![]() |
خود را گم كردن
مطلبی را من اجمالا اشاره میكنم چون اين بحث خيلی طولانی است ، و خيلی عميق و لطيف و شيرين است . به نظرم در يكی از نوشتههايم هم نوشته باشم . سالهای اولی بود كه من به تهران آمده بودم و هنوز مطالعاتم در اين مسائل خيلی ضعيف بود . شبهای پنجشنبه يك جلسه تفسيری داشتيم برای يك عده از بازاريها . در واقع يك منتخبات آياتی بود . حدود سالهای 33 و 34 بود . آنجا به يك مطلبی برخورد كردم كه در همان دفترهای آن وقت يادداشت كردم و آن اينكه ما از قرآن يك مطلبی را دريافت میكنيم كه جالب است يعنی توجه انسان را جلب میكند كه منظور چيست و آن مطلب اين است : گاهی تعبير میشود كه انسان خود را فراموش كرده است : « " نسوا الله فانسيهم انفسهم " »(1) انسان خودش را فراموش كرده ، خودش را از ياد برده است. گاهی تعبير ، " خود باختن " است : « " قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم " »(2).پاورقی : . 1 حشر / . 19 - . زمر / . 15
معمولا ما سود و زيان كه میگوييم ، چه سود و چه زيان ، در مورد اموری است كه به انسان تعلق دارد . مثلا میگوييم انسان مالی را سود كرد ، انسان مالی را از دست داد . يا اگر كسی يك چشمش را از دست بدهد میگوييم يك چشم زيان كرده . حداكثر اين است كه در مورد يك عضو اين تعبير به كار برود . ولی در مورد " خود " اصلا معنی ندارد انسان خودش را زيان كند . " زيان كردن " از دست دادن چيزی است چيزی را ، پس دو چيز بايد باشد كه يك چيز يك چيزی را داشته باشد ، بعد همان چيزی را كه دارد از دست بدهد ، خودش باشد بدون آن چيز . اما اينكه خودش خودش را از دست بدهد يعنی چه ؟ يعنی خودش بدون خودش باقی بماند ؟ اين چگونه میشود ؟ و نظير اينها باز هم تعبيراتی پيدا میشوداز اينجا من رسيدم به اين مطلب كه پس معلوم میشود كه در انسان حالتی پيدا میشود كه خودش از خودش فاصله میگيرد . چطور میشود انسان خودش از خودش فاصله بگيرد ؟ اين به اين [ علت ] است كه انسان دو " خود " پيدا میكند : يك خود خيالی و يك خود واقعی ، يعنی غير خود را خود میپندارد . چون غير خود را خود میپندارد خودش را با آن غير خود اشتباه میكند و آن چيزی را كه غير خود است خود میپندارد ، كه برای اين مطلب هميشه آن جمله نهجالبلاغه در ذهنم میآيد كه راجع به افراد ممسك و بخيل است ، همينهايی كه پولپرست میشوند و به اصطلاح روانشناسان در پول تثبيت میشوند يعنی پول برای اينها معبود میشود ، خودشان را حاضرند در راه پول خرج كنند ولی پول را حاضر نيستند در راه خودشان خرج كنند . ايشان تعبيری دارند میفرمايند : « " عجبت للبخيل يستعجل الفقر الذی منه هرب و يفوته الغنی الذی اياه طلب ، فيعيش فی الدنيا عيش الفقراء و يحاسب فی الاخره حساب الاغنيا " » (1) . میفرمايد من تعجب میكنم از اين آدمهای ممسك كه از فقر فرار میكنند به سوی غنا ولی در عمل از غنا فرار میكنند و خودشان را به دامن فقر میاندازند، چرا؟ برای اينكه اصلا فقر و غنا معنايش چيست؟ فقير يعنی آن كه ندارد كه بخورد و بپوشد، و غنی يعنی آن كه دارد كه بخورد و بپوشد . فرقشان در اين است كه آن میخورد و میپوشد ، اين نمیخورد و نمیپوشد .
پاورقی : . 1 نهجالبلاغه فيض الاسلام ، حكمت . 121
اگر بنا بشود كه انسان پول را جمع كند كه در آخر نخورد و نپوشد پس پول را در واقع برای فقر جمع میكند نه برای غنا . درست است ، پيش خودش خيال میكند يك عمر لباس كهنه میپوشد برای اينكه يك وقتی خدای نكرده لباس كهنه نپوشد ، يا يك عمر نان و پياز میخورد كه يك روزی فقير نشود كه بخواهد نان و پياز بخورداين است كه در دنيا مانند فقرا زندگی میكند ولی در قيامت بايد حساب اغنيا را پس بدهد . اين برای همين است كه اين انسان خودش را در اين جور مواقع گم كرده است ، خودش را گم میكند ، نمیداند كه اگر من بايد برای خودم كار كنم برای خود كار كردن اين نيست . با اينكه انسان [ مجبور ] است كه برای خود كار كند ولی وقتی كه خودش را با غير خود اشتباه میكند هميشه برای غير خودش كار میكند و خودش خيال میكند كه برای خودش دارد كار میكند ، و اين فقط روی همين جهت است كه خودش را با غير خودش اشتباه میكند
داستان آن مرد نادانی است كه(اين جور مثالها را اغلب به ملا نصرالدين نسبت میدهند)زنگولهای به پايش بسته بود برای اينكه يك وقت خودش را گم نكند . يك وقتی خواب بود ، شخصی آن را از پايش باز كرد و به پای خودش بست . وقتی بيدار شد نگاه كرد ، از طرفی خودش را خودش میبيند ، و از طرفی ديد كه اين زنگوله يا نخ به پای اوست . گفت اگر تو منی پس من كی هستم ، اگر من تو هستم پس تو كی هستی(خنده حضار) . در مانده بود كه اين " من " كجاست ، اين است يا آن . خودش را با او اشتباه میكرد
بعد ما ديديم كه اين مطلب يك ريشه خيلی عميقی در معارف اسلامی دارد و آن مساله خود را گم كردن و خود را نيافتن و در مقابل ، خود را باز يافتن است ، و فلسفه اخلاق اسلامی بر اساس خود واقعی را باز يافتن است ، يعنی ضد اخلاقها هميشه از خود را گم كردن پيدا میشود و آنچه كه اخلاق و تعالی و ارزش است از باز يافتن خود پيدا میشود
علاوه بر اين ، جملهای هست در كلمات حضرت امير كه در نهجالبلاغه نيست ولی در غرر و درر آمدی هست و آن اين است ( در سيری در نهجالبلاغه نقل كردهام ) : « " عجبت لمن ينشد ضالته و قد اضل نفسه فلا يطلبها " » (1) من تعجب دارم از كسی كه اگر يك چيزی گم كند ( مثلا انگشترش را گم كند ) دائما میگردد كه پيدا كند ، خودش را گم كرده چرا نمیرود خودش را پيدا كند ؟
پاورقی : . 1 غرر و درر آمدی ، جأ 4 ص . 340
خود را يافتن
مطلب ديگر درست در جهت عكس : انسان در پرتو يافتن خداست كه خود را میيابد ، يعنی اگر انسان خدا را بيابد خود را میيابد و خود واقعی را میيابد . ايندو لازم و ملزوم يكديگر هستند : خدا را يافتن مساوی است با خود را يافتن ، خدا را از دست دادن مساوی است با خود را باختن و خود را از دست دادن : « " و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم " غ(1) هميشه خود را گم كردن عكسالعمل قهری و طبيعی الهی خدا را گم كردن استاين در قرآن زياد است : هر كس كه خدا را گم كند خواه ناخواه خود را گم میكند . اين برای اين است كه اولا رابطه خدا با انسان با رابطه هر موجود ديگری با انسان متفاوت است ، چطور ؟ همين چندی پيش [ شخصی ] از من میپرسيد كه(به نظرم بر همان سيری در نهجالبلاغه تكيه میكرد)چرا شما گفتهايد كه هر بندگی اسارت است جز بندگی خدا ؟ گفتم برای اينكه بندگی دو موجودی كه در عرض يكديگر قرار گرفتهاند معنايش اين است كه اگر زيد بنده عمرو باشد عمرو برای خودش يك موجودی است ، يك مداری دارد ، يك حركتی دارد و يك مطلوبهايی دارد ، يك نقصهايی دارد كه میخواهد آنها را مرتفع كند ، زيد برای خودش مسيری دارد ، مداری دارد ، نقصهايی دارد كه میخواهد در مسير خودش آنها را رفع كند . حالا اگر زيد بنده عمرو باشد بايد از مدار خودش خارج بشود بيايد به مدار عمرو ، در او جذب بشود ، يعنی به جای اينكه در راه خودش گام بردارد بايد در عمرو هضم بشود . اسير عمرو میشود ، يعنی قهرا او برای حركت تكاملی خودش آزاد نيست . اما خداوند مدار ندارد ، حركت ندارد ، نياز ندارد . خدا آن حقيقتی است كه بر همه اين مدارها احاطه دارد . بنده او شدن يعنی در مدار واقعی حركت كردن . او كه بنده نمیخواهد كه بنده بيايد خدمتش را بكند ، بنده او را میخواهد كه از او نيرو بگيرد . اصلا بندگی او « " اياك نعبد و اياك نستعين " »است ، مدد گرفتن از اوست برای اينكه در سير تكاملی خودمان برويم . بعلاوه گذشته از اينكه خداوند منشا و مبدا هر نيرويی است و بايد از او استمداد كرد ، خداوند غايت همه كمالات است ، يعنی اين سير تكاملی كه از نظر ديگران يك امر بیهدف و بیمبنا و بیمقصد و فقط راه است و مقصد نيست ، از نظر ما با اينكه راه است و راه غيرمتناهی است ولی راهی است كه مقصد دارد و در عين حال غيرمتناهی است و خدا مقصد كل است .
پاورقی : . 1 حشر / . 19
در بند بودن يك شی متكامل ، در بند آن مقصد كمالی خودش بودن ، اين در بند خود بودن است نه در بند ناخود بودن ، يعنی يك شيئی كه از نقص به كمال حركت میكند ، از " خود " به " ناخود " حركت نمیكند ، از " خود " به " خود " حركت میكند . . . (1)يك بذر كه در زير زمين قرار میگيرد و آن وضع موجود خودش را رها میكند و بعد به سوی بوته شدن حركت میكند ، آيا اين از خودش به سوی ناخود رفته ، يعنی مثل اين است كه [ اين بذر ] در يك موجود ديگر جذب شده باشد ؟ يا نه ، به سوی كمال خودش حركت كرده ، يعنی در عين اينكه از خودی رفته است ، به خودی رسيده ، از خود ناقصتر به خود كاملتر حركت كرده است ، و لهذا مسير الیالله عبارت است از حركت از خود به سوی خود: « " و نحن اقرب اليه منكم " (2) از خود شما به شما نزديكتر هستيم . آن روح معنايش اين است كه از شما خودتر هستيم برای شما ، خود واقعی شما ما هستيم . اينها خيال كردند خدا يعنی يك موجودی كه مثلا در بالای آسمانها نشسته چرت میزند . اگر من آنچه دارم به او نسبت بدهم به بيگانه نسبت دادهام . او بيگانه است" آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا میكرد " . نمیداند كه رابطه خدا با انسان رابطه خود عالیتر با خود دانیتر است ، يعنی رابطه انسان است با غايت خودش ، نه رابطه يك موجود مباين با يك موجود مباين . اين است كه هر چه انسان بيشتر در بند او باشد بيشتر به خود رسيده است يعنی بيشتر به خود واقعی رسيده است و خود واقعی را دريافته است . او را از ياد بردن و او را گم كردن مساوی است با جذب در ديگران شدن و خود را از دست دادن كه در اين زمينه مطالب زيادی در معارف اسلامی هست ، چه در متون اوليه اسلامی مثل قرآن ، نهجالبلاغه يا احاديث ، چه در كلمات حكمای اسلامی و چه در كلمات عرفا بالخصوص . در كلمات عرفا در اين زمينه اينقدر مطلب است كه الی ماشاالله . اگر بخواهيم در اين زمينه صحبت كنيم شايد چند جلسه وقت بگيرد و من از همان قديم نوشتههای زيادی در همين زمينه دارم تحت عنوان " خود واقعی و خود خيالی " كه انسان دو گونه خود دارد ، خود واقعی چيست و خود خيالی چيست ؟
پاورقی : . 1 [ چند ثانيهای در نوار افتادگی وجود دارد . ] . 2 واقعه / . 85 [ در بيان استاد به جای " اليه " " اليكم " آمده و ترجمه مطابق همان است . ]
عرض كردم از بيست سال پيش اين مساله فكر من را به خود جلب كرده بود و تدريجا يادداشتهای زيادی جمع كردم(شايد بعضی از آنها مكررات باشد)كه اگر روزی اينها را جمع كنيم يك مطلب فوقالعاده عالی در اين زمينه میشودپس اين حرف اينها حرف مفت است . راجع به پول ، آقای موئيزهس اين حرف را زده ، حرف درستی هم هست ، پول انسان را از خود بيگانه میكند يعنی خود انسان را میگيرد و خودش خود انسان میشود ، انسان آن را به جای خودش خود میداند . پولپرستی معنايش همين است ، و شما هر پرستشی غير از پرستش خدا را در نظر بگيريد انسان غير خود را به جای خود نشانده است
سخنان عرفا در اين باب
اين را در سيری در نهجالبلاغه ظاهرا نوشتهام . از بس زيبا و عالی است من فراموش نمیكنم . مولوی همين موضوع را خيلی عالی [ بيان كرده است . ] او در اين موضوع خيلی بحث كرده است . يك جا يك تشبيه فوقالعاده عالی میآورد در زمينه اينكه انسان چگونه خود واقعی خودش را با خود مادی و جسمانی و بدنی خودش اشتباه میكند ، خيال میكند خودش همين بدن استبعد يك روزی خواهد فهميد كه هرچه خدمت میكرده به خود نبوده . مثلی میآورد ، میگويد فرض كنيد شخصی زمينی دارد ، مثل زمينهای امروز كه آنها را فقط روی سند میشناسند نه روی نشانهها . بعد به فكر ساختن اين زمين میافتد . به آنجا مصالح میفرستد ، فرض كنيد مصالح امروز مثل آجر و آهن و سيمان میفرستد ، همچنين عمله و بنا و وسائل میفرستد . شروع میكند به ساختن و يك ساختمان بسيار عالی در آنجا به وجود میآورد . آن روزی كه میخواهد به آن خانه منتقل بشود يكدفعه میبيند ساختمان را در زمين مردم بنا كرده و زمين خودش آنجا خالی مانده است . چون از پيش خود اين كار را كرده قهرا اين خانه مال مردم است و تعلق به مردم دارد يعنی هيچ چيزی از آن به او مربوط نيست . يا بايد آن را به آقای همسايه واگذار كند يا فرض كنيد بولدوزر بياورد خراب كند . به هر حال برای او ديگر خانه نمیشود . اين را خيلی عجيب میگويد :
| در زمين ديگران خانه مكن |
| كار خود كن كار بيگانه مكن |
| كيست بيگانه تن خاكی تو |
| كز برای اوست غمناكی تو |
| تا تو تن را چرب و شيرين میدهی |
| گوهر جان را نيابی فربهی (1) |
| گر ميان مشك تن را جا شود (2) |
| وقت مردن گند آن پيدا شود |
| مشك را بر تن مزن بر جان بمال |
| مشك چبود نام پاك ذوالجلال |
فنای از يك " خود " و بقای به يك " خود " . روح مطلب همين است
اين را گاهی در يك تعبيراتی گفتهاند كه برای اشخاصی كه وارد نباشند خيلی حيرتانگيز است ، مثل همان شعرهای حافظ كه : سالها دل طلب جام جم از ما میكرد آنچه خود داشت (3) ز بيگانه تمنا میكرد
| گوهری كز صدف كون و مكان بيرون بود |
| طلب از گمشدگان لب دريا میكرد |
پاورقی :
. 1 چون زمين ديگری است . او را چاق و بزرگ كردی ، خودت را لاغر نگه
داشتی
. 2 اگر يك عمر تن را در مشك بخوابانی
. 3 كه در درون خودش بود
| خليلی قطاع الفيافی الیالحمی |
| كثير و اما الواصلون قليل (1) |
آن افراد گاهی در حرفهايشان نقل میكنند ، میگويند پس اينها لابد مادی مسلك بودهاند كه چنين حرفهايی گفتهاند ! اين بحثی بود راجع به " از خود بيگانگی " كه مقداری بحث كرديم ، اگر مقدار بيشتری لازم باشد ، يك وقت ديگر
پاورقی : . 1 چهارده رساله فارسی ، ابن تركه ، ص . 300
ماديگرايی تاريخی
1 ماديگرايی تاريخی
وارد بخش دوم میشويم . بخش دوم تحت عنوان " ماديگرايی تاريخی " (ماترياليسم تاريخی)بيان شده است . اينجا تعبير خوبی دارد ، میگويد ماديگرايی تاريخی در عين حال يك برداشت اقتصادی از تاريخ و يك برداشت تاريخی از اقتصاد است . خيلی تعريف خوبی برای ماترياليسم تاريخی كرده است . میگويد ماترياليسم تاريخی يك برداشت اقتصادی از تاريخ است ، يعنی تاريخ را به گونه اقتصادی تفسير میكند ، و يك برداشت تاريخی از اقتصاد . " برداشت اقتصادی از تاريخ است " به همان معناست كه اقتصاد را زيربنا قرار میدهد . روح تاريخ ، قوه محرك تاريخ ، آن كه تاريخ را میسازد اقتصاد است ، پس برداشت اقتصادی است از تاريخ . برداشت تاريخی از اقتصاد است ، برای اينكه خود وضع اقتصادی يك وضع ثابتی نيست ، يك وضع متغير است ، يعنی جنبه تاريخی دارد ، سرگذشت دارد . خود اقتصاد ، نيروهای مولد اقتصاد ، روابط توليدی و آنچه به اقتصاد مربوط است يك وضع ثابت يكنواخت در همه زمانها ندارد ، ماهيت تاريخی داردپس تاريخ ماهيت اقتصادی دارد و اقتصاد هم ماهيت تاريخی دارد
اگر يادتان باشد در يكی از جلسات گذشته گفتيم در اينجا آنچه كه وجود ندارد انسان است يعنی اينطور بايد گفت : يك برداشت اقتصادی از انسان و يك برداشت تاريخی از انسان است بدون برداشتی انسانی از اقتصاد يا برداشتی انسانی از تاريخ ، يعنی اقتصاد ديگر انسانی تفسير نمیشود و معنی ندارد ، انسان اقتصادی تفسير میشود . تاريخ به نحو انسانی به هيچ وجه تفسير نمیشود ، انسان به شكل تاريخی تفسير میشود ، و اين عبارت است از همان نفی اصالت انسان كه به هيچ رو قابل توجيه نيست . اساس حرف اين بوده است . خود ماركس و انگلس هر دو در اواخر پی بردند به اينكه اين جور كه ما صددرصد تاريخ را به نحو اقتصادی و اقتصاد را به نحو تاريخی تفسير میكنيم ، برای انسان ديگر نقشی قائل نيستيم چون مساله اين میشود كه تاريخ با يك جبر اقتصادی به پيش میرود ، و معنای جبر اقتصادی اين است كه اقتصاد به هر شكل و هر وضعی كه در بيايد قهرا و جبرا درمیآيد ، چون نتيجه تاريخ گذشته است ، هر نسلی كه میآيد وارث وضع اقتصادی گذشته است ، قوای توليدی در گذشته به هر شكل بوده وارث آن است [ و آن قوا ] باز [ اقتصاد ] را به جلو میبرد . آن وقت برای اراده و نقش فعال انسان ديگر چيزی قائل نيست
اگر يادتان باشد در يكی از جلسات پيش - آنجا كه بحث درباره هگل بود - گفتيم كه اين ديالكتيك در عين حال يك خصلت آلمانی دارد ، خصلت پرتحرك روان آلمانی در آن هست ، برای اينكه وقتی كه نشان میدهد كه تاريخ را اضداد به جلو میبرند در واقع يك نوع دعوت به پرخاشگری است
از اين جهت فلسفه قدرت بهشمار میرود . هگل خودش خيلی فيلسوف بزرگی بوده ، آن نكاتی را در نظر میگرفته كه اينها اغلب در نظر نمیگرفتند
خود او مطلبی گفته است كه در يكی از ضميمههای [ اين بخش ] بود اگرچه ما در اين درس نخوانديم و آن اين است كه هگل در واقع به نحوی خواسته قضيه را توجيه كند كه شما میگوييد كه تضاد تاريخ را بهوجود میآورد ، پس نقش انسان چيست ؟ آيا انسان هم نقشی دارد يا ندارد ؟ میگويد نقش انسان فقط در متمايز كردن اين تضاد در شعورهاست . يعنی چه ؟ يعنی تضادها به صورت يك امر واقعی وجود دارد ولی بسا هست در شعور انسانها آنچنان كه بايد منعكس نيست . آن وقت نقش انسانهای ديگر اين است كه اين وضع موجود را در اذهان آنچنان كه هست وارد میكنند . مثلا سرمايهداری هست و كارگری و در واقع اينها دو قطب مخالف و متضادند . ولی شعور كارگر يك حالت نابيداری و غفلت و ركودی دارد . انسان اين نقش را میتواند داشته باشد كه میآيد كارگر را به خودش میشناساند ، كارفرما را هم به او میشناساند : آيا تو میدانی كه تو يك انسانی ، او هم يك انسان است ؟ آيا میدانی او در سال چقدر سود میبرد ؟ میدانی آن سودی كه او میبرد به سرمايه تعلق ندارد ، به كار تعلق دارد ؟ همان وضع موجود را در روح انسانها منعكس میكند . وقتی منعكس كرد ، در انسانها تحرك بهوجود میآورد . پس نقش انسان باز هم در جهت مسير همان وضع موجود است ، مثل اين است كه موتوری كه به هر حال دستگاهی است كه دارد حركت میكند نياز به سرويس دارد ، نياز به تعويض روغن و گريسكاری دارد . وقتی شما اين كار را كرديد اين موتور حركت خودش را بهتر و شديدتر و تندتر انجام میدهد
ماركس هم كه در ابتدا با اين قوت و قدرت آمد گفت اقتصاد زيربنای تاريخ است ، خودش هم اواخر متوجه شد كه انسان را به كلی نفی كرده ، اراده انسان و اصالت انسان را به كلی نفی كرده است . بار ديگر آمد اينچنين تعبير كرد كه درست است كه اقتصاد زيربناست و آن جنبههای فرهنگی ، قضايی و مسائل اجتماعی همه روبناست ، ولی همچنانكه زيربنا بر روبنا اثر میگذارد روبنا هم روی زيربنا اثر میگذارد . بعد هم گفتند اگر ما در گذشته هم اين نكته را بيان نكرديم نقص ما بوده نه نقص منطق ديالكتيك ، چرا ؟ برای اينكه در منطق ديالكتيك يكی از اصول ، اصل تاثير متقابل است ، يعنی در اين منطق هيچ چيزی علت مطلق نيست ، هيچ چيزی هم معلول مطلق نيست ، هر علتی علت است برای معلول خودش و همان معلول هم به نوبه خود علت است برای علت خودش . بنابراين اين حرف با اصول ديالكتيك نمیسازد كه ما بگوييم فقط اقتصاد علت است و غير اقتصاد از تمام شوون اجتماعی هر چه هست همه معلولند و اثر پذير ، نه ، در عين حال روبنا هم به حكم اصل تاثير متقابل بر زيربنا اثر میگذارد . بنابراين اين مقدار را خود ماركس هم گفته است . بعضی خيال كردهاند اين مقدار را ماركس نگفته ، نه ، اين مقدار را خود ماركس هم گفته است كه روبنا هم در زيربنا میتواند اثر بگذارد بلكه به حكم يكی از اصول ديالكتيك بايد هم اثر بگذارد
تناقض ميان ماترياليسم تاريخی
ماركس و منطق ديالكتيك
ولی اينجا يك سوال قهرا باقی میماند و آن سوال اين است : آيا اينجا يك نوع تناقض ميان اين ماترياليسم تاريخی و منطق ديالكتيك به وجود نيامده ؟ ماركس نتوانسته است اين مشكل را آنچنان كه بايد حل كند ، چرا ؟ اصول ديالكتيك همان اصل تاثير متقابل را اقتضا میكند . در واقع آن [ اصل ] همان بيان ديالكتيكی اصل عليت است . اصل تاثير متقابل بيان ديالكتيكی اصل عليت است ، يعنی تا حالا خيال میكردند علت علت است و معلول معلول ، اين اصل میگويد به همان نسبت كه علت برای معلول خودش علت است ، معلول هم برای علت خودش علت است . پس تاثير متقابل يعنی عليت متقابل . اين منطق به ما اجازه نمیدهد كه در ميان مجموعه عوامل يكی را اصل بدانيم و ديگری را فرع ، يعنی اين ماترياليسم تاريخیای كه آقای ماركس گفته است ، با اينكه در آخر حرف خودش را ، هم از نظر شكل تعديل كرده به قول [ خودش ] هم از نظر محتوا(اينها هم تحت عنوان " تعديلات " يك مقدار بحث میكنند)ولی از اصل حرفش دست برنداشته كه اقتصاد زيربناست و در نهايت آنچه تعيينكننده است اقتصاد است . پس شما برای اقتصاد نقش بيشتری قائل هستيد . بالاخره علت اصلی را اقتصاد میدانيد و آنها را فرعی ، اين را زيربنا میگوييد آن را روبنا ، يعنی روبنا اگر متزلزل باشد بر زيربنا اثری نمیگذارد . شما اگر آن طبقه بالا را خراب كنيد خراب كردهايد ولی اگر طبقه پايين تكان بخورد جبرا طبقه بالا تكان میخورد . اگر اين پايههايی كه در زيرزمين هست تكان بخورند نمیشود كه ديوار شكاف برندارد . اين قهرا روی آن اثر میگذارد . اگر شما قائل به تاثير متقابل هستيد پس كلمه " زيربنا " را برداريد . پس چرا در عين حال میگوييد اين زيربناست و آن روبنا ولی روبنا هم روی زيربنا اثر میگذارد ؟ اگر تاثير متقابل است چرا اين زيربنا باشد آن روبنا ؟ هيچكدام زيربنا نيستند هيچكدام هم روبنا نيستند . هر كدام زيربنای ديگری و روبنای ديگری استاين مطلب با توجه به همه حرفهايی كه در اينجا گفتهاند توجيه صحيحی نيافته است . توجه داشته باشيم كه اين ، ايرادی نيست كه بعد از ماركس به او گرفته باشند ، ايرادی بوده است كه خود ماركس و انگلس به گفتههای خودشان گرفتهاند . حتی تعبير كردند كه ما به نحو افراط راجع به زيربنا بودن اقتصاد بحث كرديم . در آن جريان معروف كه ماركس با عدهای از ماركسيستها طرف شده بود و داشت از نظر خودش عدول میكرد ، درباره همين مساله يعنی تاثير روبناها بر زيربنا بحث میكرد . آنها از او قبول نمیكردند ، بعد او گفت كه من به اندازه شما ماركسيست نيستم ، يا گفت من اصلا ماركسيست نيستم ، چون آنها حرفهای اولش را گرفته بودند و او خودش در واقع يك مقدار از حرف خودش عدول كرده بود . ولی با [ وجود ] اين عدول نگفت ما از مساله زيربنا و روبنا دست برداشتيم ، منطق ديالكتيك اقتضا میكند كه هيچ چيز زيربنا نباشد ، هيچ چيز هم روبنا نباشد . واقعا منطق ديالكتيك چنين اقتضايی میكند . منطقهای غيرديالكتيك میتوانند چنين حرفی بزنند بگويند يك چيز زيربناست يك چيز ديگر روبنا ، ولی منطق ديالكتيك نمیتواند دم از زيربنا و روبنا بزند . ولو بگوييم زيربنا هم اقتصاد است ، اين با منطقی غير از منطق ديالكتيك جور در میآيد
پس اشكالی كه برای ماركس باقی میماند اين بود كه میخواست با حفظ زيربنايی و روبنايی ، اصل تاثير متقابل را هم توجيه كرده باشد و در نهايت امر نتوانسته اين مطلب را حل كند برای اينكه اصلا قابل حل نيست
شما قائل به اصل عليت هستيد يا نيستيد ؟ میگوييد هستيم . خوب در عليت قائل به تاثير متقابل هستيد يا نيستيد ؟ اگر هستيد نمیتوانيد برای يكی از ايندو سهم بيشتری نسبت به ديگری قائل بشويد ، نمیتوانيد بگوييد مثلا اقتصاد روی فرهنگ هشتاد درصد اثر میگذارد ، فرهنگ روی اقتصاد بيست درصد اثر میگذارد . با چه مقياس ؟ دو پديده همزمان هستند . دو پديده همزمان بايد به طور متقابل روی همديگر اثر بگذارند ، يعنی وجهی و دليلی ندارد كه ما برای يكی بگوييم بيشتر [ اثر میگذارد ، ] برای يكی بگوييم كمتر . كسی [ میتواند ] بگويد نه ، عكس قضيه است ، هشتاد درصد فرهنگ روی اقتصاد اثر میگذارد ، بيست درصد اقتصاد روی فرهنگ اثر میگذارد
اين هم يك مساله
اين اشكالش فرموديد در كجاست اگر اينطور تصور شود كه تاثير يكی روی ديگری بيشتر است ؟ عرض كردم چنين حرفی را نگفتهاند ، گفتم ممكن است چنين حرفی بزنند
يعنی آنها هم كه میگويند روبنا و زيربنا ، يعنی آن يكی سوار بر آن است ، وجودش را از آن دارد ، منتها تاثير هم روی آن میگذارد
تاثير میگذارد يعنی چه ؟ اين وجودش را از آن دارد يعنی چه ؟ يعنی علت اين است ، پس اين روی آن اثر میگذارد . معنای علت و معلول غير از اثر گذاشتن ، چيز ديگری نيست . پس وقتی شما میگوييد اين هم روی آن اثر میگذارد ، يعنی اين هم به نوبه خودش علت است برای آن
فرض كنيم يك سنگ را در جايی نگه میداريم . طبق نيروی جاذبه ، زمين اين را به طرف خودش میكشد ، اين هم زمين را به طرف خودش میكشد
منتها شتابی كه زمين به اين سنگ میدهد خيلی بيشتر از شتابی است كه اين سنگ به زمين میدهد . پس اينها روی هم تاثير متقابل دارند ، منتها تاثير زمين روی اين خيلی بيشتر است از تاثير اين روی زمين ، يعنی زمين نسبت به اين سنگ زيربناست
شما آنجا كه میگوييد " تاثير " در واقع تاثير ندارد ، يعنی در عمل هيچ تاثيری ندارد . آنجا اقتضای تاثير است . فرض كنيد انسان پهلوانی در اينجا نشسته ، بچهای هم آن طرف نشسته . يك سر ريسمانی دست آن پهلوان ، يك سر آن هم دست اين بچه است . بچه هم میكشد اين هم میكشد . تاثير بچه در حال اقتضا و قوه باقی میماند و به فعليت نمیرسد ، يعنی آن بچه اين پهلوان را يك ميليمتر هم از جای خودش تكان نمیدهد ولی او بچه را میكشد و به سوی خود میآورد . مثال ديگر بهتر از اين برايتان عرض كنم . شما در يك كفه ترازو يك وزنه سه كيلويی میگذاريد و در كفه ديگر يك وزنه يك كيلويی . وزنه يك كيلويی البته به اندازه يك كيلو فشار میآورد ولی فشاری كه اثر روی كفه ديگر نمیگذارد ، يعنی آن را حتی يك ميليمتر هم از جای خودش بلند نمیكند ، نه اينكه روی آن اثر میگذارد . میخواهد اثر بگذارد ولی آن متاثر نمیشود . فرق است ميان اينكه وقتی عامل موثری میخواهد روی شيئی عمل كند آن شی هم از اين اثر بپذيرد يا اثر نپذيرد . [ اگر ] اثر نپذيرد تاثير او به حال بالقوه باقی میماند . ديگر ما اينجا نمیتوانيم بگوييم تاثير دارد منتها اثر اين كمتر است و اثر آن بيشتر ، چون تاثير و تاثر به قول آقايان " متضايفين " هستند ، نمیشود تاثير وجود داشته باشد و تاثر وجود نداشته باشد . بله ، در اين موارد تاثير بالقوه هست نه تاثير بالفعل
آنها میگويند بالفعل هم تاثير دارد ، يعنی روبنا روی زيربنا تاثير بالفعل دارد
پس اين مثال درست نيست . حال در آنجا به قول شما میگوييد [ روبنا ] اثر میگذارد ، چرا تاثيرش كم است ، روی چه مقياسی ؟ اين كمی و زيادیاش از چيست ؟ در باب مثالی كه شما گفتيد ، چون روی فرمول علمی است [ تاثير متقابل درست است ، ] يعنی اين جسم است آن هم جسم است ، روی قانون علمی مقدار قوه جاذبه جسم تناسب خاص دارد با جرم آن . جرم اين جسم از جرم آن جسم بيشتر است پس مقدار نيروی اين بيشتر است از مقدار نيرويی كه آن وارد میكند . ولی در آنجا شما چگونه میتوانيد [ اين سخن را ] بگوييد ؟ آيا میتوانيد بگوييد اقتصاد منشا يك نيروست و فرهنگ هم از اين جنس است ولی كوچكتر از آن ، و چون از آن كمتر و كوچكتر است اثرش روی آن كمتر است ؟ نه ، آنها اينطور میگويند كه خود فرهنگ زاييده روابط توليد و روابط اقتصادی است
چرا اقتصاد زاييده فرهنگ نباشد روی اصل تاثير متقابل ؟ میگويند عملا داريم میبينيم
میگوييم درست . من نگفتم آن حرف باطل است . ممكن است آن حرف باطل نباشد ولی با ديالكتيك جور در نمیآيد . يا بايد شما دست از يكی از اصول ديالكتيك برداريد و بچسبيد به همان ماترياليسم تاريخی ، و يا بايد اين را بگيريد و از آن دست برداريد . حرف من اين است كه ايندو با يكديگر غيرقابل جمع است ، يا بايد از اين دست برداريد و يا از آن
يعنی قابل جمع بودنشان منافات دارد با اصل عليت
با اصل عليت به شكلی كه اينها قائل هستند كه اصلا هر علتی در عين عليت معلول هم هست و هر معلولی در عين معلوليت علت هم هست . همه چيز در همه چيز اثر میگذارد ، هر ذرهای از ذرات عالم روی هر ذرهای از ذرات عالم اثر میگذارد ، بلكه ماهيت هر چيزی نيست مگر مجموع وابستگيهايش به اشيا ديگر . و الا اگر مثلا متكی بر يك امر تجربی میبود ، همانطور كه قانون جاذبه متكی بر يك امر تجربی است ، و میشد آن را تحت فرمول درآورد [ اشكالی نداشت . ] فرض كنيد شما بگوييد اقتصاد كم ، فرهنگ زياد ، [ يعنی اقتصاد كمتر روی فرهنگ اثر میگذارد و فرهنگ بيشتر روی اقتصاد اثر میگذارد . میپرسيم ] روی چه حسابی ؟ خود فرهنگ هم يك نيرويی است
ميزان و قدرت فرهنگ بستگی دارد كه چقدر عميق و ريشهدار باشد . شما مثلا میگوييد ملتهايی كه سابقه فرهنگیشان زياد است و شخصيت فرهنگیشان خيلی قوی است روی فرهنگ خودشان خيلی استوار هستند . ملتهای ديگر كه ريشه فرهنگیشان خيلی ضعيف است ، درست مثل يك درخت ضعيف ، [ روی فرهنگ خودشان استوار نيستند . ] آنجا ممكن است كه ما ميزان [ تاثير ] فرهنگ را بالا ببريم . پس با اين كليت نمیشود اين بحث را مطرح كرد
حالا از طرف نظر خودمان ، ما خودمان در مورد اشيا مادی قائل به تاثير متقابل هستيم ، يعنی میگوييم اشيا روی هم تاثير میگذارند . از طرفی هم به تسلسل علت و معلول قائل هستيم ، يعنی میدانيم يك چيزی علت يك چيز ديگر میشود . آن وقت از نظر خود ما اين تاثير متقابل بين خود علت و معلول وجود دارد يا ندارد ؟ حالا به ديالكتيك هم كار نداريم
نه به اين شكلی كه اينها میگويند . يك وقت هست ما میگوييم كه اشيا ناهمزمان [ يكی روی ديگری اثر میگذارد ، ] يعنی آن كه در زمان قبل وجود دارد روی آن كه در زمان بعد وجود دارد اثر میگذارد . در اينجا تقريبا معنی ندارد كه ما بگوييم معلول روی علت خودش اثر میگذارد ، چون غالبا فنا و نيستی اين نوع علتها مقارن است با حدوث معلول . آن علت است و اين معلول ، بدون اينكه آن معلول باشد و اين علت . و اما آن تاثير متقابلهايی كه میگويند ، در پديدههای همزمان میگويند . در ناهمزمانها ممكن است مثلا بگوييم اقتصاد اين زمان روی فرهنگ زمان بعد اثر میگذارد ، فرهنگ زمان قبل روی اقتصاد زمان بعد اثر میگذارد . آنجا يكی علت است ديگری معلول . ولی اين بحث بيشتر روی امور همزمان میآيد . اين به تعبير ديگر اصل وابستگی اشيا است . اصل وابستگی - كه در آن فلسفههای تاريخ گذشته خوانديم - با مساله تاثير متقابل كمی فرق دارد ، يعنی وابستگی يك معنای معقولتری است . چطور ؟ يك وقت ما میگوييم كه تمام اجزا اين عالم با هر ابعادی كه دارد به يك نوعی به يكديگر وابسته هستند كه نبود يك جز مساوی از هم پاشيدن همه عالم است . اين معنی وابستگی است . يك وقت مدعی میشويم كه اين عالم با همه ابعادی كه دارد هر يك جز در هر جای عالم واقعا روی يك جز ديگر در جای ديگر عالم اثر میگذارد
اين نامعقول است ، چرا ؟ برای اينكه دو امر مادی اگر بخواهند روی همديگر اثر بگذارند تا ارتباط مادی ميانشان برقرار نشود نمیتوانند اثر بگذارند ، يعنی اثر گذاشتن اين جز يك نوع عمل روی آن جز است ، يك جريان روی آن است . جريان خودش زمان میخواهد . فرض كنيد اين میخواهد موجی ايجاد كند كه در آن اثر بگذارد كه خودش زمان میخواهد و سريعترين حركتی كه علم در طبيعت میشناسد همان حركت نور است كه مثلا در هر ثانيه سيصدهزار كيلومتر [ مسافت طی میكند . ] اشيا با يكديگر آنقدر فاصله دارند كه میگويند بعضی از ستارگان با زمين ما پنجاه ميليون سال نوری فاصله دارند . اگر زمين بخواهد روی آنها اثر بگذارد يعنی يك موجی كه در زمين پيدا میشود روی آن دورترين كهكشان بخواهد اثر بگذارد اين موج امروز پنجاه ميليون سال بعد به آنجا میرسد كه آن وقت زمينی وجود ندارد . اين است كه به آن شكلی كه واقعا روی همديگر اثر بگذارند [ نمیتوان گفت . ] اثرشان همزمان نيست
نه ، اثر روی همديگر ، كه حالا چون اين روی آن اثر میگذارد آن هم روی همين حتما اثر بگذارد ، اين را نمیشود گفت
2 ماديگرايی تاريخی
تعديل ماركس و انگلس در نظريه جبر اقتصادی
عنوان بخش دوم اين بود : " حتميت اقتصادی به شكل مطلق آن " . اين همان مطلبی است كه شايد در جلسه پيش هم بحث شد كه ماركس در ابتدا اين اصالت اقتصاد و جبر اقتصادی را به شكل افراطیتر مطرح كرد . همان كلمه [ (زيربنا " را كه به كار برد به اين معنا بود كه اصلا تنها علت و اساس اقتصاد است و همه چيز ديگر طفيلی محض . ولی بعدها خودش با انگلس تعديل يا تعديلاتی وارد آورد و حتی انگلس اعتراف میكند كه ما در ابتدا مقداری در اين مساله تند رفتيم . عبارتهايش را خواهيم خواند . بعد میگويد دو تعديل در اين تز وارد شد ، يكی در شكل ارائه آن و يكی در محتوای آن . شكل ارائه ، يعنی طرز بيان ، مطرح نيست و مساله مهمی نيست . تعديل در محتوا ، به اين معنا كه باز از يك اصل ديگر ديالكتيكی استفاده كردند كه همان " اصل تاثير متقابل " بود . اصل تاثير متقابل درواقع اين است كه هيچ چيزی علت محض نيست و هيچچيزی هم معلول محض نيست . هر علتی در معلول خودش اثر میگذارد ، معلول هم در علت اثر میگذارد ، يعنی هر علتی علت است برای معلول خودش و معلول است برای [ معلول ] خودش . هر علتی از معلول خودش اثر میپذيرد ، چنين چيزی . از همين اصل استفاده كردند ، گفتند اگرچه اقتصاد زيربناست و همه چيز ديگر روبنا ، ولی به حكم اينكه هيچچيزی علت محض نيست و هيچچيزی معلول محض نيست ، روبنا هم بر زيربنا اثر میگذارد . تنها اين زيربنا نيست كه بر روبنا تاثير میكند ، به حكم اصل تاثير متقابل كه يكی از اصول ديالكتيك است روبنا هم بر زيربنا اثر میگذارد . اين ، تعديل خيلی بزرگی است ، يعنی تا حد زيادی اقتصاد را از اصالت میاندازدمنتها اينها در اينجا توضيح كافی ندادهاند ، چون از اصل تز كه نخواستند دست بردارند ، میگويند ما تعديلی در اين تز وارد كرديم
حال میخواهيم ببينيم ماهيت اين تز در چه حدی محفوظ مانده و چه حد تعديلات بر آن وارد شده است . يك وقت هست تعديلات در حدی است كه اصل تز را از بين میبرد ، تبديل میشود به تز ديگری ، آن ديگر تعديل نيست
میگويند ميرزای شيرازی و يك طلبهای با همديگر در ايام طلبگی نان و دوغ میخوردند ، آن طلبه - حالا گرسنه بود يا به علت ديگر - میخواست دوغ زياد شود ، مرتب روی آن آب میريخت ، بعد میگفت كه " كل ما كثر ماوه قل داوه " يعنی هرچه آبش بيشتر باشد سالمتر است ، يعنی مرضش كمتر است
ميرزا گفت آخر به شرطی كه مرجع ضمير برايش باقی بماند(خنده حضار)
اينقدر آب میريزی كه ديگر مرجعی برای ضمير باقی نمیماند . حالا تعديلات يك تز هم مشروط به اين است كه اصل تز باقی بماند و الا اينقدر تعديلات بكنيم كه اصل تز از بين برود آن مرجع ضمير از بين رفته ، چيزی موجود نيست
در اينجا ما توضيحی از خودمان میدهيم . يك وقت هست كسی اساسا در اصل عليت منكر میشود كه يك شی علت باشد و ديگری معلول ، و میگويد هر علتی به همان اندازه كه علت است معلول است و به همان اندازه كه معلول است علت است . اگر اين حرف را بزنيم مساله زيربنا و روبنا از بين میرود به جهت اينكه اصلا چرا ما يكی را میگوييم " زيربنا " و يكی را میگوييم [ (روبنا " ؟ میخواهيم يك سازمانی را نشان بدهيم ، میخواهيم بگوييم همانطور كه در يك ساختمان آن زيرسازی كه در آن هست اساس است و باقی ديگر را بر روی آن ساختهاند ، اگر آن متزلزل بشود ، اگر خرابی بر آن وارد بشود روبنا قهرا خراب میشود ولی اينچنين نيست كه اگر روبنا خراب بشود زيربنا خراب بشود ، يعنی میخواهيم يكی را تابع و يكی را متبوع بگيريم ، يكی را فرع و يكی را اصل بگيريم ، در مفهوم " زيربنا " و " روبنا) ] نيز اصل بودن و فرع بودن هست . در علت و معلول ، علت اصل است و معلول فرع . اگر برای معلول هم عليتی نسبت به علت قائل شديم ، ممكن است كسی بگويد به همان اندازه كه علت اصل است و معلول فرع ، باز معلول چون علت است اصل است و علت فرع . پس هيچكدام زيربنا و هيچكدام هم روبنا نيستند ، مگر اينكه بياييم به شكل ديگری توجيه كنيم ، به اين شكل كه بگوييم در علت و معلولهای مادی علت زمانا تقدم دارد بر معلول . (رتبتا كه حتما چنين است . حالا آنها چنين حرفهايی نمیزنند ، ما با اصول خودمان چنين حرفی میزنيم
)علت به هر حال مقامی دارد مقدم بر مقام معلول . اگر میگوييم تاثير متقابل ، نه مقصود اين است كه در همان حدی كه علت روی معلول اثر میگذارد معلول هم روی علت اثر میگذارد ، میخواهيم نفی مطلق بودن كرده باشيم ، يعنی شما يك علت را علت مطلق و يك معلول را هم معلول مطلق در نظر نگيريد . مثلا پدری را نسبت به فرزند در نظر بگيريد . پدر مسلم علت است برای فرزند نه فرزند علت برای پدر . ولی همين فرزند در همان حالی كه پديدهای است ناشی از وجود پدر و به اين معنا كه او ناشی از وجود پدر است پدر ناشی از وجود او نيست ، به وجود آمدنش روی پدر اثر میگذارد ، همين چيزی كه ما میگوييم كه انسان اگر پدر بشود تغيير كيفيت و تغيير ماهيت میدهد . يك آدم پخته و پير به يك آدم جوان میگويد آقا ، پدر نشدهای تا ببينی وضع چيست و يك پختگی پيدا كنی ، يعنی داشتن فرزند هم به نوبه خود يك سلسله آثار روی پدر میگذارد . نه اين است كه وجود فرزند كه معلول اوست هيچ اثری روی او نگذارد
پس اين نفی مطلق بودن علت است نه اينكه تاثيری متساوی در اينجا قائل باشيم . خودشان به اين شكل توجيه نكردهاند ، ما ناچاريم كه حرف اينها را به اين معنا توجيه كنيم . البته اين بستگی دارد به اينكه ما آن اصلی را كه به نام " اصل تاثير متقابل " میگويند بررسی كنيم ببينيم آنها در اصل تاثير متقابل آيا همين حرف را میزنند ، يعنی در اصل تاثير متقابل میخواهند نفی مطلق بودن اصل عليت را كرده باشند يا بگويند نه ، اصلا عليت هميشه چنين است [ كه علت و معلول به طور يكسان روی هم اثر میگذارند ؟ ] غرضم اين است كه يك مفری و يك توجيهی اجمالا دارد
پس تعديلی كه اينها كردند ما فعلا به همين توجيه صحيحش قبول میكنيم ، میگوييم اين تعديل همين است كه اگرچه اقتصاد علت است و مناسبات حقوقی و اجتماعی همه اينها معلول هستند و يك نوع تقدمی برای اين علت نسبت به معلول هست ، اما چون هر علتی علت مطلق نيست و به نوبه خود از معلول خودش تاثيرپذير است ، پس اين زيربنا تحت تاثير آن روبناها هم قرار میگيرد . و نتيجه نهايی باز اين میشود كه زيربنا بودن سر جای خودش محفوظ است چون تعيينكننده نهايی باز هم اقتصاد است . روبنا روی زيربنا اثر میگذارد اما اين اثرگذاشتن منافات ندارد با اينكه تعيينكننده واقعی و نهايی باز هم زيربنا باشد . مثل يك سواره و يك مركوب ، كه اين روی آن تا حدی اثر میگذارد ولی باز راه واقعی را اوست كه دارد میرود نه اين ، اگرچه مثال راكب و مركوب مثال كافی نيست . از اين مطلب بگذريم
در خلال بحثها [ مولف ] میگويد گذشته از اينكه خودشان آمدند با اين بيان يعنی با استمداد از يك اصل از اصول ديالكتيك كه اصل تاثير متقابل باشد تعديلی به وجود آوردند ، از راه ديگر هم باز میتوان اين تعديل را به وجود آورد . البته آن راه ديگر هم اگر بخواهد مبنای فلسفی داشته باشد به همين راه میپيوندد
خود اصل تاثير متقابل را آنها چگونه تشريح میكنند ؟
اصل تاثير متقابل
آنها در اصل تاثير متقابل بيش از اين نمیگويند كه همه چيز در همه چيز اثر میگذارد ، يعنی خودشان اينطور بيان میكنند . اين اصل تاثير متقابل مثل همه اصول ديگر باز از هگل گرفته شده . يك وقت ديگر هم عرض كرديم فلسفه هگل يك فلسفه عقلانی است ، يعنی بر اساس انتزاعات ذهن است ، منتها چون هگل قائل است كه ذهن و عين يك چيز هستند و يك جور عمل میكنند و آنچه را كه ذهن انتزاع میكند عين همين چيزی میداند كه در خارج وجود پيدا میكند ، اين است كه میگويد معقول هميشه مطابق است با موجود ، هر معقولی موجود است و هر موجودی معقول . هگل بر اساس آنچه كه در معقولات گفته میشود(ما هم میگوييم " اضافات و نسب " . در آنجا اين بحث مطرح است كه آيا اشيا همه با يكديگر پيوند دارند ، اضافه و نسبت دارند ؟ )میگويد همه چيز با همه چيز پيوند دارد ، اضافه دارد . اضافه معنايی است كه شامل - به قول فلاسفه ما - اموری كه حتی در خارج هم وجود عينی ندارند میشود ، مثل اينكه الان شما كه در اينجا روی اين زمين نشستهايد اضافهای با اين سقف داريد ، سقف اضافهای با شما دارد و آن اين است كه بالاسر شماست . اين خودش يك اضافه است ، يك نسبت است . يك نسبت با شما دارد كه بالاسر شماست . اگر شما از اينجا برويد بيرون در خيابان ، اين اضافه ديگر تغيير میكند و سقف بالاسر شما نيست . اگر شما از اين پلهها برويد پشت بام ، قضيه برعكس میشود ، شما بالای سقف هستيد ، سقف ديگر بالای شما قرار ندارد . ولی اين فوقيت اسمش تاثير و تاثر نيست ، يعنی اگر اينجا ما میگوييم نسبتی بر قرار است ، اين نسبت غير از عليت است ، نه اينكه رابطهای به نام عليت و تاثير اينجا در كار استماركس و ديگران كه آمدند ، آن فلسفه ذهنی هگل را در عين اينكه قسمتهايی از آن را قبول كردند قسمتهايی از آن را عوض كردند ، آنچه كه او به نام همبستگی اشيا و اضافات ميان اشيا بيان میكرد اينها تحت عنوان [ (تاثير " بيان كردند . تاثير مساوی است با عليت . اگر ما بگوييم تاثير متقابل يعنی عليت متقابل ، اما همانطور كه عرض كردم صرف كلمه [ (عليت متقابل " نمیتواند برای ما دليلی باشد كه زيربنا و روبنا را حذف كنيم ، چرا ؟ برای اينكه عليت متقابل ممكن است به اين معنا باشد كه دو چيز يكی علت مقدم بر ديگری است و يكی معلول است ، يكی به وجودآورنده ديگری است و ديگری به وجود آورده شده از ناحيه اوست ، ولی همان كه از ناحيه ديگری به وجود میآيد روی خالق و آفريننده خودش اثر میگذارد . بنابراين به اين شكل حرفشان قابل توجيه است اگرچه خودشان به اين بيان مطلب را نگفتهاند . میگويند ما اگر گفتيم تاثير متقابل ، مقصودمان عليت متقابل به معنای اينكه عليت اين نسبت به آن و عليت آن نسبت به اين به طور يكديگر تاثير متقابل داشته باشند [ به طور ] برابر ، هيچكدام تقدم نداشته باشد ، مثل اينكه اگر شما بخواهيد دو عنصر را به نحو تركيب شيميايی با يكديگر تركيب كنيد و از آن آب به وجود بياوريد اينها هيچكدام بر ديگری تقدم ندارد . دو عنصر ، اين روی آن اثر گذاشته ، به همان نسبت آن هم روی اين اثر گذاشته ، بعد ، از مجموع اينها يك مركب به وجود آمده است
اما در مورد انسان و كار خودش ، انسان علت كار خودش است و كار معلول انسان است ولی در عين حال اين معلول روی خود انسان اثر میگذارد . بعد خواهيم گفت ، و حرف درستی هم هست ، كه انسان ساخته عمل خودش است ، يعنی عمل انسان در چگونگی انسان يا به تعبير قدمای ما در ملكات انسان اثر میگذارد . مگر شما در باب تقوا همين حرف را نمیگوييد كه اگر انسان ترك محرمات و اتيان واجبات را تكرار و مداومت كند بعد عدالت به وجود میآيد ؟ مداومت مگر غير از كار خود آدم است ؟ مداومت كردن يعنی همان كار خود را تكرار كردن . عدالت چيست ؟ يك ملكه راسخه نفسانی . عدالت يك چگونگی انسان است . كار انسان ، انسان را عادل میكند . پس كار هم روی انسان اثر میگذارد
ولی اختلاف جهت دارد
البته اينها هم نمیگويند اختلاف جهت ندارد ، اختلاف جهت داشته باشد
تاثير متقابلی كه آنها میگويند يعنی از يك جهت واحد
نه ، جهت واحد نيست
والا با اختلاف جهت را كه همه میگويند
حالا همه هم بگويند ولی اين مساله مطرح نيست . [ وحدت ] جهت را نمیتوانيم به گردنشان بگذاريم ، يعنی نمیخواهند بگويند كه يك شی كه اثر شی ديگری است از همان [ جهت ] كه اثر است موثر در آن هم هست . مسلم آنها چنين حرفی را مولود مبارزه است ، قهرا اين امر اين فكر را در او به وجود میآورد كه پس من هم اگر بخواهم به هدفهای خودم برسم يگانه راه تضاد و مبارزه است ، پس بايد مبارزه كرد . اين است كه اينها از اين راه گفتند كه اين فلسفه فلسفه قدرت است . پس اين هم يك راه ديگری است كه قهرا تعديل میكند ، چون تا حد زيادی به انسان اصالت میدهد ، يعنی حالت دست بستگی [ نيست كه ] همانطور كه جبر به اصطلاح الهی میگويد ما صبر كنيم ، در خانه بنشينيم ببينيم قضا و قدر الهی چه برايمان پيش میآورد ، او هم اينطور [ بگويد كه ] مساله تابع تكامل ابزار توليد است
تكامل ابزار توليد اگر بشود همه حوادث پيش میآيد ، نشود هيچ كاری فايده ندارد . تكامل ابزار توليد هم در اختيار من نيست ، جبری است ، خودبهخود است ، بايد صورت بگيرد . بديهی است كه اين شخص ، ديگر كاری نمیكند
ولی انسان وقتی فهميد كه نه ، خود مبارزه هم نقشی دارد ، قهرا [ فعال ] میشود
اما همانطور كه گفتيم ، اين راه هم به آن راه منتهی میشود . بايد قبلا اين فكر برای انسان پيدا شده باشد كه ابزار توليد كه زيربناست و انسان و فكر انسان كه روبناست ، روبنا میتواند اثری روی زيربنا بگذارد ، يعنی من چون يك موجود بااراده با فكر هستم میتوانم بروم همان تكامل تاريخ را تسريع كنم يا بروم خود ابزار توليد را تقويت كنم ، مثل اينكه بروم گاز موتور را بيشتر كنم ، يا بگويد چون تا ابزار توليد تكامل پيدا نكرده سوسياليزم اساسا تخيل محض است پس از اين راه وارد میشوم . پس اين انسان است كه روی آن اثر میگذارد . يا نه ، ابزار توليد در حد خودش تكامل پيدا كرده(آن كه از هگل در يك جا نقل كرديم) ، ميان طبقات هم تضاد پيدا شده ، ولی اين تضاد تمايز ندارد . يعنی چه تمايز ندارد ؟ يعنی مبان و روشن نيست ، در افكار مشخص نشده ، يعنی الان جامعه تقسيم شده به طبقه برخوردار و طبقه محروم ، به طبقه استثمارگر و طبقه استثمارشده ، ولی استثمارشده در حالی كه استثمار شده است خودش توجه ندارد كه استثمار شده است ، يعنی به قول اينها خيال میكند اگر در اين كارخانه كار میكند و روزی مثلا به پول ايران به او سیتومان میدهند اين حداكثر ارزش كار اوست ، نيروی كار او بيشتر از اين ارزش ندارد و اگر اين كارخانه ميليونها تومان درآمد دارد اين به اصطلاح سود اضافی همه مال كارخانه است ، مال سرمايه است ، به او مربوط نيست . ولی وقتی كه ما به او فهمانديم كه نه ، اتفاقا سرمايه نمیتواند توليد سود كند و هر چه سود هست مال كار است( همين تزی كه ماركس دارد كه البته تز غلطی هم هست) ، سرمايه قدرت ندارد كه سود اضافی بهوجود بياورد ، سود اضافی فقط و فقط مال كار است ، بنابراين هر چه سرمايه دار سود میبرد مال توست ، آن وقت است كه ما فكر او را بالا بردهايم . فكر او را كه بالا برديم او میتواند روی تاريخ اثر بگذارد . پس اين فلسفه قدرت هم در نهايت امر بايد برگردد به آن فلسفه(يعنی مبنای فلسفیاش آن است)كه ما قائل شويم كه روبنا به حكم اصل تاثير متقابل میتواند روی زيربنا اثر بگذارد . اين يك مطلب
اصطلاحات :
1 . ابزار توليد
يك مطلب ديگر در اينجا اين است كه(شايد آقايان هم بايد روی اين مطلب كار كنيد)اصطلاحات خاصی در اينجا به كار برده میشود كه لااقل در تعبيرات فارسی گاهی نامشخص است . حتی به نظر میرسد در ترجمه اين كتاب بعضی اصطلاحات نامشخص است . من نمیدانم در اصل نامشخص بوده يا مترجم نتوانسته مشخص كند ، چون گاهی حرفهايی درمیآيد كه با همديگر سازگار نيست يعنی نمیتواند منطق يك صاحب انديشه باشد . آن اصطلاحات اين است : میگوييم ابزار توليد ، نيروی توليدی ، وجه توليد ، شيوه توليد ، مناسبات توليدی و ديگر مناسبات اجتماعی . اينها را ما بايد تعريف كنيم ، تا تعريف نكنيم مطلب درست روشن نمیشود . بعضی از آنها تا حد زيادی روشن است . ابزار توليد اگر بگوييم ، مقصود همين ابزارهايی است كه وسيله توليد مواد اقتصادی است ، وسيله توليد ثروت است . به عبارت ديگر ، ابزار توليد ثروت . ابزارهای خيلی قديمی را در نظر بگيريم . فرض كنيد ابزار كشاورزی ، مثلا خيش . اين دستگاه قديمی كه در كشاورزی بود خودش ابزار توليد بود . آن حيوان ، گاو ، اسب يا الاغی كه از آن در كشاورزی استفاده میكردند باز ابزار توليد بود . در دوره قبل از كشاورزی ، در دوره شكار ، آن تير و آن كمان و حتی آن سنگی كه به وسيله آن احيانا حيوان را شكار میكردند ، آن شبكهای كه با آن ماهی را از دريا شكار میكردند اينها ابزار توليد بود . تا میرسد به بيل مثلا . بيل يكی از ابزار توليد [ است ، ] يا وسايل ديگری كه هستدر عصر جديد ابزار توليد تكامل پيدا میكند . خود اينها مثال میزنند به آسياب ، اگرچه آسياب [ ابزار مصرف است . ] اينها اغلب ابزار مصرف را با ابزار توليد يكی میگيرند . آسياب يك وسيله توليد ثروت نيست ، وسيله آمادهكردن ثروت بهدستآمده است برای مصرف كردن ، چون اولا ابزارها همه ابزارهای اقتصادی نيست ، ثانيا همه ابزارهای اقتصادی هم ابزار توليد نيست . فرض كنيد قلم و دوات در قديم ، خودنويس و خودكار در جديد ، اينها جز ابزارهای زندگی هستند اما ابزار توليد نيستند ، مستقيما ثروت توليد نمیكنند
ابزار مصرفی هم همينطور است ، مستقيما ابزار توليد نيستند . اگر ما ابزار توليد را اينطور تعريف كنيم ، بگوييم وسائلی كه به آن وسيله انسان ثروتی بر ثروتهای بشر میافزايد ، در اين صورت اينها ابزار توليد نيستند . بله ، اگر ما ابزار توليد را به يك معنای عامی تعريف كنيم ، بگوييم مقصود از ابزار توليد ابزارهايی است كه به وسيله آن ابزار بشر يك كار مفيد ، يك كار لازم برای افراد ديگر ايجاد میكند ، به آن معنا آسياب هم يك ابزار توليد است ، قلم خودنويس هم يك ابزار توليد است
به هر حال ما میخواهيم اينها را از همديگر بشكافيم . وقتی مثلا میگويند تكامل ابزار توليد ، [ آيا ] اين تكامل ابزار توليد را ما محدود كنيم به همان ابزار مولد ثروت مثل كارخانه نساجی يا تراكتور ، يا اينكه به معنی اعم بگيريم كه شامل اين جور چيزها هم بشود ؟ فرض كنيد [ قاشق . ] . قاشق يك وسيله مصرف است ، ابزار مصرف است نه ابزار توليد . بعدها بايد بيشتر روی اينها بحث كنيم كه مقصود چيست
2 . نيروی توليدی
حال ابزار توليد تا اين حدود مشخص است كه به چه چيزهايی میگويندنيروی توليدی چطور ؟ آيا نيروی توليدی كه میگوييم مقصود همان ابزار توليد است ؟ بدون شك ابزار توليد نيروی توليد هم هست . يك كارخانه نيروی توليد است . ولی گاهی يك چيز نيروی توليد هست اما ابزار توليد نيست
خود انسان ، خود كارگر ، بازوی كارگر ، مغز كارگر يا مغز هر مفكری كه اختراع میكند ، اينها همه نيروهای توليدی هستند ولی ابزار توليد نيستند
هر چه كه ما به قديمتر برويم نيروی توليد از ابزار توليد جداست ، به اين معنا كه بشر ابزاری نداشته ، مستقيما كارها را انجام میداده است . هرچه كه تمدن پيش آمده ، ابزار توليد زيادتر شده ولی در عين حال باز از نيروی انسان بینيازی پيدا نشده ، نيروی انسان خودش مولد است . اين هم نيروی توليدی


