![]() |
6 ريشههای فكری فلسفه ماركس
در صفحه 29 بوديم . مقداری از " قانون درونی ماديگرايی جدلی : گذر از كميت به كيفيت " هم بحث شد . كمی از آن باقی ماند كه حالا آن را هم عرض میكنيم . نتيجه گيریای كه از بحثی كه تحت عنوان مذكور مطرح كرده میكند به اين عبارت است : " پس بدين ترتيب توضيح زندگی عالم در خود عالم نهفته است . برای جهانی كه خود ، خودش را خلق میكند ديگر نيازی به " خالق " نيستماركس اعلام میدارد " تناسل خودرو تنها طريقه عملی رد نظريه خلقت است " . در مورد اين كه بدانيم آيا مساله دوباره در يك سطح بالاتر ظهور نخواهد كرد يعنی اين نيروی مرموز كه خود مولد عالم است از كجا ناشی میشود ، مكتب ماركس از طرح اين سوال خودداری میكند ، يا به عبارت بهتر مساله را با همانند ساختن اين نيرو با خود ماده حل میكند . ماديگرايی اين مكتب نيز در همين است . "
تصور ماترياليستها از خلقت
در جلسه پيش گفتيم كه اينها میخواهند از همان منطق هگل ، از همان منطق ديالكتيك ، ماترياليسم را نتيجه بگيرند ، يعنی ماترياليسم نتيجه اين منطق است ، نتيجه ديالكتيك است ، برای اين كه در اين منطق فرض بر اين است كه هر چيز به طور ضرورت ضد خودش را در درون خودش نتيجه میدهد ، يا بگوييم ضد خودش را دربر دارد و ضدش از خودش منتج میشود ، و همين تضاد ذاتی درونی سبب حركت و تحول و تغييرات پیدرپی میشود ، به اين معنا كه نتيجه شدن ضد شی از خود آن شی منجر به تحول اين شی به آن ضد میشود و آن هم باز به نوبه خودش ضد خودش را در بر دارد و به طور ضرورت به ضد آن ضد تحول میيابد و همينطور سلسله پيوستهای به وجود میآيد ، البته نه يك سلسله پيوسته يكنواخت تدريجی ، بلكه سلسله پيوستهای كه در برخی از مراحل ، اين تكامل تدريجی كه جنبه كمی دارد [ و ] ازدياد كمی به خود میپذيرد ، جنبه كيفی به خودش میگيرد يعنی شی تغيير ماهيت میدهد و با تغيير ماهيت دادن قهرا قوانينش هم تغيير میكند و عوض میشود و آن قوانينی كه بر پديدههای اول ، تا در مراحل جريان تدريجی بودند ، حكمفرما بود ديگر حاكم نيست ، يك سلسله قوانين ديگر حاكم میشود . از همينجا استدلال ماترياليستی میكنند : پس جهان خودش خودش را خلق میكند . درست روی اين نكته توجه بفرماييد : پس جهان خودش خودش را خلق میكند . تعبير ماترياليستی ممكن است به اين شكل باشد ، بگوييم جهان يك واقعيت موجود ازلی و ابدی است و چون يك واقعيت موجود ازلی و ابدی است پس چيزی آن را خلق نكرده است . اين يك نوع تعبير و تفسير است . به قول اينها ماديون قديم اينچنين فرض میكردند ، مثل ذيمقراطيس كه به عقيده اينها مادی بوده ولی در واقع مادی نبوده است . تعبير ماترياليستیشان تقريبا چنين تعبيری بوده است . ولی اينها میگويند نه ، جهان تدريجا دارد خلق میشود اما خودش خودش را خلق میكند ، چون خودش از خودش نتيجه میشود ، خودش خودش را نتيجه میدهد ، هر ضدی ضد خودش را نتيجه میدهد . همان " نتيجه میدهد " يعنی به وجود میآورد ، يعنی خلق میكند . بنابراين وقتی كه جهان خودش خودش را خلق میكند پس نيازی به فرض خالق نيست . (حال من حرف اينها را دارم میگويم ، يعنی میخواهم بگويم تصور اينها را شما چگونه در نظر بگيريد . )فرض خالق صرفا مبتنی بر اين فرض است كه ما پيوستگی ميان اشيا را ، پيوستگی ميان پديدههای طبيعت را انكار كنيم ، يعنی پديدههای طبيعت را به صورت يك سلسله پديدههای گسسته و بیارتباط به يكديگر فرض كنيم . در مقام مثال(مثالش را من میگويم)مثل اين كه يك نفر از جيبش مرتب پول در بياورد ، يك " يك تومانی " پرت میكند ، بعد يك يك تومانی ديگر پرت میكند ، بعد يك يك تومانی ، . . . خود اين يك تومانیهای پرت شده هيچ پيوستگی علی و معلولی با يكديگر ندارند ، فقط يك قدرت مافوق هست كه اينها را با يكديگر پيوند میدهد . يكدفعه هوس میكند به جای اين كه بعد از اين يك تومانی ، يك يك تومانی ديگر پرتاب كند يك تسبيح پرتاب كند يا هوس میكند چيزی پرتاب نكند . اين است كه فرض خالق مساوی است با نفی هرگونه پيوستگی معقول و منطقی ميان اشيا ، و هرگونه فرض پيوستگی معقول و منطقی ميان اشيا قهرا مساوی است با فرض نفی خالقاگر واقعا كسی تصورش در باب خلقت چنين تصوری باشد ، يعنی به آنچه كه ما به تبع قرآن آن را " سنت " میناميم ، به چنين رابطهای حتی خللناپذير و تخلفناپذير كه ما در عدل الهی و در اصول فلسفه اين قسمت را مفصل بحث كردهايم - اگر كسی به چنين اصلی قائل نباشد و پيوند اشيا با حق را مساوی با بیپيوندی با يكديگر بداند ، قهرا همين تضاد و تناقض هست
يا بايد قائل بشويم كه هيچ پيوستگی معقول ميان پديدهها نيست . قهرا بايد بگوييم مثلا ميان بچهای كه متولد میشود و نطفه پدر او هيچ پيوستگی معقولی وجود ندارد ، يا بين مرغ و تخممرغ هيچ رابطه و پيوند معقولی وجود ندارد
البته چنين فرضی در عالم بوده است كه اشاعره تقريبا كم و بيش چنين حرفی را میزدند . آنها هم هرگونه پيوستگی معقولی را ، پيوستگی واقعی ميان اشيا را تقريبا انكار داشتند . البته آنها نه به شكلی انكار داشتند كه اينها [ انكار دارند ] كه بگويند عملا هم اين [ ناپيوستگی ] ارائه داده میشود ، بلكه مقصودشان اين بود كه عملا به صورت يك پيوستگی منظم هميشه وجود دارد ولی اين پيوستگی منظم عادالله است ، يعنی عادت خدا بر اين است ، عادت خدا هم تغيير نمیكند . در عمل ، آنها هم قائل به سنت بودند ولی در تفسير اين سنت نمیگفتند يك پيوستگی واقعی هم ميان خود اشيا وجود دارد ، عالم نظامی دارد و پيوستگی جز ذات اين نظام است ، يعنی وجود عالم با وجود نظام يكی است . محال است عالم باشد نظام نباشد ، يا نظام باشد ، [ عالم نباشد . ] همان طور كه محال است نظامی وجود داشته باشد بدون وجود عالمی ، محال است كه عالمی وجود داشته باشد بدون وجود يك نظام و يك پيوستگی . اين حرف را آنها درك نمیكردند ولی بالاخره قائل به يك سنت ثابت لايتغير بودند و اين سنت ثابت لايتغير را چيزی به نام " عادالله " میخواندند . مثلا میگفتند مانند اين است كه كسی بگويد همين قدر كه زيد يك يك تومانی درآورد پشت سرش نود و نه تای ديگر هم در میآورد . هيچ پيوستگی معقول و منطقی ميان خود اين يك تومانیها وجود ندارد ولی میدانيم او يك خصلتی دارد ، يك عادتی دارد كه اگر يك يك تومانی را به زمين زد قطعا نود و نه تای ديگر هم به زمين میزند . پس در عمل تفاوتی پيدا نمیشود
ولی تصور اين ماترياليستها از خدا چنين است ، يعنی آن عاملی كه به طور گسسته در ميان اشيا عمل میكند ، يعنی در جهانبينی آنها هيچگونه پيوستگی منطقی و ذاتی و معقول - كه معقول به همان معنی منطقی بودن است - در ميان اشيا نيست و فقط يك پيوستگی ظاهری و خيلی اوقات هم تخلف پذير [ وجود دارد ] و بلكه خود اين جناب ماركس - كه نشان میدهد معلوماتش در مسائل الهی چقدر بوده است - در آن نامهای كه به پدرش نوشته است ، نوشته " من روز به روز اعتقادم را به خدا از دست میدهم برای اين كه روز به روز اعتقادم را به نامعقول بودن نظام اشيا از دست میدهم ، روز به روز بيشتر به رابطه منطقی ميان حوادث پیمیبرم " . پس ايندو برای اينها اينچنين مساوی بودهاند ، يعنی مساوی بوده است رابطه پيوستگی به قول خودشان معقول و منطقی ميان اشيا با نفی خدا از يك طرف ، و رابطه ناپيوستگی منطقی ميان اشيا با وجود خدا از طرف ديگر . پس وقتی كه من به اين پيوستگی رسيدم قهرا آنچه را كه مولود اعتقاد به آن ناپيوستگی بود از دست دادم
میگويد : " تمام شواهد وجود خدا دال بر عدم وجود خداست . شواهد واقعی بايد چنين بيان شوند(میگويد شواهد وجود خدا در اين عبارت خلاصه میشود) : چون طبيعت تشكيلات درستی ندارد(در صورتی كه همه میدانند چون تشكيلات درستی دارد)پس خدا هست . چون دنيای نامعقولی وجود دارد پس خدا هست
به عبارت ديگر " ناعقلی " اساس وجود خداست . من كه خلافش را كسب كردهام پس ديگر قضيه تمام شد . " . اين تمام حرفهای اينهاست . اينجا هم عين همين مطلب است . میگويد وقتی كه ديالكتيك يك رابطه منطقی ميان حوادث و پديدهها و يك پيوستگی منطقی ميان اشيا را ثابت میكند ديگر جايی برای فرض وجود خدا باقی نمیماند . از چيزهای خيلی عجيب يكی همين است ، كه ما اين را در اصول فلسفه نقل كردهايم
بيان فخررازی
فخر رازی با اين كه مرد خيلی دانشمندی هست ، هم متكلم است ، هم مفسر است ، هم نسبتا فيلسوف است ، هم اديب است ، هم رياضیدان است و هم طبيب است ، خيلی مرد فوقالعادهای است ، ولی اساس تفكرش را تفكر كلامی [ تشكيل میدهد ، ] كلامی به اصطلاح ما ، يعنی طرز تفكر اشعری يا معتزلی كه او اشعری بوده است ، اساس تفكرش را تفكر اشعری تشكيل میدهد . (الان گفتيم كه يكی از اصول تفكر اشعری اين است كه يك پيوستگی ذاتی ميان اشيا نيست . )و لهذا با اين كه يك مرد وارد در فلسفه هست و گاهی كه حرفها را از زبان ديگران تقرير میكند خوب هم تقرير میكند ولی تفكر خودش تفكر كلامی است . آنجايی كه عقيده خودش را میخواهد بگويد باز به آن شكل در میآيد . تفسيرش هم تمام ، رنگ همان كلام اشعری را دارد با اين كه تفسيرش انصافا مزايای خيلی زيادی دارد ، برای اين كه مرد فوقالعاده باهوشی بوده و فكر جوالی داشته و بعد هم به اصطلاح شجاع بوده(اين را امروزيها به اين شكل بيان میكنند ، درست هم میگويند) ، مرد شجاعی بوده ، يعنی از روبرو شدن با مسائل و مشكلات نمیهراسيده . خيلیها در كتابهای خودشان وقتی كه در يك مسالهای با يك مشكل بزرگ مواجه میشوند كه نمیتوانند آن را حل كنند ، میترسند ، كنارش میگذارند ، رد میشوند . ولی او نه ، هر مشكلی كه پيش آمده به جنگ آن مشكل رفته ، اعم از آن كه زمين خورده يا زمين زده . اين جهت هم در او هست . اين است كه آيات را در حدود معلومات خودش و معلومات زمان خودش خيلی میشكافد و از اين جهت نكات خيلی زياد و خوب در تفسيرش پيدا میشود . ولی متاسفانه به علت اين كه اساس تفكرش تفكر اشعری است خيلی مسائل را در همان جهت تفكر اشعری بررسی كرده است و يك حرفهای اضافه و زيادی گفته كه خيلی از حرفهای تفسيرش را اصلا بايد دور ريخت و فايده ندارد . به هر حال چنين آدمی است . او روی آن تفكر اشعری كه دارد ، آيات سوره واقعه را كه تفسير كرده است ، در آنجا كه قرآن مجيد میفرمايد : « " افرايتم ما تمنون ءانتم تخلقونه ام نحن الخالقون " »(1) ، « " افرايتم ما تحرثون ءانتم تزرعونه ام نحن الزارعون " »(2) ،پاورقی : . 1 واقعه / 58 و . 59 . 2 واقعه / 63 و . 64
« " افرايتم النارالتی تورون ءانتم انشاتم شجرتها ام نحن المنشؤن " (1) [ مطلبی دارد . ] سه موضوع در اين آيات [ مطرح شده است : ] موضوع كشاورزی كه بذری كاشته میشود و بعد روييده میشود ، موضوع خلقت حيوان كه از نطفه حيوان حيوانی پيدا میشود و ديگر موضوع پيدايش آتش . آنجا قرآن اينها را به نحوی میفرمايد كه آيا شما چنين كردهايد ؟ آيا ديدهايد مثلا آن حرثی كه شما میكنيد ، كشتی كه شما میكنيد ، آيا شما در واقع اين را زراعت كردهايد يا ما ؟ راجع به اين كه مفهوم اين آيات چيست ، فخر رازی آيات را به يك شكلی تفسير كرده كه به قول اينها دنبال جنبههای نامعقول قضيه رفته است . خواسته ببيند كه مثلا با اين علل طبيعی چه مواردی غير قابل توجيه است كه بگويد قرآن به آن نظر دارد ، چه در خلقت حيوان ، چه در كشاورزی و چه در آتش . ملاصدرا همه قرآن را تفسير نكرده ، جاهای مختلف قرآن را تفسير كرده است . مقدار زيادی از سوره بقره را تفسير كرده ، سوره واقعه را تفسير كرده ، سوره حديد را تفسير كرده و چندين سوره كه خودش به اندازه نصف تفسير صافی شده . در تفسير سوره بقره به همين آيات كه میرسد حرف فخر رازی را نقل میكند ، بعد با تعجب زياد میگويد من تعجب میكنم از اينها كه هر وقت میخواهند برای وجود خدا استدلال كنند دنبال بهم خوردن سنتی از سنتهای خدا میروند كه چون اينجا قاعده درست در نمیآيد پس به اين دليل [ خدا هست ، ] و حال آنكه خداوند ، عالم را بر طبق يك سنت قاطع آفريده است . ما كه نبايد خدا را در از بين رفتن اين سنتها [ جستجو كنيم . ] اين را حتی در اسفار به مناسبتی نقل میكند ، كه من هم در اصول فلسفه از آنجا نقل كردهام . در جلد چهارم اسفار عين همين مسالهای كه امروز بين ما و اين ماترياليستها مطرح است ، بين ملاصدرای الهی و فخرالدين الهی متكلم مطرح استبه هر حال اينها چنين حرفی را میزنند و اين حرفشان همانطور كه عرض كردم مبتنی بر چنان فرضی است . حال يا عمدا يا جهلا چنين فرض كردهاند كه مكتب الهی ، جهانبينی الهی بر اين اصل مبتنی است كه ميان پديدههای عالم ، پديدههای طبيعت ، پيوستگی وجود ندارد ، به عبارت ديگر سنت در عالم وجود ندارد ، به تعبير ديگر نظام قطعی در خلقت عالم وجود ندارد ، در صورتی كه هزارسال قبل از اين كه جناب ماركس خلق بشود اين حرفها تشريح و ثابت شده است .
پاورقی : . 1 واقعه / 71 و . 72
حرفهايی نيست كه بگوييم چون شما چنين گفتيد ما امروز میگوييم . هزار سال قبل از جناب ماركس اين حرفها زده شده كه خير ، اين حرفها هيچ ارتباط [ با نبودن خدا ] ندارد ، بلكه چون خدا هست عالم نظام دارد و نمیشود نظام نداشته باشدخوب ، اگر اينطور است پس چرا قرآن به علل طبيعی استناد میكند ؟ چرا مثلا وقتی میخواهد بگويد كه خدا گياه را میروياند میگويد : « " ينبت لكم به الزرع " »(1) به اين وسيله . پس دخالت آن را به رسميت میشناسد
اين كلمه " به " در قرآن زياد است . يا چرا قرآن خلقت را به صورت تطورات ذكر میكند ؟ يعنی همين پيوستگیای كه شما میگوييد، همين پيوستگيها را به عنوان فعل خودش بيان میكند : « " و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين ثم جعلناه نطفه فی قرار مكين ثم خلقنا النطفه علقه فخلقنا العلقه مضغه فخلقنا المضغه عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر فتبارك الله احسن الخالقين . " » (2) نفس همين پيوستگيها با خصلت پيوستگیشان فعل خداوند هستند و جز اين محال است . اصلا فرضی جز اين محال است ، يعنی محال است كه ما اشيا را بدون فرض پيوستگيها ، مستقيما و بدون ارتباط حوادث با يكديگر مستند به ذات باری كنيم(همان فرض اشاعره) . فلاسفه قاعدهای دارند كه آن قاعده را از قطعیترين قواعد خودشان میدانند ، میگويند " كل حادث مسبوق بماد و قو تحملها " (و گاهی میگويند " بماد و مد " يعنی هر پديدهای قبل از خودش مادهای دارد كه آن ماده حامل امكان و استعداد آن است و بعد اين پديده در آن مادهای كه حامل امكان و استعداد آن است به وجود میآيد ، يعنی چنين پيوستگی قطعی ميان هر پديدهای و مادهای قبلی كه از آن ماده به وجود میآيد هست . به عبارت ديگر حال و گذشته و آينده با يكديگر پيوسته و مربوط هستند ، و اين جز اصول مسلم حكمت الهی است ، يعنی اگر ما نظر به آن طرف و به آن وجهه بكنيم ،
پاورقی : . 1 نحل / . 11 - . مومنون / 12 - . 14
خود اصول علم الهی يعنی آن شموخ و علو و قدوسيت ذات باری تعالی اجازه نمیدهد كه ما هر چيزی را در مرتبه هر چيز قرار بدهيم . اين از آن طرف ، و از اين طرف هم خود وجود پديدهها ، دلايل قطعی حكايت میكند كه غير از اين به گونه ديگری نمیشود . پس آن نظريه متكلمين باطل استبطلان نظريه ماترياليستها
همان طوری كه آن نظريه متكلمين يعنی الغا علل زمانی و علل مادی باطل است ، به همان اندازه قبول كردن علل مادی و نفی كردن علت مافوق مادی باطل است ، برای اين كه علل مادی حداكثر شرايط را به وجود میآورندهمان قضيه " به " است كه در قرآن میگويد . اين علتی كه خودش به قول شما جهان را خلق میكند(آن ماديت قديم كه ملغی شد ، ماديت جديد آمده) اين چيزی كه آن ديگری را خلق میكند ، در مرتبه بعد آيا خودش با مخلوق خودش وجود دارد يا خودش از اين طرف معدوم میشود ، از آن طرف مخلوقش به وجود میآيد ؟ وقتی كه عالم را از طريق حركت توجيه كرديم و گفتيم حركت در درون اشيا وجود دارد ، معنايش اين است : اين چيزی كه ما خيال میكنيم كه در لحظه قبل بوده ، در لحظه بعد هم هست . خودتان میگوييد( هراكليت هم همين حرف را گفته)كه هيچ چيزی در دو لحظه وجود ندارد . وقتی چيزی در دو لحظه وجود ندارد پس اين علت در لحظه قبل ، علت در لحظه قبل است ، معلول در لحظه بعد . محال است كه علت بتواند واقعا علت باشد يعنی تمام علت يك شی نيازمند به علت باشد ولی وجود اين برابر باشد با عدم آن ، يعنی همسايه باشد با عدم آن ، چون اينها يك آن و يك لحظه هم با همديگر نيستند . آن وقت وجود و عدم اين علت ، اگر علت ديگری نباشد ، علیالسويه میشود ، مگر اين كه اين را فقط به صورت يك علت مادی و استعدادی بدانيم يعنی علتی كه امكان وجود اين را فراهم میكند ، كه تازه از يك علتی كه ازلا و ابدا وجود دارد فيض وجود به اشيا میرسد ، و لهذا فلاسفه آن علل مادی را ، آنچه كه اينها اسمش را " پيوستگی " میگذارند ، اصطلاحا " علل عرضی " يا " علل زمانی " مینامند ، يعنی علتهايی كه علت در عرض وجود معلول است بدون اين كه وجودی راقیتر و عالیتر از معلول خودش داشته باشد بلكه احيانا وجودی دانیتر از آن دارد ، و آن عللی كه محيط بر معلولات هستند آنها را " علل طولی " مینامند
پس اين نتيجهگيریای كه اينها كردهاند به اين دليل غلط است ، و بعلاوه در جلسه پيش گفتيم هگل روی مبنای خودش میتواند اين مطلب را بيان كند كه ضدی ضد خود را نتيجه میدهد ، چون مبنای او " وحدت معقول و موجود) ] است . درباره عملياتی كه در ذهن واقع میشود ، چون ذهن را با عين يكی میداند ، میگويد عين هم اين است . شما هميشه در خارج میگوييد علت و معلول و در ذهن میگوييد استدلال و نتيجه ، میگوييد ذهن استدلال میكند ، ولی خارج را كه نمیگوييد استدلال میكند . ما استدلال را به اصطلاح از معقولات ثانيه منطقی میدانيم . ولی هگل میگويد اصلا اين حرفها دروغ است . هر چه در ذهن است عين همان در خارج است . اگر كلی در ذهن است ، كلی همچنين در خارج است . اگر نوعيت و جنسيت در ذهن است ، عين همانها در خارج است . اگر قياس در ذهن است ، قياس در خارج است . اگر استدلال در ذهن است ، استدلال در خارج است . او روی همان مبنايش اگر چه غلط است - میتواند بگويد هر ضدی منطقا و ضرورتا از ضد خودش نتيجه میشود . اما شما كه آنها را پوستههای ايدهآليستی مكتب هگل میدانيد و الغا كرديد مجبوريد به رابطه علت و معلولی قائل باشيد . به رابطه علت و معلولی كه قائل باشيد سوالها باقی میماند كه اين معلول چگونه از آن علت به وجود میآيد و حال آنكه آن علت در زمان اين معلول وجود ندارد ؟ پس آن علت تمام علت نيست ، پس آن جز علت است ، پس آن علتی است كه فقط امكانات و شرايط را فراهم میكند بدون آن كه وجوددهنده معلول باشد . « " انتم تخلقونه ام نحن الخالقون " »خالق چيز ديگری است ، حارث و كشاورز شرايط و امكانات را فراهم میكند . اين دانه گندم مادامی كه در جوال هست اين امكان برايش وجود ندارد ولی وقتی كه كشاورز آمد اين را در يك زمين مناسب زير خاك كرد ، آب هم به آن رساند ، در شرايطی كه نور و حرارت هم به آن میرسد ، تازه شرايط و امكانات است ، وقتی شرايط و امكانات بود ، تازه آن بوتهای كه از اين میخواهد به وجود بيايد میشود يك امر ممكنالوجود . پس شما كارتان امكانات و شرايط فراهم كردن است ولی شما خالق نيستيد ، اشتباه نكنيد . « " افرايتم ما تمنون " ». پدر خيال نكند خالق فرزند است . پدر فراهمكننده شرايط فرزند است . پدر خالق حركات وجود خودش است . تازه آن هم نه خالق بالاستقلال ، خالق به غير استقلال . ولی از نظر پيدايش فرزند فقط شرايط و امكانات را به وجود میآورد ، و لهذا ما در آن مقاله " قرآن و مسالهای از حيات " (1)اين بحث را كه عدهای میگويند امكان ندارد كه انسان مصنوعی به وجود بيايد ، امكان ندارد كه گياه مصنوعی به وجود بيايد ، اگر هم گياه مصنوعی به وجود بيايد خصلتهای گياه طبيعی را ندارد ، [ مطرح كرده و پاسخ گفتهايم . ] ما مصنوعی و غيرمصنوعی نداريم ، يعنی هيچ فرقی ميان انسانی كه در لوله ساخته شود با انسانی كه در رحم ساخته شود از نظر ارتباط و انتسابش با خدا نيست . اگر انسانی را در لوله بسازند معنايش اين است كه همان شرايط و امكاناتی كه در رحم هست عين آن شرايط و امكانات را در اينجا به وجود میآورند . مگر حالا در رحم كه شرايط و امكانات را انسانها به وجود میآورند پس خدا خلق نكرده ؟ میگويد « " افرايتم ما تمنون " »هيچ فرقی نمیكند. اگر بشر نتواند، نه به دليل اين است كه اگر بشر بتواند معنايش اين است كه خالق شده . بشر نمیتواند خالق باشد . اگر نتواند ، شرايط و امكاناتش را كشف نكرده ، يا اگر كشف كرده عملا نتوانسته درست مساوی با آن فراهم كند . اگر بشر بتواند همان شرايط و امكانات را عينا مانند آن [ به وجودآورد خداوند آن انسان را خلق میكند . ] ما اطلاعی از اين علم و از واقعيت نداريم ، نمیدانيم آيا بشر میتواند تمام شرايط و امكانات را فراهم كند يا نه . حتی ساختن پروتوپلاسم كه الان بحثش مطرح است ما نمیدانيم چقدر شرايط دارد و آيا علم بشر روزی به همه آن شرايط وقوف پيدا خواهد كرد يا نه ؟ ولی اين را میدانيم كه اگر بشر آن شرايط را بشناسد قطعا عملی است ، يعنی محال است كه آن شرايط فراهم بشود و خداوند خلق نكند ، چون خداوند خلاق است ، خلاق غيرمتناهی است ، يعنی فيض و جود غيرمتناهی دارد . امكان ندارد در جايی امكان وجود پيدا بشود و او خلق نكند . محال است شيئی امكان وجود پيدا كند و خدا خلق نكند . هر چه خلق نشده امكان وجود نداشته است . پس اگر ما شرايط و امكانات فراهم كرديم بايد خلق بشود . پس اينها حرف مفت است كه كليسا گفته است دخالت در كار خدا كردی . كليسا نه خدا را شناخته و نه كار خدا را كه چنين حرفی زده است
پاورقی :
. 1 رجوع شود به كتاب مقالات فلسفی(مجموعه آثار 13) ، اثر استاد شهيد
، چاپ انتشارات صدرا
ماده و نيرو
بعد صاحب كتاب جمله مبهمی میگويد كه اين جمله مبهم ابتدا ممكن است ناظر به همين سخنی باشد كه ما گفتيم ولی وقتی كه دقت كنيم [ میبينيم ] نه ، ناظر به اين سخن نيست ، ناظر به يك مطلب ديگری است . میگويد كه در مورد اين خلقت خودبهخودی يا به قول ماركس تناسل خودرو - كه معنای اين خودبهخودی و خودرو را فهميديم كه روی چه نظری میگويند - تازه اينجا يك سوال بالاتری ظهور میكند ولی مكتب ماركس حتی از طرح اين سوال خودداری میكند . بعد خودش يك جواب خيلی مبهم پيچيدهای میدهد و رد میشود و آن اين است : " در مورد اين كه بدانيم آيا مساله دوباره در يك سطح بالاتر ظهور نخواهد كرد ؟ (يعنی باز ايرادی بر اين مكتب وارد نخواهد شد ؟ )يعنی اين نيروی مرموز كه خود مولد عالم است از كجا ناشی میشود ؟ مكتب ماركس از طرح اين سوال خودداری میكند يا به عبارت بهتر مساله را با همانند ساختن اين نيرو با خود ماده حل میكند . ماديگرايی اين مكتب نيز در همين است" اين سوال ابتدا خيلی بیمعنی به نظر میرسد . میگويد كه سوال اين است : اين نيروی مرموز كه خود مولد عالم است از كجا ناشی میشود ؟ اگر معنی اين سوال اين است كه عالم چيزی است و يك نيرويی در ماورا عالم است كه عالم را ايجاد میكند ، اين همان چيزی است كه اينها [ دربارهاش سخن گفتهاند . ماركس ] گفت كه عالم خودش خودش را خلق میكند . پس چيزی بيرون نيست . ولی بعد كه يك توضيحی میدهد معلوم میشود نه ، نظر عميقتری دارد ، میخواهد بگويد كه در عالم ، فيلسوفان هميشه دو چيز تشخيص دادهاند : ماده و قوه . قوه روی ماده عمل میكند . ما چه در ماده فيزيكی ، چه در ماده شيميايی ، چه در ماده حياتی ، در همه اينها قوه تشخيص میدهيم
ماده همين چيزی است كه جرم دارد ، حجم دارد ، ما داريم میبينيم . اين چيزی كه جرم و حجم دارد ، بعد يك اثر دارد . مثلا مغناطيس است ، میكشد . يا جاذبه است ، شما میگوييد زمين نيروی جاذبه دارد . آيا ما میتوانيم نيروی جاذبه را ماده بدانيم ؟ نيروی جاذبه كه خودش ماده نيست . هر مادهای ، هر جسمی به تناسب جرم خودش و به تناسب فاصلهای كه با جسم ديگر دارد نيرويی اعمال میكند . نيروی جاذبه كه ماده نيست . در شيمی وقتی كه دو جسمی را كه با يكديگر ميل تركيبی دارند كنار يكديگر قرار داديم به قول آن آقا التقا ساكنين نمیشود(گفته بود اگر پيرمرد هشتاد ساله و پيرزن هشتاد ساله با هم ازدواج كنند نتيجهاش التقا ساكنين است ! )يعنی بيكار نمینشينند ، اين روی آن اثر میگذارد ، آن روی اين اثر میگذارد . پس نيرويی در درون اين هست كه آن را تحت تاثير خودش قرار میدهد و به عكس . بعد شی ثالث به وجود میآيد . حال آن شی ثالث را بگوييد مولود نيروی خود اينهاست ، كه البته اين قابل توجيه نيست . حال ، علیالفرض میگوييم . تازه شی ثالث كه به وجود میآيد با نيروی جديد به وجود میآيد ، چون شی ثالث خصلتهايی نشان میدهد كه دو شی اول آن خصلتها را نداشتند ، يعنی اين مادهای كه شكل جديد پيدا كرده با نيروی جديد آمده است . در همه مركبات عالم ، ما با نيروی جديد مواجه میشويم ، يعنی الان ما نمیتوانيم بگوييم تمام نيروهای شيميايی عالم عين همان نيروهای عناصر اوليه است . اينها يك نيروی جديد است
بعد میرويم در دنيای زيستی ، نيروها شكل ديگری پيدا میكنند ، چون عملكرد ديگری پيدا میكنند ، عملكردهايی كه با نيروهای فيزيكی و شيميايی به هيچ شكل قابل توجيه نيست . در آنجا نيرو - كه آنجا اسمش " حيات) ] است - اصلا سوار بر ماده میشود به طوری كه ماده را بيش از پيش تحت تاثير خودش قرار میدهد ، ماده را میسازد آنچنان كه با هدفهايش جور دربيايد ، ماده را تجزيه میكند ، ماده را شكل میدهد ، اندام به آن میدهد ، نقش به آن میدهد ، زيبايی به آن میدهد ، دستگاه به آن میدهد ، هزار كار میكند كه اينها اصلا قبلا وجود نداشتند
اين بحث ماده و نيروست . بحث را به اين صورت كه ما طرح كنيم ماركسيسم بايد جواب بدهد . [ نويسنده ] میگويد [ ماركسيسم ] اين را طرح نكرده و از طرح كردن چنين مسالهای خودداری كرده است كه بسيار خوب ، شما میگوييد ضدی ضد خودش را به وجود میآورد ، يا میگوييد ضدی از ضد خودش نتيجه میشود(اين را من اضافه میكنم : )شما كه هگل نيستيد كه بگوييد اين نتيجه شدن همان است كه در ذهن صورت میگيرد و آنچه در ذهن صورت میگيرد همان است كه در خارج صورت میگيرد ، شما ذهن را تابعی از عالم عين میدانيد . " نتيجه میشود " يعنی معلول اوست ، يعنی ضد قبلی مانند يك قوه در اين اثر گذاشته است . قوه را شما چه [ میدانيد ؟ ] باز ضد دوم به صورت يك قوه جديد [ ظهور میكند ] يعنی مادهای است با قوه جديد ، و باز ضد سوم و همينطور ، كه قائل به تكامل میشويد . پس [ مساله ] ماده [ و نيرو ] را چگونه حل میكنيد ؟ میگويد : [ (نيروی مرموز در عالم " . مقصود اين است كه بالاخره شما كه میگوييد ضدی ضدی را نتيجه میدهد ، ناچار برای ماده نيرويی قائل هستيد ، اين نيرو را چگونه توجيه میكنيد ؟ بعد از طرف آنها جواب میدهد ، میگويد : " مكتب ماركس از طرح اين سوال خودداری میكند يا به عبارت بهتر مساله را با همانند ساختن اين نيرو با خود ماده حل میكند . ماديگرايی اين مكتب نيز در همين است . " میگويد يا بايد بگوييم [ مكتب ماركس در اينجا ] سكوت میكند يا [ بايد بگوييم ] میگويد كه عين اين [ امر ] در خود نيرو هم هست ، يعنی همانطور كه ماده ضد خودش را ايجاد میكند ناچار بايد بگوييم نيرو هم ضد خودش را ايجاد میكند ، يعنی تنها ماده نيست كه ضد خودش را ايجاد میكند ، نيرو هم ضد خودش را ايجاد میكند . پس در واقع دو جريان است ، يكی ميان مادهها ، يكی ميان نيروها . ولی البته به اين تعبير غلط است ، چون ماده هم خودش میشود نيرو . آن وقت ديگر نيرو غير از ماده نمیشود ، ماده میشود عين نيرو . بگوييم ماده ماده را و نيرو نيرو را [ ايجاد میكند . ] پس ماده هم خودش نيروست ، چون فرض اين است كه آن را ايجاد میكند
اين [ سوال ] را يك جواب اجمالی میدهد ، میگويد عين آنچه كه در باب ماده گفته است ، در باب نيرو هم همين حرف را میزند
حال اينجا من يك مطلبی عرض میكنم . خودش در عنوان فصل گفت : " قانون درونی ماديگرايی جدلی " . اين " درونی " ظاهرا [ مرتبط با ] كلمه " ديناميك " است
- ديناميك يعنی تحرك
تحرك خود به خودی و درونی ، نه هر تحركی . اينها در اصطلاح خودشان حركت مكانيكی حركتی را میگويند كه تابع يك علت بيرونی است و حركت ديناميكی حركتی را میگويند كه تابع يك علت درونی است ، [ ناشی ] از علت درونی است . اينها میگويند " درونی " ، مقصودشان همان خود به خودی است . بدون شك همانطور كه گفتم ماركسيسم اينجا سكوت كرده است ، يعنی اين مطلب از نظر ماركسيسم شكافتهشده نيست كه در مساله ماده و قوه چه میگويد ؟ يا بايد بگويد ماده عين قوه است و قوه عين ماده . آيا چنين چيزی میگويد و میتواند بگويد ؟ يعنی نيروی جاذبه عين جسم است ، اصلا ما دو چيز نداريم ، جسمی و نيروی جاذبهای ، اين اسمگذاری است . نيروی مغناطيسی و نيروهای ديگر همينطور . ناچار بايد چنين چيزی بگويد ، بايد بگويد ماده عين نيروست ، نيرو عين ماده ، اينها دو چيز نيستند كه بعد ما دنبال اين حرف برويم . صحيحترين توجيه حرفشان همين است . اينجا كه برسند ، كه عالیترين حرفشان خواهد بود ، تازه باز حرف فلاسفه زنده میشود كه يك شی كه روی يك شی اثر میكند و از يك شی اثر میپذيرد آيا میتواند از حيثيت واحد ، در آن واحد ، هم اثرپذير باشد و هم اثردهنده ؟ يا از آن حيث كه اثر میپذيرد يك چيز است و از آن حيث كه اثر میبخشد چيز ديگری است ؟ از آن حيث كه اثر میپذيرد فاقد است ، يعنی چيزی را ندارد ، و از آن حيث كه اثر میبخشد واجد است ، [ يعنی چيزی را دارد . ] بسيار حرف منطقی و درستی است . اين همان حرف معروف ماده و صورت است . اين كه میگويند فلاسفه قائل به ماده و صورتند ، حرفشان اين است ، يعنی با يك تحليل عقلی به ماده و صورت رسيدهاند ، نه اين كه ماده و صورت را در لابراتوار بشود تجزيه كرد [ و از هم تفكيك نمود . ] (اينها هم كه میگويند قوه ، مگر قوه را در لابراتوار میشود از ماده تفكيك كرد ؟ قابل تفكيك كه نيست . )فلاسفه اينطور میگويند : شيئی كه هم اثر میكند و هم اثر میپذيرد ، امكان ندارد كه از حيثيت واحد بتواند چنين باشد ، چون حيثيت اثربخشی حيثيت وجدان است و حيثيت اثرپذيری حيثيت فقدان . مثل اين است كه شما بگوييد يك ذات ، يك انسان در آن واحد يك چيز را مثلا علم را هم میدهد هم میپذيرد . نه اين كه اول میپذيرد بعد میدهد . بديهی است بعد كه پذيرفت واجد میشود ، بعد كه واجد شد میدهد . اين مانعی ندارد . بلكه مثل اين كه شما بخواهيد بگوييد به خودش میدهد ، چون اگر به خودش میدهد بايد در آن واحد ، [ هم واجد باشد هم فاقد ، ] در همان آنی كه واجد است فاقد باشد . به دستی گرفتن به دستی دادن ، فاقد بودن بعد واجد شدن بعد بخشيدن ، آن كه مانعی ندارد . پس اگر بخواهد در آن واحد هم گيرنده باشد هم دهنده ، بايد از دو حيث باشد : از حيثی گيرنده ، از حيثی دهنده . مثل اين كه من چيزی را میدانم و چيزی را نمیدانم . در آن واحد آنچه میدانم به ديگری میدهم و آنچه نمیدانم از ديگری میگيرم . میشود دو حيث مختلف . حيثيت دانستن من غير از حيثيت نادانی من است
به هر حال اين اشكالی كه اين آقا كرده بعد هم يك جواب مبهم به آن داده است كه همان اشكال معروف ماده و قوه به يك نام و ماده و صورت به نام ديگر است ، اشكالی است كه در اين مكتب به هيچ وجه جواب ندارد
از اينجا ما وارد بحث ديگری میشويم با اين عنوان : از ماديگرايی فلسفی به ماديگرايی اقتصادی
7 ريشههای فكری فلسفه ماركس
خلاصهای از اول فصل دوم را - كه در جلسه پيش هم گفتيم - تكرار میكنيمفصل دوم درباره فلسفه ماديگرای ماركس است ، در واقع درباره ماركسيسم است از جنبه ماترياليسم ، از جنبه جهانبينی فلسفی كه يك جهانبينی مادی است . میخواهد ببيند كه ماركس از كجا به ماترياليسم رسيد . ماركس شاگرد و پيرو [ هگل بود . هگل ] (1)به قول اينها يك فرد ايدهآليست يا به تعبير اين كتاب " پندارگرا " بود . اين را مكرر در جلسات گفتهايم كه به هگل نمیشود گفت " ايدهآليست " به آن معنای معروف ، چون در تعريفی كه اينها برای ايدهآليسم میكنند ، ايدهآليسم به معنای اصالت ايده است ، آنهم به اين معنا : اصالت ايده و عدم اصالت ماده ، مثل آنچه كه به بركلی و امثال او نسبت میدهند . هگل اينچنين نبوده . هگل اختصاصا در ميان همه فيلسوفان يك نظريهای دارد كه اگرچه درست نيست ولی در واقع ايدهآليستی هم نيست . نظريه او بر اساس عدم تمايز ميان ذهن و عين است . همه فيلسوفان ديگر به نوعی تمايز ميان ذهن و عين قائل هستند . حتی فلاسفه ما هم میبينيد كه میگويند وجود ذهنی ، وجود عينی . وجود عينی يك وجود [ است ، ] وجود ذهنی وجود ديگر .
پاورقی : . 1 [ در اينجا نوار حدود سی ثانيه افتادگی دارد . ]
آن وقت آيا وجود عينی اصيل است و وجود ذهنی تابع ، يا وجود ذهنی اصيل است و وجود عينی تابع ، يا هر دو اصيل است ؟ از اين حرفها مطرح میشود . ولی در فلسفه هگل اصلا مساله دو وجود مطرح نيست ، مساله ذهن و عين مساله وحدت دو چيز است ، مثل اين كه دو چهره از يك چيز است . ذهن همان عين است و عين همان ذهن . بنابراين هگل را ما اگر هم " ماديگرا) ] نتوانيم بناميم ولی " ذهنگرا " و به قول اينها " پندارگرا " هم نمیتوانيم بناميم ، كما اينكه در باب اين مساله كه اصلا آيا هگل الهی بوده يا الهی نبوده است ، شايد ديده باشيد كه خيلی ضد و نقيض حرف میزنند . بعضی به او به چشم يك نفر الهی نگاه میكنند چون خودش هم صحبت خدا و [ اين مسائل ] را زياد میكند ، و بعضی ديگر او را به صورت يك فيلسوف منكر خدا میدانند و حتی بعضی مدعی میشوند كه او ، هم ايدهآليست است هم منكر خدا ، در حالی كه هيچكدام از اينها نيست . او در همان ديالكتيك خودش به اصولی قائل است كه بيشتر به حرفهای وحدت وجودیها شبيه میشود ، يعنی به خدايی كه حتی آن خدا را به صورت خالق و آفريننده عالم و مجزای از عالم قائل بشود ، به اينچنين خدايی معتقد نيست ولی به خدايی كه در عين حال در همه عالم هست ، به آن شكلی كه خودش قائل است ، به يكچنين خدايی قائل و معتقد است كه احيانا به او " روح مطلق " میگويد ، و لهذا اينجا يك تعبير خوبی دارد كه فلسفه هگل را فلسفه بیخدايی تلقی نمیكند ، به قول خودش فلسفه " همه خدايی " است . اما اين همه خدايی همان همه خدايی مخصوص خود هگل [ است ] نه آن جور همه خدايی وحدت وجودی به آن شكلی كه در ميان وحدت وجودیهای خود ما هستمیگويد فلسفه ماركس از پندارگرايی هگل به سوی ماديگرايی تحول پيدا كرد ولی اين تحول در يك مرحله صورت نگرفت ، در دو مرحله صورت گرفت . يك مرحله به دست فويرباخ و مرحله دوم به دست ماركس . فويرباخ هم خودش يكی از شاگردان و پيروان هگل است ولی در عين حال در بعضی قسمتها پيشوای ماركس و انگلس شمرده میشود . اولين بار فويرباخ اين فلسفه را - به قول اين كتاب - از همهخدايی به خدا ناگرايی برگرداند ، كه ماركس و ديگران هم قبول كردند كه او بود كه فلسفه هگل را از شكل ايدهآليستی به شكل ماترياليستی درآورد ، يعنی در واقع آن جوهر فلسفه هگل را - كه به قول اينها ايدهآليسم بود - تبديل به ماترياليسم كرد . ولی البته ماركس و انگلس هم ، خود ماركس بالخصوص ، نمیخواهند بگويند كه او ( ماركس ) ماترياليسم را از فويرباخ الهام گرفت . خودش هم - آنطور كه مینويسد - از همان دوران دانشجويی و در نوزدهسالگی كه نامهای به پدرش نوشته ، تمايل به سوی ماديگری داشته است . ولی آن كه فلسفه هگل را به اين صورت برگردان كرد فويرباخ بود ، و كار ديگری كه فويرباخ بالخصوص كرد - كه اين كار بيش از پيش برای ماركس و انگلس و امثال اينها جالب بود - اين بود كه از خداگرايی اعراض كرد به سوی ناخداگرايی ، كه اين همان جنبه ماترياليسم بود ، و بالخصوص يك فلسفه بشرگرايی و يك اومانيزم به وجود آورد . اين انسانگرايی و بشرگرايی چيزی بود كه ماركس و انگلس در عمل چنين چيزی میخواستند ولی تئوریاش را نداشتند ، چون اينها به دنبال سوسياليزم و كمونيزم جهانی بودند و در واقع میخواستند - به تعبير نويسنده - اصالت انسان را پياده كنند بدون آن كه ابزار فلسفی آن را داشته باشند . حق دومی كه فويرباخ به گردن اينها دارد آن جنبه بشرگرايی اوست كه در آن بشرگرايی در واقع ماترياليسم را يك قدم - به قول اينها - جلو برد . قبل از فويرباخ هم ماترياليسم وجود داشته است
فويرباخ و ديگران همه در قرن نوزده بودند ، خود هگل هم در قرن نوزده بود و فلسفه مادی سابقه خيلی بيش از اين دارد و مخصوصا قرن هجدهم دوره شكوفايی فلسفه مادی است . ولی فلسفههای مادی قبل از فويرباخ هيچ جنبه بشرگرايی نداشت بلكه بشر را به صورت يك بشر مادهگرا درمیآورد
اينجا يك توضيحی عرض كنم . ما دو ماترياليسم داريم(و به قول اينها دو ايدهآليسم هم داريم) : يك ماترياليسم ، ماترياليسم فلسفی است ، همين است كه به معنی نفی خدا و انكار خداست . يك ماترياليسم ، ماترياليسم اخلاقی است ، يعنی مادهپرستی انسان ، اين كه انسان فقط خواهان ماديات باشد ، و به عبارت ديگر خودپرستی ، يعنی هيچ ايده اخلاقی نداشتن
ايدهآليسم هم به تعبير اينها دو ايدهآليسم است . ايدهآليسم فلسفی همان اصالت ذهن و اصالت روح است و به قول اينها نفی ماده واقعی ، و ايدهآليسم اخلاقی عبارت از اين است كه انسان در زندگی دارای يك سلسله كمال مطلوبها و ايدهآلهای عالی انسانی باشد ، تنها يك موجود هواپرست خودخواه شهوتگرا نباشد
تا قبل از دوره فويرباخ ماترياليسم اخلاقی ملازم بود با ماترياليسم فلسفی ، و ايدهآليسم اخلاقی تنها در زمينه ايدهآليسم فلسفی قابل توجيه بود
كاری كه فويرباخ كرد اين بود كه به قول اينها گريبان ماترياليسم فلسفی را از چنگال ماترياليسم اخلاقی نجات داد ، يعنی يك نوع اومانيزم ، اصالت انسان ، انسانگرايی و بشرگرايی مطرح كرد . اينجا از طرفی خدا نفی شده است ولی از طرف ديگر ارزشهای انسانی كه هميشه در ماترياليسم نفی میشد ، اينها خواستند كه در ماترياليسم خودشان نفی نكنند . حال از چه راه ؟ چه كار كرد ؟ (اينها خيلی قابل توجه است . )كاری كه فويرباخ كرد خيلی برای اينها - به تعبير خود انگلس - وجد و شعف به وجود آورده . ماركس هم خيلی تكرار میكند : كيست غير از فويرباخ كه انسان را به جای خدا نشاند ؟ آيا غير از او كسی انسان را معبود انسان قرار داد ؟ نه ، فويرباخ بود و فقط فويرباخ
منشا پيدايش دين از نظر فويرباخ
اينجا خيلی مجمل ذكر كرده ولی مطلب اين است : فويرباخ در واقع يك نوع تحقيق جامعهشناسانه درباره مبدا دين و منشا پيدايش فكر خدا كرده است ، مسالهای كه در جلسات " نيكان " (1)ما به آن صورت طرح كرديم و طرح صحيحش هم همان است و آن اين كه اين فكر خدا و دين از كجا برای بشر پيدا شد ؟ منشئش چيست ؟ در آن جلسات ، ما نظريات متعددی را كه در اينباره هست كه منشا پيدايش فكر خدا چيست ، مطرح كرديم . يكی از نظريات همين نظريه فويرباخ است . فويرباخ میگويد(در اينجا خيلی مختصر بيان كرده)انسان دارای دو وجود است ، كانه دو جنبه دارد(عين همان كه ارباب اديان میگويند) : يك جنبه متعالی كه آن را میگوييم " انسانيت " يعنی فضيلتها كه دارای نيكی ذاتی و فضيلت ذاتی است كه [ انسان ] به حسب فطرت آنها را خواهان است ، مانند نيكی ، عدالت ، احسان ، آزادی ، آزادگی ، و يك وجود منحط كه همان وجود حيوانی و شهوانی خودش استانسان بعد از اين كه در وجود منحط خودش سقوط میكند در مقام انكار وجود خودش برمیآيد ، يعنی انكار جنبه فضيلتهای خودش . بعد اين فضيلتها را - كه در خودش هست - میآيد در يك موجودی بيرون از خودش فرض میكند ، اسمش را میگذارد " خدا " .
پاورقی : . 1 [ اشاره به درسهای " فطرت " برای معلمين مدرسه نيكان است كه به صورت كتابی به همين نام منتشر شده است . ]
در واقع آن انسانی را كه خودش آرزوی او را دارد و مايههايش هم در خودش بالذات هست ولی بعد در اثر سقوط در منجلاب حيوانيت آن را از دست میدهد ، آن انسان را در بيرون از وجود خودش جستجو میكند . آن انسان آرمانی يعنی انسان آرزويی همان خداست . پس در واقع آنچه خود داشت از بيگانه تمنا كرد يعنی از بيرون تمنا و جستجو كرد . به عقيده فويرباخ از اينجا فكر خدا پيدا شدبعد وقتی كه منبع اين نيكيها و خوبيها و فضيلتها را در بيرون از خودش پنداشت و فرض كرد - به قول نويسنده - در يك آسمان آرمانی آن را بيرون افكند . آن وقت به همين قناعت نمیكند كه آن را به صورت يك فكر قبول كرده باشد . میگويد اگر همين مقدار بود يك نيممصيبتی بيشتر نبود
مصيبت آن وقت كامل میشود كه بعد در مقام عمل شروع میكند در مقابل همان موجودی كه او را از خود بيرون افكنده و فرض كرده ، اظهار اطاعت و فرمانبری میكند ، اظهار تسليم میكند ، اظهار خضوع میكند ، پرستش میكند و تسليم او میشود . در واقع شخصيت خودش را از دست میدهد . آن وقت ديگر اين [ انسان ] به خودش تعلق ندارد ، به او تعلق دارد ، يعنی [ اين امر ] منشا از خود بيگانگی میشود
البته - قبلا هم عرض كرديم - اين كلمه " از خود بيگانگی " را برای اولين بار هگل مطرح كرده است ولی نه در اين مورد . فوير باخ برای اولين بار آمد اين حرف را زد كه دين منشا از خود بيگانگی است (به همين بيانی كه عرض كردم) و معانی و مفاهيم دينی منشا ازخود بيگانگی هستند. دين منشا ازخود بيگانگی میشود و انسان را از فضيلتهای خودش و هر چه دارد تهی میكند و انسان میخواهد تمام اينها را به ماورا و غير خودش نسبت بدهد و آنچه كه در خودش هست همه را بدی میبيند و آنچه كه در غير هست همه را نيكی میبيند . اين " ازخودبيگانگی " است . اين از آن حرفهايی است كه خيلی دنيا را تحت تاثير قرار داده است . حتی بسياری از ديندارها كه هميشه وقتی در اين گونه موقعيتها قرار میگيرند چون راه حل مشكل را نمیدانند تسليم میشوند ، میگويند اصلا در عبادت هم آدم نبايد حالت خضوع و تسليم به خودش بگيرد و مرتب اظهار عجز و لابه كند ، نه ، انسان بايد وقتی كه دعا هم میكند با مشت گره كرده دعا كند(خنده حضار)برای اين كه اگر غير اين باشد از خود بيگانه شده است . از اين چرت و پرت ها میبافند و به همديگر میگويند . (اين سخنان نتيجه ريشه يافتن اين مزخرفاتی است كه اينها میگويند . )من شنيدهام ، گاهی اين حرفها را میزنند كه اصلا در حال دعا هم آدم نبايد آنقدر حالت ذلت و انكسار و بدبختی و فلاكت به خود بگيرد ، انسان شخصيتش را در مقابل خدا هم بايد حفظ كند و الا از خود بيگانه شده است . (واقعا اين جريانها مصيبتی است ! )
آيا دين منشا از خودبيگانگی است ؟
حال ، اينها متكی به چه دليلی است ؟ اينها ديگر برای اين افراد دليل نمیخواهد چون تمام اينها حالت فرضيه دارد . اين را ما مكرر گفتهايم كه ما وقتی میخواهيم از نظر جامعهشناسی درباره پيدايش يك پديده فكر كنيم ، اگر آن پديده هيچ تكيهگاه منطقی برای بشر نداشته باشد ، ناچار بايد برای آن يك علت غيرمنطقی جستجو كنيم ، يك علت اجتماعی ، علت روانی ، چنين چيزی ، برای اين كه منطق كه بشر را به اينجا نمیكشاند ، پس يك امر ديگری ، يك عادتی ، يك خيالی ، يك توهمی [ سبب آن پديده شده است . ] مثلا ما اگر ببينيم كه مردم برای عدد 13 يك نحوست خاص قائل هستند ، با توجه به اين كه امكان ندارد كه بگوييم بشر گذشته به يك منطقی دست يافته كه طبق آن منطق عدد 13 با عدد 12 و عدد 14 متفاوت بوده است ، میگوييم پس ناچار يك علتی غير از منطق بايد در اينجا دخالت داشته باشد . اينجا جای اين هست كه انسان برود دنبال علل اجتماعی ، علل روانی . آن وقت فرضيهها پيش میآيد . گاهی هم دليل پيدا میشود . اغلب هم دليل پيدا نمیشود ، يك فرضيههايی در اين زمينهها ممكن است پيدا شود كه منشا اين پديده چيست . مثلا چرا بعضی برای نعل اسب يك احترامی قائل هستند ، تاثيری قائل هستند ؟ اين كه نمیتواند يك منطقی داشته باشد ، پس ناچار يك جريان غيرمنطقی سبب آن شده استولی اگر يك امری مبنای منطقی داشته باشد ، ولو غلط ، بشر فكر و منطقش او را به آنجا كشانده ولو در فكر و منطقش هم اشتباه كرده باشد . فرق است ميان چيزی كه منطق ندارد و چيزی كه منطق دارد ولی بشر در منطق خودش اشتباه كرده است . مثلا چرا بشر گذشته عناصر را چهارتا میدانست ، آب و خاك و هوا و آتش ؟ اين را كه ما نمیتوانيم آنجور در علتش جستجو كنيم كه در باب مبدا [ نحوست ] 13 جستجو میكنيم . اين علم بشر بوده كه به آنجا رسيده ، يعنی بشر با يك منطق به آن رسيده بوده است ، عالم را اينقدر كشف كرده بوده كه آنچه ما میبينيم مركباتی هستند از اشيا ديگر و آن مركبات مركبند از چند چيز ديگر ، پس در نهايت امر بايد يك عناصر اوليهای باشد كه مركبات از آنها ساخته میشود و آن بسائطی كه مركبات از آنها ساخته میشود نامش " عنصر " است ، منتها بشر گذشته در تحليلهای خودش ، در تجربههای خودش ، در تجزيههای خودش آخرين حدی كه به آن رسيد آب بود و هوا و آتش و خاك ، چون اينها را ديگر قدرت نداشت تجزيه كند كه بفهمد آب هم تازه خودش عنصر نيست ، مركب از دو امر بسيطتر است
اين اشتباه است اما اشتباهی است كه منطق بشر ، بشر را به اين اشتباه كشانده ، نه يك علت اجتماعی از قبيل علل پيدايش نحوست سيزده ، شوم بودن صدای كلاغ و امثال اينها . يا مثلا هيئت بطلميوس كه امروز غلط شناخته شده ، بيش از دو هزار سال هم بر جهان حكومت كرده است . چرا بشر آمد معتقد شد به اين كه زمين مركز عالم است و ستارگان از جمله خورشيد به دور زمين میچرخند ؟ اين را ما نمیتوانيم تعليل روانشناسانه و روانكاوانه يا جامعهشناسانه بكنيم كه مثلا پسرانده شدن عوامل جنسی سبب شد كه بشر چنين فكری بكند ، نه ، بشر در رابطه زمين و آسمان هميشه فكر میكرده ، وضع زمين را میديده ، وضع آسمان را میديده ، شب را میديده ، روز را میديده ، فصول مختلف سال را میديده . انسان زمين را میبيند ، فكر میكند ساكن است ، بعد میبيند كه خورشيد میآيد از بالا سرش رد میشود . بعد هم ديدند كه ماه يك حركت مخصوص به خود دارد ، خورشيد يك حركت ديگری دارد ، حركت مثلا ماه كندتر است ، در 24 ساعت و 40 دقيقه مثلا از افق تا افق طی میكند ، [ خورشيد ] در 24 ساعت . باز حركت فلان ستاره ديگر [ را ديدند . ] بعد هم توانستند با حسابهايی بعد و قرب ها را به دست بياورند . آن وقت آمدند آن فرضها را كردند . تمام اينها ريشه منطقی دارد ، میخواهد منطقش درست باشد میخواهد غلط باشد
در باب پيدايش فكر " خدا " اگر هيچ منطقی ، ولو در حد يك منطق غلط ، يعنی هيچ انگيزه عقلانی وجود نمیداشت جای اين فرضيهها بود . ولی وقتی كه انگيزه عقلانی به هر حال وجود داشته است و خود شما هم نمیتوانيد اين مطلب را انكار كنيد پس جای اين نيست كه ما دنبال اين فرضيههای نامربوط برويم . بشر وقتی كه خودش را يك امر حادث میبيند يعنی فكرش به اين قدر میرسد كه من نبودم بعد پيدا شدم ، آن يكی هم نبود بعد پيدا شد ، آن چيز ديگر هم نبود بعد پيدا شد ، بعد هم فكرش به مجموع همه اشيائی كه نبودهاند و بعد پيدا شدهاند [ منتقل میشود ، از آنجا به موجودی كه هميشه بوده است و پديدآورنده آن اشيا است پیمیبرد . ] همان داستان حضرت ابراهيم است : من نبودم پس مرا ستاره به وجود آورد . آن هم كه مثل من است . پس ما را ماه به وجود آورد . آن هم كه در گردش و متغير و مثل من است . پس همه ما را خورشيد به وجود آورد . آن هم كه مثل من است
يكدفعه میگويد پس همه يكجا [ به وسيله يك موجود غيرمتغير به وجود آمدهايم . ] اين يك منطق عقلانی است . يا اين نظامات فوقالعادهای كه بشر در اين موجودات میبيند ، در شب و روز میبيند ، در فصول سال میبيند ، و میبيند كه شب و روز با يك حساب معينی پديد میآيد ، فصول سال تكرار میشود ، بهار را میبيند ، تابستان را میبيند ، پاييز را میبيند ، زمستان را میبيند ، برای هر كدام از اينها خاصيتهايی قائل است ، میبيند اگر بهار نبود نمیشد ، تابستان هم نبود نمیشد ، پاييز هم نبود نمیشد ، زمستان هم نبود نمیشد ، يا آنچه در خلقت خودش ، در خلقت بچههای خودش ، حيوانات و گياهها میديده ، بالاخره اينها كافی بوده برای اين كه او اين فرض را بكند كه موجود شاعری تدبيركننده اين عالم است . حال چرا آدم بيايد بگويد نه ، اين از اين راه بوده كه بشر فضيلتها را در خودش سراغ داشته ، بعد به خود بدگمان شده و آمده چيز ديگری [ را در بيرون وجود خودش به عنوان منبع فضائل فرض كرده است . ] به هر حال اينها حرفهايی است كه بلادليل است ، صرف فرضيه است ، فرضيههايی كه تا اول ما اين مطلب را فرض نكنيم كه هيچ دليل منطقی در كار نيست ، اصلا جای اين فرضيهها نيست . البته خود اين فرضيه هم امروز رد شده است ، و حتی من تعجب میكنم ، اين كتاب هم ذكر نمیكند ، خود اين فرضيه با همان حرفهای كارل ماركس هم جور درنمیآيد ، به جهت اينكه اين فرضيه بر اين اساس است كه انسان دارای دو وجهه و دو جنبه است ، جنبه علوی و جنبه سفلی ، يعنی جنبه فضيلت و نيكی و پاكی ، و جنبه شهوانی و حيوانی ، و آن [ جنبه علوی ] را فطری انسان میداند ، در صورتی كه اينها خودشان به چنين جنبهای قائل نيستند . اصلا فلسفه مادی ماركس به نيكی ذاتی قائل نيست و اين كه در كلمات خود ماركس بعضی جاها به تبع فويرباخ آمده " نيكی ذاتی " اين نيكی ذاتی با فلسفه ماركسيسم مخالف است . فلسفهای كه میگويد زيربنای همه چيز اقتصاد است ، همه چيز : اخلاق ، دين ، مذهب زاييده وضع اقتصادی است ، پس [ طبق اين فلسفه ] هيچ چيز ذاتی نيست
بعلاوه(اين را ما در درسهای " فطرت " گفتيم)اگر منشا گرايشهای دينی اين باشد كه آقای فويرباخ میگويد - كه اينجا چون خلاصه كرده ، از حرف نويسنده نتيجه نمیشود ولی حرف فويرباخ فقط اين نيست كه بشر بعد از اين كه انحطاط پيدا میكند و در جنبههای منحط وجود خودش سقوط میكند ، در آن وقت است كه گرايش دينی پيدا میكند ، آن وقت به خودش به نوعی بیايمان و بیاعتقاد میشود ولی آن آرمانهای خودش را در بيرون جستجو میكند ، اگر اينطور باشد پس بايد نسبت مستقيمی باشد ميان گرايشهای دينی از يك طرف و سقوطهای اخلاقی از طرف ديگر ، يعنی هميشه افراد هر چه بيشتر سقوط اخلاقی پيدا میكنند گرايش دينی بيشتر پيدا كنند ، در صورتی كه قضيه درست برعكس است ، يعنی انسان هر چه گرايشهای حيوانی ، بيشتر پيدا میكند از دين دورتر میشود
از اينجا انسان ارزش حرف قرآن را میفهمد كه « " هدی للمتقين "غ(1)
هميشه میگويند يعنی چه " هدی للمتقين " ؟ ! يعنی تا انسان به آن تقوای فطری خودش باقی نباشد به اين سو نمیآيد. در آن سو هم « " كلا بل ران علی قلوبهم ما كانوا يكسبون " غ(2) میشود، يعنی هرچه انسان بيشتر سقوط اخلاقی پيدا كند بيشتر دور میشود ، بعد كارش به انكار و الحاد میرسد : « " ثم كان عاقبه الذين اساوا السوای ان كذبوا بايات الله " »(3)
اتفاقا يك نظريه ديگر كه درست عكس اين نظريه است بيشتر قابل توجه و تامل است تا اين نظريه . بعضی میگويند دين كسی را نساخته ، يعنی خوب نساخته ، هميشه خوبها چون خوب هستند به طرف دين میروند ، از بس كه ديدهاند افرادی به سوی دين گرايش دارند كه آن ارزشهای انسانی در آنها زنده است نه آنهايی كه در دره حيوانيت سقوط كردهاند
به هر حال اين يك فرضيه مزخرفی است كه جناب فويرباخ در اينجا [ دارد . میگويد ] حال كه اينطور است پس انسان در اثر گرايش به خدا و دين از خودش بيگانه شده است . برای اين كه انسان به خودش بازگردد بايد خدا و دين را كنار بگذارد تا به خودش ايمان پيدا كند و به خدايی جز خودش معتقد نباشد و خدای خودش را " خودش " بشناسد ، كه مقصود از " خدای خودش " يعنی آنچه كه اين فضيلتها و كمالات در او وجود دارد . آن ذات مستجمع جميع صفات كماليه را خودش بداند نه چيز ديگر و آنچه بايد او را بپرستد ، او را عبادت كند ، در مقابل او تسليم باشد ، همان خودش باشد ، يعنی همان جنبههای متعالی وجود خودش نه چيزهای ديگر
پاورقی : . 1 بقره / . 2 - . مطففين / . 14 . 3 روم / . 10
تا اينجا مرحله اول گرايش از ايدهآليسم هگل به ماترياليسم ماركس است كه به وسيله فويرباخ انجام شده كه نه تنها گرايش از ايدهآليسم به ماترياليسم است ، ضمنا گرايش به اومانيزم هم هست ، يعنی گرايش به ماترياليسمی كه ضمنا ماترياليسم اومانيست هم هست يعنی انسانگرا هم هست- بنابراين اگر رايشان اين باشد بايد يك مصداق كاملی كه دارای اين دو جنبه هم باشد فرض كنند و وجود خارجی به آن بدهند ، آيا چنين میكنند ؟ بله ، میگويند انسان سوسياليست
- چه كسی بوده ؟ خودشان(يك كتابی ترجمه كردهاند به نام " انسان راستين " يا خود كارل ماركس را میگويند
- آيا به سوی دين آمده ؟ اين كه به سوی دين آمده از جهت انحطاطش آمده . نه ، آن انسان اولی كه دو وجود ذهنی و عينی داشته و كامل بوده مصداقش نزد آنها كيست كه طردش میكنند ؟ آن انسان كه میگويند ، به يك شخص نظر ندارند . اينها به صورت اجتماعی مطالعه میكنند ، میگويند انسان يعنی جامعه انسان نه يك فرد انسان
- حتما بايد يك فرد خارجی باشد ؟ نه ، اينها به يك فرد معين نظر ندارند ، نمیخواهند بگويند كه به وسيله يك فرد معين اين كار صورت گرفت . ملحدين قديم - كه به آنها " زنادقه " میگفتند و منكر دين و خدا و همه چيز بودند - توجيهاتشان در باب پيدايش دين روی شخص انبيا بود يعنی دين را صددرصد اختراع پيغمبران میدانستند . منتها بعضی از اينها كه نسبت به پيغمبران خوشبين بودند - كه خيلی از آنها اينطور بودند - میگفتند كه پيغمبران يك سلسله مردمان مصلح و نابغهای بودهاند كه قصدشان اصلاح بشريت بوده است و طرحهايی برای اصلاح بشريت داشتهاند ولی نظر به اينكه اگر میگفتند اين طرحها را ما خودمان شخصا اظهار كردهايم مردم گرايش پيدا نمیكردند العياذبالله آمدند اين دروغ مصلحتی را گفتند و اين را مستند كردند به مبادی غيبی و گفتند دنيايی قبل از اين دنيا وجود دارد و دنيايی بعد از اين دنيا وجود دارد و . . . آن گروهی كه حتی اين مقدار هم قائل نبودند مثلا العياذ بالله گفتند پيغمبران به خاطر منافع خودشان اينها را فرض كردند يا با صاحب منافعها ساختند. ولی در دنيای جديد ديگر اينطور اظهار نظر نمیكنند ، يعنی اينها بيشتر میروند روی زمينههای كلی اجتماعی . يك فرد را مسوول نمیدانند ، لهذا میروند روی زمينههای روانشناسی ، بعد میگويند ظهور پيغمبران هم در اين زمينههاست . آن كه مثلا ريشه دين را جهالت میداند ، میگويد اين زمينه اول در جامعه به وجود میآيد ، بعد در اين زمينه موجود پيغمبران بهوجود میآيند . آنچه كه فويرباخ میگويد يك مطالعه جامعهشناسانه است . اين در واقع زمينه پيدايش اديان است . میخواهد بگويد كه اين حالت روانی و اين حالت اجتماعی خود به خود به وجود میآيد . يك نوع توجيه روانشناسانه و يك نوع توجيه جامعهشناسانه . زمينه را دارد بيان میكند . پيغمبران هم كه به عقيده اينها فردی از افراد بشر هستند ، منتها افرادی كه برجستگی خاص دارند كه وقتی در زمينهای يك فكر پيدا شد قهرا اين فكر در شخصی طلوع میكند ، جهش پيدا میكند ، به آن شكل ظاهر میشود. اين حرف نامربوط است
مرحله دوم گرايش از ايدهآليسم هگل به ماترياليسم ماركس
بعد ما بايد وارد مرحله دوم بشويم ببينيم كه ماركس چه كرد ؟ تا اينجا قدمی بود كه [ فويرباخ ] برداشت . تعبير اين كتاب اين است(اول تعبير ضعيفی دارد ولی مقصودش روشن است ، مخصوصا بعدها روشنتر میشود . ) میگويد فويرباخ از همهخداگرايی هگل به سوی خداناگرايی و بشرگرايی آمد ولی ماركس به سوی مادهگرايی آمد . مرحله دوم اين است كه به سوی مادهگرايی آمد و از مادهگرايی تاريخی شروع كرد تا به مادهگرايی فلسفی تعميم يافتاين عبارت يك عبارت ناقصی است . كانه فويرباخ به سوی ناخداگرايی آمد ولی ديگر به سوی مادهگرايی نيامد ، در صورتی كه ناخداگرايی همان مادهگرايی بود . بعد هم خودش به اين مطلب تصريح میكند . اين مطلب هم كه بعد میگويد ولی ماركس به سوی مادهگرايی آمد ، يعنی كار اضافهای كه او كرد اين بود كه فلسفه هگل را يك فلسفه مادهگرا كرد ، يك مادهگرايی تاريخی و بعد مادهگرايی فلسفی . اين هم احتياج به توضيح دارد و آن توضيح اين است : هگل منطقی دارد كه همان منطق ديالكتيك است كه خيلی دربارهاش سخن گفته شده است . آن ، منطق است ، طرز تفكر است . فلسفهای دارد كه آن فلسفهاش اگر ايدهآليسم نيست ماترياليسم هم نيست . حقيقت اين است كه ماركس ماترياليسم را از فويرباخ و آن ماديون قرن هجده بلكه قبل از فويرباخ گرفت ولی منطق ديالكتيك را از هگل گرفت . . . (1) در بحثهای گذشته سير تحول ماركسيسم و ريشههای آن بيان شد ، اينكه از كجا شروع شد و چگونه تحول پيدا كرد . از هگل شروع شد و بعد به افكار فويرباخ رسيديم و بعد به افكار ماركس ، و اين كتاب هم طوری مطلب را تلقی كرد كه فويرباخ در افكار خودش از هگل پيش افتاد و ماركس هم از فويرباخ پيش افتاد و در چه جهاتی بود . اينها قبلا گفته شد ، تكرار نمیكنم . يكی از آن مسائل كه جنبه انسانی قضيه بود [ اين است : ] هگل بر اساس فلسفه خودش سخنی گفته بود در باب روح و طبيعت يا ايده و طبيعت . او چنين فرض كرده بود كه روح يا ايده به منزله تز است و طبيعت به منزله آنتیتز ، يعنی طبق اصل او روح - و هر تزی - بعد از آنكه خود را تثبيت میكند ، به انكار خود و به نفی خود میپردازد يعنی خودش مشتمل بر نفی خودش است و به تعبير ديگر خودش خودش را نفی میكند و خودش خودش را انكار میكند . طبيعت همان ايده نفی شده و ايده انكار شده است و انسان از نظر هگل نفی در نفی است يعنی انكار انكار است و به معنی ديگر نوعی بازگشت است ولی در سطح بالاتر .
پاورقی : . 1 [ مطلب ناقص است ، در نوار به همين صورت است . ]
انسان ، تركيب و سنتز خدا و طبيعت است . او در مساله اينكه روح چگونه خود را انكار میكند و چگونه خود را نفی میكند تعبير " از خود بیخود شدن " و " با خود بيگانه شدن " كرده است ، يعنی همانچه را كه " آنتیتز " مینامد ، " از خود بیخود شدن " و " با خود بيگانه شدن " و " خود از خود بيرون رفتن " و " خود را انكار كردن " تعبير كرده است . فويرباخ كه اساس جنبههای ايدهآليستی فلسفه هگل را قبول ندارد و يك فيلسوف مادهگراست همان اصل از خودبيگانگی را از هگل گرفته و به كار برده است اما نه در آن موردی كه هگل به كار برده بلكه در مورد خود انسان ، و در واقع در مورد انسان و تاريخ به كار برده است . او در يك تحليل جامعهشناسانه كه از پيدايش دين كرده است دين را مظهر از خودبيگانگی بشر دانسته است ، يعنی مظهر انكار بشر خودش را . بشر آنگاه كه به انكار خود پرداخت دين به وجود آمد . با چه بيان ؟ گفته است انسان يك موجود دو سرشتی است ، يك موجودی كه از يك طرف از يك سلسله خصلتهای عالی برخوردار است و از طرف ديگر دارای يك سلسله خصلتهای حيوانی است . انسان بعد از آنكه در آن سرشت سفلی وجود خودش سقوط میكند و غرق میشود ، خود را انكار میكند يعنی خود را از آن جنبه انسانی كه دارد يا به تعبير قدمای ما بگوييم خودش را كه مظهر و مجمع كمالات است انكار میكند و گويی چنين چيزهايی را در خود سراغ ندارد در حالیكه هر چه هست در خودش است . آنگاه اينها را در يك موجود برتر از خود فرض میكند و به اين شكل مفهوم " خدا " ساخته میشود . اين است كه انسان در مقابل خدا يك نوع ژستهای " ناچيز گرايانه " پيدا میكند ، مرتب كوشش میكند كه خودش را ذليل و حقير و فقير نشان بدهد و جلوه كند برای اينكه میخواهد همه عظمتها و همه عزتها و همه كمالها را در آن موجودی كه در ماورا خودش فرض كرده است قرار بدهد . به اين ترتيب انسان به نفی خودش میپردازدآنگاه گفت كه اگر انسان به همين مقدار يعنی به همين حد فكری و نظری قناعت میكرد و بر طبق اين به عمل نمیپرداخت ، مصيبت زيادی نبود ، مصيبت زياد آن وقت است كه در مقابل همان موجود به قول او " متعدی " كه خودش برای خودش ساخته است تسليم میشود ، كرنش میكند و از خودش سلب شخصيت و اراده میكند . پس انسان اگر بخواهد به مقام انسانی خودش برسد بايد بار ديگر به انكار اين انكار بپردازد تا شخصيت خودش را باز يابد و در واقع به خود باز گردد
فويرباخ تصريح نكرده كه [ آيا اين سخن را ] با همان اساس ديالكتيك هگل میگفته است كه معنايش اين است كه انسان در يك سطح بالاتر به خود باز گردد ، و يا اينكه نه ، به ديالكتيك هگل هم توجه ندارد و به طور كلی میگويد انسان به وسيله دين ، خود را از دست داده است و بعد با نفی دين بار ديگر خود را میيابد و بازگشت به خودش میكند . انسان از خودش دور شده است ، بار ديگر به خودش بازگشت میكند
" از خود بيگانگی " از نظر ماركس
ماركس در همين مساله " از خودبيگانگی " دو نظر ديگر ابراز داشت كه [ از ] اينها پيش افتادگی نسبت به فويرباخ پيدا میشود . [ گفت اين نظريه ] در اين جهت كه دين مظهر از خود بيگانگی بشر است چون در آن مفاهيمی از قبيل رضا ، تسليم ، زهد و توكل وجود دارد درست است ، ولی دو نقص در نظريه فويرباخ هست ، يكی اينكه تنها به دين توجه كرده است و اين تنها دين نيست كه انسان را با خودش بيگانه میكند و مظهر انكار انسان است خودش را ، خيلی چيزهای ديگر هم از اين قبيل است . دولت از اين قبيل است ، سرمايه يعنی پول هم از اين قبيل است . پول خودش مظهر انكار بشر است خودش را ، به طوری كه انسان همه چيز را پول میبيند و پول را برتر از خودش میبيند . همان حالت پولپرستی كه ما میگوييم ، در بشر پيدا میشود . انسان كه نبايد پرستنده پول باشد ، پول بايد در خدمت انسان باشد ، ولی شما میبينيد انسانها در وضعی قرار میگيرند كه اساسا پول كه بايد برای آنها وسيله باشد ، برای آنها مقصد است و در واقع خودشان را برای پول میخواهند و اينها میشوند پرستنده پول ، تسليم در مقابل پولهمچنين دولت كه بايد تشكيلاتی در خدمت بشر باشد ، بعد حالت خداوندگاری و مطاع و متبوع بودن و حالت همهچيز بودن پيدا میكند به طوری كه بشر خودش را در مقابل دولت هيچ میداند و همه چيز را دولت میداند و دولت را مظهر اصلی جامعه میداند ، كه در اينجا نظرياتش با نظريات هگل خيلی متفاوت میشود ، يعنی ماركسيسم در اينجا كمی اصالت فردی میشود . بر خلاف فلسفه هگل كه اصالت جمعی است و او دولت را مظهر عالی انسانيت میشمارد ، ماركس بر عكس ، دولت را نفیكننده انسانيت میشمارد . پس انسان اگر بخواهد به خويشتن بازگردد و از خودبيگانگی را از خود دور كند بايد دولت را هم از بين ببرد ، ديگر دولتی وجود نداشته باشد كه دولت يك چيز باشد ملت يك چيز ديگر ، نه ، خود ملت باشد به جای دولت ، ملت خودش خودش را اداره كند . سرمايهای و [ شخص ] سرمايهداری وجود نداشته باشد بلكه سرمايه اشتراكی باشد
اين يك جهت فراگذشتن [ ماركس از فويرباخ . ] جهت ديگر اين است كه به عقيده ماركس فويرباخ نتوانست ريشه اين مطلب را نشان بدهد كه چرا بشر به انكار و به نفی خودش میپردازد . كانه اين را يك امر عادی و اتفاقی تلقی كرده است ، در صورتی كه كارل ماركس برای آن يك واقعيت تاريخی و مادی قائل شد يعنی آن را نتيجه جبری وضع مادی و اقتصادی بشر در شرايط و زمان خاص دانست كه اين در ظرف خودش صورت يك امر ضروری را پيدا میكند و اگر بشر بخواهد از اين از خودبيگانگیها - نه تنها از خودبيگانگی دينی - رهايی يابد جز اينكه آن اساس و علتی را كه منشا همه اين از خودبيگانگیهاست از بين ببرد راه ديگری ندارد . بنابراين دين بلكه همه از خودبيگانگیها يعنی همه اين مسائل انسانی در درجه دوم قرار میگيرند ، وضع خاص اقتصادی اين از خودبيگانگیها را ايجاب میكند . برای اينكه رهايی از اينها پيدا بشود بايد سراغ علت رفت . اساسا تا وضع اجتماعی آن وضع خاص نشود - كه همان سوسياليزم كامل است و آن سوسياليزم هم باز مولود يك شرايط خاص مادی فنی توليدی است - اينها از بين نمیروند . اگر آن به وجود نيايد كوشش برای از بين بردن اينها بیفايده است ، يعنی اگر جامعه مثلا در شرايط فئودالی زندگی كند و بخواهد در آن شرايط با اين از خود بيگانگیها مبارزه كند بیفايده است
در شرايط خاص خودش : اگر روابط توليدی عوض بشود ، اگر نيروی توليدی به حدی از تكامل برسد كه يك روابط توليد جديد اجتماعی را اقتضا كند ، خواهناخواه و خود به خود همه اينها از بين میرود
اين خودش يك نقطه عطفی است ، هم از نظر مبارزه با دولت ، هم از نظر مبارزه با سرمايه و سرمايهدار و هم از نظر مبارزه با دين و مذهب ، يعنی اين سه چيز : وضع خاص سرمايهداری يعنی رابطه مالكيت ، قدرت : اينكه دولتی باشد و مردمی ، طبقهای به نام " دولت " بر مردم حكومت كنند ، و ديگر چيزی به نام " دين " در ميان مردم وجود داشته باشد ، اين سه راس به اصطلاح يك عصای سه شاخه - كه به قول آنها يك عصايی است كه سه شاخ دارد ، يكی دين است ، يكی اقتصاد و يكی سياست و دولت - اگر شرايط مادی رسيد به آن شرايط با دگرگون كردن وضع در شرايط خاص خودش كه [ اين دگرگونی را ] اقتضا دارد و ايجاب میكند ، اينها خودبهخود از بين میروند ، ديگر نيازی به مبارزه و تبليغ ندارد ، و لهذا طبق تز ماركس در هيچ كشور كمونيستی معنی ندارد كه دين وجود داشته باشد و نيازی به مبارزه با دين و مذهب وجود ندارد چون علتش وجود ندارد . اين مثل اين است كه سماوری كه شما به برق متصل كردهايد چون به برق متصل كردهايد آبش دارد میجوشد . اگر شما دو شاخه آن را از برق بكشيد خود به خود تدريجا سرد میشود . امكان ندارد كه در حالی هم كه آن را از برق كشيدهايد باز شما نگران اين باشيد كه يك وقت به جوش نيايد . وقتی علت نباشد ديگر معلول امكان ندارد وجود داشته باشد
هنوز هم يكی از دردسرهای عظيم در كشورهای كمونيستی گرايش جوانهاست به دين و مذهب و هر چندی يك بار حتی در سطح روزنامههای مهم شوروی و غير شوروی اين مساله طرح میشود كه باز چنين شده است ، بايد چنين كرد ، بايد چنان كرد . اين به نحوی شكست اين تز است والا ديگر در آن كشورها [ گرايش به دين ] معنی ندارد برای اينكه علتها كه از بين رفته است معنی ندارد كه معلول وجود داشته باشد


