next page

fehrest page

back page

خود را گم كردن

مطلبی را من اجمالا اشاره می‏كنم چون اين بحث خيلی طولانی است ، و خيلی‏ عميق و لطيف و شيرين است . به نظرم در يكی از نوشته‏هايم هم نوشته باشم‏ . سالهای اولی بود كه من به تهران آمده بودم و هنوز مطالعاتم در اين‏ مسائل خيلی ضعيف بود . شبهای پنجشنبه يك جلسه تفسيری داشتيم برای يك‏ عده از بازاريها . در واقع يك منتخبات آياتی بود . حدود سالهای 33 و 34 بود . آنجا به يك مطلبی برخورد كردم كه در همان دفترهای آن وقت‏ يادداشت كردم و آن اينكه ما از قرآن يك مطلبی را دريافت می‏كنيم كه‏ جالب است يعنی توجه انسان را جلب می‏كند كه منظور چيست و آن مطلب اين‏ است : گاهی تعبير می‏شود كه انسان خود را فراموش كرده است : « " نسوا الله فانسيهم انفسهم " »(1) انسان خودش را فراموش كرده ، خودش را از ياد برده است. گاهی تعبير ، " خود باختن " است : « " قل ان الخاسرين‏ الذين خسروا انفسهم " »(2).

پاورقی : . 1 حشر / . 19 - . زمر / . 15

معمولا ما سود و زيان كه می‏گوييم ، چه سود و چه زيان ، در مورد اموری است كه به انسان تعلق دارد . مثلا می‏گوييم انسان مالی را سود كرد ، انسان مالی را از دست داد . يا اگر كسی يك چشمش را از دست بدهد می‏گوييم يك چشم زيان‏ كرده . حداكثر اين است كه در مورد يك عضو اين تعبير به كار برود . ولی‏ در مورد " خود " اصلا معنی ندارد انسان خودش را زيان كند . " زيان‏ كردن " از دست دادن چيزی است چيزی را ، پس دو چيز بايد باشد كه يك‏ چيز يك چيزی را داشته باشد ، بعد همان چيزی را كه دارد از دست بدهد ، خودش باشد بدون آن چيز . اما اينكه خودش خودش را از دست بدهد يعنی چه‏ ؟ يعنی خودش بدون خودش باقی بماند ؟ اين چگونه می‏شود ؟ و نظير اينها باز هم تعبيراتی پيدا می‏شود
از اينجا من رسيدم به اين مطلب كه پس معلوم می‏شود كه در انسان حالتی‏ پيدا می‏شود كه خودش از خودش فاصله می‏گيرد . چطور می‏شود انسان خودش از خودش فاصله بگيرد ؟ اين به اين [ علت ] است كه انسان دو " خود " پيدا می‏كند : يك خود خيالی و يك خود واقعی ، يعنی غير خود را خود می‏پندارد . چون غير خود را خود می‏پندارد خودش را با آن غير خود اشتباه‏ می‏كند و آن چيزی را كه غير خود است خود می‏پندارد ، كه برای اين مطلب‏ هميشه آن جمله نهج‏البلاغه در ذهنم می‏آيد كه راجع به افراد ممسك و بخيل‏ است ، همينهايی كه پول‏پرست می‏شوند و به اصطلاح روانشناسان در پول تثبيت‏ می‏شوند يعنی پول برای اينها معبود می‏شود ، خودشان را حاضرند در راه پول‏ خرج كنند ولی پول را حاضر نيستند در راه خودشان خرج كنند . ايشان تعبيری‏ دارند می‏فرمايند : « " عجبت للبخيل يستعجل الفقر الذی منه هرب و يفوته‏ الغنی الذی اياه طلب ، فيعيش فی الدنيا عيش الفقراء و يحاسب فی الاخره‏ حساب الاغنيا " » (1) . می‏فرمايد من تعجب می‏كنم از اين آدمهای ممسك كه‏ از فقر فرار می‏كنند به سوی غنا ولی در عمل از غنا فرار می‏كنند و خودشان‏ را به دامن فقر می‏اندازند، چرا؟ برای اينكه اصلا فقر و غنا معنايش چيست؟ فقير يعنی آن كه ندارد كه بخورد و بپوشد، و غنی يعنی آن كه دارد كه بخورد و بپوشد . فرقشان در اين است كه آن می‏خورد و می‏پوشد ، اين نمی‏خورد و نمی‏پوشد .

پاورقی : . 1 نهج‏البلاغه فيض الاسلام ، حكمت . 121

اگر بنا بشود كه انسان پول را جمع كند كه در آخر نخورد و نپوشد پس پول را در واقع برای فقر جمع می‏كند نه برای غنا . درست است ، پيش‏ خودش خيال می‏كند يك عمر لباس كهنه می‏پوشد برای اينكه يك وقتی خدای نكرده لباس كهنه نپوشد ، يا يك عمر نان و پياز می‏خورد كه يك روزی فقير نشود كه بخواهد نان و پياز بخورد
اين است كه در دنيا مانند فقرا زندگی می‏كند ولی در قيامت بايد حساب‏ اغنيا را پس بدهد . اين برای همين است كه اين انسان خودش را در اين‏ جور مواقع گم كرده است ، خودش را گم می‏كند ، نمی‏داند كه اگر من بايد برای خودم كار كنم برای خود كار كردن اين نيست . با اينكه انسان [ مجبور ] است كه برای خود كار كند ولی وقتی كه خودش را با غير خود اشتباه‏ می‏كند هميشه برای غير خودش كار می‏كند و خودش خيال می‏كند كه برای خودش‏ دارد كار می‏كند ، و اين فقط روی همين جهت است كه خودش را با غير خودش‏ اشتباه می‏كند
داستان آن مرد نادانی است كه(اين جور مثالها را اغلب به ملا نصرالدين‏ نسبت می‏دهند)زنگوله‏ای به پايش بسته بود برای اينكه يك وقت خودش را گم نكند . يك وقتی خواب بود ، شخصی آن را از پايش باز كرد و به پای‏ خودش بست . وقتی بيدار شد نگاه كرد ، از طرفی خودش را خودش می‏بيند ، و از طرفی ديد كه اين زنگوله يا نخ به پای اوست . گفت اگر تو منی پس‏ من كی هستم ، اگر من تو هستم پس تو كی هستی(خنده حضار) . در مانده بود كه اين " من " كجاست ، اين است يا آن . خودش را با او اشتباه می‏كرد
بعد ما ديديم كه اين مطلب يك ريشه خيلی عميقی در معارف اسلامی دارد و آن مساله خود را گم كردن و خود را نيافتن و در مقابل ، خود را باز يافتن‏ است ، و فلسفه اخلاق اسلامی بر اساس خود واقعی را باز يافتن است ، يعنی‏ ضد اخلاق‏ها هميشه از خود را گم كردن پيدا می‏شود و آنچه كه اخلاق و تعالی و ارزش است از باز يافتن خود پيدا می‏شود
علاوه بر اين ، جمله‏ای هست در كلمات حضرت امير كه در نهج‏البلاغه نيست‏ ولی در غرر و درر آمدی هست و آن اين است ( در سيری در نهج‏البلاغه نقل‏ كرده‏ام ) : « " عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها " » (1) من تعجب دارم از كسی كه اگر يك چيزی گم كند ( مثلا انگشترش را گم كند ) دائما می‏گردد كه پيدا كند ، خودش را گم كرده چرا نمی‏رود خودش را پيدا كند ؟

پاورقی : . 1 غرر و درر آمدی ، ج‏أ 4 ص‏ . 340

خود را يافتن

مطلب ديگر درست در جهت عكس : انسان در پرتو يافتن خداست كه خود را می‏يابد ، يعنی اگر انسان خدا را بيابد خود را می‏يابد و خود واقعی را می‏يابد . ايندو لازم و ملزوم يكديگر هستند : خدا را يافتن مساوی است با خود را يافتن ، خدا را از دست دادن مساوی است با خود را باختن و خود را از دست دادن : « " و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم " غ(1) هميشه خود را گم كردن عكس‏العمل قهری و طبيعی الهی خدا را گم كردن است
اين در قرآن زياد است : هر كس كه خدا را گم كند خواه ناخواه خود را گم می‏كند . اين برای اين است كه اولا رابطه خدا با انسان با رابطه هر موجود ديگری با انسان متفاوت است ، چطور ؟ همين چندی پيش [ شخصی ] از من می‏پرسيد كه(به نظرم بر همان سيری در نهج‏البلاغه تكيه می‏كرد)چرا شما گفته‏ايد كه هر بندگی اسارت است جز بندگی خدا ؟ گفتم برای اينكه بندگی‏ دو موجودی كه در عرض يكديگر قرار گرفته‏اند معنايش اين است كه اگر زيد بنده عمرو باشد عمرو برای خودش يك موجودی است ، يك مداری دارد ، يك‏ حركتی دارد و يك مطلوبهايی دارد ، يك نقصهايی دارد كه می‏خواهد آنها را مرتفع كند ، زيد برای خودش مسيری دارد ، مداری دارد ، نقصهايی دارد كه‏ می‏خواهد در مسير خودش آنها را رفع كند . حالا اگر زيد بنده عمرو باشد بايد از مدار خودش خارج بشود بيايد به مدار عمرو ، در او جذب بشود ، يعنی به جای اينكه در راه خودش گام بردارد بايد در عمرو هضم بشود . اسير عمرو می‏شود ، يعنی قهرا او برای حركت تكاملی خودش آزاد نيست . اما خداوند مدار ندارد ، حركت ندارد ، نياز ندارد . خدا آن حقيقتی است كه‏ بر همه اين مدارها احاطه دارد . بنده او شدن يعنی در مدار واقعی حركت‏ كردن . او كه بنده نمی‏خواهد كه بنده بيايد خدمتش را بكند ، بنده او را می‏خواهد كه از او نيرو بگيرد . اصلا بندگی او « " اياك نعبد و اياك‏ نستعين " »است ، مدد گرفتن از اوست برای اينكه در سير تكاملی خودمان‏ برويم . بعلاوه گذشته از اينكه خداوند منشا و مبدا هر نيرويی است و بايد از او استمداد كرد ، خداوند غايت همه كمالات است ، يعنی اين سير تكاملی‏ كه از نظر ديگران يك امر بی‏هدف و بی‏مبنا و بی‏مقصد و فقط راه است و مقصد نيست ، از نظر ما با اينكه راه است و راه غيرمتناهی است ولی راهی است كه مقصد دارد و در عين حال غيرمتناهی است و خدا مقصد كل است .

پاورقی : . 1 حشر / . 19

در بند بودن يك شی متكامل ، در بند آن مقصد كمالی خودش بودن‏ ، اين در بند خود بودن است نه در بند ناخود بودن ، يعنی يك شيئی كه از نقص به كمال حركت می‏كند ، از " خود " به " ناخود " حركت نمی‏كند ، از " خود " به " خود " حركت می‏كند . . . (1)يك بذر كه در زير زمين‏ قرار می‏گيرد و آن وضع موجود خودش را رها می‏كند و بعد به سوی بوته شدن‏ حركت می‏كند ، آيا اين از خودش به سوی ناخود رفته ، يعنی مثل اين است‏ كه [ اين بذر ] در يك موجود ديگر جذب شده باشد ؟ يا نه ، به سوی كمال‏ خودش حركت كرده ، يعنی در عين اينكه از خودی رفته است ، به خودی رسيده‏ ، از خود ناقصتر به خود كاملتر حركت كرده است ، و لهذا مسير الی‏الله‏ عبارت است از حركت از خود به سوی خود: « " و نحن اقرب اليه منكم " (2) از خود شما به شما نزديكتر هستيم . آن روح معنايش اين است كه از شما خودتر هستيم برای شما ، خود واقعی شما ما هستيم . اينها خيال كردند خدا يعنی يك موجودی كه مثلا در بالای آسمانها نشسته چرت می‏زند . اگر من‏ آنچه دارم به او نسبت بدهم به بيگانه نسبت داده‏ام . او بيگانه است
" آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می‏كرد " . نمی‏داند كه رابطه خدا با انسان رابطه خود عالی‏تر با خود دانی‏تر است ، يعنی رابطه انسان است با غايت خودش ، نه رابطه يك موجود مباين با يك موجود مباين . اين است‏ كه هر چه انسان بيشتر در بند او باشد بيشتر به خود رسيده است يعنی بيشتر به خود واقعی رسيده است و خود واقعی را دريافته است . او را از ياد بردن و او را گم كردن مساوی است با جذب در ديگران شدن و خود را از دست‏ دادن كه در اين زمينه مطالب زيادی در معارف اسلامی هست ، چه در متون‏ اوليه اسلامی مثل قرآن ، نهج‏البلاغه يا احاديث ، چه در كلمات حكمای اسلامی‏ و چه در كلمات عرفا بالخصوص . در كلمات عرفا در اين زمينه اينقدر مطلب است كه الی ماشاالله . اگر بخواهيم در اين زمينه صحبت كنيم شايد چند جلسه وقت بگيرد و من از همان قديم نوشته‏های زيادی در همين زمينه‏ دارم تحت عنوان " خود واقعی و خود خيالی " كه انسان دو گونه خود دارد ، خود واقعی چيست و خود خيالی چيست ؟

پاورقی : . 1 [ چند ثانيه‏ای در نوار افتادگی وجود دارد . ] . 2 واقعه / . 85 [ در بيان استاد به جای " اليه " " اليكم " آمده‏ و ترجمه مطابق همان است . ]

عرض كردم از بيست سال پيش اين‏ مساله فكر من را به خود جلب كرده بود و تدريجا يادداشتهای زيادی جمع كردم(شايد بعضی از آنها مكررات باشد)كه اگر روزی اينها را جمع كنيم يك مطلب‏ فوق‏العاده عالی در اين زمينه می‏شود
پس اين حرف اينها حرف مفت است . راجع به پول ، آقای موئيزهس اين‏ حرف را زده ، حرف درستی هم هست ، پول انسان را از خود بيگانه می‏كند يعنی خود انسان را می‏گيرد و خودش خود انسان می‏شود ، انسان آن را به جای‏ خودش خود می‏داند . پول‏پرستی معنايش همين است ، و شما هر پرستشی غير از پرستش خدا را در نظر بگيريد انسان غير خود را به جای خود نشانده است

سخنان عرفا در اين باب

اين را در سيری در نهج‏البلاغه ظاهرا نوشته‏ام . از بس زيبا و عالی است‏ من فراموش نمی‏كنم . مولوی همين موضوع را خيلی عالی [ بيان كرده است . ] او در اين موضوع خيلی بحث كرده است . يك جا يك تشبيه فوق‏العاده عالی‏ می‏آورد در زمينه اينكه انسان چگونه خود واقعی خودش را با خود مادی و جسمانی و بدنی خودش اشتباه می‏كند ، خيال می‏كند خودش همين بدن است
بعد يك روزی خواهد فهميد كه هرچه خدمت می‏كرده به خود نبوده . مثلی‏ می‏آورد ، می‏گويد فرض كنيد شخصی زمينی دارد ، مثل زمينهای امروز كه آنها را فقط روی سند می‏شناسند نه روی نشانه‏ها . بعد به فكر ساختن اين زمين‏ می‏افتد . به آنجا مصالح می‏فرستد ، فرض كنيد مصالح امروز مثل آجر و آهن و سيمان می‏فرستد ، همچنين عمله و بنا و وسائل می‏فرستد . شروع می‏كند به‏ ساختن و يك ساختمان بسيار عالی در آنجا به وجود می‏آورد . آن روزی كه‏ می‏خواهد به آن خانه منتقل بشود يكدفعه می‏بيند ساختمان را در زمين مردم‏ بنا كرده و زمين خودش آنجا خالی مانده است . چون از پيش خود اين كار را كرده قهرا اين خانه مال مردم است و تعلق به مردم دارد يعنی هيچ چيزی‏ از آن به او مربوط نيست . يا بايد آن را به آقای همسايه واگذار كند يا فرض كنيد بولدوزر بياورد خراب كند . به هر حال برای او ديگر خانه‏ نمی‏شود . اين را خيلی عجيب می‏گويد :
در زمين ديگران خانه مكن
كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه تن خاكی تو
كز برای اوست غمناكی تو
تا تو تن را چرب و شيرين می‏دهی
گوهر جان را نيابی فربهی (1)
گر ميان مشك تن را جا شود (2)
وقت مردن گند آن پيدا شود
نكته اين است كه متوجه مطلب شده . « " لا تكونوا كالذين نسوا الله‏ فانسيهم انفسهم " ». و آن مايه حيات چيست ، آن مشكی كه مشك جان است‏ چيست ، آن غذايی كه غذای جان است چيست . می‏گويد :
مشك را بر تن مزن بر جان بمال
مشك چبود نام پاك ذوالجلال
به هر حال تمام حرفهای فويرباخ و كارل ماركس كه امروز اين مساله " از خودبيگانگی " دنيای اروپا را [ فرا گرفته است ] به عالی‏ترين شكلی و خيلی راقی‏تر و عالی‏تر در فرهنگ و معارف اسلامی مطرح است ، منتها كسی‏ بايد كه با توجه به حرفهايی كه امروز گفته می‏شود به آنها به عنوان يك‏ سلسله ماده‏ها صورت بدهد و بعد اينها را عرضه بدارد ، بعد ببيند چقدر بالاتر است ! برخی افراد كه همين حرفها را در مولوی و ديگران ديده‏اند نتوانسته‏اند هضم كنند ، گفته‏اند كه حتما آنها مادی فكر كرده‏اند . عرفا يك حرفی دارند ، می‏گويند " فنا فی‏الله و بقا بالله " . آن ، آخرش به همين برمی‏گردد
فنای از يك " خود " و بقای به يك " خود " . روح مطلب همين است
اين را گاهی در يك تعبيراتی گفته‏اند كه برای اشخاصی كه وارد نباشند خيلی‏ حيرت‏انگيز است ، مثل همان شعرهای حافظ كه : سالها دل طلب جام جم از ما می‏كرد آنچه خود داشت (3) ز بيگانه تمنا می‏كرد
گوهری كز صدف كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا می‏كرد
داستان " سی‏مرغ و سيمرغ " عطار همين است . (اينها گاهی با يك‏ تعبيرات تندی می‏گويند . )می‏دانيد افسانه است ، افسانه خيلی شيرينی هم‏ آورده كه يك وقتی مرغها همه جمع شدند ، گفتند آخر همه صنفها پادشاهی‏ دارند ، چرا ما پادشاه نداشته باشيم ؟ حالا بالاترين مرغ ما چه مرغی است‏ كه آن را بر خودمان امير و حاكم كنيم ؟ گفتند يك مرغی داريم كه آن‏ پادشاه همه مرغهاست ، آن سيمرغ است . در كجاست ؟

پاورقی : . 1 چون زمين ديگری است . او را چاق و بزرگ كردی ، خودت را لاغر نگه‏ داشتی
. 2 اگر يك عمر تن را در مشك بخوابانی
. 3 كه در درون خودش بود

در كوه قاف است . پس همه راه بيفتيم برويم او را به رياست و آقايی و پادشاهی خودمان برگزينيم . همه راه افتادند . از هفت منزل می‏گذرند، هفت‏ شهر عشق كه همه منازل ، منازل سلوك عرفان است. از منزل مثلا رضا گذشتند، منزل تسليم ، منزل . . . تدريجا كم شدند . هميشه اين‏طور است ، آنهايی كه‏ راهی را شروع می‏كنند زيادند ولی آنهايی كه تا مقصد می‏روند كمند :
خليلی قطاع الفيافی الی‏الحمی
كثير و اما الواصلون قليل (1)
آن آخر كار كه به آن قله مقصد رسيدند سی‏تا بيشتر باقی نماندند . يك وقت‏ نگاه كردند ديدند سيمرغ همان خودشان هستند ، سيمرغ يعنی سی‏مرغ يعنی همان‏ خودشان ، يعنی حس كردند كه اينچنين نيست كه يك موجودی را در جای ديگری‏ گذاشته باشند بيرون از اينها كه بخواهند قطع مكان كنند ، از جايی به جای‏ ديگر بروند . تو وقتی حقيقت خودت را كاملا بشكافی بعد او را می‏بينی كه‏ از تو به خودت نزديكتر است . وقتی از خود خيالی و فانی خودت غايب‏ بشوی قائم به خود او می‏شوی
آن افراد گاهی در حرفهايشان نقل می‏كنند ، می‏گويند پس اينها لابد مادی‏ مسلك بوده‏اند كه چنين حرفهايی گفته‏اند ! اين بحثی بود راجع به " از خود بيگانگی " كه مقداری بحث كرديم ، اگر مقدار بيشتری لازم باشد ، يك وقت ديگر

پاورقی : . 1 چهارده رساله فارسی ، ابن تركه ، ص‏ . 300

ماديگرايی تاريخی

1 ماديگرايی تاريخی

وارد بخش دوم می‏شويم . بخش دوم تحت عنوان " ماديگرايی تاريخی " (ماترياليسم تاريخی)بيان شده است . اينجا تعبير خوبی دارد ، می‏گويد ماديگرايی تاريخی در عين حال يك برداشت اقتصادی از تاريخ و يك برداشت‏ تاريخی از اقتصاد است . خيلی تعريف خوبی برای ماترياليسم تاريخی كرده‏ است . می‏گويد ماترياليسم تاريخی يك برداشت اقتصادی از تاريخ است ، يعنی تاريخ را به گونه اقتصادی تفسير می‏كند ، و يك برداشت تاريخی از اقتصاد . " برداشت اقتصادی از تاريخ است " به همان معناست كه اقتصاد را زيربنا قرار می‏دهد . روح تاريخ ، قوه محرك تاريخ ، آن كه تاريخ را می‏سازد اقتصاد است ، پس برداشت اقتصادی است از تاريخ . برداشت‏ تاريخی از اقتصاد است ، برای اينكه خود وضع اقتصادی يك وضع ثابتی نيست‏ ، يك وضع متغير است ، يعنی جنبه تاريخی دارد ، سرگذشت دارد . خود اقتصاد ، نيروهای مولد اقتصاد ، روابط توليدی و آنچه به اقتصاد مربوط است يك وضع ثابت يكنواخت در همه زمانها ندارد ، ماهيت تاريخی دارد
پس تاريخ ماهيت اقتصادی دارد و اقتصاد هم ماهيت تاريخی دارد
اگر يادتان باشد در يكی از جلسات گذشته گفتيم در اينجا آنچه كه وجود ندارد انسان است يعنی اين‏طور بايد گفت : يك برداشت اقتصادی از انسان و يك‏ برداشت تاريخی از انسان است بدون برداشتی انسانی از اقتصاد يا برداشتی‏ انسانی از تاريخ ، يعنی اقتصاد ديگر انسانی تفسير نمی‏شود و معنی ندارد ، انسان اقتصادی تفسير می‏شود . تاريخ به نحو انسانی به هيچ وجه تفسير نمی‏شود ، انسان به شكل تاريخی تفسير می‏شود ، و اين عبارت است از همان‏ نفی اصالت انسان كه به هيچ رو قابل توجيه نيست . اساس حرف اين بوده‏ است . خود ماركس و انگلس هر دو در اواخر پی بردند به اينكه اين جور كه‏ ما صددرصد تاريخ را به نحو اقتصادی و اقتصاد را به نحو تاريخی تفسير می‏كنيم ، برای انسان ديگر نقشی قائل نيستيم چون مساله اين می‏شود كه تاريخ‏ با يك جبر اقتصادی به پيش می‏رود ، و معنای جبر اقتصادی اين است كه‏ اقتصاد به هر شكل و هر وضعی كه در بيايد قهرا و جبرا درمی‏آيد ، چون نتيجه‏ تاريخ گذشته است ، هر نسلی كه می‏آيد وارث وضع اقتصادی گذشته است ، قوای توليدی در گذشته به هر شكل بوده وارث آن است [ و آن قوا ] باز [ اقتصاد ] را به جلو می‏برد . آن وقت برای اراده و نقش فعال انسان ديگر چيزی قائل نيست
اگر يادتان باشد در يكی از جلسات پيش - آنجا كه بحث درباره هگل بود - گفتيم كه اين ديالكتيك در عين حال يك خصلت آلمانی دارد ، خصلت‏ پرتحرك روان آلمانی در آن هست ، برای اينكه وقتی كه نشان می‏دهد كه‏ تاريخ را اضداد به جلو می‏برند در واقع يك نوع دعوت به پرخاشگری است
از اين جهت فلسفه قدرت به‏شمار می‏رود . هگل خودش خيلی فيلسوف بزرگی‏ بوده ، آن نكاتی را در نظر می‏گرفته كه اينها اغلب در نظر نمی‏گرفتند
خود او مطلبی گفته است كه در يكی از ضميمه‏های [ اين بخش ] بود اگرچه ما در اين درس نخوانديم و آن اين است كه هگل در واقع به نحوی خواسته قضيه‏ را توجيه كند كه شما می‏گوييد كه تضاد تاريخ را به‏وجود می‏آورد ، پس نقش‏ انسان چيست ؟ آيا انسان هم نقشی دارد يا ندارد ؟ می‏گويد نقش انسان فقط در متمايز كردن اين تضاد در شعورهاست . يعنی چه ؟ يعنی تضادها به صورت‏ يك امر واقعی وجود دارد ولی بسا هست در شعور انسانها آنچنان كه بايد منعكس نيست . آن وقت نقش انسانهای ديگر اين است كه اين وضع موجود را در اذهان آنچنان كه هست وارد می‏كنند . مثلا سرمايه‏داری هست و كارگری و در واقع اينها دو قطب مخالف و متضادند . ولی شعور كارگر يك حالت‏ نابيداری و غفلت و ركودی دارد . انسان اين نقش را می‏تواند داشته باشد كه می‏آيد كارگر را به خودش می‏شناساند ، كارفرما را هم به او می‏شناساند : آيا تو می‏دانی كه تو يك انسانی ، او هم يك انسان است ؟ آيا می‏دانی او در سال‏ چقدر سود می‏برد ؟ می‏دانی آن سودی كه او می‏برد به سرمايه تعلق ندارد ، به‏ كار تعلق دارد ؟ همان وضع موجود را در روح انسانها منعكس می‏كند . وقتی‏ منعكس كرد ، در انسانها تحرك به‏وجود می‏آورد . پس نقش انسان باز هم در جهت مسير همان وضع موجود است ، مثل اين است كه موتوری كه به هر حال‏ دستگاهی است كه دارد حركت می‏كند نياز به سرويس دارد ، نياز به تعويض‏ روغن و گريس‏كاری دارد . وقتی شما اين كار را كرديد اين موتور حركت‏ خودش را بهتر و شديدتر و تندتر انجام می‏دهد
ماركس هم كه در ابتدا با اين قوت و قدرت آمد گفت اقتصاد زيربنای‏ تاريخ است ، خودش هم اواخر متوجه شد كه انسان را به كلی نفی كرده ، اراده انسان و اصالت انسان را به كلی نفی كرده است . بار ديگر آمد اينچنين تعبير كرد كه درست است كه اقتصاد زيربناست و آن جنبه‏های‏ فرهنگی ، قضايی و مسائل اجتماعی همه روبناست ، ولی همچنانكه زيربنا بر روبنا اثر می‏گذارد روبنا هم روی زيربنا اثر می‏گذارد . بعد هم گفتند اگر ما در گذشته هم اين نكته را بيان نكرديم نقص ما بوده نه نقص منطق‏ ديالكتيك ، چرا ؟ برای اينكه در منطق ديالكتيك يكی از اصول ، اصل تاثير متقابل است ، يعنی در اين منطق هيچ چيزی علت مطلق نيست ، هيچ چيزی هم‏ معلول مطلق نيست ، هر علتی علت است برای معلول خودش و همان معلول هم‏ به نوبه خود علت است برای علت خودش . بنابراين اين حرف با اصول‏ ديالكتيك نمی‏سازد كه ما بگوييم فقط اقتصاد علت است و غير اقتصاد از تمام شوون اجتماعی هر چه هست همه معلولند و اثر پذير ، نه ، در عين حال‏ روبنا هم به حكم اصل تاثير متقابل بر زيربنا اثر می‏گذارد . بنابراين اين‏ مقدار را خود ماركس هم گفته است . بعضی خيال كرده‏اند اين مقدار را ماركس نگفته ، نه ، اين مقدار را خود ماركس هم گفته است كه روبنا هم‏ در زيربنا می‏تواند اثر بگذارد بلكه به حكم يكی از اصول ديالكتيك بايد هم‏ اثر بگذارد

تناقض ميان ماترياليسم تاريخی

ماركس و منطق ديالكتيك

ولی اينجا يك سوال قهرا باقی می‏ماند و آن سوال اين است : آيا اينجا يك نوع تناقض ميان اين ماترياليسم تاريخی و منطق ديالكتيك به وجود نيامده ؟ ماركس نتوانسته است اين مشكل را آنچنان كه بايد حل كند ، چرا ؟ اصول‏ ديالكتيك همان اصل تاثير متقابل را اقتضا می‏كند . در واقع آن [ اصل ] همان بيان ديالكتيكی اصل عليت است . اصل تاثير متقابل بيان ديالكتيكی‏ اصل عليت است ، يعنی تا حالا خيال می‏كردند علت علت است و معلول معلول‏ ، اين اصل می‏گويد به همان نسبت كه علت برای معلول خودش علت است ، معلول هم برای علت خودش علت است . پس تاثير متقابل يعنی عليت‏ متقابل . اين منطق به ما اجازه نمی‏دهد كه در ميان مجموعه عوامل يكی را اصل بدانيم و ديگری را فرع ، يعنی اين ماترياليسم تاريخی‏ای كه آقای‏ ماركس گفته است ، با اينكه در آخر حرف خودش را ، هم از نظر شكل تعديل‏ كرده به قول [ خودش ] هم از نظر محتوا(اينها هم تحت عنوان " تعديلات‏ " يك مقدار بحث می‏كنند)ولی از اصل حرفش دست برنداشته كه اقتصاد زيربناست و در نهايت آنچه تعيين‏كننده است اقتصاد است . پس شما برای‏ اقتصاد نقش بيشتری قائل هستيد . بالاخره علت اصلی را اقتصاد می‏دانيد و آنها را فرعی ، اين را زيربنا می‏گوييد آن را روبنا ، يعنی روبنا اگر متزلزل باشد بر زيربنا اثری نمی‏گذارد . شما اگر آن طبقه بالا را خراب‏ كنيد خراب كرده‏ايد ولی اگر طبقه پايين تكان بخورد جبرا طبقه بالا تكان‏ می‏خورد . اگر اين پايه‏هايی كه در زيرزمين هست تكان بخورند نمی‏شود كه‏ ديوار شكاف برندارد . اين قهرا روی آن اثر می‏گذارد . اگر شما قائل به‏ تاثير متقابل هستيد پس كلمه " زيربنا " را برداريد . پس چرا در عين‏ حال می‏گوييد اين زيربناست و آن روبنا ولی روبنا هم روی زيربنا اثر می‏گذارد ؟ اگر تاثير متقابل است چرا اين زيربنا باشد آن روبنا ؟ هيچكدام‏ زيربنا نيستند هيچكدام هم روبنا نيستند . هر كدام زيربنای ديگری و روبنای‏ ديگری است
اين مطلب با توجه به همه حرفهايی كه در اينجا گفته‏اند توجيه صحيحی‏ نيافته است . توجه داشته باشيم كه اين ، ايرادی نيست كه بعد از ماركس‏ به او گرفته باشند ، ايرادی بوده است كه خود ماركس و انگلس به گفته‏های‏ خودشان گرفته‏اند . حتی تعبير كردند كه ما به نحو افراط راجع به زيربنا بودن اقتصاد بحث كرديم . در آن جريان معروف كه ماركس با عده‏ای از ماركسيستها طرف شده بود و داشت از نظر خودش عدول می‏كرد ، درباره همين‏ مساله يعنی تاثير روبناها بر زيربنا بحث می‏كرد . آنها از او قبول‏ نمی‏كردند ، بعد او گفت كه من به اندازه شما ماركسيست نيستم ، يا گفت من اصلا ماركسيست نيستم ، چون آنها حرفهای اولش را گرفته بودند و او خودش در واقع يك مقدار از حرف خودش عدول كرده بود . ولی با [ وجود ] اين عدول نگفت ما از مساله زيربنا و روبنا دست برداشتيم ، منطق‏ ديالكتيك اقتضا می‏كند كه هيچ چيز زيربنا نباشد ، هيچ چيز هم روبنا نباشد . واقعا منطق ديالكتيك چنين اقتضايی می‏كند . منطقهای غيرديالكتيك‏ می‏توانند چنين حرفی بزنند بگويند يك چيز زيربناست يك چيز ديگر روبنا ، ولی منطق ديالكتيك نمی‏تواند دم از زيربنا و روبنا بزند . ولو بگوييم‏ زيربنا هم اقتصاد است ، اين با منطقی غير از منطق ديالكتيك جور در می‏آيد
پس اشكالی كه برای ماركس باقی می‏ماند اين بود كه می‏خواست با حفظ زيربنايی و روبنايی ، اصل تاثير متقابل را هم توجيه كرده باشد و در نهايت امر نتوانسته اين مطلب را حل كند برای اينكه اصلا قابل حل نيست
شما قائل به اصل عليت هستيد يا نيستيد ؟ می‏گوييد هستيم . خوب در عليت‏ قائل به تاثير متقابل هستيد يا نيستيد ؟ اگر هستيد نمی‏توانيد برای يكی از ايندو سهم بيشتری نسبت به ديگری قائل بشويد ، نمی‏توانيد بگوييد مثلا اقتصاد روی فرهنگ هشتاد درصد اثر می‏گذارد ، فرهنگ روی اقتصاد بيست‏ درصد اثر می‏گذارد . با چه مقياس ؟ دو پديده همزمان هستند . دو پديده‏ همزمان بايد به طور متقابل روی همديگر اثر بگذارند ، يعنی وجهی و دليلی‏ ندارد كه ما برای يكی بگوييم بيشتر [ اثر می‏گذارد ، ] برای يكی بگوييم‏ كمتر . كسی [ می‏تواند ] بگويد نه ، عكس قضيه است ، هشتاد درصد فرهنگ‏ روی اقتصاد اثر می‏گذارد ، بيست درصد اقتصاد روی فرهنگ اثر می‏گذارد
اين هم يك مساله
اين اشكالش فرموديد در كجاست اگر اين‏طور تصور شود كه تاثير يكی روی‏ ديگری بيشتر است ؟ عرض كردم چنين حرفی را نگفته‏اند ، گفتم ممكن است چنين حرفی بزنند
يعنی آنها هم كه می‏گويند روبنا و زيربنا ، يعنی آن يكی سوار بر آن است‏ ، وجودش را از آن دارد ، منتها تاثير هم روی آن می‏گذارد
تاثير می‏گذارد يعنی چه ؟ اين وجودش را از آن دارد يعنی چه ؟ يعنی علت‏ اين است ، پس اين روی آن اثر می‏گذارد . معنای علت و معلول غير از اثر گذاشتن ، چيز ديگری نيست . پس وقتی شما می‏گوييد اين هم روی آن اثر می‏گذارد ، يعنی اين هم به نوبه خودش علت است برای آن
فرض كنيم يك سنگ را در جايی نگه می‏داريم . طبق نيروی جاذبه ، زمين‏ اين را به طرف خودش می‏كشد ، اين هم زمين را به طرف خودش می‏كشد
منتها شتابی كه زمين به اين سنگ می‏دهد خيلی بيشتر از شتابی است كه اين‏ سنگ به زمين می‏دهد . پس اينها روی هم تاثير متقابل دارند ، منتها تاثير زمين روی اين خيلی بيشتر است از تاثير اين روی زمين ، يعنی زمين نسبت‏ به اين سنگ زيربناست
شما آنجا كه می‏گوييد " تاثير " در واقع تاثير ندارد ، يعنی در عمل‏ هيچ تاثيری ندارد . آنجا اقتضای تاثير است . فرض كنيد انسان پهلوانی در اينجا نشسته ، بچه‏ای هم آن طرف نشسته . يك سر ريسمانی دست آن پهلوان ، يك سر آن هم دست اين بچه است . بچه هم می‏كشد اين هم می‏كشد . تاثير بچه‏ در حال اقتضا و قوه باقی می‏ماند و به فعليت نمی‏رسد ، يعنی آن بچه اين‏ پهلوان را يك ميليمتر هم از جای خودش تكان نمی‏دهد ولی او بچه را می‏كشد و به سوی خود می‏آورد . مثال ديگر بهتر از اين برايتان عرض كنم . شما در يك كفه ترازو يك وزنه سه كيلويی می‏گذاريد و در كفه ديگر يك وزنه يك‏ كيلويی . وزنه يك كيلويی البته به اندازه يك كيلو فشار می‏آورد ولی‏ فشاری كه اثر روی كفه ديگر نمی‏گذارد ، يعنی آن را حتی يك ميليمتر هم از جای خودش بلند نمی‏كند ، نه اينكه روی آن اثر می‏گذارد . می‏خواهد اثر بگذارد ولی آن متاثر نمی‏شود . فرق است ميان اينكه وقتی عامل موثری‏ می‏خواهد روی شيئی عمل كند آن شی هم از اين اثر بپذيرد يا اثر نپذيرد . [ اگر ] اثر نپذيرد تاثير او به حال بالقوه باقی می‏ماند . ديگر ما اينجا نمی‏توانيم بگوييم تاثير دارد منتها اثر اين كمتر است و اثر آن بيشتر ، چون تاثير و تاثر به قول آقايان " متضايفين " هستند ، نمی‏شود تاثير وجود داشته باشد و تاثر وجود نداشته باشد . بله ، در اين موارد تاثير بالقوه هست نه تاثير بالفعل
آنها می‏گويند بالفعل هم تاثير دارد ، يعنی روبنا روی زيربنا تاثير بالفعل دارد
پس اين مثال درست نيست . حال در آنجا به قول شما می‏گوييد [ روبنا ] اثر می‏گذارد ، چرا تاثيرش كم است ، روی چه مقياسی ؟ اين كمی و زيادی‏اش‏ از چيست ؟ در باب مثالی كه شما گفتيد ، چون روی فرمول علمی است [ تاثير متقابل درست است ، ] يعنی اين جسم است آن هم جسم است ، روی‏ قانون علمی مقدار قوه جاذبه جسم تناسب خاص دارد با جرم آن . جرم اين‏ جسم از جرم آن جسم بيشتر است پس مقدار نيروی اين بيشتر است از مقدار نيرويی كه آن وارد می‏كند . ولی در آنجا شما چگونه می‏توانيد [ اين سخن را ] بگوييد ؟ آيا می‏توانيد بگوييد اقتصاد منشا يك نيروست و فرهنگ هم از اين جنس است ولی كوچكتر از آن ، و چون از آن كمتر و كوچكتر است اثرش‏ روی آن كمتر است ؟ نه ، آنها اين‏طور می‏گويند كه خود فرهنگ زاييده روابط توليد و روابط اقتصادی است
چرا اقتصاد زاييده فرهنگ نباشد روی اصل تاثير متقابل ؟ می‏گويند عملا داريم می‏بينيم
می‏گوييم درست . من نگفتم آن حرف باطل است . ممكن است آن حرف باطل‏ نباشد ولی با ديالكتيك جور در نمی‏آيد . يا بايد شما دست از يكی از اصول‏ ديالكتيك برداريد و بچسبيد به همان ماترياليسم تاريخی ، و يا بايد اين‏ را بگيريد و از آن دست برداريد . حرف من اين است كه ايندو با يكديگر غيرقابل جمع است ، يا بايد از اين دست برداريد و يا از آن
يعنی قابل جمع بودنشان منافات دارد با اصل عليت
با اصل عليت به شكلی كه اينها قائل هستند كه اصلا هر علتی در عين عليت‏ معلول هم هست و هر معلولی در عين معلوليت علت هم هست . همه چيز در همه چيز اثر می‏گذارد ، هر ذره‏ای از ذرات عالم روی هر ذره‏ای از ذرات عالم اثر می‏گذارد ، بلكه ماهيت هر چيزی نيست مگر مجموع وابستگيهايش به اشيا ديگر . و الا اگر مثلا متكی بر يك امر تجربی می‏بود ، همان‏طور كه قانون‏ جاذبه متكی بر يك امر تجربی است ، و می‏شد آن را تحت فرمول درآورد [ اشكالی نداشت . ] فرض كنيد شما بگوييد اقتصاد كم ، فرهنگ زياد ، [ يعنی اقتصاد كمتر روی فرهنگ اثر می‏گذارد و فرهنگ بيشتر روی اقتصاد اثر می‏گذارد . می‏پرسيم ] روی چه حسابی ؟ خود فرهنگ هم يك نيرويی است
ميزان و قدرت فرهنگ بستگی دارد كه چقدر عميق و ريشه‏دار باشد . شما مثلا می‏گوييد ملتهايی كه سابقه فرهنگی‏شان زياد است و شخصيت فرهنگی‏شان خيلی‏ قوی است روی فرهنگ خودشان خيلی استوار هستند . ملتهای ديگر كه ريشه‏ فرهنگی‏شان خيلی ضعيف است ، درست مثل يك درخت ضعيف ، [ روی فرهنگ‏ خودشان استوار نيستند . ] آنجا ممكن است كه ما ميزان [ تاثير ] فرهنگ‏ را بالا ببريم . پس با اين كليت نمی‏شود اين بحث را مطرح كرد
حالا از طرف نظر خودمان ، ما خودمان در مورد اشيا مادی قائل به تاثير متقابل هستيم ، يعنی می‏گوييم اشيا روی هم تاثير می‏گذارند . از طرفی هم به‏ تسلسل علت و معلول قائل هستيم ، يعنی می‏دانيم يك چيزی علت يك چيز ديگر می‏شود . آن وقت از نظر خود ما اين تاثير متقابل بين خود علت و معلول وجود دارد يا ندارد ؟ حالا به ديالكتيك هم كار نداريم
نه به اين شكلی كه اينها می‏گويند . يك وقت هست ما می‏گوييم كه اشيا ناهمزمان [ يكی روی ديگری اثر می‏گذارد ، ] يعنی آن كه در زمان قبل وجود دارد روی آن كه در زمان بعد وجود دارد اثر می‏گذارد . در اينجا تقريبا معنی ندارد كه ما بگوييم معلول روی علت خودش اثر می‏گذارد ، چون غالبا فنا و نيستی اين نوع علتها مقارن است با حدوث معلول . آن علت است و اين معلول ، بدون اينكه آن معلول باشد و اين علت . و اما آن تاثير متقابل‏هايی كه می‏گويند ، در پديده‏های همزمان می‏گويند . در ناهمزمانها ممكن است مثلا بگوييم اقتصاد اين زمان روی فرهنگ زمان بعد اثر می‏گذارد ، فرهنگ زمان قبل روی اقتصاد زمان بعد اثر می‏گذارد . آنجا يكی علت‏ است ديگری معلول . ولی اين بحث بيشتر روی امور همزمان می‏آيد . اين به‏ تعبير ديگر اصل وابستگی اشيا است . اصل وابستگی - كه در آن فلسفه‏های‏ تاريخ گذشته خوانديم - با مساله تاثير متقابل كمی فرق دارد ، يعنی‏ وابستگی يك معنای معقولتری است . چطور ؟ يك وقت ما می‏گوييم كه تمام‏ اجزا اين عالم با هر ابعادی كه دارد به يك نوعی به يكديگر وابسته هستند كه نبود يك جز مساوی از هم پاشيدن همه عالم است . اين معنی وابستگی‏ است . يك وقت مدعی می‏شويم كه اين عالم با همه ابعادی كه دارد هر يك‏ جز در هر جای عالم واقعا روی يك جز ديگر در جای ديگر عالم اثر می‏گذارد
اين نامعقول است ، چرا ؟ برای اينكه دو امر مادی اگر بخواهند روی همديگر اثر بگذارند تا ارتباط مادی ميانشان برقرار نشود نمی‏توانند اثر بگذارند ، يعنی اثر گذاشتن اين جز يك نوع عمل روی آن جز است ، يك جريان روی آن‏ است . جريان خودش زمان می‏خواهد . فرض كنيد اين می‏خواهد موجی ايجاد كند كه در آن اثر بگذارد كه خودش زمان می‏خواهد و سريعترين حركتی كه علم در طبيعت می‏شناسد همان حركت نور است كه مثلا در هر ثانيه سيصدهزار كيلومتر [ مسافت طی می‏كند . ] اشيا با يكديگر آنقدر فاصله دارند كه می‏گويند بعضی‏ از ستارگان با زمين ما پنجاه ميليون سال نوری فاصله دارند . اگر زمين‏ بخواهد روی آنها اثر بگذارد يعنی يك موجی كه در زمين پيدا می‏شود روی آن‏ دورترين كهكشان بخواهد اثر بگذارد اين موج امروز پنجاه ميليون سال بعد به‏ آنجا می‏رسد كه آن وقت زمينی وجود ندارد . اين است كه به آن شكلی كه‏ واقعا روی همديگر اثر بگذارند [ نمی‏توان گفت . ] اثرشان همزمان نيست
نه ، اثر روی همديگر ، كه حالا چون اين روی آن اثر می‏گذارد آن هم روی‏ همين حتما اثر بگذارد ، اين را نمی‏شود گفت

2 ماديگرايی تاريخی

تعديل ماركس و انگلس در نظريه جبر اقتصادی

عنوان بخش دوم اين بود : " حتميت اقتصادی به شكل مطلق آن " . اين‏ همان مطلبی است كه شايد در جلسه پيش هم بحث شد كه ماركس در ابتدا اين‏ اصالت اقتصاد و جبر اقتصادی را به شكل افراطی‏تر مطرح كرد . همان كلمه [ (زيربنا " را كه به كار برد به اين معنا بود كه اصلا تنها علت و اساس‏ اقتصاد است و همه چيز ديگر طفيلی محض . ولی بعدها خودش با انگلس‏ تعديل يا تعديلاتی وارد آورد و حتی انگلس اعتراف می‏كند كه ما در ابتدا مقداری در اين مساله تند رفتيم . عبارتهايش را خواهيم خواند . بعد می‏گويد دو تعديل در اين تز وارد شد ، يكی در شكل ارائه آن و يكی در محتوای آن . شكل ارائه ، يعنی طرز بيان ، مطرح نيست و مساله مهمی نيست‏ . تعديل در محتوا ، به اين معنا كه باز از يك اصل ديگر ديالكتيكی‏ استفاده كردند كه همان " اصل تاثير متقابل " بود . اصل تاثير متقابل‏ درواقع اين است كه هيچ چيزی علت محض نيست و هيچ‏چيزی هم معلول محض‏ نيست . هر علتی در معلول خودش اثر می‏گذارد ، معلول هم در علت اثر می‏گذارد ، يعنی هر علتی علت است برای معلول خودش و معلول است برای [ معلول ] خودش . هر علتی از معلول خودش اثر می‏پذيرد ، چنين چيزی . از همين اصل استفاده كردند ، گفتند اگرچه اقتصاد زيربناست و همه چيز ديگر روبنا ، ولی به حكم اينكه هيچ‏چيزی علت محض نيست و هيچ‏چيزی معلول محض نيست ، روبنا هم بر زيربنا اثر می‏گذارد . تنها اين‏ زيربنا نيست كه بر روبنا تاثير می‏كند ، به حكم اصل تاثير متقابل كه يكی‏ از اصول ديالكتيك است روبنا هم بر زيربنا اثر می‏گذارد . اين ، تعديل‏ خيلی بزرگی است ، يعنی تا حد زيادی اقتصاد را از اصالت می‏اندازد
منتها اينها در اينجا توضيح كافی نداده‏اند ، چون از اصل تز كه نخواستند دست بردارند ، می‏گويند ما تعديلی در اين تز وارد كرديم
حال می‏خواهيم ببينيم ماهيت اين تز در چه حدی محفوظ مانده و چه حد تعديلات بر آن وارد شده است . يك وقت هست تعديلات در حدی است كه اصل‏ تز را از بين می‏برد ، تبديل می‏شود به تز ديگری ، آن ديگر تعديل نيست
می‏گويند ميرزای شيرازی و يك طلبه‏ای با همديگر در ايام طلبگی نان و دوغ‏ می‏خوردند ، آن طلبه - حالا گرسنه بود يا به علت ديگر - می‏خواست دوغ زياد شود ، مرتب روی آن آب می‏ريخت ، بعد می‏گفت كه " كل ما كثر ماوه قل‏ داوه " يعنی هرچه آبش بيشتر باشد سالمتر است ، يعنی مرضش كمتر است
ميرزا گفت آخر به شرطی كه مرجع ضمير برايش باقی بماند(خنده حضار)
اينقدر آب می‏ريزی كه ديگر مرجعی برای ضمير باقی نمی‏ماند . حالا تعديلات‏ يك تز هم مشروط به اين است كه اصل تز باقی بماند و الا اينقدر تعديلات‏ بكنيم كه اصل تز از بين برود آن مرجع ضمير از بين رفته ، چيزی موجود نيست
در اينجا ما توضيحی از خودمان می‏دهيم . يك وقت هست كسی اساسا در اصل‏ عليت منكر می‏شود كه يك شی علت باشد و ديگری معلول ، و می‏گويد هر علتی‏ به همان اندازه كه علت است معلول است و به همان اندازه كه معلول است‏ علت است . اگر اين حرف را بزنيم مساله زيربنا و روبنا از بين می‏رود به‏ جهت اينكه اصلا چرا ما يكی را می‏گوييم " زيربنا " و يكی را می‏گوييم [ (روبنا " ؟ می‏خواهيم يك سازمانی را نشان بدهيم ، می‏خواهيم بگوييم‏ همان‏طور كه در يك ساختمان آن زيرسازی كه در آن هست اساس است و باقی‏ ديگر را بر روی آن ساخته‏اند ، اگر آن متزلزل بشود ، اگر خرابی بر آن وارد بشود روبنا قهرا خراب می‏شود ولی اينچنين نيست كه اگر روبنا خراب بشود زيربنا خراب بشود ، يعنی می‏خواهيم يكی را تابع و يكی را متبوع بگيريم ، يكی را فرع و يكی را اصل بگيريم ، در مفهوم " زيربنا " و " روبنا) ] نيز اصل بودن و فرع بودن هست . در علت و معلول ، علت اصل است و معلول‏ فرع . اگر برای معلول هم عليتی نسبت به علت قائل شديم ، ممكن است كسی بگويد به همان‏ اندازه كه علت اصل است و معلول فرع ، باز معلول چون علت است اصل است‏ و علت فرع . پس هيچكدام زيربنا و هيچكدام هم روبنا نيستند ، مگر اينكه‏ بياييم به شكل ديگری توجيه كنيم ، به اين شكل كه بگوييم در علت و معلول‏های مادی علت زمانا تقدم دارد بر معلول . (رتبتا كه حتما چنين است‏ . حالا آنها چنين حرفهايی نمی‏زنند ، ما با اصول خودمان چنين حرفی می‏زنيم
)علت به هر حال مقامی دارد مقدم بر مقام معلول . اگر می‏گوييم تاثير متقابل ، نه مقصود اين است كه در همان حدی كه علت روی معلول اثر می‏گذارد معلول هم روی علت اثر می‏گذارد ، می‏خواهيم نفی مطلق بودن كرده‏ باشيم ، يعنی شما يك علت را علت مطلق و يك معلول را هم معلول مطلق در نظر نگيريد . مثلا پدری را نسبت به فرزند در نظر بگيريد . پدر مسلم علت‏ است برای فرزند نه فرزند علت برای پدر . ولی همين فرزند در همان حالی‏ كه پديده‏ای است ناشی از وجود پدر و به اين معنا كه او ناشی از وجود پدر است پدر ناشی از وجود او نيست ، به وجود آمدنش روی پدر اثر می‏گذارد ، همين چيزی كه ما می‏گوييم كه انسان اگر پدر بشود تغيير كيفيت و تغيير ماهيت می‏دهد . يك آدم پخته و پير به يك آدم جوان می‏گويد آقا ، پدر نشده‏ای تا ببينی وضع چيست و يك پختگی پيدا كنی ، يعنی داشتن فرزند هم‏ به نوبه خود يك سلسله آثار روی پدر می‏گذارد . نه اين است كه وجود فرزند كه معلول اوست هيچ اثری روی او نگذارد
پس اين نفی مطلق بودن علت است نه اينكه تاثيری متساوی در اينجا قائل‏ باشيم . خودشان به اين شكل توجيه نكرده‏اند ، ما ناچاريم كه حرف اينها را به اين معنا توجيه كنيم . البته اين بستگی دارد به اينكه ما آن اصلی را كه به نام " اصل تاثير متقابل " می‏گويند بررسی كنيم ببينيم آنها در اصل‏ تاثير متقابل آيا همين حرف را می‏زنند ، يعنی در اصل تاثير متقابل‏ می‏خواهند نفی مطلق بودن اصل عليت را كرده باشند يا بگويند نه ، اصلا عليت هميشه چنين است [ كه علت و معلول به طور يكسان روی هم اثر می‏گذارند ؟ ] غرضم اين است كه يك مفری و يك توجيهی اجمالا دارد
پس تعديلی كه اينها كردند ما فعلا به همين توجيه صحيحش قبول می‏كنيم ، می‏گوييم اين تعديل همين است كه اگرچه اقتصاد علت است و مناسبات حقوقی‏ و اجتماعی همه اينها معلول هستند و يك نوع تقدمی برای اين علت نسبت به‏ معلول هست ، اما چون هر علتی علت مطلق نيست و به نوبه خود از معلول‏ خودش تاثيرپذير است ، پس اين زيربنا تحت تاثير آن روبناها هم قرار می‏گيرد . و نتيجه‏ نهايی باز اين می‏شود كه زيربنا بودن سر جای خودش محفوظ است چون‏ تعيين‏كننده نهايی باز هم اقتصاد است . روبنا روی زيربنا اثر می‏گذارد اما اين اثرگذاشتن منافات ندارد با اينكه تعيين‏كننده واقعی و نهايی باز هم‏ زيربنا باشد . مثل يك سواره و يك مركوب ، كه اين روی آن تا حدی اثر می‏گذارد ولی باز راه واقعی را اوست كه دارد می‏رود نه اين ، اگرچه مثال‏ راكب و مركوب مثال كافی نيست . از اين مطلب بگذريم
در خلال بحثها [ مولف ] می‏گويد گذشته از اينكه خودشان آمدند با اين‏ بيان يعنی با استمداد از يك اصل از اصول ديالكتيك كه اصل تاثير متقابل‏ باشد تعديلی به وجود آوردند ، از راه ديگر هم باز می‏توان اين تعديل را به‏ وجود آورد . البته آن راه ديگر هم اگر بخواهد مبنای فلسفی داشته باشد به‏ همين راه می‏پيوندد
خود اصل تاثير متقابل را آنها چگونه تشريح می‏كنند ؟

اصل تاثير متقابل

آنها در اصل تاثير متقابل بيش از اين نمی‏گويند كه همه چيز در همه چيز اثر می‏گذارد ، يعنی خودشان اين‏طور بيان می‏كنند . اين اصل تاثير متقابل‏ مثل همه اصول ديگر باز از هگل گرفته شده . يك وقت ديگر هم عرض كرديم‏ فلسفه هگل يك فلسفه عقلانی است ، يعنی بر اساس انتزاعات ذهن است ، منتها چون هگل قائل است كه ذهن و عين يك چيز هستند و يك جور عمل‏ می‏كنند و آنچه را كه ذهن انتزاع می‏كند عين همين چيزی می‏داند كه در خارج‏ وجود پيدا می‏كند ، اين است كه می‏گويد معقول هميشه مطابق است با موجود ، هر معقولی موجود است و هر موجودی معقول . هگل بر اساس آنچه كه در معقولات گفته می‏شود(ما هم می‏گوييم " اضافات و نسب " . در آنجا اين‏ بحث مطرح است كه آيا اشيا همه با يكديگر پيوند دارند ، اضافه و نسبت‏ دارند ؟ )می‏گويد همه چيز با همه چيز پيوند دارد ، اضافه دارد . اضافه‏ معنايی است كه شامل - به قول فلاسفه ما - اموری كه حتی در خارج هم وجود عينی ندارند می‏شود ، مثل اينكه الان شما كه در اينجا روی اين زمين‏ نشسته‏ايد اضافه‏ای با اين سقف داريد ، سقف اضافه‏ای با شما دارد و آن اين‏ است كه بالاسر شماست . اين خودش يك اضافه است ، يك نسبت است . يك‏ نسبت با شما دارد كه بالاسر شماست . اگر شما از اينجا برويد بيرون در خيابان ، اين اضافه ديگر تغيير می‏كند و سقف بالاسر شما نيست . اگر شما از اين پله‏ها برويد پشت‏ بام ، قضيه برعكس می‏شود ، شما بالای سقف هستيد ، سقف ديگر بالای شما قرار ندارد . ولی اين فوقيت اسمش تاثير و تاثر نيست ، يعنی اگر اينجا ما می‏گوييم نسبتی بر قرار است ، اين نسبت غير از عليت است ، نه اينكه‏ رابطه‏ای به نام عليت و تاثير اينجا در كار است
ماركس و ديگران كه آمدند ، آن فلسفه ذهنی هگل را در عين اينكه‏ قسمتهايی از آن را قبول كردند قسمتهايی از آن را عوض كردند ، آنچه كه او به نام همبستگی اشيا و اضافات ميان اشيا بيان می‏كرد اينها تحت عنوان [ (تاثير " بيان كردند . تاثير مساوی است با عليت . اگر ما بگوييم تاثير متقابل يعنی عليت متقابل ، اما همان‏طور كه عرض كردم صرف كلمه [ (عليت‏ متقابل " نمی‏تواند برای ما دليلی باشد كه زيربنا و روبنا را حذف كنيم ، چرا ؟ برای اينكه عليت متقابل ممكن است به اين معنا باشد كه دو چيز يكی‏ علت مقدم بر ديگری است و يكی معلول است ، يكی به وجودآورنده ديگری‏ است و ديگری به وجود آورده شده از ناحيه اوست ، ولی همان كه از ناحيه‏ ديگری به وجود می‏آيد روی خالق و آفريننده خودش اثر می‏گذارد . بنابراين‏ به اين شكل حرفشان قابل توجيه است اگرچه خودشان به اين بيان مطلب را نگفته‏اند . می‏گويند ما اگر گفتيم تاثير متقابل ، مقصودمان عليت متقابل‏ به معنای اينكه عليت اين نسبت به آن و عليت آن نسبت به اين به طور يكديگر تاثير متقابل داشته باشند [ به طور ] برابر ، هيچكدام تقدم نداشته‏ باشد ، مثل اينكه اگر شما بخواهيد دو عنصر را به نحو تركيب شيميايی با يكديگر تركيب كنيد و از آن آب به وجود بياوريد اينها هيچكدام بر ديگری‏ تقدم ندارد . دو عنصر ، اين روی آن اثر گذاشته ، به همان نسبت آن هم روی‏ اين اثر گذاشته ، بعد ، از مجموع اينها يك مركب به وجود آمده است
اما در مورد انسان و كار خودش ، انسان علت كار خودش است و كار معلول‏ انسان است ولی در عين حال اين معلول روی خود انسان اثر می‏گذارد . بعد خواهيم گفت ، و حرف درستی هم هست ، كه انسان ساخته عمل خودش است ، يعنی عمل انسان در چگونگی انسان يا به تعبير قدمای ما در ملكات انسان‏ اثر می‏گذارد . مگر شما در باب تقوا همين حرف را نمی‏گوييد كه اگر انسان‏ ترك محرمات و اتيان واجبات را تكرار و مداومت كند بعد عدالت به وجود می‏آيد ؟ مداومت مگر غير از كار خود آدم است ؟ مداومت كردن يعنی همان‏ كار خود را تكرار كردن . عدالت چيست ؟ يك ملكه راسخه نفسانی . عدالت‏ يك چگونگی انسان است . كار انسان ، انسان را عادل می‏كند . پس كار هم‏ روی انسان اثر می‏گذارد
ولی اختلاف جهت دارد
البته اينها هم نمی‏گويند اختلاف جهت ندارد ، اختلاف جهت داشته باشد
تاثير متقابلی كه آنها می‏گويند يعنی از يك جهت واحد
نه ، جهت واحد نيست
والا با اختلاف جهت را كه همه می‏گويند
حالا همه هم بگويند ولی اين مساله مطرح نيست . [ وحدت ] جهت را نمی‏توانيم به گردنشان بگذاريم ، يعنی نمی‏خواهند بگويند كه يك شی كه اثر شی ديگری است از همان [ جهت ] كه اثر است موثر در آن هم هست . مسلم‏ آنها چنين حرفی را مولود مبارزه است ، قهرا اين امر اين فكر را در او به وجود می‏آورد كه پس من هم اگر بخواهم به هدفهای خودم برسم يگانه راه‏ تضاد و مبارزه است ، پس بايد مبارزه كرد . اين است كه اينها از اين‏ راه گفتند كه اين فلسفه فلسفه قدرت است . پس اين هم يك راه ديگری‏ است كه قهرا تعديل می‏كند ، چون تا حد زيادی به انسان اصالت می‏دهد ، يعنی حالت دست بستگی [ نيست كه ] همان‏طور كه جبر به اصطلاح الهی می‏گويد ما صبر كنيم ، در خانه بنشينيم ببينيم قضا و قدر الهی چه برايمان پيش‏ می‏آورد ، او هم اين‏طور [ بگويد كه ] مساله تابع تكامل ابزار توليد است
تكامل ابزار توليد اگر بشود همه حوادث پيش می‏آيد ، نشود هيچ كاری فايده‏ ندارد . تكامل ابزار توليد هم در اختيار من نيست ، جبری است ، خودبه‏خود است ، بايد صورت بگيرد . بديهی است كه اين شخص ، ديگر كاری نمی‏كند
ولی انسان وقتی فهميد كه نه ، خود مبارزه هم نقشی دارد ، قهرا [ فعال ] می‏شود
اما همان‏طور كه گفتيم ، اين راه هم به آن راه منتهی می‏شود . بايد قبلا اين فكر برای انسان پيدا شده باشد كه ابزار توليد كه زيربناست و انسان و فكر انسان كه روبناست ، روبنا می‏تواند اثری روی زيربنا بگذارد ، يعنی من‏ چون يك موجود بااراده با فكر هستم می‏توانم بروم همان تكامل تاريخ را تسريع كنم يا بروم خود ابزار توليد را تقويت كنم ، مثل اينكه بروم گاز موتور را بيشتر كنم ، يا بگويد چون تا ابزار توليد تكامل پيدا نكرده‏ سوسياليزم اساسا تخيل محض است پس از اين راه وارد می‏شوم . پس اين‏ انسان است كه روی آن اثر می‏گذارد . يا نه ، ابزار توليد در حد خودش‏ تكامل پيدا كرده(آن كه از هگل در يك جا نقل كرديم) ، ميان طبقات هم‏ تضاد پيدا شده ، ولی اين تضاد تمايز ندارد . يعنی چه تمايز ندارد ؟ يعنی‏ مبان و روشن نيست ، در افكار مشخص نشده ، يعنی الان جامعه تقسيم شده به‏ طبقه برخوردار و طبقه محروم ، به طبقه استثمارگر و طبقه استثمارشده ، ولی‏ استثمارشده در حالی كه استثمار شده است خودش توجه ندارد كه استثمار شده‏ است ، يعنی به قول اينها خيال می‏كند اگر در اين كارخانه كار می‏كند و روزی مثلا به پول ايران به او سی‏تومان می‏دهند اين حداكثر ارزش كار اوست‏ ، نيروی كار او بيشتر از اين ارزش ندارد و اگر اين كارخانه ميليونها تومان درآمد دارد اين به اصطلاح سود اضافی همه مال كارخانه است ، مال‏ سرمايه است ، به او مربوط نيست . ولی وقتی كه ما به او فهمانديم كه نه‏ ، اتفاقا سرمايه نمی‏تواند توليد سود كند و هر چه سود هست مال كار است( همين تزی كه ماركس دارد كه البته تز غلطی هم هست) ، سرمايه قدرت ندارد كه سود اضافی به‏وجود بياورد ، سود اضافی فقط و فقط مال كار است ، بنابراين هر چه سرمايه دار سود می‏برد مال توست ، آن وقت است كه ما فكر او را بالا برده‏ايم . فكر او را كه بالا برديم او می‏تواند روی تاريخ اثر بگذارد . پس‏ اين فلسفه قدرت هم در نهايت امر بايد برگردد به آن فلسفه(يعنی مبنای‏ فلسفی‏اش آن است)كه ما قائل شويم كه روبنا به حكم اصل تاثير متقابل‏ می‏تواند روی زيربنا اثر بگذارد . اين يك مطلب

اصطلاحات :

1 . ابزار توليد

يك مطلب ديگر در اينجا اين است كه(شايد آقايان هم بايد روی اين‏ مطلب كار كنيد)اصطلاحات خاصی در اينجا به كار برده می‏شود كه لااقل در تعبيرات فارسی گاهی نامشخص است . حتی به نظر می‏رسد در ترجمه اين كتاب‏ بعضی اصطلاحات نامشخص است . من نمی‏دانم در اصل نامشخص بوده يا مترجم‏ نتوانسته مشخص كند ، چون گاهی حرفهايی درمی‏آيد كه با همديگر سازگار نيست يعنی نمی‏تواند منطق يك صاحب انديشه باشد . آن اصطلاحات اين است‏ : می‏گوييم ابزار توليد ، نيروی توليدی ، وجه توليد ، شيوه توليد ، مناسبات توليدی و ديگر مناسبات اجتماعی . اينها را ما بايد تعريف كنيم‏ ، تا تعريف نكنيم مطلب درست روشن نمی‏شود . بعضی از آنها تا حد زيادی‏ روشن است . ابزار توليد اگر بگوييم ، مقصود همين ابزارهايی است كه‏ وسيله توليد مواد اقتصادی است ، وسيله توليد ثروت است . به عبارت‏ ديگر ، ابزار توليد ثروت . ابزارهای خيلی قديمی را در نظر بگيريم . فرض‏ كنيد ابزار كشاورزی ، مثلا خيش . اين دستگاه قديمی كه در كشاورزی بود خودش ابزار توليد بود . آن حيوان ، گاو ، اسب يا الاغی كه از آن در كشاورزی استفاده می‏كردند باز ابزار توليد بود . در دوره قبل از كشاورزی ، در دوره شكار ، آن تير و آن كمان و حتی آن سنگی كه به وسيله آن احيانا حيوان را شكار می‏كردند ، آن شبكه‏ای كه با آن ماهی را از دريا شكار می‏كردند اينها ابزار توليد بود . تا می‏رسد به بيل مثلا . بيل يكی از ابزار توليد [ است ، ] يا وسايل ديگری كه هست
در عصر جديد ابزار توليد تكامل پيدا می‏كند . خود اينها مثال می‏زنند به‏ آسياب ، اگرچه آسياب [ ابزار مصرف است . ] اينها اغلب ابزار مصرف‏ را با ابزار توليد يكی می‏گيرند . آسياب يك وسيله توليد ثروت نيست ، وسيله آماده‏كردن ثروت‏ به‏دست‏آمده است برای مصرف كردن ، چون اولا ابزارها همه ابزارهای اقتصادی‏ نيست ، ثانيا همه ابزارهای اقتصادی هم ابزار توليد نيست . فرض كنيد قلم و دوات در قديم ، خودنويس و خودكار در جديد ، اينها جز ابزارهای‏ زندگی هستند اما ابزار توليد نيستند ، مستقيما ثروت توليد نمی‏كنند
ابزار مصرفی هم همين‏طور است ، مستقيما ابزار توليد نيستند . اگر ما ابزار توليد را اين‏طور تعريف كنيم ، بگوييم وسائلی كه به آن وسيله انسان‏ ثروتی بر ثروتهای بشر می‏افزايد ، در اين صورت اينها ابزار توليد نيستند . بله ، اگر ما ابزار توليد را به يك معنای عامی تعريف كنيم ، بگوييم‏ مقصود از ابزار توليد ابزارهايی است كه به وسيله آن ابزار بشر يك كار مفيد ، يك كار لازم برای افراد ديگر ايجاد می‏كند ، به آن معنا آسياب هم‏ يك ابزار توليد است ، قلم خودنويس هم يك ابزار توليد است
به هر حال ما می‏خواهيم اينها را از همديگر بشكافيم . وقتی مثلا می‏گويند تكامل ابزار توليد ، [ آيا ] اين تكامل ابزار توليد را ما محدود كنيم به‏ همان ابزار مولد ثروت مثل كارخانه نساجی يا تراكتور ، يا اينكه به معنی‏ اعم بگيريم كه شامل اين جور چيزها هم بشود ؟ فرض كنيد [ قاشق . ] . قاشق‏ يك وسيله مصرف است ، ابزار مصرف است نه ابزار توليد . بعدها بايد بيشتر روی اينها بحث كنيم كه مقصود چيست

2 . نيروی توليدی

حال ابزار توليد تا اين حدود مشخص است كه به چه چيزهايی می‏گويند
نيروی توليدی چطور ؟ آيا نيروی توليدی كه می‏گوييم مقصود همان ابزار توليد است ؟ بدون شك ابزار توليد نيروی توليد هم هست . يك كارخانه نيروی‏ توليد است . ولی گاهی يك چيز نيروی توليد هست اما ابزار توليد نيست
خود انسان ، خود كارگر ، بازوی كارگر ، مغز كارگر يا مغز هر مفكری كه‏ اختراع می‏كند ، اينها همه نيروهای توليدی هستند ولی ابزار توليد نيستند
هر چه كه ما به قديمتر برويم نيروی توليد از ابزار توليد جداست ، به اين‏ معنا كه بشر ابزاری نداشته ، مستقيما كارها را انجام می‏داده است . هرچه‏ كه تمدن پيش آمده ، ابزار توليد زيادتر شده ولی در عين حال باز از نيروی‏ انسان بی‏نيازی پيدا نشده ، نيروی انسان خودش مولد است . اين هم نيروی‏ توليدی
next page

fehrest page

back page