كه تحول اين روابط اقتصادی به چه ترتيب است . " (1) در اول بخش دوم گفتيم ماديگرايی تاريخی يا ماترياليسم تاريخی يك برداشت اقتصادی از تاريخ و يك برداشت تاريخی از اقتصاد است . " برداشتی اقتصادی از تاريخ است " معنايش اين است كه ماهيت واقعی تاريخ ، اقتصادی است . همان مفهوم " زيربنا " كه میگويند اين استپاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 34
تاريخ جريان زندگی بشر است . اين جريان زندگی بشر يك ماهيتی دارد و يك جلوهها و آثاری . ماهيت تاريخ بشر چه ماهيتی است ؟ آيا ماهيت اخلاقی است ، ماهيت فكری و عقلانی است يا ماهيت اقتصادی ؟ و حتی به طور كلی بگوييم ماهيت فرهنگی است و يا ماهيت اقتصادی ؟ فرض كنيد كسی بگويد ماهيت فرهنگی است ، يعنی اين جريان و اين تحولات درواقع يك فرهنگ است كه جريان پيدا كرده و تحول پيدا كرده تا به اينجا رسيده ، كه قهرا آن وقت بشر يعنی همان وجود فرهنگی ، و جامعه بشر ماهيت فرهنگی دارد ، اين فرهنگ كوچك از ابتدا تدريجا رشد كرده تا به اين حد رسيده ، يعنی اگر ما جامعه بشری را تشبيه كنيم به يك موجود زنده متحول متكامل كه از بدو تولد همينطور در حال رشد بوده تا زمان ما ، ماهيت اين موجود زنده را چه ماهيتی بدانيم ؟ بگوييم جامعه بشری ، اين جاندار يك فرهنگ زنده است ، يك سلول فرهنگی به وجود آمد و رشد كرد تا به اينجا رسيد ، يا يك سلولی كه ماهيت اقتصادی دارد ؟ اين مكتب میگويد اين سلول ، اين واقعيت ماهيت اقتصادی دارد و هر چه غير اقتصاد هست آثار و جلوات و توابع و طفيليهای اقتصاد است ، نظير آن حرفی كه حكما در باب جوهر و عرض میگويند كه هر عرضی قائم به جوهر است و هر جوهری دارای يك سلسله اعراض است . پس اين كتاب كه ما داريم جوهری است دارای يك سلسله اعراضجوهر اصل است و اعراض فرع و طفيلی . اعراض هر جوهری در واقع جلوهها و تجليات آن جوهر است . البته وجود عرض غير از وجود جوهر است ولی وجود عرض وجود تبعی و وجود تطفلی است و به اصطلاح حكما وجود ناعت است
درباره ماهيت جامعه بشری قهرا چنين مسالهای مطرح است . ماهيت جامعه ، ماهيت اصلی و ذاتی و ماهيت جوهری اين حقيقت چيست ؟ از نظر مكتب ماركس اقتصاد است ، امور ديگر هست ، همه چيز ديگر در آن هست ، علم هست ، ذوق هست ، هنر هست ، اخلاق هست ، دين هست ، قضاوت هست ، قانون هست ، همه اينها هست ولی همه اينها به منزله اعراض اين جوهرند ، تابع و طفيلی اين جوهرند . آن اصل است . اگر فرض كنيم كه آن ثابت است [ بقيه نيز ثابت خواهند بود ، ] چنانكه حكما میگويند اگر جوهر ثابت باشد عرضش هم ثابت است ، اگر جوهر متغير باشد عرضش هم متغير است ، يعنی عرض در ثبات و تغير تابع جوهر است ، و قهرا هر جامعهشناسی هر جور [ در اين مساله ] نظر بدهد چيزی را ناچار جوهر میداند . از نظر ماركس جوهر و ماهيت اصلی سرگذشت جامعه بشری همان اقتصاد است و امور ديگر هر چه هست آثار و عوارض و توابع و طفيليهای اقتصادند . آن كه ماهيت اين حقيقت و جوهر آن را تشكيل میدهد اقتصاد است . اين ، معنای برداشت اقتصادی [ از ] تاريخ يا بررسی اقتصادی تاريخ است . گفتيم [ ماديگرايی تاريخی ] در عين حال برداشتی تاريخی از اقتصاد است . معنايش اين است كه خود اقتصاد وجود تاريخی دارد . تاريخ ، وجود اقتصادی دارد و اقتصاد وجود تاريخی . اقتصاد وجود تاريخی دارد يعنی چه ؟ يك شی اگر ساكن باشد يك وجود ثابت و منجمد دارد كه در همه زمانها يكسان است ، ولی اگر متغير باشد سرگذشت دارد
سرگذشت داشتن اين است كه وضعش در زمان پيش با وضعش در زمان بعد متفاوت است . چيزی اگر به يك حال يكنواخت بماند تاريخ و سرگذشت ندارد چون حالتش يكنواخت است ، ولی اگر حالتش يكنواخت نباشد ، در طول زمان حالات مختلف پی در پی پيدا كند و بلكه اصلا خودش به يك معنا يك نوع حركت ذاتی داشته باشد و همان ماهيت خودش عوض شود يعنی از نوعی به نوع ديگر تغيير كند ، مثل حركت جوهری كه فلاسفه قائل هستند ، اين وجود را ما میگوييم " وجود تاريخی " . پس در اين مكتب ، تاريخ ماهيت اقتصادی دارد و اقتصاد وجود تاريخی . (نمیگوييم ماهيت تاريخی ، كه اگر آن را هم بگوييم غلط نيست . )اين است كه میگوييم [ ماديگرايی تاريخی يا ماترياليسم تاريخی ] در آن واحد برداشتی اقتصادی است از تاريخ و برداشتی تاريخی است از اقتصاد
آيا جامعه و تاريخ تك ماهيتی است ؟
البته اينجا يك سوال مطرح است و آن اين است كه آيا ضرورتی دارد كه ما برای جامعه ماهيت واحد قائل شويم و يكی از اين شوون را ذاتی و جوهری او بدانيم و ساير شوون را اعراض و طفيلی ، كه آن وقت كسی بگويد ماهيت تاريخ اقتصادی است ، كس ديگری بگويد نه ، ماهيت تاريخ علمی است ، يكی بگويد نه ، فكری و فلسفی است ، كسی بگويد نه ، ماهيت تاريخ دينی و مذهبی است ، كه اين خودش خيلی نظريه قويی هم هست ، چون دين يك عامل بسيار بسيار موثری در تاريخ بوده است و اگر كسی هم ادعا كند از اين ادعاها دورتر نيست ، كسی بيايد بگويد نه ، اصلا ماهيت تاريخ ماهيت هنری است ، و از اين قبيل . [ آيا ] ضرورتی دارد [ كه جامعه و يا تاريخ را تك ماهيتی بدانيم ؟ ] ممكن است كسی اساسا هيچكدام از اينها را نگويد ، يعنی هيچكدام از اينها را اصل نشمارد كه باقی ديگر فرع باشد . قهرا به معنی اين خواهد بود كه ممكن است كسی درباره ماهيت جامعه بگويد(اين كه الان عرض میكنم يك نظريه جامعهشناسانه است)كه اصلا آيا ضرورتی دارد كه ما مجموع جامعه بشری را به عنوان يك موجود زنده بدانيم و برای اين موجود زنده " يك " ماهيت قائل باشيم ؟نظريات مخالف :
1 . هر نهادی از جامعه يك روح دارد
ممكن است شما بپرسيد نقطه مقابل اين نظريه چيست ؟ نقطه مقابل اين نظريه اين است كه اساسا چه لزومی دارد كه ما برای جامعه مجموعا يك روح و يك حيات قائل باشيم و باقی ديگر را به منزله آثار و اعمال و طفيلی بدانيم ؟ نه ، اين يك تشبيه كافی نيست كه چون موجود زنده چنين است ، هر موجود زنده يك حيات و يك ماهيت دارد و باقی ديگر همه آثارش است جامعه هم اينچنين است . ممكن است اصلا ما جامعه را يك حقيقت چندماهيتی بدانيم چون نحوه وجود جامعه با وجود يك موجود زيستی متفاوت است ، يعنی بر جامعه چندين روح در آن واحد حاكم بدانيم . اين بدن موجود زنده است كه فقط يك روح بيشتر نمیپذيرد . البته اين يك مساله زيستی است . در زيستشناسی هر موجود زندهای يك حيات بيشتر ندارد ، دو حيات ندارد كه [ نيمی از آن ] مثلا اراده كند از اين طرف برود ، نيم ديگرش اراده كند از آن طرف برود . تمامش دارای يك حيات و يك اراده و يك خواست و يك دستگاه و يك نيروی مدبر است . چه مانعی دارد كه ما بگوييم جامعه در عين اينكه يك موجود زنده و فعال است دارای روحهای متعدد است ، يعنی هر عضوی و به قول امروزيها هر نهادی از آن دارای يك روح و يك حيات باشداز كجا كه اينطور نباشد ؟ مثلا جامعه به ارگانهای مختلف تقسيم میشود ، میگوييم ارگان دينی و مذهبی ، ارگان فرهنگی ، ارگان هنری ، ارگان دادگستری ، ارگان تجارت و سرمايهداری و امثال اينها . چه مانعی دارد كه بر هر كدام از اينها يك روح حاكم باشد و تضادهايی هم كه در درون جامعه پيدا میشود از همين جهت است كه نهادها با يكديگر به تنازع برمیخيزند ، در صورتی كه در بدن يك موجود زنده نهادها با همديگر در تلائم هستند نه در تنازع ، يعنی اينطور نيست كه قلب با كبد در حال جنگ باشد يا دستگاه تنفس با دستگاه هاضمه در حال جنگ باشد يا دستگاه گردش خون با دستگاه اعصاب ، نه ، چون حيات واحد حكمفرماست همه تابع يك حيات هستند . ولی در مورد جامعه مانعی ندارد كه كسی ادعا كند كه هر نهادش دارای يك روح بالخصوص است و مجموع يك جامعه يعنی يك حقيقت مركب دارای چند روح . اين خودش يك فرضيه است ، قابل رد هم نيست ، خيلی هم فرضيه قرص و محكمی است
2 . هر تمدنی دارای يك روح مخصوص است
نظريه ديگر در مقابل آن نظريه تك ماهيتی - كه اين هم خيلی جالب توجه است اين است : چه ضرورتی دارد كه ما تمام جامعههای بشری را دارای ماهيت واحد بدانيم و بگوييم " جامعه بشری " ؟ فرض كنيم قبول كرديم كه جامعه دارای يك حيات است نه چند حيات ، چه ضرورتی دارد كه تمام بشر را يك جامعه حساب كنيم و برای همه هم يك جور حكم صادر كنيم ؟ نه ، جامعه بشری دارای تمدنهای متعدد است . اين تمدنها گاهی در عرض يكديگر بودهاند . مثلا در آن واحد تمدن يونان بود ، تمدن ايران هم بود ، تمدن مصر هم بود و هيچكدام هم بر ديگری حاكم نبود . و گاهی در طول تاريخ بودهاندتمدنی میآيد و میميرد ، بعد تمدن ديگری به جای آن میآيد . تمدن يونان میرود تمدن روم جانشين آن میشود . تمدن روم میرود تمدن اسلام جای آن را میگيرد . بعد تمدن جديد میآيد جای آنها را میگيرد . حال چه مانعی دارد كه بگوييم هر تمدنی دارای يك روح مخصوص است ؟ در جامعهشناسی اين مطلب مطرح شده و لهذا میآيند ميان تمدنها فرق قائل میشوند ، میگويند مثلا روح تمدن اسلامی چه روحی است ؟ ممكن است يك تمدن روحش روح مذهبی باشد ، يعنی در ميان اين نهادهای مختلف ، آن كه حاكم بر همه است و به منزله روح است ، مذهب است و باقی ديگر به منزله عضو و تابع . فلسفه دارد ولی فلسفهاش تابع مذهب است . طب دارد ، طبش هم روح مذهب بر آن حكمفرماست . فيزيك دارد ، بر فيزيكش روح مذهب حاكم است . رياضيات همينطور . هنر دارد ، شما میبينيد باز مذهب در آن تجلی میكند . صنعت دارد ، در صنعتش مذهب تجلی میكند . بعضی از تمدنها را میگويند فلسفی است ، عقلانی است ، يعنی روحش روح عقلانی است . تمدن يونان را اينطور توصيف میكنند . میگويند تمدن يونان تمدنی است كه آن هم مثل تمدن اسلامی دارای نهادهای مختلف است ، يعنی هنر دارد ، اخلاق دارد ، علم دارد ، صنعت دارد ، علوم متعدد دارد ، ولی روح حاكم بر اين تمدن فلسفه است
دين هم دارد ولی دينش تابع فلسفهاش است . يعنی روح اين تمدن فلسفه است نه چيز ديگر
درباره تمدن جديد(تمدن اروپا)میگويند روحش علم است ، نه فلسفه است ، نه هنر است ، نه چيز ديگر ، روحش علم است ، آنهم علم حسی و تجربی
اين تمدن هم دارای نهادهای مختلف و متعدد است ولی روح حاكم بر آن علم است
پس نظريه ماركسيسم در باب تفسير و توجيه تاريخ اولا بر اين اساس است كه تمام جامعه بشری - يا به عنوان يك تمدن واحد يا همه تمدنها مشابه يكديگر هستند دارای يك روح است ، " چند روحی " و " چند حياتی " نيست ، و [ ثانيا بر اين اساس است كه ] آن روحی كه بر تمام تمدنهای بشر ، بر تمام جوامع بشری حكمفرما بوده است و ساير نهادها به منزله اعضای او بودهاند كه اين روح در همه جا حلول داشته و بر همه حكومت میكرده است اقتصاد است . و اين در دو قسمتش قابل مناقشه است ، هم اينكه ما جامعه بشری را صددرصد مانند موجود زنده تكحياتی بدانيم ، نه ، میتواند درآن واحد چند حياتی باشد ، و هم به فرض كه نظريه تكحياتی را قبول كنيم ، ما نمیتوانيم همه تمدنها را با يك چوب برانيم ، بگوييم روح حاكم بر تمدن هند همان روح حاكم بر تمدن يونان است و همان روح حاكم بر تمدن روم است و همان روح حاكم بر تمدن مصر است و همان روح حاكم بر تمدن قديم ايران است و [ همان روح حاكم ] بر تمدن جديد اروپاست
يك انسان هم ممكن است چند روح حاكم داشته باشد و انسانهای مختلف ممكن است روحهای حاكم مختلف داشته باشند
همينطور است ، يعنی شما نظريه من و ضد نظريه آنها را تاييد میكنيد ، يعنی اگر انسان يك روح يكنواخت ثابت میداشت [ و ] ما در باب جامعه انسان هم آن را تكحياتی میدانستيم ناچار بوديم برای همه جامعهها يك نوع روح قائل باشيم ، ولی به دليل اينكه انسان يك موجود عجيبی است و دارای استعدادهای گوناگون و متضاد ، همانطور كه در هر فردی از افراد انسان ممكن است يك استعدادش بشكفد و استعدادهای ديگر را تحتالشعاع قرار بدهد ، در جامعه انسانی هم میشود كه يك استعدادش بشكفد و استعدادهای ديگر را - به هر دليل ، به دليل به فعليت نرسيدن ، به دليلهای ديگر - تحتالشعاع خودش قرار بدهد . اين ، حرف درستی است
راجع به تمدنها ، اگر تمدن شامل تمام جوانب زندگی انسان باشد و اينها با هم تناقض نداشته باشند و در يك مسير سير كنند حكم يك وجود واحد را دارند چنانكه در روايتی از پيغمبر 9 وارد است : " مثلالمومنين فی تواددهم كمثل الجسد الواحد "
ما هنوز داريم نظريات را میگوييم . گفتيم كه نظريه ماركسيسم اين است كه تمدنها تكحياتی هستند و يك روح بر همه آنها حاكم است و آن يك روح حاكم هم اقتصاد است . حالا ، حرف سوم ما اين است : حتی ممكن است كسی آن دو مقدمه را قبول كند يعنی تمدن را تكحياتی بداند ولی روح حاكم بر تمدن را اقتصاد نداند ، يعنی همه تمدنها را هم يكنواخت بداند ولی روح حاكم بر آنها را اقتصاد نداند ، مثلا قائل باشد به اينكه چون بشر يك موجود عاقل و با اراده است [ روح حاكم بر تمدنها ] عقل و اراده است
در واقع مثل اينكه [ روح حاكم ] نوعی فلسفه [ است ، ] نه فلسفه مصطلح به آن معنا كه به يونانيها بالخصوص نسبت میدهيم . میگوييم بشر به حكم اينكه يك موجود عاقل شاعر آزاد هست ، همانطور كه روح يك فرد را [ عقل و اراده ] تشكيل میدهد [ روح جامعه را نيز عقل و اراده تشكيل میدهد . ] در روح يك فرد هم اين مساله مطرح است . آيا عقل و ارادهاش اصل است و باقی ديگر فرع ، يا اينكه نه ، عقل و ارادهاش اصل نيست بلكه چيز ديگر اصل است . اتفاقا مساله را به اين صورت طرح كنيم خيلی خوب است . آنچه كه ايشان طرح كردند و آنچه كه شما طرح كرديد سبب شد كه من يك مساله جديدی را طرح كنم
نهادهای مختلف در فرد انسان
اساسا ما بياييم سراغ فرد . به جامعه كاری نداريم ، برويم سراغ فرد انسان ، انسان از آن جهت كه انسان است ، يك فرد انسان . انسان وجودش دارای نهادهای مختلف است . (در جامعه میگويند نهاد ، ما حالا در فرد هم میگوييم نهاد ، قسمتهای مختلف . )انسان به دليل اينكه نيازهای مختلف دارد قهرا تمايلات و ميلهای مختلف دارد . انسان در دستگاه ادراكی خودش حواس دارد ، با حواس ادراك میكند . دستگاه تخيل دارد كه به نوعی روی فراوردههای حواس خود عمل میكند و آن عمل مثلا در شكل ، زيبا كردن و زشت كردن است كه هنرها از اينجا پيدا میشودانسان چگونه هنر را خلق میكند ؟ فراوردههای سابق ذهنش به طور ساده در مخزن ذهنش جمع شده است ، اگر ذهنش قدرت خلاقيت داشته باشد از اينها صورتهای جديد و بديع میآفريند . شاعر كارش همين است . يك نفر نقاش هم میآفريند ، غير از نقاشی كه از طبيعت تقليد میكند كه آن نوعی ديگر [ و ] عمل مكتسب است ، بلكه نقاشهايی كه در مقابل رئاليستها [ قرار دارند . ] رئاليستها آنهايی هستند كه طبيعت را تقليد میكنند . اينها را " سوررئال " میگويند
اين يك دستگاه ادراكی انسان است . انسان دستگاه عقلانی هم دارد و از يك عقل و ارادهای برخوردار است كه حيوان از آن برخوردار نيست
ممكن است كسی بگويد ماهيت انسان را غريزه جنسیاش تشكيل میدهد(حرف فرويد همين است)يعنی همه چيز ديگر در واقع در خدمت اين يك غريزه است و حتی يك بچه شيرخوار هم اگر پستان مادر را دوست دارد و میمكد در واقع همان جريان به قول او لبيدو است
ممكن است برای فرد انسان هم ماهيت اقتصادی قائل باشد و بگويد [ جامعه ] در درجه دوم قرار گرفته است
ممكن است كسی برای حيات انسان ماهيت اقتداری قائل باشد ، بگويد اصلا آن نيروی اساسی كه بر وجود انسان حاكم است برتریطلبی و قدرتطلبی است
مثل اينكه راسل چنين میگويد
نه ، او میگويد همه در عرض [ يكديگر هستند . ] درواقع چند حياتی میداند . يكی از شاگردهای فرويد - كه با خودش هم خيلی مباحثه كرده - میگويد قويترين غريزهای كه بر انسان حاكم است برتریطلبی و شخصيتطلبی است
عينا در فرد انسان همه اين فرضيهها میآيد . میگوييم انسان دارای روح واحد است ولی در روح انسان آن واقعيت اصلی چيست كه باقی ديگر فرع است ؟ ممكن است كسی بگويد كه روح انسان هم خودش چند حياتی است ، چند شعبه مستقل است كه هيچكدام بر ديگری تقدم ندارد . راسل اينطور میگويد . او میگويد من نمیتوانم حرف ماركس را تاييد كنم برای اينكه میبينم كه در مواردی غريزه جنسی همان قدر قوی است بلكه قويتر است از غريزه اقتصادی ، زيرا در فرد ما میبينيم كه مال و ثروت و اين جنبهها همه را فدای عشق خودش میكند ، مثل پادشاه انگلستان ، جرج ششم . ممكن است كه عكس قضيه [ باشد . ] نمیتوانيم تسليم نظريه فرويد بشويم چون در خيلی انسانها ما عكسش را میبينيم . حق اين است كه انسان محكوم سه غريزه است و هيچ يك از اين سه غريزه تابع ديگری نيست ، هر سه غريزه اصالت دارد : غريزه اقتصادی ، غريزه جنسی ، غريزه برتریطلبی . آنهايی كه به انسان خوشبين هستند و انسان را حيوان ناطق میدانند(ناطق يعنی مدرك كليات)و در واقع میگويند حيوان عاقل ، حيوان دارای عقل و اراده ، آنها باز قدرت اصلی حاكم بر بشر را همان نفس ناطقه او يعنی قدرت عقلانی او میدانند ، میگويند به دليل اينكه انسان به نيروی عقل خود میتواند بر همه اينها فائق بيايد و همه اينها را تحت كنترل دقيق خود قرار بدهد ، و بلكه جوهر اصلی انسان همان قوه عاقله اوست و انسان تعالیيافته انسانی است كه اين نيرو در او رشد كرده باشد به طوری كه نيروهای ديگر تحت هدايت و رهبری او باشند ، او باشد كه حصه و سهم اينها را تعيين كند و بدون افراط و تفريط و از روی عدالت بدهد . شكم احتياجی دارد ، اوست كه میتواند سهم او را به عدالت بدهد ، نه افراط كند نه تفريط ، و نيز ساير غرايز
همچنين ممكن است كسی بگويد درست است كه بالقوه همه دارای همه اينها هستند ولی در افرادی كه فعليت پيدا میكند همه يك جور فعليت پيدا نمیكند . بعضیها يك شاخه [ مثلا ] شاخه پولپرستی در آنها رشد میكند ، شاخههای ديگر ضعيف میماند . در بعضی ديگر برتری طلبی رشد میكند ، باقی ضعيف میماند . در برخی عقل رشد میكند . البته اگر عقل رشد كند لازمهاش اين نيست كه [ ساير قوا را ] ضعيف نگه دارد ، چون عقل خودش درك میكند ، باقی ديگر را در اطاعت خودش قرار میدهد ، كه تنها عقل است كه میگويند اگر قوی باشد ديگر ظلم نمیكند ، به حقوق ساير قوا تجاوز نمیكند و حق آنها را به اندازه سهم خودشان میدهد . اين در فرد انسان . بنابراين در فرد انسان هم عينا همين مساله مطرح است . اين بحث ، خيلی بحث خوب و جالبی است ، اين نظريه خاص جامعهشناسی كه واقعا ما درباره جامعه چه میگوييم
پس در اينجا نظريات مختلف است و تنها ماركسيستها هستند كه به شدت از تكحياتی بودن جامعه دفاع میكنند و بعد هم آن حيات واقعی حاكم را كه باقی ديگر همه به منزله عرض و تابع و طفيل است اقتصاد میدانند ، يعنی مكتبهای ديگر حتی روی تكحياتی [ بودن ] تكيه نكردهاند . حتی مذهبيها هيچوقت نمیآيند بگويند روح مطلق حاكم بر تاريخ روح مذهبی است و باقی ديگر همه تابع و طفيل . در خود مذهب خلاف اين آمده است چون میگويد از فجر تاريخ تا كنون هميشه ميان حق و باطل ستيز بوده است ، يعنی ميان گرايشكنندگان به دين و مذهب و معاندين و مخالفين هميشه جنگ و ستيز در كار بوده است . از همان اول تاريخ ، از هابيل و قابيل كه شما شروع كنيد ، او به عنوان يك مومن و اين به عنوان يك غيرمومن ، [ اين دو گروه در جنگ و نزاع بودهاند . ] جنگ هابيل و قابيل از نظر قرآن جنگ مومن و غيرمومن است نه جنگ اقتصادی ، جنگ حق و باطل است ، يعنی جنگ به اصطلاح انسانی است
همينطور دوره به دوره هميشه پيغمبران میآمدند در مقابل [ مخالفين ] قيام میكردند
بيان عرفا درباره ماهيت تاريخ
بنابراين در منطق مذهب اينطور نيست كه ماهيت تاريخ فقط و فقط مذهبی محض باشد و باقی ديگر تابع و طفيلی ، بلكه هميشه جنگ مذهب و ضد مذهب بيان شده است . بله ، عرفا به يك شكل ديگر [ ماهيت تاريخ را مذهبی میدانند . ] ولی آنها مذهب [ را ] به اين صورت كه ما میگوييم نمیگويند ، به يك صورت تقريبا شعور باطن مانند ، [ مطرح میكنند . ] آنها اصلا ماهيت تاريخ را مذهبی میدانند اما نه مذهبی به اين معنا كه الان ما داريم میگوييم ، مذهبی به معنی ديگری . میگويند انسان به حسب غريزه خودش هر چه را كه بخواهد در واقع آن حب خداخواهی است كه او را به آنجا كشاندهيك نوع خطای در تطبيق است ، اشتباه میكند ، يعنی او يك محبوب و مطلوب بيشتر ندارد ، گاهی از خطای در تطبيق سراغ اين و آن میرود
بتپرست هم كه بت میپرستد ، در شعور ناآگاه خودش در جستجوی خداست و خدا را میپرستد . در همان حالی كه با خدا و خداپرستی مبارزه میكند ، اين شعور ظاهرش است كه با شعور باطن و شعور مخفی خودش مبارزه میكند
محيیالدين عربی میگويد : " ما احب احد غير خالقه " هيچ كس در دنيا غير از خالقش را دوست نداشته " و لكنه تعالی احتجب تحت اسم زينب و سعاد و . . . " خدا زير اين نامها پنهان است . مذهب به اين معنا غير از اين مسالهای است كه ما الان طرح میكنيم ، به آن معنا كه قرآن طرح كرده است . به معنايی كه قرآن طرح كرده ديگر فرعون مذهبی نيست ، موسی مذهبی است و فرعون غيرمذهبی . به آن معنا كه آنها شامل شعور باطن و مخفی [ میدانند ] كه حتی خودش هم نداند ، خودش هم با همان كه مبارزه میكند در باطن همان را میخواهد ولی با همان دارد مبارزه میكند ، اين از بحث ما تقريبا خارج است . آن كه میگويد :
| چون كه بيرنگی اسير رنگ شد |
| موسيی با موسيی در جنگ شد |
| چون كه تو رنگ از ميان برداشتی |
| موسی و فرعون كردند آشتی |
مكانيزم ماهيت اقتصادی تاريخ
به هر حال ، اينها چنين ماهيتی برای تاريخ قائل هستند . قهرا همه چيز ديگر تابع و طفيلی [ اقتصاد ] میشود . آن وقت به قول مولف صرف اينكه اين فرض را به طور كلی بگوييم ، برای تفسير تاريخ كافی نيست ، بايد مكانيسم قضيه را هم بيان كنيم . بسيار خوب ، وقتی كه تاريخ ماهيت اقتصادی دارد چه میشود ؟ ماهيت هم [ مانند ] هر چيز ديگر بر طبق اصول ديالكتيك حركت میكند . اصول ديالكتيك يعنی چه ؟ يعنی اصولی كه [ مطابق آن ] هر چيزی ضد خودش از درون خودش برمیخيزد . پس ناچار بايد بگوييم اينكه تاريخ ماهيت اقتصادی دارد يعنی وضع اقتصادی تاريخ و ابزار توليد در هر زمانی يك نوع روابط توليدی و مناسبات توليدی مخصوصی اقتضا میكند ، بعد اين روابط و مناسبات اقتصادی يك نوع روابط اجتماعی ديگری اقتضا میكند كه توجيهكننده اينهاست . بعد كه ابزار توليدی تكامل پيدا میكند اين روابط اجتماعی كه روبناست با آن ابزار تكاملی سازگار نيست . گفتيم مثل جامهای است كه تن بزرگ شده و جامه هنوز در آن حد خودش باقی مانده است . اينجاست كه يك نوع تنازع و كشمكش به يك اعتبار ميان روبنا و زيربنا ، ميان ابزار توليد و روابط اجتماعی و به اعتبار ديگر ميان انسانهای وابسته به روابط اجتماعیای كه دارد با ابزار توليدی [ جديد ] مبارزه میكند و انسانهايی كه طرفدار روابط جديد و متناسب با ابزار توليد جديد هستند برقرار میشود . پس به اين نحو ضدی از ضد خودش متولد میشودولی به حكم اينكه جبرا آنتیتز در نهايت امر رشد میكند و تز را از بين میبرد و بعد ، از تركيب اينها يك چيز ديگری به وجود میآيد پس بالاخره اين ضد جديد پيروز میشود و در نتيجه نهايی يك تركيب جديد و وضع جديد به وجود میآيد. اين بود مكانيزمی كه اينها در باب ماهيت اقتصادی تاريخ میگويند
پس اينكه روح تاريخ را اقتصاد تشكيل میدهد ، به اين معنا تشكيل میدهد كه همه چيز تابع ابزار توليد است . ابزار توليد روابط توليدی خاص را اقتضا میكند و اين روابط توليدی روابط اجتماعی جديد را . به حكم اينكه هر چيزی در حال حركت و تكامل است ابزار توليد تكامل پيدا میكند و بعد در درون خودش ضد خودش را به وجود میآورد . به همين ترتيب كشمكش در میگيرد ، بعد منتهی به آن سنتز میشود
" طبقه "
از اينجا يك مفهوم جديد در جامعهشناسی ماركسيستی پيدا شده و آن همان چيزی است كه امروز در دنيا خيلی رايج و شايع است و آن مفهوم " طبقه) ] است . طبقه البته يك اصطلاح قديمی است . [ در عرف ] دو قسمت از چيزی كه روی يكديگر قرار بگيرند اينها را میگويند " طبقه " . مثلا ما میگوييم طبقه بالای ساختمان ، طبقه پايين ساختمان . اينها دو شيئی هستند تقريبا به موازات يكديگر ولی يكی مافوق و بالاسر ديگری قرار گرفته . در اصطلاح علمای تاريخ و رجال میگويند ما طبقات مفسرين داريم ، طبقات محدثين داريم ، طبقات فقها داريم ، طبقات اطبا داريم ، طبقات فلاسفه داريم . و حتی كتابهايی به همين نامها نوشته شده : طبقات المفسرين ، طبقات النحويين ، طبقات الروا ، طبقات الحفاظ ، طبقات الفقها ، طبقات الصوفيه . به همه اين نامها كتاب داريم ، فقط طبقات الفلاسفه نوشته نشده كه اخيرا من در اين چاپ جديد كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران يك طبقات فلاسفهای در حدود صد صفحه به آن اضافه كردم ، خيلی هم كار برد . آنجا طبقات را به چه اعتبار میگويند ؟ دورهای بعد از دورهای . مثلا به حسب راوی و مروی عنه يا استاد و شاگرد . مثلا میگويند طبقه اول محدثين ، آنهايی كه از امام يا پيغمبر روايت كردهاند . طبقه دوم ، آنهايی كه از آنها روايت كردهاند . طبقه سوم ، . . . يا در فلاسفه ، ما میگوييم اولين فيلسوف دنيای اسلام(طبقات الفلاسفه در اسلام)مثلا يعقوب كندی بوده . او خودش به تنهايی يك طبقه است . طبقه دوم شاگردهای او هستند . طبقه سوم شاگردهای شاگردهای او هستند . طبقه چهارم شاگردهای آنها هستند . مثلا فارابی در طبقه سوم قرار میگيرد . بوعلی در طبقه ششم قرار میگيرد . خواجه مثل اينكه در طبقه دوازدهم و ملاصدرا گويا در طبقه بيستودوم قرار میگيرد . حاجی سبزواری در طبقه بيستونهم قرار میگيرداگر به زمان خودمان تا استادهای خودمان برسيم استادهای ما مثل آقای طباطبائی در طبقه سیوسوم قرار میگيرند
طبقات ديگری تاريخ میشناسد ، طبقات نژادی . در بسياری از ملتها مثل ايران قديم خودمان [ طبقات بوده است . ] ايران قديم خودمان يعنی ايران ساسانی ، ايران اشكانی و حتی ايران هخامنشی يك جامعه طبقاتی بوده . ولی آن طبقات بيشتر بر اساس ثروت و خون و نژاد بوده اما نه اينكه دو طبقه جداگانه ، بعضی به اعتبار خون بعضی به اعتبار ثروت ، بلكه اين ثروت و خون هم در يك جا جمع بوده ، يعنی يك طبقهای بودند كه از نظر آنها دارای خون عاليتر و خون پاكتر بودند و قهرا ثروتها هم به آنها اختصاص داشته ، باقی مردم را دارای خون پستتر و نژاد پستتر و قهرا ثروت كمتر میدانستند . طبقات هم بسته بوده يعنی غير قابل نفوذ بوده ، يعنی كسی كه در طبقهای بود نمیتوانست به طبقه ديگر بيايد
ماركس هم در اصطلاح خودش مفهوم طبقات را گنجانده ولی طبقات از نظر او باز ماهيت اقتصادی دارد به معنای طبقه استثمارگر و طبقه استثمار شده . او معتقد است كه از زمانی كه دوره مالكيت اشتراكی منقضی شد و دوره مالكيت اختصاصی آمد جامعه به دو قسمت منقسم شد : طبقه ثروتمند و آن كه همه چيز را حيازت كرده ، طبقهای كه مالكيت ابزار توليد را به خود اختصاص داده و قهرا مالك منافع است ، و طبقه محروم ، و سراسر تاريخ هم يك كشمكش طبقاتی است
از نظر ماركسيسم تاريخ شكل ستيزهجويی دارد
اينجا ما به يك مفهوم جديد ماركسيستی میرسيم . آن مفهوم جديد اين است : گفتيم از نظر اينها تاريخ ماهيت اقتصادی دارد و اقتصاد هم وجود تاريخی دارد . حال اين كه تاريخ ماهيت اقتصادی دارد و اقتصاد وجود تاريخی ، میتوانيم به اين تعبير بگوييم : اين تاريخ چه شكلی دارد ؟ ماهيتش شكل مسالمتآميز دارد يعنی اين تحولات تاريخی هميشه آرام آرام ، نرم نرم ، با مسالمت پيش آمده ، مثل يك زايمان بدون درد ، يا نه ، شكل مبارزاتی دارد ، شكل ستيزهجويی دارد و هميشه با ستيزهجويی پيش رفته است . البته از نظر ماركسيسم شكل ، شكل ستيزهجويی است . اين است كه سراسر تاريخ مبارزه است و مبارزه طبقاتی است ، چون ماهيت اقتصادی دارد . از يك طرف به حكم ماترياليسم تاريخی ، به حكم اينكه تاريخ ماهيت اقتصادی دارد طرفين مبارزه هم ماهيت اقتصادی دارند ، يعنی " طبقه " خودش ماهيت اقتصادی دارد . طبقه استثمارگر اصلا ماهيتش استثمارگری است ، چون وقتی ما میگوييم روح جامعه روح اقتصادی است ، بعد جامعه از نظر اقتصادی تقسيم میشود به دو طبقه : طبقه استثمارگر و طبقه استثمارشده . استثمارگری واقعيت اقتصادی است و استثمارشدگی هم واقعيت اقتصادی است . بنابراين خود طبقه استثمارگر ماهيتش ماهيت استثمارگری است و استثمارشده ماهيتش ماهيت استثمارشدگی استاز نظر ماركسيسم اصلا جز اين تعبير غلط است ، يعنی اگر شما میگوييد من انسانی هستم كه استثمار هم میكنم يا استثمار هم شدهام ، بعد میگوييد ولی من من غير از جنبه استثمار كردن من است ، يعنی استثمار كردن را يك امر عارضی برای خودتان میدانيد ، برای خودتان شخصيتی قائل هستيد غير از استثمار كه من چنين شخصيتی هستم استثمار هم میكنم ، میگويد نه ، اگر تو استثمار میكنی اصلا واقعيتت همان است . اگر هم استثمار میشوی واقعيتت همان است . امكان ندارد انسان استثمارگر و انسان استثمار شده يك ماهيت داشته باشند ، قهرا دو ماهيت دارند و قهرا در دو صف هستند و قهرا با يكديگر مبارزه میكنند . حال ، اينكه اين با واقعيت تاريخی جور در نمیآيد مطلب ديگری است . اينها با واقعيت تاريخی اصلا جور در نمیآيد ولی از نظر ماركسيسم چارهای نيست الا اينكه ما بايد اينطور تصور كنيم . تاريخ كاملا ضد اين مطلب را میگويد
بنابراين تاريخ در همان حال شكل مبارزاتی دارد چون وقتی كه خود جامعه ماهيت اقتصادی دارد ، به حكم اصول خود منطق ديالكتيك - كه قبلا گفتيم - جامعه هم بايد ضد خودش را پرورش بدهد ، يعنی از درون هر طبقهای بايد ضد آن طبقه بهوجود بيايد و چون ماهيت جامعه ماهيت اقتصادی است پس طبقه ضد ماهيت اقتصادی دارد و تز ، خودش ماهيت اقتصادی دارد ، آنتی تز هم ماهيت اقتصادی دارد ، و اين دو ضد كه در مقابل يكديگر هستند دو قدرت اقتصادی است كه دارند با يكديگر میجنگند ، همه چيز ديگر برای او عرضی و تابع و طفيلی است
اين هم يك نظريه ديگر كه بايد دقيقا و عميقا اينها را توجه كرد و فهميد . اغلب ، اين مفاهيم ماركسيستی را كه به كار میبرند درست به عمق اين مفاهيم توجه ندارند كه از نظر ماركسيسم چيست ، بعد میگويند طبقات
راست است ولی طبقات به مفهومی كه ماركسيستها میگويند غير از طبقات به نحوی است كه ما میگوييم . ما اگر مثلا میگوييم طبقه فقير و طبقه غنی ، نمیخواهيم بگوييم طبقه غنی طبقهای است كه تمام شخصيتش در همان ثروت متمركز شده ، او يعنی همان ثروتش ، طبقه فقير يعنی طبقهای كه تمام شخصيتش در همان فقدان ثروت خلاصه میشود . همانطور كه ثروت نمیتواند با فقر يكی باشد و دو امر صددرصد متضاد هستند ، انسان فقير هم محال است با انسان غنی يكی باشد ، يك ماهيت داشته باشند ، در يك صف قرار بگيرند
حرف اينها اين است . حرف ما اين است كه نه ، اينطور نيست . اين توهين به انسانيت است . انسانيت اصالتی بيش از اين حرفها دارد
انسانيت و فطرت انسانی در انسان آنچنان نيست كه صددرصد تابع وضع اقتصادی خودش باشد به طوری كه اصلا ماهيتش را وضع اقتصادی تشكيل بدهد ، و حتی انسان قدرت دارد عليرغم وضع اقتصادی خودش عمل كند . مثلا غنی است و وضع اقتصادیاش ايجاب میكند كه آن ثروت را برای خودش حفظ كند بلكه روز به روز هم خودش را ثروتمندتر كند و به ديگران هم ندهد ، ولی میتواند اين ثروت را به ديگران ايثار و انفاق كند ، خودش را در سطح ديگران متساوی كند . فقير میتواند عليرغم محروميت خود به [ وسيله ] چيزی كه ما اسمش را " عزت نفس " يا " قناعت " میگذاريم به كلی به ثروت و ثروتمند بیاعتنا باشد ، يعنی شخصيت خودش را برتر و بالاتر از آنها بداند . پس ما وقتی میگوييم طبقه غنی و طبقه فقير ، تصور ما از غنی يعنی " انسانی " كه غنا و ثروت هم دارد ولی خودش عين غنا و ثروتداشتن نيست . فقير [ يعنی ] " انسانی " كه ثروت ندارد ، يعنی ما میگوييم ممكن است انسان غرق در غنای خودش نباشد ، غرق در فقرش هم نباشد . البته ما منكر نيستيم كه خيلی انسانها اينطور هستند . انسانی كه ما میگوييم پولپرست ، يعنی تمام واقعيتش ثروتش شده است ، انسانهايی كه ما میگوييم فقيرهای عقدهدار ، يعنی تمام ماهيتش همان فقرش شده است . ولی در بعضی انسانها چنين است ، انسان به طور كلی را ما نمیتوانيم اينچنين تفسير كنيم
برای غنی امكان دارد كه گاهی يك قدم ضد خودش بردارد ولی اين قدم را آنها میگويند در مصلحت خودش است
در گذشته هم گفتيم ، بعد هم خواهد آمد كه ماركس در ابتدا جبر تاريخی يعنی همين حتميت اقتصادی را به گونهای میگفت كه برای آنچه كه خودش آن را " روبنا " مینامد يعنی برای شخصيت انسان هيچگونه اصالتی قائل نبود(كه انگلس هم گفت كه من و ماركس در ابتدا در اين قضيه افراط میكرديم)ولی بعدها در آخر عمر فهميد كه نه ، به اين شكل هم نيست ، يعنی اين مقدار نمیشود از انسان اصالتش را گرفت . آمد به اين شكل گفت : درست است كه شخصيت انسان و جنبههای فرهنگی همه روبناست ولی گاهی روبنا روی زيربنا اثر میگذارد ، يعنی اين اثر يكطرفه نيست كه فقط زيربنا روی روبنا اثر بگذارد ، روبنا هم روی زيربنا اثر میگذارد . بعد هم گفت ما به حكم اصل تاثير متقابل ميان اشيا كه قائل هستيم ، نمیتوانيم تاثير يكطرفه قائل بشويم بگوييم فقط اقتصاد روی شوون ديگر اثر میگذارد و آن شوون ديگر روی اقتصاد اثر نمیگذارد ، نه ، شوون ديگر هم روی اقتصاد اثر میگذارند
من میخواهم بگويم اين كار خودش انگيزه اقتصادی دارد ، يعنی اگر انسان اقتصادی يك وقت گامی بر ضد اقتصاد خودش برمیدارد اين هم انگيزه اقتصادی دارد
اين را گاهی اينطور هم نمیگويند ، میگويند مثلا انسان فداكاری میكند
اين همان مسالهای است كه به اصطلاح " امر بين امرين " ماركس است كه در آن گير كردند - بعد خواهيم خواند - كه اينها با آن جبر و ضرورت تاريخی كه از يك طرف گفتند چگونه آزادی انسان را توجيه میكنند ، در چه حد توجيه میكنند ؟ اين بحث بعد مطرح خواهد شد
اين دو طبقهای كه فرموديد(طبقه استثمارگر و طبقه استثمار شده)طبقه بسته است يا باز ؟ نه ، اينها ديگر طبقه بسته به آن معنا قائل نيستند . طبقاتی كه آنها میگفتند ، طبقات دوره ساسانی و غير آن ، طبقات اجتماعی ، طبقات قراردادی بود ، يعنی میگفتند در نظام اجتماعی و در تشكيلاتشان طبقات بسته است يعنی كسی حق نداشت از طبقهای به طبقه ديگر برود . بچه آهنگر بايد آهنگر باشد ، نمیتوانست مثلا برود معلم شود ، يعنی قانون اجازه نمیداد
اينها الان روی قانون بحث نمیكنند ، روی طبيعت بحث میكنند
تقسيمبندی طبيعت از كجا شروع میشود كه يك طبقه میشود طبقه كارگر ، يك طبقه هم میشود طبقه سرمايهدار ؟ گفتيم از اولی كه مالكيت پيدا شد اين دو طبقه به وجود آمد . آنوقت قهرا طبقه كارگر و استثمارشده . . . (1) طبقه كارگر هيچ وقت سرمايهدار نمیتواند بشود ؟ اين طبقه كارگر نه ، ولی میگويد اين بعد به نفی او میرسد ، بعد ما میرسيم به جامعه بیطبقه . به اين معنا از طبقه خارج میشود
اگر به آن معنا باشد بنابراين عامل شخصيتش عامل مهمی میشود . اگر يك كارگر سرمايهدار بشود بنابراين اين از يك طبقه به طبقه ديگر رفته ، بنابراين عامل شخصيتش در كار بوده . چطور میشود كه از يك طبقه به طبقه ديگر میرود ؟ يا به عكس ، طبقه سرمايهدار يك اتفاق بيفتد بشود كارگر
پاورقی : . 1 [ افتادگی از نوار است . ]
بله ، نظير اين نقضها به اينها خيلی زياد وارد است ، از دو طرف هم هست . ممكن است كسی در طبقه سرمايهدار باشد ولی طرفدار طبقه كارگر باشد يا كارگر باشد طرفدار [ سرمايهدار . ] يك وقت يك آدم سرمايهدار حرفی زد ، از او تعجب كردم . صحبت همين جريانها بود و تمايل شديدی كه اخيرا جوانها به ماركسيسم پيدا كردهاند و بچهمذهبیها هم گرايش پيدا میكنند . او با اينكه خودش يك سرمايهدار خيلی بزرگی هم هست گفت كه خلاصه با حرف كاری نمیشود درست كرد . بايد از جنبههای علمی و فكری گفت ولی وارد عمل هم شد . من يك چنين حرفی را از او انتظار نداشتم . گفت خلاصه با اين فتوا و اين حرفهای شما كار درست نمیشود ، بايد شما بياييد بگوييد كه هر چه اين فلانی(خودش را میگفت)دارد همهاش دزدی است . خود من اقرار میكنم كه هر چه دارم دزدی است . اينها را شما بايد برويد به مردم بگوييد . تا يك چنين فتواهای انقلابی نباشد كار درست نمیشود . بايد بگوييد فلان كس دزدی میكند ، هر چه دارد از طريق دزدی استاين ، وجدان بشر است . اين واقعا يك مسالهای است . همين حرف ارزش دارد . همين ارزش دارد كه يك انسان وجدانش بر خلاف وضع طبقاتیاش حكم كند . اين نشان میدهد كه انسان اصالتی دارد . اين جور انسانها قهرا كارهايی كه ما میگوييم " كار خير " هم خيلی انجام میدهند ولی در عين حال خودش میآيد به نفع گروه مخالف و ضد خودش اظهار نظر میكند . از آن طرف هم هست . از آن طرف كه خيلی زياد است . اين بحث امشب بحث خوبی بود . اين را بايد ضبط و نگهداری كنيد يعنی به ذهن بسپاريد ، زيرا بحث خيلی لازم و مفيدی است. اگر اين بحث نشود بحثهای ديگر خوب روشن نمیشود
پركسيس يا فلسفه عمل
1 پركسيس يا فلسفه عمل
فصل سوم : فلسفه ماركسی - فلسفه پركسيس : " مكتب ماركس كه در جريان عمل - يا به طور دقيقتر در جريان عكسالعمل عليه افكار روحانی و پندارهگرا - به وجود آمده بود نيز آئينی است كه برای عمل ساخته شده و يك پركسيس است . بی علت نيست كه پيام به پرومته در نخستين صفحه نخستين كتاب ماركس و همچنين در نخستين صفحه كتاب آزادی نوشته يكی از مريدان كنونی وی يعنی روژه گارودی جای دارد . ) ] (1) فلسفه ماركسيسم در اين كتاب به سه قسمت اساسی تقسيم شده است . قسمت نخست كه فصل اول بود تحت عنوان " فلسفه جدلی " كه درواقع همان منطق ديالكتيك بود . در اين كتاب آن را به عنوان " فلسفه جدلی " ذكر كرده است ، يعنی فلسفه ديالكتيكی ، و در واقع توجه به جنبه ديالكتيك يعنی به جنبه منطقی قضيه دارد .پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 37
فصل دوم قسمتهای ماديگرايی و ماترياليسم ماركس بود چه از نظر ماترياليسم فلسفی و جهانی(اصالت ماده)و چه از نظر ماترياليسم تاريخی ، يعنی اينكه تاريخ هويت و ماهيت اقتصادی دارد و به عبارت ديگر هويت و واقعيت مادی داردفصل سوم تحت عنوان " فلسفه پركسيس " آمده است . بايد ريشه كلمه " پركسيس " را به دست بياوريم . اين فلسفه را در واقع میشود گفت [ (فلسفه كار " يا به قول اينها " فلسفه عمل " يا بگوييد " فلسفه اصالت كار " . اين فلسفه از اين نظر يعنی از جنبه بخش پركسيس ، فلسفه اصالت كار و فلسفه اصالت عمل است در مقابل اصالت انديشه . بنابراين ، اين فلسفه يك فلسفه انسانی يعنی مربوط به انسان خواهد بود
ماترياليسم يك نظريه بود راجع به جهان ، واقعيت جهان ، كه در آنجا قائل به تقدم ماده شدند بر روح(روح به معنای اعم كه اينها میگويند ، اينها خدا را میگويند روح) ، به معنی تقدم ماده بر روح و بر انديشه و بر ايده مطلقا ، و به معنای اصالت ماده و تابعيت ايده و انديشه
ماترياليسم تاريخی مربوط به كل جهان نبود ، مربوط به واقعيت تاريخ بود و درواقع مربوط به واقعيت جريان اجتماع بشری ، يعنی جامعه بشر به عنوان يك كل ، هويتش چيست ، واقعيتش چيست ، جوهر ذاتش چيست كه باقی ديگر همه - اگر به تعبيرهای خودمان بخواهيم ذكر كنيم - به منزله اعراض و توابعاند نه به منزله هويت و ماهيت . آنجا بود كه رسيديم به اين مساله كه ماهيت و هويت واقعی تاريخ ، اقتصادی است و به تعبير ديگر مادی است ، " ماهو " ی تاريخ مادی است و بنابراين هر چه غير مادی است ، به هويت و واقعيت و جوهر تاريخ بستگی ندارد ، به تعبير خود اينها " روبنا " است . به تعبير فلسفههای ما اينها عرض و ظواهر است ، مثل آنچه كه در عالم ماده میگويند كه يك سلسله عوارض و ظواهر و فنومنها و پديدهها میبينيم ، آن وقت " نومن " ها و ذاتها و واقعيتها چيست ؟ بحث روی آن میكنند . اينجا درباره تاريخ ، آن واقعيت اصيل تاريخ را مادی دانستند و غير آن را ، هر چه كه معنويت است در هر شكلی ، چه فرهنگ ، چه دين و مذهب ، اخلاق ، هنر ، همه اينها را به منزله يك تابع دانستند ، كه گفتيم اين در واقع باز برمیگردد بيشتر به جنبه گرايشهای انسانی ، گرايشهای جامعه نه گرايشهای فرد ، برمیگردد به گرايشهای جامعه ، آن گرايشهای اصيل جامعه كه ساير گرايشها تابع اوست ، يا به تعبير ديگر نيروی اصيل محرك جامعه كه ساير حركتها تابع آن حركت اولی و نيروی اولی است
اما در پركسيس مساله انسان مطرح است . شايد بشود گفت كه بيشتر جنبه فردی دارد و نه جنبه اجتماعی ، ولی جنبه اجتماعی هم دارد ، حالا بعد عرض میكنيم ، اما در واقع اين فلسفه میخواهد به هويت واقعی انسان جواب بدهد . در ماترياليسم جهانی میخواست به هويت واقعی جهان جواب بدهد ، در ماترياليسم تاريخی میخواست به هويت واقعی تاريخ جواب بدهد ، در اينجا میخواهد به هويت واقعی انسان يعنی شخصيت انسان جواب بدهد كه چيست
رابطه ميان انسان و كار
اينجا مساله كار مطرح میشود : در رابطه ميان انسان و كار ، آيا انسان انديشه است ، و انديشه است كه منشا كار میشود ، كار تابع انديشه است ؟ پس تقدم انديشه است بر كار . يا بر عكس است ، انديشه تابع كار است ، انسان كار است و انديشه انسان را هم كار انسان میسازد ؟ قهرا سوال روی خود انسان میآيد كه انسان چيست ؟ جوهر انسان چيست ؟ ما معمولا میگوييم ذات و جوهر انسان را فكر يعنی انديشه(البته نه به آن معنای تصور ، به آن معنايی كه در باب علم حضوری میگويند) [ تشكيل میدهد ] ، میگوييم من واقعی انسان از سنخ آگاهی و انديشه است . اينها میگويند جوهر انسان كار است ، نه اينكه كار را شما يك امر طفيلی به شمار آوريد . اصلا جوهر انسان را كار انسان تشكيل میدهد و لهذا میگويند فروختن كار مساوی است با فروختن خود ، كه چرا كار خريد و فروش بشود ؟ بنابراين اصلا اگر بشر بخواهد كار خود را به ديگری بفروشد مساوی است با اينكه خود را به ديگری بفروشد يعنی خود را برده كند ، همين طور كه شما در باب بردگی و آزادی اين حرف را میزنيد ، میگوييد يك انسان آزاد اين حق را در مورد خود - حتی خودش - ندارد . آيا يك انسان آزاد اين قدر آزاد هست كه حتی آزادی را از خودش سلب كند يعنی خود را برده كند ؟ بگويد من آزادم ، اختيار كامل خودم را دارم . يكی از اختياراتم همين است كه نفس اين آزادی را از خودم سلب كنم به اين معنا كه خودم را به ديگری بفروشم ، برده ديگری بكنم . اين حق را دارم يا نه ؟ نه ، اين يك امری است كه شرع هم اجازه نمیدهد ، فلسفههای عقلی هم اجازه نمیدهد . مادون اين و كمتر از اين ، آزاديهای ديگر را چطور ؟ من نمیخواهم خودم را به صورت يك برده و مملوك ديگری قرار بدهم ، من يك آزاديهای طبيعی و آزاديهای اجتماعی دارم . مثلا آزادی بيان يك آزادی است كه حق طبيعی هر كسی است كه آزادی بيان داشته باشد ، آزادی قلم داشته باشد ، آزادی سياسی داشته باشد . آيا كسی حق دارد كه بيايد همه اينها را بفروشد ، مثلا به حكومت وقت بگويد چقدر به من میدهی كه من آزادی قلمم را به تو بفروشم ؟ اين قدر پول میگيرم ديگر چيز نمینويسم . چرا ما افرادی را كه چنين كاری میكنند محكوم میكنيم ؟ ممكن است آنها منطقی داشته باشند ، بگويند مگر شما قائل به آزادی نيستيد ؟ میگوييم بله . مگر هر فردی اختيار خودش را ندارد ؟ بله . من از جمله آزاديهايی كه دارم همين آزادی قلم است و از جمله آزاديهايی كه دارم اين است كه آزادم در اينكه آزادی قلم خودم را محدود كنم در مقابل پول ، آزادی خودم را میفروشم . چطور اگر شما كتابتان را بفروشيد كسی شما را ملامت نمیكند ، چون به خودتان تعلق دارد ، من هم آزادی خودم را فروختم ، به خودم تعلق دارد . يا اگر كسی رای سياسی خودش را بفروشد چرا او را محكوم میكنيم ؟ و حال آنكه او هم میتواند ادعا كند كه من آزادم . اينجا شما يك امر ديگری را میتوانيد در مقابل اين اشخاص بگوييد . بايد بگوييد نه ، شرافت انسانيت حقيقتی است مافوق خريد و فروش . انسان نمیتواند آنچه را كه ملاك شرافت خودش است و انسانيت خودش است بفروشد . ناچار چنين حرفی بايد بزنيم ، و الا حرف ديگری در اينجا نداريمماركس اين حرف را در مورد كار میزند ، میگويد كار جوهر انسانيت است و هر كسی كار خودش را بفروشد جوهر و گوهر خودش را فروخته است . حال برويم سراغ مساله اصالت كار در مقابل انديشه ، و ارزش كار و نقش كار نه فقط در تقدم كار بر انديشه ، بلكه به چند معنی ديگر . تقدم كار بر انديشه يعنی تقدم كار درواقع بر شخصيت انسان ، يعنی كار انسان است كه شخصيت او را میسازد . چون انسان آفريننده كار خودش است و كارش آفريننده شخصيت خودش است ، پس انسان به وسيله كار خودش آفريننده خودش است . پس تنها تقدم كار بر انديشه نيست ، بلكه تقدم كار بر انسان است ، كه باز به معنی تقدم انسان بر انسان است ، به معنی خالق شدن انسان خودش راست ، كه انسان خود را میآفريند . اين قسمتش همان مطلبی است كه در اگزيستانسياليسم بيشتر توضيح داده شده است و بحث خيلی خوب و عالی هم هست از نظر تلاقيهايی كه با فلسفه اسلامی دارد ، كه انشاالله آنها را هم عرض میكنيم
پس اين فلسفه تقدم كار بر انديشه ، تا اينجا میرسد كه كار آفريننده انسان است و چون كار مال انسان است و جوهر انسان است پس انسان خود آفريننده خودش است


